اندیشه
فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری،طنز 
قالب وبلاگ

بوقلمون صفتم. نان به نرخ روز خور هستم. هزار چهره ام. دمدمی مزاجم. هرهری مذهبم. از حزب بادم. دست شیطان را از پشت بسته ام. بادمجان دور قاب چینم. سبزی پاک کن هستم. مجیز همه را می گویم. مداهنه می کنم. کرم . کورم. وجدان بی وجدان. دست از سرم بردار. چی می خوای از جون من! کشتی منو. سکته ام دادی . مخم را پوکوندی. رهایم کن.

اگه من نخوام مثل تو باشم کی رو باید ببینم؟ خیر سرت کدام قله ها را فتح کردی که ما نکردیم. وجدان کاری،وجدان کاری. شرافت انسانی،شرافت انسانی. اخلاق. مردانگی. مرام. فتوت. مروت. عیاری. منش. معنا. هنر. ذوق. عرفان. تفکر. اندیشه. فهم. شعور. صداقت. صفا. بسه بابا ذله ام کردی. این حرفا دیگه کهنه شده. دوره ی این حرفا خیلی وقته گذشته.یه جا و درهم کیلویی چند؟

بابا خیالات را رها کن. زندگی که شوخی بردار نیست! دن کیشوت بازی را بذار کنار.خیال باف. رویایی. موهومات چی. به خودت بیا. قطار رفت. جا ماندی. ببین از تو کوچک تر ها کجاهایند و تو کجا؟!

پیر شدی و هنوز دست از خیالات بر نداشتی. باز خدا پدر مرحومت را بیامرزد که این خانه ی گلنگی را برایت ارث گذاشت و در بدر نشدی...

از لای این کتاب ها بیرون بیا. حرفای خوب خوب مال کتاب هاست. حافظ هم باشی مولانا هم باشی کسی برایت تره خورد نمی کند. دوره ی مراد و مرید بازی خیلی وقته گذشته. الکی خوش! الان حرمت یک فوتبالیست از هزار و یک شاعر و هنرمند و عارف و فیلسوف و نویسنده و...بیشتره...

بازهم بگم... صد سال سیاه نمی خواهم امثال شماها باشم. دست از سر کچلم بردار. تو را به خیر و مرا به سلامت. فقط بلدند موعظه کنند. هر وقت کم می آورند شعر تحویل آدم می دهند؛ انسانم آرزوست انسانم آرزوست. ما را داخل آدم حساب نمی کنند. هی به من می گوید؛ سست عنصر سست عنصر. سست عنصر خودت و امثال خودتند که ما را آنگونه دیده اند. بترکه چشم حسود. خلایق هرچه لایق. برو بمیر. مالیخولیایی. مردکه ی دبنگ. زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست. الهی که گرز رستم بخورد به کمرت. انگار از دماغ فیل افتاده. از خود راضی روانی...

آره بوقلمون صفتم اما برای خودم کسی هستم. تو کی هستی؟! مرده شور آن فضل و هنر و ذوق و کمالاتت را ببرد که صنار نمی ارزد. علم و عرفانت را ببر پیش بقال محله و دوغ بگیر. سوادت تو سرت بخورد که یه پول سیاه هم نمی ارزد...

گیرم هزارتا هم کتاب خوندی. کیه که برای امثال تو ارزش قائل بشه؟ مردم عقلشان به چشمشان است عمو. کجای کاری؟

نه نه هزار سال سیاه نمی خواهم مثل تو باشم. برو غازت را بچرون. خیالاتی بدبخت... بر در میکده رندان قلندر باشند/ که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی... چه غلط ها! با این حرف های گنده تر از دهنش...   

[ سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ ] [ 20:6 ] [ میرحسین دلدار بناب ]


یکی می گوید؛آخه تو سر پیازی یا ته پیاز؟به تو چه روزنامه و مطبوعات وظیفه اش چیست و چه کار باید بکند یا نکند؟ آن یکی می گوید؛مثل اینکه تنت می خارد و کله ات بوی قورمه سبزی می دهد! تو را سنه نه که هر روز یک دانشگاه جدید سبز می شود و یک عده مدرک های آن چنانی می گیرند و فاتحه ی علم خوانده است و سواد مردم ته کشیده و ال شده و بل شده؟! دیگری می گوید؛خوشی زده زیر دلت که پا از گلیم خودت درازتر می کنی و حرف های گنده تر از دهانت می زنی. بیچاره از تو بزرگ تر هایش کجاها را فتح کرده اند که تو بخواهی بکنی! و آن دیگری مثلا از روی دل سوزی سری تکان می دهد و می گوید؛ از قدیم و ندیم گفته اند: سری را که درد نمی کند چرا باید دستمال بست؟!به تو چه مربوط است که یک عده یک شبه ره صد ساله می روند و ککشان هم نمی گزد و کسی هم کاری به کارشان ندارد تو اگر هنر کنی دو دستی کلاه خودت را بچسب تا باد نبرد! و آن دیگری دیگری می گوید؛بابام جان رفتی یک شهر و دیدی همه ی مردم آن جا کورند تو هم خودت را به کوری بزن! جد اندر جدمان گفته اند: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!

از همه جالب تر توصیه ی یکی از آشنایان است که می گوید؛ حیف از آن قلم که تو داری! اگر من صدیک قلم تو را داشتم الآن برای خودم کسی بودم...عمو قدر قلم خودت را بدان و کاری نکن که چوب تو آستینت بکنند و...

واقعا تو کار خودم مانده ام! با این اوصاف چه می توانم بکنم؟ آیا می شود قلم را از صراط مستقیم منحرف کرد؟!!! قلمی که حضرت حق به آن و به چیزهایی که می نویسد قسم خورده است. عجب بار سنگینی! نه آسمان را توان برداشتنش است نه کوه و دریا و بیابان را!!!

زبان حال من زبان حال آن رند دل سوخته است که می گفت: نه در مسجد دهندم ره که رندی / نه در میخانه کاین خمار خام است / میان مسجد و میخانه راهیست / غریبم عاشقم این ره کدام است؟ /...

[ جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۱ ] [ 14:30 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد     آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد  (حافظ)

 انسان از بدو خلقت به دنبال یاد گرفتن و ارتقاء سطح زندگی خود بوده است و این خصیصه یکی از عوامل بسیار مهم پیشرفت های بشری محسوب می شود.

انسان های اولیه بسیاری از نادانسته های خود را از حیوانات آموخته است و اتفاقا دانشمندان هم از ذکر این فقره ابایی ندارند.

 آنچه مسلم است اینکه افراد بشر و جوامع انسانی همیشه در فکر ارتقاء سطح زندگی خود از راه های گوناگون بوده است! وگاه به تبادل فرهنگی و فکری پرداخته و گاه از همدیگر تقلید کرده اند.اگر چه در خصوص تقلید مولانای بزرگ دیدگاه متفاوتی ارائه می کند آن جا که می فرماید؛  خلق را تقلیدشان برباد داد    ای دو صد لعنت بر این تقلید باد    البته در این فقره مسلما مولانا را نظر بر تقلید از غرب بوده است و الا در امور خیر تقلید نه تنها بد نیست بلکه خوب و ضروری هم هست.

جامعه ی ایرانی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و بسیاری از اسباب و ابزار و آلات پیشرفت را از جوامع دیگر-خصوصا غرب لعین - اخذ نموده است و در بسیاری از موارد از آنان هم فراتر رفته است! و بازدهی و بهره وری را به حد اعلا رسانده است.

مثلا پس از انقلاب مشروطه پارلمان را از غرب گرفته و به نفع خود مصادره به مطلوب کرده و آن را ارتقاء داده و به ابزاری چند منظوره تبدیلش کرده است به طوری که غربی ها از هزار یک این کارکردها هم خبر ندارند، کافی است شخصی به لطایف الحیل یک بار هم که شده با رأی مردم داخل پارلمان شود در اولین قدم به محض ورود تبدیل به رجل سیاسی می شود و از مزایای آن برخوردار می شود، در قدم بعدی وارد فراکسیونی می شود و از مزایای حضور در آن فراکسیون بهره مند می شود، در قدم بعدی پس از اندوختن مبلغی تجربه به فکر تغییر قوانین مغایر با منافع حزبی و جناحی و شخصی خود می افتد،در قدم های بعدی شیوه های در تنگنا قرار دادن حریفان و رقیبان را به تجربیات خود می افزاید و در گام های بعد خط و نشان کشیدن بر وزرا و اخذ پست های مهم اداری و...برای خویشاوندان درجه یک و دو و سه و...و در گام های بعد و دوره های بعدتر وضعیت کاملا مشخص و معلوم است و آن حضرت برای خود یلی شده است و سری میان سرها درآورده است و کسی هم جرأت پیدا نمی کند که بپرسد چگونه این جناب که شجره نامه ی طیبه اش دست همه است و تا دیروز برای اخذ چند رأی ناقابل هزار نوع ترفند بکار می بست و وعده و وعید می داد و پیک می فرستاد و قربان شدقه می رفت و...حالا که خرش از پل گذشته و دیگر اعتنا به احدی نمی کند چطور توانسته یک شبه ره صد ساله برود و...! بااین اوصاف بعضی ها خیال می کنند غربی ها از ماها مترقی ترند، زهی خیال باطل!

ایضا در خصوص اخذ احزاب از غرب هم،باز کفه به نفع فراست مردم ما سنگینی می کند. به این معنی که اصولا فلسفه ی وجودی احزاب در غرب مهار قدرت و نقد و نظارت بر کار دولت و دولت مردان است و افراد حزب بر اساس اصول و اساس نامه ی حزبی با هم تعامل می کنند و عضویت در هر حزبی تابع شرایط خاصی است و احزاب در کنار منافع خودشان ،به منافع ملی نیز می اندیشند و فصلی و دوره ای و مقطعی نیستند!

اما در کشور ما این همه دنگ و فنگ لازم نیست و تشکیل حزب به فوتی بند است و یک شبه می شود حزبی اعلان موجودیت بکند و به محض رسیدن به مطامع خود و به عبارتی گذشتن خر از پل دیگر نه اصول و اساس نامه کارکرد دارد نه منافع ملی و نه...ونه کاری به نظارت ارباب قدرت دارند...و جالب تر از همه اینکه حزب خودش می شود حقوق بگیر دولت! این هم از شیوه های ارتقاء احزاب و گسترش کارکرد آن!

در فقره ی جراید و مطبوعات و رسانه های جمعی نیز کار به منوالی است که ذکرش رفت. از زمان مرحوم میرزا صالح شیرازی با آن کاغذ اخبارش که از غرب تحفه آورد،جراید شدند از بهترین سکوهای پرش و پرتاب افراد و گروه ها و ...به سوی ترقیات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و ...

