X
تبلیغات
اندیشه

همراهان و همدلان عزیز از این

 پس مطالب این وبلاگ رابه شکل

 موضوعی و 

با کیفیتی بهتر در

آدرس

 

http://mhdeldar.blog.ir/ 

 

  مشاهده فرمایید.

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در دوشنبه 1391/10/25 و ساعت 22:37 |

پيش درآمد

چشم در چشمانت مي‌دوزد كاغذ سفيد. قلم در انتظار حركت. تو گم شده‌اي. خيال اوج گرفته است. رفته است. خيال بازگشتش نيست. از آن سان كه شوريده‌ي شيراز مي‌گفت:

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او

 

   زآن سفر دراز خود عزم وطن نمي‌كند...

 

تا كجاهاست جولانگاه خيال؟ و اگر نبود چه؟ اين همه نقش چگونه رقم مي‌خورد؟ چه صورتگر افسونگري است اين خيال! چه نقش‌ها مي‌زند از بي‌نقشي! سترگ مايه‌اي در عين تهيدستي! اين همه تصوير. اين همه صورت. اين همه شعر. اين همه ساز و سوز. جهان سيري جهان سوز. كلام، زاده‌ي يك رشحه‌اش. جان جان. ناگنجيدني در بيان. مايه‌ي اين همه وجد و غليان.

سير مي‌كند آفاق تا آفاق را. سير نمي‌شود از اين سير بي‌پايان. كشف. شهود. اشراق. تابش انوار ازلي. سكر. صحو. محو. بي‌خودي. خلجان. آشوب. شيدايي. تهي از هر چيز. پر از تهي. قطره‌اي، دريايي در آني.

چشم باز مي‌كني. قلم در انتظار. برگ‌هاي سفيد، عطشناك. همچون زميني تفتيده در انتظار باران. امان از دست اين خيال. به كجاها كشانده بوده‌ات؟ مانند كسي كه رويايي ديده و فراموش كرده باشد، خوشي مبهمي در جانت چنگ انداخته است. وجدي ناشناخته در وجودت پا گرفته است. از آن نوع كه زمين را در آغاز بهار.

                                              *****

تصاوير مبهم كودكي زنده مي‌شوند. جان مي‌گيرند. وضوح مي‌يابند. كودكي در كوچه پس كوچه‌هاي پيچ در پيچ. همزاد خيال. همبازي قاصدك‌ها. شيفته‌ي پروانه‌ها. مفتون گل‌هاي زرد و چهچهه‌هاي قناري‌ها...

بيشتر از چهل سال از آن روزگار سپري شده است امّا انگار همين ديروز بود. اوّلين روز مدرسه و من هاج و واج و حيرت زده.

همه چيز برايم تازگي داشت. بچّه‌ها. مدرسه. معلّم. ميزها و نيمكت‌ها. كلاس. تصاوير نصب شده بر بالاي تخته سياه. همه و همه.

                                              *****

زمان بي آنكه منتظر بماند با شتاب گذشت. اوّلين و بهترين جايزه‌ي عمرم كتاب داستاني بود از طرف معلّم كلاس سوّم ابتدايي‌ام جناب آقاي ابوالقاسم نصيري. هرچه بود و هرچه شد، از آن زمان آغاز گرديد.

مونس تنهايي‌ام را يافته بودم. كتاب. بسان دو همزاد تا به امروز به هم پيوند خورديم. انس گرفتيم. در هم تنيديم. يكي شديم. خواندم و خواندم و خواندم. هنوز هم مي‌خوانم. با افراط. سيري‌ناپذير. تشنه‌تر و تشنه‌تر. استسقايي پايان‌ناپذير. حكايت همچنان باقي.

اكنون سال هاست كه همزاد ديگري نيزبه ما پيوند خورده است. نوشتن. سه همزاديم. من و خواندن و نوشتن. هر سه پاي به پاي هم و دوش به دوش تا چه پيش آيد.

بي تعارف خويشتن را وامدار همه مي‌دانم. مردم. معلّمان. اساتيد. نويسندگان. همه و همه. چه آنان كه بي واسطه چيزهايي به من آموخته اند چه آنان كه با واسطه.

                                               *****

داستان‌هاي زيادي خوانده‌ام. از نويسندگان بزرگ. از ادبيّات ايران و جهان. از نويسندگان خودمان. از نويسندگان اقصي نقاط دنيا. از يونان و تركيه گرفته تا فرانسه و انگلستان. از روسيه و پرتقال و اسپانيا گرفته تا پرو و كلمبيا. از برزيل گرفته تا آمريكا و ايتاليا.

كمتر نويسنده‌ي اسم و رسم‌داري هست كه اثري از او را نخوانده باشم! و چه بسا چند اثر از يك نفر. از هزاره های پیشین تاسده ها و دهه های پسین. از حکیمان و فرزانگان دیروز تا اندیشه ورزان و صاحب ذوقان امروز.

افلاطون، دانته، کنفسیوس، لائوتسه، بودا، زرتشت، سروانتس، اونامونو، اینیاتسیوسیلونه، تولستوی، ماکسیم گورگی، گوگول، فادایف، پائوستوفسکی، داستایوفسکی، چخوف، شولوخف، آیتماتف، سولژنیتسین، پاسترناک، لرمانتف، پوشکین،  شکسپیر، دیکنز،کامو، همینگوی، مارکز، ساراماگو، بارگاس یوسا، کازانتزاکیس، مک کالو، هرمان هسه، توماس مان، هاینریش بل، نیچه، کادر، کاداره، مالرو، فاکنر، کوندرا، اورهان پاموک، یاشار کمال، ناظم حکمت، نسین، ... فردوسی، نظامی، مولوی، شمس تبریزی، سعدی، حافظ، جامی، بیهقی، ابوسعید، شیخ ابوالحسن خرقانی، حلاج، عین القضاة، شیخ شهاب الدین سهروردی، عبید زاکانی،... جمالزاده، هدایت، چوبک، بزرگ علوی، سیمین دانشور، محمود دولت آبادی، احمد محمود، درویشیان، گلشیری، براهنی، معروفی، آل احمد و... صادقانه بگویم بی آنکه قصدم هیچگونه اظهار فضلی باشد، ذکر همه شان حکایت "مثنوی هفتاد من کاغذ شود" می باشد.  

امّا داستان مردم ما هم شنيدني است. حكايت‌هايي پر از شكر و شكايت. قصّه‌هايي پر از شادي و غصّه. ماجراهایی عجیب ولی باورکردنی. داستان هایی از ارباب و رعايا، از خان‌ها و بيگ‌ها. مرداني نه از تبار ديلم و گيلك ویلان سیستان، امّا گيله‌مردوار و رستمانه. سووشون خود حكايت آن ها. سیاوش هایی جوانمرگ شده! گیله مردهایی به بند کشیده شده!

دستخوش تاراج خودي و بيگانه. از آشور بگیر تا یونانی و رومی و عرب و ازبک و گرجی و...! سواران ارشد خان وصمدخان. غارتگران قره‌داغ. دارو دسته ی اسماعیل سمیتقو. چپاول پشت چپاول. غارت پشت غارت. دهشت از پی دهشت. وحشت از پس وحشت. بريدگي. استيصال. کشتار تا حد انقراض! سر انجام، سر از خاکستر بلند کردنی ققنوس وار از پس هر آتش به جان افتادنی!

هم از آن سبب است پيچ در پيچ و تنگ بودن كوچه‌هاي قديمي. چه تلخ است سرگذشت دختركان بي‌پناه و آواره در کوی و برزن! چه جان سوز است قصّه ی پر غصّه ی اطفال در خون تپیده ی بی گناه در حملات دشمنان آزمند!

داستان‌ها سرگذشت مشترك همه‌ي انسان‌هاست در جاي جاي جهان. من در متن همه ی داستان‌ها بخشي از سرگذشت مردمانمان را ديده‌ام. حتّا در آثار نويسندگاني از قارّه های دیگر كه نه ما را ديده‌اند و نه از سرگذشتمان خبري دارند!

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1393/01/22 و ساعت 21:24 |
ما را سفری فتاد بی‌ماآن جا دل ما گشاد بی‌ما
آن مه که ز ما نهان همی‌شدرخ بر رخ ما نهاد بی‌ما
چون در غم دوست جان بدادیمما را غم او بزاد بی‌ما
ماییم همیشه مست بی‌میماییم همیشه شاد بی‌ما
ما را مکنید یاد هرگزما خود هستیم یاد بی‌ما
بی ما شده‌ایم شاد گوییمای ما که همیشه باد بی‌ما
درها همه بسته بود بر مابگشود چو راه داد بی‌ما
با ما دل کیقباد بنده‌ستبنده‌ست چو کیقباد بی‌ما

ماییم ز نیک و بد رهیده

از طاعت و از فساد بی‌ما              مولانا

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در دوشنبه 1393/01/18 و ساعت 22:18 |

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در چهارشنبه 1392/12/28 و ساعت 20:52 |

رساله ی اعتذاریه

از قدیم الایام رسم بر این بوده است که در آخر سال همه از همدیگر حلالیت بطلبند و سنت حسنه ی اعتذار به جای آورند تا سال نو را بدون کدورت و کینه و دشمنی آغاز نمایند.

از همین آغاز اعلام می نمایم که این بنده ی حقیر همه را بحل می کنم و عذر همه را اعم از معذور و غیر معذور به دیده ی منت می پذیرم و برای همگان سالی سراسر از برکت، حرکت، خوشی، شادکامی، سلامت، رونق و نشاط آرزو می نمایم.

و اما بعد؛ از همه ی محتکران و گرانفروشان و کم فروشان و اختلاس کنندگان عزیز اعتذار نموده و حلالیت می طلبم باشد که خود روزی به زشتی کارهای خود واقف شده و قدم در راه صلح و صلاح بگذارند!

از همه ی دانه درشت ها، زمین خواران، رانت خواران، ویژه خواران، یقه سفیدها و آقازاده ها که دستی در امور اقتصادی داشته و دارند و موجبات ورود کالاهای ارزان قیمت چینی و ماچینی را فراهم نموده و از بار گرانی ها می کاهند و به اقشار آسیب پذیر و زیر خط فقر عنایت دارند، نهایت اعتذار را به جا آورده و طلب حلالیت می نمایم چرا که در بسیاری از رساله ها دل های نازک آنان را آزرده و موجبات ناراحتی شان را فراهم آورده ام!

از رئیس جمهور سابق جناب آقای میم الف که نفت را سر سفره ها آورد و لیست مفسدین اقتصادی و دانه درشت ها را بر اساس سنت حسنه ی عیب پوشی برای همیشه در جیب خود نگه داشت و آبروی آن برادران عزیز را خرید، کمال تشکر را نموده و اعتذار به جا می آورم چرا که در بسیاری از کارها حکمتی است که همگان را توان درک آن نیست! 

از رئیس جمهور فعلی جناب آقای ح _ر که افزایش قیمت ها را با شیب ملایم مدیریت نموده و تورم را نقطه به نقطه مهار فرموده و افسار گسیخته اش را به دست با کفایتشان می گیرند و ایضا سبد سبد کالا در اختیار مردم می گذارند و از همه مهم تر درخت امید در دل مردم می کارند و با تدبیر، امور را سامان می دهند و برای هر قفلی کلیدی در آستین دارند قدردانی نموده و اگر چنانچه در آینده موجبات رنجش خاطرشان را فراهم آوردم از حالا اعتذار نموده و طلب حلالیت می کنم!

از جاعلان و فروشندگان مدارک دکتری و زیر دکتری و مقالات و پایان نامه ها و اوراق بهادار و چاپ گنندگان پول و ارز و ... که در گذشته از آنان انتقاد نموده ام اعتذار نموده و بحلی می طلبم، به هر حال هر کسی در کاری تخصص دارد و باید قدر نیروهای کاردان و کاربلد را دانست! اینان قدم های مهمی در بهره وری و اقتصاد زمان برداشته اند و از فنا شدن عمر بسیاری از عزیزان بالادست جلوگیری کرده اند که جای دست مریزاد فراوان دارد!

از زیر میزی بگیران گرفته تا هدیه بگیران و پول ناهار و چایی بگیران و دست خوش بگیران و حق واسطه گری بگیران و خدای ناکرده رشوه بگیران بی نهایت معذرت خواهی نموده و برای آنان از خداوند منان طلب عفو و بخشش می نمایم، لابد حکمتی در کارشان است که این بنده از درک آن عاجز بوده و هستم!

از وزیران و وکیلان و مدیران کل و رؤسای ادارات که گاه در بعضی رسالات آزرده خاطرشان کرده ام طلب حلالیت نموده و اعتذار می نمایم، به هر حال باید حق از ما بهتران به نحو احسن به جا آورده شود و نباید خاطرشان به هیچ و پوچی آزرده شود، سهوالقلمی اگر بوده نه از سر غرض بلکه از باب مرض بوده است و مریضان را از این گونه خطاها معذور می باید داشت!

از فوتبالیست ها ی میلیاردر، آکتورهای سینما، چندشغله ها، ابن الوقت ها، بادمجان دور قاب چین ها، بوقلمون صفت ها، زیرآب زن ها، نان برها، مفت خورها، قاچاق چی ها و ... به خاطر جریحه دار کردن احساساتشان بی نهایت عفو طلبیده و عذر می خواهم، اینان چشم و چراغ جامعه هستند و باید منزلتشان پاس داشته شود!

از الاغ شیخ نهایی، کره خرهای علیرضا رضایی، نسخه های غلط پیچیده ی دکتر جئری، مورتوض قلئی چی، کئفلی ایسکندر، آغا کلان صاحب چمنستان خران، گاوهای روستای ترس آوا، بزهای کوهسار گئچی قالاسی، مارهای قره آغیل و سانبوران، شخصیت های کلیله و دمنه و مرزبان نامه بالاخص موش و گربه ی حضرت عبید زاکانی و... با دریایی عرق شرم  بر رخساره، معذور و عذر خواهم و طلب حلالیت دارم! 

مرحوم دخو فرموده بود؛ شأن مقنن بالاتر از آن است که به قانون عمل کند! این بنده ی حقیر را نیز نظر بر آن است که شأن از ما بهتران بالاتر از آن است که به آنان بگویند بالای چشمت ابروست! گاه گداری از سر جهل که صفت نوع بشر است، پا روی دم مبارک بعضی ها گذاشته و شکر زیادی خورده ایم که ضمن اظهار ندامت از آنان انتظار عنایت و بخشودگی و بحلی داریم...

مولانای بزرگ فرموده است؛

 گر ضعیفی در زمین خواهد امان            غلغل افتد در سپاه آسمان...   

در خاتمه صرف نظر از هر گونه طنز و طنازی که هدف آن اصلاح و بهبود و توجه دادن به ارزش های والای انسانی و اخلاقی است ، با آرزوی سالی مبارک و خوش و پر برکت برای همه ی عزیزانی که اوقات ارزشمندشان را صرف مطالعه ی چرندیات این حقیر نموده اند، صادقانه از همگان طلب حلالیت و اعتذار می نمایم.     

 دست حق به همراهتان                                     

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در سه شنبه 1392/12/20 و ساعت 19:34 |
معمولا یکی از مشغله های ذهنی این حقیر فقیر سراپا تقصیر  گشتن لا بلای کتاب های کهنه و نو  می باشد که به مرض لاعلاجی تبدیل شده است و  هیچ کدام از اطبای حاذق که از دوستان دور و نزدیک این بنده نیز می باشند موفق به درمان و مداوای آن نشده اند!
یکی از پیامدهای این درد بی درمان  آن است که در هر مطلبی به دنبال قرینه و مطابقه نیز می گردم که امروزه به چنین مرضی مطالعه ی تطبیقی می گویند!
چندی قبل که مشغول گشت و گذار در بوستان  حضرت شیخ اجل بودم ، ناگاه به حکایت خلیفه ی جوانمرد اموی جناب عمربن عبدالعزیز برخوردم، پس از مطالعه ی مجدد آن  به نکات ظریف و بکری برخوردم که در مطالعات سالیان قبل  به آن مباحث توجه چندانی نکرده بودم!
چنانکه خوانندگان عزیز نیز دقت خواهند فرمود؛ در بادی امر بوی اقتصاد مقاومتی را در این شعر به وضوح می توان دید، علاوه بر آن اوضاع پریشان مردم نیز به روشنی قابل درک می باشد، علاوه بر علاوه ی قبلی معلوم می شود که جناب خلیفه ی جوانمرد و مردم دوست  به هر دلیل  آدم بسیار متمکن و متمولی بوده است که تنها نگین  انگشترش می توانسته است که یارانه ی  یک سال  مردم شهر را تکاپو کرده باشد!
حال بماند که تا به حال کسی پیدا نشده است که از پیر تاریخ بپرسد که این ها این همه این چیز ها را از کجا  آورده اند و این جوری از کیسه ی خلیفه بذل و بخشش می نمایند!!!
در تکمله ی این مطلب مرا حکایتی از جوانمردی رئیس جمهور سابقمان جناب میم الف یاد آمد که او نیز وقتی اوضاع اقتصادی مردم را قمر در عقرب دید چون انگشتری گرانبهایی مانند انگشتری خلیفه ی مذکور نداشت چوب حراج به تنها ماشین پژو دنده فرمان خود که می باید در موزه ی کارخانه ی پژو نگهداری می شد و هم چنین کاپشن تن خود زد تا مردمان  را معلوم گردد  که دست بالای دست بسیار است!!!
البته چنانکه از فحوای حکایت بر می آید گویا در دوره ی خلافت جمهوری خلیفه ی مرحوم  اقتصاد جامعه دستخوش اختلاس بعضی از اقوام و خویشان دور و نزدیک خلیفه بوده است و از طرفی نیز تحریم های خارجی عرصه را بر مردم تنگ نموده بوده است.
هکذا مناع الخیرهایی هم بوده اند که خلیفه را از انجام کارهای نیک باز می داشته اند و  به این وسیله بادمجان دور قاب می چیده اند.
مبلغی مطالب دیگر نیز دستگیرمان شده است که بعد ها به عرض عزیزان خواهد رسید.
حال این شما و این حکایتی که سخنش رفت!  عرایض  این بنده تا چه قبول افتد و ...

يکی از بزرگان اهل تميز

حکايت کند ز ابن عبدالعزيز

که بودش نگينی بر انگشتری

فرو مانده در قيمتش جوهری

به شب گفتی آن جرم گيتی فروز

دری بود در روشنايی چو روز

قضا را درآمد يکی خشک سال

که شد بدر سيمای مردم هلال

چو در مردم آرام و قوت نديد

خود آسوده بودن مروت نديد

چو بيند کسی زهر در کام خلق

کيش بگذرد آب نوشين به حلق

  بفرمود و بفروختندش به سيم

که رحم آمدش بر غريب و يتيم

به يک هفته نقدش به تاراج داد

به درويش و مسکين و محتاج داد

فتادند در وی ملامت کنان

که ديگر به دستت نيايد چنان

شنيدم که می گفت و باران دمع

فرو می دويدش به عارض چو شمع

که زشت است پيرايه بر شهريار

دل شهری از ناتوانی فگار

مرا شايد انگشتری بی نگين

نشايد دل خلقی اندوهگين

خنک آن که آسايش مرد و زن

گزيند بر آرايش خويشتن

نکردند رغبت هنر پروران

به شادی خويش از غم ديگران

اگر خوش بخسبد ملک بر سرير

نپندارم آسوده خسبد فقير

وگر زنده دارد شب دير تاز

بخسبند مردم به آرام و ناز...

 

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1392/12/16 و ساعت 0:13 |

رساله ی حماسه در حماسه

" گئچی قالیب جان هایینا قصصاب پیی آختاریر" ضرب المثلی است به زبان ترکی با این مضمون که بز بیچاره به فکر جان به در بردن از مرگ است و قصاب دنبال دنبه می گردد!!!

هر چند می خواهم بی آرایه و بی پیرایه صحبت کنم اما باز قلم زور می آورد و کار خودش را می کند، غرض این است که با این آرایه ی براعت استهلال قضیه از اول لو رفت.

هزار مرتبه بر درگاه خالق بی چون شکر و ستایش و ثنا باد که در سالی که رو به پایان است حماسه ی سیاسی محقق شد و حماسه ی اقتصادی هم آنچنان که از شواهد و قراین پیداست به زودی صورت وقوع به خود خواهد گرفت!

از قدیم گفته اند : "از هر طرف که شود کشته سود اسلام است "یا چیزی در این مایه ها که عملکرد کوتاه مدت دولت تدبیر و امید حاکی از آن است که از گرد راه نرسیده در حال خلق کردن حماسه ی اقتصادی است!!!

نشان به این نشان که وزیر نیرو زنگ افزایش قیمت برق و آب را به صدا درآورد و  ناجا آژیر خطر افزایش جرایم رانندگی را و وزیر اقتصاد بر طبل افزایش مالیات ها کوبید و  وزارت نفت از افزایش حامل های انرژی و خصوصا بنزین خبر داد البته با شیب ملایم!!!... دیگران نیز هر یک به نوبت خود مشغول پیدا کردن محل درآمدهای جدید برای دولت هستند و از همه مهمتر و جالب تر اینکه رئیس جمهور محبوب نیز از حذف یارانه ها خبر دادند!!!

...دولت های استکباری و در راس آن ها آمریکای جهان خوار هم اعلام کرد مبلغی از پول نفت خودمان را به خودمان مسترد می کنند البته به شرطها و شروطها که بماند!!!

پرسش اساسی این است " دیگر چه حماسه ی اقتصادی بزرگتر از این فقرات و فقرات احتمالی روزهای آینده"

... حال که گرانی ها کنترل شده و قیمت ها با شیب بسیار تند رو به پایین است! حالا که سبد سبد کالا ریخته روی دست مردم آن هم مفت و مجانی !!! اکنون که تمام مبالغ اختلاس شده به آغوش بیت المال بازگشته و مجرمان به چنگ قانون گرفتار آمده اند! و در این روزها و در آستانه ی عید که ورم تورم به کلی خوابیده است و  قدرت خرید مردم با شتاب تمام بالاتر و بالاتر می رود!!!

...بگم، باز هم بگم!!!

آیا باز کسانی پیدا خواهند شد که در محقق شدن حماسه ی اقتصادی در کنار حماسه ی سیاسی تشکیک کنند؟؟؟!!!

یازیق گئچی...

 

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1392/12/09 و ساعت 14:16 |

رساله ی تأویلیه

بعضی ها خیال می کنند همه دان هستند!همان بعضی ها خیال می کنند که غیر از آن ها هیچکس هیچ چیز نمی داند! بعد همان بعضی ها بر اساس همان خیالات خود همه چیز را تأویل و تفسیر می کنند! جالب اینکه همان بعضی ها یی که صحبتشان شد، به هیچکس حق نمی دهند که چشم هایشان را بشویند و جور دیگر ببینند!

