اندیشه
فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری،طنز 
قالب وبلاگ

همراهان و همدلان عزیز از این

 پس مطالب این وبلاگ رابه شکل

 موضوعی و 

با کیفیتی بهتر در

آدرس

 

http://mhdeldar.blog.ir/ 

 

  مشاهده فرمایید.

[ دوشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۵ ] [ 22:37 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

این که سگ حیوان وفاداری است و این که تلوزیون وسیله ی مفیدی است، در آن هیچ شکّ و شبهه ای نیست!

این که سگ و تلوزیون یا متعلقّات آن چه ربطی به هم دارند، خود م هم نمی دانم ! سهل است که شیخ نهایی و کئفلی ایسکندر و قالایچی مورتوض و مرشد چمنستان خران هم نمی داند!

مدّت ها قبل یکی از همسایگان نزدیک که پارسال دوست بودیم و امسال آشنا شده ایم، دیشی بر پشت بام خود علم کرد!

وقتی سخن از علم کردن به میان آمد یاد آن حکایت؛ یکی روستایی سقط شد خرش / علم کرد بر تاک بستان سرش   افتادم. به خیالم که این بشقاب بزرگ هم شاید کار آن کلّه ی استخوانی را بکند، مدتّی حیران و ویلان بودم و از آنجایی که این بنده از اوّل دوران طفولیّت بچّه ی مأخوذ به حیایی بودم ، رویم نشد از همسایه ی عزیز بپرسم که؛ به چه کار آیدت این وسیله ی خاص؟!

از پس اندی از سپری شدن ایّام روزان و شبان صدای زوزه ی سگی از خانه ی همسایه بلند شد!!!

به خیالمان که سگ های ولگرد کوی و برزن - البتّه منظورم سگ ولگرد صادق هدایت نیست - چشم مأموران سگ کش شهرداری را دور دیده اند و آزادانه زوزه سر می دهند، مدّتی پاپی قضیه نشدیم!

امّا چشمتان روز بد نبیند، دیگر نه تنها قیلوله های بعد از ناهارمان از دست رفت بلکه خواب آرام شبانه هم از چشمانمان گریخت! تازه آن وقت بود که شستمان خبردار شد که این همه زوزه و عوعو مال سگ پاکوتاه همسایه است که به مبلغ هنگفتی خریده اند!!!

با تنی چند از همسایگان دیگر شور و مشورت کردیم که چگونه با همسایه ی عزیز دیالوگ کنیم که حالی شود؛ اولا سگ حیوان نجسی است و جایش در خانه و آشپزخانه و هال و حمّام نیست!

ثانیا این حیوان حامل بیماری های مختلفی است که ممکن است بچّه ها و خودشان را مبتلا کند!

ثالثا همسایگان چه گناهی کرده اند که وقت و بی وقت باید صدای زوزه های این حیوان وفادار را بشنوند؟!

بالاخره قرار شد یکی از همسایگان که سن و سالی از او گذشته بود پا پیش بگذارد و مسأله را حل کند!

امّا نشد که نشد.

صاحب سگ با کلّی فلسفه بافی و اینکه سگشان شناسنامه ی بهداشتی دارد و از نژاد اصیلی است و شجره نامه ی مستند و موثّقی دارد و روزانه سه کیلو گوشت بدون چربی پخته شده می خورد، از خر شیطان پایین نیامد و به شدّت از لزوم نگه داری سگ در خانه دفاع کرد!!!

آخر سر با کلّی اندیشه ورزی و بررسی علل و عوامل تغییر رویّه ی زندگی همسایه ی عزیزمان متوجّه شدیم، هر چه هست زیر سر آن دیش و بشقابی است که بر پشت بام علم شده است!!!

آخر همسایه ی عزیز ما نه سواد درست و حسابی دارد که از برنامه های علمی ماهواره استفاده کند و نه از ذوق و هنر بهره ای دارد که از برنامه های هنری استفاده ببرد.

همسایه ی عزیز ما فقط سریال های خانوادگی را تماشا می کند!!!

آخر ما باید از کجا  می دانستیم که تازه گی ها سگ  هم عضوی از خانواده محسوب می شود؟؟؟

از آن گذشته به قول همسایه ی عزیز ما؛ همه که مثل ما امّل نیستند که ندانند رئیس جمهور بزرگ ترین کشور زورگوی دنیا هم سگ سیاهی دارد که عضو خانواده اش می باشد و در کاخ سفید زندگی می کند!!! 

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ ] [ 14:9 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
«پیشکش دکتر هاشمی وزیر محترم بهداشت گل سرسبد وزرای دولت تدبیر و امید»

 

 این شیب ملایم هم برای خودش حکایتی شده است!!!

 هر چه با اهل فن و فیزیکدانهای شیب شناس مکاتبه، مذاکره و مصاحبه کردم هیچکدام پاسخ مستدل، منطقی، اقناع کننده و معقول ندادند که ندادند!

 یعنی حقیقتا آن ها هم عقلشان به جایی نرسید که نرسید!!! 

 دو سال تمام هر چه عقل هایشان را ریختند روی هم، نشد که نشد! چرا که شیبی به این ملایمت در هیچ کتاب و دفتر و دیوانی نبود که نبود.

 ما هم که عمری سطح شیب دار خواندیم و در کوه و کمر راندیم یعنی کوه نوردی کردیم باز شیبی به این ملایمت را نه دیدیم و نه از کسی شنیدیم!

 دیشب ضمیر ناخودآگاه به طور خودجوش ومردمی! در اقصای شب، زمانی که در حالت خواب و بیدار ی سیر می کردم به کار افتاد و جواب را یافتم!

 کم مانده بود مانند آن فیلسوف یا فیزیکدان نیمه دیوانه - ارشمیدس - فریاد برآورم که یافتم یافتم امّا رعایت اهل خانه را از این فریاد کشف و شهود صرف نظر کردم!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه گاماس گاماس و آسته آسته - البته نه از آسته آسته های قدیم که چندین دهه طول می کشید بلکه از آسته آسته های معاصر که در عرض چهار سال میسّر می شود - جمله ی معترضه ام هم  دچار شیب ملایم شد، ارباب معنی بر این حقیر ببخشند.

 بعله شیب ملایم یعنی اینکه گاماس گاماس تخم مرغ دزد زمین دزد می شود، یا بانک دزد می شود، یا چه می دانم شهر دزد می شود، بله منظورم پدیده های جدید است درست متوجّه شدید!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه کسی که نهایتا توان اداره ی یک مجموعه ی بسیار بسیار کوچک را دارد، یک شبه وزیر می شود، وکیل می شود، استان دار می شود، فرماندار می شود، رئیس می شود و خلاصه همه کاره می شود و می شود آنکه نباید بشود.

 شیب ملایم یعنی اینکه معاون اوّل رئیس جمهور در عرض چهار سال می شود رفیق دزد و شریک قافله یعنی با گرگ دنبه می خورد و با چوپان بیچاره عزاداری می کند!

 شیب ملایم یعنی اینکه درآمدهای نفتی در عرض هشت سال با صد سال برابری می کند و نفت بی پا می آید سر سفره های مردم!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه تا به خود بجنبی کالاهای فکسنی و بنجل چینی از زمین و آسمان مثل باران بر سرت می بارد و ککت هم نمی گزد و تولید داخلی به اغمایی می رود شبیه خواب اصحاب کهف!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه مسئولین محترم در همایش ها و نمایش ها از فساد و رانت و پدیده ی آقازادگی و یقه سفیدی صحبت می کنند و آمارهای نجومی می دهند و هیچ کس شاخ در نمی آورد که سهل است تعجّب هم نمی کند!!!

 

شیب ملایم یعنی اینکه بر اثر ضعف مدیریّت عده ای عقل کل، دریای اساطیری چیچست - دریاچه ی نیمه جان ارومیّه ی فعلی - با عمری به درازای عمر کره ی زمین در عرض دو دهه دچار مرگ مغزی بشود!!!

 

شیب ملایم یعنی اینکه قلعه ی هفت هزارساله ی مانداگارانای مرند بر اثر ندانم کاری عدّه ای سودجو مانند اتّحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی شود و مانند گوشت قربانی هر کسی سهمی از آن برای خود اختصاص دهد و احدالنّاسی هم نپرسد، به کدامین گناه؟؟؟

 

شیب ملایم یعنی خشکیدن زاینده رود و تراشیده شدن جنگل های شمال و سبز شدن ویلاها و عشرتکده های از ما بهتران!!!

 

شیب ملایم یعنی دست درازی بعضی ویژه خواران به منابع طبیعی و مراتع ملّی و تبدیل آن ها به مزارع شخصی و آب از آب تکان نخوردن!!!

 

شیب ملایم یعنی هر کسی ساز خود را زدن و کسی را با کسی کاری نبودن و مرگ نظارت!!!

 

شیب ملایم یعنی تخته گاز در جادّه ی بی رقیب صادرات و واردات راندن  و  تره برای کسی خرد نکردن!!!

 

شیب ملایم یعنی فرار مالیاتی میلیارد میلیاردی و ...

 

 شیب ملایم یعنی اینکه لواش سه تومانی در عرض کمتر از یک دهه می شود دویست تومان و گوشت بیست تومانی می شود چهل هزار تومان و پنیر پنج تومانی می شود بیست و پنج هزار تومان و...

 شیب ملایم یعنی اینکه آن هایی که در تمام عمرشان یک کتاب درست و حسابی نخوانده اند به لطف بعضی دانشکاه ها می شوند استاد تمام!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه هر شوت یک فوتبالیست در عرض یک سال با حقوق کلّ سی سال یک معلّم برابری می کند!

 شیب ملایم یعنی اینکه در شهر کوچک ما آ ن هایی که تا چند سال پیش آه نداشتند تا با ناله سودا کنند، حالا می شوند برج ساز، کارخانه دار، وارد کننده، صادر کننده، بالا برنده، پایین آورنده و ...

 شیب ملایم یعنی اینکه سرانه ی مطالعه ی هم وطن های ابن سینا و ابوریحان و خوارزمی و شمس و مولانا و... در عرض یک سال از سرانه مطالعه ی یک هفته ی چشم بادامی ها کمتر  می باشد!! امّا اهن و تلپمان برقرار است که ماییم که از پادشهان باج گرفتیم!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه در عرض کمتر از دو دهه شبکه های ماهواره ای آن ور آب هدایت کننده ی افکار و سلایق مردم  این ور آب می شوند!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه در عرض کمتر از یک دهه ما از لحاظ داشتن رکورد بزرگترین اختلاس های تاریخ افتصاد دنیا اوّل اوّل می شویم!

 شیب ملایم یعنی اینکه وقتی مردم به ما اعتماد می کنند و مسئولیّتی به ما می سپرند، گاماس گاماس خویشاوندان دور و نزدیک را می کشیم سر سفره ی یغمای مام میهن و بچاپ بچاپ راه می اندازیم!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه ایثار و مردانگی و ارزش های انسانی و اخلاقی در طاق فراموشی گذاشته می شود و مروّت و وفا مانند سیمرغ و کیمیا می شود و باید سراغشان را در کتاب های عهد عتیق گرفت!!!

 شیب ملایم یعنی اینکه ...

                                   ؟؟؟

                                        !!!

 

[ جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۰۳ ] [ 19:40 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

« تحصیل علم جهت لقمه ی دنیوی چه می کنی؟

این رسن، از بهر آن است که از این چاه برآیند، نه از بهر آن که از این چاه به چاه های دیگر فرو روند!

 در بند آن باش که بدانی که؛

   - من کیم؟

     - و چه جوهرم؟

       - و به چه آمده ام؟

        - و کجا می روم؟

          - و اصل من از کجاست؟

             - و این ساعت در چه ام؟

                - و روی به چه دارم؟»

« آری به ذات پاک او، به ذات پاک ذوالجلال،

    آن قوم نیز در آن مدرسه، جهت آن تحصیل می کنند؛

       تا فرهنگ بدانیم، تا فلان مدرسه را بگیریم!

         تا فلان موضع را بگیریم و زود مشهور شویم!

  تحصیل علم جهت لقمه ی دنیاوی چه می کنی؟!

       در بند آن، نی که بدانم که؛

      - من کیم؟

         - و چه جوهرم؟

           - و به چه آمده ام؟

              - و کجا می روم؟

                - و اصل من کجاست؟

اگر این معانی در عبارت همچو آب در کوزه است، بی واسطه ی کوزه من آب بیابم!» خطّ سوم ص149ص،148

این ها سخنان شمس تبریزی است که از پس قرون، گویی روزگار ما را به نقد و چالش می کشد؟!

این تذهبون؟  به راستی کجا می روند بعضی ها ؟!

این همه مدرسه و دانشگاه!

این همه استاد و دانشجو!

این همه عنوان و مدرک!

به کجا چنین شتابان؟

مدرک هست، کو درک؟! دانش هست، کو دانشجو؟! کدام استاد؟! کدام علم؟!

دریغ از جرعه ای عطش اشتیاق!

دریغ از ذرّه ای شوق آموختن!

نور شمس بر مولانا افتاد، اعجوبه ای زاده شد که چشم ها هنوز هم از دیدارش خیره می شود!

از ریزه خوار اندیشه ی دیگران، خداوند سخنی زاده شد بی همتا! از شیخی مقلّد رهبری زاده شد مولّد اندیشه!

از پیروی چشم و گوش بسته، راهنمایی زاده شد طغیانگر!

به راستی ما به کجا می رویم؟! با این همه دم و دستگاه های عریض و طویل؟!

« ذرّه ای چرک اندرون آن کند که صد هزار چرک بیرون آن نکند!»

!!!

   ؟؟؟

       

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۵ ] [ 13:54 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

نخستین همایش ملی مرند شناسی: مرند؛ تاریخ، هویت و توسعه 



نخستین همایش ملی «مرند شناسی: مرند؛ تاریخ، هویت و توسعه» تابستان 1394 به همت انجمن ایرانی تاریخ در شهرستان مرند برگزار می شود.

 

توسعه حقیقی متضمن سرمایه گذاری در منابع نیروی انسانی‏، جهت توانا ساختن افراد و جامعه برای برآوردن نیازهای اساسی است. بهبود تدریجی کیفیت زندگی و تکامل فکری جامعه نیازمند آگاه سازی و معرفت افزایی، نهادسازی و کنش مشارکتی است. کسب معرفت و آگاهی فرایند پیچیده ای دارد و امری آنی نیست .نخبگان ‏توسعه باور زمینه های چنین فرایندی را فراهم می سازند.به آگاه سازی به عنوان  ابزار مسئولیت پذیر و جامعه پذیر نگریسته می شود. آگاه سازی حرمت گذاری به خویشتن را افزایش می دهد و حس مسئولیت اجتماعی را تقویت می کند و در نهایت ابزار مهم تجهیز و توانمند سازی نیروی انسانی خواهد بود.از طریق آگاه سازی بی عدالتی ها اصلاح و استانداردهای زندگی حاصل خواهد شد. به دنبال آن وطن دوستی و جانفشانی برای  حفظ وطن به عنوان ارزش های والای انسانی روی خواهد داد.

 

باید اذعان داشت که آگاهی و شناخت در یک فرایند پیچیده ی اجتماعی و سیاسی به دوستی و جانفشانی در راه وطن می انجامد. زیرا وطن تنها محل سکونت نیست  بلکه هویت بخش، آموزنده آیین زندگانی، تداوم بخش آگاهی تاریخی، ذهنیت و احساسات همه جانبه آدمی است. پس شناخت وطن به معنای آگاهی از همه ی آنهاست و موجب زندگانی آرام و بی دغدغه در دنیای پرهیاهوست.

 

یکی از مهمترین راههای شناخت وطن، آگاهی از تحولات و توانمندی های بالقوه و بالفعل آن است، تا بتوان آن را در راه توسعه بکارگرفت. هرچند توسعه به ذات خود ارزش نیست بلکه زمینه ساز تکامل انسانی و تحقق و تجلی ارزش های الهی محور می تواند عمل کند.

 

 

اهداف همایش:

 

  این همایش بر اهداف زیر متمرکز شده است:

 

1-    شناسایی توانمندی های بالقوه و بالفعل انسانی و مادی و ارزشی شهرستان مرند.

2-    زمینه سازی برای تعالی و تکامل فکری و معنوی و مادی همشهریان.

3-    تولید و تقویت حس مسئولیت پذیری در قبال شهر و مردمان آن.

4-    تولید و تقویت معرفت تاریخی و هویت اجتماعی و سیاسی همشهریان.

5-    آسیب شناسی رفتارهای اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی، اقتصادی و امنیتی.

6-    ارایه راهکارهای بومی برای برون رفت از آسیب ها و بحران های جامعه.

7-    تقویت روابط و همبستگی بین نسلی.

8-    تقویت روابط بین نخبگان مقیم و غیر مقیم شهر .

 

 

محورهای کلی همایش:

 

1)      محور اقتصادی: اقتصاد تجاری، اقتصاد کشاورزی، اقتصاد صنعتی، اقتصاد دامی، منابع و معادن، نهادها و سازمان های اقتصادی و پولی دولتی و خصوصی، بازار و مناسبات آن با سیاست و قدرت، نظریات و راهکارهای توسعه اقتصاد منطقه ای، موانع توسعه اقتصادی و ...

 

2)      محور فرهنگی:  هنر و معماری، زبان، لهجه ها و زبانشاسی تاریخی؛ ادبیات؛ مذهب  و باورهای مذهبی؛ آموزش و نهادی های آموزشی؛ پژوهش و نهادهای پژوهشی؛ نهادهای فرهنگی دولتی و غیر دولتی، هویت فرهنگی، اجتماعی و دینی، نظریات و راهکارهای توسعه فرهنگی منطقه ای، موانع توسعه فرهنگی منطقه ای و ...

 

3)      محور اجتماعی: اقشار و طبقات اجتماعی؛ باورها و سنت های اجتماعی بومی، بازیها، اوقات فراغت و سرگرمی های محلی؛ سبک زندگی؛ بهداشت؛ وضع روستا ها؛ محلات شهر؛ نهادهای مدنی سنتی و مذهبی ؛ نهادی های مدنی مدرن؛ مدیریت شهری، نیروی انسانی، وضعیت زنان و کودکان، بهداشت شهری و روستایی و فردی،  نظریات و راهکارهای توسعه اجتماعی، موانع توسعه اجتماعی و ...

 

4)      محور طبیعی و جغرافیایی: موقعیت جغرافیایی؛ رودها ، کو ه ها و دشت ها، راهها، عوامل طبیعی منطقه فرصت یا تهدید توسعه و ...

 

5)      محور تاریخی و سیاسی: مرند در دوره ی پیش از مشروطه؛ مرند در تحولات مشروطه ؛ مرند در دوره ی رضا شاه و محمد رضا شاه؛ انقلاب در مرند؛ مرند در دوره ی جنگ تحمیلی و پس از جنگ؛ فرهنگ مشارکت و فرهنگ انتخابات، عملکرد ادارات و نهادهای سیاسی ، امنیتی و نظامی، نظریان و راهکارهای توسعه سیاسی، موانع منطقه ای توسعه ی سیاسی

 

 

 سخن دبیر علمی نخستین همایش مرندشناسی: تاریخ، توسعه و هویت

 

 

شهرستان مرند از جمله مناطقی است که از سابقه تمدنی و فرهنگی دیرپایی برخوردار است. از روایات شفاهی و افسانه های تاریخی گرفته تا آثار تمدنی و فرهنگی باقی مانده از این شهر و نیز ذکر نام شهر مرند در متون تاریخی یونانی و اسلامی گویای مسئله مذکور است. اما حقیقت این است که نخبگان علمی کشور و یا خود منطقه، آنگونه که شایسته و بایسته ی نام، فرهنگ و تمدن این شهر بوده به معرفی آن توجه نکرده اند درنتیجه فرهنگ شفاهی آن بر فرهنگ کتبی اش برتری یافته است. از اینرو، بسیاری از روندهای اجتماعی در طول تاریخ کژتابی یافته و واقعیت های موجود شهر متبلور نشده است. البته نباید از جاده ی انصاف خارج شد و نام برخی از پژوهشگران این شهر همچون امیر هوشنگ سید زنوزی، دکتر میرهدایت سیدمرندی و دکتر اسماعیل حسن زاده و ... را فراموش کرد که حقیقتاً در نیم قرن اخیر با توجه به بضاعت علمی، مالی و شخصی خود و نیز از سر شوق و ذوق به این امر مهم توجه کرده و آثارخوبی از خود بجا گذاشته اند. علی الخصوص باید از تحقیقات و پژوهش های فرد اخیر یعنی دکتر حسن زاده یاد کرد که در دو دهه ی واپسین در زمینه های مختلف تاریخ مرند انجام داده و برخی از آنها مثل کتاب بسیار ارزشمند و علمی دو جلدی او تحت عنوان «انقلاب اسلامی در مرند» به چاپ رسیده است. ایشان به دلیل علامه مندی و دلسوزی به شهر خویش همیشه در فکر برگزاری همایش هایی نیز بوده است که همایش «زن در تاریخ آذربایجان» از آن جمله است. این همایش به همت او در تابستان سال 1393 با موفقیت در شهر مرند برگزار گردید. نکته ی قابل توجه این است که برغم ارج نهادن به همه آثار عزیزانی که از آنها نام برده شد و یا آثار کسانی که فرصت ذکر نام تک تک آنها در این مجال اندک وجود ندارد، نباید فراموش کنیم که تحقیقات آنها نیز تاحدودی فردی بوده و دیدگاههایی را انعکاس داده است که به هیچ وجه کفایت نمی کند. بنابراین براساس ضرورت و اهمیت موضوع و نظر بسیاری از دوستان فرهیخته و اهل علم و دانش و نیز پس از مشورت با «هیئت مدیره ی انجمن ایرانی تاریخ» به این نتیجه رسیدیم که شناختن و شناساندن شهر مهمی مثل مرند نیازمند همایشی درخور توجه و شایسته ی آن می طلبد. در این میان با صلاحدید و عنایت دوستان و مسئولین «انجمن ایرانی تاریخ» قرعه ی فال به نام اینجانب زده شد و مأموریت برگزاری امر خطیری چون این همایش نیز برعهده ی اینجانب گذاشته شد. البته بنده هم به دلایل گوناگون از جمله علایق، دغدغه ها و عرق ملی و نیز دِینی که برشهر محل رشد و نمو خود داشتم با آغوش باز از چنین پیشنهادی استقبال نموده و آماده ی اجرای آن گردیدم. بر همگان این مقوله ی مهم مبرهن است که برگزاری همایش ها، سمپوزیوم ها و امثالهم در کشور یا منطقه خصوصاً با وجه کاملاً علمی می تواند آثار و تبعات مثبت بسیار زیادی در کوتاه مدت یا دراز مدت داشته باشد که از آن جمله می توان به: ایجاد فضایی پویا و نشاط علمی برجامعه، برقراری پیوند گسسته نخبگان علمی هر شهر و منطقه با زادگاهشان و از همه مهمتر خودشناسی یا شناخت و بازسازی هویت خودی و شناساندان آن به دیگران اشاره کرد.