اگر چه در غرب رسانه ها را رکن چهارم به حساب می آورند اما در مملکت ما کارکرد رسانه به مراتب بالاتر از آن است که در مخیله ی کسی بگنجد.حتی در زمان شخص شخیصی مثل امیر کبیر روزنامه را دولتی کردند تا هزینه اش بر کسی تحمیل نشود!!! و هر گاه لازم شد خود دولت خودش را نقد بکند تا کسی متحمل زحمت و مشقت نشود و بر اصحاب جراید در اقصی نقاط دنیا معلوم شود که؛صلاح مملکت خویش خسروان دانند و گدایان گوشه نشین نباید که بخروشند! هر چند چنانکه در همه ی کارها استثناهایی وجود دارد در این فقره هم باید چند عدد از جراید مانند؛اختر و قانون و ملا نصرالدین و ...را استثنا کرد و عدم ترقی صاحبان آن ها را به حساب سادگی و صداقت کودکانه شان گذاشت و الا جراید خود از کبار اسباب ترقی و پیشرفت در هرمملکتی می باشد که در کشور ما هم بعضی ها به راز و رمز آن پی برده و در ارتقاء روز افزون آن کوشیده اند!

در بحث آوردن دانشگاه و دارالفنون هم رویه به همان منوال است. یعنی دانشگاه آورده شد و در اندک زمانی به مراتبی دست یافت که در غرب از دوره ی رنسانس به این طرف به آن پیشرفت نایل نشده بود.مثلا در غرب برای طی مدارج علمی بالا باید سالیان سال زحمت کشید و استخوان فرسود و دود چراغ خورد،آن هم آیا بشود یا نشود! اما در کشور ما کافی است کسی وارد دانشگاه شود چرا که همه ی این مراحل بطور خودکار انجام خواهد یافت و با مختصر سفارشی هم واحدهای درسی پاس خواهد شد و هم مدرک اخذ خواهد شد و داشتن همان مدرک کافی است که انسان را به جاهای بلند برساند بی آنکه کسی بپرسد از کجا و چگونه آورده ای؟!!!

اما در غرب تنها داشتن مدرک کافی نیست و باید در کنار داشتن آن، درک و تخصص و علم کافی هم داشته باشی!!! دیگر اینکه در کشور ما بسته به نیاز اقتصادی و تصمیم یک عده ی معدود می توان در آن واحد دانشگاهی تأسیس کرد و عده ای را در آن داخل کرد و فورا ارتقاء علمی اش داد در حالی که این کار به هیچ وجه از غربی ها بر نمی آید. با مختصر دقتی می توان فهمید که ما چه خدمتی به علم انجام داده ایم و قافله ی علم چقدر خوب ساربانی کرده ایم!

در مورد وارد کردن ماشین و تبعات آن هم سخن زیاد است و مختصرا اینکه در غرب به ازای افزایش سرانه ی ماشین،خیابان ها و فضاهای سبز را افزایش می دهند و از این رهگذر متحمل هزینه های زیادی می شوند در حالی که در کشور ما هر چقدر ماشین افزایش پیدا کند ریالی برای دولت هزینه در بر ندارد و بر اثر کاردانی اولیای امور پس از آنک خیابان ها به حد اشباع رسید و جای سوزن انداز نبود در قدم اول خیابان یک طرفه می شود و در قدم بعدی طرح زوج و فرد اجرا می شود و چون برای افزایش سرانه ی فضای سبز کاری نمی شود کرد و هزینه بر است لذا در زمانی که آلودگی هوا به حد هشدار می رسد اقدام به تعطیل مدارس و ادارات دولتی می کنند که هم آلودگی هوا کاهش یابد و هم کارمندان به جان اولیای امور دعا کنند. این هم با یک تیر چند نشان زدن!!! حالا انصاف دهید این همه ابتکار و ابداع و خلاقیت و مدیریت در مدیران کدام کشور غربی جمع شده است ها؟ 

البته چنانکه بر اصحاب فهم و کمال مبرهن است ترقی وجوه مختلف دارد و ما از عهده ی بر شمردن همه ی آن فقرات بر نمی آییم لذا به مختصر مواردی خلاصه وار اشاره کرده و می گذریم که از قدیم گفته اند؛آسان گذران کار جهان گذران را. اما خیلی ها از کاه کوه می سازند و دم به ساعت سنگ غرب و غربی ها را به سینه می زنند و آنان را مظهر و الگوی پیشرفت و ترفی می شمارند و حال آنکه اگر کمی انصاف داشته باشند و به دقت دور و اطراف خود را نگاه کنند خواهند دید که غرب و غربی ها به هیچ وجه من الوجوه از لحاظ پیشرفت با ماها قابل قیاس نیستند.علاوه بر مواردی که پیشتر گفته آمد در امور روزمره نیز هم وطنان ما گوی سبقت از غرب و غربی ها ربوده اند، فی المثل یک تولید کتتده و کارخانه دار و سرمایه دار غربی با سیستم های پیشرفته ی انفورماتیک و رایانه ای و با محاسبات دقیق که به طور خودکار از لحظه ی شروع فعالیت تا رسیدن به دست مصرف کننده و مبادی صدور و ...همه ی هزینه ها و مالیات و سودش محاسبه می شود به اندازه ی یک بقال سرمحله ی ایرانی سود کسب نمی کند،چنانکه پس از گذشت سالیان سال آن کارخانه دار یا سرمایه دار غربی گاه دچار ورشکستگی هم می شود لیکن بقال ایرانی در کم ترین زمان خود را به سطح کارخانه دار و صادر کننده و وارد کننده ارتقاء می دهد و یک هزارم آن غربی فلک زده هم مالیات و عوارض گمرکی پرداخت نمی کند. در عوض غربی ها به بهانه ی اینکه قشر فرهنگی و اهل هنر و فکر و ذوق کار تولید فکر انجام می دهند آنان را از پرداخت مالیات معاف می کنند و حقوق بالاتر از حقوق یک پزشک و یک نماینده ی مجلس و ...به آنان پرداخت می کنند در حالی که اولیاء امور در مملکت ما خوب فهمیده اند که یک معلم ویک نفر اهل فکر و ذوق و هنر مصرف کننده ای بیش نیست، لذا قبل از پرداخت حقوق ماهیانه شان مالیات حقوقشان نقدا کسر و چندرغاز بقیه را محترمانه پرداخت می کنند.

برای اینکه بحث ترقی به درازا نکشد با یک مثال ملموس دیگر به سر انجام رسانده می شود هر چند این این رشته سر دراز دارد!

در اکثر کشورهای دنیا قیمت کالاها اعم از اساسی و غیر اساسی به ندرت بیش از سالی یک بار افزایش و به عبارتی ارتقاء می یابد و آن هم در شرایط خاص و با نظارت دقیق نهادهای نظارتی و اولیای امور و ...به طوری که هیچکس از ناحیه ی آن تغییرات دچار خسران و اضطراب و استرس نمی شود و اصحاب تجارت و داد و ستد هم فقط به فکر پر کردن جیب خود نیستند و منافع مصرف کننده را نیز در نظر می گیرند،لذا نمی توانند در عرض چندین و چند سال به اندازه ی یک هفته ی کاسبان ایرانی سود کسب بکنند و پیشرفت کنند! چرا که اصحاب تجارت و داد و ستد و دلالان در کشور ما برای خود کسی هستند و کسی جرات گفتن اینکه بالای چشمتان ابروست را ندارد،لذا سر به این مقولات فرو نمی آورند_تبارک الله از این فتنه ها که در سرشان هست _ به این سبب نه تنها سالی یک بار قیمت ها را ارتقاء می دهند بلکه ماهی یک بار و هفته ای یک بار و گاه روزی یک بار و گاه ...حالا باز یک عده بگویند سرعت ترقی در کشور ما کمتر از سایر کشورهاست!!! عجب بی انصاف هایی ی ی ی ی ی

[ شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۸ ] [ 10:43 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
در کتاب مستطاب لطایف الطوایف مولانا ابن الوقت دقیقی چنین آمده است که در روزگاران بسیار دور طبیبی حاذق زندگی می کرد که در درمان بیماری های نادر گوی سبقت از بقراط ربوده بود و در طبابت و معالجت بیماری های لاعلاج مسیح روزگار خویش بود.الا اینکه هر گاه اوقاتش از دست ابنای روزگار تلخ می شد بنای ناسازگاری می گذاشت و هر بیماری که به وی مراجعه می کرد یک حرف می شنید. "بادی است  عارضی، چیزی نیست بزودی رفع می شود" و بسیاری از بیماران بر اثر اعتماد بر قول طبیب بیماری خود را جدی نگرفته و رخت به دار بقا می کشیدند!

اکنون اگر چه قرن ها از آن روزگار سپری شده است اما بعضی ها دقیقا به شیوه ی آن طبیب حاذق سلوک می کنند و خود را از تک و تا نمی اندازند و نشان به این نشان که وقتی بعضی از اصحاب رسانه و جراید از بعضی از آن هاسوال می کنند چرا اوضاع اقتصاد این گونه است و وضع بازار قمر در عقرب است و قیمت ها سرسام آور بالا رفته و سر به فلک کشیده و مبلغی از فلک هم افزون تر شده است و... چرا کسی به فکر سر و سامان دادن به وضع معیشتی قشر آسیب پذیر و زیر خط فقر ـ حقوق بگیران دولت و کارگران و شرکتی ها ـ نیست! و چرا ... یک حرف می شنوند" چیزی نیست مختصر حبابی است که توسط برخی از اخلال گران اقتصادی ـ حباب سازان ـ ایجاد شده و به زودی رفع می شود "اما حباب چه عرض کنم که صد رحمت به تیوب و لاستیک و تایر های تیوب لس! گویی این حباب ها تا دمار از روزگار مردم نکشند و  خلق الله را تباه نکنند خیال ترکیدن ندارند! به هر حال اگر داستان حباب ها این اندازه جدی است، معقول تر آن است که کمی از این حباب ها در فیش حقوقی مستمری بگیران دست از همه جا کوتاه،دمیده شود تا به مدد آن دم مسیحایی اوضاعشان کمی تا قسمتی بهبود یابد.

یکی از شهروندان می گفت:بهترین راهکار آن است که چند نفر از اخلال گران اقتصادی را در ملاءعام به دار مجازات بیاویزند تا هم حباب ها بترکد و هم حساب کار دست کسانی بیاید که در فکر فروختن خانه و کاشانه و اموال غیر منقول خود و تبدیل آن به ارز و سکه و ازاین فقرات هستندکه خود از فقره ی حباب سازی محسوب می شود و...یک نفر دیگر از شهروندان که گویی خودش تازه دست به کار ذخیره ی سکه و ارز شده بود با ناراحتی گفت:عزیزم شما مثل اینکه ملتفت نیستی که در ممالک مترقی دنیا خیلی وقت پیش ها مجازات اعدام لغو شده است و تجارت آزاد است و در تمام شئون زندگی مردم آزادی وجود دارد و سرمایه دار امنیت مالی و جانی دارد و... لذا این همه پیشرفت کرده اند و...