همیشه ی خدا هم، تکیه کلام آن بعضی ها "این است و جز این نیست" می باشد! یعنی هر کس دیگری هر حرف دیگری بگوید، باطل است و پوچ و تهی!

هر از گاهی که از کارهای طاقت فرسای فکری و روحی روانی خسته می شوم، دست به دامن مثنوی مولوی می شوم. حداقل هفته ای یک بار مهمان باغ و بوستان ملای روم هستم، و ملای روم چه میزبان گشاده دست و دریادلی است! طناز قهاری که هیچ وقت از بعد طنز به اثر سترگش مثنوی نگاه نشده است! طنزهایی که با رگ و پوست کلام در هم تنیده است و از فرط پیدایی به چشم نمی آید و پنهان است!

یک دهان خواهم به پهنای فلک/ تا بگویم وصف آن رشک ملک... بهتر است شرح میزبانی و سفره ی رنگارنگ و پربرکت حضرت مولانا را به وقت دیگر بگذارم! چنانکه خودش هم فرموده است؛این زمان بگذار تا وقت دگر!

چند روز قبل که سیری در مثنوی داشتم به حکایت مگسی برخوردم که وصف حالش بی شباهت به توصیف حال همان بعضی ها نبود!

مگسی که سال ها توصیف در یا و کشتی و سفرهای دریایی را خوانده است و خود را دریاشناس و ملوان زبردستی و قهاری می داند! بر کاهی که روی بول خر افتاده است می نشیند و به دریانوردی می پردازد و از هنرهای خود می گوید...

برگ کاه کشتی او و بول خر (چمین) دریای او می باشد و چه دریای بیکرانه ای!!!

و اینک اصل ماجرا از قول ملای روم؛

آن مگس بر برگ کاه و بول خر

همچو کشتیبان همی افراخت سر

گفت:" من دریا و کشتی خوانده ام

مدتی در فکر آن می مانده ام

اینک این دریا و این کشتی و من

مرد کشتی بان و اهل و رای زن"

برسر دریا همی راند او عمد

می نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی حد آن چمین نسبت بدو

آن نظر، که بیند آن را راست، کو؟

عالمش چندان بود کش بینش است

چشم چندین، بحر هم چندینش است!

صاحب تاویل باطل، چون مگس

وهم او بول خر و تصویر خس

گر مگس، تاویل بگذارد به رای

آن مگس را بخت گرداند همای

آن، مگس نبود کش این عبرت بود

روح او نه در خور صورت بود

با یک حساب سر انگشتی نسبت انسان بر روی کره ی خاکی با تمام دبدبه و کبکبه  و ریش جنباندنش! نسبت به کاینات و کیهان بی کرانه، بی شباهت به نسبت مگس به بول خر و برگ کاه بر روی کره ی زمین نیست!

حال بعضی از مگس ها هستند که وسعت دنیایشان به اندازه ی میز ریاست شان یا  چند قطعه زمین و باغ و و یلا و مغازه شان در فلان قسمت از دریای مذکور (چمین الاغ) یا رقم حساب بانکی شان است، غافل از اینکه حساب دریا و کشتی و موج و ناخدا از حساب بول خر و برگ کاه و تکانه ی آرام  چمین خر و ناخدایی حضرت مگس جداست!!!

حال حکایتی دیگر از همین دست؛ کلود دوبوسی موسیقی دان و آهنگساز معروف فرانسوی، وقتی برای آموختن چند و چون اپرا نویسی پیش وردی (1901- 1813) اپرا نویس معروف ایتالیایی رفت، وردی با خشونتی ساختگی در جواب پرسش دوبوسی گفت:اپرا نویسی یعنی قبل از هر چیز خود را به درد سر انداختن!...

من یک زمانی اپرایی از روی یکی از آثار ویکتور هوگو به نام ارنانی نوشتم، می دانید چه شد؟ هوگو مرا به دوئل دعوت کرد! سپس نوبت رسید به رهبر ارکستر که ادعا می کرد اپرایم را بهتر از من می شناسد!و به تذکراتم وقعی نمی نهاد! بعد از آن ها خوانندگان اپرا بودند که با کوچکترین تذکری اشکشان دم مشکشان بود! پس از این ها نوبت دولت و کلیسا بود که همیشه در تمام اپرا ها نقطه ای می یافتند که یا خلاف مصالح دولتی بود و یا خلاف مصالح مذهبی و دینی! آخر سر هم کفر آمیز بودن اثر توسط اسقف ها صادر می شد که نه اثر را دیده بودند و نه از مضمون آن اطلاعی داشتند!!!

منتقدان هم که تکلیفشان روشن است!اثر را سلاخی می کنند و صاحب اثر را دق مرگ!!! از من می شنوی هرگز به فکر اپرا نوشتن نباش!

اپرا نویسی مرا به حساب حماقت و دیوانگی ام بگذار!!!

...............!!!

.....؟؟؟

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1392/11/25 و ساعت 13:54 |

رساله ی اندرزیه

زاهدی پشیمان که صحبت اهل طریق بشکسته و ظاهرالصلاح ویژه خوار و قهاری شده بود، پسران را چنین نصیحت می کرد که جانان پدر زنهار گرد تحصیل علم و دانش و هنر نگردید تا خسرالدنیا والآخرة نشوید و از جوانی و زندگانی خود بر بخورید! و اما بعد، راه های تحصیل مال در این روزگار، بسیار سهل بوده و به عدد انفاس خلایق الله می باشد! به هوش باشید که هرگز کسب رزق و روزی از طریق حلال _ که مشکل ترین راه ها می باشد_ را در مخیله ی خود راه ندهید که در آن صورت در هلاک خود کوشیده باشید و خونتان به پای خودتان است!

تا شاهراه احتکار و اختلاس و ارتشاء و ویژه خواری باز است، به راه های صعب العبور وارد نشوید که مصداق رانندگی کردن در گردنه های مهلک و لغزنده در شب های زمستان است! لیکن وارد شدن در شاهراه ثروت های بادآورده و درآمدهای نجومی قابلیت های خاص خود را می طلبد که باید به چند و چون آن واقف شد و در کسب دقایق و ظرایف آن نهایت همت را به کار بست!

نخستین گام این وادی پر رونق و زرخیز پوشیدن خرقه ی رنگ و ریا است که هیچکس را گمان بد در حق آن نمی رود، جز اهل فراست که همیشه اندک هستند و دست شان به جایی بند نمی شود! و به مختصر تهمتی می توان از سر راه برداشت و از زحمتشان خلاص شد.

گام دوم  وصلت کردن با بزرگان و مجربان این حرفت اشتها آور و وسوسه برانگیز است که به دو طریق سببی و غیر سببی امکان پذیر است! سببی چنان که افتد و دانند، تشکیل هزار فامیل از طریق ازدواج پسران و دختران است از خانواده های طرفین!_ این سعادت همگان را نصیب نمی شود و ویژه ی خاصان درگاه است و نباید در دسترسی بدان اصرار ورزید که گاه نتیجه ی معکوس می دهد و..._ ولیکن طریق غیر سببی خود را به بزرگان بستن است از طریق معجزه ی مجیز و مرید سینه چاک نشان دادن خود و تغییر رویه و کلام و لباس و تیپ و قیافه و سخنان قلمبه و سلمبه گفتن و نوشتن است با لحنی تند و تیز از طریق جمیع رسانه های عمومی و تریبون های مختلف عندالاستطاعة!!!

گام سوم جلب اعتماد مردم و فریفتن آنان با وعده وعیدهای خوشایند و دل نشین است، که پیران این طریق از روزگاران کهن چنین گفته اند که؛ دروغگویان آزمندان را به طرفة العینی بفریبند و در کوزه ی فقاع اندازند! و تا مردم به خود بیایند و پی به خطای تکراری خود ببرند مرغ از قفس پریده است و علی مانده است و حوضش!

گام چهارم وارد شدن در عرصه ی فعالیت های انتخاباتی و سیاسی و اقتصادی واجتماعی و تشکیل حزب و گروه و دارو دسته است، ولو مقطعی و فصلی عندالاقتضا!!!

این فقره استفاده ی ابزاری از مردم است که باید آنان را نردبان ترقی خود قرار داد و رو به بالا و بالاترها رفت که گفته اند: ما ز بالاییم و بالا می رویم! مردم نیز به نظر رضا در این کار می نگرند و گاه باشد که بسیاری خود نردبان ترقی دیگران می شوند و بادمجان دور قاب بعضی ها می چینند و این کار نه چندان مشکل را شغل شریف خود قرار می دهند که البته از این راه نان راحتی می خورند و خود را در سنگلاخ های جان فرسا نمی اندازند!

جانان پدر مباد هرگز گرد حرف حق گفتن بگردید و پا روی دم بعضی ها بگذارید که زحمات چندین ساله را به یک طرفةالعینی بر باد دهید!

بر شما باد دوستی و رعایت احوال باد که از هر طرف وزید همراه و همگامش شوید که باد شرطه از قدیم الایام رفیق شفیق دریانوردان طوفان دیده و مردم موقع شناس بوده است!

احترام دل خوشی های مردم را داشته باشید و توفیق خود در خوشایند مردم جویید و آنچه آنان خواهند همان گویید که سخت به صلاح و صرفه می باشد!

چنان که این نصایح در گوش گیرید و در بوته ی تجربت نهید، برشمردن گام های دیگر را ضرورتی نیست و هرکدام برای خود اژدهایی شده اید کشور اوبار و گیتی سوز که گام های دیگر خود به خود پیموده خواهد شد و اگر چنین نیز نشد که منظور نظر بود، باز نصیحت افزون را فایدتی نیست!!!

... نقل است که پسران، پند های همچون قند پدر را به گوش هوش شنیدند و در اندک مدتی...

...و این کمترین فایدت اندرز شنیدن از بزرگان صاحب تجربت است! العهدة علی الراوی!

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در یکشنبه 1392/11/13 و ساعت 19:18 |


برای آوردن نوشته ی زیر چند نکته را در نظر داشتم که به آن ها اشاره می کنم؛ یکی این که بانوان صاحب ذوق در کشور ما کمتر شناخته شده اند، و از دلایل معلومش اینکه جامعه ی مردسالار و شناخت بسیار سطحی از مقوله ی دین و محروم کردن نیمی از جامعه از حق مسلم و حقوق قانونی و طبیعی خود با تفسیر به رأی از دین... نگاه غلط به انسان و تقسیم جنسیتی آن به دو تیپ حاکم و محکوم و قوی و ضعیف _ زنان در جوامع مردسالار همیشه ضعیفه نامیده شده اند _ و بسیاری نکات دیگر که مجال فراخ برای طرحشان لازم است، مجال برای تعلیم و تربیت و ترقی نیمی از جامعه را به راحتی سلب کرده است.

دیگر این که عصر ناصری و چهره ی تاریک آن عنصر سفاک و از خود راضی و کم ظرفیت یعنی جناب ناصرالدین شاه _ اسم بسیار بی مسمی ( یاری کننده ی دین) _ به درستی شناخته نشده است و بازخوانی و بازنویسی دقیق و مبسوطی را می طلبد. سلطان صاحبقرانی که کمترین جرمش کشتن شریف ترین مرد روزگارش یعنی امیر کبیر بود و به اسارت و بردگی بردن زنان و کودکان مردم در ازای مالیات های سنگینی که وضع شده بود و بسیاری از مردم فرودست از پرداختش عاجز بودند و خوش ترین و بهترین نمره ی کارنامه ی تباه و سیاهش بخشیدن افغانستان و ترکمنستان و بلوچستان به انگلستان و روس بود، طبق معاهده های ننگین پاریس و آخال و گلداسمیت!!! و بستن قراردادهایی که هنوز هم مردم این مرز و بوم تاوانش را می دهند!!! با این اوصاف کشتن یک زن صاحب ذوق و دگراندیش نباید کار مشکلی بوده باشد!!!

البته حاج سیاح در کتاب خاطرات خود و حاج زین العابدین مراغه ای در کتاب سیاحت نامه ی ابراهیم بیگ به گوشه ها و زوایای چندی از این عصر تاریک و سراسر اختناق اشاراتی کرده اند، عصری که کمترین جرم روزنامه خواندن کشته شدن به دست خود شاه بود. ( رجوع کنید به جلد اول تاریخ مشروطیت دکتر ملک زاده ) برشمردن خبط و خطاهای ریز و درشت سلطان شهید مجالی به وسعت پنجاه سال حکومت ویرانگر و دل آزار وی می طلبد که به آینده و آیندگان حوالت می شود!

سه دیگر برگرفتن سبک مولوی و به درستی از عهده ی کار بر آمدن قرة العین می باشد، که شاهد مدعی در ذیل همین مطلب آورده می شود.

... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!


زرین تاج برغانی قزوینی،معروف به قرة العین یا طاهره،دختر حاجی محمد صالح برغانی قزوینی،در سال 1195 هجری شمسی مطابق با 1816 میلادی درقزوین به دنیا آمد. او مقدمات علوم را به همراه خواهرش مرضیه نزد پدرش آموخت. بعد به تحصیل فقه و اصول و کلام و ادبیات عرب پرداخت. سپس آثار شیخ احسایی و سید رشتی را مطالعه کرد . عقاید سید رشتی بسیار روی او تاثیر گذاشت.تا آنجا که او تصمیم گرفت به کربلا برود و سید را ملاقات کند. دو پسر و یک دخترخود را به شوهرش که پسر عمویش هم بود،سپرد و به کربلا رفت. اما چون به آنجا رسید،سید درگذشته بود.در آن هنگام قرة العین 29 سال داشت . سپس از آنجا به بغداد رفت و بعد از آن در سال 1225 خورشیدی( 1846 میلادی ) به دستور سلطان عثمانی به ایران بازگشت و به قزوین رفت.یکسالی در آنجا بود تا که پدرش و پدر شوهرش به دست پیروان باب کشته شدند و او مجبور شد به تهران برود. بعد به همراه عده ای از یارانش به دشت " بدشت" در هفت کیلومتری شاهرود رفت و در انجمنی که درآنجا بر پا شده بود،بی پرده در برابر حضار نمودار شد و به سخنرانی پرداخت و غوغایی به پا کرد و از آنجا به تهران بازگشت. بعد از مدتی به قزوین رفت تا بعد از کشته شدن باب او را دستگیر کردند و به تهران آوردند و زندانی کردند . بعد از حادثه ی تیراندازی به ناصرالدین شاه ، در سال 1231 خورشیدی ( 1852 ) درحالی که فقط 36 سال داشت، به دستور شاه و وزیرش در باغ ایلخانی کشته شد.

قرة العین زنی صاحب قلم، شاعر و سخنران بود. آلوسی ، مفتی بغداد در ترجمه ی حال او می گوید:" من در این زن فضل و کمالی دیدم که در بسیاری از مردان ندیده ام. او دارای عقل و استکانت و حیا و صیا نت بسیار بود. "
قرة العین در ایران نخستین زنی بود که به خلاف رسم و عرف زمانه بی حجاب در برابر مردان ظاهر شد و با علما و رجال به بحث و مجادله پرداخت.اکثرآثار نظم و نثر قرة العین از میان رفته است و فقط تعدادی نوشته های پراکنده و نامه به خط خودش برجای مانده است. چند غزل نیز از وی باقیمانده است .



چند نمونه از آنها را در زیر می آ ید:

تو و ملک و جاه سکندری، من و رسم و راه قلندری
اگر آن خوش است تو در خوری ، وگر این بد است مرا سزا
----------------------------------------
در ره عشقت ای صنم ، شیفته ی بلا منم
چند مغایرت کنی ؟ با غمت آشنا منم
پرده به روی بسته ای، زلف به هم شکسته ای
از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم
شیر تویی ، شکر تویی، شاخه تویی، ثمر تویی
شمس تویی، قمر تویی، ذره منم ، هبا منم
نخل تویی ، رطب تویی ، لعبت نوش لب تویی
خواجه ی با ادب تویی، بنده ی بیحیا منم
کعبه تویی ، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی،
دلبر محترم تویی ، عاشق بینوا منم
شاهد شوخ دلربا گفت به سوی من بیا
رسته ز کبر و از ریا ، مظهر کبریا منم
طاهره خاک پای تو ، مست می لقای تو
منتظر عطای تو ، معترف خطا منم
----------------------------------------
گر بتو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
کوچه به کوچه، در به در،خانه به خانه،کو به کو
دور دهان تنگ تو ، عارض عنبرین خطت
غنچه به غنچه ، گل به گل ، لاله به لاله ، بو به بو
می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله، یم به یم،چشمه به چشمه،جو به جو
مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار، پو به پو
در دل خویش"طاهره"گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده ، تو به تو

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در پنجشنبه 1392/11/10 و ساعت 16:19 |

رساله ی وعده و وعیدیه

کرگدن هم بود لابد از پا می افتاد! واقعا ما مردم پوست کلفتی هستیم! طوفان بلاها را به راحتی تاب می آوریم! سونامی مصائب را عین آب خوردن از سر می گذرانیم! زلزله از ترس ما به زلزال می افتد و می لرزد!

تنها نقطه ضعفمان ساده لوحی مان است! پاشنه ی آشیل مان ضعف عاطفی مان است و چشم اسفندیارمان زود باوری مان است! مانند بچه های طلاق تشنه ی یک جو محبت هستیم! دریغ که تا بوده آرزو به دل مانده ایم!

هر کس هر وعده ای داده باورمان شده است! اصولا ما مردم وعده و وعیدهای بر باد رفته هستیم! می گویند مؤمن از یک سوراخ بیش از یک بار گزیده نمی شود! اما ما از هر سوراخ هزار بار گزیده شده ایم! ورق به ورق تاریخمان گواه این مدعاست!

هر که آمد حکایتی نو ساخت – البته به قول سعدی برای خودش عمارتی نو ساخت و اتفاقا نه رفت و نه آن را به دیگری پرداخت!!!حتی بدهی های بانکی خود را هم نپرداخت _ سخن از وعده های رنگ وارنگی است که در این روزگار نه چندان دور به ملت بزرگ! و فهیم داده شده است اما دریغ از مبلغی عمل!

عدالت اجتماعی، توسعه ی اقتصادی، توسعه ی سیاسی، سازندگی، مهرورزی و... و اکنون نوبت تدبیر و امید است، که امید چنین بادا. اما حتی در دولت تدبیر و امید هم هر کس از گرد راه می رسد بر طبل گرانی می کوبد! یکی می خواهد آب و برق و حامل های انرژی را گران کند، دیگری می خواهد بنزین را گران کند، آن یکی می خواهد خودرو را گران کند، و آن یکی دیگر چه ها و چه ها را...

تا دیروز سخن از سنگینی تحریم ها بود و دسیسه های دشمن دون که اگر با سر انگشت دولت تدبیر و امید شکسته شود چنین و چنا ن خواهد شد! حال که تحریم شکسته است، باز صحبت از افزایش قیمت و است و گرانی، چنان که در این چند سال اخیر هی افتاده است و دانی!!!

می گویند یکی رفت ماهی بگیرد و به قول قائلش؛ دام هر بار ماهی آوردی! ماهی این بار آمد و دام ببرد! اما ما به چشم خود دیدیم که یکی گفت: نفت را سر سفره ها خواهد آورد، اما به جای آوردن نفت سر سفره ها نان سه تومانی را برداشت و لواش صدو پنجاه تومانی آورد!!! و لیست مفسدین اقتصادی و ... چه ها که آورد و چه ها که برد!!!           به فرموده ی خیام؛ ای کاش که جای آرمیدن بودی   یا این ره دور را رسیدن بودی!!! و به فرموده ی حافظ ؛ از گرانان جهان رطل گران ما را بس! زبان حال قشر آسیب پذیر این است؛ از گرانان جهان قرض گران ما را بس! خداییش کارد به استخوان خلق الله رسیده است! مگر این مردم عزیز و نازنین چه هیزم تری به بعضی ها فروخته اند که مستحق این همه گرانی و بی سر وسامانی هستند؟!

گویا مرحوم شهریار هم در برهه ای از زندگی اش –البته در زمان طاغوت _ کارد به استخوانش رسیده بود و نهایتا که جز پناه بردن به عالم شعر و خیال چاره ای نمی دیده است، در غزلی ترکی به نام انس و جن چنین فرموده بوده است؛

بار الها سن بیزه وئر بو شیاطیندن نجات

انسانین نسلین کسیب، وئر انسه بو جین دن نجات

بیزدن آنجاق بیر قالیرسا، شیطان آرتیب مین دوغوب

هانسی رؤیا ده گؤروم من، بیر تاپا مین دن نجات

بئش مین ایلدیر بو سلاطینه گرفتار اولموشوق

دین ده گلدی، تاپمادیق بیز بو سلاطین دن نجات

بیر یالانچی دین ده اولموش شیطانین بیر مهره سی

دوغرو بیر دین وئر بیزه وئر بو یالان دین دن نجات

هر دوعا شیطان ائدیر، دونیا اونا آمین دئییر

قوی دوعا قالسین، بیزه سن وئر بو آمین دن نجات

ارسینی تندیرلرین گوودوشلاریندا اویناییر

کیمدی بو گودوشلارا وئرسین بو ارسیندن نجات

یا کرم قیل، کینلی شیطانین الیندن آل بیزی

یا کی شیطانین اؤزون وئر بیرجه بو کین دن نجات

اؤلدورور خلقی، سورا ختمین توتوب یاسین اوخور

بار الها خلقه وئر بو حوققا -یاسین دن نجات

دینه قارشی(بابکی- افشینی) بیر دکان ائدیب

بارالها دینه، بو بابکدن، افشین دن نجات

(ویس و رامین) تک بیزی رسوای خاص و عام ائدیب

ویس ده اولساق، بیزه یارب بو رامین دن نجات

شوروی دن ده نجات اومدوق کی بیر خیر اولمادی

اولماسا چای صاندیغیندا قوی گله چین دن نجات

من تویوق تک، اؤزنینیمده دوستاغام ایللر بویی

بیر خوروز یوللا تاپام من بلکه بو نیندن نجات

«شهریارین» دا عزیزیم بیر توتارلی آهی وار

دشمنی اهریمن اولسون، تاپماز آهین دن نجات

                                                                     استاد شهریار

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در چهارشنبه 1392/11/02 و ساعت 19:57 |

رساله ی ویلانیه                      ((تقدیم به آنان که درد وطن دارند))

به حمدالله در سال های اخیر به همت دولت مهرورز تمام مشکلات مردم حل شد به طوری که حتی ماهانه مبلغ قابل توجهی پول توجیبی هم برای مردم در نظر گرفتند و سر هر برج پرداخت می شود و مردم با شادمانی تمام کنار عابر بانک ها صف می کشند و گل می گویند و گل می شنوند و ...!!!