 

با توجه به توضیحات فوق از آنجایی که انشاءالله در نظر است همایشی تحت عنوان «نخستین همایش مرندشناسی»که به همت انجمن ایرانی تاریخ و با کمک مسئولین محترم شهر در سطح ملی و کشوری برگزار گردد و نیز با توجه به اینکه سعی خواهد شد همایش مذکور از نوع همایش های تشریفاتی و رفع تکلیفی نباشد فلذا انتظار و تقاضای صمیمانه و جدی اینجانب بعنوان دبیر علمی همایش و عضو کوچکی از جامعه ی بزرگ علمی شهرستان مرند و حومه، در وهله ی نخست از فرهیختگان، دانشمندان، متخصصان، محققان و اهل علم و دانش کشور عموماً و در وهله ی ثانی از محققان، تحصیل کردگان و دردمندان خود شهر مذکور و حومه خصوصاً این است که با مشارکت فعال و نیز ارائه ی پژوهش ها و مقالات خود در این همایش، از یک طرف در ارتقاء سطح علمی آن مؤثر باشیم و از سوی دیگر در ارائه ی راهکارهای عملی و علمی خود برای توسعه شهر گام های هرچند کوچکی برداشته باشیم. تردیدی در این نیست که قصد و نیت برگزارکنندگان همایش جز بهره مندی از تجربیاتِ مجربان و علمِ عالمان برای شناختن و شناساندن هویت فرهنگی، دینی، سیاسی و اجتماعی منطقه در حوزه ی نظر به منظور دستیابی به راهکارهایی در توسعه و شکوفایی شهر در ابعاد مختلف در حوزه ی عمل چیز دیگری نیست. فلذا شکی در این باقی نمی ماند که امر مهم و خطیری چون همایش مذکور جز با حضور محققان و پژوهشگران بزرگوار ایران عزیزمان و ارائه ی پژوهش ها و تحقیقات همه جانبه از سوی آنها از یکسو، و نیز پشتیبانی، همراهی و همگامی های همه جانبه تمامی مسئولین محترم سیاسی، فرهنگی، دینی و اداری شهر مرند و نیز مردم عزیز منطقه که همایش از آن و مال آنها از سوی دیگر تحقق پیدا نخواهد کرد. حقیقتاً مساعدت ها و همراهی های همه جانبه در تلطیف فضای عمومی جامعه بسیار مؤثر و زمینه ی بهتر برگزار شدن همایش را فراهم خواهد نمود. این نکته را نیز لازم است متذکر شوم که برگزاری همایش تنها کفایت نمی کند بلکه باید بعد از برگزاری همایش نهادهای مدنی پیگیر نتایج حاصله از آن باشند تا بلکه طلیعه ی توسعه و رونق فضای فرهنگی و اقتصادی و سیاسی شهر بار دیگر رخ بنماید. از نشریات و سایت ها و وبلاگ های فعال شهرستان مرند نیز توقع می رود با انتشار و پیگیری اخبار آن اطلاع رسانی نمایند. بدیهی است که رسانه ها بازوی خبررسانی جوامع مدرن امروزی هستند که غفلت از آنها آسیب های جدی برجامعه خواهد زد.

 

دکتر ذکرالله محمدی  عضوهیئت علمی دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) و عضو انجمن ایرانی تاریخ

 

 

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۱ ] [ 16:14 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

دعوایی افتاده بود بین قوم و خویش آن مرحوم!

هر کسی دنبال به رخ کشیدن نداشته های داشته نمایش بود!

آگر حاجی ننویسی مردم از کجا بدانند که منم. ناسلامتی من پسر بزرگ آن مرحوم هستم!

باجناق کوچک حاجی هم که گویا دل پری از این بی مبالاتی ها و عدم رعایت جایگاه افراد داشت به سخن درآمد و گفت: والله اگر چه مهم نیس امّا مثل اینکه یادشان رفته پیش اسم من هم دکتر بنویسند!!!

...ماجرا داشت حسابی بیخ پیدا می کرد، یکی می گفت: مهندس هم از جلوی نام پسر من افتاده! آن دیگری می گفت: ما هم ناسلامتی عضو هیأت مدیره ی شرکت بوق هستیم!

یکی می گفت: بابا اگر بناست عنوان های  هر کسی را جلوی نامش بنویسند، دیگر جایی برای نام خود مرحوم نمی ماند!

حبیب قمارماز که طاقتش طاق شد بود بلند شد و در حالی که یکی دو تا فحش آبدار نثار روح مرحوم و باز ماندگانش می کرد گفت: «جلالین آتسین اوغرو جلیل بیز نه بیلئیدیک سن بو موهوملوکده آدامیمیشسن!!! » یعنی آقاجلیل دزده ما از کجا باید می دانستیم که تو چقدر آدم مهمّی بودی!!! گلی به جمالت!!!

باز ماندگان آن مرحوم همه هاج و واج مانده بودند و نمی دانستند چه بگویند؟!

مثل اینکه یک آن یادشان آمده باشد چه کسی بوده اند! صداها خوابید!

گویی سنگی بزرگ در برکه ی قورباغه ها انداخته شده باشد!!!

سکوت عجیبی حاکم شده بود.

بازماندگان مرحوم اوغرو جلیل  یک آن از خودشان خجالت کشیدند!

حالا همگی معطّل مانده بودند جلوی اسم مرحوم پدرشان چه بنویسند؟!!!

مجلس ترحیم مرحوم مبرور جنّت مکان خلد آشیان...؟؟؟!!!

 

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۹ ] [ 11:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

بیش از دودهه است که در باره ی جوانمردان و عیّاران پژوهش می کنم و اوقات خود را خوش می دارم و از کارهای شیرینشان کام خود را شیرین می کنم. حاصل یک دهه ی اوّل تلاشم کتابی شد با عنوان «عیّاران در تاریخ ایران» که سال 1384 در تبریز به دست انتشارات احرار چاپیده شد! از آن پس دوباره به کار تحقیق و مطالعه پرداختم و کار را از نو آغاز کردم، این بار موضوع گسترده تر شد و دایره ی آن تمام جوانمردان را با هر عنوان و نامی اعم از ؛ قتیان، عیّاران، لوطی ها، داش مشدی ها، قوچی ها، آلوفته ها، شوالیه ها، سامورایی ها، نینجاها، اخی ها، قلندرها . .. را در بر گرفت . از ایران گرفته تا عثمانی و چین و ژاپن و افغانستان و ترکمنستان و انگلستان. از یعقوب لیث گرفته تا رابین هود و ستارخان و اخی سنان و لعل شهباز قلندر.

بیش از صد منبع مرجع را به دقّت از نظر گذراندم، از قدیم ترین متون مانند سمک عیّار و قابوسنامه و الکامل تا جدیدترین آن ها مانند قلندریّه در تاریخ دکتر شفیعی کدکنی و ...

حاصل کار بالغ بر 700صفحه  شده است. بخشی از آن  عنوان داستان هایی از جوانمردان به خود گرفته است. دریغم آمد قبل از چاپ شما دوستان عزیز را از لذّت بعضی از آن ها محروم کنم. چرا که به فردای نیامده نمی توان دل بست.

جوانمردی در حقّ حیوانات

آورده اند که شخصی دعوی جوانمردی می کرد. روزی عدّه ای از جوانمردان به دیدنش آمدند. آن شخص به غلام خود گفت: سفره بیاور. امّا غلام نیاورد. مرد چندین مرتبه تقاضا کرد، جوانمردان دیگر گفتند: که این از آیین جوانمردی به دور است که چندین مرتبه تقاضا ی سفره کردی امّا غلامت نیاورد. در همین هنگام غلام با سفره داخل خانه شد. خواجه روی به غلامش کرده و گفت: « چرا سفره دیر آوردی؟ غلام گفت: مورچه ای اندر سفره شده بود و از جوانمردی نبود مورچه را از سفره بیفکندن. بایستادم تا  سهم خود بستد و سفره بیاوردم. همه گفتند: یا غلام باریک آوردی، چون تویی باید که خدمت جوانمردان کند.» 40

دیده نادیده کردن

«آورده اند مردی زنی خواست، پیش از آن که زن به خانه ی شوهر آید، وی را آبله برآمد و یک چشم وی به خلل شد.

 مرد چون آن بشنید، گفت: مرا چشم درد آمد. پس از آن گفت: نابینا شدم. آن زن  را به خانه ی وی آوردند و مدّت بیست سال با آن زن بود، آنگاه زن بمرد.

 مرد چشم باز کرد، گفتند: «این چه حال است؟ گفت:  خویشتن را نابینا ساختم، تا آن زن از من اندوهگین نشود، گفتند: تو بر همه ی جوانمردان سبقت کردی.» 41

 

    مولانا نورالدین عبدالرّحمان جامی، حکایت یاد شده را با زیبایی تمام به نظم کشیده است که گمان می رود مضمون آن را از قشیری گرفته باشد؛

 

آن جوانمرد زن زیبا خواست         

 

 خانه ی دل به خیالش آراست

 

آن صنم عارضه ای پیدا کرد

 

بر سر بستر   بالین جا کرد

 

زآتش تب به رخش تاب نماند

 

زآبله   در گل او آب نماند

 

مرد دلداده چو آن قصّه شنید

           

دیده بربست و به رخ پرده کشید

 

پس از آن هر دو به هم پیوستند

 

شاد و ناشاد به هم بنشستند

 

آن نکو زن چو پس از سالی بیست

 

که درین دیر پرآفات بزیست

 

خیمه در  عالم تنهایی زد

 

مرد حالی دم بینایی زد

 

لب   گشادند حریفان به سؤال

 

شرح جستند ز کیفیّت حال

 

گفت آن روز که آن غیرت حور

 

مانداز آبله در عین قصور

 

نظر از جمله جهان در بستم

 

فارغ از دیدن او   بنشستم

 

تا نداند که من آن می بینم

 

دامن خاطر  از او می چینم

 

همه گفتند که احسنت ای مرد

 

وز حریفان به جوانمردی فرد

 

غایت دین و مروّت این است

 

حدّ  آیین  فتوّت این است.42

عزّت نفس

در هفت اورنگ جامی آمده است که مردی تازی نژاد در بادیه می زیست، از قضای روزگار، گروهی بازرگان به آن بادیه رسیدند.

مرد عرب از آنها به گرمی پذیرایی کرد و هر چه داشت در خدمت آنها گذاشت، و خود به انجام کاری به دوردست ها رفت.    بازرگانان که سخاوت و جوانمردی مرد عرب را دیدند، از روی میل و علاقه ی خویش، بدره ای زر به زنش دادند و پی کار خود رفتند.

 پس از چندی مرد عرب به خانه اش بازگشت. زنش موضوع بدره ی زر را با او در میان گذاشت. مرد عرب زر را برداشت و به دنبال کاروان رفت. پس از چندی که کاروانیان را یافت، خطاب به بازرگانان چنین گفت؛

 

کای سفیهان خطا اندیشه

         

وی لئیمان خساست پیشه

 

بود مهمانی ام از بهر کرم

 

نه چو بیع از پی دینار و درم

 

داده ی  خویش  ز من  بستانید

 

پس رواحل به ره خود رانید

 

ور نه تا جان بود در تنتان

 

در  تن از نیزه کنم روزنتان

 

داده ی خویش گرفتند و گذشت 

 

و آن عرابی  ز قفاشان برگشت.43

 

[ جمعه ۱۳۹۳/۰۹/۲۸ ] [ 13:17 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

این روزها آسان ترین شیوه ی جلب قلوب پاک و بی آلایش، دست به دامن ریا و تزویر شدن است!

زمانی آدم های متظاهر را دو رو و ریاکار می خواندند و همه از آن ها برائت می جستند.

امّا چون بازارشان گرم شد و از نمد ریا کلاه سروری بردوختند، دورویی را به هزار رو افزایش دادند و نفاق به وفاق، پیشه ای سودآور یافتند!

حضرت مولانا تشت رسوایی اینچنین بوقلمون صفت ها را خوش  از بام انداخته و در حکایتی مختصر به روباه شانی آنان پرداخته و...

دریغم آمد طنز ظریف و لطیف مولانا را از این طریق به اشتراک نگذارم!

آن شغالی رفت اندر خم رنگ

اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ

پس بر آمد پوستش رنگین شده

که منم طاووس علیین شده

پشم رنگین رونق خوش یافته

آفتاب آن رنگها بر تافته

دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد

خویشتن را بر شغالان عرضه کرد

جمله گفتند ای شغالک حال چیست؟

که ترا در سر نشاطی ملتویست

از نشاط از ما کرانه کرده‌ای!

این تکبر از کجا آورده‌ای؟

یک شغالی پیش او شد کای فلان

شید کردی یا شدی از خوش‌دلان

شید کردی تا به منبر برجهی

تا ز لاف این خلق را حسرت دهی

بس بکوشیدی ندیدی گرمیی

پس ز شید آورده‌ای بی‌شرمیی

گرمی آن اولیا و انبیاست

باز بی‌شرمی پناه هر دغاست

که التفات خلق سوی خود کشند

که خوشیم و از درون بس ناخوشند!

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۱ ] [ 8:42 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

تولستوی رمان نویس مشهور روسی، در کنار رمان های بزرگی چون رستاخیز، جنگ و صلح و آناکارنینا، داستان کوتاهی  دارد به نام "یک آدم چند متر زمین می خواهد؟

داستان مربوط به روزگارانی است که در روسیه، مالکان و زمین داران بزرگ و عمده ای وجود داشتند و دهقان ها اغلب از خود زمینی نداشتند و فقط بر روی زمین مالکان کار می کردند و حکایت دهقانِ طماع و تنگ چشمی را روایت می کند که اشتهای وافری به داشتن زمینی بزرگتر دارد. روزی مرد طماع، تمام سرمایه ی خود را که مبلغ چندانی هم نیست، به همراه برده و برای خرید زمین به یکی از مالکان بزرگ زمین مراجعه میکند. مالک بزرگ که اشتهای وافر و سیری ناپذیر مرد طماع را می بیند، به او یک پیشنهاد وسوسه برانگیزی می دهد و می گوید حاضر است به بهای سرمایه ی اندک او، هر اندازه که بخواهد به او زمین های زراعتی واگذار کند و سندش را هم به نام او بزند! 

مرد طماع، ابتدا باورش نمی شود، اما «مالک بزرگ» قراردادی را تنظیم می کند و از او می خواهد که آن را امضا کند. در قرارداد آمده است که خریدار  ما به ازای سرمایه ای اندکش، هر اندازه زمین که می خواهد می تواند از زمین های مالک بزرگ نشانه گذاری کند و به نام خود سند بزند. و البته برای اجرای این قرارداد وسوسه برانگیز تنها یک شرط وجود دارد – و کدام قرارداد وسوسه برانگیزی هست که فاقد این شرط ها باشد!؟ - 

قرارداد بزرگ، شرط ظاهراً ساده ای دارد: خریدار برای اجرای قرار داد تنها یک روز فرصت دارد و لازم است از طلوع آفتاب تا غروب آفتابِ روز بعد، مقدار زمینی را که میخواهد با قدم هایش مشخص کند و البته در هنگام غروب آفتاب درست همان نقطه ای باشد که آغاز کرده است. به عبارتی دیگر خریدار باید محوطه ی بسته ای را مشخص کند که قرار است به تملک او درآید و برای این کار از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب فرصت دارد. 

طلوع روزبعد، دهقان طماع درحالی که سر از پا نمی شناسد به راه می افتد اما هر چه جلوتر می رود، وسوسه اش برای پیمودن محوطه ی وسیعتری از زمین ها، بیشتر و بیشتر می شود وکمتر به زمان آمدن و چگونه آمدن خود می اندیشد و وقتی به خود می آید که زمان چندانی برای رسیدن به نقطه ی آغاز نمانده است. به ناچار در راه برگشت تندتر و تندتر راه می رود و بیشتر از آنچه در توان اوست، خود را به رنج می اندازد.

داستان این گونه تمام می شود که مرد طماع هنگامی به نقطه ی آغازین می رسد که دیگر جانی در بدن ندارد و در لحظه ی آخر، جنازه اش در کنار بیلی بر زمین می افتد که به نشانه ی نقطه ی آغاز بر زمین مانده است. بیلی که می تواند ابزار کندن گورِ او شود و "نشانه" ای باشد تا خواننده ی عاقل بداند هر آدمی تنها دو متر زمین می خواهد برای دفن شدن...(با اجازه ی شیخ نهایی)

گاهی وقت ها نوشته هایی از این دست، زیاد جدّی گرفته نمی شود و صرفا به مثابه ی داستانی خیالی یا از سر تفنن تلقی می شود و حال آن که درست چند روز قبل یک نفر زمین خوار در وضعیّتی تقریبا مشابه شخصیّت داستان تولستوی طعمه ی زمین مادر شد.

ماجرا از این قرار است که وقتی زمین خواری جوان در یکی از دهات تابعه ی شهر ما مثل بسیاری از همقطاران خودش مشغول شیار کردن و خط انداختن به زمین های کوهپایه های اطراف کوه میشاب بوده -که متعلّق به منابع طبیعی شهرستان است و مسئولین اداره ی تابعه هر از ده سال هم سری به آن حوالی و اطراف نمی زنند- تراکتورش چپ می شود و چون در تنهایی و دور از چشم اغیار مشغول این عمل خالصانه بوده کسی به دادش نمی رسد و در نتیجه زیر چند صد کیلو آهن له و لورده می شود و دستش از دنیا کوتاه می شود!

بعضی وقت ها از خودم می پرسم مگر یک آدم چقدر زمین می خواهد؟

یا مگر یک آدم چند باب برج، ویلا، بازار، کارخانه، باغ، مزرعه، ماشین و... لازم دارد؟

یا مگر یک آدم چند هزار میلیارد تومان پول لازم دارد؟

یا مگر یک آدم چند تا شغل و پست و مقام را می تواند اداره کند؟

یا مگر یک آدم چند تا عنوان و اسم و لقب و اهن و تلب می خواهد؟

یا مگر یک آدم چند میلیون متر مکعب معده دارد و چند میلیارد فرسنگ اشتها و چند کهکشان راه شیری  حرص و آز دارد؟

یا...

در باورهای ایرانیان باستان دیوی به نام آز وجود دارد که هر چقدر بخورد، سیری ندارد تقریبا شبیه چاه ویل جهنم.

گویا بعضی ها ژن های جناب دیو آز را نسل به نسل به ارث برده اند!!!

یک نکته هم قابل تأمّل است و آن اینکه تا به حال هیچ زمین خواری پیدا نشده است که عاقبت الامر زمین او را نخورده باشد!!!

 

[ جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۳۰ ] [ 13:59 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 جوانمردی و آزادگی از دیدگاه کنفوسیوس

کنفوسیوس حکیم چینی (متولّد 562 پ. م و متوفّی 479 پ.م) که مانند هم میهنش لائوتسه، مقام بس ارجمندی در نشر افکار اخلاقی و حکمت امور در میان ملّت چین دارد، در خصوص جوانمردی و آزادگی سخنان ارزشمندی دارد که در اینجا به پاره ای از آن ها اشاره می شود؛

-       مقصد مرد آزاده داشتن خصال پاک است و مرد فرومایه همیشه در فکر مال خود می باشد. جایی که مرد آزاده از عمل می اندیشد، مرد فرومایه در اندیشه ی گریختن از مجازات است.