 وقتی دیدم بحث به جاهای باریک کشیده می شود و ممکن است به زدوخورد بینجامد و آن وقت خر بیار و باقالی بار کن گفتم: عزیزم ایرانی ها حتی قبل از اروپایی ها و آمریکایی ها با مجازات اعدام مخالف بودند! ودر عمل این مباحث را به اثبات رسانده اند مثلا شما مقایسه کنید انقلاب مشروطه ی فرانسه و ایران را ! فرانسوی ها با این همه ادعاهایی که دارند کوچک ترین فرصتی به لویی شانزدهم ندادند تا مختصر اشتباهات خود را جبران کند و سر آن بیچاره را به همراه همسرش ماری آنتوانت با گیوتین! از تن جدا کردند اما در جریان استبداد صغیر که جناب محمد علی شاه نمایندگان مردم و مجلس را به توپ بست و مشروطه را بر انداخت و هزار جنایت بی نظیر کرد ، بعد از فتح تهران نه تنها کسی نگفت جناب دیکتاتور بالا ی چشمت ابروست که با سلام و صلوات فرستادند در  روسیه گردش کند و سالیانه یک صد هزار تومان هم از بودجه ی مملکت برایش حقوق تعیین کردند - البته با حساب امروز و احتساب تورم 27در صدی اعلام شده توسط بانک مرکزی!!! یقینا از میلیارد تومن هم می بایست بیشتر بوده باشد الله اعلم بالصواب _ تا بخورد و خوش بگذراند و به ریش مردم قدر شناس خود بخندد. از آن جالب تر اینکه بی توجه به پند پدران خود که "گرگ زاده عاقبت گرگ شود"فرزند همان پدر را به جایش به شاهی نشاندند ـ البته چون آن زمان کسی بلد نبود پادشاهی بکند و قحط الرجال بود ناگزیر به آن کار شدند ـ در فقره ی آزادی هم کشور ما باز بسیار پیشرو تر از آن هاست، فی المثل اگر در یکی از کشورهای غربی بازرگانی مالیات ندهد یا فروشنده ای جنسی را کمی گران تر از میزان معقول بفروشد یا اگر کارخانه داری تاریخ جنس های تاریخ مصرف گذشته را دست کاری کند وبه مردم بفروشد پدر ش را جلوی چشمش می آورند و کاری می کنند که مرغان آسمان به حالش گریه کنند و هر اولوالابصاری از فکر انجام چنان کارهایی به کلی منصرف شود اما در کشور ما آن اندازه آزادی وجود دارد که هر بازرگان و و اردکننده ای می تواند به راحتی با توصیه نامه ی کوچکی سالیان سال مالیات پرداخت نکند یا ایضا در مقوله ی گران فروشی آن اندازه آزادی وجود دارد که شما اگر همه ی شهر که سهل است اگر همه ی کشور را هم بگردید نمی توانید جنس و کالای واحدی را با یک قیمت واحد پیدا کنید ایضا  در فقره ی تغییر تاریخ انقضای اجناس هم آن اندازه آزادی وجود دارد که هر کس بنا به میل و سلیقه ی شخصی خود می تواند هر جنس و کالای تاریخ مصرف گذشته ای را تغییر تاریخ دهد و از نو به چرخه ی مصرف باز گرداند و بهره وری را به حد اعلا برساند و کسی نگوید این چرا و آن چرا؟ حالا یک عده غرب زده ی بی همه چیز،مرغ همسایه را غاز ببینند و هی بگویند اروپایی ها از ما پیشرفته تر هستند و آزادی دارند و اله اند و بئله اند!!!اگر بنا به مقایسه ی نقاط ضعف فرنگی ها با خودمان باشد مثنوی هفت من کاغذ می شود و به اطاله ی کلام منجر می شود و آنچه روشن و مبرهن تر از آفتاب است اینکه مطمئنا غربی ها در بسیاری از مسائل تا قرن ها به پای ما نخواهند رسید می پرسید چگونه؟ یک فقره را ذکر می کنم و تصدیع نمی دهم . بعضی از آگاهان اقتصادی می گویند هنوز در طول تاریخ اقتصاد جهان اختلاسی به بزرگی سه هزار میلیارد دیده نشده است! پس از این بابت هم می توان امیدوار بود که تا سالیان دراز رکورد در دست خودمان خواهد بود و اروپایی ها به گرد ما هم نخواهند رسید!!! حالا یک عده هی بگویند...

[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ ] [ 15:56 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم معلم دل سوخته ای داشتم که احساسات درونی خود را با شعر بیان می کرد. یعنی وقتی می دید که جملات معمولی نمی تواند حق مطلب را ادا بکند دست به دامن شعر می شد و شگفتا که چه ترفند استادانه ای!

   هر سخنی هم که در دل خام ماها اثر نمی کرد اشعار ناب و کم نظیری که به نقد جوانی اش خریده بود البته که بر دل هایمان کارگر و تاثیر گذار بود. بعضی وقت ها یک مرتبه خواندن اشعار کافی بود که آن ها را حفظ کنم اما گاهی هم لازم می شد که بعضی ها را یادداشت کنم .در این گونه موارد از استاد می خواستم که بار دیگر شعر مورد نظر را بخواند تا یادداشت بکنم و استاد با رضایتی پنهان شعر را قرائت می کرد.

  روزی از روزها در انتقاد از اوضاع بد روزگار و بوقلمون صفتی بعضی از ابن الوقت ها چند بیتی خواندند که به محض شنیدن در خاطرم نقش بست و نمی دانم چرا بعد از گذشت سالیان سال امروز در ذهنم تداعی می شود؛

وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هردو؟        مصیبت از مسلمان هاست یا از کفار یا هر دو؟

همه داد وطن خواهی زنند اما من نمی دانم        وطن خواهی به گفتار است یا کردار یا هردو!

وطن را فتنه ی مسند نشینان داد بر دشمن        و یا این مردم بی دانش بازار یا هردو؟

روایتی هست که هنگام خلافت امام علی(ع) در یکی از محلات مدینه خلخال زنی مسیحی توسط اراذل از پایش کنده شد. وقتی خبر ماجرا به امام رسید بر منبر رفت و با گریه و تاثر در حالی که از فرط ناراحتی به خود می پیچید فرمود: جای آن هست که هر انسان آزاده ای از شنیدن این اتفاق دهشتناک بمیرد! که در جامعه ی اسلامی چنین مصیببتی بر سر یک شهروند می رود که خود را در امان حکومت اسلامی می بیند!

   پریشب وقتی شبکه ی سهند خبر دهشتناک قتل دختری شش ساله در محله ی آناخاتون تبریز را پخش کرد که توسط یک نفر به قتل رسیده بود آن هم به خاطر مقداری ناچیز زیور آلات بچه گانه! های های گریستم. نفسم داشت بند می آمد.در آنی هزاران پرسش از ذهنم خطور کرد.این است اشرف مخلوقات؟!به راستی قافله ی بشری به کدام کجراهه می رود؟انسانیت انسان ها کجاها گم و گور شده است؟عواطف انسان های آزاده کی اینچنین رنگ باخت؟ وای از این سقوط وحشتناک موجود دوپا در چاه ویل اسفل السافلین!!!

آن شب تا صبح نخوابیدم.آن طفل معصوم فرزند من بود.خواهرم بود.برادرزاده یا خواهرزاده ام بود.چه فرقی می کند.پاره ای از پیکر بنی آدم بود! که آزار دیده بود.عزیز دل مادر و پدر بود.

من به نوبه ی خودم حتی خود را در چنین ماجرایی بی تقصیر نمی دانم. چرا که نام انسان را یدک می کشم. حال دیگران چه حسی دارند با خودشان است!من نمی توانم از محنت دیگران بی غم باشم و نام خود را آدمی نهم!

حال پرسش اصلی بر جای خود باقی است.به کدامین گناه کشته شد آن طفل معصوم و بی گناه؟به تاوان کدام گناه ناکرده؟همه داد آدم بودن و انسانیت می زنند اما من نمی دانم انسانیت به گفتار است یا کردار یا هردو!؟

[ سه شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۳ ] [ 21:27 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
شاید برای بعضی ها این پرسش پیش آمده باشد که چرا نویسندگی هنر به حساب می آید یا نویسنده هنرمند شمرده می شود! بسیاری را هم می شناسم که نه تنها نویسندگی را هنر نمی دانند بلکه نوشتن را کاری لغو و بیهوده و نویسنده را شبه دیوانه به حساب می آورند! و شاید هم کمی حق با آنان باشد. با حساب و کتاب های معمولی هیچ وقت با عقل جور در نمی آید که کسی بهترین بخش از زندگی خود را صرف کاری بکند که نه خیر دنیا دارد و نه خیر آخرت! و نه با نوشتن می تواند معاش روزانه اش را تامین کند تا شرمنده ی اهل و عیال نباشد!

یک نویسنده قلم می زند،نه بر کاغذ که بر تخم چشمانش. عرق می ریزد نه عرق جسمی که عرق روحی.شب زنده داری می کند نه بر سجاده که بر محراب فکر و اندیشه.موی سپید می کند نه در آسیاب که در متن زندگی و در کوچه پس کوچه های کتاب های اندیشمندانی از جنس خودش. فکر می کند نه فکر معاش که فکر اصلاح جامعه.می خندد نه برای اینکه دل خوش است بلکه از سر درد. می گرید نه به حال خود که به حال دیگران. می خواهد نه برای خود که برای دیگران. و چه ها که می کند و نمی کند اما نه برای خود که همه را برای دیگران.

شیداست.شوریده است.مجنون است.حیران است.گریان است.خندان است.گریزپاست.خاموش است.طوفانی است.پر از شور و نور و سور است.اندوهگین است.

وجد می آید و با خود می بردش. به پای در می آید و رقصی قلندرانه دارد.بسطی که کسی را راه بدان نیست.

قبض می آید و چنانش می فسرد و می فشرد که هیچ آسیابی با گندم آن نکند که با او می شود! و چه ها که می شود و نمی شود...

باری بگذریم.

حال آیا حق با آنانی نیست که چنین وجودی را نه شبه دیوانه که دیوانه و مجنون کامل شمارند؟!