دیگر نه از بیکاری جوانان خبری است و نه مشکل اشتغال وجود دارد! تورم در سال های اخیر خصوصا هشت سال گذشته به سرعت برق و باد سیر نزولی یافته است و ارزش پول ملی چند صد برابر شده است! قدرت خرید مردم از قله ی اورست هم بالاتر رفته است!

تحریم ها شکسته و برادران دیپلمات هر از گاهی برای بررسی بندهای قراداد ژنو که مبادا کسی آبشان دهد و مو لای درزشان برود به سوئیس سفر می کنند!

 واژه هایی مانند ویژه خواری و زیرمیزی و روی میزی و خویشاوندسالاری و خودمانی سازی (خصوصی سازی ) و... معنی خود را از دست داده اند و مردم با اختلاس و احتکار و رشوه و زد و بند و زمین خواری و رانت میل فرمودن و ... بالکل بیگانه شده اند!

 سرانه ی مطالعه در شبانه روز بیشتر از بیست و شش ساعت شده است بطوری که نه کتب کتابخانه های عمومی جوابگوی مراجعات مردم است و نه سایت های اینترنتی!

پدیده ی شوم قاچاق ریشه کن شده است و اعتیاد از کشور رخت بر بسته و به کشورهای دوردست فرار کرده است!

نه از بی خانمانی خبری هست و نه از بی سروسامانی! حتی مسکینان هم صاحب مسکن شده اند و مازادش به کشورهای آمریکای لاتین و کشورهای فقیر آفریقایی صادر می شود!

 درصد امید به زندگی به بیش از هزار واحد در سطح هکتار رسیده است و توسعه ی انسانی سرریز شده است و سدها جوابگوی میزان رشد بارش فکری مردم نیستند!!!

نه تنها مغزها و نخبه ها به فکر فرار از کشور نیستند بلکه آن هایی هم که در روزگاران گذشته به ینگه دنیا نقل مکان کرده بودند برای مراجعه به کشور سر و دست می شکنند!

آموزش رایگان در تمام سطوح و مقاطع در تمام مدارس و مراکز علمی به اجرا گذاشته شده است و دانشگاه های مختلف از آزاد گرفته تا غیرانتفاعی و شبانه و روزانه و پیام نور و علمی کاربردی و بین المللی و ...، بورس تحصیلی رایگان به دانشجویان مستعد بی پول اعطاء می کنند!!!

 بیمه های مختلف با دریافت وجه بسیار مختصر و گاها بدون دریافت وجه به احسن وجه تمام اقشار مردم را از هنرمند و نویسنده و شاعر گرفته تا کارگر و کارمند و کارافتاده و بیوه زن و ایتام و ...تحت پوشش قرار داده اند و دیگر آهی از نهاد کسی بلند نمی شود!

بیمارستان ها و مراکز درمانی خالی از سکنه شده اند!!! و احیانا اگر مراجعه ای به آن ها صورت می گیرد، توسط توریست هایی است که خدمات عالی پزشکی بی نظیر با هزینه ی بسیار کم دریافت می کنند!

 اهل فکر و هنر و اندیشه قدر می بینند و در صدر می نشینند! هنرمندان و نویسندگان و شاعران  درجه چندم به عنوان چهره های ماندگار معرفی شده اند و از مزایای آن زندگی راحتی را سپری می کنند!

خدمات بهداشتی و درمانی رتبه ی اول خاورمیانه را به دست آورده است و داروی بیماران خاص به شکل رایگان دم در منازلشان تحویل داده می شود!

معضل فوتبال برای همیشه به طور ریشه ای حل شده است، بطوری که نه تنها دیگر نیازی به بازیکنان و مربیان خارجی در فوتبال کشور احساس نمی شود بلکه مربیان و بازیکنان فوتبالمان در باشگاه های بزرگ دنیا مشغول مربی گری و بازی شده اند از جمله در برزیل و اسپانیا و آرژانتین و پرتغال و فرانسه و ایتالیا  و کشورهای نفت خیز عربی و ...!!! که از این راه علاوه بر این که از هدر رفت میلیاردها دلار سرمایه ی ملی جلوگیری شده است بلکه کرورها کرور دلار ارز آوری بعمل می آید!

باشگاه های پایتخت جشن صدسالگی برپا می کنند و به جای فوتبالیست های پیش کسوت از بازیگران دست چندم سینما دعوت بعمل می آورند و خوش به حالشان می شود! امروزه دیگر فوتبالیست شدن و آکتور سینما شدن تنها یک رویا نیست و با خرج مختصر مبلغی می توان همزمان به هر دو خواسته رسید!!!

مدال های المپیک و المپیاد و جوایز جشنواره های سینمایی توسط جوانان کشورمان مثل گندم و جو درو می شود!

نه از آلودگی هوا خبری هست و نه از طرح زوج و فرد خودروها و نه از طرح ترافیک!

پول های نسبتا نیمه هنگفت صد هزار میلیاردی که توسط بعضی از یقه سپیدها از شبکه ی بانکی گروکشی شده بود به خزانه ی بیت المال برگشته و در امور تولیدی و اشتغال زا به کار انداخته شده است! دستان دراز چند نفر معدود بعضی از ما بهتران هم مثل موی سر کوتاه شده است و دیگر ملالی نیست!!!

القصه گرگ و میش با هم در چرا هستند و دم گرگ به پوز سگ بسته است و امنیت برقرار است و ...

پرونده ی اختلاس بیمه ی تامین اجتماعی به خوشی و مبارکی بسته شده است!!! وبه مبارکی و میمنت بیمه به وظایف بنیادی و اصلی خود می پردازد که در این راستا کارهای مغفول مانده به جد پی گیری می شود وبا تدبیر و کاردانی تمام جبران مافات می شود! یکی از معضلات مغفول مانده  بیمه ی حیوانات درنده خصوصا جناب یوزپلنگ بود که به نحو احسن و با درایت کامل در حال انجام می باشد و از این پس این جناب با خیال راحت می تواند به کشتار گوسفندان و گاوها و چوپان ها بپردازد وکسی هم نتواند جلودارش بشود و بگوید بالای چشمان غضبناکت ابروست، چرا که بیمه ی دانا تمام خسارات وارده را پرداخت خواهد کرد!!

در اینجا لازم است تا به سایر حیوانات وحشی از قبیل؛ گرگ و ببر و شیر و گراز و مار و ...نیز بعضی از حیوانات اهلی خطر ساز مانند؛ گاو و الاغ و اسب و سگ و گربه و خرگوش و... و همچنین حیوانات چند منظوره (حیوانات وحشی که در منازل بعضی از پایتخت نشین ها نگهداری می شود) و بعضی حیوانات دوپای موذی سیری ناپذیر این نوید را بدهم که بزودی بیمه ی آن ها نیز در دستور کار قرار خواهد گرفت!

این است نمونه ی مدیریت موفق هزاره ی سوم! تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!!( به نقل از قصه ی مرغابیان و لاک پشت کلیله و دمنه ) ...

پیش نویس تفاهم نامه ˈبیمه یوز پلنگ ایرانی و محیط بانان زیستگاه های یوز پلنگˈ امروز - دوشنبه - میان سازمان حفاظت محیط زیست و شرکت بیمه دانا به امضا رسید.

ایرنا: در مراسم امضای این پیش نویس ˈهومن جوکار ˈ مدیر پروژه حفاظت از یوز پلنگ آسیایی و ˈبیژن صادقیˈ مدیرعامل شرکت بیمه دانا حضور داشتند..

این پیش نویس در 6 ماده تهیه شده است.

قرار است اصل تفاهم نامه به زودی بین ˈاحمد علی خیرخواه ˈ معاون محیط زیست طبیعی و تنوع زیستی سازمان محیط زیست و مدیرعامل شرکت بیمه دانا به امضا برسد!

به نقل از مجله ی مهر نیوز

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در چهارشنبه 1392/10/25 و ساعت 19:5 |

رساله ی قیاسیه

روزی از روزهای خدا بزی در حال آب خوردن از چشمه ای باصفا و زلال بود که سرو کله ی گرگی بدنهاد و گرسنه پیدا شد. گرگ ابتدا از آب زلال چشمه جگری صفا داد و بعد که دنبال بهانه ای برای دریدن بز تنها و بیچاره می گشت، روی به بز تنها نمود و گفت:از چشمه ی من آب خوردنت بس نیست، داری آبش را هم گل آلود می کنی ای بز لاکردار؟! بز بیچاره در حالی که زبانش به بع بع نمی چرخید و دچار لکنت شده بود، لرزلرزان گفت: آقا گرگه من که پایین تر از شما آب می خورم، چطور می توانم آب را گل آلود بکنم؟!می دانم اینها همه بهانه ای است تا مرا بخوری! آقا گرگه هاف هوفی به غبغب انداخت و خرناسی کشید و دندان قروچه ای کرد و گفت: ای بز نادان حالا کارت به جایی رسیده است که نسبت دروغ به من می دهی و افتراء بر من می بندی؟! من و دروغ؟! با افتراء به این بزرگی چه کنم؟ اکنون دیگر بر من واجب آمد که تو را به سزای این گناه کبیره از هم بدرم تا هم حکم شرع را جاری کرده باشم و هم عبرتی برای آنانی باشد که پا از گلیم خود درازتر نموده و زبان بر افتراء و دروغ می چرخانند!!! دمی دیگر از بز بینوا غیر از پوستی و چند تکه استخوان چیزی بر جای نمانده بود!

                                                   *****

دیروز وزیر محترم نیرو جناب چیت چیان در توجیه اینکه می باید قیمت آب و برق افزایش یابد، گفتند: با توجه به اینکه هزینه ی ماهانه ی قبض تلفن و مبایل خانوار برای هر یک از افراد خانواده حدود 35 هزار تومان می باشد و در مقابل هزینه ی آب و برق حدود 5 هزار تومان می باشد، لذا می باید قیمت آب و برق هم افزایش یابد!!!

اولا اینکه خانوارهایی وجود دارند خصوصا از نوع از ما بهترانشان که قبض مبایلشان از چند صد هزار تومان هم بالاتر است و اتفاقا قیمت کت و شلوارشان هم از چند میلیون تومان بالاتر است و قیمت ماشین زیر پایشان از چند صد میلیون هم بالاتر است و... با این قیاس های مع الفارق می باید بهای آب و برق بالاتر از چند صد هزار تومان باشد که البته باز برای از ما بهتران کاری ندارد!!! برای کسانی که با آب شرب مردم سونای منزلشان را پر می کنند پرداخت کردن قبض آب چند میلیون تومانی کاری ندارد و ایضا بقیه ی هزینه ها که اتفاقا برای خرج کردنش ککشان هم نمی گزد!!! چرا که نه بیل زده اند و نه کلنگ، نه می دانند کار کردن یعنی چه و نه دردی غیر از بی دردی دارند!!!

جناب وزیر با متوسل شدن به صناعات خمس آن هم از نوع سفسطه اش و صغری و کبرای غلط چیدن راه به جایی نمی توان برد! توفیق خدمت پیدا کردن در دولت تدبیر و امید، مبلغی تدبیر و تامل و تدبر لازم دارد! از بد روزگار صاحب این قلم کمی فلسفه خوانده است و شگردهای مصادره به مطلوب را یاذ گرفته است ، اما هرگز به کار نبرده است، چرا که بر به کار بردنش نمی ارزد. آستان فلسفه بسی بلندتر و ارجمندتر از آستانه ی سفسطه است. بر محور قیاس چرخیدن دردی از مردم دوا نمی کند! اگر بنا بر قیاس امور باشد آن هم از نوع قیاس مع الفارقش سنگ روی سنگ بند نمی شود!

حال که شما کار را با قیاس شروع کرده اید، پس بهتر است نظر حضرتعالی را جلب کنم به قیاسی منطقی و عقلانی و سپس راهکار را از شما بجویم. مقایسه ی میزان دریافتی چند نفر معلم آموزش و پروش با مدرک دکترا و فوق لیسانس با دریافتی اعضای هیأت علمی دانشگاه ها با سابقه و مدرک تحصیلی برابر. مقایسه ی دریافتی همان افراد با مدرک و سابقه ی برابر با کارکنان شرکت نفت یا کارخانجات مختلف یا شرکت مخابرات و بانک و هر ارگان یا سازمان دیگر که شما خواسته باشید!

مقایسه ی دریافتی سی سال یک استاد دانشگاه یا یک معلم آموزش و پرورش و یا یک یا چند ده نفر کارگر با میزان دریافتی یک سال یک فوتبالیست لیگ برتری!!!

مقایسه ی حق مسکن یک نفر از ما بهتران با صد نفر معلم در یک ماه!!! مقایسه ی ویژه خواری یک نفر ویژه خوار با دریافتی یک عمر چند صد کارمند دولت و گارگران فصلی و روزمزد و...

...حالا با این اوصاف و طبق قیاس شما میزان حقوق یک معلم یا کارمند دولت و یا میزان درآمد هر فرد ایرانی در ماه می باید چقدر بوده باشد تا تکاپو و کفایت هزینه های جورواجور پوشاک و خوراک و مسکن و بهداشت و تحصیل فرزندان در دانشگاه های مختلف پول ساز و هزینه های قبض آب و برق و گاز و تلفن و مبایل و پول شارژ آپارتمان و مالیات بر درنیامدهای مختلف و خمس و زکات و صندوق صدقات کمیته ی امداد مستقر در خانه و کوچه و خیابان و ... را بکند؟؟؟!!!

مثال های زیادی می توان ذکر کرد، اما به مصداق مشت نمونه خروار کفایت می کند!

آقای وزیر راستش دلم برای آب انبارها و چراغ نفتی ها و بخاری هیزمی ها و اجاق های قدیم و... تنگ شده است!!!

بهداشتی نبودنشان، کم سو بودنشان، رنج و زحمتشان هزار بار می ارزید به زیر بار منت این و آن رفتن!!! مردم هم آقای خودشان بودند و هم نوکر خودشان! نه غم قطعی برق و آب و گاز داشتند و نه غم قحطی و گرانی مایحتاج ضروری زندگی شان!

فکر زمستانشان را از تابستان می کردند، زحمت می کشیدند اما منت نمی کشیدند! آسایش نداشتند آما آرامش داشتند!

می گویند مردم ولی نعمت گارگزاران حکومتی هستند! نمی دانم آیا ولی نعمت ها مستحق این همه اضطراب و اضطرار و درماندگی هستند یا نه؟!

به راستی ما مردم مادرمرده کی سر راحت بر بالین خواهیم گذاشت؟ کی ماراتن تورم و افزایش بی رویه و ناموجه قیمت ها و خبرهای رنگ وارنگ اختلاس و احتکار و تبانی و تخلف و ...دست از سر مردم کارد به استخوان رسیده برخواهد داشت؟!

قدیم ها یک حدیث قدسی خوانده بودم با این مضمون؛( الناس عیال الله من انفع للناس احب الی الله ) یعنی مردم مانند عیال خداوند می باشند و هر کس نسبت به مردم سود برساند نزد پروردگار محبوب واقع می شود.

جناب وزیر مردم از چند سال پیش کفگیرشان ته دیگ خورده است! این روزها هم به امید تدبیر دولت تدبیر و امید با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند!

با این اوصاف چطور می توان به جای برداشتن باری از دوش مردم، بار دیگری هرچند سبک به دوش مردم گذاشت؟! البته ناگفته پیداست که حساب از ما بهتران از حساب مردم جداست!!!  

مردم ما در دوران مدرنیته ی کذایی چه دادند و چه گرفتند؟؟؟!!! 

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در سه شنبه 1392/10/17 و ساعت 17:11 |

رساله ی غم غربت

شاید آن هایی که غم غربت (نوستالوژی) روزگار گذشته را دارند، بیشتر به خاطر صداقت و صفای باطن مردم آن روزگار بوده باشد. مردمی که دل و زبانشان یکی بود و هر چه بود و نبودشان را مخلصانه در طبق اخلاص می گذاشتند و رنگ و ریا در کارشان نبود.

سخنشان سند بود و جان بر سر قول خود می گذاشتند! به جای سند و چک و سفته ی قلابی و بلامحل موی سبیل گرو می گذاشتند. مویی که از سبیلی مردانه کنده شده بود و اتفاقا مو لای درزش نمی رفت!

محال بود خودشان با شکم سیر بخوابند و همسایه شان گرسنه سر بر بالین بگذارد! ناموس دیگران را عین ناموس خود پاس می داشتند و چشمهایشان همیشه ی خدا درویش بود! به جای حرافی و سخنان صد تا یه غاز عمل نشان می دادند بی آنکه از کسی توقع قدردانی و سپاس داشته باشند.

دردسر ندهم، در یک کلام آدم بودند و مکتب نرفته بالاترین مدارج اخلاق و انسانیت را طی کرده بودند! لاف و گزاف حالی شان نبود و حرف های قلمبه سلمبه بلد نبودند! بزرگتری و کوچکتری را با تمام وجود رعایت می کردند، پیران را بزرگ می داشتند و با کودکان مهربانی می کردند. در غم دیگران شریک بودند و شادی خلق را شادی خود می دانستند.

فتنه را می خواباندند و صلح و صلاح را برجایش می نشاندند...آه، واحسرتا، دریغا،...کدام اهریمن بر این همه خوبی و صفا شبییخون زد؟! کدام تندباد چراغ روشن خانه هایمان را کشت؟! کدام ابلیس بر دل های چونان آیینه گرد و غبار کدورت پاشید؟! تخم حرص و آز را کدام برزگر تیره دل بر مزارع جان ها افشاند؟! لشکر تباهی و ظلمت چه سان بر ملک دل ها یورش آورد؟! کدام قلاووز و یلواج دروغین ما را از صراط مستقیم گمراه کرد و به کژراهه برد؟!...

می گفتند: چشم دروغگو رسواست! می گفتند: دروغ خناق می شود و گلوی دروغگو را در هم می فشرد! می گفتند: دروغگویی برابر با حرامزادگیست! می گفتند: دروغگو دشمن خداست! می گفتند: خداوند از دروغگو بی زار است! می گفتند:...

به راستی چگونه می توان دروغ گفت و از شرم نمرد؟! چگونه می توان دروغ گفت و به روی مردم نگاه کرد؟! چگونه می توان دروغ گفت و نفس کشید؟!...

...این روزها ورق برگشته است! دروغ رنگ عوض کرده است و به لباس مصلحت در آمده است! دروغ نردبان ترقی شده است! دروغ زیرکی شمرده می شود! دروغ قبح خود را از دست داده است! دروغ ضرورت زندگی شمرده می شود! دروغ سرمایه ی زیستن قلمداد می شود! این روزها بدون دروغ زندگانی لنگ می زند! این روزها دروغ میدان داری می کند!

کاش همه ی دروغگو ها مانند آدمک چوبی (پینوکیو) دماغشان دراز می شد و رسوای جهان می شدند!!! آن وقت شاید دماغ بعضی ها تا کره ی مریخ قد می کشید!!! می گویند؛ چشم دروغگو رسواست!

این روزها غم غربتی به وسعت کهکشان ها جانم را در هم می فشرد.

ای کاش دروغ هیچوقت اختراع نمی شد!!!

ای کاش هیچکس نمی توانست دروغ بگوید!

ای کاش دروغ خناق می شد و گلوی دروغگو را می گرفت!

ای کاش دماغ دروغگوها درازتر و درازتر می شد!

...چه درد سنگینی است این درد غم غربت!!!  

-------------

پس از نوشتن این مطلب  به مقاله ای با عنوان جایگاه دروغ در ایران باستان برخوردم که در وبلاگ ایران نامه درج شده بود و حیفم آمد که چنین مطلب وزینی را  با دوستان سهیم نشوم و اینک اصل مقاله؛

علی نیکویی

 برای بهتر شناسه شدن جایگاه یک کلمه در تفکرات یک ملت، می بایست جایگاه آن کلمه را در ادبیات آن کشور جستار کرد؛ دروغ در ادبیات اوستایی "دروج" نام دارد و دروج دیوپیمان شکن و ناراستی است و دیو همان خدایان دروغین می باشند که زرتشت پیامبر پرستش آنها را ممنوع نمود و دوزخ در ادبیات اوستایی "دروج ودمانه"نام دارد که به معنای سرای دروغ و فریب است و با نگاه به معنای این دو کلمه به روشنی مشخص می گردد جایگاه دروغ در ادبیات ایران باستان.

اما دروغ در آموزه های دینی ایرانیان زرتشتی جایگاه بسیار پلشتی داشت برای بهتر نمود کردن موضوع به سرود ه های  زرتشت در گاتها مراجعه می نمائیم

در گاتها زرتشت شرط رضایت خداوند را دو چیز می داند، کرده ی پاک و راستی

 "روان آفرینش خشنود نمی گردد جز با کرده ی پاک و راستی" {گاتها- سرود 28- بند 1}

و در فرازی دیگری از گاتها تنها به کسی از جانب خداوند ستم روا نمی رود که سه خصلت داشته باشد:

به راستی سخن بگوید به درستی بزید و جهان را بپروراند

" و عهد خداوند گار براین است: هرگز به کسی که به راستی سخن می گوید و به درستی میزید از جانب خداوندگار ستم روا نگردد و هرگز به کسی که جهان را می پروراند آسیب نرسد"{گاتها- سرود 29- بند 5}

زرتشت بر این باوربود تمام منشهای نیک از آن راستگویان است و تمام منشهای بد از آن دروغ گویان

"خواست اهورایی بر این است که زشت ترین منشها از آن دروغگویان باشد و بهترین منشها از آن راستگویان"{گاتها- سرود 30- بند 4}

در نگاه زرتشت شکست به دروغ می رسد

"همواره شکست و تباهی به دروغ فرو می آید"{گاتها- سرود 30- بند 10}

در نظرگاه زرتشت سود همیشگی از آن راستگوست و زیان پایدار برای دروغگوست

"خدای دانا مقرر فرموده: زیان دیرپای از برای دروغگوست و فروغ بی پایان برای راستگوست"{گاتها- سرود 30- بند 11}

در دیدگاه زرتشت آن کسی که خانه و خانواده و ده و روستا و کشور را تباه می کند دروغ گوست

"مباد کسی از شما به گفتار و آموزش دروغپرستان گوش دهد که اوست که خانه و ده و روستا و کشور را تباه می کند؛پس با ساز جنگ آنان را بیرون اندازید"{گاتها- سرود31- بند 18}

و زردشت عاقبت دروغ گو را چنین ترسیم می کند

"دروغگو عمری دراز در تیرگی با آه و ناله بسر می کند او را کرده اش به چنین سرانجامی می کشاند"{گاتها- سرود31- بند 20}

و زرتشت زیان کرده ترین افراد را دروغگویان می داند

" ای دروغ گویان و ای پیروان دروغ شما که به راه بد و ناراست گرویده اید سخت زیان خواهید دید"{گاتها- سرود32-بند3}

در وصف خود؛ خویش را دشمن سرسخت دروغ و حامی استوار راستی می داند

" من زرتشتم و تا آنجا که نیرو دارم دشمن سرسخت دروغ و حامی استوار راستی خواهم بود تا روزی که همه ی جهانیان به کشور جاویدان راستی در آیند"{گاتها- سرود 43- بند 8}

در تفکر زرتشت نعمات پاک الهی هرگز به دروغگو نخواهد رسید

"بی گمان دروغ پرستی که در کردار خویش پیرو بد منشی است هرگز از نعمت خرد پاک که به پیروان راستی وعده داده شده بهره نخواهد جست"{گاتها- سرود 47- بند 5}

زرتشت اساس دین خود را بر راستی می نهد و زین رو سود رسان می داندش

"اساس دین من بر راستی استوار است پس همیشه سود بخش می ماند و پایه ی دین دیو بردروغ است پس همیشه زیان بخش است"{گاتها- سرود 49-بند 3}

و هنگامه ای که می خواست بزرگترین پندش را به مردم گوید، فرمود:

"ای مردان و ای زنان بدرستی بدانید که در این جهان دروغ فریبنده است از آن جدا شوید و آن را مگسترانید و بدانید آن خوشی که از تباهی و تیرگی بدست آید مایه ی اندوه است؛روحی که راستی را تباه می کند زندگی بهشتی خویشتن را نابود می کند"{گاتها- سرود53- بند6}

داریوش کبیر پادشاه هخامنشی در کتیبه ای در کرمانشاه که شهره به کتیبه ی بیستون می باشد گزارشی از مشکلات خود در راه رسیدن به حکومت عنوان می کند که یادآور به روی کارآمدن وی می باشد.