-       در میان آزاده گان رقابت راه ندارد مگر در تیر اندازی، لیکن ایشان در این کار نیز همدیگر را محترم می شمارند و وقتی که به میدان تیراندازی یا محل رفع تشنگی می روند، جای خود را به یکدیگر تقدیم می کنند، حتّی در موقع همچشمی و رقابت نیز نجابت خود را از دست نمی دهند.

-       اگر مرد آزاده یک روز از خصلت پاک خود دست بکشد دیگر شایسته ی داشتن این نام نیست.

-       مرد آزاده مراعات کردن حق را در درجه ی نخستین شایسته می داند. اگر مرد آزاده جسارت را بزرگ داشته باشد امّا حق را بقدر شایان در نظر نگیرد مردی پرخاش جوی می شود و اگر مرد عامی جسارت داشته باشد و حق را به خوبی رعایت نکند مردی راهزن می گردد.

-       مرد آزاده از هرگونه اندوه و ترس آزاد است. بی اندوه و بی ترس زیستن نشان طینت و سرشت مرد آزاده است.

-       مرد آزاده به هیچ وجه آلت دست کسی قرار نمی گیرد و برای وی شایسته نیست که خود را آلت مقاصد دیگران قرار دهد چرا که او خود مقصد خویشتن است.

-       طبیعت خاص مرد آزاده نخست عمل و سپس گفتار است، یعنی وی قبل از دیگران به گفته های خود عمل می کند.

-       جوانمرد کامل و دریادل است و فرومایه کوته نظر و ناقص. خواسته های جوانمرد تمام ابناء بشر را شامل می شود امّا دایره ی فکر فرومایگان محدود است و آن ها نمی توانند از افق تنگ فرقه یا خویشان خود گام فراتر بگذارند.

-       جوانمرد باید از سه چیز اجتناب بکند؛ در جوانی از شهوت رانی تا روزی که خون و سایر شیره های زندگی جسمانی اش آرام شده باشند، همین که او به فصل شکفتن زندگی اش برسد و خون و شیره های بدنش برای همیشه صاف شود آن وقت باید از منازعه و مشاجره بپرهیزد تا وقتی که به دوران پیری برسد و چشمه های زندگی وی به کاستن و خشکیدن آغاز کند، آن وقت باید از بخل و خسّت اجتناب ورزد.

-       جوانمرد باید شکوه سه چیز در دل داشته باشد؛ قضای آسمان، مردان بزرگ نامور و سخنان دانایان خداشناس. مرد عامی قضای آسمان و مشیّت چرخ را نمی شناسد و از این رو از چرخ گردون نیز نمی ترسد، به مردان بزرگ نامور اهمیّت نمی دهد و سخنان دانایان خداشناس را ریشخند می کند.

-       مرد آزاده از کسانی که حیله گری را حکمت، نافرمانی را شجاعت و یاوه گویی را حقیقت می پندارند، نفرت دارد.

-       مرد آزاده در سخن گفتن از سه خصلت دور است؛ سخن گفتن بدون اراده و بدون ضرورت یعنی در میان گفتگوی دیگران سخن گفتن. خاموش ماندن در موقعی که سخن گفتن ضروری است، چرا که این کار خود را دانا و خردمند جلوه دادن است. سخن گفتن بدون تأمّل در حرکت وجنات و چهره ی خود که این را کوری نامند.

-       جوانمرد پایه ی بنا را روی حق می گذارد و آداب و رسوم را تا جایی بجا می آورد که بر طریق حق باشد. وی در مقصود و نیّت خود اعتدال پرور است، لیکن در اجرای حق ثابت قدم و استوار می باشد، مرد آزاده ی حقیقی همین است.

-       مرد آزاده در عین حال که درستکار و جدّی می باشد، پوزش پذیر و خطابخش است. در باره ی دوستان جدیّت و درستی و مراعات به خرج می دهد و در باره ی برادران اغماض دارد.

-       برای جوانمرد نه خصومتی موجود است و نه طرفداری، او همیشه طرفدار و نگهبان حقّ است.

-       جوانمرد باوقار است امّا هرگز کبر و غرور ندارد، فرومایه کبر و غرور دارد امّا از وقار بی بهره است.

-       جوانمرد مسالمت جو و صلح پرور است لیکن از فروافتادن به حقارت و پستی می پرهیزد.

-       جوانمرد هنگام تهیدستی استوار می ماند، در حالی که فرومایه و نادان سرکشی می کند.

-       جوانمرد برپای خود می ایستد و از دیگران توقّع و تقاضایی ندارد امّا فرومایه همیشه از دیگران طلبکار است.

-        جوانمرد در باره ی نه چیز پیوسته می اندیشد؛ در دیدن چیزی به این که آن را به خوبی و درستی بشناسد، در شنیدن چیزی به این که آن را بفهمد، در رخسار خود به ملایمت و محبّت، در رفتار خود به شرافت، در سخنان خود به حقیقت، در کارهای زندگی به درستکاری، در شبهه های خود به پرسیدن از دیگران، در هنگام خشم به سختی نتایج آن و در پذیرایی دیگران به وظیفه ی مهربانی و ادب. ریشارد، ویلهلم، مکالمات کنفوسیوس، ترجمه ی کاظم زاده ایرانشهر، شرکت انشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم، 1375، تهران. صفحات 40 الی 60.

 

[ شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۰ ] [ 14:32 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 ورود

 سفر. جستجو. حركت. واكاوي خويشتن. نقبي از خويشتن بر خويشتن خويش. نگاهي از بيرون به درون. سير انفس. سياحت نفس. چرخشي بر مدار انسان. غربال پيرايه‌ها. جستجوي آنچه كه از انسان گم شده است. آنچه جويندگان به دنبالش بودند. سقراط. افلاطون. زرتشت. كنفسيوس. مولانا. نيچه... آنات انساني. انسان. مرد. ابرمرد. با دروني صيقلي به سان آينه. با دلي به پاكي شبنم صبحگاهي. با ذهني به خلوص و صفاي كودكان. بي‌پروا. دل به دريا سپرده. نه بيمي و نه اميدي. آماده‌ي جان فشاني. كوه از صلابتش در حيرت. دريا از وسعت مشربش مسحور. آسمان از عظمت انديشه‌اش مبهوت. همه چيز در تسخيرش، آنگاه كه از خويش بگذرد!

 اسير پشّه‌اي، آنگاه كه خودبين شود. جامع اضداد. دمي فلك سيري بي‌بديل، همنشين جبرئيل. دمي ديگر وامانده‌ي نفس ذليل، رانده از بارگاه ربّ جليل. اسير طير ابابيل و زخم خورده‌ي حجاره ی سجّيل...

سفر. جستجو. حركت. گره‌گشايي از گرهي کور از هزاران گره ناگشوده. سيري در هزار توي ذهن آدمي. سفري از خويش به خويش. انگشت حيرت بر دهان. به راستي كيست اين انسان؟ به راستي چيست اين انسان؟ كجاست مقصد و مقصودش؟ گاه پشت پا زده بر هر چه تمنّا. دست افشان. پاي‌كوبان. چرخ‌زنان. در اوج وجد و غليان. آستين افشانده از هر چه هست و نيست! گاه دهان گشوده مانند چاه ويل. مي‌بلعد و مي‌بلعد و سيري‌اش نه!

معمّاي عجيبي است اين موجود بال گشوده تا اعلي علييّين و سپس در غلتيده در اسفل‌السّافلين. طرفه معجوني است اين فرشته‌ي حيوان صفت و اين حيوان فرشته سيرت.

از اينجاست كه سفر آغاز مي‌شود.  جستجو معني مي‌يابد.  لذّت كشف دلنشين مي‌گردد. كنكاش در اعماق وجودي موجودی به نام انسان. گشت و گذار در كوچه پس كوچه‌هاي زمان كه تاريخش مي‌خوانند. غبارروبي از چهره‌ي آيينه‌ي حقيقت كه به گرد عمد و عناد آلوده شده است.

بازيابي انسان با هويّت انساني‌اش. انسان اصيل. انسان خالص با فطرتي پاك و دست نخورده. گوهري ناب كه هستي بر مدار آن مي‌چرخد...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۶ ] [ 20:37 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مرند شهری است با هفت هزار سال قدمت.

می گویند طوفان نوح در این شهر اتّفاق افتاده است.

می گویند آرامگاه نوح، مادر و همسرش در این شهر واقع است.

در الواح گلی سومریان نوشته شده است؛ گیلگمیش از کوه های میشاب مرند عبور کرده و خبر طوفان و آب گرفتگی بزرگی را از مردم این سامان شنیده است.

می گویند اصحاب رسّ که در قرآن به آن ها اشاره شده مرندی های باستان ساکن کناره های ارس بودند.

می گویند علّامه طباطبایی شیفته و دل داده ی عارف مرندی میرزا علی اکبرآقا بوده است.

بارها دیدیم و دیدند که علّامه جعفری با اشتیاق فراوان و با مرارت تمام راه دور تهران مرند و تهران قم را به شوق دیدار میرزاعلی اکبر آقا شباهنگام با اتوبوس های فکسنی پیمود و به مرند آمد.

می دانیم و می دانند که کفیل و رئیس شورای سلطنت حکومت پهلوی مقارن انقلاب علّامه سیّد جلال الدّین مرندی معروف به تهرانی بود که در پاریس با امام دیدار کرد و برای همیشه به حکومت پادشاهی در ایران پایان داد!

می دانیم و می دانند که قبل و بعد از انقلاب مردان بزرگی از مرند برخاسته اند و وزارت خانه ها را اعتبار بخشیده اند و مصداق شرف المکان بالمکین شده اند.

می دانیم و می دانند که اوّلین وزیر راه شهید- موسی کلانتری- از بچّه های مخلص انقلابی مرند بود و در دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید.

می دانیم و می دانند که دانشمند معاصر جهان اسلام پروفسور ملکوتی و ده ها پروفسور دیگر از مرند برآمده اند.

می دانیم و می دانند که گاه چند وزیر، همزمان در کابینه های مختلف حضور داشته اند که از بچّه های مرند بودند و هستند فی المثل دکتر شافعی و دکتر کلانتری.

می دانیم و می دانند که رزمندگان مرندی در طول هشت سال دفاع مقدّس چه حماسه هایی آفریدند.

می دانیم و می دانند که بسیاری از نخبه های مرندی اعضای هیأت علمی دانشگاه های کشور هستند.

و چه چیز ها که می دانیم و می دانند و خواهند دانست...

... سال ها بود که می دیدیم و دل خوش بودیم که میدانی با نماد «قلم» در شهر مرند وجود دارد معروف به میدان «معلّم».

کوچک بود امّا بود.

هر چه بود نام مقدّس معلّم را تداعی می کرد.

بود تا نشانی از فکر و فرهنگ مردم مرند باشد.

امّا دیگر نیست!

چند روزی است که میدان را برداشته اند!

قلم را برده اند.

گویا قلم وصله ی ناجوری برای مبلمان شهری بوده است!

گویا حتّی نام یک میدان را هم برای معلّم زیادی دیده اند!

آخر چند نفر از اعضای شورای شهر معلّم تشریف دارند!

آری مرند شهری است با هفت هزار سال قدمت!

چند سال قبل قلعه ی باستانی اش را ویران کردند، کسی مویش هم نجنبید!!!

از وسطش خیابانی کشیدند تا هر از گاهی اتولی از آن عبور کند!

تا شهر پیشرفت کند!

تا کاری در کارنامه ثبت شود!

تا بخشی از آن دور از چشم مردم حصار کشیده شود و به مرور زمان از یادها برود و مسکونی تجاری اش بکنند!!!

آری مرند شهری است یادگار هزاره ها!

آه شهر محبوبم مرند

کاش به زبان می آمدی و از آن چه بر سرت رفته است شمّه ای بازگو می کردی...

[ شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۵ ] [ 12:39 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
رویین تن کیست؟

رویین تن یعنی تن چون روی. کسی است که هیچ ضربه ای بر بدن او اثر ندارد و تنی نیرومند و آسیب ناپذیر دارد.ولی هر کدام از این رویین تنان یک نقطه آسیب  پذیر دارند یعنی یک جایی از بدن آنها ضربه پذیر است که اگر دشمن از آن جای مورد نظر آگه شود چنانچه به آن نقطه از بدنش ضربه وارد کند او را از پای در می آورد.

 در تاریخ اساطیری ملل مختلف چهار رویین تن وجود دارد که عبارتند از:

۱-اسفندیار ایرانی

۲-آشیل (آخیلوس)یونانی

۳-زیگفرید ژرمنی

۴- بالدر نروژی (قوم اسکاندیناوی)

اسفندیار:

اسفندیار روئین تن و جنگ رستم واسفندیار

جنگ رستم و اسفندیار

نقطه ی ضربه پذیر اسفندیار چشمان اوست. هنگامی که زرتشت پیامبرمی خواست او را در درون رودخانه مقدس رویین تن کند و بدنش را تطهیر نماید هنگام فرو رفتن در آب چشمان خود را بست که این امر باعث شد آب به داخل چشمش نفوذ نکند و آن قسمت از بدنش ضربه پذیر شود و همین امر موجب مرگش شد که تیری که رستم از چوب گز فراهم کرده بود  به چشمان او پرتاب کرد و وی را از پای درآورد.

آشیل:

روئین تنان تاریخ

آشیل

 نقطه ی ضربه پذیر آشیل قوزک پای اوست که ضرب المثل پاشنه ی آشیل از همین جا نشأت می گیرد. طبق روایات آشیل فرزند یکی از خدایان است به اسم تتیس. همسری دارد به نام پله که یک انسان معمولی است. آشیل فرزند هفتم تتیس و پله است.هنگامیکه بدنیا می آید پله نمی پذیرد که این فرزند را هم مثل فرزندان دیگر به آتش افکند تا نامیرا شود چون همه فرزندان دیگر را به همین ترتیب از دست داده بود بنابراین تصمیم می گیرد که نوزاد را درآب بیفکند تا تطهیر شود.مادرش تتیس قوزک پای کودکش را در دست می گیرد و وارونه در آب رودخانه ستیکس فرو می برد و بیرون می کشد. پس همه جای بدن او رویین تن می شود بجز قوزک پای چپش که آنجا ضربه پذیر می شود که در دست مادرش بود.

در جنگ تروا آشیل به دست پاریس شاهزاده تروایی(رباینده هلن)به قتل می رسد. یعنی او از خدایان مدد می گیرد که نقطه ضربه پذیر آشیل کجاست؟ خدایان هم او را راهنمایی می کنند در نتیجه پاریس تیری تهیه می کند و به قوزک پای او می زند و او را به قتل می رساند.

زیگفرید 

زیگفرید روئین تن تاریخ

زیگفرید

 نقطه ضربه پذیر زیگفرید آلمانی بین دو کتفش بود یعنی درست مقابل قلبش در مهره پشت وی .زیگفرید پهلوان قوم خودش بود و درمیان مردم زندگی می کرد. در میان ژرمنها اژدهایی است ترسناک. که مردم این طور باور دارند که اگر کسی موفق شود این اژدها را بکشد و در خون بدن اژدها بغلتد بدن او رویین تن می شودو ضربه پذیر خواهد شد. زیگفرید وقتی تصمیم گرفت که خود را رویین تن کند اژدهایی (‌مار بزرگ هفت سری) را می کشد و در خون اژدها می غلتد.اما یک نقطه ای میان دو کتف زیگفرید برگی از درخت به آن چسبیده و خون به آن نمی چسبد در نتیجه همان نقطه، نقطه ضربه پذیر بدن او می شود. زیگفرید بین قومش بسیار محبوب بود. اما برادر همسر زیگفرید به او خیلی حسادت می کرد. یک روز زیگفرید که به جنگ رفته بود برادر همسرش به سراغ خواهرش می آید و شروع می کند به وسوسه خواهر که نقطه ضربه پذیر زیگفرید را بگو. و خواهرش می گوید . وقتی زیگفرید از جنگ می آید به چشمه می رود تا آب بخورد،‌ کمرش را خم می کند در نتیجه هاگن برادر همسرش او را می کشد.

بالدر

تاریخ اساطیری»روئین تنان

بالدر

 و اما بالدر البته او در بدن خود نقطه ضربه پذیر خاصی ندارد اما به یک گیاه حساس می شود.

در میان نروژی ها خدایی هست بنام خدای روشنایی به اسم اودین. بالدر پسر اودین است. یک شب در خواب می بیند که پسرش بالدر به واسطه پرتاب تیری کشته شده. اودین بعد از دیدن این خواب خیلی پریشان می شود. پس از بیدار شدن از خواب فکر می کند که امکان دارد خوابش حقیقت باشد. بنابراین به نزد خدای خدایان می رود که زنی است به نام بانو فریگان و به او می گوید ممکن است خواب من تعبیر شود پس به تمام گیاهان عالم سوگند بده به صورت تیری بر بدن فرزند من وارد نشوند.بانو فریگان همه گیاهان عالم را سوگند می دهد مگر یک گیاه چون خیلی کوچک بود به نام دبق . و خیال اودین راحت شد. یکی از تفریحات خدایان این بود که بالدر را میان می گذاشتند و به طرفش تیر می انداختند. شخصی است از یکی از خدایان، خدای بدکاران بنام لوکی. که خیلی به بالدر حسادت می کرده.و در صدد است که بالدر را از میان بردارد.تا اینکه باخبر می شود که گیاه دبق سوگند نخورده. بنابراین تیری از آن را تهیه می کند و در یکی از تفریحات تیر را به دست یکی از خدایان می دهد بنام هاتر-خدای نابینایان- و می گوید تو هم بیا و تفریح کن و درتفریح خدایان شریک شو. هاتر می گوید من نمی بینم.اما لوکی به او میگوید من به توکمک می کنم و به همین ترتیب بالدر را از پای درمی آورد.

برخی از وجوه اشتراک رویین تنان؛

۱-همه ی اینها پهلوان محبوب قوم خودشان هستند.

۲-همه این پهلوانان رویین تن هستند اما نه تنها عمر طولانی نمی کنند بلکه عمر معمولی هم نمی کنند.

۳-سه تا این چهار نفر شاهزاده اند به جز زیگفرید.

۴-همه ی اینها یک نقطه ی ضربه پذیر دارند بجز بالدر که از گیاهی ضربه پذیر است.

۵-دو نفراز این چهار نفر از گیاه ضربه پذیرند، بالدر (گیاه دبق) و اسفندیار (چوب گز).

۶-دو نفر از این چهار نفر فرزند خدایان هستند:‌ آشیل و بالدر.

۷-همه یک حسود داشتند.

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۰ ] [ 13:12 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

دیروز همایش زن در تاریخ آذربایجان، در محل هتل ماریانای مرند برگزار شد. متولّی همایش انجمن زنان پژوهشگر ایران و چند واحد دانشگاهی منطقه و فرمانداری شهرستان مرند بود.

علی رغم بی مهری هایی که شد، همایش در نهایت آرامش و در فضایی بسیار صمیمی و علمی برگزار شد.

اساتید و صاحب نظران برجسته ی بسیاری از دانشگاه های معتبر کشور مانند دانشگاه تهران، اصفهان، تبریز، اردبیل، شهید بهشتی تهران، مشهد و چند واحد دانشگاه آزاد به همراه تعدادی از دبیران صاحب قلم آموزش و پرورش حضور داشتند.

دریغ که این اتفاق علمی نادر و حضور بیش از چهل نفر ازفرهیختگان صاحب قلم کشور، بنا به ملاحظات و فشارهای شخصی بعضی نو دولتان، با بی تفاوتی مسئولان شهری و مدعیّان فکر و فرهنگ مواجه گردید!!!

صاحب این قلم در مقدمه ی سخنرانی ام به عبارتی کوتاه که حکم حسن اعتذار از مهمانان گرانقدر را داشت اکتفا نمودم و آن این که؛ « دنیا خیلی بزرگ است، امّا دنیای بعضی ها خیلی کوچک است، کسی جای هیچکسان را تنگ نخواهد کرد، امّا...»

همایش دیروز مانند بسیاری از همایش ها فرصت مغتنمی بود برای آشنایی با برخی چهره های علمی و فرهنگی و تجدید دیدار با دوستان قدیمی. بر خود لازم می دانم از حضور گرم دوست داران فکر و فرهنگ و اندیشه که بسیار چشمگیر نیز بود، قدردانی نمایم. همچنین از برگزار کنندگان همایش و مهمانان عزیزی که از اقصی نقاط کشور در شهر دیر زیسته ی مرند حضور یافته بودند.

چکیده ی مقاله ام را عینا تقدیم می دارم.