سخن در هنرمند بودن نویسنده بود. آری نویسنده از جنس هنرمند است آن هم هنرمندی سترگ و بی بدیل!

نویسنده به مدد مشتی کلمات هم آهنگ ساز می کند و هم تابلو رسم می کند و هم تندیس می آفریند و هم فیلم می سازد.

آیا هنری بالاتر از هنر آفریدن می توان سراغ داشت؟ نویسنده آفرینش گر است. خالق است. خلاق است. خلق می کند تنها به مدد مشتی کلمات . کلماتی که در اختیار همه هست! اما آن همه فاقد آن روح آفرینش و خلاقیت هستند و عاری از آن نفخه ی آفرینندگی اند.

با این احوال چه هنری بالاتر از هنر نویسندگی؟!

نویسنده خلیفه ی بر حق خداوند است بر روی زمین و شگفتا مانند خداوند تنها و غریب. سرشار از غربت و تنهایی. تنها مجنون وادی جنون. مبارک باد بر او این تنهایی و غربت.

[ شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۳ ] [ 18:20 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 چند روز قبل برای دیدن یکی از دوستان به اداره ی آموزش و پرورش مرند رفتم . قوچی سنگی در کنار یکی از ستون های بلند ایوان ورودی خود نمایی می کرد . معلوم شد که از مدرسه ی روستای دیزج علیا آورده شده است. صد رحمت به اموات آن مدیر شیر پاک خورده که لااقل با انتقال این قوچ سنگی از داخل گورستان به محوطه ی مدرسه از تاراج یا نابودی آن مانع گردیده است. و دست مدیر آموزش و پرورش مرند مریزاد که علی رغم فشارهای مختلف با قرار دادن آن اثر ارزشمند تاریخی در یکی از پر رفت و آمد ترین مراکز اداری شهر به نوعی جور برادران میراث فرهنگی را نیز می کشد.

از مطلب دور نیفتم،مشغول تماشا و وارسی این اثر ارزشمند بودیم که مدیر آموزش و پرورش- حاج آقا زحمت یار- رسیدند و از بنده خواستند که در مورد قوچ های سنگی مطلبی تهیه کنم تا مختصری از آن در کنار تندیس قوچ سنگی مذکور نصب شود. بنده هم به رسم ادب پذیرفتم و چند روز در منابع و سایت های مختلف به دنبال مطلب به درد بخوری بودم که حاصل بخشی از آن کنکاش ها در ذیل آورده می شود. البته با چند تن از معمرین نیز گفتگوهایی انجام دادم که خلاصه اش را ذکر خواهم کرد.

لازم به ذکر است که تا چند سال پیش در گورستان بناب مرند تعداد زیادی از این قوچ ها موجود بود که همه ی آنها بر اثر بی توجهی مسئولان پر تلاش و زحمت کش میراث فرهنگی دستخوش تاراج شده اند. -به طمع وجود گنجی پنهان در داخلشان !!!-ضمنا تعدادی نیز در گورستان روستاهای النجق و قراجه فیض الله و دیزج حسین بیگ و ...وجود داشت که بنده تا یکی دوسال پیش دیده بودم که امیدوارم تا به حال به یغما نرفته باشند!!!

القصه حاصل مطالعات و مصاحبه های میدانی را می توان در چند موضوع خلاصه کرد که عبارتند از؛ ۱)قدمت قوچ های سنگی به دوران اساطیری ارتباط پیدا می کند و ربطی به آق قویونلوها یا قارا قویونلوها ندارد. ۲)با توجه به اینکه از دوران قدیم قوچ ها توتم و نماد قدرت شمرده می شدند ،وجود آن ها در هر نقطه ای نشان از اهمیت آن محل دارد که نیاز به نیروی مرموزحفاظتی آن ها داشته است.۳)قرار دادن قوچ ها در گورستان ها برای راندن ارواح خبیثه و شیاطین از آن محل ها و حفاظت از ارواح پاک مردگان بوده است.۴) قوچ ها عمدتا روی به شرق و محل طلوع خورشید داشتند که محتملا با کیش مهر پرستی بی ازتباط نمی باشد.۵)در آخرین چهارشنبه ی هر سال مراسمی آیینی در اکثر گورستان ها از جمله گورستان بناب برگزار می شد که عمدتا برای باروری و در امان ماندن از هر نوع بیماری تا سال بعد سه بار از زیر شکم قوچ رد می شدند و پیرترین زن روستا به نام ام کلثوم که بالی صد سال سن داشت با گرفتن مختصر وجهی همه را تبرک می کرد. به وجه دریافتی رسوم گفته می شد. لازم به ذکر است که در این مراسم نیز رد پای احترام به بزرگ ترها را می توان مشاهده کرد. ۶)قوچ نماد قدرت و باروری شمرده می شد که این امر در داستان ها و فولکلور اقوام ترک زبان به وضوح مشهود است به عنوان مثال؛ قوچاق نبی،قوش کور اوغلو یا قوچ ایگید و احتمالا قرار دادن تندیس آن بر روی مزاری،نشان از قدرت بازو و پهلوان بودن شخص صاحب گور می توانست باشد...۷)قدمت قوچ ها را در سر ستون های تخت جمشید به وضوح می توان دید به این معنی که می باید قدرت مرموز قوچ برای هخامنشیان شناخته شده و قابل باور بوده باشد تا در سر ستون ها از آنها استفاده شده باشد.۸) قوچ های سنگی یکی از بی شمار آثار هنری و پیکر تراشی نیاکان ما به حساب تواند آمد که در روزگاران بسیار دور و دراز با دقت و ذوق بسیار تراشیده شده اند و نشان از رشد هنر حجاری در سرزمین باستانی ایران دارد و ...به امید حق تکمله ی مبحث در آینده به اطلاع علاقمندان خواهد رسید.

آن چه در زیر می آید از وبلاگ آراز تکین آقای حمید عطایی شجاعی نقل می شود که به قدر کافی سودمند و دارای ارزش علمی وافی می باشد. باشد که تا دیر نشده است میراث دار خوبی برای فرهنگ غنی خویش باشیم! و مسئولان عزیز نیز کمی به فکر حوزه ی کاری خویش باشند ان شاالله تعالی...

 قوچ های سنگی در روستای قدیمی شجاع

روستای شجاع همراه با دیگر مناطق آذر بایجان مثل تسوج و مراغه و مهاباد و آبادی های جمهوری خود مختار نخجوان واقع درآن طرف رود ارس دارای قوچ های سنگی فراوانی بوده است ، این قوچ های سنگی که قرمز رنگ  و به احتمال زیاد از جنس سنگ های رسوبی اطراف کچی قالاسی بوده با قدمت چندین صد ساله و یا بیشتر تا اوایل انقلاب پا بر جا بودند . این آثاراز دست رفته بسیارقدیمی تا سال 60 در سه نقطه از روستای شجاع  در گورستانهای قدیمی آلی چمنی ، و پارلیجا و نزدیکی سرباز تپه سی به تعداد 12 عدد موجود بود که توسط اهالی و سود جویان منطقه برای ابد نابود و از ذهن ها پاک شدند.

قوچ های سنگی و باورها

در روستای شجاع این قوچ های سنگی  قرمز رنگ  مورد احترام و تقدس نیز بوده است و زمانی که هنوز از بهداشت و واکسن های سرخک و  ..... خبری نبود و بیماری واگیر  سرخک ( قزیلجا ) و سیاه سرفه (قره اسکورمه ) بلای جان کودکان مردم شده بود ، از هر 10 کودک جان 6 کودک را قربانی می گرفت ، قوچ های سنگی پناهگاهی برای دست به دامن شدن مادران گریان شده بود . مادران برای نجات فرزندان خود از کام شیاطین و هیولای سرخک ، فرزندان خود را چندین بار از زیر آن قوچ ها می گذراندند و چند مشت گندمی که با هزاران زحمت به دست آورده بودند نذر قوچ های سنگی می کردند  و معتقد بودند هر دانه ای که توسط پرندگان و جوندگان خورده می شود  سبب بهبودی سرخک و نجات بچه می شود .

قوچ های سنگی آثاري از ذوق و هنر دستان تواناي نياکان ما بودند که با آميزه اي از اعتقادات قومي و نقش و نگارها براي انتقال فرهنگ و هنر و تعیین قلمرو خود اقدام به حجاری ها و تغيير شکل و فرم دادن بر روي سنگ ها شدند .

http://upcity.ir/images/01803749214173904291.jpg

قوچ سنگی در مهاباد

قوچ هاي سنگي در دوره سلجوقي و يا دوره آق قويونلوها به عنوان نماد قدرت و شکست ناپذيري بر سر مزار پهلوانان و جنگ آوران قرار مي گرفتند.

 سرزمين آذربايجان به ویژه کناره های حاصلخیز ارس با تمدن دیرینه خود پر از هزاران هزار يادگارهاي تاريخي منقول و غيرمنقول بوده است ،که مهمترین آنها  آثار سنگي به ويژه قوچ ها ی سنگی و  سنگ قبرها و سنگ نبشته هایی است که یا در دل خاک نهفته و زمان را می طلبد و یا آثاری بودند که مردم سود جو به خیال وجود عتیقه در دل سنگ ، و عده ای نیز با افکار غلط بت پنداری  موجب تخریب و نابودی شده اند.

   قو چ های سنگی در سایر نقاط آذربایجان :

در آذربايجان مجسمه سنگي قوچ جاي پاي بسياري دارد و در بيشتر آبادي‌ها اين مجسمه‌ها ديده مي‌شود چرا كه گوشت لذيذ و تهيه بيشتر لوازم معيشت مثل قاليچه زيبا و لباس‌هاي مناسب و استفاده از پوست آن قوچ را مورد توجه قرار داده است. و براي پدران و نياكان سمبل فراواني و غلبه مي‌باشد. در بيشتر گورستان‌ها مجسمه‌ي قوچ بر سر قبر قهرمانان و پهلوانان گذاشته مي‌شد و نام قهرمانان نيز با قوچ برده مي‌شود مثل قوچ كوراوغلي ، قوچ نبي.

در تسوج جلوي مسجد دلانلو (قره‌داغلو) در مدخل آب چهل پله (قرخ اياق، سردابه) دو مجسمه موجود بود كه گويا امروز يكي از آنها در محل ساختمان شهرداري است. شايد اين مجسمه‌ها از دوران حكومت قره‌قويونلو و يا آق قويونلو مانده و ممكن است ساكنين اين محله كه در آن عهد به تسوج كوچ كرده‌اند آنها را به عنوان سمبل مردانگي و رشادت با خود آورده‌اند. اين قوچ‌ها بين زنان مقدس بوده و زناني كه بي‌فرزند بودند روي آن سوار مي‌شدند و نذر مي‌كردند كه صاحب اولاد شوند. خانم ملک پور افزود: جنس اين قوچها از نوع سنگهاي رسوبي است که حدود 400 سال قبل در ابعاد يک و نيم در يک متر توسط هنرمندان حجاري شده و پديد آمده است


http://upcity.ir/images/59359044454514627029.jpg


نماد قوچ در هنر شرق و غرب

قوچ(Ram): معاني سمبليك: آرامي، باروري، تحمل، تواضع، خورشيد، دانايي، رام كردن، صلح، محافظت، مولّد حرارت، نيرومندي و وقار مي باشد.