پس از مرگ کورش کبیر فرزند ارشدش کمبوجیه به سلطنت می رسد و در راه تثبیت حکومت خود برادرش بردیا را مخفیانه می کشد و ره سپار مصر می گردد؛ پس از خروج کمبوجیه از ایران و فتح مصر مردی گئومات نام در شوش خود را بردیا می نامد و ادعای سلطنت       می کند، پس از رسیدن این خبر به کمبوجیه وی سریعا از مصر عازم ایران گردید تا حکومت از دست رفته ی خود را بازپس گیرد اما در راه بازگشت درحالی که شرایط روانیش شدیدا برهم ریخته بود خود را کشت و فرمانده ی گارد او داریوش پسر گشتاسب که عموزاده ی وی نیز بود به ایران درآمد و یکسال با تمام کسانی که بر علیه حکومت هخامنشی یاغی گشته بودند نبرد کرد و هر نه پادشاه شورشی را بگرفت و بکشت و چون از دودمان کورش هخامنشی پسر دیگری باقی نمانده بود نجبای پارسی وی را به عنوان شاه هخامنشی برگزیدند.

اما چیزی که در این کتیبه مورد توجه ماست عنصر دروغ در نظرگاه داریوش کبیر است، و اگر نظر آن دسته از مورخان را قبول کنیم که گشتاسب پدر داریوش همان وشتاسب می باشد که زرتشت در دربار او ظهور نموده پس داریوش نیز در کودکی تحت تاثیر آن پیامبر رشد و نمو نموده بود و شدیدا تحت تاثیر تفکرات راست اندیش زرتشت پاک نهاد می بود که این کتیبه این نظر را تائید می نماید

در ستون چهارم از کتیبه ی بیستون داریوش چنین می گوید:

"بند چهارم از ستون چهارم؛داریوش شاه گوید:

این است کشورهایی که نافرمان شدند دروغ آنها را نافرمان کرد ایشان به مردم دروغ گفتند پس از آن اهورامزدا ایشان را به دست من داد تا هر طور میل من است با ایشان رفتار کنم"

و در بند پنجم آن به حاکمان فردای ایران چنین پند می دهد:

"بند پنجم از ستون چارم؛داریوش شاه گوید:

تو که زین پس شاه خواهی بود خود را قویا از دروغ بپای اگر چنان فکر کنی که چه کنم تا کشورم در امان باشد مردیکه دروغزن باشد وی را سخت کیفر کن"

داریوش که شدیدا معتقد به روز واپسین است و می داند بزرگترین عامل ناخرسندی یزدان پاک دروغ است برای اثبات راست بودن کرده های خویش چنین می گوید:

"بند هفتم از ستون چهارم؛داریوش شاه گوید:

بسوی اهورامزدا بزودی خواهم رفت پس اهورامزدا را گواه می گیرم آنچه که در این یکسال کردم راست است نه دروغ"

داریوش کبیر علت پیروزیهای خود را در نه جنگ در عرض یک سال را دو عامل می داند؛ دروغگو نبودن و با وفا بودن

"بند سیزدهم از ستون چهارم؛داریوش شاه گوید:

از آن جهت اهورامزدا مرا یاری کرد که بی وفا نبودیم دروغ گو نبودیم درازدست نبودیم نه من نه دودمانم"

و چیزی که بسیار جالب است آن می باشد که داریوش کبیر نظرگاهش تنها حکومت خود نبوده بلکه شدیدا دوست دارد شاهان و حاکمان فردای ایران یز به سربلندی این سرزمین بیفزایند و باز شرط این امر را چنین می نگارد

"بند چهاردهم از ستون چهارم؛ داریوش شاه گوید:

توکه زین پس شاه خواهی بود مردی که دروغگو باشد و آن که درازدست باشد آنرا دوست مباش و به سختی کیفر ده"

در این کتیبه داریوش کبیر در اوج اقتدار هم در تصویر حجاری شده و هم در واقعیت، تنها و تنها از یک چیز وحشت دارد ؛مباد وی را فردائیان دروغگو بپندارند

"بند هشتم از ستون چهارم؛داریوش شاه گوید:

به خواست اهورامزدا بسیار کارهای دیگر کردم که در این نبشته ها نیاوردم؛ زان جهت آن دیگر اقداماتم را ننوشتم تا مبادا آنکه زین پس این نبشته ها را می خواند کرده های من به چشمش زیاد آید و وی را باور نیاید و آن را دروغ بپندارد"

داریوش در کتیبه ی دیگر در تخت جمشید برای کشورش از درگاه خدا سه چیز تقاضا می کند

"اهورامزدا این سرزمین را از جنگ،قحطی و دروغ در امان دار"

نکته ی بسیار مهم در این جا که می بایست به آن اشاره شود آن است که با توجه به کمبود منابع کتبی دسته اول از ایران باستان این دو منبع یعنی گاتهای زرتشت و کتیبه ی بیستون داریوش کبیر دو منبع دسته اولی می باشد که شاهد کمترین تحریف می باشند اما با نگاه به این دو منبع می توان دریافت عنصر دروغ در نزد ایرانیان تا چه اندازه زشت می بوده.

در برسی گزارشاتی که دیگر مورخان باستان چون هرودوت و گزنفون از خصایص مردم ایران می دهند به روشنی می توان دریافت که تا چه اندازه ایرانیان از دروغ دوری می نمودند و یکی از آموزه هایی که هر جوان ایرانی می دیده جز تیراندازی و شمشیر زنی راست گویی می بوده؛ اما امروز تا چه اندازه استوار به اساس راستی هستیم و بیزار از دروغ....

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1392/10/13 و ساعت 20:48 |

رساله ی حیرانیه!

اینکه می گویند از میان تمام پیامبران چرا جرجیس؟! حرف پر بی راهی هم نیست! و معمولا این کنایه را زمانی به کار می برند که از انتخاب شخصی انتقادی بکنند آن هم انتقادی تند و تلخ!

آورده اند که روباهی زیرک پس از چند روز گرسنگی، در یک شب بسیار سرد زمستان که همه ی لوله های آب یخ زده بود و هیچکس را دل و دماغ بیرون آمدن از خانه نبود، به مرغدانی کشاورزی بیچاره زد و تنها خروس  موجود در مرغدانی را به یغما برد! خروس ساده لوح و نگون بخت که به خیال خود می خواست  سر روباه را شیره بمالد سر صحبت با روباه را باز کرد و گفت: اینکه تو مرا شکار کرده ای حرفی نیست، چرا که طبق قوانین طبیعت من طعمه ی تو هستم، اما برای اینکه گوشت من برایت حلال باشد و برای لقمه ی اندکی دچار معصیت الهی نشوی می باید نام یکی از پیامبران الهی مانند موسی یا عیسی یا هر پیغمبر دیگری را بر زبان بیاوری و آنگاه مرا نوش جان کنی! و البته قصد خروس آن بود که به محض باز شدن دهان روباه خود را از مخمصه نجات دهد، غافل از اینکه جناب روباه خودش سال هاست که در راسته ی زغال فروشان مغازه ی چهار دهنه دارد! و شیطان را درس می دهد... روباه با گفتن نام جرجیس دندان هایش را با شدت تمام بر حلقوم خروس بدبخت فشرد!!! خروس در حالی که داشت خفه می شد گفت: از میان تمام پیامبران چرا جرجیس؟!

با ذکر این مقدمه نسبتا مختصر که حکم براعت استهلال دارد، معلوم است که موضوع بحث از چه قرار می باشد.

والله هر چه قدر با این عقل ناقصم سبک سنگین کردم و زوایا و خبایای مسئله را کاویدم بالاخره عقلم به جایی قطع نداد که نداد! آخر سر هم نفهمیدم که چرا از تمام عالم و آدم تصویر یوز پلنگ ایرانی می باید طرح روی لباس فوتبالیست های تیم ملی ایران انتخاب  بشود؟؟؟!!!

اگر بحث در معرض انقراض قرار گرفتن باشد که مطمئنا نیست، بسیاری از انواع دیگر نیز در معرض انقراض هستند از قبیل درختان نایاب جنگلی و بسیاری از حیوانات دریایی و زمینی و هوایی اعم از خزنده و پرنده و چرنده و دوزیست و دوشغله و چند شغله و الی ماشاءالله!!!بگذریم از اینکه دیگر ارزش صفات برجسته و خصایل پسندیده ای مانند ایثار و فداکاری و راستی و عفاف و جوانمردی و نانم دادن و یاری درماندگان وصداقت و وفا و...که خیلی وقت است منقرض شده اند کمتر از یک حیوان در حال انقراض نبوده و نیست!!!

کدام عقل سلیم می پذیرد که از ایران با این سابقه ی تاریخی و فکری و فرهنگی و هنری و ... با آن همه دانشمندان و متفکران و عارفان و شاعران و نویسندگان و سرداران  و ...همه چیز از قلم بیفتد و تنها یوزپلنگ ایرانی به عقل شریف و مبارک یک عده برسد و فی الفور بدون تامل و تدبر،گویی اینکه کشف یا اختراع بسیار بزرگی انجام داده اند رسانه ای کنند و لوگوهای آن را به فیفا بفرستند!!!

آیا ما چیزی مهم تر و ارزشمندتر از یوزپلنگ ایرانی برای عرضه به جهان نداشتیم؟؟؟!!! تازه بعضی ها حتی عنوان ایرانی را نیز نمی پذیرند و به جایش یوزپلنگ آسیایی می نامندش! از آن گذشته از روزی که این تصمیم بسیار حیاتی گرفته شد چند قلاده از همین یوزپلنگ های ایرانی در معرض تلف آمدند!!! گویی چشم بعضی ها شور بوده و این اسم و رسم پیدا کردن برای پلنگ های بیچاره آمد نداشته است!!!

می گویند در مجلس اول پس از مشروطه تازه اصطلاح قحط الرجال باب شده بود که کمبود آبلیمو پیش می آید، یکی از نمایندگان مردم تهران که از طرف بازاریان به مجلس راه یافته بود و سواد درست و درمانی نداشت، بادی به غبغب می اندازد و از دولت سوال می کند که آقا چرا قحط الرجال آبلیمو شده است؟! و حضار با شنیدن این سخن همکار خود زیر خنده می زنند و از آن روز قحط الرجال آبلیمو وارد فرهنگ مردم می شود.

من نمی دانم با این همه پیشینه ی فرهنگی و علمی و هنری و ... مگر قحط الرجال آبلیمو شده است که می باید یک قلاده یوزپلنگ نماد ایران و ایرانی معرفی شود؟؟؟!!!

چنان که پیشتر هم اشاره رفت اگر دلیل انتخاب این حیوان در معرض انقراض قرار گرفتن باشد، در حال حاضر خیلی از اقشار زحمت کش از جمله کارگران، کارمندان، هنرمندان، نویسندگان، مخترعان، فرهیختگان، نخبگان، فیلسوفان، جوانان، پیران و متفکران و اهل مطالعه و ... در معرض انقراض قطعی قرار گرفته اند! آیا بهتر نبود وزارت ورزش و جوانان به همراه سازمان محیط زیست و وزارت علوم و بهداشت و مسکن و اقتصاد و آموزش و پرورش و... لوگویی مرکب از چند قشر مشرف به انقراض تهیه می کردند و به فیفا می فرستادند؟!

بعضی ها تمام طول خدمت خود را می خوابند و بعد از اینکه کشورهای همسایه مثلا چوگان یا ساز را به نام خود ثبت جهانی می کنند، دادشان در می آید و گوش عالم و آدم را کر می کنند که ائله شد و بئله شد!!! یا وقتی بعضی از کشورها برای شخصیت های فکری و علمی و ادبی و عرفانی ما همایش ها و بزرگداشت ها تدارک می بینند و به نام خود رقم می زنند، آیا لوگوی مسابقات جام جهانی فوتبال که بهترین فرصت برای معرفی بزرگان کشورمان به جهان است، نمی شد متفاوت تر و بهتر از این انتخاب شود؟؟؟!!!

نمی دانم لابد قحط الرجال آبلیمو بوده است و گرنه اینچنین نمی شد و از عقل کل های ما بعید بود که چنین کاری را انجام دهند!!!

...........................

.................خبر مهم این بود.

مدیر روابط عمومی ا نجمن یوز پلنگ ایرانی از اتمام طراحی لوگوهای یوز برای پیراهن فوتبالیستهای تیم ملی ایران در جام جهانی خبر داد. (خبرگزاری های مختلف)!!!

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در شنبه 1392/10/07 و ساعت 19:8 |

 رساله ی یلدائیه

نمی دانم چرا در این آخرین روز پاییز که آخرین شبش طولانی ترین شب سال است و به یلدا موسوم و تشریفات خاص خود را دارد و تولد ایزد مهر جشن گرفته می شود و سفره ها پر از انار و هندوانه و آجیل و پشمک و غیره و ذالک می شود، یه هویی به شکل تداعی آزاد یک لشکر واژه و اصطلاح و تعبیر و کنایه و حکایت و ...در ذهن بی صاحب مانده ام ردیف شد که همگی لااقل یک واژه ی آخر در سر و ته شان هست.عین سر و ته یک کرباس! فی المثل؛ جوجه را آخر پاییز می شمارند! اگر چه این روزها روباه های مکار همه ی جوجه ها را می خورند و دم به تله نمی دهند و سر از اقصای کانادا و بلاد ینگه دنیا در می آورند!!! احیانا اگر چند تایی در گوشه کنار حیات و باغچه مانده باشد آن ها هم نصیب گربه نره و کلاغ می شود و یکی دو تای بقیة السیف هم حق البوق و حق الپرچین و آل و آجیل بعضی یقه سفیدها یی می شود که حتی حاضر نیستند در هیچ دادگاهی حاضر شوند و تفهیم اتهام شوند! و آن گاه ننه ی علی می ماند و حوضش... حالا کو تا سال بعد که بزک نمیر بهار می آد کمبوزه با خیار می آد!!! باز مرغمان تخم می کند و تخم ها را جمع می کنیم و وقتی مرغمان کرچ خوابید، جوجه کشی می کنیم و... حالا مأ مور آمار بیاورید تا آمار جوجه های باقی مانده را در آخر پاییز بگیرد!!!

مابقی لشکر آخرها از این قرار است، اگر چه بنا ندارم برای هر کدام حکایت یا شرح نزول بنویسم اما چنان که اهل نظر مستحضرند، کلهم اجمعین بودار تشریف دارند!

تخم مرغ دزد سر آخر شتر دزد می شود! آخر پیری و داغ امیری! ( وصف حال زاهدنمایان پیر که جاذبه ی میز ریاست گرفتارشان کرد.) آخر سایسی، کاه فروشی!(سالی که نکوست از بهارش پیداست.) آخر شاعری و اول گدایی! (بادمجان دور قاب چیدن راه به جایی نمی برد و آخرش از هر جا رانده و از همه چیز مانده می شود.) آخر شاه منشی و اول کود کشی! (قمپز در کردن و گوز فندقی صورت خوشی ندارد و به اندازه ی بو د باید نمود!) جنگ اول به از صلح آخر! (بهتر است همیشه سنگ ها را صادقانه وا بکنند.) پیمانه از قطره ی آخر لبریز می شود! (چوخ یئمکلیک پوخ یئمکلیک.) دزد به دزد می زند وای به دزد آخری! (آخیره قالانین پایین یییه للر!)شاهنامه آخرش خوش است!(یعنی آن هایی که برده اند و خورده اند زیاد هم آسوده خاطر نباشند.) قاطر پیش آهنگ آخرش توبره کش می شود! (مانند بسیاری از کاسه های داغ تر از آش یعنی تندروها) مار گیر را آخر مار می کشد! (سو کوزه سی سو یولوندا سینار.) مورچه که پر درآورد عمرش به آخر رسیده است! (با همه کره با ما هم کره؟) یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر به دستی ملخک! (قابل توجه محتکرین ، گران فروشان ، کم فروشان ، اهل اختلاس ، زیرمیزی بگیران ، خویشاوند سالاران ، یقه سفیدها ، کارچاق کن ها، جاعلین اسناد و مدارک، و خلاصه هر کسی که ریگی به کفش دارد!!!)! یک سال روزه بگیر آخرش با گه سگ افطار کن!( آن هایی که هی زور زدند چهره ی واقعی خود را پنهان کنند آما نشد که نشد!) به آخر خط رسیدن (خسرة الدنیا و خسرالآخرة شدن ) به سیم آخر زدن! (دروغ های شاخدار تحویل مردم دادن.) غزل آخر را خواندن در معنی گوز آخر را دادن! (گور به گور شدن.) آخرت را به دنیا فروختن! بی توشه ی آخرت ماندن! ( همه چیز باد هوا شدن) دنیایش مثل آخرت یزید شدن!!! ( هر چه داشت و نداشت از دستش رفتن.) و ... دست آخر حکایتی از مولانا حضرت عبید که اتفاقا دو تا واژه ی آخر دارد و گویا مرادش اوضاع اجتماعی در بر هم روزگار خودش بوده است!!!

مؤذنی پیش از صبح بر مناره رفت.ناگاه بولش بگرفت. سفالی بیافت، بر آن بریست و به پایین انداخت و گفت: یا اول الاولین! سفال بر سر شخصی آمد. گفت: ای مردک، اول الاولینت این است، آخر الآخرینت چه خواهد بود؟!

امان از دست این تداعی آزاد ذهن که نویسندگان فرنگ آن را جریان سیال ذهن می نامند، یعنی در همین معنی حکایت دیگری یادم آمد، کم و بیش شبیه حکایت حضرت عبید و در همان معنی منتهی با عباراتی دیگر و کمی غیر عبیدی تر، در مفهوم سوراخ دعا را گم کردن و تفاوت فاحش ذکر و فکر و در نهایت عمل! که عیدانه ی شب یلدا را تقدیم نموده و حسن ختام مبحث کلیدی جریان بارش ذهنی یا تداعی آزاد به قول روانشناسان یا جریان سیال ذهن به تعبیر اهل قلم قرار می دهم؛

یکی از ایوان خانه به آواز بلند همت خواست که یا اول الاولین! و سطلی سنگین از نجاست و آخال بر گذرگاه افکند. مگر آن کثافت بر سراپای عابری آمد که بی خیال از کوچه می گذشت! مسکین سر برداشت که ای ناتمیز، تو که اول الاولینت این است! باری آخرالآخرینت چه خواهد بودن؟؟؟!!!

وای از دست جریان سیال ذهن، تا کجاها می برد این رهرو شکسته دل خسته از جور روزگار تهی پای بی سر و دستار را!!!

امان امان امان آی امان...

 

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در شنبه 1392/09/30 و ساعت 14:32 |

  رساله ی پژوهشیه

در ادبیات ملل مختلف حکایت مشابهی با این مضمون وجود دارد که چند نفر رند موفق به فریفتن حاکم قدرقدرت قوی شوکت عدیم المثال می شوند و ادعا می کنند که در هنر درزی گری بی همتا هستند و جهت خدمت به ذات پاک همایونی می خواهند لباسی بی نظیر برای حضرتش بدوزند که چشم زمین و زمان از دیدنش خیره بماند...منتهی این لباس از ویژگی منحصر به فردی برخوردار است و آن اینکه جز حلال زاده ها کسی قادر به دیدن آن لباس بی نظیر نیست!

حاکم قوی شوکت نیز با همه ی جاه و جبروت و عقل وشعورش خام رندان می شود و آن حضرات به جای دوختن لباس معهود برای حاکم، آشی برایش می پزند که ده وجب روغن تاریخ مصرف گذشته رویش می ایستد و آنچه نبایست اتفاق بیفتد، اتفاق می افتد...آن گاه خیل عظیم مردم می مانند و بودجه ی هنگفت مصرف شده غیر قابل بازگشت به بیت المال با حاکمی مکشوف العورة که از قضا هیچ کس هم از ترس متهم شدن به حرام زادگی جرات اظهار حقیقت را ندارند...و رندان مشعوف از بازی به آسانی برده ی خود به ریش همه می خندند و ...

اکنون سالهاست که در اواخر آذرماه هفته ای را با نام هفته ی پژوهش گرامی می دارند و روز 25 آذر ماه را روز ملی پژوهش نامیده و در چنان روزی همایش ها برگزار می کنند و بعضی ها را به زور بزرگ می دارند و پژوهش گر نمونه معرفی می کنند و خرج ها روی دست مردم می گذارند و سر انجام هر کس گزارشی به فراخور پست و مقامش برای بالادستی های خود تهیه می کند و می فرستد و تمام، تا سال بعد...

می گویند عشق را نشانی است، و عاشقی پیداست از زاری دل و عشق شوری در نهاد بعضی ها می نهد و جانشان را در بوته ی سودا می گذارد و می گدازدشان و الخ... با این حساب باید پژوهش و پژوهش گر را نیز نشانی بوده باشد که با آن نشان قابل تمیز و تشخیص از دیگران بوده باشد، در رفتارش، گفتارش، سلوکش، شیوه ی زیستنش، اندیشه اش،و چه می دانم در بسیاری چیزهایش... و اولی تر از آن جامعه ی پژوهش محور را نیز می باید مشخصه های مشهودی بوده باشد که از یک فرسخی و در یک نگاه بتوان به آن پی برد و متوجه شد!!!