زن موجودی چند ساحتی در ادبیات شفاهی آذربایجان

زن به عنوان نیمه ی کامل کننده ی جامعه ی بشری، در فرهنگ شفاهی( فولکلور) آذربایجان موجودی چند ساحتی به شمار می آید. تصاویری که در فرهنگ شفاهی آذربایجان از زن ارائه می شود از چنان اختلاف فاحشی برخوردار است که گاه تصور می شود انسان با چند وجود متفاوت روبه رو می باشد.وقتی زن در لباس مادر نمایان می شود موجودی اهورایی و مقدس به شمار می رود که گویی به تنهایی بار هستی را به دوش می کشد و انوار قداستش به هفت آسمان تتق می کشد.

آنا وطن یعنی مام میهن، آنا دیلی یعنی زبان مادری و آنا یوردو یعنی سرزمین مادری حکایت از جایگاه  والای مادر دارد.

در ترانه ای فولکلوریک مادر نور چشم فرزند خوانده می شود  و کسی است که عمر بر سر بالاندن  فرزند خود گذاشته  و زلف سیاه خود را به پای فرزندش سپید می کند. فرزند نیز با فدایی قرار دادن خود، قدر لا لایی های حزین مادر در در شب بیداری های درازش را می داند.«گؤزومون نورو، جانیم آنا / بؤیوتدون سن منی، یانا یانا / ساچینین آغینا ، قاراسینا قوربانام / کؤنلونون اول حزین، لایلاسینا قوربانام / عزیز آنا.»

در ساحتی دیگر وقتی زن در قالب یار جلوه گر می شود، عقل و دل و دین از عاشق می رباید، سرو چمن در برابر قامت موزونش سر خم می کند، ماه آسمان در برابر زیبایی اش به سجده می افتد و نرگس کرشمه اش را از چشمان او وام می گیرد.

امثال و حکم، ترانه ها، داستان ها و بایاتی های مردم آذربایجان سرشار از دلداد گی ها و دلبرد گی های عاشق و معشوق است.در ترانه ی ؛  « دارا زولفون سال هر یانا / گؤزلرین بنزه ر جئیرانا / باخدیم قالدیم یانا یانا / یار بیزه قوناق گله جک/ بیلمیره م نه واخت گله جک / سؤز وئریپ صاباح گله جک.» از زیبایی مسحور کننده ی سلسله ی زلف معشوق و چشمان شهلای ماننده به چشمان آهویش سخن می رود که آتش به جان و دل عاشق انداخته است. و عاشق با حسرت تمام در انتظار روزی است که معشوق قدم به کاشانه ی او بگذارد.

ساحتی دیگر که نباید از آن غفلت نمود، چهره ی مردانه ی زن می باشد که به ظاهر مقوله ای متناقض نما به نظر می رسد.

در این ساحت، زن به شیر زن تبدیل می شود و دوشادوش مردان در دفاع از حریم خانواده،عشیره، طایفه و ایل قد بر  می افرازد. ضرب المثل« اصلانین ارکک دیشیسی اولماز» یعنی شیر نر و ماده اش فرقی با هم ندارد، شاهد این مدعا است.

اما زن در مفهوم کلی و در ساحتی دیگر در اذهان متاثر از جامعه ی مردسالار چنان تنزل درجه پیدا می کند که به سان حوّا از اوج بهشت کمال و زیبایی به  حضیض دنیای حقارت و تحقیر هبوط می کند، بطوری که قداست آن موجود اهورایی در ساحت مادرانه اش و زیبایی و جلوه گری اش در ساحت معشوقه بودنش رنگ می بازد.

 او در این ساحت، تبدیل به موجودی درجه چندم می شود که عقل و کیاستش با عقل  و فهم مرغ خانگی سنجیده می شود.کنکاش در فرهنگ شفاهی مردم آذربایجان ما را به شواهد بسیاری از چند ساحتی بودن چهره ی زن رهنمون می سازد.

 با همه ی این تفاصیل هر چه به دوران معاصر نزدیک تر می شویم تحت تاثیر تحولات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و تغییر دیدگاهها نسبت به زن  ساحاتی مانند؛ ساحت علمی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و هنری در اشکال و ابعاد جدید بر ساحات وجودی زن افزوده می شود و زنان  برجسته ای مانند؛ زینب پاشا، طاهره قره العین و پروین اعتصامی درآذربایجان ظهور پیدا می کنند.

کلید واژه ها: زن، مادر، یار، چهره ی چند ساحتی، فولکلور آذربایجان.

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۹ ] [ 10:33 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

رساله ی اندر مشکلات آدم بودن!

در رساله ی اندر مزایای آدم بودن به تعداد بسیار کمی از مزیّت های آدم بودن اشاره ی مختصری رفت. در این بحث اختصارا به بعضی از محدودیّت ها و مشکلات آدم بودن می پردازیم.

آورده اند که یکی میگفت: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو. یکی از فاضلان بی سواد از شنیدن این مصرع برآشفت و اشکالی ملانقطی گرفت و گفت: اوّلا آن می نیست و وی است و از آن گذشته تا آن جایی که ما اطلاع داریم، وی سراپا عیب است و هنری ندارد!

ما از می و وی می گذریم و چون اندر مزایای آدم بودن ورق هایی سیاه کردیم، به برخی مشکلات آدم بودن نیز می پردازیم.

یکی از مشکلات بسیار بزرگ بابا آدم که مانند کلاف سردرگم و گره کور تورم این دور و زمانه هیچوقت برایش راه حلّی پیدا نشد، مسئله ی تجدید فراش وی بود! بابا آدم عزیزمان هیچوقت نتوانست مانند بسیاری از اخلافش هز از گاهی تجدید فراشی بکند یا مقوله هایی از جنس ازدواج موقّت داشته باشد.

حقیقت تلخ زندگی بابا آدم این بود که از بسیاری از اموری که لذّت بخش است محروم بود و آرزوی همه شان را به گور برد، البتّه با فرض اینکه بتوان تصوّر کرد اصولا بابا آدم اهل آرزو بوده باشد!

بابا آدم هیچوقت هیچ یک از لذّت هایی را که امروزه بسیاری از فرزندانش _ حالا کاری نداریم خلف بوده باشند یا ناخلف - تجربه می کنند به عمر درازش تجربه نکرد و نچشید. از باب مثال؛رئیس یکی از قوا بودن، مریدان سینه چاک و چشم بسته و دست به سینه داشتن، هویّت قومی یا زبانی یا دینی و ملّی خاص داشتن، وطن داشتن و شهروند جایی خاص بودن، استفاده از بورسیه تحصیلی رایگان، پدر داشتن خصوصا پدر قدرقدرت و قوی شوکت و صاحب جاه، حساب بانکی با مبالغ نجومی داشتن، هواپیما و تیم پزشکی خصوصی داشتن، خدم و حشم و آلاف و الوف داشتن، نه آشپزی که غذاهای لذیذ برایش بپزد و نه درزی ای که لباس های جورواجور برایش بدوزد، نه فوتبالی و نه هیچ ورزش پول ساز و شهرت آفرین دیگری، نه کسی که برایش کف بزند و هورا بکشد، نه استادی نه شاگردی، نه مریدی نه مرادی، نه نوبلی و نه اسکاری، نه نخل طلایی و نه ببر طلایی ای که دل به آن ها خوش کند، نه امری نه نهیی، نه پزی و نه قمپزی، نه دوستی که به او بنازد و نه دشمنی که بر او بتازد، نه رقیبی که پته اش را روی آب بریزد، نه حریفی که رانت خواری و اختلاس و ویژه خواری و مفاسدش را برملا بکند، نه استکباری که کاسه و کوزه ها را بر سرش بشکند، نه کتابی که بخواند و نه داستانی که بنویسد، نه هنری و نه فلسفه ای، نه سقراط و افلاطون و ارسطویی، نه مکتب های ادبی گوناگونی و نه سبک های هنری از حد بیرونی، نه وعظی و موعظه ای و نه خطبه و خطابه ای، زمین درندشت بود و بابا آدم و یک ننه حوّا.

حالا خودتان قضاوت کنید، آدم بودن کار هر کسی نیست!

[ شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۱ ] [ 18:39 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

معمولا وقتی صحبت از آدم ابوالبشر به میان می آید، داستان میوه ی ممنوعه و هبوط آدم در اذهان تداعی می شود. داشتم با خودم فکر می کردم اگر آدم فقط دغدغه ی از بهشت رانده شدن داشت و بزرگترین درد و غمش، هشتن بهشت به خاطر حبّه ای گندم یا سیبی سرخگون بود، اولاد و تخم و ترکه اش هزاران هزار دغدغه و درد بی درمان دارند که جدّ عزیزشان حتّا یکی از آن ها را نداشت.

 

در این مقال نه قصد آسیب شناسی موضوع هبوط را دارم و نه قصد واکاوی روایات مختلف حامی و سامی و مسیحی و...را و نه هدفم اثبات جرم برای مار و طاووس و شیطان و احیانا حوّای مادر است! بل که توجّه به موضوعی بسیار کهن از منظر و زاویه ی دیدی جدید می باشد.

 

از آن جایی که آدم ابوالبشر این اشرف مخلوقات در کره ی خاکی به این بزرگی به همراه زوجه ی مکرّمه اش تنهای تنها می زیست_ لازم به ذکر است بحث این حقیر فقط مربوط به زمانی است که هنوز هابیل و قابیلی در کار نبود_ دغدغه ای از باب کرورها کرور مسئله که امروزه دامن گیر اخلافش شده است، نداشت.

 

هر چند شمردن مقولاتی که باباآدم از آن ها فارغ بود، زمانی نجومی می طلبد امّا فهرست وار به برخی از آن ها اشاره می شود؛

 

-) همسرش سرش نق نمی زد و از همسرداری اش ایراد نمی گرفت و اصولا کسی برای مقایسه و چشم و هم چشمی وجود نداشت. از مراسم عقد و عروسی و خرید جواهرآلات و لباس عروس و مراسم بله برون و ... خبری نبود تا خانم حوّا دم به ساعت مانند خوره به جان آدم بیفتد و روزگارش را سیاه کند و زندگی را برایش زهرآگین نماید چرا که از بابت هوو خیالش راحت بود. 

 

-) بابا آدم هیچکدام از دغدغه های بی شمار؛ ترس از جنگ، تخریب لایه ی اوزن، خطر موشک های بالستیک و سلاح های هسته ای و شیمیایی، شرکت در بلوک بندی های شرق و غرب یا غیر متعهّدها، زور زدن برای گرفتن حق وتو در سازمان ملل یا دبیر کلّی آن، ترس از خطر تروریسم و طالبانیسم و سربازان بوکوحرام و داعش و ...، بردن تیم ملّی فوتبال به جام جهانی، آوردن مدال های رنگارنگ در مسابقات المپیک، مذاکره با مربّیان سیری ناپذیر خارجی، شرکت در جلسات گروه 1+5، کاندیداتوری برای شورای شهر و نمایندگی مجلس و ریاست جمهوری و عنداللزوم ریاست فدراسیون های ورزشی، دعوا بر سر رژیم حقوقی دریاهای مختلق و میدان های نفتی و گازی، دلهره ی تحریم های اقتصادی دول زورگو، آب شدن یخ های قطبی و بالا آمدن سطح آب های زمین، گرم شدن دمای کره ی زمین و بروز خشکسالی و کم آبی، از بین رفتن جنگل ها توسط سودجویان و قاچاقچیان چوب، شکار بی رویّه ی حیوانات وحشی خصوصا یوزپلنگ ایرانی، خشک شدن دریاچه ی ارومیّه بر اثر ندانم کاری های تخم و ترکه ی بی کفایت،  ترس از شیوع بیماری های مختلف مانند ایدز و هیپاتیت و جنون گاوی و آنفولانزای پرندگان و سارس و...، ترس از گرفتار شدن به بیماری قند و چربی خون و آلزایمر و ام اس و ...، دوندگی برای گرفتن نوبت از پزشکان متعهّد، دادن حق الزّحمه ی تیغ جرّاحی به جرّاحان حاذق، ترمیم دندان ها در لابراتوار دندانپزشکی، تعویض نمره ی عینک بر اثر افراط در مطالعه، فروش خانه و بستری شدن در بیمارستان خصوصی جهت جراحی قلب، نام نویسی برای شرکت در جلسات دیدارهای مردمی از ما بهتران، شرکت در راهپیمایی های مختلف برای محکوم کردن نژادپرستان  و کودک کشان و حامیان تروریسم، شرکت در مجالس فارغ التحصیلی و عروسی و ترحیم دوستان و آشنایان، فرار از خدمت سربازی، سرباز زدن از انجام کار مفید اداری، اسیر ناز و اداهای خنک و بی پایان مادر زن شدن، گرفتار تمهید مقدمات سفرهای بی دلیل تابستانی و پایان سال بودن، شرکت در همایش های جور وا جور صرفا جهت نمایش و اظهار لحیه،  ایستادن در صف های اتوبوس و مترو و نان، ایستادن در صف خودپردازها برای اخذ یارانه ی هر ماه،... دوندگی برای کارهای اداری و گرفتاری در هزار توی بوروکراسی، اخذ وام، یافتن بهترین مدرسه و کلاس کنکور برای فرزندان، گرفتن مدرک تحصیلی بالای لیسانس ولو از بازار سیاه، بیمه ی خدمات درمانی و آتش سوزی و سرقت و خودرو و...، مشکل مسکن، تورم، اشتغال، آزادی های فردی، حقوق شهروندی، تحمل آزارهای همسایگان، مهاجرت از روستا به شهر، فرار مغزها، آزادی بیان، حزب بازی، میز ریاست، مرید و مراد بازی، ترافیک، آلودگی هوا، گران فروشی، کم فروشی، احتکار، اختلاس، زیرمیزی گرفتن، زمین خواری، رانت خواری، باند بازی، پارت بازی، رابطه بازی، خویشاوند سالاری، خودمانی سازی، فرار از مالیات، پرونده سازی، زیرآب زنی، سر زیر آب کردن، پنبه ی کسی را زدن، آب و روغن توی شیر کردن، جنس تاریخ مصرف گذشته به خورد دیگران دادن، تروریست پرورش دادن، بمب سر این و آن ریختن، ریاکاری کردن، دروغ و دغل بافتن، خوش رقصی کردن، بادمجان دور قاب چیدن، مجیز این و آن را گفتن، نان به نرخ روز خوردن، از حزب باد بودن، به هزار رنگ درآمدن، ظاهر سازی کردن، تقوا فروختن، مدیحه سرودن، چشم چرانی کردن، دروغ گفتن، غیبت کردن، تهمت زدن، افترا بستن، سند سازی کردن، حساب تو حساب کردن، دم بزرگان را دیدن، بله قربان گفتن، دست بوسی کردن، رفیق بازی کردن، نان دیگران را آجر کردن، نان توی دامن کسی گذاشتن، حرمسرا درست کردن، دست در بیت المال بردن، حق کشی کردن، فخر فروختن، قیافه گرفتن، قمپز در کردن، دیگران را از راه به در کردن، دزدی کردن، گرفتار دعواهای قومی و نژادی و فرقه ای شدن، دچار جنون نوشتن شدن، مرض وبلاگ نویسی و وبگردی داشتن، و کرورها کرور درد و مرض و مصیبت و دغدغه و نگرانی های دیگر را نداشت.

با این حال آیا نباید به حال جد بزرگوار خود غبطه خورد و از حسرت داشته ها یا از منظر دیگر نداشته هایش مرد؟!

 

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۱ ] [ 17:0 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

رنه دِکارْت (زادهٔ ۳۱ مارس ۱۵۹۶ در دکارت (اندر الوآر) فرانسه — درگذشتهٔ ۱۱ فوریهٔ ۱۶۵۰ در استکهلم سوئد) ریاضی‌دان و فیلسوف فرانسوی بود. دکارت در ابتدا برای دستیابی به معرفت یقینی، از خود پرسید: آیا اصل بنیادینی وجود دارد تا بتوانیم تمام دانش و فلسفه را بر آن بناکنیم و نتوان در آن شک کرد؟ راهی که برای این مقصود به نظر دکارت می‌رسید، این بود که به همه چیزشک کند. او می‌خواست همه چیز را از اول شروع کند و به همین خاطر لازم می‌دانست که در همه دانسته‌های خود (اعم از محسوسات و معقولات و شنیده‌ها) تجدید نظر نماید. بدین ترتیب شک معروف خود را که بعدها به روش شک دکارتی معروف شد آغاز کرد. او این شک را به همه چیز تسری داد؛ تا جایی که در وجود جهان خارج نیز شک کرد و گفت: از کجا معلوم که من در خواب نباشم؟ شاید این طور که من حس می‌کنم یا فکر می‌نمایم یا به من گفته‌اند، نباشد و همه اینها مانند آنچه در عالم خواب بر من حاضر می‌شود، خیالات محض باشد. اصلاً شاید شیطانِ پلیدی در حال فریب دادن من است و جهان را به این صورت برای من نمایش می‌دهد؟ دکارت به این صورت به همه چیز شک کرد و هیچ پایه مطمئنی را باقی نگذاشت. اما سر انجام به اصل تردید ناپذیری که به دنبالش بود، رسید. این اصل این بود که: من می‌توانم در همه چیز شک کنم، اما در این واقعیت که شک می‌کنم، نمی‌توانم تردیدی داشته باشم. بنابراین شک کردن من امری است یقینی. و از آنجا که شک، یک نحوه از حالات اندیشه و فکر است، پس واقعیت این است که من می‌اندیشم. چون شک می‌کنم، پس فکر دارم و چون می‌اندیشم، پس کسی هستم که می‌اندیشم. بدین ترتیب یک اصل تردید ناپذیر کشف شد که به هیچ وجه نمی‌شد در آن تردید کرد. دکارت این اصل را به این صورت بیان کرد: می‌اندیشم، پس هستم. (اصل کوژیتو) دکارت به هدف خود رسیده بود و فلسفه‌اش را بر اساس همین اصل بنیادین بنا کرد. با درود فراوان به روان پاک فیلسوف کاتولیک مؤمن جناب دکارت، ادامه ی ماجرای وی را به پژوهشگران حوزه ی فکر و فلسفه واگذار می کنیم و ماجرای شک دکارتی را از زاویه ای دگر بررسی می کنیم. بی گمان اگر دکارت معاصر ما بود و در این برهه از تاریخ می زیست، با توجه به وقایع مختلف گوشه و کنار جهان شک خود را به اشکال مختلف بنیاد می نهاد که به بعضی از شکیّات احتمالی وی اجمالا می پردازیم؛ از منظر نتانیاهو می باید چنین چیزی می گفته بوده باشد؛ من کشت و کشتار می کنم، پس من هستم! یا من کودک کشی می کنم، پس من هستم! از منظر اوباما؛ من از نژادپرستان حمایت می کنم، پس من هستم! یا من وتو می کنم، پس من هستم! از منظر سران انگلیس؛ من تفرقه می اندازم و حکومت می کنم، پس من هستم! یا من توطئه می چینم، پس من هستم! از منظر سران مرتجع عرب منطقه؛ من خوشگذرانی می کنم، پس من هستم! یا من آب به آسیاب استعمارگران می ریزم، پس من هستم! از منظر دبیر کل سازمان ملل؛ من قطعنامه صادر می کنم، پس من هستم! یا من بله قربان می گویم، پس من هستم! از منظر اختلاس کنندگان داخلی؛ من اختلاس می کنم، پس من هستم! یا من سرمایه ی مردم را بالا می کشم، پس من هستم! از منظر محتکران داخلی؛ من احتکار می کنم، پس من هستم! یا من هر کاری می توانم، پس من هستم! خلاصه تصدیع نمی دهم از دید هر صاحب صنف و صاحب هنری! مانند جاعلان مدرک و چک پول، رشوه خواران، از ما بهتران، یقه سپیدها، زیرمیزی بگیران، راشی ها و مرتشی ها، گرانفروشان و کم فروشان، اخلال گران اقتصادی، بادمجان دور قاب چین ها، بله قربان گوها، هزار چهره ها، دودوزه بازها، رانت خواران، اراذل و اوباش، شرخرها، زمین خواران، کارچاق کن ها، رای خرها، شبه روشنفکران، دین فروشان، عصا قورت داده ها، شهرت پرستان، خود نمایان، تهی مغزان، از مطالعه فراریان و غیره و غیره می توانست شک خود را با گزینه های مختلف و متفاوت طرح کند! خدایش رحمت کناد.