باورهاي قومي و اساطيري: اولين علامت منطقه البروج (ماه فروردين)، از اين رو، سمبل افكار نو و طلوع دوره جديد است. در نشان هاي نجابت خانوادگي، علامت درك يا رهبر مي باشد. در اساطير، ايزدان قوچ برابر با خدايان گاو نر بوده اند

در ايران، نشان امپراطوري ايران، سمبل مردانگي و يكي از ده حيوان در بهشت مسلمانان است. شاخ قوچ نيز نماد آفرينش، شعاع نور، جنگ و خشونت مي باشد.10 قوچ يكي از شكل‌هاي جانوري عمده كه در آنها، خدايان وابسته به زايش و باروري در خاورميانه، يونان، مصر باستان مورد پرستش بود.

تصاوير قوچ از3500ـ3000 پيش از ميلاد، در پرستشگاه مادر، الهة سومري و همچنين ساخته از فلزات گرانبها، در گورهاي سلطنتي در اور ur، حدود2500 پيش از ميلاد، يافت شده است. عصايي سلطنتي با دسته اي به شكل سر قوچ، صفت ويژة انكي Enki (ــــ اِ آ EA)، خداي آب تازه در نزد سومري هاي بود.

مردم بابل اين حيوان را به عنوان كفاره ی گناهان ملت در جشن هاي سال نو نثار مي كردند؛ در مصر باستان، تجسمي از روح. گاهي خدايان چهار عنصر آب (osiris)، آتش (Amen-Ra)، زمين (Qeb)، و هوا (shu) به شكل قوچ ظاهر مي‌شدند. اصل و نصب، رامسس (Rameses)، »بلوس« بود.12 مصر، چندين قوچ ـ خدا داشت، و در هر كدام از آنان داراي پرستشگاه ويژة خود بود. احتمالاً قديمي ترين آنها هاخنوم (khnum) نام داشت. آفريننده اي كه او را با سر قوچ تصوير مي‌كردند و تنديس انسان را بر چرخ كوزه گران مي ساخت. مراسم پرستش او در الفانتين مصر، جايي كه قوچ‌هاي موميايي شده است، شايد اصل و منشايي پيش ـ سلسله اي داشته باشد. هريشاف (Heryshaf) خداي باروري و حاصلخيزي، كه در مصر ميانه مورد پرستش بود يك خداي كهن ديگر با سر قوچ است. شايد نيز اين خدا تاج اوزيرس را بر سر داشته باشد. هر دو شاخ‌هاي او از هر دو سو كشيده بود. رع، خورشيد ـ خدا، به همين صورت نشان داده است. آمون، بالاترين خداي مصري، كاملاً به شكل قوچ بود و به وسيلة شاخ‌هاي متمايل به پايين مشخص مي شد (پس از دوازدهمين سلسله).13 در اساطير يونان، منجي »اوديسه« (odysseus) و »فريكوس« (phtixus) است. حيواني كه در پيشگاه »آتنا« (Athena)، »پوسيدون« (poseidon)، »زئوس« (zeus) قرباني مي شد. در اساطير minoan (مربوط به تمدن باستاني جزيره كرت) قوچ خداي فزوني سال و بز خداي افول سال محسوب مي شد.

كوبله مادر ـ الهه ، در مراسم كريوبوليوم (Criobolium) قرباني مي شود خونش نيروي حياتي و جاوداني مي بخشيد. در آيين هندو مركب »آگني« (Agni) در زبان سانسكريت واژه قوچ به معني شوهر و مرد مي‌باشد.

در هنر شرقي، تصوير قوچ نسبتاً نادر است. يكي از قديمي ترين تنديس هاي شناخته شدة شيوا (سده اول ميلادي)، او را در حال ايستاده با اينكام نشان مي دهد، كه قوچي را به دست گرفته است. گاهي از آن، در ريگ ـ ودا به عنوان مركب آگني ياد مي شود. همراه با بز نر، به عنوان يكي از دوازده شاخه زميني تقويم چيني به كار مي رود و نماد بازنشستگي سعادت آميز است. در منطقه البروج غربي ها، قوچ به صورت برج حمل است كه به صورت قوچي تصوير مي شود.


[ یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۷ ] [ 19:13 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
افراد زیادی جمع شده بودند،هر کسی به حال خودش بود.وابستگان درجه یک متوفی خصوصا همسر و دخترانش بسیاز بی تابی می کردند.

من هم حال خوشی نداشتم! نه که تا حال مرگ کسی را ندیده باشم یا با جنازه ای روبه رو نشده باشم!بلکه به حال زار زاری کنندگان دلم می سوخت چرا که مطمئن بودم به اندازه ی من از فلسفه ی مرگ آگاهی ندارند!حقیقتا زندگانی اگر مرگی به دنبال نداشت اصلا لطفی نداشت.

یاد ایامی خوش که با دوستان صمیمی خود شوخی می کردیم که؛ وقتی شربت شهادت نوشیدی زیر تابوتت را خودم خواهم گرفت و شعار خواهم داد این گل پرپر زکجا آمده   از سفر کرب و بلا آمده...

و چه بسیار عزیزانی را که مشایعت کردیم و آنچه با ما ماند حسرت جدایی بود و سوز بی هم نفسی و واماندگی و مغمومی و بار سنگین زنجیر تعلقات و ...

اما این بار موضوع متفاوت بود. هراس از مرگ را می شد در چشمان خیلی ها مشاهده کرد خصوصا جوانمرگ شدن را. ناگهان این ابیات سعدی در ذهنم جولان گرفت... دیگر در هوای دیگری بودم...سرما بیداد می کرد،هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و قطرات اشک را منجمد می کرد ،مانند روح و احساس منجمد شده ی بسیاری که از روی اجبار در آنجا بودند.بودند و نبودند... 

خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هرکس درود آنچه کشت نماند بجز نام نیکو و زشت
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟ که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دمد بوستان نشینند با یکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند که ننشست با کس که دل بر نکند
چو در خاکدان لحد خفت مرد قیامت بیفشاند از موی گرد
نه چون خواهی آمد به شیراز در سر و تن بشویی ز گرد سفر
پس ای خاکسار گنه عن قریب سفر کرد خواهی به شهری غریب
بران از دو سرچشمه‌ی دیده جوی ور آلایشی داری از خود بشوی

[ شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۹ ] [ 19:18 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

آذربايجان خاستگاه روزنامه نگاري نوين در ايران

تبريز- به گواه تاريخ ،مردم آذربايجان در علم و توسعه حرفه روزنامه نگاري ايران و هدايت افكار عمومي كشورمان به سمت يك زندگي مترقي و اسلامي خدمات ماندگاري را انجام داده اند.

آذربايجان خاستگاه روزنامه نگاري نوين در ايران

به جرات مي توان گفت تاسيس نخستين چاپخانه ايران در حدود سال 1240 هجري قمري در تبريز گام بسيار بزرگي در جهت توسعه فرهنگي و اجتماعي به خصوص روزنامه نگاري ايران داشته است.

انتشار نخستين روزنامه ايران به نام كاغذ اخبار در تهران به وسيله ميرزا صالح شيرازي و با كمك ميرزا جعفر زين العابدين تبريزي يا مراغه اي كسي كه نخستين چاپخانه را در كشور و در تبريز تاسيس كرده بود ، سبب شد تا نام آنان به عنوان بنيانگذاران روزنامه نگاري در ايران شناخته شوند.

در سال 1253 هجري قمري چاپچانه ياد شده به تهران منتقل شد و ميرزا صالح شيرازي با كمك ميرزا جعفر تبريزي نخستين روزنامه ايران را راه اندازي كردند.

در واقع دومين روزنامه ايران نيز پس از انتشار كاغذ اخبار روزنامه 'زارزاريت باهرا'(شعاع روشنايي) نيز در سال 1851 ميلادي مصادف با 1267 هجري قمري توسط مسيونرهاي مسيحي و به مديريت'جوستان پركينز' در اروميه منتشر شد و يك هفته پس از آن نيز روزنامه 'وقايع الاتفاقيه' سومين روزنامه ايران در تهران پا به عرصه وجود گذاشت و بدين ترتيب تبريز در انتشار هر دو روزنامه اول ايران منشا اثر شد.

بدين ترتيب نخستين جرايد كشور در تبريز و تهران منتشر شد ولي به دليل تنگناهاي خاص آن دوران و نبود آزادي بيان به تعريف و تمجيد از پادشاهان قاجار مي پرداختند و قدرت انتقاد از وضعيت كشور و سردمداران حاكم را نداشتند.

نخستين جرايد ايران در تهران و تبريز همگي سخنگوي استبداد بودند و نمي توانستند در انجام رسالت اجتماعي و فرهنگي خود موفق باشند چون پادشاهان قاجار همانند ساير خودكامان از بيداري مردم و شكل گيري افكار عمومي واهمه داشتند و نه تنها براي جرايد امكان نشر نمي دادند، بلكه خواندن آنها را هم جرم و قابل مجازات مي دانستند.

گفته مي شود به طور مثال در عهد ناصري 18 نفر از آزاديخواهان كه براي خواندن روزنامه در تهران جمع شده بودند توسط ناصرالدين شاه دستگير و در چاهي افكنده شدند و خود شاه با 50 تير آنها را از بين برد و دستور داد چاه را پركنند.

در اين شرايط روزنامه نگاران و جرايد آذربايجان نخستين نشرياتي بودند كه اين فضاي خفقان را شكستند و چند تن از تبريزي هاي مبارز خود را به استانبول رساندند و روزنامه 'اختر' نخستين روزنامه ملي و تبعيدي كشور را بنيان گذاشتند.

روزنامه اختر كه از سال 1875ميلادي مصادف با 1292 هجري قمري به مديريت 'آقا محمد طاهر تبريزي' به مدت 21 سال در استانبول منتشر مي شد در اين مدت توانست گام هاي ارزنده اي در خدمت به ملت ايران بردارد.