طبق آمار رسمی هم اکنون بیش از سه میلیون و نیم دانشجو در مقاطع مختلف و در مراکز مختلف دانشگاهی اعم از پولی و غیر پولی و شبانه و روزانه و کنکوری و غیر کنکوری و...مشغول به تحصیل می باشند و تقریبا سه برابر این آمار دانش آموز در حال کسب دانش و علم می باشند، اصولا در چنین جامعه ای که همه به دنبال دانش افزایی و کسب علم و معرفت هستند می بایست میزان مقالات علمی پژوهشی نیز مناسبت معنی داری با آمار فوق داشته باشد که چنین نیست!!! یا بالاتر از آن میزان سرانه ی مطالعه ی جامعه بایستی نسبتی با آمار مذکور داشته باشد که با دریغ و افسوس باز چنین نیست!!! سهل است که خیل کثیری از دانشجویان حتی با الفبای پژوهش و مطالعه ی صحیح بیگانه اند و با این حساب تکلیف دانش آموزان از پیش مشخص است، اما متاسفانه بنا به دلایلی نامعلوم هیچ کس هم جرات ابراز واقعیات را ندارد!!!

در سال های اخیر تکاپوی عجیبی بین بعضی ها برای تبدیل کیفیت به کمیت به وجود آمده است که پی آمد آن افزایش صوری مقالات آی اس آی فاقد روح پژوهش و عمق اندیشه و یافته های نو علمی است.

رشد سطحی و فریبنده ی آمار و ارقام که با علم ناب مشتبه می شود از ویژگی های این تکاپوی بی نتیجه و پوچ می باشد. عدم ارائه ی دیدگاه های جدید علمی و معرفتی و جامعه شناختی و روانشناختی و ... مصداق دیگر این نعل وارونه زدن هامی باشد!!!

خرید و فروش مقالات علمی و پایان نامه های دوره های دکتری و کارشناسی ارشد از مصادیق بارز فساد پژوهشی است که هیچکس به فکر مقابله با این پدیده ی شوم و ویرانگر نیست که نتنیجه ی قطعی و مسلم آن در پایین ترین سطوح می تواند به ساده اندیشی و سطحی نگری طبقه ی به ظاهر فرهیخته ی جامعه یعنی دانشجویان انجامیده و در دراز مدت به افول علمی ناخواسته بینجامد!

امروزه جایگزینی شبه علم به جای دانش ناب و عالم نمایان به جای دانشمندان واقعی و اندیشمندان اصیل و کاردان، پاشنه ی آشیل و چشم اسفندیار مجامع علمی کشور می باشد که باید آسیب شناسی جدی شده و راهکارهای صحیح اندیشیده شود تا...

اکنون بر مسئولین مراکز پژوهشی بی شمار و متولیان کثیر امور علم و اندیشه ی جامعه است که به جای برگزاری کلیشه ای هفته های پژوهش و انتخاب پژوهشگران نمونه_ که در عمل صد نفرشان به اندازه ی یک فوتبالیست لیگ برتری حقوق و دستمزد و حق التحقیق نمی گیرند!!!_ و همایش و... به این سؤالات اساسی پاسخ دهند که؛

در ذهن یک پژوهشگر ایرانی چه می گذرد؟ یک پژوهشگر ایرانی به چه پایه از علم و معرفت و یافته های جدید علمی و...دست یاقته است؟ چرا مدرک در جایگاه درک و ادراک نشسته است؟ سیستم آموزشی کشور تا چه اندازه جوابگوی نیازهای علمی و فکری و فرهنگی و هنری و اقتصادی و سیاسی  و ... کشور می باشد؟ کدام دست های پنهان و مرموز روح و ریشه ی پرسش گری را در این دیار خشکانده است؟ از چه دوره ای واقع بینی جای خود را به خوش بینی ساده لوحانه و یا بدبینی تیره دلانه سپرده است؟ چگونه می توان علم را با عمل قرین نمود؟ پژوهش در عمل به چه معناست و سهم پژوهش در ساختار نظام آموزسی ما چه اندازه است؟ سهم آموزش و پرورش به عنوان اصلی ترین متولی امر تعلیم و تربیت در پرورش پژوهشگران چه اندازه می باشد؟ جایگاه پژوهش در آموزش و پرورش کجاست؟ یک معلم پژوهشگر با سایر معلمان  چه تفاوت های معناداری دارد؟! یک دانش آموز پژوهشگر با سایر دانش آموزان چه فرقی دارد؟ چگونه است که از سیستم آموزش مکتب خانه ای ابن سیناها و ابوریحان ها و خوارزمی ها و مولوی ها و حافظ ها و خیام ها و ... بر خاسته اند اما این سیستم امروزی با همه ی یال و کوپالش عقیم مانده است؟! یک استاد دانشگاه پژوهشگر تا چه اندازه تجربیات خود را به دانشجویانش انتقال می دهد؟ سهم ایده پردازی و ارائه ی دیدگاه های نو علمی و فلسفی و جامعه شناختی و اقتصادی و سیاسی و ...ایرانیان به جهان چه اندازه است؟ چرا علوم انسانی در ایران مغفول واقع شده است و دچار نازایی دراز مدت گردیده است؟ و صدها پرسش دیگر از این دست ...

تا بیش از این دیر نشده است باید آستین ها را بالا زد و یک خانه تکانی فکری اساسی بنیادی کرد چرا که تنها از این طریق است که هر کس به فراخور توانایی های فردی و تخصص علمی و تعهد اخلاقی خود جایگاه واقعی اش را خواهد یافت!!!

البته طرح این مباحث به منزله ی نادیده گرفتن زحمات و خدمات شبانه روزی آن عده ی اندک از اهل علم و فکر و اندیشه نیست که در خلوت خود با خلوص و شور و عشق تمام بی توجه به توجهات ظاهری بعضی ها به کار استخوان سوز خود می پردازند. بلکه مراد توجه دادن به این نکته ی اساسی است که مبادا باز هم به قول قدیمی ها نام کور و کر و ترسو را عین الله و سمیع الله و هیبت الله بگذارند! و نام کچل و شل را زلفعلی و قدمعلی و بالاتر از آن لال و الکن را لسان الملک و فصیح الزمان بنامند و جای لعل را خزف بگیرد، همین!!!

..........................

................

.........

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در یکشنبه 1392/09/24 و ساعت 16:56 |

اثر پروانه‌ای چیست؟

 «اثر پروانه‌ای» اصطلاحی است در نظریه ی آشوب که توضیح می دهد چگونه دگرگونی های کوچک، می تواند بر سیستم های عظیم و پیچیده همچون الگوهای آب و هوایی، مؤثر باشد.

عبارت «اثر پروانه ای» در نظریه ی آشوب به این سبب مطرح شد که نشان دهد حرکت بال های یک پروانه می تواند موجب دگرگونی های قابل توجه در قدرت باد و جریانات سیستم های آب و هوایی سراسر دنیا شده، از لحاظ نظری، در نیمی از جهان، طوفان به پا کند.

این طور به نظر می رسد که طبق نظریه ی پروانه ای، پیش بینی یک سیستم بزرگ در حقیقت غیرممکن است، مگر با در نظر گرفتن تمام عوامل جزئی که ممکن است کوچکترین تأثیری بر سیستم داشته باشند.

اصطلاح «اثر پروانه ای» به ادوارد نورتون لورنز منتسب است؛ ریاضیدان، هواشناس و یکی از نخستین طرفداران نظریه آشوب.

اگرچه او حدود ده سال با طرح این پرسش اساسی که آیا حرکت بال مرغان دریایی می تواند موجب ایجاد دگرگونی در هوا شود یا نه، ر روی نظریه ی خود کار می کرد، در سال ۱۹۷۳، به پروانه که شاعرانه تر بود، روی آورد.

عنوان یکی از سخنرانی های لورنز این بود: «آیا بال زدن یک پروانه در برزیل می تواند طوفانی در تگزاس به پا کند؟»

در واقع یکی از همکاران دانشمند او با نام فیلیپ مریلیس این عنوان را پیشنهاد کرده بود. لورنز، خود نمی دانست چه عنوانی را برگزیند.

پیش از مطرح شدن اثر پروانه ای به صورت علمی، داستان های علمی- تخیلی به این موضوع پرداخته بودند. به ویژه، نویسندگانی همچون ری بردبری، به آن دسته از مشکلات توجه داشتند که در صورت سفر به گذشته، به دلیل تسلسل وقایع ، برای فرد به وجود می آیند. آیا به راستی کارهای جزئی و کم اهمیتی که در گذشته انجام گرفته اند، می توانند پیامدهای شایان توجهی در آینده داشته باشند؟

برداشت های تخیلی فراوانی از کاربرد اثر پروانه ای در سفر زمان انجام گرفته است. بسیاری بر این باورند که فیلم «اثر پروانه ای» ساخت سال ۲۰۰۵، نمونه ی خوبی است که نشان می دهد در صورت ممکن شدن سفر در زمان، دستکاری مسائل کوچک و جزئی در گذشته، می تواند آینده را به طرز ناگواری دگرگون کند. یک تفسیر بهتر و منتقدپسندانه تر از این مفهوم، در فیلم «فرکانس» محصول ۲۰۰۰ ارائه شده است. در این فیلم، پدر و پسر در راستای زمان، از طریق امواج رادیویی با یکدیگر رابطه برقرار می کنند و سعی می کنند گذشته را برای به دست آوردن نتایج مطلوب، تغییر دهند.

بدون شک، می توان در رفتار انسانی مشاهده کرد که چگونه تغییرات کوچک می توانند به طرز غیرمنتظره ای، عملکرد یک سیستم پیچیده ی دیگر را تحت تأثیر قرار دهند. کارها و تجربیات کوچکی که در ضمیر ناخودآگاه دخیره می شوند، می توانند به گونه ای باورنکردنی، بر رفتار یک فرد تأثیرگذار باشند.

اثر پروانه ای، در علم، آثار تخیلی و یا علوم اجتماعی، در حد نظریه باقی می ماند. با این حال، به نظر می رسد این نظریه، توجیهی منطقی برای غیرقابل پیش بینی بودن حوادث باشد. تا آنجا که به رفتار انسانی مربوط می شود، مطابق نظریه اثر پروانه ای، کوچکترین اعمال فرد، می توانند نتایجی مثبت یا منفی، به دنبال داشته باشند.

دانش سنتی بر ثبات و پایداری تأکید دارد. حال آن که بر اساس نظریه های پیشرفته ی دهه های اخیر، عدم ثبات، حساسیت و غیر قابل پیش بینی بودن، بن مایه ی بسیاری از پدیده هایی را تشکیل می دهند که در مقیاس های زمانی و مکانی قابل رؤیت اتفاق می افتند – یعنی تجربیات روزمره و معمولی ما.- لازم است تصمیم گیرندگان، عموم مردم و حتی بخشی از جامعه علمی، خود را با این روال امور و منطق لازم برای آن، تطبیق دهند. بسیاری از سیستم های مورد توجه، از اتمسفر زمین گرفته از بازار بورس، باید به نحوی بازرسی، مراقبت، طرح ریزی و پیش بینی شوند که با پیچیدگی ذات شان مطابقت داشته باشد؛ در غیر این صورت، ممکن است مشخصه های اساسی آن ها از قلم بیفتد.

اثر پروانه ای، نمادی از این منطق جدید است.

برگردان و ویرایش: شگفتیها دات کام

منبع زبان اصلی
scholarpedia.org
wisegeek.coms

---------------------------

بچه که بودم، در ورودی جنوبی روستایمان برکه ی بزرگی بود که تابستان ها محل آب تنی و بازی و تفریحمان بود و در زمستان ها وقتی آب برکه یخ می بست ، برکه می شد بهترین محل سرسره بازی و فرفره بازی و...

من اولین بچه ماهی ها و بچه قورباغه ها را در آنجا دیدم. گاهی وقت ها برای اینکه صدای ارکستر هماهنگ قورباغه ها را خاموش کنم شیطنتی می کردم و قلوه سنگی را داخل برکه پرتاب می کردم! از محل افتادن قلوه سنگ موج کوچکی بر می خاست و دایره ی کوچکی تشکیل می داد. از پی آن دایره ی کوچک دایره های دیگری پیدا می شدند و هر یک نسبت به دیگری بزرگ تر و بزرگ تر می شدند و موج و دایره سرتا سر برکه را فرا می گرفت و قورباغه های بیچاره تا مدتی سکوت اختیار می کردند!

امواج تو در تو و پی در پی مرا با خود به عوالم خیال می برد و من همچنان محو تماشای موج ها... و گاهی خیز برداشتن قورباغه ای از کنار گیاه کوچک آبی عوالم خیال مرا به هم می ریخت و با هم بی حساب می شدیم!

حالا که بیش از چهل سال از آن دوران می گذرد، باز دلم هوای آن روزگاران را می کند! آیا آن امواج پی در پی ایجاد شده بر اثر افتادن یک قلوه سنگ نمی تواند شکل دیگری از اثر پروانه ای باشد؟

اگر بر هم خوردن بال پروانه ای می تواند این اندازه در نظام هستی تاثیر گذار باشد، پس چگونه می توان تصور کرد که این همه بر طبل جنگ کوبیدن و نزاع و بکش بکش و نفرت و کینه و دشمنی و کبر و غرور و خودخواهی و تک قطبی گرایی و دگماتیسم و جزمیت و خودبینی و افراطی گری و هزاران مرض روحی و اخلاقی دیگر و ... در نظام هستی اثر بخش نباشد؟!

حال می توان از منظر روانشناسی اقتصاد نیز شاهدی بر صحت این نظریه آورد، فی المثل در کشور ما هر وقت بازار ارز می خواهد ثبات و دوامی پیدا کند و مردم کمی آرامش یابند یکی از حضرات افاضاتی می فرماید که قیمتی فعلی ارز مناسب است و نباید از این که هست پایین تر بیاید، فورا در عرض کسری از ثانیه همه چیز به حال اولش بر می گردد و اوضاع به هم می خورد و آرامش موقتی مردم از آنان سلب می شود!!!

یا وقتی قرار می شود تحریم صنعت خودرو برداشته شود و مردم ما هم از خودروهای استاندارد جهانی استفاده کنند و مقداری به حق قانونی و خدادی خود برسند و یحتمل کمی جلوی سودجویانی که همیشه ی خدا از آب گل آلود ماهی ها و نهنگ ها شکار کرده اند، گرفته شود!!! باز حضرتی فرمایشی می فرماید که قیمت خودرو عادلانه!!! و منطقی است و باز اوضاع آشوب می شود و آن وقت خر بیار و باقالی بار کن! و در این میان این مردمند که سرشان بی کلاه می ماند و یا این که سرشان چنان کلاه گشادی می رود که آن سرش ناپیدا...

در مورد مسکن و بهداشت و خوراک و پوشاک و اغذیه و اشربه و مرغ و برنج و گوشت و پوست و استخوان و گاو و گوسفند و شتر و بز و... هم باز کار بر همین منوال است که گفته شد....

آیا این تغییرات آنی و ناگهانی توجیهی غیر از اثر پروانه ای می تواند داشته باشد؟؟؟!!!! اگر چه من برای این موارد اصطلاح نظریه ی آشوب را بیشتر ترجیح می دهم! چرا که به محض کوچک ترین لب تر کردن از طرف مسئولین محترم و افاضه در خصوص موضوعی یا موردی، آشوب روحی و روانی و اقتصادی و ...دامنگیر زمین و زمان می شود!!!

اگر چه قصد نبش قبر و مهندسی اموات را ندارم اما بی مناسبت نمی بینم که تاثیر عمیق و سرنوشت سازکوچک ترین رفتارها یا گفتارهای حاکمان و کارگزاران کشورمان را در برهه های مختلف تاریخی بر روند امروز جریانات سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و فکری مملکتمان یادآوری کنم!!!

... الغرض بر اساس نظریه ی ظریف اثر پروانه ای گذشته و حال و آینده پیوندی بسیار تنگاتنگ و معنادار با هم می یابند، و این امر مسئولیت و تعهد همگان را در قبال تمام مسائل جدی تر و سنگین تر و سنگین تر می کند!

... به ضرس قاطع و بدون هر ان قلتی در پسله ی ذهن ائلچی بئی و دوستش کئفلی ایسکندر خواهد گذشت که بر اساس این نظریه لابد می باید حتی گوزیدن شیخی از شیخ نشین های خلیج فارس را در تغییر اوضاع جوی و اقتصادی و سیاسی منطقه دخیل دانست و لابدتر آن که هر اندازه هیکل شیخ بزرگ تر باشد تاثیرات جوی هم بیشتر خواهد بود!!! در جواب دوستان عزیز و دوستان عزیز آن دوستان باید بگویم بله نه تنها چنین چیزی دور از ذهن نیست بلکه عرعر حماری یا پارس سگی یا قوقولی قوقوی خروس بی محلی در اثنای شب دیجور را نیز نباید خالی از اثر دانست و قس علی هذا...

پس بهتر است از این پس...

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در چهارشنبه 1392/09/13 و ساعت 21:23 |

گفتند: ما می توانیم! گفتند: مهر می ورزیم! گفتند: مفسدان اقتصادی را معرفی می کنیم! گفتند: لیست شان در جیبمان است! ما که همیشه حسن ظن داریم و همه چیز را حمل بر راستی و درستی و صداقت و صفا می کنیم، باور کردیم! تا توانستند... حالا لیست تبدیل به تومار عظیمی شده است!!! اما کسی از جای آن خبر ندارد! همه چیز باد هوا شد! همه ی خوش بینی ها و حمل بر صداقت کردن ها و... دود شد و رفت به هوا! تا به خود آمدیم باد کلاهمان را برده بود! تا به خود جنبیدیم دیو آز همه چیز را خورده بود! بلعیده بود! اوباریده بود! اکنون با هزار دیده اشک، تشنه ی یک جرعه راستی و صداقت هستیم! این بار نیز با صداقتی کودکانه چشم به کلیدی دوخته ایم که قفل ناراستی ها را برای همیشه باز کند و به گوشه ای بیندازد! ... اما تا به خود می جنبیم بدهکارمان می کنند! همه از ماها که عمری دویده ایم و به مقصد نرسیده ایم طلبکارند! ما نمی پرسیم، کو نشانه ی کوچکی از آن همه وعده های زیبای دل خوش کنک؟! بابا انصافتان را شکر...

آورده اند که چون حضرت سلیمان پس از مرگ پدرش داوود بر اریکه ی رسالت و سلطنت تکیه زد بعد از چندی از خدای متعال خواست که همه ی جهان را در ید قدرت و اختیارش قرار دهد و برای اجابت خواسته ی خویش چند بار هفتاد شب متوالی عبادت کرد و زیادت خواست.

در عبادت اول آدمیان و مرغان و وحوش. در عبادت دوم پریان. در عبادت سوم باد و آب را حق تعالی به فرمانش درآورد.

بالاخره در آخرین عبادتش گفت:"الهی، هرچه به زیر کبودی آسمان است باید که به فرمان من باشد."

خداوند حکیم نیز برای آن که هیچ گونه عذر و بهانه ای برای سلیمان باقی نمانده باشد، هرچه خواست از حکمت و دولت و احترام و عظمت و قدرت و توانایی، به او بخشید و اعاظم جهان از آن جمله ملکه ی سبا را به پایتخت او کشانید و به طور کلی عناصر اربعه را تحت امر و فرمانش درآورد.

چون سلیمان نبی بر کل جهان حاکم شد و بر کلیه ی مخلوقات و موجودات عالم سلطه و سیادت پیدا کرد روزی از پیشگاه قادر مطلق خواست که اجازت فرماید تا تمام جانداران زمین و هوا و دریاها را به صرف یک وعده غذا ضیافت کند! حق تعالی او را از این کار بازداشت و گفت که رزق و روزی جانداران عالم با اوست و سلیمان از عهده ی این کار برنخواهد آمد. سلیمان بر اصرار و ابرام خود افزود و گفت:

"بار خدایا، مرا نعمت و قدرت بسیار است، خواسته ام را اجابت کن. قول می دهم از عهده برآیم!"
مجدداً از طرف خداوند وحی نازل شد که این کار در توان تو نیست، همان بهتر که پا از گلیم خود درازتر نکنی و خود را گرفتار دور باطل درخواست های پایان ناپذیر غیر منطقی نکنی!
سلیمان در تصمیم خود اصرار ورزید و مجدداً ندا در داد؛"پروردگارا، حال که به حسب امر و مشیت تو متکی به وسعت ملک و بسطت دستگاه هستم، همه جا و همه چیز در اختیار دارم چگونه ممکن است که حتی یک وعده نتوانم از مخلوق تو پذیرایی کنم؟ اجازت فرما تا هنر خویش عرضه دارم و مراتب عبادت و عبودیت را به اتمام و اکمال رسانم."

استدعای سلیمان مورد قبول واقع شد و حق تعالی به همه ی  جنبدگان کره ی خاکی از هوا و زمین و دریاها و اقیانوسها فرمان داد که فلان روز به ضیافت بنده ی محبوبم سلیمان بروید که رزق و روزی آن روزتان به سلیمان حوالت شده است.

سلیمان پیغمبر بدین مژده در پوست نمی گنجید و بی درنگ به همه ی افراد و عمال تحت فرمان خود از آدمی و دیو و پری و مرغان و وحوش دستور داد تا در مقام تدارک و طبخ طعام برای روز موعود برآیند.

بر لب دریا جای وسیعی ساخته شد که هشت ماه راه فاصله ی مکانی آن از نظر طول و عرض بود و دیوها برای پختن غذا هفتصد هزار دیگ سنگی ساختند که هر کدام هزار گز بلندی و هفتصد گز پهنا داشت.

چون غذاهای گوناگون آماده گردید همه را در آن منطقه ی وسیع و پهناور چیدند. سپس تخت زرینی بر کرانه ی دریا نهادند و سلیمان بر آن جای گرفت.

آصف ابن بر خیا وزیر و دبیر و کتابخوان مخصوص و چند هزار نفر از علمای بنی اسراییل گرداگرد او بر کرسی ها نشستند. چهار هزار نفر از آدمیان خاصه -(گویا دستیار و معاون و سخن گو و ... از آن زمان ها رایج بوده و نان از زور بازو خوردن زیاد مرسوم نبوده است!!!) -در پشت سر او و چهار هزار پری در قفای آدمیان و چهار هزار دیو در قفای پریان بایستادند.