[ جمعه ۱۳۹۳/۰۵/۱۰ ] [ 14:15 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

زنان همواره در درازنای تاریخ تمدن بشری جایگاه و نقش ویژه ای داشته اند. در دوره های مختلف، برخی جوامع به شیوه های گوناگون بدان تأکید کرده و نمودهای آن را در نمادهای قدسی و غیرقدسی نشان داده اند و در مقابل نیز، برخی فرهنگ ها به مثابه ساخته اندیشه بشر دچار تطور تاریخی شده، چه بسا به دلیل توانمندی‌های اقناعی یا باز دارندة خود، حق زن را از او دریغ کرده و در پاره‌ای از زمان‌ها او را به یک فرآورده فرهنگی از خود بیگانه، کالای اقتصادی و عنصر منفصل اجتماعی معرفی کرده اند.
نگاه به زن در همه دوره‌ها یکسان نبود و از دوره‌ای به دورة دیگر دچار دگرگونی می شد، با این حال، در حقوق و تکالیف وی تغییرات کیفی پدید نمی‌آمد. ظهور اندیشه‌های جدید، بار دیگر نگاه به زن را در کانون توجه افکار عمومی قرار داد و سعی شد تا او را از پستوی تاریک تاریخ خارج کرده و حقوق طبیعی اش را به وی بازگردانند. برگزاری همایش هایی در این زمینه راه برون رفت از گمنامی زن را به جامعه نشان می دهد. همایش زن در آذربایجان از گذشته تا امروز به دنبال تبیین و توصیف جایگاه زن در این منطقه مهم برآمده است.
آذربایجان در طول تاریخ پر فراز و نشیب ایران نقش آفرین بوده و هست و به عنوان یکی از مناطق بانفوذ و تأثیرگذار نقش ایفاء کرده است؛ هم تأثیرگذاشته و هم تأثیر پذیرفته است. تحقیق و پژوهش پیرامون لایه های مختلف جامعه آذربایجان ضرورتی انکارناپذیر است، اما آنچه در این میان جایگاه ویژه ای دارد، نقش آفرینی های زن آذربایجانی است که از دوره های اسطوره ای تا تاریخ کنونی حضور داشته و دارد. زن آذربایجانی در تحولات منطقه ای، ملی و دینی همواره مدافع ارزش های موجود بوده است. زن آذربایجانی گاهی در قامت عالم و ادیب، گاه در لباس رزم و جنگ و گاه به عنوان نان آور خانه و گاهی نیز درکسوت زن خانه دار چهره نمائی کرده است؛ زنانی چون زینب پاشا و پروین اعتصامی و دهها زن گمنام دیگر مؤید این سخن هستند. اما نکته شایان ذکر آن است که با اینکه اغلب زن آذربایجانی همه توانمندیهای فوق را در خود جمع می کرد، با این حال بستر جامعه، تفاوت‌های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی برای آنها رقم زده است.
شناخت و معرفی زن آذربایجانی به مثابه الگوی زن ایرانی در سطح تاریخ محلی، تدقیق تبیین جایگاه و نقش تاریخی وی را در تحولات جامعه ایرانی تسهیل خواهد ساخت و او را به خودآگاهی خواهد رساند و نیز در گیرودار بحران هویت‌های فردی و اجتماعی، یاریگرش خواهد شد و هویتش را به عنوان زن ایرانی تثبیت خواهد کرد.


محورهای کلی همایش:


۱- زن و اسطوره
۲- زن و سیاست
۳- زن و فرهنگ
۴- زن و اقتصاد
۵- زن و اجتماع
۶- زن و نظامی گری
۷- زن و دین


زمان بندی موضوع:


- زن اسطوره‌ای آذربایجان
- زن در دوره باستان
- زن در قرون اولیه اسلامی
- زن در قرون میانی (از طاهریان تا پایان زندیه)
- زن در دوره قاجار
- زن در دوره معاصر


زمان برگزاری: نیمه دوم شهریور ۱۳۹۳


آخرین مهلت دریافت چکیده مقالات: ۱۵ مردادماه ۱۳۹۳


آخرین مهلت دریافت اصل مقالات: ۱۵ مرداد ۱۳۹۳


مکان برگزاری: آذربایجان شرقی( مرند و جلفا )


برگزار کننده همایش: انجمن زنان پژوهشگر تاریخ


آدرس الکترونیک: zananazarbayjan@gmail.com


راهنمای تدوین و شرایط پذیرش و شرایط پذیرش و انتشار مقاله

همایش از مقاله‌های پژوهشی معتبری که حاوی مطالب و نکات علمی جدید و غیر اقتباسی باشد استقبال می‌کند و از مقاله‌های مبتنی بر گردآوری یا ترجمه معذور است.
صرفاً مقاله‌هایی در این همایش ارائه می‌شود که در نشریه‌های داخلی و خارجی چاپ یا ارائه نشده باشد.
حق چاپ مقاله، پس از پذیرش و ارائه آن، برای انجمن زنان پژوهشگر تاریخ محفوظ است و نویسندة مقاله مجاز به چاپ آن در جای دیگر نیست.
انتشار آثار ارسالی الزاماً به‌معنای هم‌رأی بودن با نویسندگان نیست و مسولان همایش مسئولیتی در این زمینه ندارد.
شورای علمی در قبول، رد، اصلاح، و ویرایش مقاله‌های دریافتی آزاد است.
نویسنده/ نویسندگان محترم، مشخصات ذیل را به همراه مقاله ارسال کنند:
• نام و نام‌خانوادگی نویسنده/ نویسندگان به فارسی و انگلیسی؛
•میزان ‌تحصیلات، رتبة علمی، گروه‌ آموزشی، نام ‌دانشکده،
دانشگاه، و شهر محل ‌دانشگاه نویسنده/ نویسندگان به فارسی و انگلیسی؛
•معرفی نویسنده مسئول در صورت تعدد نویسندگان؛
•درج نشانی پست الکترونیک نویسنده/ نویسندگان؛
•نشانی، کدپستی، ‌شمارة تلفن‌های همراه، منزل، محل کار، و دورنگار نویسندة مسئول؛
نویسندگان محترم، فایل الکترونیک مقاله‌ را، به‌همراه مشخصات بالا، از طریق پست الکترونیک، به نشانی zananazarbayjan@gmail.com ارسال کنند.
پذیرش اولیه مقاله مشروط به رعایت نکات «راهنمای تدوین و شرایط پذیرش» و پذیرش نهایی، ارایه و چاپ آن مشروط به تأیید داوران مقاله و شورای علمی است. در هر صورت، نتیجه به نویسنده اعلام می‌شود.
تعداد کلمات مقاله نباید از ۵۰۰۰ تجاوز کند. درضمن، مقاله با قلم بی‌‌ زر(BZar )14 در برنامة ۲۰۰۷ Word حروف‌نگاری و به‌همراه فایل PDF ارسال شود.
داشتن عنوان، چکیده (حداکثر ۱۵۰ کلمه) و واژه‌های کلیدی
(حداکثر ۷ واژه)، به زبان فارسی برای همة‌ مقاله‌ها الزامی است.
مقاله‌ها مشتمل بر مقدمه، مباحث اصلی، نتیجه‌گیری، و فهرست منابع باشد.
معادل لاتین اسامی خاص، اصطلاحات، و واژگان تخصصی درون متن و داخل پرانتز قرار گیرد.


شیوه استناد


ارجاعات مقاله‌، پانوشت و به‌شیوه زیر باشد:
برای ارجاع به منابع در پانوشت نام و نام خانوادگی نویسنده
(تاریخ نشر) عنوان کتاب یا مقاله، محل نشر، ناشر، نوبت چاپ،
شماره جلد، و صفحه منبع مورد نظر آورده شود.
برای ارجاع به منابع، بلافاصله، همان، صفحه ذکر شود. در ارجاع
با فاصله نام نویسنده، پیشین، صفحه ذکر شود.
در ارجاع به فرهنگ یا دانشنامه‌ای که مقالات آن‌ها نویسنده مستقل دارد، نام نویسنده مقاله، تاریخ نشر، عنوان مدخل، نام دانشنامه، شماره جلد، و صفحه منبع مورد نظر آورده شود. مثال: رحیم رئیس نیا دانشمند، اسماعیل حامی،(۱۳۹۱) دانشنامه جهان اسلام، تهران، بنیاد دایرة المعارف اسلامی، جلد ۱۷ص ۱۹۳
در ارجاعات به فرهنگ یا دانشنامه‌ای که مقالات آن نویسنده مستقل ندارد، نام فرهنگ/ دانشنامه، سال انتشار، شماره جلد، و نام مدخل مورد نظر (در گیومه) آورده ‌شود.
در منابع پایان مقاله، ارجاعات تکراری کامل آورده ‌شود و از ترسیم خط به‌جای نام مؤلف خودداری گردد.
منابع: در پایان مقاله، در ابتدا منابع فارسی و سپس منابع لاتین، براساس نام ‌خانوادگی نویسنده، به‌ترتیب حروف الفبا و به‌صورت زیر آورده شود:
کتاب: نام‌ خانوادگی نویسنده/ نویسندگان، نام‌ نویسنده/ نویسندگان (تاریخ‌ انتشار). نام کتاب به‌صورت ایتالیک (ایرانیک)، نام مترجم یا مصحح، شمارة جلد، و محل انتشار: نام ناشر.
مقاله: نام خانوادگی نویسنده، نام ‌نویسنده (تاریخ انتشار). «عنوان مقاله»، نام مترجم، نام نشریه به‌صورت ایتالیک (ایرانیک)، سال نشریه، و شمارة نشریه.
منابع اینترنتی: نام‌ خانوادگی نویسنده، نام نویسنده (تاریخ دسترسی). «عنوان مقاله»، نام وب ‌سایت (یا عنوان نشریه الکترونیکی، جلد، شماره، و سال)، صفحه، و آدرس اینترنتی.


دبیری علمی این همایش را دکتر منیژه صدری؛ هیات علمی گروه تاریخ دانشگاه آزاد شبستر و دکتر اسماعیل حسن‌زاده؛ دانشیار تاریخ دانشگاه الزهرا بر عهده دارد.

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۳۰ ] [ 20:35 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

متل‌ها (قوشماجالار)

متل‌ها كه به تركي «قوشماجا» گفته مي‌شود، عبارت از منظومه‌هايي است كه براي كودكان يا حتّا بزرگسالان سروده شده است كه گاه حاوي نكاتي اخلاقي است و گاه روايتي است ساده از اتّفاقي نه چندان مهم که بیشتر جنبه ی سرگرمی و تفریح دارد تا نکته ای آموزنده و اخلاقی.

متل‌ها از گذشته‌هاي بسيار دور هميشه با مردم بوده‌اند و امروزه نيز در مناطق مختلف ورد زبان‌ها مي‌باشند.

در بعضي از متل‌ها نيز صرفاً كلمات موزون تداعي‌وار دنبال هم آمده و پيام خاصّي را القا نمي‌كند. در اين چنين متل‌هايي به محتوي توجّه نشده و كلمات موزون و هم قافيه پشت سرهم رديف شده‌اند كه گاه تصادفاً هزل‌آميز و خنده‌آور نيز در آمده است.

در اين گونه متل‌ها براي انبساط خاطر شنونده‌ها مهملات زيادي نقل مي‌شود و نكات متناقض نماي فراواني آورده مي‌شود.

مخاطبان نيز كه هدف اصلي سرايندگان آنها را مي‌دانند به درونمايه توجّهي ندارند و تناقض موجود را اسباب تفريح و شادي و انبساط خاطر قرار مي‌دهند.

توجّه به چنين متل‌هايي ما را در شناخت بيشتر روحيّات مردم كمك مي‌كند و يادآور اين نكته است كه در روزگاري نه چندان دور چگونه مردم حتّا از بهم بافتن مهملات براي خود تفريح و سرگرمي و دل خوشی درست مي‌كردند و از افسردگي و دل‌مردگي خود را مصون نگاه مي‌داشتند.

برای آشنایی بیشتر نمونه‌هایي از متل‌هاي گوناگون آورده مي‌شود؛

«قوجامان آت»

گئتديم بازار گؤردوم بير آت.
دئديم: عمي بو آتي منه سات.
دئدي: اوغلوم قيزيم اؤلسون يوخدي بير بئله آت.
دئديم: نييه؟
دئدي: آناسي توركمنيدي آتاسي قير آت.
بو آتين سيننين سوروشدوم.
دئدي: آدمدن ايره‌لي اوچ ياشاريیدي.
نوحون گميسينده كؤهنسالیيدي.
نادير شاه عهدينده تازا داييیدي.
نوشيروان عهدينده تاپيبدي عيللت.
دئديم: ندور عيللتي؟
باخديم گؤردوم بير گؤزي كوردي بيريندده آغي وار.
دؤرد ال آياغينين قيرخ يئرينده داغي وار.
دئديم: حيوان داها سنده نه‌لر وار؟
دئدي: هله چوخدي بو جاندا نقاهت!
دانيشديق اوني بير پولا.
قیچيميزي آشيرديق دوشدوق يولا.
سوردوك الينجه داغيندا سالديق يوققوشا.
قابيرقالاري بير بيرينه توققوشا توققوشا.
اوردا آت آرخاسين يئره قويدي.
دؤرد ال آياغين يئره دؤيدي.
ديلين بير قاريش چیخارتدي.
ياشاماق خييالين باشيندان آتدي.
اوندا گؤردوم چیخدي الينجه داغينين قوردي.
اوني گؤرجك ال آياغيم قورودي.
باشيمين اوستون قوزقونلار بورودي.
اوندا گؤردوم چیخدي الينجه داغينين تولكوسي.
بير پول آتدي دئدي آتام دئيير كس شاققاني سؤك قابيرقاني.
ياغيندان قره‌سيندن هفديريم اوچ ديرم.
دئديم دانيشما هرزه گئده‌رم اليندن مرنده عرضه.
گتيررم دارغادان قتليوه فرمان.
دئدي نيیه؟ مه يه يوخوموزدي يوخسولوق.
بير باخ الينجه داغي كيمي داغيميز.
چايلاقلاردا بوستانيميز باغيميز.
قارقالاردان قورودوموز ياغيميز.
گؤردوم ايش ائله بيل ياشدي.
حريفلر مندن بير خيردا باشدي.
بوروغي دؤندوم اوز قويدوم قاشماغا ...

«اسب كهنسال»

رفتم بازار و اسبي ديدم.
گفتم: عمو اين اسب را به من بفروش.
گفت: به جان پسر و دخترم كه اين اسب لنگه ندارد!

گفتم: براي چه؟

گفت: مادرش از نژاد تركمن بود و پدرش اسب سياه.

از سن و سال آن اسب پرسيدم.

گفت: قبل از حضرت آدم سه ساله بود.

در كشتي نوح اسب كهنسالي بود.

در عهد نادري اسب جوان سه ساله‌اي بود.

در عهد نوشيروان عيبي پيدا كرده است.

گفتم: عيب و ايرادش چيست؟

نگاه كردم ديدم يك چشمش كور است و آن ديگر سفيدي آورده است.

در چهار دست و پايش چهل تا داغ داشت.

گفتم: حيوان ديگر در تو چه عيب و علّت‌هايي هست؟

گفت: در اين پيكر آثار نقاهت فراوان است.

مبلغي برایش طي كرديم.

اسب را به سوي سر بالايي كوه النجق راندم.

دنده‌هايش به همديگر سابيده مي‌شد.

در آنجا اسب درازكش به زمين افتاد.

چهار دست و پايش را به زمين كوبيد.

زبانش را يك وجب بيرون آورد.

خيال زندگي را از سرش بيرون انداخت.

در آن وقت ديدم گرگ كوه النجق سر و كلّه‌اش پيدا شد.

تا او را ديدم دست و پايم خشك شد.

بالاي سرم پر شد از كركس‌ها.

در آن وقت ديدم روباه كوه النجق سر و كلّه‌اش پيدا شد.

يه پولي جلوي من انداخت و گفت: پدرم مي‌گويد؛

ببر راسته‌اش و از هم بدر دنده‌هايش را

از چربي و گوشت خالصش هفت درم و سه درم.

گفتم: خفه شو هرزه از دست تو مي‌روم به مرند براي عرض حال!

از داروغه براي قتلت فرمان مي‌آورم.

گفت: چرا؟ مگر ما ندار و تهيدست هستيم؟

يه نظر نگاه كن كوهي مثل كوه النجق داريم.

در حاشيه‌ي رودخانه‌ها بوستان و باغ داريم.

كشك و روغنمان را از كلاغ‌ها مي‌گيريم.

ديدم مثل اينكه كار زار است.

حريف‌ها يك كمي از من سرترند.

فلنگ را بستم و پا گذاشتم به فرار ...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۵ ] [ 23:8 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

لالايي‌ها (لاي لاي لار)

   لالايي‌ها «لاي لاي لار» از كهن‌ترين نمونه‌هاي ترانه‌هاي عاميانه هستند كه شايد عمري به قدمت عمر انسان داشته باشند. آهنگ و ريتمي ساده و صميمي و دل‌نشين. اوّلين گام ارتباط مادر و كودك. انعكاسي از آرمان‌ها و آرزوهاي مادر. بازتابي از اوضاع اجتماعي و روحي و رواني و بهداشتي جوامع در دوره‌هاي مختلف. مشترك بين تمام جوامع بشري. اوّلين قدم آشنايي كودك با وزن و ريتم و كلام.

گفته‌اند ريشه‌ي لالايي را باید در لفظ لالا يالله به معني خدمتكار و كنيز جستجو كرد كه در واقع اين لالاها بودند كه لالايي براي بچّه مي‌خوانده‌اند /دهخدا/ امّا با احترام به علّامه دهخدا به نظر مي‌آيد كه اين گفته مقرون به صحّت نباشد. بخاطر اينكه اوّلاً قدمت لالايي‌ها به دوراني بر مي‌گردد كه لالا گرفتن براي بچّه‌ها هنوز مرسوم نبوده است و در ثاني حتّا شكل بسيار ساده لالايي قبل از پيدايش زبان به صورت زمزمه از زبان مادر در گوش فرزند خوانده مي‌شد. ثالثاً در زبان انگليسي Lull يعني خواب كردن و Lullaby يعني با لالايي خواباندن /حيّيم/ كه واژه‌ي لولابي انگليسي هم شبيه لالايي فارسي است ولي هيچ ارتباطي به لالا و خدمتكار ندارد، گرچه از لحاظ آهنگ کلام بسیار نزدیک به لَله بییlala bayi  ترکی می باشد، همچنین به نظر می رسد لاي لاي در زبان تركي ارتباطي به واژه‌ي لالا و لَله در معني خدمتكار و كنيز نداشته باشد. دليل چهارم كه از همه دلايل به نظر محكم و منطقي مي‌آيد وجود كلمه‌ي مادر در پاره‌ي چهارم لالايي‌ها مي‌باشد كه ثابت مي‌كند سراينده‌ي اين ترانه‌ها نمي‌تواند كسي غير از مادر بوده باشد. دليل پنجمي نيز مي‌توان ارائه داد با دقّت در مضامين و درونمايه‌هاي لالايي‌ها كه همه سرشار از صميميت و ارتباط عاطفي است مي‌توان فهميد كه اينهمه غير از زبان مادر از زبان شخص ديگري نمي‌تواند جاري شده باشد.

در اين لالايي‌ها آرزوي مادر براي سلامتي فرزند و زود بزرگ شدن و قد كشيدنش، ازدواجش، مصون ماندن از بيماري‌ها و نوعي دلدادگي و دل بردگي مادر و فرزندي ديده مي‌شود.

 نكته‌ي ديگري هم كه زياد به چشم مي‌آيد نوعي ترجيح فرزند پسر بر فرزند دختر است كه ريشه در جامعه‌ي مرد سالار گذشته دارد.

حال براي نمونه به ذكر نمونه‌هايي از لالايي‌هاي رايج در بناب مي‌پردازيم؛

 

 

لاي لاي دئديم آغلاما
اوره‌گيمي داغلاما
بؤيو بير قوچ ايگيد اول
منه اومود باغلاما

 

لاي لاي گفتم گريه نكن
داغ بر دلم نگذار
بزرگ شو يل جوانمردی شو
وابسته به من نباش.

 

لاي لايين بير قوشودي
باغچايا قونموشدي
ال اوزاتديم توتماغا
ملكلر توتموشودي

 

لالايي‌ات يك پرنده بود
در باغچه نشسته بود
دست دراز كردم بگيرم
فرشته‌ها گرفته بودند.

*****

لاي لاي امگيم بالا
دوزوم چؤره‌گيم بالا
تانريدان عهديم بودور
گؤروم كؤمگين بالا

 

لاي لاي حاصل دسترنجم فرزند
نان و نمكم فرزند
عهدم با خدا اين است
ياري‌ات را ببينم فرزند.

*****

لاي لاي دئديم آدينا
حق يئتيشسين دادينا
بويا باشا چاتاندا
مني سالسين يادينا

 

لاي لاي گفتم به نامش
حق برسد به فريادش
وقتي بزرگ و رشيد شد
مرا بياورد به يادش.
ج

*****

يول اوسته بولاق اوللام
آخارام بولاق اوللام
سن منيم اؤز بالامسان
اؤزوم گؤز قولاق اوللام

 

سر راه چشمه مي‌شوم
جريان مي‌يابم و چشمه مي‌شوم
تو فرزند خودمي
خودم چشم و گوش مي‌شوم.
ج

*****

بالام بير سويون گؤروم
سرو تك بويون گؤروم
تانريدان آرزوم بودور
بالامين تويون گؤروم

 

فرزندم لباس از تنت در بيار تا ببينم
قامت مثل سروت را ببينم
خواسته‌ام از خدا اين است
عروسي فرزندم را ببينم.

 

بالاما قوزي قوربان
قوچ قوربان قوزي قوربان
قوربان قبول اولماسا
آناسي اؤزي قوربان

 

بره فداي كودكم
قوچ و بره فداي كودكم
اگر قرباني پذيرفته نشد
مادرش خودش قربان.