از سوي ديگر مردم تبريز در زمينه روزنامه نگاري و در واقع پرورش افكار و انديشه هاي مردم ايران نيز، خدمات گرانقدري انجام دادند و اين جرايد ملي و مردمي آذربايجان و تبريز بودند كه پوزه استبداد را به خاك مذلت ماليدند و زمينه را براي پيدايي نهضت تحريم تنباكو و انقلاب مشروطيت آماده ساختند و در پيروزي مردم بر استبداد،نقش بس سرنوشت سازي ايفا كردند .

نهضت تنباكو در واقع با افشاگري هاي روزنامه اختر شروع شد ، اين روزنامه نه تنها قرارداد ننگين انحصار تنباكو را كه از سوي ناصرالدين شاه به انگليسي ها واگذار شده بود افشا كرد، بلكه با درج مقالات تحليلي و بيدارگر توانست از روي تباني هاي خيانت بار دربار قاجار با اجانب استعمارگر پرده بردارد و ملت ايران را براي مبارزه با استبداد و استعمار به حركت درآورد.

حدود 15 سال بعد از انتشار اختر بود كه نشريات ديگر چون قانون، حكمت ،ثريا، حبل المتين و پرورش در سطح كشور منتشر شدند.

از جمله قلمزنان ديگر آذربايجان 'ميرزا عبدالرحيم نجارزاده تبريزي' معروف به 'طالب اف' بود كه در سال 1306 هجري قمري نشريه 'شاهسون' را با زبان شيرين و گزنده طنز و روشنگري هاي خود بر ضد حكومت و شاه قاجار در استانبول منتشر نمود.

اين نخستين گام در زمينه مطبوعات طنز كشور بوده كه از سوي طالب اف در بيرون از مرزها برداشته شد.

چهار سال بعد يعني در سال 1310 هجري قمري در اوج اختناق ناصرالدين شاه ،نخستين نشريه فكاهي و انتقادي درون مرزي را، ديگر روزنامه نگار تبريزي به نام 'عليقلي صفراف' به صورت 'شب نامه' در تبريز منتشر كرد.

'شب نامه' ،نه تنها نخستين نشريه مردمي است بلكه طلايه دار جرايد فكاهي در ايران نيز مي باشد.

نشريه شب نامه در تبريز را همچنين بايد نخستين نشريه طنز مصور ايران ناميد كه با چاپ ژلاتيني به صورت پنهاني چاپ مي شد و دومين نشريه طنز مصور ايران روزنامه 'آذربايجان' بود كه به همت 'ستارخان' در تبريز پديد آمد.

هفته نامه آذربايجان 'به دليل بهره گيري و برخورداري از فرهنگ انقلابي و مردمي و منابعي فكاهي مثل نشريه 'ملانصرالدين' موضعي پيشرفته داشت.

حاج'ميرزا آقا بلوري' دومين نشريه طنز تصويري ايران به نام 'حشرات الارض' را در سال 1326هجري قمري در تبريز منتشر كرد.

'سيد فريد قاسمي'نويسنده تاريخ روزنامه نگاري ايران در خصوص جرايد آذربايجان مي گويد: از ميان قريب به يكهزار عنوان نشريه اي كه در نود سال حيات مطبوعات ايران در عهد قاجار منتشر شده اند،بعضي به سبب ويژگي هايي كه داشته اند نقطه شروعي در تاريخ مطبوعات ايران محسوب مي شوند كه يكي از اين نشريات مجله 'گنجينه فنون ' چاپ تبريز است.

به اعتقاد وي اين مجله نه نخستين مجله ايران است و نه نخستين مجله تبريز ولي به لحاظ شكل و محتوايش بايد آن را سرآغاز تحول در مجله نگاري ايران دانست.

وي همچنين مي افزايد : در سال 1324 هجري قمري در تبريز نشريه اي با عنوان روزنامه ملي و جريده ملي منتشر شد،اين نشريه كه بعدها با نامهاي مختلفي از جمله انجمن و انجمن تبريز به حيات خود ادامه داد،نخستين نشريه اي است كه پس از صدور فرمان مشروطيت در ايران انتشار يافت و همچنين اين نشريه نخستين نشريه اي بود كه بدون امتياز و مجوز منتشر مي شد كه تا آن تاريخ به جز شب نامه و نشريات زيرزميني نشريه ديگري به اين حالت منتشر نشده بود.

به استناد تاريخ نويسان در آخرين ربع قرن نوزدهم ،روزنامه به عنوان يك وسيله ارتباط جمعي با تغييرات اجتماعي و تحولاتي كه در ايران در شرف وقوع بود ،همراه شد و براي نخستين بار ،قدرت روزنامه نگاري دست به دست شده و به مردان جديد انتقال يافت.

بر اين اساس شهرهايي مثل تبريز و اروميه پيشتاز بوده در اوايل نيمه دوم قرن نوزدهم صاحب روزنامه شدند.

در واقع پس از انتشار 'كاغذ اخبار' در تهران به عنوان نخستين روزنامه ايران ، روزنامه ' زازاريت باهرا' دومين روزنامه ايران در اروميه منتشر شده و 'روزنامه تبريز' نيز به عنوان دومين روزنامه شهرستاني (محلي) كشور و چهارمين روزنامه كشور ،سال 1858در تبريز پا به عرصه مطبوعات كشور گذاشت.

البته گسترش اصلي روزنامه نگاري در شهرستان ها يكسال پس از انتشار روزنامه 'ايران' در تهران در سال 1871 ميلادي بود كه روزنامه هاي رسمي ديگري توسط فرماندران و استانداران در شهرهاي مختلف ايران شروع به انتشار كرد .

بديهي است كه تيراژ روزنامه ها در ابتداي فعاليت آنها به دليل نبود آشنايي مردم با موضوع مطبوعات از يك طرف و دولتي بودن جرايد منتشره از سوي ديگر اندك بود .

براساس اعلام مستوفي الممالك ،خزانه دار وقت كشور،تيراژ تمام روزنامه هاي منتشر شده در كشور در سال 1867 ميلادي به يكهزار و 115 نسخه مي رسيد كه تهران با 270 مشترك در رتبه اول و آذربايجان با 166 نسخه در جايگاه دوم قرار داشت.

بر اين اساس به رغم نرخ پايين سواد در نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادي در ايران ، فرهنگ روزنامه خواني در آذربايجان نسبت به ساير نقاط كشور از وضعيت بسيار بهتري برخوردار بوده است.

گسترش و توسعه روزنامه نگاري و انتشار روزنامه در آذربايجان در فاصله سال هاي 1837 تا 1900 ميلادي از بعد كمي و كيفي سير صعودي داشته و در اين دوره تبريز و اروميه هر يك با سه روزنامه بعد از تهران با 16 روزنامه در رتبه هاي دوم و سوم قرار داشتند .

در اين دوره شهرهاي اصفهان و شيراز هر كدام تنها يك روزنامه داشته و در ساير شهرهاي بزرگ كشور همچون مشهد ،همدان و بوشهر روزنامه چاپ و منتشر نمي شد.

روند صعودي انتشار روزنامه هاي جديد و توسعه اين شاخص فرهنگي در فاصله سال هاي 1900 تا 1906 ميلادي در سطح كشور ادامه داشته و بر تعداد جرايد منتشره افزوده مي شد.

در اين فاصله زماني براي نخستين بار در تاريخ 160 ساله مطبوعات كشور در آن زمان ،تعداد نشريات شهرستاني از پايتخت پيشي گرفت و تهران با 16 عنوان روزنامه در اين دوره از نظر تعداد و كيفيت جرايد منتشره از تبريز عقب افتاد.

در اين دوره شهرهاي بزرگ ديگر كشور از قبيل مشهد ، بوشهر و همدان به تاسي از تبريز صاحب روزنامه شدند و تبريز با 17 عنوان روزنامه بيش از 40 درصد مجموع 40 نشريه منتشر شده كشور در اين دوره را در اختيار داشت.

شكوفايي مطبوعات ايران در بعد از پيروزي مشروطه خواهان در 14 مرداد 1385 هجري قمري تا زمان به توپ بسته شدن مجلس به دستور محمدعلي شاه توسط لياخوف روسي ادامه يافت.

با سقوط مجلس و دستگيري و كشتار روزنامه نگاران آزاديخواه از قبيل ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل ،ملك المتكلمين و سلطان العلماي خراساني در باغ شاه ، بار ديگر فضاي خفقان و سكوت خبري بر همه جاي ايران به ويژه تهران حكمفرما شد.

در سال 1909 ميلادي همچنين تهران مركزيت خبر و مطبوعاتي خود را از دست داد و مردم پايتخت چشم به روزنامه هاي شهرستاني به ويژه تبريز داشتند.

در اين سال جز تهران كه بي روزنامه و نشريه مانده بود در بين بيشتر شهرهاي بزرگ ،تبريز پيشتاز بوده و در شهرهاي رشت و اصفهان نيز روزنامه ها و شب نامه هاي متعددي منتشر مي شد.

در سال 1907 ميلادي روزنامه 'انجمن' تبريز از حيث شمارگان نيز پيشتاز بوده و با بيش از پنج هزار نسخه در زمره پرتيراژترين و پرمخاطب ترين روزنامه هاي كشور قرار داشت.

در زمان انقلاب مشروطه ،تبريز به عنوان قلب تپنده انقلاب و تنها مركز تجمع روزنامه نگاران داخلي و خارجي بود كه با ارتباطات خود داخل و خارج از كشور را از جريانات آگاه مي كردند.

در بين خبرنگاران خارجي كه انقلاب مشروطه و به خصوص حوادث نهضت مقاومت آذربايجان را از تبريز براي روزنامه هاي خود گزارش مي دادند،'تارد اف'،خبرنگار روزنامه آزاديخواه 'روسكايه سلوو' ،'ليونل جيمز' خبرنگار روزنامه تايمز لندن و 'مور'خبرنگار ديلي نيوز كه بعدها براي روزنامه هاي 'ديلي كرونيكل' و منچستر گاردين نيز مقاله مي نوشت ،از ديگر خبرنگاران خارجي حاضر در تبريز بودند كه از اين حيث نيز آذربايجان در خط مقدم بود.

آذربايجان و تبريز همواره مهد تحولات سياسي و اجتماعي در طول تاريخ بوده و براي نخستين بار در ايران مطبوعات آذربايجان در دوره مشروطه و پس از آن به ركن اجتماعي مهمي در بين مردم تبديل شد و با ترويج افكار آزاديخواهانه و اطلاعات جديد به صورت كلاس هاي جديد انتقال دانش و آگاهي بين عامه مردم درآمدند.

در اين خصوص استاد ارتباطات و روزنامه نگاري دانشگاه هاي تهران و علامه طباطبايي به خبرنگار ايرنا گفت: مطبوعات تبريز و آذربايجان خاستگاه روزنامه نگاري محلي و استاني ايران بوده و مهد بالندگي روزنامه نگاري در كشور است.