سلیمان نبی نگاهی به اطراف انداخت و چون همه چیز را مهیا دید به آدمیان و پریان فرمان داد تا خلق خدا را بر سر سفره آورند.ساعتی نگذشت که ماهی عظیم الجثه ای از دریا سر بر کرد و گفت:"پیش از تو بدین جانب ندایی آمد که تو مخلوقات را ضیافت می کنی و روزی امروز مرا بر مطبخ تو نوشته اند، بفرمای تا نصیب مرا بدهند."

سلیمان گفت:"این همه طعام را برای خلق جهان تدارک دیده ام. مانع و رادعی وجود ندارد. هر چه می خواهی بخور و سدّ جوع کن." ماهی موصوف به یک حمله تمام غذاها و ماحضری های موجود مهمانی موعود در آن منطقه ی وسیع و پهناور را در کام خود فرو برده مجدداً گفت:"یا سلیمان اطعمنی!" یعنی: ای سلیمان سیر نشدم. غذا می خواهم!!

سلیمان نبی که چشمانش را سیاهی گرفته بود در کار این حیوان عجیب الخلقه فرو ماند و پرسید:"مگر رزق روزانه ی تو چه مقدار است که هر چه در ظرف این مدت برای کلیه ی جانداران عالم مهیا ساخته بودم همه را به یک حمله بلعیدی و همچنان اظهار گرسنگی و آزمندی می کنی؟"

ماهی عجیب الخلقه در حالی که به علت جوع و گرسنگی! یارای دم زدن نداشت با حال ضعف و ناتوانی جواب داد؛"خداوند عالم روزی سه وعده و در هر وعده یک قورت غذا به من کمترین! می دهد. امروز بر اثر دعوت و مهمانی تو فقط نیم قورت نصیب من شده هنوز دو قورت و نیمش باقی است که سفره ی تو برچیده شد. ای سلیمان اگر تو از عهده ی اطعام یک جانور بر نمی آیی چرا خود را نامزد خدمت - لابد از نوع صادقانه اش - جن و انس و وحوش و طیور و اطعام آنان قرار می دهی؟!" سلیمان از آن سخن بی هوش شد و چون به هوش آمد در مقابل عظمت کبریایی قادر متعال سر تعظیم فرود آورد.

چند روز قبل وقتی رئیس جمهور در میان گزارش صد روزه گفت: از ابتدای تشکیل  دولت در ایران ـ لابد باید مبدأ آن را بعد از انقلاب مشروطه یعنی حدودا صدسال قبل فرض کرد - ایران صاحب آن اندازه درآمد ارزی نشده است که در طول هشت سال گذشته شده است، یعنی در طول تصدی دولت نهم و دهم!!! در عین حال مملکت در طول همین مدت یاد شده و قبل از آن تا روزگاران بسیار پیشتر هیچ وقت به این اندازه که امروز شاهدیم بدهکار نبوده است و می باید تا روزگاران دراز دولت های بعدی بدهی دولت نهم و دهم را بدهند!!! بی اختیار یاد این داستان افتادم که ذکرش رفت!!! با یک حساب مختصر سر انگشتی حساب دست کسانی که مختصرا سرشان توی حساب است، می آید!!! یعنی حالا حالا ها باید بدهی و تاوان گناه کسانی را پرداخت که هنوز دو قورت و نیمشان باقی است!!!

بسیار کار محیر العقولانه ای است و از دست هر کسی بر نمی آید که کوهی از بدهی را روی دست نسل هایی بگذارد که هنوز از مادر نزاده اند!!!

راستش هنوز که هنوز است و در آستانه ی پنجاه سالگی قرار دارم، داغ و عقده ی دوچرخه نداشتن روی دلم سنگینی می کند!!! آخر وقتی بچه بودم هر وقت از پدرم خواستم برایم دو چرخه بخرد، فقط یک جواب داشت؛ صبر کن وقتی بدهی هایم تمام شد، حتما برایت دوچرخه خواهم خرید!!!

با این عقل ناقصم هر چه فکر می کنم، نسبت این دو حرف را نمی توانم پیدا کنم! از طرفی می گویند؛ دولت نهم و دهم به اندازه ی صد سال درآمد به دست آورده است و از طرف دیگر باز می گویند دولت نهم و دهم به اندازه ی صد سال بدهی بالا آورده است!!! زمانی که فلسفه می خواندم  یاد گرفته بودم که اجتماع نقیضین محال است!!! اما گویا این روزها هیچ چیز محال نیست! و هر چیزی ممکن است!!!

با خودم فکر می کنم نکند پدر من هم در عرض این پنجاه سال بیشترین درآمد را داشته است و در عین حال بیشترین بدهی را!!!

... کاش کسی پیدا می شد و مرا از این تعارض و تناقضی که گرفتارش شده ام نجاتم می داد!!!

یعنی پدرم هم...

اگر می شد کسی از پدرم بپرسد...

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1392/09/08 و ساعت 13:49 |

رساله ی اشتغالیه
می گویند خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را آفرید! نشان به این نشان که وقتی حاکمی در حال احتضار بود و وزیر زیرک او - که به تنهایی حکم کابینه ای داشت و مواجب لشکری با شکوه به جیب مبارک می زد!!! - به فکر ادامه ی وزارت پرسود خویش بود!!! به فکر فرو رفت که چگونه کاری بکند که نه غم ساختگی اش از مرگ حاکم رخ نماید و نه خوشحالی اش از حاکمیت بچه ای نورسته که تا بیاید به خود بجنبد، وزیر بار هفتاد پشت را بسته و آسوده نشسته است !!!

لذا پس از این در و آن در زدن قلم به مزد خوش ذوقی را یافت و مشکل خویش بر او عرضه کرد. قلم به مزد فرصت طلب که اوضاع را بر وفق مراد دید و دانست که این از آن فرصت هایی نیست که به راحتی بتوان بر باد داد، حرکتی فاضل مآبانه به خود داد و بادی به غبغب انداخت و پس از مبلغی اهن و تلب و سرفه کردن و صرفه سنجیدن گفت: ای وزیر خوب جایی آمدی که چنین کنند بزرگان!!! اما از آن جایی که وضع مالیه ی دعا گو چندان تعریفی ندارد، ابتدا باید کمی سر کیسه را شل بفرمایی و اوضاع خراب ما را مرمتی کنی تا آرام آرام این ذوق خفته که مانند زیبای خفته است از خواب ناز بیدار شود و مشکل هر دوتای ما حل بشود!

...که اسلاف ما نیک فرموده اند؛ زر برای خرج کردن است نه جمع کردن و وانهادن برای میراث خواران نمک نشناس بد دهن!!! القصه وزیر که چاره ای نداشت تسلیم استاد قلم به مزد شد و مقداری از زرهای باد آورده را خرج مقصود نمود! قلم به مزد نیز که اوضاع را مساعد و بخت را موافق یافته بود، قصیده ای غرا در ذم روزگار بی وفا و تمجید حکمت الهی که توفیق خدمت برای بندگانش را در دستان با کفایت بعضی از بندگان خاص قرار می دهد، سرود و به عنوان حسن ختام از قول وزیر وفادار و پاک دست چنین آورد که؛

چرا خون نگریم چرا خوش نخندم؟! که دریا فرو رفت و گوهر برآمد!

یعنی حاکم ماضی دریا بود که در سوگ او می باید بگریم و حاکم نوسلطنت، گوهری است که حاصل آن دریای عظیم بود و به شکرانه ی برآمدن چنین گوهر دردانه ای می باید خوشحال باشم و شادی کنم! آورده اند که وزیر به مدد این تدبیر زیرکانه مقرب درگاه شد و به القاب فراوان از طرف حاکم جوان مفتخر شد و ذریه اش نیز که حکمت و تدبیر و موقعیت شناسی از وی به ارث برده بودند، سالیان دراز بر مسند وزارت جای خوش کردند...

این حکایت بدان آوردم که صاحبان خرد بدانند که انسان موجودی است توجیه گر که لنگه ی ثانی ندارد و بسته به موقعیت های مختلف طرفندهای گوناگون به کار می گیرد و بر اسب مراد سوار می شود و می تازد و به تنهایی کار کابینه ای انجام می دهد، مهم هم نیست که کارها در راستای هم باشند یا نباشند مثلا وزارت صنعت و معدن و تجارت یا ... قبلا هم گفته ایم کار هیچ وقت نشد ندارد!!!

من نمی دانم که در چند حوزه تخصص داشتن کار خوبی است یا کار بدی است! بعضی ها وقتی کسی در چند حوزه تخصص داشته باشد او را جامع الاطراف می دانند و به جان می ستایند! گاهی وقت ها بالعکس چنین کسی را همه کاره ی هیچ کاره می نامندش!

گاهی وقت ها صحبت از تخصصی کردن تمام امور در حد بسیار بالا می کنند بطوری که مثلا میگویند چشم پزشکی باید در کشور ما هم مانند ینگه دنیا به تخصص هایی مانند متخصص یا فوق تخصص قرنیه و شبکیه و عدسیه و عنبیه و چشم راست و چشم چپ و...تقسیم شود تا مردم تکلیف خود را بدانند و بهتر خدمت رسانی شوند!امروزه دیگر عهد بوق نیست که یک نفر از همه ی بیماری ها سر رشته داشته باشد و حکیم نامیده شود!!!الان روزگار تخصص و فوق تخصص و فلان و بیسار است و البته سخن درستی است.

گاهی وقت ها کارها بالکل بالعکس می شود و سخن از استخوان خورد کردن و تجربه به میان می آید و اینکه تجربه حتی از علم هم بالاتر است و یکی مرد جنگی به از صد سوار و ... تا اثبات کنند یا به عبارتی توجیه کنند که فلانی که ابوالمشاغل است و یک تنه کار یک فوج را انجام می دهد و حقوق یک لشکر را می گیرد، بر اساس حکمتی است که راز آن را همگان نمی دانند!!!- البته معلوم است که همگان هنوز از مادر نزاده اند(بوذرجمهر حکیم) – کاری هم نداریم که این سنت از قدیم بنیاد نهاده شده است و به صورت هنجار در آمده است و شکستن هنجارها از شکستن شاخ غول هم مشکل تر است!!! فی المثل در روستای ما استاد قاسم نامی بود که هم موی سر و ریش و سبلت می سترد و هم شکسته بندی می کرد و هم دندان می کشید و هم در کار ختنه استاد بود و هم حجامت می کرد و هم ضماد برای زخم های ناسور می ساخت و هم داروی تقویت قوه ی باه تجویز می کرد! هیچکس هم او را چند شغله به حساب نمی آورد همه از او راضی بودند، جز در موارد جزئی مانند عوضی کشیدن دندان و طعمه ی تیغ کردن لب و لوچه و شکستن کامل اعضای مختصر مو برداشته و فقره ای چند دیگر از اشتباهات رایج پزشکی که امروزه هم معمول است!!!

بعضی ها که انتقاد و اعتراض در خونشان است و با وجودشان عجین شده است اصلا هیچ اهلیت تساهل و تسامح را ندارند و هی می گویند: آخر مگر قحط الرجال است؟! این همه متخصص وفوق تخصص بیکار!!! چرا از وجود این ها بهره برده نمی شود؟! مگر سرمایه ی مملکت برای تربیت اینان صرف نشده است؟ پس کی باید از اینان استفاده کرد؟ وقتی که پیر شدند و اسافل اعضایشان به رعشه و لرزش افتاد؟! هان؟!

من کاری به قحط الرجال بودن یا نبودن ندارم! اما با این سواد اندک قدیمی یک حساب کتاب مختصری می کنم و متوجه می شوم که این آقایان که چند شغله تشریف دارند حتما با قحط المجال مواجه خواهند بود!!!

آخه یک آدم پیر گیرم بسیار هم با تجربه مگر چقدر انرژی و وقت دارد که بتواند به چند کار آن هم در چند جای مختلف و با تخصص های مختلف بپردازد؟؟؟!!! بی شباهت نیست کار این پیران ابوالمشاغل به کردار آن پیران کثیر الهماسر اعنی چند زوجه ها!!! یکی نیست از این حضرات بپرسد، چطور می توان چند همسر داشت و در عین حال با همگی شان به عدالت و مساوات رفتار کرد؟! و لااقل برای چند نفرشان کم نگذاشت؟؟؟!!!

حرفی نیست که ابوالمشاغل بودن هم مزایای خاص خودش را دارد! اما اگر این ابوالمشاغل های عزیز کمی رأفت به خرج دهند هم خودشان کمی از زحمت کارهای جورواجور خلاص می شوند و هم میزان اشتعال بالا می رود و هم آمار خوبی از اشتغال، گیر بعضی ها می آید!

البته هر از گاهی در مجلس شورای اسلامی طرح هایی مطرح می شود تا جلوی چند شغله بودن گرفته شود! اما می گویند فاصله ی حرف تا عمل بسیار است!!!

حسن ختام این مقال هشداری به بعضی از وبلاگ نویسانی است که فضای مجازی رایگان را مغتنم شمرده اقدام به چند وبلاگه نمودن خود نموده اند که شکل ثانی چند شغله بودن و چند همسر داشتن و چند... است!!!حال مانده ام که اگر این حضرات خصوصا از ولایت قزوین دستشان به مشاغل بالا بالا بند بود، چند ده شغل نان و آب دار را اشغال می کردند؟! و برای خود کابینه ای می شدند!!! آن وقت هی بعضی ها دم از جوان گرایی بزنند و پز مردم سالاری بدهند!!! عجب روزگاری شده است! امان از دست این ابوالمشاغل های روزگار!!! گویی دیگران فقط آفریده شده اند تا نقش سیاهی لشکر را بازی کنند! آن هم بعضی وقت ها و در بعضی فیلم ها!!! همه مثل کئفلی اسکندر اهل مروت و مرام نیستند که در خانه بی کار بنشینند تا کار گیر دیگران بیاید یا مثل مورتوض قلئی چی یا این بنده ی حقیر فقیر سراپا تقصیر...

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1392/09/01 و ساعت 14:40 |

رساله ی کتابیه  (به مناسبت 21مین هفته ی کتاب و کتاب خوانی جمهوری اسلامی ایران)


از این پس تمام گزینه ها را بررسی می کنیم! سرانه ی مطالعه باید بالا برود، اینکه نمی شود! سه دقیقه در روز! پانزده دقیقه در روز! بیست و پنج دقیقه در روز! ما هی آمار و ارقامی را اعلام کنیم و یک عده بگویند کتره ای است! و همیشه ی خدا سرانه ی مطالعه ی چشم بادامی ها(ژاپنی ها)را بکنند گرز رستم و سرمان بکوبند! سه ساعت مطالعه ی روزانه؟! عجب!!! بابا مثل اینکه این ها کار و زندگی ندارند!
مگر می خواهند موشک هوا کنند؟! مگر می خواهند اتم بشکافند؟! مگر می خواهند آسمان را به زمین بیاورند و یا زمین را به آسمان ببرند که این همه مطالعه می کنند!!!
یکی نیست به این خلق الله حالی کند که پنج روزه ی زندگی ارزش این همه دوندگی و خودکشی را ندارد! مگر هر روز خدا امتحان دارید که این همه کتاب می خوانید!!!عجب جماعت بیکاری پیدا می شوند!!! آن وقت آتو دست یک عده موی دماغ می دهند که آقا بیایید، مقایسه کنیم! سرانه ی مطالعه در ایران چقدر است و در ژاپن چقدر است؟ در آفریقای جنوبی چقدر است و در ایران چقدر است؟! در بورکینافاسو چقدر است و در ایران چقدر است؟! در فلان جا و بهمان جا چقدر است و در ایران چقدر است؟! آن وقت ما هم مجبور بشویم هی آمار و ارقام کتره ای بدهیم!
عجب انتظارات بی جایی از آدم دارند! سرانه ی مطالعه باید بالا برود!!! مگر مردم کرم کتاب هستند که کار و زندگی خود را رها کنند و بچسبند به کتاب؟! مگر آن هایی که یک عمر کتاب خوانده اند کجاها را فتح کرده اند؟! مگر آن هایی که کتاب می نویسند چه ارج و قربی دارند که خواننده های کتاب هایشان داشته باشند؟! کسی نیست دو کلمه حرف حساب  حالی این مردم بکند که بابا جان کلاهت را بچسب باد نبردش! مطالعه و پز روشنفکری پیشکشتان!...
اما گویا کار جدی شده است و باید راه کاری پیدا کرد! لذا از این پس تمام گزینه ها را بررسی می کنیم؛
 می توان قرص هایی تولید کرد تا رغبت به مطالعه را در مردم تقویت کند، همچنان که برای بسیاری از انواع موارد تقویت ،قرص هایی ساخته شده است و طرفداران زیادی هم پیدا کرده است!!! عنداللزوم می توان این قرص ها را به حلقوم مردم گریزان از مطالعه زورچپان کرد!
می توان از سیاست چماق و هویج استفاده کرد و برای کسانی که کتاب های ارزشمند جن شناسی و کشف رموز سحر و جادو و رژیم لاغری در پانزده روز و اسرار کف شناسی و... را می خوانند جوایز نفیسی در نظر گرفت و در مقابل برای کسانی که دل به مطالعه ی این کتب سودمند نمی دهند مجازات هایی مانند قطع یارانه ی نقدی اعضای خانوار را در نظر گرفت!!!
می توان سریال های طولانی و پرهزینه ساخت و در آن ها  نشان داد که هر کس از خانواده های فقیر و محروم باشد و هیچ امکاناتی نداشته باشد و تنها گزینه ی پیش رویش درس خواندن باشد  و کمی تا قسمتی کم رو و خجالتی باشد در بزرگسالی تبدیل به شخص بزرگی می شود و به وزارت و وکالت و مقامات بالا می رسد! و جبران مافات می کند! تا از این طریق شوق مطالعه در کودکان افزایش یابد!!!
می توان داستان زندگانی دانشمندان بزرگ و نویسندگان توانا و هنرمندان برجسته و سیاستمداران کارکشته را با کمی تصرف دوستانه  و اجازه ی جولان خیال به شکل کتاب های جذاب درآورد تا خوانندگان را شوق و رغبت افزاید و وقت خوش دارد تا فرهنگ کتاب خوانی از این طریق رشد و رونقی شایسته پیدا کند و مسئولان نیز به ذکر آمار و ارقامی بپردازند که مایه شرمساری در برابر ملل دیگر نشود!
می توان برای اهل قلم و اهل مطالعه وفضل و اندیشه هم به اندازه ی یک فوتبالیست شان و احترام قائل شد، تا آن هایی که دیدگانشان فقط قادر به دیدن ظواهر است، کمی میل مطالعه پیدا کنند!!!
می توان برای یک نویسنده ی جهانی و یک پژوهشگراستخوان خورد کرده  هم به اندازه ی یک فوتبالیست و آکتور سینما و... حقوق و حق التالیف در نظر گرفت تا چراغ فکر و اندیشه خاموش نگردد و اهل فکر و اندیشه به عرق ریزان روح ادامه دهند و مردم هم...
می توان به نظام مهندسی بخشنامه کرد تا در نقشه ی هر اداره و خانه و ... در کنار آشپزخانه و آبدار خانه، جایی هرچند کوچک و محقر را برای کتابخانه در نظر بگیرند! شاید از این طریق کتاب هم به اندازه ی قوری و استکان و کاسه و بشقاب ارزش توجه کردن پیدا کند!!!
می توان..................................................................................
از این پس تمام گزینه ها روی میز خواهد بود...
می توان... 

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در یکشنبه 1392/08/26 و ساعت 20:22 |

رساله ی العلم و المدرک

از قدیم گفته اند؛ کار نشد ندارد! کرده اند و شده است! می کنند و می شود! ما باور داشتیم که کار نشد ندارد روی آن اصل هم به خیال خودمان که باید بسیار زحمت کشید و به مقصد و مقصود رسید، شب و روز و جوانی مان را گذاشتیم بر سر درس خواندن و مطالعه و اندوختن علم و دانش و کسب رتبه ی سه رقمی کنکور سراسری  و نهایتا بعد از چهار سال شب بیداری و جور اساتید بسیار سخت گیر را کشیدن، نتیجه اش  شد یک دانشنامه ی ناقابل یا به اصطلاح بعضی از سیاستمداران سابق یک ورق پاره  با نمره ی الف! مدتی هم اهن و تلبی کردیم و بعدش باز ادامه ی تحصیل و صرف دو سال  دیگر از بهترین ایام عمر و اخذ دانشنامه ی کارشناسی ارشد یا یک ورق پاره ی دیگر با نوشتن مشکل ترین پایان نامه و...ناگفته نماند که این قصه مال زمانی بود که در هر استان غیر از یک دانشگاه وجود نداشت آن هم از نوع دولتی آن وفقط در مرکز همان استان و هنوز انواع و اقسام دانشگاه ها از نوع آزاد و مازاد و شبانه و غیر انتفاعی و علمی کاربردی و غیر کاربردی  و پیام نور و آموزش از راه دور و ...پای به عرصه ی وجود نگذاشته بودند!!!

پذیرفته شدن در مقطع دکترا شاخ غول شکستن بود و گذشتن از هفت خان رستم و قس علیهذا...به نان بخور و نمیر کارمندی در ایام فقر و دردمندی اکتفا کردیم و خزیدیم در کنج قناعت و عطای دکتر شدن را به لقایش بخشیدیم و برای اینکه سوادمان نم نکشد و پیش دانش آموزان و دانشجویان شرم زده نشویم و سوتی ندهیم و به اصطلاح کم نیاوریم، نصف همان حقوق بخور و نمیر را هم صرف خرید کتاب و مجله و رایانه (کامپیوتر!) و...کردیم و شب و روز باز ما بودیم و کتاب و مطالعه و دانش اندوزی و غرغر و نک و نال مادر بچه ها و اعتراض خود بچه ها و...

بگذریم از اینکه حاصل این گشت و گذارهای شبانه روزی در کوچه پس کوچه های علم و دانش و فرهنگ، چاپ چند جلد کتاب شد که حتی متولیان پرمدعای علم وفرهنگ و  حکمت و معرفت و عرفان برایشان به اندازه ی یک گل در مسابقه ی لیگ برترفوتبال تره خورد نکردند، و آه از نهاد سرمایه گذار بیچاره که فکر می کرد قدم بزرگی برای فرهنگ مملکت برداشته است بلند شد و برای همیشه پشت دست داغ کرد و ...!!!

کاری ندارم که به دلیل نوعی بیماری ناشناخته باز مجنون وار سرگشته ی کوچه های هزار توی کتاب های نخوانده هستم و باز بهترین تفریح و سرگرمی ام خواندن و نوشتن است و تحمل نیش و کنایه های پیدا و پنهان این و آن!