*****

اوغول سن ياراغيمسان
گوزگومسن داراغيمسان
هر گون لازيم اولماسان
دار گونده داياغيمسان

 

پسرم تو زيور مني
آيينه و شانه‌ي مني
اگر هر روز هم لازم نباشي
در روز تنگي تكيه‌گاه مني.

*****

لاي لاي دئديم ياتاسان
قيزيل گوله باتاسان
قيزيل گولون ايچينده
شيرين يوخي تاپاسان

 

لاي لاي گفتم بخوابي
سر تا پا آلوده‌ي گل سرخ باشي
در ميان گل سرخ
خوابي شيرين بيابي.

*****

بير سس گلير ائللردن
شيرين شيرين ديللردن
تانري بالامي ساخلا
آغير آيلار، ايللردن

 

صدايي از ميان ايل‌ها مي‌آيد
از زبان‌هاي شيرين شيرين
خدايا كودكم را نگه دار
از ماه و سال‌هاي سنگين.

*****

لاي لاي دئديم گونده من
كؤلگه‌ده سن گونده من
ايلده قوربان بير اولسا
سنه قوربان گونده من

 

هر روز لاي لاي گفتم
تو در سايه من در آفتاب
روز قربان در سال يك بار است
اما من هر روز قرباني تو.

 

قيزيل گول باغين اولسون
باغلار اويلاغين اولسون
تانريدان ديلگيم بودي
آت مينن چاغين اولسون

 

باغ گل سرخ داشته باشي
باغ‌ها محل بازي‌ات باشد
خواسته‌ام از خدا اين است
زمان اسب سواري‌ات باشد.

*****

قوربانين قوزو اولسون
قوزونون يوزو اولسون
قوزودان قوربان اولماز
قوي آنان اؤزو اولسون

 

بره فداي تو بادا
صد بره فداي تو بادا
از بره قربان نمي‌شود
بگذار مادر خود فداي تو بادا.

*****

ائوينده ائشيگينده
يات قوزوم بئشيگينده
بير من بير دان اولدوزي
دورموشوق كئشيگينده

 

تو در خانه و زندگي خودت
بره‌ام بخواب در گهواره‌ات
من و ستاره‌ي سحري
ايستاده‌ايم كشيكت.

*****

آنان تئل دوزر سنه
باجين گول بزر سنه
تانريدان عهديم بودور
دگمه‌سين نظر سنه

 

مادرت برايت طرّه درست مي‌كند
خواهرت برايت دسته گل درست مي‌كند
با خدا عهدم اين است
چشم بد به تو نخورد.

*****

لاي لاي ماراليم لاي لاي
گلمير قراليم لاي لاي
بؤيو بير قوچ ايگيد اول
سنه يار آليم لاي لاي

 

لاي لاي آهو بچّه‌ام لاي لاي
بي قرارم كرده‌اي لاي لاي
قد بكش یل جوانمردي شو
برايت يار بگيرم لاي لاي.

 

بالا دادي بال دادي
بالا آدام آلدادي
ياخشيسينا جان قوربان
پيسي وئرر بال دادي

 

مزه‌ي كودك مزه‌ي عسل
كودك انسان را گول مي‌زند
جان فداي خوبش باد
بدش دارد مزه‌ي عسل.

*****

لاي لاي چاللام هميشه
كروان يئنر يئنيشه
ياسديغيندا گول بيتسين
دؤشه یينده بنويشه

 

لاي لاي مي‌گويم هميشه
كاروان سراشيبي را مي‌پيمايد
در بالشت گل برويد
در تشكت بنفشه.

*****

لاي لاي دئديم اوجادان
سسيم چيخماز باجادان
تاري سني ساخلاسین
چيچكدن، قيزيلجادان

 

لاي لاي گفتم با صداي بلند
صدايم از روزن بيرون نمي‌رود
خداوند تو را نگه دارد
از آبله و از سرخك.

*****

لاي لاي چاللام آدووا
علي چاتسين دادووا
علي داده چاتاندا
منيده سال يادووا

 

لاي لاي مي‌گويم به نامت
علي برسد به دادت
وقتي علي به دادت رسيد
مرا نيز بياور به يادت.

لالايي‌هاي بسيار ديگري نيز معمول است كه كم و بيش مضامینی شبيه موارد ياد شده دارند. 

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۶ ] [ 20:5 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

   ناز و نوازش ها «نازلامالار»

مادران در كنار لالايي‌هايي كه براي خوابانيدن فرزندان خود زمزمه می کنند، از آوازهايي كه ريتم و آهنگي شبيه لالايي دارند استفاده مي‌كنند كه به آنها نازلاما يعني «ناز كردن و نازك كودك را كشيدن» گفته مي‌شود.

فرق اساسي لالايي با نازلاما در آن است كه نازلاما بر خلاف لالايي در موقع بيداري كودك خوانده مي‌شود.

در واقع نازلاما نوعي قربان صدقه رفتن و ناز و نوازش مادر براي فرزند می باشد که انعکاس آرزوهاي او برای سلامتي و قد كشيدن کودک خورد خود و در امان ماندن او از بلاياي طبيعي و غير طبيعي و رخت دامادي پوشيدن و از اين قسم سخنان می باشد.

گاه نیز سخنان مفاخره آمیزی گفته می شود که ریشه در گوشه و زوایای روحی و روانی و عاطفی مادر دارد.

در بعضی از نازلاماها نشانه های جامعه ی مردسالار به وضوح دیده می شود، در چنین مواردی مادرانی که فرزند پسر ندارند، تصویری رشک انگیز از دختر خود ارائه می دهند تا دماغ مادران صاحب پسر را بسوزانند و آبی بر آتش بی پسری خود بپاشند.

فرق ديگر لالايي با نازلاما در تعداد مصراع‌هاي آن مي‌باشد. لالايي‌ها هميشه از چهار پاره تشكيل مي‌شوند در حالي كه نازلاما از هشت، شش، پنج، چهار و یا دو پاره تشكيل مي‌شود و از عدد ثابتی پیروی نمی کند.

 از ميان واژگان انتخابي براي نازلاماها مي‌توان جايگاه فکری، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادی افراد را تشخيص داد.

همچنين در بررسي عبارات نازلاماها مي‌توان وضع معيشتي فرد را نيز مشخص كرد. هر اقليمي نيز در بوجود آمدن نازلاماهاي خاصّ مؤثّر است چنانكه در ميان ساكنان كوهستان و دشت‌هاي فراخ واژگان انتخابي عمدتاً از ميان انواع گل‌ها و درختان و... مي‌باشد و حال آنكه در كنار دريا سخن از بلم و قايق و موج و ماهي و... است.

به همين ترتيب هر اقليم و جامعه‌اي از واژگان خاصّ خود بهره مي‌برد و اين خصيصه از جهت پژوهش‌هاي مردم‌شناسي، جامعه‌شناسي و روانشناسي زبان حائز اهميّت فراوان است.

حال نمونه‌هايي از ناز و نوازش های «نازلامالار» رایج در بناب ذکر می شود؛

                      داغلارين لالاسينا
                      گؤزلرين قاراسينا
                      آنالار قوربان اولسون
                      اؤز كؤرپه بالاسينا

 

 

    براي لاله‌هاي كوهساران
   براي سياهي چشم‌هایت
    مادرها فدا شوند
   براي كودك كوچكشان.

                                             *****

                           پاپيللي فريه
                           چيخما دووارا
                           آتاللا دني
                           توتاللا سني
                           قالليق آوارا

 

 

         جوجه كاكلي
          بالاي ديوار نرو
         دون را مي‌پاشند
          تو را مي‌گيرند
          ما آواره مي‌مونيم.

                                           *****

                   بالاما قوربان اينكلر
                   بالام هاواخ ايمكلر؟

 

 

                   گاوها فداي كودكم
                 كودكم كي راه مي‌افتد؟

                                         *****

              بالاما قوربان ايلانلار
              بالام هاواخ ديل آنلار؟

 

               مارها فداي كودكم
               كودكم كي زبان مرا می فهمد؟

                                         *****

 
              بالاما قوربان پيشيكلر
              بالام هاواخ ايش ايشلر؟

 

 

        گربه‌ها فداي كودكم
        كودكم كي كاري مي‌شود؟

                                         *****

                   قاپيميزدا وار چينار
                  يارپاغي دينار دينار
                  منيم بير تك بالامي
                 ساخلاسين پروردگار

 

 

   جلوي در ما درخت چناري هست
   برگهايش به گردي دينار است
   تنها فرزند مرا
   نگه دارد خداوند.

                                         *****

     بالاما قوربان بيزوولار                        گوساله ها فدای کودکم

     بالام ناواخ قيز اوولار!                     کودکم کی دختر شکار می کند؟  

                                                  *****
           بالاما قوربان گئچي‌لر                       بزها فدای کودکم

           بالام ناواخ سئچي‌لر                     کودکم کی اسم و رسم دار می شود؟

                                                 *****
           منیم بالام خاندی خاندی                        کودک من خان خانان است

           باخچادا قوش قوواندي                         در باغچه شاهین هوا می کند

           قلينج قمه بئلينده                                خنجر و شمشیر در کمرش

            وورماغا پهلواندير                               مانند پهلوان آماده ی نبرد است.

                                               *****
         قيزدي قيزيل پارچاسی                           دختر نگو یک تکّه جواهر است

         پالچیقا دوشر پاریلدار                            توی گل هم بیفتد، می درخشد

         اوغلانلار ایت بالاسی                            پسرها مانند توله سگ

      دالینجا دوشر میریلدار                            دنبالش می افتند و وق وق می کنند.

                                             *****
       خبري يوخ اوغلانلارين                           پسرها خبر ندارند

       آغزينا پوخ اوغلانلارين                            شکر توی دهن پسرها

       بوقيزي آلان گلسين                             خواستگار این دختر بیاید

       قيزيلي اولان گلسين                             هر کس طلا دارد بیاید

       گئدين قيزيل گتيرين                              بروید طلا بیاورید

     بوقيزي يئردن گؤتورون                          این دختر را به سر و سامان برسانید

     كبينينه بيركند سالين                               یک ده کابینش کنید

     بوقيزي تويا يئيترين                               تا عروسی سر بگیرد.

                                             *****

                         
[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۸ ] [ 19:7 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 آیین چاووش خوانی

چاووش خوانی یكی‌ از آیین های‌ استقبال‌ و بدرقه‌، به‌ ویژه‌ خواندن‌ اشعاری‌ با‌ آواز بلند به‌ هنگام‌ بدرقه‌ و استقبال‌ حاجیان‌ و زائران‌ عتبات‌ عالیات و مزار ائمه می باشد که از گذشته های دور با کمی تفاوت در شیوه ی اجرا یا اشعاری که در مراسم خوانده می شود در اقصا نقاط ایران رواج دارد.

چاووش که به زبان ترکی «چوووش» خوانده می شود، به معنای پیشرو لشکر و قافله است، یعنی کسی که پیشاپیش قافله یا زوّار حرکت می کند و آواز می خواند.

تا سه دهه قبل طبق مراسم سنّتی در بناب رسم بر آن بود که ، هنگام تشرّف اشخاص به زیارت نجف، کربلا، خراسان یا سفر حج چاووش اشعاری را با لحنی سوزناک و خاص می خواند.

چاووش هنگام بدرقه ی زائر، یا وقت استقبال به صورت تک خوان اشعاری را که اغلب سلام و صلوات بر پیامبر و اهل بیت او یا فراخوانی مردم به پیوستن به کاروان زیارت بوده است، می خواند و بدرقه کنندگان یا استقبال کنندگان نیز در بندهای ترجیع، وی را با همخوانی همراهی می کردند.

یکی از ابیاتی که مردم را به پیوستن به زایران ترغیب می کرد عبارت بود از؛ هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله، هر که دارد سر همراهی ما بسم الله...

چاووش خوانی حرفه ای معنوی و پر از صفا بود که صدای خوش و لحنی دلنشین می خواست و پاکی و دینداری و عشق به اهل بیت علیهم السّلام تا سر حد شیفتگی و شیدایی.

چاووش خوانان، منادیان راه خدا و قاصدان مرقد مطهّر اولیاء بودند و «بانگ چاووشان» مردم را به هلهله و غوغا و دل دادگی می رساند.

گزارش هایی‌ كه‌ از اجرای‌ این‌ رسم‌ در ایران‌ در دست‌ است‌، قدمت‌ چندانی‌ را نشان نمی دهد. ظاهراً رسم‌ چاووش‌خوانی‌ برای‌ زائران‌ كربلا یا مشهد از دوره ی صفوی‌  مرسوم‌ شده‌ و به‌ ویژه‌ در دوره ی قاجار  مورد توجّه‌ واقع‌ گردیده‌ است.‌

چاووش ها‌ در محل‌ تجمّع‌ مردم‌، عَلَمی‌ برپا می‌كردند و با بیرقی‌ سبز یا سرخ‌ بر دوش‌، سوار بر اسب‌ یا پیاده‌ تا چند روز در شهر و روستا می‌گشتند و اَشعار ویژه‌ای‌را با صدای‌ بلند می‌خواندند.

دسته‌ای‌ از چاووش ها‌، زائران‌ را فقط‌ در مرحله ی مقدّماتی‌ سفر تا حركت‌ كاروان‌ همراهی‌ می‌كردند و هنگام‌ خداحافظی‌ زائر با اقوام‌ و آشنایان‌، اشعاری می‌خواندند و معمولاً پس‌ از طی‌ منزلی‌ با كاروان‌ تا بیرون‌ ده‌ یا كاروانسرای‌ مبدأ حركت‌، به‌ دیار خود بازمی‌گشتند.

هنگام‌ بازگشت‌ كاروان ها، چاووش‌خوان‌ خبر نزدیك‌ شدن‌ كاروان‌ را به‌ مردم‌ می‌داد و در مراسم‌ استقبال‌ از زائران‌ نیز چاووش‌خوانی‌ می‌كرد.

دسته ی دیگری‌ از چاووشان‌ در سفر همراه‌ كاروان‌ بودند و در كنار كار چاووش‌خوانی‌ -كه‌ در تمام‌ سفر ادامه‌ می‌یافت‌- به‌ عنوان‌ راهنمای‌ حرفه‌ای‌ زائران‌ عمل‌ می‌كردند.

آنان‌ در گذشته‌ برای‌ حفاظت‌ از قافله‌، تفنگ‌ یا شمشیری‌ با خود حمل‌ می‌كردند و علاوه‌ بر اعلام‌ زمان‌ حركت‌ و استراحت‌ و تدارك‌ محلّ‌ سكونت‌ و خرید مایحتاج‌، راهنمایی‌ زائران‌ در اماكن‌ زیارتی‌ را نیز بر عهده‌ داشتند.

چنین چاووش هایی را در بناب «حمله دار» می نامیدند که در اصطلاح عموم قافله سالار یا امیر قافله خوانده می شدند.

هر زائر به‌ تناسب‌ وضع‌ مالی‌ و مقام‌ اجتماعی‌ خود، در ازای‌ خدمات‌ «حمله دار» مبلغی‌ به‌ او ‌پرداخت می کرد.‌

در برخی‌ موارد چاووش‌خوان‌، هنگامی‌ كه‌ شهر زیارتی‌ و نمای‌ حرم‌ از دور پدیدار می‌شد مثلاً تپّه ی سلام‌ نزدیك‌ مشهد، هدیه‌ای‌ به‌ نام‌ «گنبدنما» از زائران‌ دریافت‌ می‌كرد.

چاووش های همراه‌ كاروان‌ به‌ هنگام‌ بازگشت‌، چند منزل‌ جلوتر حركت‌ می‌كردند تا بازگشت‌ زائران‌ را به‌ خانواده ی آنان‌ خبر دهند و «موشتلق» یعنی مژدگانی‌ بگیرند.

چاووش ها پوشاك‌ و ابزار ویژه‌ای‌ نداشتند ولی‌ معمولاً شال‌ سیاهی‌ را حمایل‌ سینه‌ می‌كردند و سادات‌ ایشان‌ نیز شال‌ سبزی‌ بر گردن‌ می‌انداختند.

یکی از چاووش های معروف بناب که امیر قافله بود و مرتبه ی کاروان سالاری داشت مرحوم کربلایی میر یحیی دلدار بناب می باشد که چهل و پنج بار سفر کربلا کرده بود و وادی به وادی زایران را از خطرات حرامیان و راهزنان رهانده بود.

نقل قول ها حکایت از آن دارد که راهزنان و حرامیان زیادی طعم تیغ شمشیر و سرب داغ سلاح گرم او را چشیده بودند و هنگام عبور کاروان میر یحیی ترکه، کمین گاه های خود را ترک کرده و فرار را بر قرار ترجیح می داده اند!

به دلیل امنیّت کاروان زیارتی میر یحیی ترکه، علاوه بر اهالی بناب بسیاری از زایران عتبات از روستاها وشهرها ی مختلف مانند مرند و خوی و علمدار و تبریز و شبستر و...با کاروان وی عازم زیارت کربلا می شدند.

وی علاوه بر داشتن سلاح گرم، اسبی عربی و شمشیری لزگی داشت که از موزه ی حرم مطهّر حضرت ابوالفضل (ع) به عنوان پاداش خدمت دریافت کرده بود.

 آخرین چاووش بناب مرحوم حاج میر حسن هلالی بود که صدایی دلنشین و صوتی حزین داشت، نامبرده از چاووش های دسته ی اوّل بود و زایران را در سفر همراهی نمی کرد.

[ شنبه ۱۳۹۳/۰۳/۳۱ ] [ 10:52 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

مرگ آواها «اوخشامالار»

مرگ از ديرباز ناگشودني ترین راز زندگي بشر بوده است. حكيم‌ترين حكيم‌ها در مقابل معمّاي مرگ سر تسليم فرود آورده‌اند و راه چاره ای برایش نیافته اند.

هر دردي را دارویی يافته‌اند امّا داروی مرگ را هرگز. نیش مرگ را نه نوشی پیدا شده است و نه نوش دارویی. رازناک ترين اتّفاق زندگي بشر از بدو خلقت تا به امروز مرگ بوده است. معمّایی بزرگ و حیرت آور. گره در گره چونان کلافی سردرگم. لیلاج ها مات این بازی سحرانگیز. قافله ی عمر در گذر. نسل از پی نسل. سده ها از پی سده ها. هزاره ها از پس هزاره ها. این ره دور هرگز به پایان خود نرسیده است. اجل بی وقفه در کار. خستگی ناپذیر و بردبار.

بشر همواره در چالشي دائمي براي جاودانه ماندنبوده است. در جستجوی آب حیات. مانایی.نامیرایی. حضور ابدی. امّا مرگ اين امكان را از او واستانده است. «درد جاودانگي»بزرگترين فيلسوفان را به خود مشغول داشته است.

مرگ آواها «اوخشاما»ها يا«آغي»ها سوزناك‌ترين و تلخ ترین واگويه‌هايي هستند كه بطور خيلي طبيعي و بدون هر گونه اندیشه ی قبلی و هر نوع تصنّعی، فی البداهه از عمق وجود هر داغدار عزيز از دست داده‌اي به غلیان درآمده‌ است. سلاحی نه کارآمد و کارساز. امّا ظهور خالص‌ترين و ناب‌ترين احساسات درونی هر فرد بدون هيچگونه تعمّد و تأمّل.

عکس العملی در برابر عملی. نه گریزی از آن توان داشت و نه گزیری. چاره ای نیست جز تسلیم و رضا.

تلخناک ترین آواز روان. مرگ آوا. اوخشاما. آغی. سیزیلتی. نیسگیل. مختصر و مفيد. كوتاه و در عين حال عميق. جان كاه و استخوان سوز. احساسی به لطافت باران و به نرمی نسیم صبحگاهی. جاری به سان رود. پاک همچون قطرات شبنم. با اینهمه تاب ستان مانند هرم تابستان. از پای درآورنده همچون سرمای شب های دراز زمستان. باد سیاه. آه. آه.

حتّا سنگدل‌ترين افراد هم پس از شنيدن هر مرگ آوایی عنان اختيار از دست داده و اشكي مي‌افشانند.

راستي چه اعجازي نهفته است در اين كلمات كوتاه كه به سان مرواريدهاي ظريفي در كنار هم چيده شده‌اند.

ساده. صمیمی. بی تکلّف.صادقانه. برآمده از دل. بی هیچ ترتیبی و آدابی. نوای بی نوایی. رنگی از بی رنگی.غلیان مهر. جوشش عاطفه. کوشش اندیشه.

مرگ آوایی آمیخته با آوای مرگ. اعجاز کلام و کلمات. گریستن واژگان. افسون عبارات. تنیدن نیستی در هستی. سماع زبان. پای کوبی سخن. دست افشانی حروف. بسطی آمیخته به قبض. قبضی گره خورده به بسط. آوایی از سر استیصال. جنونی سر به صحرای عشق نهاده. لیلایی به دنبال مجنون. مجنونی رها شده از دام عقل. فرو ریختگی هر سامانی ساختگی. پروازی بی بال. پرزدنی در بی نهایت.حضیضی به دامن اوج آویخته. اوجی فروکاسته در پای خاکساری. چه ها و چه ها. بیان عاجز از وصف این یلگی برخاسته از ناکجای وجود.