دكتر محمد مهدي فرقاني با اشاره به تاثيرگذاري مطبوعات آذربايجان در مطبوعات منطقه اي و كشور اظهار داشت : با توجه به پيشينه تاريخي تبريز ،مطبوعات اين خطه تاثير بسيار مثبتي در مسايل مختلف كشور به خصوص در حوزه فرهنگ و تاريخ مطبوعات گذاشته است.

وي افزود: مطبوعات تبريز ريشه دار بوده و اين ويژگي بدليل قدمت مطبوعات و تاثيرگذاري آذربايجان در مسايل سياسي و اجتماعي است كه همواره كانون خبري كشور بوده است.

وي همچنين گفت: پيشينه مطبوعات آذربايجان و تاثيرگذاري آن در مسايل مختلف كشور مرهون فرهنگ، مشاهير و بزرگان اين منطقه است.

فرقاني اضافه كرد: بزرگاني همچون سردار ملي ستارخان و بزرگان شعر و ادب تبريز همواره در پيشتازي آذربايجان در روزنامه نگاري نوين ايران سهم عمده اي داشتند.

استاد روزنامه نگاري دانشگاه علامه طباطبايي تهران هم در باره اثرگذار بودن جرايد آذربايجان به خصوص در دوره مشروطه به خبرنگار ايرنا گفت: در ابتداي روزنامه نگاري در ايران نشريات غيرمتمركز بودند و اين يعني روزنامه هاي پرتيراژ و كيفي در ايران به جز تهران در استان ها نيز منتشر مي شد و روزنامه هاي شهرستاني تاثيرگذاري بيشتري داشتند.

دكتر غلامعلي افخمي اظهار داشت: روزنامه هاي آذربايجان در دوره اوليه روزنامه نگاري ايران به خصوص مشروطه داراي اين ويژگي اثرگذار بوده و به ساير روزنامه هاي پايتخت و كشور مسير و رويكرد سياسي ،اجتماعي و فرهنگي ارايه مي كردند.

وي افزود : زماني كه روزنامه ها حالت متمركز پيدا كردند و كيفيت و كميت روزنامه هاي استاني و محلي تقليل پيدا كرد در حقيقت از تاثيرگذاري مطبوعات روي افكار عمومي كاسته شد.

وي اظهار داشت: نوآوري و خلاقيت در مطبوعات عواملي هستند كه مطبوعات را از آسيب ياد شده در امان نگه مي دارند و مطبوعات آذربايجان در دوران قاجار و بيشتر در دوره مشروطه و پس از آن همواره خالق اين جذابيت ها بوده است.

افخمي اضافه كرد: نخستين نشريات مصور ،طنز و شب نامه از جمله اين نوآوري ها مي باشد كه موجب شده تا پيشينه نشريات آذربايجان خاستگاه و پيشتاز روزنامه نگاري نوين در ايران باشد .

استاد دانشگاه سراسري تهران و مدير گروه مديريت رسانه دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات تهران اظهار داشت: آذربايجان نه تنها خاستگاه و پيشرو روزنامه نگاري نوين بوده بلكه دروازه تمدن جديد ايران است.

دكتر علي اكبر فرهنگي افزود: ظرفيت هاي موجود فرهنگي و سياسي آذربايجان نه تنها در حوزه رسانه بلكه در بخش آموزش و پرورش نيز پيشرو بوده است.

وي گفت: در دوران عباس ميرزا تاسيس نخستين چاپخانه در تبريز رونق خاصي به نشر و مطبوعات در ايران و آذربايجان بخشيد و نخستين قرآن، گلستان سعدي و جرايد در تبريز چاپ شد.

'فرهنگي' ،چهره ماندگار كشور با اشاره به تاثير مطبوعات آذربايجان بر وقايع ايران اضافه كرد: تاثيرات فرهنگي و سياسي اين مطبوعات در ايران انكارناپذير است به خصوص تيراژ بالاي نشريات دوره هاي اوليه روزنامه نگاري ايران، قاجار و دوره مشروطه و استقبال مردم از اين روزنامه ها تحسين برانگيز است.

وي افزود : نخستين جنگ قلمي مطبوعاتي در ايران نيز بين نشريه تبريز و اختر از نشريات آذربايجان در گرفت كه نشان از بسترها و انديشه هاي مختلف سياسي و فرهنگي در منطقه بوده است.

حسين قندي استاد دانشگاه هاي تهران و پيشكسوت مطبوعات كشور هم در گفت و گو با خبرنگار ايرانا پايه گذار روزنامه نگاري ايران را آذربايجان دانست و گفت: بهترين شيوه روزنامه نگاري ايران در دوران ابتدايي روزنامه نگاري در تبريز بوده كه به سبك هاي انتقادي ، طنز و كاريكاتور اوضاع اجتماعي و اقتصادي عصر خود را تحليل مي كردند.

وي افزود: سبك جديد روزنامه نگاري انتقادي و جذاب را براي نخستين بار روزنامه اختر به وسيله روزنامه نگاران تبريزي آفريد كه مشكلات مردم و روابط سياسي كشور را در آن زمان به خوبي به بوته بررسي و نقد مي گذاشت.

دكتر اسماعيل قديمي استاد دانشگاه هاي تهران نيز گفت: آذربايجان در زمينه روزنامه نگاري تخصصي هم پيشرو بوده و خاستگاه روزنامه نگاري سياسي و فكاهي در ايران است.

وي افزود: نخستين نشريات سفر مثل سفرنامه سياحت و وقايع سفر مغان به قلم مظفرالدين شاه قاجار از جمله نشريات تخصصي در زمينه سفر و سفرنامه نويسي است.

اكنون با اين تفاسير و با توجه به پيشينه پرافتخار آذربايجان و تبريز انتظار بيشتري از رسانه ها و مطبوعات اين خطه وجود دارد كه با ابتكار ، خلاقيت و بهره گيري از ظرفيت ها و توانمندي هاي موجود روزنامه نگاري آذربايجان را به جايگاه اصلي خود برسانند.

7223/593 / 1645

گزارش از : پيمان پاكزاد خبرگزاری جمهوی اسلامی

برگرفته از :وبلاگ ملانصرالدین

[ جمعه ۱۳۹۱/۱۰/۰۱ ] [ 12:28 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