برگردیم سر اصل مطلب و آغاز قصه که هم سر دراز دارد و هم بیخ و بن عمیق! تقریبا پس از اتمام تحصیلات این بنده که ثلث قرن پیش اتفاق افتاد، هر از گاهی سخن از مدارک جعلی و اعطای مدرک های افتخاری و غیر افتخاری به این و آن می رفت و من هاج و واج که آخر چگونه می توان برای کسی که کوچک ترین سر رشته و دانشی در علمی ندارد، مدرک آن علم را صادر کرد آن هم در بالاترین مقطع؟! اما عقلم  به جایی نمی رسید! و پای خر منطق و برهان و استدلال و استنتاجم در گل مانده بود و راه به جایی نمی برد!!!...

زمان گذشت و گذشت و دعواهای حزبی و جناحی به جاهای باریک کشید و معلوم شد وزیری  از اعضای کابینه ای که اتفاقا ادعای عدالت و درستکاری اش هم می شد!!! به لطایف الحیل به واسطه ی یکی از همین مدرک های مذکور سالیان سال خود را دکتر نامیده است و از مزایای مادی و معنوی آن سودهای سرشار برده است و...الحال بر کرسی صدارت تکیه زده است و با افراد جناح رقیب پالوده هم نمی خورد و برایشان تره هم خورد نمی کند!!! لذا رقیبان نیز بیکار ننشستند و پنبه ی وزیر مذکور را زدند و پته اش را روی آب ریختند و به استیضاح و افتضاح کشاندندش!!! وزیر بیچاره نیز که مات کیش های پی در پی نمایندگان مجلس شده بود و آلت دفاعی نداشت، لاجرم معزول و مخذول شد!!! واز درد فراق میز وزارت  در اندک مدتی به واسطه ی ابتلا به بیماری های گوناگون دار فانی را وداع گفت!!! فاعتبروا یا اولو الابصار!!! یا اصدقاء الکردان المرحوم!

اما جالب اینکه در آن زمان هیچکس به فکرش نرسید یا نخواست که به سنت  و سؤال فراموش شده ی از کجا آورده ای بپردازد؟ شاید هم در آن صورت پای بسیاری به وسط کشیده می شد که به مصلحت نمی بوده است!!! و لذا این موضوع مهم و حیاتی هم مانند بسیاری از اصول معطل مانده  و موضوعات حیاتی و کلیدی دیگر به آرشیو مباحثات و مناظرات مجلس سپرده شد!!! انتبهوا ایها الغافلون! والمتجاهلون!...

دو روز قبل در بخش های مختلف خبری صدا و سیما گزارشی پخش شد که بر اساس آن مؤسسه ای وابسته به دانشگاه تهران!!!!!! اقدام به فروش بیش از هزار مدرک دانشگاهی از مقطع کاردانی گرفته تا مقطع دکترا نموده است!!!- کو پی گیری کننده و بازرس و احقاق حق کننده؟؟؟!!!–

حال پرسش اساسی این است که چه تعداد از این مدارک، مربوط به علوم پزشکی  بوده  است و در حال حاضر چه تعداد پزشک  متخصص و عمومی قلابی با این مدارک جعلی و قلابی در اقصی نقاط کشور مشغول به مداوای بیماران بیچاره ی بینوا هستند؟؟؟!!! شاید در زمان خواجه حافظ مرحوم هم نظام پزشکی عرصه ی دعواهای جناحی و حزبی و قومی بوده است  و از وظایف اصلی خود غافل شده بوده  و  چنین اتفاقاتی مکررا افتاده بوده است که فرموده بوده است؛ دردم نهفته به ز طبیبان مدعی    باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند! وگرنه سرودن چنین بیتی در غیر آن صورت اصلا منطقی به نظر نمی رسد!!!

باری جهت اثبات ادعا که بعضی ها خیال نکنند قصدمان سیاه نمایی و شانتاژ است  متذکر می شویم که اخیرا صدا و سیما گزارشی از پلمپ شدن مطب پزشکی قلابی در ناف تهران پخش کرد که خود را متخصص قلب جا زده بود و برای بیماران بسیاری دارو و درمان تجویز کرده بود، - البته بعضی ها خیال نکنند که نظام پزشکی موفق به یافتن این پزشک قلابی شده است، حاشا و کلا! این فقره به دنبال شکایت های بی شمار بیماران و پی گیری اولیای مراجعین به پزشک قلابی مذکور کشف گردیده است و لاغیر! - جالب اینکه همین پزشک قلابی قبل از تهران در شهرهای بزرگ دیگر نیز اقدام به باز کردن مطب نموده بود و پس از مدت زیاد که دستش رو شده بود مطبش پلمپ شده بود!!!!!!!-

ایضا چه تعداد مدرک مهندسی عمران صادر شده است و چه تعداد ساختمان چند طبقه با نظارت این مهندسان قلابی علم خواهد شد و بر سر مردم کوچه و بازار فرو خواهد ریخت؟!

یا چه تعداد از این مدارک رشته هایی مانند مشاوره  و روانشناسی  و روانپزشکی را شامل می شود که به آسانی دردستان مشاوران و روانشناسان و روانپزشکان قلابی قرار گرفته ودر آینده ی نه چندان دور مردم سالم را روانه ی تیمارستان ها خواهد کرد؟!

همچنین چه تعداد جامعه شناس و اقتصاد دان و مهندس کشاورزی و استاد ادبیات و تاریخ  و معارف و...قلابی به رقم اساتید واقعی اضافه شده است؟! - قابل توجه مدعی العموم محترم-

صدا و سیما شفاف سازی می کند اما مردم یادشان می رود که پی گیری بکنند که کار به کجا انجامید،_ الا در فقره ی یارانه ها که بسیار جدی و حساس هستند!!! و دائم پی گیری می کنند _

...با این اوصاف باز یک عده بدبین بگویند؛ کار نشد ندارد!!! می شود! چرا نشود؟! بعضی ها هم که با شعار ما می توانیم آمدند!!! توانستند و کردند و شد!!!علم کیلویی چند؟! جان مردم فله ای چند؟! اصلا همه ی مردم گله ای چند؟!

 نمی دانم مردم با این پیراهن کاغذی  در کجا را بکوبند؟! در وزارت علوم را؟! در وزارت بهداشت و درمان را؟! در آموزش و پرورش را؟! در وزارت اقتصاد را؟! در مجلس شورای اسلامی را؟! در بازرسی کل کشور را یا در دیوان عدالت اداری را؟؟؟!!! به کجا رود کبوتر گر اسیر باز باشد؟؟؟!!!.

از این پس بهتر است به جای موضوع انشای نخ نما شده ی علم بهتر است یا ثروت؟! موضوع تازه و ابتکاری علم بهتر است یا مدرک را جایگزین کنیم!!! یا موضوعاتی از این دست که؛ آیا با پول همه چیز را می توان خرید؟ در ک بهتر است یا مدرک؟ منظور مولانا از انسانم آرزوست چه بود؟ انسانیت انسان کی به سرقت رفت؟ انسان از چه زمانی اخلاق را گم کرد؟ اسباب کسب آرامش روح چیست؟ و... راه دوری نمی رود! از هر دست بدهیم از همان دست می گیریم!!!

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در شنبه 1392/08/18 و ساعت 21:27 |

 

اگر پدر شما رئیس جمهور شود از او چه می خواهید؟  (پرسش مهر رئیس جمهورمنتخب جناب دکتر حسن روحانی)

حقیقتا تصورش هم برایم مشکل است که پدرم رئیس جمهور شود! سؤال بسیار غیر منتظره ای است! وقتی با چنین پرسشی مواجه شدم کمی هول کردم و هل شدم! نمی دانم آن کسانی که پدرشان یه هویی رئیس جمهور شد از او چه خواسته هایی داشتند و چه کارهایی کردند! اما راستش باید چیز بسیار باحالی بوده  باشد! پسر بزرگترین مقام مملکتی شدن هم برای خودش حالی دارد! همه ی نگاه ها ناگهان به سویت می چرخد! یه هویی مهم می شوی! همه مجیزت را می گویند بی آنکه دلیل عقلایی داشته باشد! صاحب اختیار می شوی! دستور می دهی! بی خودی مهم می شوی! ادای بزرگان را در می آوری! برای خودت اهن و تلپی پیدا می کنی! با بزرگان می پیوندی! به ریش هرچه حکیم و دانشمند و شاعر و هنرمند است می خندی، مخصوصا سعدی که خیال می کرده است از فضل پدر چیزی حاصل پسر نمی شود!...بگذریم!

من می دانم پدرم هیچوقت رئیس جمهور نخواهد شد! چون هم اکنون که این کلمات را می نویسم بیش از هشتاد و پنج سال از عمرش می گذرد! تمام عمرش را دنبال زندگی دویده است! دیگر از رمق افتاده است! قلب مهربانش بیمار است! فشار زندگی به فشار خون مبتلایش کرده است! چشمانش سو ندارد! به زور با عصا راه می رود! از درد فراق شریک غم های زندگی اش غیر از پوست و استخوانی بر تنش نمانده است! می دانم وقتی ساکت است، خاطرات روزگار سپری شده اش را مرور می کند! عمری با قناعت و مناعت طبع زیسته است! همیشه از ما خواسته است، در هر شغل و مقامی بودیم انسان باشیم و به فکر انسان ها باشیم! غم دیگران را غم خود بدانیم و از شادی هایشان شاد شویم!

 می دانم اگر پدرم جوان بود و می توانست رئیس جمهور شود، به همه توصیه می کرد هویت الهی و انسانی خود را پاس بدارند و اسیر دسته بندی های ظاهری و بی پایه نشوند.

شاید مانند آبراهام لینکلن می شد و غم مردم را می خورد! شاید هم نلسون ماندلای دیگری می شد و تبدیل به قهرمان می شد! شاید هم اسیر تملق و مجیز سالوسان می شد و به بی راهه می رفت! نمی دانم چه سر نوشتی پیدا می کرد. من که غیب گو نیستم از ناشده ها و نا آمده ها خبر دهم!

در هر صورت اگر دست بر قضا به هر طریق ممکن می زد و پدر من رئیس جمهور می شد دستان خود را دور گردنش حلقه می کردم و صورتش را می بوسیدم و با صداقت و بی شیله پیله به او می گفتم: بابای رئیس جمهورم؛ اول از همه به وعده های انتخاباتی خودت که به مردم داده ای عمل کن تا پیش خدا و مردم شرمنده نباشی! با مردم صادق باش چرا که نجات در صدق است و از آن جایی که حضرت حافظ گفته: دائم گل این بستان شاداب نمی ماند     دریاب ضعیفان را در وقت توانایی  شما هم توصیه ی مشفقانه ی او را به کار ببند تا سر انجام بعد از چهار سال ضعیفان خشنود باشند و تو رستگار!

به وزیر بهداشت و درمان توصیه  کن تا دست اندرکاران و کاشفان ماهر و زبردست دارو و درمان را از اقصی نقاط کشور و دنیا گرد آورد تا واکسن بیماری ها ی انگلی مانند اختلاس و احتکار و پول شویی  و ارتشا و تبعیض و خویشاوند سالاری  و هزار فامیلی و تقدم خود بر دیگران و ترجیح منافع شخصی بر منافع ملی و... را در اسرع وقت کشف کرده و به تولید انبوه برسانند تا کشور قبل از استیصال کامل از شر این بیماری ها نجات قطعی یابد!!!

به وزیر علوم توصیه  کن تا برای هر ایرانی مدرک پرست یک کاغذپاره به نام دکترا اعطا کند تا آنان دنبال نام و کام و نان خود بروند و علاقمندان به دانش و علم و حکمت را به حال خود رها کنند! شاید از این طریق گل های باغ دانایی شزوع به شکفتن بکند و بوستان حکمت و خرد و اندیشه جان و نشاطی نو یابد!

به وزیر آموزش و پرورش  توصیه کن تا دستور العملی صادر نماید تا تمام کسانی که  راه  اشتباهی آمده و وارد عرصه ی تعلیم و تربیت شده اند و آموزش و پرورش را با بنگاه های اقتصادی  عوضی گرفته اند، سر خود گیرند و به راه خود بروند – بدیهی است حق العمل کاری آقایان قابل پرداخت خواهد بود -  تا کار در دست کاردانان و شیفتگان تعلیم و تربیت بماند و از این راه  نوباوگان و نوجوانمان و جوانان این مرز و بوم کام خود را با شهد علم و ادب و هنر شیرین سازند و دنیا را با عینک واقعیت و حقیقت ببینند نه عینک گرد گرفته و غبار آلود و زنگاری تمنیات مادی  بعضی مدعیان آزمند و دروغین و تعلیم و تربیت!!!

به وزیر ورزش و جوانان توصیه  کن تا جلسه ای به همراه وزیر آموزش و پرورش و وزیر بهداشت  و وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و عنداللزوم بعضی از وزرای دیگر تشکیل دهد و با ادغام  دستمزد فوتبالیست ها  و مربیان فوتبال وآکتورهای سینما و...با حقوق معلمان و اساتید و پزشکان وکارگران و...به رقم عادلانه ای از پرداخت حقوق ها و دستمزدها  برسند تا فاصله ی طبقاتی کمی تا قسمتی کاسته شود و شیب تند و فاحش تفاوت ها به مرور ملایم تر شود!!!

به رئیس سازمان محیط زیست و منابع طبیعی توصیه  کن تا با همکاری وزارت بهداشت و درمان، دوای بیماری زمین خواری را در اسرع وقت و قبل از نابودی کامل جنگل ها و مراتع و منابع طبیعی پیدا کنند، و گرنه دیری نمی گذرد که همه ی کشور تبدیل به کویر می شود و ...

به وزیرراه  و مسکن و شهرسازی توصیه  کن به همراه وزیر صنایع و معادن با روی هم ریختن فکرهای خود و همکارانشان، یا چاره ای برای تعریض و گشایش جاده ها و ایجاد خیابان ها و راه های جدید بکنند یا بالکل تولید خودرو و واردات آن از چین و ماچین را متوقف کنند تا مختصر روزنه ای برای تنفس و تردد پیاده نظام باقی بماند، در غیر این صورت باید راه کاری برای ترددهای هوایی اندیشیده شود!!!

به رئیس سازمان میراث فرهنگی توصیه  کن تا بقایای میراث باستانی و فرهنگی و قلاع قدیمی و کاروان سراهای تاریخی و زیر خاکی های بی بدیل و مجسمه های بی نظیر و ...طعمه ی چپاول یغماگران سودجو و مسئولان بی رنگ و بو نشده است، دست همت بجنباند و رگ غیرت بنمایاند، بلکه از این طریق بازمانده ی هویت مردم صیانت شود که ملت بی هویت محلی از اعراب ندارد!!!

به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی توصیه کن تا به احترام اهل قلم و هنر کلاه از سر بردارد و پشمینه پوشان تندخو را که از عشق بویی نشنیده اند بر آنان مسلط نگرداند، تا مجالی برای پرواز مرغ روح و خیال و اندیشه شان فراهم گردد و به آزادی تمام کلمات را به استخدام خود درآورند و کاخ های بلند علم و هنر و دانش را از نو برافرازند تا هیچ باد و باران و هجمه ی فرهنگی به سوی باغ و بوستان این مرزو بوم نوزد و گرنه...

به وزیر اقتصاد و رفاه توصیه کن تا خط فقر را برای همیشه از دفتر زندگی مردم پاک بکنند تا هیچ کس زیر بار سنگین این خط نامرئی و منحوس به نفس نفس نیفتد!

بابای رئیس جمهورم ملت ایران بسان درخت تناوری است که تنه ی آن با ریشه های اقوام مختلف استوار گردیده و سر بر آسمان افراخته است، به دست اندرکاران فرهنگی توصیه کن تا با ایجاد فرهنگستان زبان های اقوام ایرانی آب حیات به ریشه های این درخت کهنسال برسانند...

بابای رئیس جمهورم به دنیا اعلام کن که فرهنگ بهتر ازجنگ، تعامل بهتر از تهاجم، گفتگو بهتر از مشاجره، وحدت بهتر از تفرقه، ایمان بهتر از زندقه، برابری بهتر از نابرابری و انسانیت بهتر از سبعیت است.

بابای رئیس جمهورم...

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در یکشنبه 1392/08/12 و ساعت 21:37 |

رساله ی الامراض المسریه

امروزه حتی هر کودک دبستانی از کم و کیف سرایت بیماری ها اطلاعات مبسوطی دارد. شاید بتوان گفت : معلومات پزشکی یک دانشجوی زیست شناسی یا حتی یک دانش آموز دبیرستانی که رشته ی علوم تجربی می خواند از همه ی علم یک طبیب روزگاران گذشته بیشتر بوده باشد!

پروسه ی انتقال و سرایت بیماری ها بر هیچکسی پوشیده نیست! لذا بر همان اساس عقلای قوم فرموده اند که پیش گیری بهتر و مهم تر از درمان می باشد و بایدجلوی انتقال امراض را قبل از آنکه همه گیر و عمومی شوند، گرفت! اما کو چشم بینا وگوش شنوا؟! بر همان اساس در نماز میت برای انتباه مردگان متحرک می فرمایند؛ اسمعوا و اعتبروا یا اولی الابصار!!

سخن از امراض و مسری بودن آن بود، مثلا وقتی در خانه ای کسی به مرض زکام دچار شود باید از او دوری کرد و دست نداد و روبوسی نکرد و در یک ظرف غذا نخورد و ...تا از ابتلا به بیماری مهلک زکام در امان ماند!

ایضا در مورد انواع ایدزها و هپاتیت ها و سل ها و امراض پوستی و خونی و استخوانی و مویی و ناخنی و پلکی و ابرویی و دماغی و چشمی و گوشی و حلقی و دلقی و... ماجرا از قراری است که ذکرش رفت! یعنی باید دور بود و کور بود تا آسیبی ندید!!! این از استقسات اصول دارو و درمان و صحیه و سلامت است که باید بسیار جدی گرفته شود و گرنه آدم فاعتبروا یا اولی الابصار می شود!

...اما در این میان طی سال های اخیر امراض و بیماری هایی در متن و بطن جامعه پیدا شده است که با شدت و سرعت برق و باد در حال سرایت به عموم مردم شریف و زحمت کش و وطن پرست و مومن و دیندار می باشد و علی رغم تماس نداشتن مردم با همدیگر به طور مستقیم باز هم امن و امانی در کار نیست و گاه دیده شده است بسیاری از افراد حتی با شنیدن خبری از آن بیماری های نو پیدا به مرض مورد نظر مبتلا می شوند!!!

می دانم باور کردنش کمی مشکل به نظر می آید اما به قول مجله ی دانستنیهای قدیم _که ایام مدرسه آبونه اش بودیم - عجیب اما باور کردنی است!!! مثلا وقتی همسایه ی ما شنید پسر خاله اش از محل خرید سکه ی بهار آزادی کارش سکه شده است، بی معطلی خانه و ماشینش را فروخت و سکه خرید و از محل سود شرعی و حلال آن خرید آن چیزهایی را که می بایست می خرید و پرید به آن جاهایی که می بایست می پرید!!! و ...

یا وقتی بقال سر محله ی ما وقتی دید قیمت برنج روبه سربالایی است و بعضی ها به انباریدن آن پرداخته اند بی درنگ بی فوت وقت کاهدان و طویله ی قدیمی شان را در یکی از روستاهای نزدیک شهر با مختصر تغییر کاربری به انبار برنج تبدیل کرد و ... دوست پزشکی داشتم که ...مطب خود را تعطیل کرد و در راسته ی طلافروشان زرگری راه انداخت... استاد ادبیاتی را دیدم که قید تدریس و ...را زد و در یکی از پاساژهای شهر سیسمونی بچه به راه انداخت و از صدقه سری اجناس ارزان قیمت چینی ره صد ساله را چند ماهه طی کرد!!!... معلمی را می شناسم که با بیست و پنج سال سابقه ی (؟) با مزایای سی سال تدریس خود را بازنشسته کرد و بنگاه معاملاتی مسکن راه انداخت و در فوت و فن زمین داری و زمین خواری به درجه ی خبرگی رسید!!!... از تیپ و طیف های مختلف صرف نظر می کنم که از چه مشاغلی به چه اشاغلی روی آوردند و...

هر چه فکر می کنم غیر از امراض المسریه دلیل دیگری برای این جهش های شغلی و صنفی مربوط و نامربوط پیدا نمی کنم...

به تازگی امراض جدیدی واگیر شده است و دامن گیر جامعه می شود که فهرست وار به آن ها اشاره می کنم؛ کسب مدرک از هر دانشگاهی که شده بدون در نظر گرفتن علاقه و استعداد و نیاز جامعه و افراد به آن، تعویض سال به سال تمامی لوازم منزل از خرد گرفته تا کلان با اخذ وام های کلان بهره از بانک ها، آموزش رانندگی برای پیر زنان خانه دار...، سفرخارج صرفا برای قمپز در کردن پیش در و همسایه و قپی آمدن های بی خودی،خریدن ماشین های شاسی بلند بدون درک فلسفه ی ساخت آن ها که برای کوه و دشت و جاهای صعب العبور ساخته شده اند، خرید سهام از بازار بورس برای پز دادن شم اقتصادی به این و آن، طرفداری از تیم های بزرگ پایتخت بدون اینکه از الفبای ورزش چیزی در چنته داشته باشند، دیدن فیلم های ساخته شده در خارج از کشور و تبادل کپی آن ها با همدیگر، تحلیل برنامه های بی بی سی فارسی و صدای امریکا و پز سیاسی دادن،عضویت در فیس بوک برای فیس و افاده، راه انداختن وبلاگ های سانتیمانتال و...، نگه داری دلار و یورو و سکه در منزل،سفارش غذا مخصوصا پیتزا از بیرون از منزل توسط خانم های خانه دار، نگه داری سگ و ببر و شیر ومار و سوسمار و سایر حیوانات وحشی در منازل خصوصا آپارتمان ها، جراحی های زیبایی خصوصا عمل دماغ!!! تجمل گرایی های افراطی، اسراف گرایی و مصرف گرایی های دور از منطق و فرهنگ خودی، جنگولک بازی های...،سطحی نگری های چندش آور، خود باختگی و خود فریبی های کودکانه و ...

فاعتبروا یا اولو الابصار...

کاش امراض واگیردار دیگری هم به نام های مطالعه و فکرکردن و واقع بینی و گشاده نظری و هنر شناسی و مرام و مروت ودریادلی و... هم پیدا می شد!!! و مردم را به خودشان می آورد!!!

کسی نیست بپرسد، به کجا چنین شتابان؟! گؤره سن هارا گئدیر بو میللت؟!

می دانم مشکل است اما اگر بشود چه می شود!!!

اگر بشود...

اگر...


+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در جمعه 1392/08/03 و ساعت 17:58 |

رساله ی انتسابیه / اندر مزایای آقازادگی      (پیشکش تمام یقه چرکین های وطن)

گاهی وقت ها با خود فکر می کنم، بعضی از بزرگان حرف هایی زده اند که با واقعیت های تاریخی اصلا سازگاری ندارد! اینکه این سخن ها را در چه حال و هوای روحی و فکری و عاطفی گفته اند کاری ندارم اما از نظرگاه منطقی و عقلانی و حتی ژنتیک نباید اصل و اساس درستی داشته باشد.