در آني به تلاطم در مي‌آورد، درياي آرام وجود انسان‌را. رخنه در تار و پود. سير مي‌دهد انسان را در عوالمي ناشناخته.مي‌شكافد صخره‌ي صمّاي قلوب منجمد را. باغ عاطفه را به رویش در می آورد. هزاران تصویر برمی آورد از یادهایی بربادرفته. خاطراتی محو و گم شده. روزگارانی سپری شده.بودهایی نابود شده. آوار غمی جانکاه بر وجودی گرفتار حیرت. غبطه. حسرت. آه و فغان.طوفانی برآمده از جان. بیکرانه ای افق در افق و در مقابلش انسانی تنها مانده.واگذاشته با خاطراتی گم و مبهم.

آبي بر آتشی. مرهمي بر داغي. قطره قطره اشک گرم.کوه کوه آه سرد. عالمی دریغ و درد. چنین است که مرگ آوا دست به کار می شود. مرهمی زودگذر بر جراحتی ابدی. قرار مي‌دهد هر بي‌قراري را. بي‌قرار مي‌كند هر صاحب قراري را. جامع اضداد. آب و آتش. آتش وباد. باد و خاک.کدام ققنوس سر برخواهد آورد از این خاک و خاکستر؟ چه مي‌كند با ذهن انسان مشتي كلمات به ظاهر بي‌جان؟

حال ذكر نمونه‌هايي چند از مرگ آوا‌هاي معمول در بناب به روايت مادر مرحومم بانو فاطمة السادت درسی بناب؛

 

عزيزيم خوي چيمني
مرندين خوي چيمني
يا مله‌رم تاپارام
يا وورار اوغچي مني

 

عزيزم چمن خوي
چمن خوي مرند
يا مويه مي‌كنم و پيدایت مي‌كنم
يا آماج تیر شكارچي می شوم.

*****

عزيزيم آغ ساخلارام
كؤينگين آغ ساخلارام
بيرده قاپيمدان گيرسن
سني قوناق ساخلارام

 

عزيزم سفيد نگه مي‌دارم
پيراهنت را سفيد نگه مي‌دارم
اگر دوباره از درم وارد شوي
تو را مهمان نگه مي‌دارم.

*****

عزيزيم قازان آغلار
اود يانار قازان آغلار
غريب ائلده اؤلنين
قبريني قازان آغلار

 

عزيزم ديگ گريه مي‌كند
آتش مي‌سوزد و ديگ گريه مي‌كند
هر كس كه در غربت بميرد
گوركن برايش گريه مي‌كند.

*****

عزيزيم بالاباني
آستا چال بالاباني
هامينين بالاسي گلدي
بس منيم بالام هاني؟

 

عزيزم بالابان را
آهسته بنواز بالابان را
فرزند همه آمد
پس فرزند من كو؟

*****

بير چاي گئچديم داشي يوخ
بير آت مينديم باشي يوخ
بوردا بير غريب اؤلوب
باجي‌سي قارداشي يوخ

 

از رودخانه‌اي گذشتم که سنگ نداشت
اسبي سوار شدم که سر نداشت
در اينجا غريبي از دنيا رفته است
که خواهر و برادر ندارد.

*****

مني ووردي بوز ايلان
گؤزوم دولدي توزولان
كيم منيم كيمي اولدي
بوستاني گؤي پوزولان

 

مرا زد مار خاكي رنگ
چشمانم از گرد و خاك پر شد
چه كسي به سرنوشت من دچار شد
كه بوستان سرسبزش خزان زده بشود.

*****

عزيزيم باشدان آغلار
آغلايان باشدان آغلار
هر كيمين اوغلي اؤلسه
دورار او باشدان آغلار

 

عزيزم از نو گريه مي‌كند
آدم گريان هميشه از نو گريه مي‌كند
هر كس پسر از دست داده باشد
سحرگاهان بيدار مي‌شود وگريه‌مي‌كند.

*****

باخچا منده بار منده
هئيوا منده نار منده
سينه‌م عطّار توكاني
نه ايسته‌سن وار منده

 

باغچه را هم‌در سينه دارم و ميوه را هم
به را هم من دارم و انار را هم
سينه‌ام مثل دكّان عطّاري است
هرچه‌بخواهي در سينه‌ي‌سوخته‌ام‌ پیدا می شود.

*****

عزيزيم كتان ياخشي
گئيمه‌يه كتان ياخشي
گزماغا غريب اؤلكه
اؤلماغا وطن ياخشي

 

عزيزم پارچه‌ي كتان بهتر
براي پوشيدن پارچه‌ي كتان بهتر
براي سير و سياحت سرزمين بيگانه
براي از دنيا رفتن وطن بهتر.

*****

عزيزيم دن دن اولدي
قيزيل گول خندان اولدي
من سندن آيريلمازديم
آيريليق سندن اولدي

 

عزيزم پر پر شد
گل سرخ پر پر شد
من از تو جدا نمي‌شدم
جدايي از آن سر شد.

*****

قيزيل گول اولمويايدي
ساراليب سولمويايدي
بير آيريليق بير اؤلوم
هئچ بيري اولمويايدي

 

كاش گل سرخي نبود
تا زرد و پژمرده شود
كاش جدايي و مرگ
هيچكدام در جهان نبود.

*****

عزيزيم بو داغييلا
گول سینميش بو داغييلا
داغ چكديله كؤنلومه
من اؤللم بو داغييلا

 

عزيزم با اين داغ
گل شكسته با بوته‌اش
داغ بر دلم كشيدند
من از درد اين داغ مي‌ميرم.

*****

عزيزيم مرنده گل
گوللري درنده گل
بير گلدين خسته گؤردون
بير ده جان وئرنده گل

 

عزيزم به مرند بيا
موسم گل چيدن بيا
يك بار آمدي و بيمار ديدي
بار ديگر هنگام جان دادنم بيا.

*****

من نئيليم اؤزوم نئيليم
بو جبره دؤزوم نئيليم
آه چكسم عالم يانار
چكمه‌سم اؤزوم نئيليم

 

من در اين مصيبت با خودم چكار كنم؟
بر اين جبر صبر كنم چكار كنم؟
اگر آه بكشم از آهم جهان مي‌سوزد
اگر آه نكشم با اين مصيبت‌جانكاه چكار كنم؟

*****

دان اولدوزي ديكلندي
كروان يولا يوكلندي
سينه‌م بادامچا كؤزي
يئل ووردي كؤروكلندي

 

ستاره‌ي سحري در افق ديده شد
كاروان به راه افتاد
سينه‌ام مثل گل آتش درخت بادام است
باد زد و دوباره شعله‌ور شد.

*****

گزرم قيراغينان
اوت دررم اوراغيلان
بير عزيز ايتيرميشم
آختاررام سوراغيلان

 

در دور و اطراف سير مي‌كنم
با داس علف مي‌چينم
عزيزي را گم كرده‌ام
از هر طرف سراغش را مي‌گيرم.

*****

بو داغلار قوشا داغلار
چاتيب باش باشا داغلار
نئجه‌سن بير آه چكم!
دؤنه‌سن داشا داغلار

 

اين كوهها جفت هم هستند
سر به سر بالا به بالا در كنار همند
چگونه است كه آهي بكشم!
تا تبديل به صخره‌ي صمّا شويد اي كوهها.

*****

بو داغدا اكين اولماز
اكمه‌سن اكين اولماز
سن گلمه‌سن يانيما
اورگيم سكين اولماز

 

در اين كوهستان كشت و زرع ديده نمي‌شود
كشت و زرع را نكاري نمي‌رويد
اگر تو در كنار من نيايي
دل من آرام نمي‌گيرد.

*****

من عاشيق لالا داغي
بورويوب لالا داغي
هر يارا ساغالسادا
ساغالماز بالا داغي

 

من عاشق داغ شقایق هستم
همه جاي كوه را شقایق پر كرده است
هر زخمی هم اگر التیام یابد
داغ فرزند التيام نمي‌يابد.

*****

كوچه‌ده خونچا گئدر
ايچينده نيمچه گئدر
عالمين گولو گئدسه
بيزيمكي غونچه گئدر

 

در كوچه خوانچه مي‌رود
در داخل خوانچه نيمچه مي‌رود
اگر عالم گل از دستشان رود
ما غنچه‌مان از دست مي‌رود.

*****

عزيزيم واي بازاري
واي توكانی واي بازاري
آلان آلدي ساتان ساتدي
باغلاندي واي بازاري

 

عزيزم بازار آه و واي
دكان آه و واي و بازار آه و واي
خريدار خريد و فروشنده فروخت
بازار آه و واي بسته شد.

*****

بو داغلار جنگلي داغلار
ديبي يونجالي داغلار
عزيزي اليندن گئدن
اوتورار دينجلي آغلار

 

اين كوهها كوههاي جنگلي هستند
كوهپايه‌هايشان مزارع يونجه است
هر كس عزيزي را از دست داده باشد
خستگي در مي‌كند و دوباره گريه سر مي‌دهد.

*****

عزيزييم يازي غم
پاييزي غم يازي غم
من اؤلسم سنه قوربان
سن اؤلمه من يازيغم

 

من عزيز او هستم و بهار غمناك است
پاييز غمناك است و بهار غمناك است
اگر من بميرم فداي تو باشم
تو نمير من بيچاره مي‌شوم.

*****

 

آغاجدا خزل آغلار
ديبينده گؤزل آغلار
بئله اوغلي اؤلن آنا
سر گردان گزر آغلار

 

برگ‌هاي خزان زده‌ي درخت مي‌گريد
زيبا روي نشسته زير درخت مي‌گريد
مادر پسر از دست داده
سرگردان مي‌گردد و مي‌گريد.

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۳/۱۹ ] [ 17:59 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

داستان‌ها

داستان‌ها، روايت و حكايت ماجراهاي تاريخي و اجتماعي و عاطفي و دلدادگي‌ها و دل بردگي‌ها و گاه انعكاس آرمان‌ها و آرزوها و خيال‌پردازي‌هاي ظريف و باريك فکری و ذوقی و روحی مردمان است.

ريشه‌هاي داستان‌پردازي را بايد در زندگاني انسان‌هاي اوّليه جستجو كرد. انسان‌هاي عصر شكار، انسان‌هايي كه هنوز شيريني كلام را نچشيده بودند و با سحر کلمات آشنایی نداشتند! آنان روایت خود از صحنه‌هاي شكار را در قالب نمايش‌هاي لال‌بازي (پانتوميم) امروز بیان می کردند!

هيجان درون و هيبت و مهابت صحنه‌هاي شكار آنان را بر آن مي‌داشت تا به دنبال راهی آسان تر برای بیان ماوقع باشند.

انسان های نخستین هزاره های زیادی را در تب و تاب دست یافتن به آرزوی خود یعنی یافتن کلام سپری کرده اند!

گويي كلام شعله‌هاي هيجان درون را خنكي مي‌بخشيد و راوي را در خلسه‌اي سكرآور فرو مي‌برد و در شنوندگان حيراني ژرفی می آفرید. اينچنين بود كه زبان و كلام خلق شد و...

در گذشته‌اي نه چندان دور كه از وسايل ارتباط جمعي و رسانه‌هاي گروهي خبري نبود- صد سال پيش هنوز پاي هيچ كدام از وسايل ارتباط جمعي امروز مثل راديو، تلويزيون، تلفن و... به جامعه‌ي ما باز نشده‌بود- تنها وسيله‌ي سرگرمي و موعظه و عبرت‌آموزي و انتقال تجربه و انديشه، داستان بود كه ناغيل «نقل» گفته مي‌شود.

اكثر مردم يا از طريق كشاورزي زندگي مي‌گذراندند يا به شيوه‌ي دامداري كه در هر دو شكل آن مي‌بايست با طبيعت همگام مي‌شدند. يعني با آغاز بهار كار و فعاليّت آغاز مي‌شد و در اواسط پاييز كار و فعاليّت تعطيل مي‌شد و بعد از آن ايّام استراحت و تجديد قوا و تمدد اعصاب بود و شب‌هاي طولاني زمستان و روزهاي كوتاه بيكاري.

در چنين وضعي مي‌بايست وسيله‌اي براي گذراندن شب‌هاي طولاني زمستان بوده باشد و چه وسيله‌اي شيرين‌تر و بهتر از نقل داستان‌هاي بلند و طولاني و دنباله‌دار در شب‌هاي زمستان.

پير مرداني دنيا ديده و تجربه اندوخته و گرم نفس ـ هر چند انگشت شمار ـ با نام نقّال وجود داشتند که در هر جا قدم می گذاشتند، قدر مي‌ديدند و بر صدر مي‌نشستند. پير و جوان شيفته و مفتون كلام نقّال بودند.

نقّال در ميان داستان با تدبير و هوشياري هر چه تمام‌تر نكات اخلاقي و پندها همچون قند را در گوش جان مخاطبان مي‌ريخت.

هر ازگاهی هم، نقّال و شنوندگان گلويي تازه مي‌كردند و از خوردني‌هاي آماده شده و بر روي كرسي ريخته كه همه از محصولات توليدي خود مردم بود شكمي از عزا در مي‌آوردند و چه نام زيبا و با مسمّايي هم داشت. «شب چره».

شب چره معمولاً تركيبي بود از لبوي پخته شده در تنور و بادام و گردو و كشمش و مويز و سنجد و مولاق و حتّا هويج و كلم و ترب و زردآلوي خشك شده و برگه و... همه حاصل دسترنج خود مردم.

توليد و مصرف. روي پاي خود ايستادن و محتاج خودي و غير نبودن. نان خود خوردن و آش خود را هم زدن! به عبارت امروز خودكفايي و خود گردانی.

نقّال گرم مي‌شد و گرم مي‌كرد شب‌هاي سرد زمستان را. اگرچه خانه‌ها تاريك بود و جز كورسوي پيه‌سوز و بعدها گردسوز و فانوس روشنايي ديگري نبود اما دل‌ها بسيار روشن بودند.

خانه‌ها تاريك بود و دودآلود و سياه از دود تنور كه هر روز مي‌بايست روشن كرده مي‌شدند اما دل‌ها سفيد بودند و صيقلي و بي‌غبار كينه و كدورت.

جز حصير و نهالينه و ظروف سفالينه چیزی در سراها نبود و همه بي پيرايگي بود و سادگي. مردم هم دل‌هايي داشتند دريايي و بي‌تمنا و با صفا...

نقّال مي‌گفت و مي‌گفت و مي‌گفت. از ملك جمشيد. از سليمان و عفريت‌ها. از هفت برادران. از دده قورقود. از حسين كرد شبستري. از مهتر نسيم عيّار. از مسيح قفلگر. از شكاري. از كور اوغلي و يارانش. از قاچاق نبي. از اصلي و كرم و از عاشيق غريب و شاه صنم. از شاه اسماعيل و شاه عبّاس و كه‌ها و چه‌ها.

قرار نانوشته ای هم بین نقّال و مخاطبانش وجود داشت، قراری که با تمام وجود رعایت می شد و آن اینکه قصّه چه کوتاه و چه بلند سوغات شب است.

روز زمان تلاش و کار است و کسب معاش و تنها در شب می توان قصّه ساز کرد و حکایت گفت و درّ خیال سفت.

در واقع داستان محملي بود براي بيان هر آن چيزي كه يا نمي‌شد مستقيم بيان كرد يا اگر مستقيم بيان مي‌شد جاذبه و تأثير خود را از دست مي‌داد.

خیل مخاطبان شیفته ی قصّه ها با قهرمانان داستان هم ذات پنداري مي‌كردند و در زلال قصّه روح و روان مي‌شستند.

هيچكس نمي‌خواست جاي ديو باشد و خيانت كند. همه مي‌خواستند خوب باشند و خوب بودند. پالايش مي‌شدند. و گاه فرداي آن شب همديگر را به نام قهرمانان قصّه مي‌ناميدند. و نام فرزندان خود را از ميان نام قهرمانان قصّه‌ها بر مي‌گزيدند.

داستان‌هاي بسياري نقل مي‌شد و هر كس به فراخور توان ذهني خود آنها را به خاطر مي‌سپرد اما همه كس توان بازگويي را نداشتند. چرا كه بيان خود ظرایف و لطايفي دارد و کار هر کسی نیست.

امروزه بعضي از آن داستان‌ها بطور كامل از ميان رفته‌اند و بعضي ديگر شايد هنوز در خاطره‌ي پيرمردان و پيرزنان مانده باشند.

ادبيّات داستاني چه از نوع شفاهی و سینه به سینه اش و چه از نوع کتابت شده و امروزینش يكي از سترگ‌ترين و چشم گيرترين انواع ادبي ادبيّات هر ملّتي را شامل می شود. ميراثي از گذشته‌اي به درازناي تاريخ زندگي انسان تا به امروز.

 در واقع جریان زندگي انسان‌ها در ادوار مختلف، خود داستان بلندي است از کتاب آفرینش. و چه داستان شگفت‌انگيز و اعجاب‌آوري...
[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۳/۱۱ ] [ 19:17 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

فولكلور (ادبيّات شفاهي مردم)

دستاوردها و آفرینش های ذوقی و هنری و فكري و معنوي هر ملّتي كه از نسل‌هاي گذشته سينه به سينه و دهان به دهان بطور شفاهی "آغیز ادبییاتی" منتقل شده است را فولكلور مي‌گويند.

با مطالعه‌ي فولكلور هر قومي مي‌توان به عمق احساسات و افكار و انديشه‌ها و باورهاي آن قوم پي برد و فراز و نشيب زندگي مادّي و معنوي و تاريخي و سرگذشتش را بررسي و بازخواني و بازسازي كرد.

کنکاش یک پژوهشگر مردم شناس در چند و چون فرهنگ شفاهی مردم کمتر از جستجو و کاوش یک گذشته پژوه و باستان شناس خبره در اعماق و زوایای یک اثر سترگ باستانی نیست.

اگر باستان شناس دانشمند در صدد است به مدد محسوسات نقبی به هزار توی ذهن و اندیشه و ذوق گذشتگان بزند، پژوهشگر مردم شناس نیز به کمک فرهنگ شفاهی باز مانده از پس هزاره ها به شناسایی ظرایف و طرایف ذوقی و ذهنی و خیالات دور و دراز و زیبایی شناسی و باریک بینی مردمان دیرزیسته ی روزگاران کهن می پردازد.

چه بسا که حاصل تأمّل و تعمّق یک پژوهشگر مردم شناس بر روی واژه ای یا عبارتی یا مثلی و کنایه ای و از این قسم، نتیجه ی عظیم زیبایی شناختی و روان شناختی و انسان شناختی در بر داشته باشد.

یافتن یک عبارت و اصطلاح و ایماژ متروک یا رو به فراموشی، کمتر از یافتن یک عتیقه ی زیرخاکی گران سنگ نیست، چرا که هر دو آیینه ی تمام نمای ذوق و هنر و احساس و اندیشه ی گذشتگان در گذشته است و حلقه ی ارتباط بین نسل حاضر با نیاکان دیر زیسته ی خویش می باشد.

با این نگرش، پژوهش های مردم شناختی در حوزه ی فولکلور اهمّیّتی چند برابر می یابد.

فرهنگ شفاهی هر ملّتی واکنش های دقیق و ظریف و جلوه گاه عظیم و درخشان خیالات باریک و ذوق های لطیف و اندیشه های عمیق آن ملّت است، در مواجهه با اتّفاقات و وقایع زندگانی در پهنه ی عظیمی به بلندای روزگار.

... در یک کلام ادبیّات شفاهی طومار بلندبالا و کارنامه ی مستند ذوق شناسی و معرفت شناسی و زیبایی شناسی و نگاه به جهان پیرامون و هستی شناسی و تبارنامه ی مردم هر قوم و ایل و عشیره و ملّتی است.    

امروزه از ديدگاه صاحب نظران علم تاريخ، منقولات يكي از منابع بسيار مهم دستيابي به گذشته‌هاي دور و تاريك هر ملّتي است.

منقولات آن دسته از آگاهي‌هاي هر قومي است كه از پس لايه‌هاي هزار تو و حوادث روزگاران، خود را در قالب‌هاي مختلف از جمله؛ داستان، افسانه، اسطوره، مثل، متل، چيستان، شعر، كنايه، استعاره، تمثيل، حكايت، لطيفه و... به زندگي امروز رسانده است و با دريغ بايد گفت: كه عمدتاً مكتوب نشده است و در مقابله با عناصر فرهنگی امروزی به سرعت در حال نابودی و تغییر و تحوّل است.

عدم كتابت اين گنجينه‌هاي ناب دو پي‌آمد تلخ دارد؛ يكي نابودي كامل كه با مرگ ميراث‌دار اين مواريث که آن را به دیگران انتقال نداده است از بین می رود و ديگري تحريف و جابجايي و احياناً تغيير عمدي بخش بسيار بزرگي از اين مواريث ارزشمند می باشد.