اگر به شکل توالی تاریخی و منطقی بخواهیم شاهد بیاوریم باید اول از عنصرالمعالی کی کاووس ابن اسکندر ابن قابوس ابن وشمگیر زیاری شروع کنیم که در کتاب ارجمند قابوس نامه خطاب به پسرش می گوید؛ ای پسربکوش که با گوهر اصل (خاندان) گوهر عقل هم داشته باشی و... – این مورد البته از مصادیق لزوم مالایلزم می باشد چرا که از خاندان بزرگ بودن به تنهایی کار چند لشکر را می کند(لابد آقازاده و یقه سفید امروزی مد نظر بوده است)_

ایضا حکیم نظامی گنجه ای پسرش را مخاطب قرار داده و می گوید؛

چون شیر به خود سپه شکن باش         فرزند خصال خویشتن باش

جایی که بزرگ بایدت بود                   فرزندی من نداردت سود

همچنین شیخ اجل سعدی در فرمایشی کلی که حکم ضرب المثل به خود گرفته افاضه می فرماید؛

گیرم پدر تو بود فاضل                از فضل پدر تو را چه حاصل؟!

در کند و کاو بیشتر باز معلوم شد که اکثر بزرگان و زعمای قوم اقوال بزرگان پیش گفته را تایید می فرمایند و در این میان فقط حافظ رند را نظر دیگری است که بر خلاف  بزرگان دیگر معتقد است که شعور فرزند ارتباط مستقیمی با بهره ی هوشی پدر دارد و اگر احیانا پدر عقل معاش نداشته باشد لابد فرزندش نیز از عقل معاش و معاد بی بهره خواهد بود و اگر بالعکس بود یعنی چنانکه پدر دارای عقل معاش بود یا احیانا فضیلتی داشت و مقام و منزلتی قطعا بهره ی آن را به طور اکمل و کافی و وافی فرزند خواهد دید هر چند از شایستگی های پدر بی بهره بوده باشد! به عبارت دیگر حضرت حافظ پدیده ی آقازادگی را در اشکال مختلف آن پیشتر و بیشتر از سایر اهل سخن شناخته و دریافته بوده است!!! هم در اشاره به همان در یافته ی ارزشمند خود فرموده است؛

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت     ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم...

لذا با توجه به نتایج آن یافته ی متقن علمی که می بایست تا به حال به شکل قانون در می آمد و به عللی در نیامده است و در کمیسیون های مختلف مجلس سر گشته و شیدا و ناپیدا شده است، می توان نتیجه گرفت جایی که عقاب پر بریزد لابد تکلیف پشه ی عاجز روشن است!

مجبورم علی رغم اعتراض و نقدهای وارد بعضی از دوستان پیله کننده برج عاج نشین و نق نقوکه هی به وضوح و مستقیم گویی در طنزهای اینجانب گیر سه پیچه می دهند کمی واضح تر سخن بگویم - چرا که مخاطبان ما از اقشار مختلف از جمله طنز نویسان سنتی مانند کئفلی ایسکندر و ائلچی بئی و قوجا قارتال و قلئی چی مورتوض وابوالفضل مخمور و... می باشند و به جای مدرک فقط سواد دارند و مثل بعضی ها که سالانه بیشتر از بیست کتاب چاپ می کنند، نیستند و...لذا این اجبار صورت منطقی به خود می گیرد!عجب جمله ی معترضه ی درازی از آب در آمد این جمله ی معترضه ی بی صاحب مانده...-

صحبت از تکلیف پشه ی عاجز بود که علی رغم ظاهر عاجزش می تواند با استفاده از موقعیت پدر یا برادر و عمو یا دایی و... اش مملکتی را در یک چشم به هم زدن به خاک سیاه بنشاند! و لاجرعه بالا بکشد!!!

حال با این حساب دو دو تا که جوابش روشن است و می شود سه هزار میلیارد تا، شاید هم هفتاد هزار میلیارد تا و شاید هم به قول قاضی سراج عزیز در برنامه ی دیروز امروز فردا چند بیلیون تا که من از شمردنش عاجزم چه رسد به بردنش، تکلیف سخن بزرگان معلوم می شود و ابطال فرمایشات آنان به ضرس قاطع و بی ان قلت محرز می گردد.

پس نتیجه می گیریم سهو عظیمی در فرمایشات آن حضرات رخ داده است و بین فضیلت و رذیلت پدر و پسر ارتباط مستقیم و معناداری وجود دارد، چنانکه در بسیاری موارد واقع می شود پسری بدون داشتن فضایل پدرش که آقایی تمام عیار است آقازاده می شود و برگ سبزی دارد که نه تحفه ی درویش بلکه مجوزی است برای تاخت و تازها و یغماهایی که در پیش است – ایضا قاضی سراج عزیز در همان برنامه از چنین موجوداتی علاوه بر عنوان آقازاده با عنوان یقه سفید نیز یاد کردند – البته با طول و تفصیل که در هر پست و سمتی از این افراد پیدا می شود و حتی شمر هم جلودارشان نیست و ..._ که  ما بررسی ویژگی های ژنتیکی و فیزیکی و روانی و سیاسی و اقتصادی و ریخت شناختی و ... آنان را به عهده ی اهلش واگذار می کنیم._ ما را چه به کارهای کلان و بزرگ _

از آن جایی که ما معتقدیم هر کس باید در حوزه ی تخصصی خویش کار کند، به حوزه ی کاری خودمان که ادبیات و تاریخ و شمه ای مردم شناسی و طنز و سخن تراشی و مهندسی کلمات و ... است  بر می گردیم!

با پوزش از جمیع ادب پژوهان و نظامی شناسان و سعدی شناسان و قابوس نامه پژوهان و ... سخن مان را اینچنین به پایان می بریم که؛ علی رغم سخن بزرگان یاد شده امروزه با دلایل متقن عینی مکررا به اثبات رسیده است که انتساب به بعضی از خانواده های صاحب منصب و صاحب مکنت و صاحب قدرت و شوکت، حکم کیمیایی را دارد که حتی مس در قرابت با آن تبدیل به طلا می گردد!!!

حقیقتا پس از مصیبت وارده ی اخیر اوضاع ذهنی ام کمی در هم بر هم شده است اذا ندانم کجا خوانده ام در کتاب؛

هر مس که به کیمیا رسد زر گردد        هر کس که آقازاده شود سر گردد  (لاادری) 

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در شنبه 1392/07/20 و ساعت 23:18 |

رساله ی هر دمبیلیه

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم      که حمله بر من درویش یک قبا آورد  (حافظ)

روزگار چشم دیدن چند روز بی عاری ما را نداشت!تا خواستیم توصیه ی طبیبان مشفق به کار بندیم و چند روزی تن به بی عاری بسپاریم داغ فراق مادر بر دلمان نشاند و اشک حسرت و فرقت از دیدگانمان فشاند.

حاشیه نمی روم و حاشا نمی کنم،گویا قبای بی عاری برای هر تنی سازگار نیست و تشریفش بر بالای بعضی ها کوتاه است.

حکایت درد و رنج هجران و حرمان شخصی را بر طاق نسیان می گذارم و قصیده ی وداعیه برایش پیشکش می کنم.

 الوداع فرشته ی مهربانی ها الوداع.

 الوداع چشمه سار صفا و صمیمیت الوداع.

 الوداع سنگ صبورم الوداع.

 الوداع مادر رنج کشیده ام الوداع. 

الوداع ای گل زیبایم الوداع...

این همه از آثار مثبت اندیشی و خوش بینی گفته می شود و می گویند، تا می آییم دل به بهبود اوضاع جهان خوش کنیم و هم نوا با رند شیراز باور کنیم که بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم، خبرهای ناخوش و شوم و سیاه و تباه و پی در پی از اختلاسی جدید و فسادی تازه و معضلی نوین آب سرد بر خوش باوری مان می ریزد و دل سردمان می کند که مپرس!لذا علی رغم میلمان به خود نهیب  می زنیم که نباید زودباور بود پس چنین می سراییم؛

 از هر دری که گفتند جز دهشتم نیفزود      زنهار از این جماعت وین حرص بی نهایت

تحصیل در رشته ی تاریخ هم برای من یکی قوز بالای قوز شده است! هر وقت نقشه های تاریخی ایران را جلویم می گذارم و مطالعه می کنم غمباد می گیرم.

بس که بر اثر بی کفایتی عده ای حاکم نام هی از طول و عرضش کاستند و کاستند تا به شکل گربه ی خسته ی ساکت درآوردند.

سرزمینی که روزگاری نه چندان دورصاحبان آن  بر دریاهای سیاه و مدیترانه و سرخ و خزر و آخال حکم می راندند و ...

دشمنان مرئی از بیرون خوردند و بردند و کاستند و دشمنان نامرئی از درون!

هر کس تیغش از هر جا برید، دریغ نکرد و دریغ نخورد و خورد و برد! اینجا دیگر سر سخن گفتن از رانت خواری و اختلاس و رشوه و پورسانت های معاهدات و قراردادها و نفت خواری و گازخواری و معدن خواری و پست خواری و هست و نیست خواری ندارم!!!

روی سخنم با آنانی است که گویا تونلی از معده ی مبارکشان تا چاه ویل زده اند و سیر شدنی در کار نیست! که روی به خوردن کوه و جنگل و مراتع و منابع طبیعی و مراکز باستانی و موقوفه ها و ...آورده اند و شب و روز در کارند و مردم به غفلت تا آنان بخورند!!!

کوه ها و جنگل ها  و ساحل ها و مراتع و منابع طبیعی روز به روز تراشیده و تراشیده می شوند و از هم پاشیده می شوند و آثار تاریخی و باستانی به یغما و غارت می روند و چه ها و چه ها می شود و دریغ از یک اقدام عملی برای مانع شدن و مجازات عاملان و آمران!!!

مملکت را مانند هندوانه آب تراش کردند و رفت!

با که باید گفت: درد این وطن؟!

وافریادا وافریادا!

ای مسلمانان فغان از دست این دزدان پست!!!

...غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند...

حالا باز اطبای عزیز نسخه ی بی عاری برای ما بپیچند! ولله شدنی نیست...

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در چهارشنبه 1392/07/17 و ساعت 20:9 |

کشتی که به دریای روان می گذرد               می پندارد که نیستان می گذرد 

 ما می گذریم زین جهان در همه حال     می پنداریم که این جهان می گذرد

چهل و شش سال در یک چشم به هم زدن گذشت! چهل و شش سالی که با مادرم زیستم. مادر، واژه ای بی بدیل . نه ، موجودی بی بدیل. وجودی بی بدیل.

هیچ چیز و هیچ کس جای تو را نخواهد گرفت! هیچ چیز جای دعاهای خالصانه ات را پر نخواهد کرد! جای بوسه های گرمت برای ابد در گونه ها و چشمانم خالی خواهد ماند! فرزند یتیمت بوی تو را از هیچ گلستانی نخواهد جست!

آه اکنون چقدر تنها شده ام! تنهایی ای به وسعت هستی!

کلامم قاصر است از توصیف حال دلم! قلمم ناتوان است از وصف مادر! 

سخنم آرایش و زیب ندارد در برابر صفا و زلالی ات! تو اقیانوس مواج مهر و عطوفت بودی و شفقت و وفا و صداقت و...

فرزند ناتوانت را ببخش! بال و پرش شکسته است! از دل و دماغ افتاده است! هاج و واج مانده است! گم شده است!هرچه داشت به یغما رفته است!

آه مادر تمام نوشته هایم را به تو تقدیم می کنم، باشد که ضعف بیانم را جبرانی کرده باشم! آخر از یتیمی دل شکسته بیش از این انتظاری نیست.

ای وای مادرم...

نه باور نمی کنم که از دستت داده ام! آخر تو هیچ وقت تنهایم نمی گذاشتی! این بار اما...

آنا در زبان ترکی یعنی کسی که بیشتر از همه آدم را درک می کند. و راستی آیا کسی بیشتر از تو توان درک کردنم را دارد؟!

ای وای آنام ای وای! ای وای مادرم!

چه می توانم کرد

قطره قطره اشک گرم

کوه کوه آه سرد

یک جهان دریغ و درد

**************

باغ آرزو پژمرد

مرغک گلستان مرد

هر چه بودمان ای دوست

باد بی رحم با خود برد

*************

مانده ایم عجب تنها

بی تو ما و تو بی ما

گشته ای کنون رویا

بی تو ننگ بر دنیا

*************

... چقدر زود تصویرها به تصور بدل می شوند و انسان ها به خاطره!

یکی بود یکی نبود. یکی بود اما وقتی نبود گویی هیچ چیز نبود!

کجا برم این غم؟!

ای وای مادرم

ای وای آنام ای وای...


+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در شنبه 1392/07/13 و ساعت 19:18 |

از بس خبرهای جور واجور احتکار و اختلاس و ارتشا و زدوبند و دوز و کلک و زیرآب زنی و با پنبه سربریدن و سر زیر آب کردن و مهرورزی و شایسته سالاری!!! و... شنیدیم و شنیدیم و شنیدیم و دیدیم و...

دچار انواع افسردگی و افشردگی و دل مردگی و خود خوردگی و... شدیم!!! جمعی از اطباء حاذق صلاح کار در آن دیدند که مدتی مدید خود را با داروی بی عاری و بی تفاوتی درمان کنیم و کاری به کار هیچ کس نداشته باشیم، تا هم خود رنگ و روی آسایش ببینیم و هم مهرورزان عزیز و دست پاک از دستمان آسوده شوند.

فلذا تجویز طبیبان مشفق به کار می بندیم  و پای در دامن عزلت می کشیم و زبان بریده و صم بکم و قلم غلاف کرده در گوشه ی تنهایی خویش می نشینیم و صبر پیش می گیریم تا در فرصت مقتضی دنباله ی کار خویش گیریم، فلذای دیگر با مرحوم شادروان خلدآشیان ادیب الممالک هم داستان شده و از زبان او، زبان حال خود را چنین بیان می کنیم؛

ما را چه که باغ لاله دارد

ما را چه که خسته ناله دارد

ما را چه که گربه می‌کند تخم
ما را چه که گاو می‌‌زند شخم

ما را چه که گوش خر دراز است
ما را چه که چشم گرگ باز است

ما را چه که حمله می‌کند ببر
ما را چه که قطره بارد از ابر

ما را چه که شاخ گاو تیز است
ما را چه که تخمِ قحبه هیز است

ما را چه که میش برّه دارد
ما را چه که اسب کرّه دارد

ما را چه به جنگ روس و ژاپن
یا حمله ی بالُن و دراگُن

ما در غم خویش ناله داریم
کاندوهِ هزار ساله داریم

هستیم چو مرغِ پر شکسته
از تیر قضا نژند و خسته

نه جفت و نه آب و دانه داریم
نه لانه، نه آشیانه داریم

ما شِکوه ز بختِ خویش داریم
زاری به درونِ ریش داریم

ما پشه ی  دامِ عنکبوتیم
باد برهوت بر بروتیم!

چون سگ به هوای استخوانیم
و ز فضله ی سگ مگس پرانیم

بی‌توشه ی  علم و مایه ی  فن
افتاده به گردِ بام و برزن

بی‌خاصیتِ کمال و تقوی
از فضل و هنر کنیم دعوی

انواع هنر به خویش بندیم
بیهوده به ریش خویش خندیم

                                 ادیب الممالک فراهانی

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در سه شنبه 1392/07/02 و ساعت 20:4 |

یکی بود یکی نبود

یکی بود اما انگار نبود. یکی بود اما بود و نبودش یکی بود. یکی بود بودنش، بودن بود. یکی بود اما وقتی نبود آن وقت معلوم بود که کی بود! یکی نبود اما انگار که همیشه بود!

بعضی ها فقط یک اسم هستند! یک نام و عنوان هستند! یک پست و مقام هستند! مبلغی پول و چک و ارز و سکه هستند! پوچ و توخالی! مثل یک حباب! نه حتی کمتر از یک حباب!

بعضی ها تا هستند به چشم می آیند، اما وقتی نیستند گویی هیچ وقت نبوده اند! بعضی ها تا هستند به چشم نمی آیند اما به محض اینکه رفتند، جای خالی شان برای همیشه احساس می شود...

نمی دانم هر کسی برای بودن ملاک و معیاری دارد. بعضی ها بودنشان در پست ها و عناوینشان است، وقتی هم از دستشان بدهند گویی از درون تهی می شوند. احساس پوچی می کنند! حق هم دارند، چون غیر از عنوان و مقام ظاهری شان چیزی ندارند. بعضی ها به ظاهر چیزی ندارند اما در واقع همه چیز دارند! پول و پله و پست و مقام و عنوان ندارند، اما دلشان به وسعت دریاست! سینه شان به فراخی دشت است! چشمشان به سیری عنقاست! نگاهشان به بیکرانی کهکشان هاست! شور و شیدایی و وجد و سرورشان به بی منتهایی اندیشه ی خداست...

در چند ماه گذشته شاهد پر کشیدن عزیزان بسیاری بوده ام؛ دکتر احمد محدث، دکتر بهمن سرکاراتی، دکتر رضا انزابی نژاد، دکتر حسن حبیبی و...از اقوام و خویشان و آشنایان...

با هر کدام از این عزیزان نسبتی داشته ام، شاگردشان بوده ام، نسبت روحی و فکری داشته ام، قوم و خویش بوده ام، و هر کدام در عرصه ی فکر و ادب و اندیشه برای خود یلی بوده اند، مرگشان نیز بسیاری را متاثر کرده است...

در این میان سخن از کسی می گویم که عمری به فرهنگ و ادب مردم خدمت کرد، بی آنکه قدرش شناخته شود! بی آنکه خودش دغدغه ی قدرشناسی از طرف کسی را داشته باشد! عمر نسبتا کوتاه خود را با کتاب به سر برد! جوانی اش را به راه کتاب سپری کرد! به ظاهر دست فروشی بیش نبود! اما بسیار فراتر از آن چه می نمود بود! از بس قوطی کتاب های سنگین جا به جا کرد به دیسک کمر مبتلا شد اما خم به ابرو نیاورد! به رغم سواد کلاسیک کمش کتاب شناسی خبره شده بود و دوای درد هر کسی را از نگاه و کلامش می فهمید! و چه با شوق و ذوق از کتاب های تازه یافته اش با مشتری یان همیشگی اش می گفت! هر کتاب نایابی برای او یافتنی بود! کافی بود نام کتاب و نویسنده را برایش بگویی!!!

اکنون او در میان ما نیست! به قول شهریار بزرگ؛ افسوس قضا ووردی خزان اولدی باهاری!

او کسی نبود جز شادروان اکبر فرتوت. کسی که عمر و جوانی اش را در راه کتاب و فرهنگ و اندیشه گذاشت، بی آنکه ادعایی داشته باشد و بی آنکه قدرش شناخته شود! افسوس که همه او را فقط به عنوان یک دست فروش می شناختند! دست فروشی که به تنهایی بیش از تمام کتاب فروش های شهر کتاب به دست علاقمندان رساند! به ضرس قاطع می توان گفت: اکنون در شهر ما کتابخانه ای نیست که وامدار کتاب های او نباشد و از کتاب های آن دست فروش عزیز در قفسه هایش نباشد...

یکی بود اما وقتی نبود...  

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در یکشنبه 1392/06/24 و ساعت 19:22 |

آخرین چاووش 

سال هاست که صدای چاووش خاموش شده است. سال هاست که دیگر کوچه پس کوچه های تنگ و باریک روستا چهره  نورانی چاووش را از خاطر برده است. سال هاست که صدای موزون و آهسته ی سم ضربه های اسب حنایی چاووش از خاطره ی کوچه ی سنگ فرش رخت بربسته است.

فقط پیران ده خاطرات مبهم و گم شده ای از نواهای دل نشین چاووش را به یاد می آورند؛ هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله، هر که دارد سر همراهی ما بسم الله...

اسب یال افشان چاووش با چه شور و شعفی سوارش را راه می برد! گویی دم به دم او داده و مفهوم کلماتش را می فهمد! چه راز و رمزی بوده است در صدای چاووش که بی اختیار اشک از دیدگان شنوندگان نوایش جاری می ساخت! چه خلوصی داشت واژگانش که دل های چونان سنگ خارا را به سان موم نرم می ساخت؟! چه حزنی موج می زده است درابیات ساده ی اشعارش؟! زلالی جاری که هیچ آلایشی را تاب ایستادگی در برابرش نبود...وچاووش خود با متانت تمام اشک می ریخت وبا چنان شور و شیدایی از جوانمردی و دلاوری پیر و مراد و جدش سخن می گفت که گویی خود شاهد آن حماسه ی عظیم بوده است!

چهل و پنج بار مرارت های را ه های پرپیچ و خم و گریوه های خطرناک پرحرامی را بر خود هموار کرده و کاروانیان را به سلامت به سرمنزل مقصود رسانده بود و هیچ گاه خم به ابرو نیاورده بود...

پاداش خدمت صادقانه اش شمشیر لزگی آبگون جواهرنشانی بود که موزه دار موزه ی آستان جوانمرد کربلا ابوالفضل (ع) به پاس قدردانی از جانفشانی هایش داده بود.

حرامیان از خوف نامش برخود می لرزیدند و از ملاذهای خود بیرون نمی آمدند و اگر می آمدند جز یک سرنوشت نداشتند، هلاکت و نابودی!

نام میریحیی ترکه نامی آشنا برای دوست و دشمن بود! دوستان را مایه ی راحت و دشمنان و حرامیان را مایه ی هلاکت بود!

اما این یل دلاور و بی باک اهل دعوی وادعا نبود، تنها خود را غلام ابوالفضل جوانمرد می دانست و به این غلامی افتخار می کرد...

اکنون سال هاست که صدای چاووش و سم ضربه های ملایم اسب حنایی اش بر سنگ فرش کوچه های باریک روستا خاموش شده است...

کوچه های تنگ و باریک روستا  با خاطرات چاووش وارسته  آخرین نفس های خود را می کشد و تصویر مردی بلندقامت و استوار با ریشی انبوه وچهره ای گلگون را به یاد می آورد که نوای محزونش مظلومیت انسان را به بلندای تاریخ فریاد می زند بی آنکه حتی صدایش بلند شود!!!

چاووشی که اشک می ریزد اما نه از سر ضعف و زبونی بلکه از سرشور و شیدایی و دل دادگی و دلداری...

سال هاست که...

+ نوشته شده توسط میرحسین دلدار بناب در سه شنبه 1392/06/19 و ساعت 20:29 |