علي‌رغم همه‌ي اين احوال چنان كه گفته‌اند جلوي ضرر را از هر كجا بگيري سود كرده‌اي بايد جلوي اين ضرر به جد گرفته شود و آن كتابت بقاياي اين مواريث سترگ و بي‌بديل است.

حداقل سابقه‌ي ادبيّات شفاهي را بايد در دوران پيش از تاريخ جست كه هنوز خطّي اختراع نشده بود و آن به پنج هزار سال پيش بر مي‌گردد و در دوران پس از پيدايش خط نيز تا هزاره های بعدی و نهایتا تا قبل از یک سده بیش به جرأت مي‌توان گفت كه بيش از ۹۵درصد مردم از نعمت خط و ربط بي‌بهره بودند، لذا به ناچار داشته‌هايشان را در قالب‌هاي رايج ادبيّات شفاهي به نسل‌هاي بعدي انتقال داده‌اند.

       ادبيّات شفاهي هر سرزميني آيينه‌ي تمام نماي امیدها، آرزوها، احساسات، شادکامی ها، تلخکامی ها،  سرگذشت ها، حرمان‌ها و باورداشت هاي مردمان آن سرزمين است...

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۳/۰۴ ] [ 14:1 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

کار آواها " ایش اوخوماقلاری "

بسیاری از انسان ها هنگام کار کردن برای غلبه بر خستگی و ملال حاصل ازکارهای تکراری، به آواز خواندن و زمزمه کردن با خود می پردازند. به مجموعه آوازهایی که هنگام کار کردن خوانده می شود، کار آوا یا کار آواز گفته می شود.

کار آواها نیز مانند بسیاری از انواع ادبیّات شفاهی از پیشینه ی بسیار کهنی برخوردارند، و تاریخچه ی دقیقی برای پیدایش آن ها نمی توان ارائه نمود.

دامنه ی این نوع ادبی نیز از جهت تنوّع بسیار گسترده می باشد، بطوری که می توان برای بسیاری از کارها نمونه آوازهایی را یافت که حاصل ذوق صاحبان آن حرفه می باشد.

هر کسی به تناسب احساس و دیدگاهی که به کار و حرفه ی خود دارد، به آفریدن کار آوا پرداخته است. وفور درونمایه های موجود در کار آوایی واحد نیز ازآن جهت است.

چوپان ها، دروگران، برزگران، بنّایان، قالی بافان و بسیاری از اهل صنوف و حرف مختلف، کار آواهای گوناگونی برای خود دارند.

کار آواها حاصل بال گشودن مرغ خیال و احساس مردمانی است که از ملال روزگار ملول شده و در آسمان اندیشه به پرواز در آمده است.

غلیان درون. شکفتگی احساس. خلجان تصویری در ذهن و اندیشه. وجدی از فرط رضایت خاطر. فوران عاطفه. حکایتی از حرمان. آتشی زیر خاکستر. امیدی در ناامیدی. مرهمی بر زخمی. زخمه ای بر ساز خیال. نوایی در نای جان. یادی ازیار. یادگاری بر گنبد دوّار. خشتی بر دریای وجود. تکیه ای بر باد. دادی بر بیداد. ترکیدن بغضی فروخورده. رشحه ای از جان، جاری بر زبان. موجی از دریای آن. نه این و نه آن.

تافتن و بافتن، از راه های باریک و از روزن های کوچک گذشتن، نغمه های دلتنگی را سرودن، هر رنگ را به نامی خواندن، سیاه به نام شب های فراق، سپید به رنگ گیسوان مادران، سرخ چون خون دل در صبوری ها، زرد همانند روزهای به حسرت رفته، سبز چون امیدی بر منقار پرنده های آرزو.

اشعار آمال و آرزوها را بیان می کنند، جوششی زلال از احساسی پاک، آهنگین و گوش نواز، الهامی ملایم و مهرانگیز از طبیعت، همچون صدای آب یا بال زدن پرنده ای مهاجر.

عناصر این سروده ها همه وام گرفته از طبیعت هستند، ساده و بی پیرایه، ملموس و زیبا.

فرش افسانه ای است بهشتی که آدمی از خاطرات ازلی با خود به زمین آورده است.

قالی بافان، تمام روز را در روی تخته بند قالی به سر می برند و گره بر گره می زنند و فرش را به عرش می دوزند و رنجی دوزخی را بر خود هموار می کنند تا بهشتی پدید آورند، این هنرمندان بی نام و نشان با سر انگشتان ظریف خود بهشتی رقم می زنند که پایانی جز هشتن ندارد، لذا دچار ملال و خستگی می شوند و برای این که بر ملال و خستگی خود فائق آیند، همراه با یکدیگر دم می گیرند و زمزمه ساز می کنند و هر از گاهی زمزمه ها شکل آواز به خود می گیرد و به نوعی رفع ملال می شود، زمزمه هایی که یاد آهنگ ازلی را در جان هایشان زنده می کند، نوایی از نای جان.

نمونه هایی چند از کار آواهای مربوط به شغل قالیبافی را به بحث خود گره می زنیم.

هر گونده بیر تازا نقشه، نقشه لری سالام فرشه، هونریمده چاتام عرشه، ایلمک سالان ایلمک سالان، الوان ایپک قوجاق قوجاق، دوزولوبلر یوماق یوماق، دارا فرشی داراق داراق ایلمک سالان ایلمک سالان.

هر روز نقشی تازه به فرشم می زنم، تا در هنر خود به عرش برسم، آی قالیباف آی قالیباف، ابریشم های رنگ به رنگ پرو پیمان، گلوله گلوله صف کشیده اند، فرش راشانه بزن تا گره هایش افشان شود، آی قالیباف آی قالیباف.

عزیزیم گوله بنزه ر، باغدا بولبوله بنزه ر، بیز توخویان خالچالار، آچیلمیش گوله بنزه ر.

عزیزم چقدر شبیه گل است، شبیه بلبل باغ است، قالیچه هایی که ما می بافیم، شبیه گل های شکفته است.

عزیزیزییم یار یارا، ایش اوزاتدیم بیر دارا، خالچامدا قوش توخودوم، اوشدو قوندو دیوارا.

یار عزیز کرده ی یار است، دار قالیچه ای علم کردک، در قالیچه ام نقش پرنده ای زدم، پر کشید و روی دیوار نشست.

اوره ییم اسدی اسدی، گؤروشونه تله سدی، اوزاتدیقیم ایشیمی، من توخودوم او کسدی.

دلم لرزید و لرزید، برای دیدار یار عجله کرد، دار قالیچه ای را که علم کرده بودم، من گره بر گره زدم و یار م از دار پایین آورد.

خالچامدا لاله چکدیم، قیزیل پییاله چکدیم، باشماقلی یئریینلر، نه بیلیر کی نه چکدیم.

در قالیچه ام نقش لاله ای زدم، زان پس نقش پیاله ای زدم، آن هایی که روی قالی من با کفش راه می روند، چه می دانند که من چه خون دل هایی خورده ام.

آغاشدا بولبول اوخور، گول اوخور بولبول اوخور، یاریم تک بیر اوتاقدا، اوتوروب خالچا توخور. روی شاخ درخت بلبل می خواند، گل و بلبل با هم می خوانند، یارم در اتاقی تنها نشسته، قالیچه ای می بافد.

داغلار اتگی مئشه، گتیر او خالچان دؤشه، آراسینا گول سریم، دوره سینه بنؤوشه. دامنه ی کوهساران بیشه است، قالیچه ات را بیاور و برپا کن، میانش گل بریزم، دورش را با بنفشه زینت دهم.

آلما هئیوا باغدادادی، گولبسرلر تاغدادی، ایپگیمدن آز قالیر، تویوموز قاباقدادی. سیب و به در باغ هستند، خیارها روی بوته هستند، ابریشم هایم رو به تمام شدن هستند، عروسی مان هم نزدیک است.

دئیین یئله اسمه سین، یاریم مندن کوسمه سین، یاخچی قالی توخوسون، کسمه یه تلسمه سین. بگویید باد نوزد، یارم از من دلگیر نشود، قالیچه ی قشنگی ببافد، برای بریدنش عجله نکند.

سؤیؤد اولوب اسئیدیم، یول اوستونو کسئیدیم، گونوم او گون اولئیدی، بو قالینی کسئیدیم.

کاش درخت بید می شدم و با باد به رقص درمی آمدم، سایه ساری روی گذرگاه می شدم، آن روز از راه می رسید، که این قالی را از دار پایین می آوردم.

گؤیدن گئچن قوشام من، بوش یئره سرخوشام من، دار دالیندا چوروموش، قانادی سینمیشام من. پرنده ی عبوری از آسمانم، بیهوده سرخوش هستم، پشت دار قالی فرسوده، مانند مرغ شکسته بال هستم.

اوستالار اوستاسییام، خنجرین دسته سییم، ایش آدامی اؤلدورمز، گؤزلرین خسته سییم. استاد استادها هستم، دسته ی خنجرت هستم، کار کردن آدم را نمی کشد، زخم خورده ی چشمانت هستم.

آرزوم بودور یاز گلسین، دوران بیزه ساز گلسین، من کی یازدیم گلمه دی، سن بیر کاغاذ یاز گلسین. آرزو دارم بهار بیاید، زمانه با ما سازگار باشد، من برای یارم نامه نوشتم نیامد، تو برایش نامه ای بنویس تا بیاید.

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۱ ] [ 11:40 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

گرگ ها هرگز اختلاس نمی کنند!

بوفالوها با تمام توان می گریزند. گاهی چند تا از آن ها بر گشته و به عقب نگاه می کنند. چند قلّاده گرگ گرسنه در تعقیب بوفالوها هستند. بوفالوها هر کدام حریف چند تا گرگ هستند. گرگ ها از هوش غریزی خود بهره می گیرند. گلّه ی بزرگ را از هم می پاشند. بین بوفالوها فاصله می افتد. بوفالوی تنومندی در محاصره ی گرگ ها گرفتار آمده است. با چنگ و دندان نه، با شاخ های بزرگ و تیزش با گرگ ها مقابله می کند. چند قلّاده گرگ بوفالوی کوچکی را گرفتار کرده اند امّا توان از پای انداختنش را ندارند. بوفالوی تنومند حلقه ی محاصره را می شکند و به سوی بوفالوی کوچک خیز بر می دارد. به نظر می رسد قصد کمک به همنوع خود را دارد. در نهایت حیرت متوّجه می شوی که اشتباه کرده ای. بوفالوی تنومند وقتی به بوفالوی کوچک می رسد، با شاخ های بلند و قدرتمندش او را بر زمین می اندازد. گرگ ها دسته جمعی به سوی بوفالوی نگون بخت سرنگون شده هجوم می آورند و تکّه پاره اش می کنند. بوفالوی تنومند و سایر بوفالوها از خطر جسته اند و با بی تفاوتی خاصّی پاره پاره شدن همنوع خود را نظاره می کنند.

یکی از دوستان که شاهد صحنه های فیلم مستند است، در ذمّ حرکت ناشایست و حیوانی بوفالوی تنومند و رفتارگرگانه و گرگ صفتی خطابه ی مبسوطی ایراد می کند. اعتراضی نمی کنم. وقتی احساساتش از غلیان می افتد به آرامی می گویم: دوست من گرگ بر اساس غزیزه ی خدادادی اش عمل می کند. گرگ، گرگ است. خواسته و عمل گرگ یکی است. گرگ ها هرگز در پوستین برّه نمی روند. گرگ ها هرگز اختلاس نمی کنند. گرگ ها احتکار کردن بلد نیستند. گرگ ها دروغ نمی گویند. گرگ ها به همنوعان خود خیانت نمی کنند. گرگ ها ریا بلد نیستند. گرگ ها پیمان شکنی نمی کنند. گرگ ها زیرآب همدیگر را نمی زنند. گرگ ها هرگز با پنبه سر نمی برند. گرگ ها هزار چهره نیستند. گرگ ها فقط گرگ هستند. گرگ ها ظاهر و باطنشان یکی است. گرگ ها حساب بانکی ندارند. گرگ ها فاصله های زیادی را برای دست یافتن به شکار طی می کنند امّا فاصله ی طبقاتی را نمی فهمند. گرگ ها با زوزه های بلند و طولانی  حضور خود را اعلام می کنند. گرگ ها هرگز ره صد ساله را یک شبه طی نمی کنند. گرگ ها هرگز... گرگ با تمام وجود و صادقانه گرگ است. گرگ که اشرف مخلوقات نیست!!!

دوستم که گویی مجاب شده است، تنها به گفتن این جمله اکتفا می کند «امان از دست این اشرف مخلوقات!» 

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۰۱ ] [ 16:8 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

پيش درآمد

چشم در چشمانت مي‌دوزد كاغذ سفيد. قلم در انتظار حركت. تو گم شده‌اي. خيال اوج گرفته است. رفته است. خيال بازگشتش نيست. از آن سان كه شوريده‌ي شيراز مي‌گفت:

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او

 

   زآن سفر دراز خود عزم وطن نمي‌كند...

 

تا كجاهاست جولانگاه خيال؟ و اگر نبود چه؟ اين همه نقش چگونه رقم مي‌خورد؟ چه صورتگر افسونگري است اين خيال! چه نقش‌ها مي‌زند از بي‌نقشي! سترگ مايه‌اي در عين تهيدستي! اين همه تصوير. اين همه صورت. اين همه شعر. اين همه ساز و سوز. جهان سيري جهان سوز. كلام، زاده‌ي يك رشحه‌اش. جان جان. ناگنجيدني در بيان. مايه‌ي اين همه وجد و غليان.

سير مي‌كند آفاق تا آفاق را. سير نمي‌شود از اين سير بي‌پايان. كشف. شهود. اشراق. تابش انوار ازلي. سكر. صحو. محو. بي‌خودي. خلجان. آشوب. شيدايي. تهي از هر چيز. پر از تهي. قطره‌اي، دريايي در آني.

چشم باز مي‌كني. قلم در انتظار. برگ‌هاي سفيد، عطشناك. همچون زميني تفتيده در انتظار باران. امان از دست اين خيال. به كجاها كشانده بوده‌ات؟ مانند كسي كه رويايي ديده و فراموش كرده باشد، خوشي مبهمي در جانت چنگ انداخته است. وجدي ناشناخته در وجودت پا گرفته است. از آن نوع كه زمين را در آغاز بهار.

                                              *****

تصاوير مبهم كودكي زنده مي‌شوند. جان مي‌گيرند. وضوح مي‌يابند. كودكي در كوچه پس كوچه‌هاي پيچ در پيچ. همزاد خيال. همبازي قاصدك‌ها. شيفته‌ي پروانه‌ها. مفتون گل‌هاي زرد و چهچهه‌هاي قناري‌ها...

بيشتر از چهل سال از آن روزگار سپري شده است امّا انگار همين ديروز بود. اوّلين روز مدرسه و من هاج و واج و حيرت زده.

همه چيز برايم تازگي داشت. بچّه‌ها. مدرسه. معلّم. ميزها و نيمكت‌ها. كلاس. تصاوير نصب شده بر بالاي تخته سياه. همه و همه.

                                              *****

زمان بي آنكه منتظر بماند با شتاب گذشت. اوّلين و بهترين جايزه‌ي عمرم كتاب داستاني بود از طرف معلّم كلاس سوّم ابتدايي‌ام جناب آقاي ابوالقاسم نصيري. هرچه بود و هرچه شد، از آن زمان آغاز گرديد.

مونس تنهايي‌ام را يافته بودم. كتاب. بسان دو همزاد تا به امروز به هم پيوند خورديم. انس گرفتيم. در هم تنيديم. يكي شديم. خواندم و خواندم و خواندم. هنوز هم مي‌خوانم. با افراط. سيري‌ناپذير. تشنه‌تر و تشنه‌تر. استسقايي پايان‌ناپذير. حكايت همچنان باقي.

اكنون سال هاست كه همزاد ديگري نيزبه ما پيوند خورده است. نوشتن. سه همزاديم. من و خواندن و نوشتن. هر سه پاي به پاي هم و دوش به دوش تا چه پيش آيد.

بي تعارف خويشتن را وامدار همه مي‌دانم. مردم. معلّمان. اساتيد. نويسندگان. همه و همه. چه آنان كه بي واسطه چيزهايي به من آموخته اند چه آنان كه با واسطه.

                                               *****

داستان‌هاي زيادي خوانده‌ام. از نويسندگان بزرگ. از ادبيّات ايران و جهان. از نويسندگان خودمان. از نويسندگان اقصي نقاط دنيا. از يونان و تركيه گرفته تا فرانسه و انگلستان. از روسيه و پرتقال و اسپانيا گرفته تا پرو و كلمبيا. از برزيل گرفته تا آمريكا و ايتاليا.

كمتر نويسنده‌ي اسم و رسم‌داري هست كه اثري از او را نخوانده باشم! و چه بسا چند اثر از يك نفر. از هزاره های پیشین تاسده ها و دهه های پسین. از حکیمان و فرزانگان دیروز تا اندیشه ورزان و صاحب ذوقان امروز.

افلاطون، دانته، کنفسیوس، لائوتسه، بودا، زرتشت، سروانتس، اونامونو، اینیاتسیوسیلونه، تولستوی، ماکسیم گورگی، گوگول، فادایف، پائوستوفسکی، داستایوفسکی، چخوف، شولوخف، آیتماتف، سولژنیتسین، پاسترناک، لرمانتف، پوشکین،  شکسپیر، دیکنز،کامو، همینگوی، مارکز، ساراماگو، بارگاس یوسا، کازانتزاکیس، مک کالو، هرمان هسه، توماس مان، هاینریش بل، نیچه، کادر، کاداره، مالرو، فاکنر، کوندرا، اورهان پاموک، یاشار کمال، ناظم حکمت، نسین، ... فردوسی، نظامی، مولوی، شمس تبریزی، سعدی، حافظ، جامی، بیهقی، ابوسعید، شیخ ابوالحسن خرقانی، حلاج، عین القضاة، شیخ شهاب الدین سهروردی، عبید زاکانی،... جمالزاده، هدایت، چوبک، بزرگ علوی، سیمین دانشور، محمود دولت آبادی، احمد محمود، درویشیان، گلشیری، براهنی، معروفی، آل احمد و... صادقانه بگویم بی آنکه قصدم هیچگونه اظهار فضلی باشد، ذکر همه شان حکایت "مثنوی هفتاد من کاغذ شود" می باشد.  

امّا داستان مردم ما هم شنيدني است. حكايت‌هايي پر از شكر و شكايت. قصّه‌هايي پر از شادي و غصّه. ماجراهایی عجیب ولی باورکردنی. داستان هایی از ارباب و رعايا، از خان‌ها و بيگ‌ها. مرداني نه از تبار ديلم و گيلك ویلان سیستان، امّا گيله‌مردوار و رستمانه. سووشون خود حكايت آن ها. سیاوش هایی جوانمرگ شده! گیله مردهایی به بند کشیده شده!

دستخوش تاراج خودي و بيگانه. از آشور بگیر تا یونانی و رومی و عرب و ازبک و گرجی و...! سواران ارشد خان وصمدخان. غارتگران قره‌داغ. دارو دسته ی اسماعیل سمیتقو. چپاول پشت چپاول. غارت پشت غارت. دهشت از پی دهشت. وحشت از پس وحشت. بريدگي. استيصال. کشتار تا حد انقراض! سر انجام، سر از خاکستر بلند کردنی ققنوس وار از پس هر آتش به جان افتادنی!

هم از آن سبب است پيچ در پيچ و تنگ بودن كوچه‌هاي قديمي. چه تلخ است سرگذشت دختركان بي‌پناه و آواره در کوی و برزن! چه جان سوز است قصّه ی پر غصّه ی اطفال در خون تپیده ی بی گناه در حملات دشمنان آزمند!

داستان‌ها سرگذشت مشترك همه‌ي انسان‌هاست در جاي جاي جهان. من در متن همه ی داستان‌ها بخشي از سرگذشت مردمانمان را ديده‌ام. حتّا در آثار نويسندگاني از قارّه های دیگر كه نه ما را ديده‌اند و نه از سرگذشتمان خبري دارند!

[ جمعه ۱۳۹۳/۰۱/۲۲ ] [ 21:24 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
ما را سفری فتاد بی‌ماآن جا دل ما گشاد بی‌ما
آن مه که ز ما نهان همی‌شدرخ بر رخ ما نهاد بی‌ما
چون در غم دوست جان بدادیمما را غم او بزاد بی‌ما
ماییم همیشه مست بی‌میماییم همیشه شاد بی‌ما
ما را مکنید یاد هرگزما خود هستیم یاد بی‌ما
بی ما شده‌ایم شاد گوییمای ما که همیشه باد بی‌ما
درها همه بسته بود بر مابگشود چو راه داد بی‌ما
با ما دل کیقباد بنده‌ستبنده‌ست چو کیقباد بی‌ما

ماییم ز نیک و بد رهیده

از طاعت و از فساد بی‌ما              مولانا

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۱۸ ] [ 22:18 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۲۸ ] [ 20:52 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

درباره مدیر:
مير حسين دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر
امکانات وب