1_revayat_9.jpg

این مقاله بخشی از تحقیقات نگارنده (فرجاد ناطقی) در چارچوب پایان نامه کارشناسی ارشد رشته جامعه شناسی در «دانشگاه آزاد- واحد تهران شمال» است که به بررسی شکاف فرهنگی سنت و مدرنیته در جنبش مشروطیت ایران می پردازد. این مقاله موضوع را از منظری می نگرد که تنها به مثابه یک تضاد گفتمانی در حوزه فرهنگ متمرکز نبوده و تمامی حوزه های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را تحت تاثیر قرار داده است. تجلی این شکاف در حوزه سیاسی در چارچوب دو گفتمان مشروعه و مشروطه تبلور یافت که نه تنها در معانی زبانی و فکری، بلکه در کردارها و کنش های نیروهای اجتماعی قدرت نیز انعکاس داشته است. کشمکش میان سنت و مدرنیته  در مقطع تاریخی پس از صدور فرمان مشروطیت تنها به کشاکش های زبانی «شریعت خواهی» و «قانون خواهی» معطوف نبوده بلکه تلاش هر یک برای تثبیت مناسبات اجتماعی و سیاسی آنها به یک «نبرد گفتمانی» منتهی می شود. طی این نبرد گفتمانی است که سایر حوزه های سیاسی و اجتماعی نیز تحت تاثیر قرار گرفته و مناسبات قدرت میان مشروطه خواهان و مشروعه خواهان به آنتاگونیسم و بحران منجر می شود تا جنبش مشروطه خواهی ایرانیان تلخ ترین رخدادهای تاریخی را در دوران جدید خود تجربه کند.
مقدمه
   گفتمان(discourse) حوزه معناداری است که شرایطی را برای تجربه، اندیشه و عمل فراهم می آورد.1 از نظر "فوکو" قدرت تنها از طریق زبان و سمبل ها عمل نمی کند؛ قدرت در گفتمان گسترده می شود، اما از طریق کردارهای نهادینی که وی آنها را غیرزبانی(non-linguistic) می نامد نیز اعمال می شود. در واقع فوکو بین نهادهای گفتمانی و غیرگفتمانی تمایز قائل می شود. اما از دیدگاه "ارنستو لاکلائو" و "چانتال موفه" تمایز فوکو میان نهادهای گفتمانی و غیرگفتمانی، متناقض و غیر قابل دفاع است. آنها معتقدند اگر گفتمان تأسیس کننده ی ابژه ها است پس هر ابژه ای در گفتمان و به وسیله آن تشکیل می شود و تمایز میان گفتمانی و غیرگفتمانی یا بی معنی است یا نوعی تمایزگذاری است که تنها می تواند درون گفتمان ایجاد شده باشد. آنها به نفع زبانی استدلال می کنند که همواره در کردارها جا گرفته به طوری که یک وحدت تجزیه ناپذیر بین زبان، اعمال و ابژه های مادی وجود دارد، لذا گفتمان هم عناصر زبانی و هم عناصر غیرزبانی را در بر دارد.2
نظریه گفتمان لاکلائو و موفه تحت تاثیر زبان شناس ساختارگرا، "سوسور" قرار دارد که در واقع کلمات از طریق قراردادهای اجتماعی به هم می پیوندند و زبان صرفاً جهان را نامگذاری نمی کند، بلکه آن را برای ما معنادار و منظم نیز می سازد. اما لاکلائو و موفه پساساختارگرا هستند و این عقیده "دریدا" را می پذیرند که ساختار زبانی که سوسور توصیف می کند ثابت نیست، بلکه نسبتا غیرمتمرکز و غیرثابت و به طور مداوم در تغییر است. دریدا درک سوسور از زبان به مثابه یک نظام تفاوت ها را بسط داد و استدلال نمود که چون معنا به امکان «ازخودش متفاوت بودن» مشروط است، هرگز نمی تواند به طور نهایی ثابت باشد. او واژه جدید تمایز(differance) را به عنوان شیوه ای برای نامگذاری بی ثباتی معنا استفاده می کند. به عقیده دریدا یک کلمه به عنوان نوشته ای بر کاغذ یا یک صدا هیچ معنایی نمی دهد مگر در ارتباط با چیزهایی که قبلاً اتفاق افتاده و چیزهایی که بعداً اتفاق خواهد افتاد؛ هم در مکان و هم در زمان. معنا همواره متفاوت از خود واژه است و لذا همواره نسبت به آن تأخر زمانی دارد و بنابراین «تمایز» هم به معنای «متفاوت بودن» و هم به معنای «به تأخیر افتادن» است. از آنجا که معنای یک کلمه به تفاوت و شباهتش با دیگران وابسته است هرگز نمی تواند عملاً در خود نشانه نشان داده شود، خواه به صورت نوشتاری و خواه گفتاری. معنا همواره غیر قطعی است، اگر چه میزان این عدم قطعیت، خود یک مسأله سیاسی است.3
در نظریه لاکلائو و موفه عدم قطعیت معنا همان چیزی است که سیاست را هم ممکن و هم ضروری می سازد. سیاست عبارت است از نزاع معناهایی که در طرح های سیاسی قبلی نسبتاً ثابت بوده اند؛ به کارگیری مجددشان در زندان معانی جدید؛ تلاش برای ترغیب دیگران برای پذیرش اعتبارشان و تثبیت کردن آنها در معانی نسبتاً قطعی که اینها در آن به بخشی از «دستور زبان» زندگی روزمره تبدیل می شود. از نظر آنها قدرت عبارتست از قدرت تعریف کردن و تحمیل این تعریف در برابر هر آنچه آن را نفی می کند. قدرت عبارتست از جعل یا ساختن سمبل ها و هر آنچه بر طبق نظریه گفتمان لاکلائو و موفه تأثیراتی در جهان مادی دارد. از آنجا که لاکلائو و موفه از اصطلاح «گفتمان» به جای فرهنگ استفاده می کنند و چنانچه «فرهنگ» را در وسیع ترین معنای ممکن به عنوان یک نظام دلالت گر در نظر بگیریم که از طریق آن لزوماً (اگر چه همراه با ابزارهای دیگر) یک نظم جدید زاده می شود، بازتولید می شود و تجربه می شود، می توانیم بگوییم مدل شان در سیاست به کردارها و فعالیتهای دلالت گری اشاره دارد که از طریق آنها هویت ها، روابط و قواعد اجتماعی به چالش کشیده می شوند، برانداخته می شوند یا ممکن است دگرگون گردند.4
طبق نظریه گفتمان لاکلائو و موفه، گفتمان ها معنای جهان اجتماعی را می سازند، اما در برخورد با یکدیگر دچار تغییر شده وارد یک «نبرد گفتمانی»(discursive struggle) می شوند. از آنجا که گفتمان های مختلف روش های متفاوتی را برای صحبت درباره درک جهان اجتماعی به کار می برند، لذا نبرد آنها به آن دلیل است که هر گفتمان می خواهد صاحب هژمونی شود تا به این وسیله معانی زبانی خاص خود را بر جهان اجتماعی تحمیل کند.5
با این مقدمه می توان گفت تقابل سنت و مدنیته در حوزه فرهنگ پس از صدور فرمان مشروطیت در ایران، حوزه سیاسی جامعه را متأثر نموده و در چارچوب گفتمان های مشروعه و مشروطه وارد یک نبرد گفتمانی شد. هر یک از گفتمان های مذکور به مناسبات سیاسی-اجتماعی خود که معطوف به رخدادهایی که قبلاً اتفاق افتاده بود (صدور فرمان مشروطیت) و چشم انداز آتی مطالباتی که خواهان تحقق آن بودند، «معنا» بخشیدند. تقابل این معانی که هر یک از مبانی «فرهنگ سنتی» و «فرهنگ مدرن» نشأت می گرفتند، در حوزه سیاسی برای بدست آوردن هژمونی و تثبیت طرح های سیاسی خود به منازعه انجامید که بر اساس مدل لاکلائو و موفه می توان آن را در یک تضاد «زبانی-کرداری» مورد مطالعه قرار داد. در دو سر این منازعه شریعت خواهان و مشروطه خواهان قرار داشتند. شریعت خواهان از دو طیف مستبدین و روحانیت مشروعه خواه تشکیل می شدند؛ که اولی در پی تثبیت مشروعیت قدرت خود با تمسک به مبانی شرعی بود، و دومی به دنبال تأسیس عدالت خانه ای که در آن تنها قوانین شریعت به اجرا گذارده شود. مشروطه خواهان نیز از دو طیف روحانیت مشروطه خواه و روشنفکران تشکیل می شدند؛ که اولی در پی تدوین مبانی یک نهاد سیاسی مدرن(مجلس شورای ملی) در چارچوب مشروعیت سنتی بود، و دومی به دنبال مشروط و تحدید کردن قدرت سیاسی استبدادی به قوانین عرفی و تأسیس حکومت قانون. در ادامه به بررسی این نبرد گفتمانی که در چارچوب یک منازعه «زبانی-کرداری» در تاریخ معاصر ایران رخ داده است می پردازیم. به نحوی که ابتدا تقابل زبانی در هر گفتمان را بررسی و سپس کردارهایی که این تضاد زبانی درون آن جای داشته و روابط قدرت میان دو گروه را به آنتاگونیسم کشانده است مورد مداقه قرار می دهیم. 
گفتمان مشروعه
   در کشمکش میان مجلس و مردم از یکسو و استبدادیون و دربار از سوی دیگر بر سر تأیید مشروطه بودن دولت ایران،  محمدعلی شاه از زبان صدر اعظمش خطاب به نمایندگان می‌گوید:
«دولت به شما مشروطه نداده. مجلسی که دارید جهت وضع قوانین است»6
همچنین در نامه ای می‌نویسد:
« ... لفظ مشروطه را مشروع می‌کنیم. ما دولت اسلام هستیم و سلطنت مشروعه باشد»7
مخبرالسلطنه از طرف شاه در مجلس حضور یافته و می‌گوید:
«من باب خیرخواهی عرض می‌کنم که مشروطه بودن دولت ایران صلاح نیست. جهت اینکه در دولت مشروطه آزادی همه چیز هست در این صورت آزادی ادیان هم لابد باید بشود. آنهایی که در میان ما عددشان کم نیست و ما آنها را نمی‌شناسیم آن وقت دستاویز می‌کنند که ما را آزادی باید و در هیچ مواقع مانع نباید شد و ضرر این بر اسلام است»8
در این کشمکش محمدعلی شاه پس از تسلیم در برابر خواست مشروطه‌خواهان دستخطی به شرح زیر صادر می کند:
« ... نیابت مقدسه ما در توجه به اجرای اصول قوانین اساسی که امضای آن را خودمان از شاهنشاه مرحوم گرفتیم بیش از آن است که ملت بتوانند تصور کنند و این بدیهی است از همان روز که فرمان شاهنشاه مرحوم شرف صدور یافت و امر به تأسیس مجلس شورای ملی شد دولت ایران در عداد دول مشروطه صاحب کنستیتوسیون به شمار می‌آمد منتهی ملاحظه‌ای که دولت داشته این بوده است که قوانین لازم برای انتظام وزارتخانه‌ها و دوایر حکومتی و مجالس بلدی مطابق شرع محمدی صلی الله علیه و آله نوشته، آن وقت به موقع اجرا گذارده شود ...»9
محمدعلی شاه در کشمکش تدوین متمم قانون اساسی نیز که در آن اقتدار سلطنت خود را از دست رفته می‌دید از امضای آن خودداری می‌کند و می‌گوید:
«به عنوان یک مسلمان خوب می‌تواند لفظ اسلامی مشروعه را قبول کند اما مفهوم بیگانه مشروطه را نخواهد پذیرفت» وی که به قانون اساسی آلمان علاقه‌مند شده بود پیشنهاد کرد که همه وزرا از جمله وزیر جنگ را خود تعیین کند، نیروهای مسلح را عملاً فرماندهی کند و شخصاً 10000 نیروی مسلح در اختیار داشته باشد.10
پس از ترور نافرجام محمدعلی شاه و برهم خوردن محاکمه عاملان سوء قصد، وی قبل از به توپ بستن مجلس در بیان نامه ای تحت عنوان «راه نجات ملت» در هجدهم خردادماه 1287 خطاب به مردم می نویسد:
«ملت ایران خوشوقت نخواهد گشت که دولت چند هزار ساله‌اش پایمال هوی و هوس مشتی خائنین مغرض گردد... به هیچ وجه من‌الوجوه ممکن نیست بیش از این دولت و ملت خود را دچار حوادث و انقلابات دیده و آن را در تنگنای فساد و ظلم مفسدین بگذاریم ...»11
محمدعلی شاه در پاسخ به مشروطه خواهان که «راه نجات» وی را وعده یک آینده تاریک و یک بدبختی نزدیک برای ملت و دولت ایران دانسته و آن را به چند تن خائن اطراف شاه نسبت داده بودند می نویسد:
«سلطنت نهایت کراهت دارد از اینکه در لایحه مجلس شورای ملی بدون رعایت حشمت سلطنت از مسلک نگارش و قاعده بیان عدول گردیده که (امنیت و استقلال مملکت منتهی به مویی بوده موسوم به اراده ملوکانه). اولاً بقا و فنای هر دولت و سلطنت منحصر به حکمت پروردگار است. ثانیاً ما در مقابل زحمات و ضرب شمشیر نیاکان، سلطنت را ارث محقق و حق مسلم نفس نفیس خود می‌دانیم و تا آسایش این ملت در کف کفایت شخص همایون ما باشد استقلال و ثبات سلطنت و محافظت قوم و ملت خودمان را به همان اراده ازلیه مستدام و بی‌زوال می‌دانیم و به همین ملاحظه عطوفت پدرانه بود که محض تکمیل اشاعة عدل و داد و فراهم شدن موجبات رفاه و ترقیات ملی و استخلاص از دلالت جهل و نادانی آراء عموم را راضی شدیم که در کلیه امور مداخله داده شود. بدین جهت از روی نهایت جود و سخا سلطنت خود را در عداد دولت (کنستیتوسیون) اعلان فرمودیم... و بیشتر از این متحمل هواپرستی مغرضین نخواهیم بود تا به مشیت قادر متعال و توجهات ائمه هدی و تأییدات حضرت حجت عجل الله فرجه سلطنت خود را از روی حقیقت منظم و قانون اساسی را بدون تبعیض به موقع اجرا گذاریم تا عموم ملت از فواید آن بهره‌مند باشند» 12
بدین سان محمدعلی شاه درچارچوب گفتمان استبداد سنتی، خود را فرزند شمشیر و وارث سلطنت مستقل مطلقه خواند و مشروعه را دستاویزی برای ظل‌اللهی معنا کردن حکومتش قرار داد تا بر جامعه پس از مشروطیت سلطه یابد.
   شیخ فضل‌الله نوری در ابتدای جنبش مشروطه، علما را در بست‌نشینی‌ها و کوچیدن به قم همراهی نمود و پس از استقرار مشروطه نیز دغدغه رواج شریعت را داشت. اگرچه سایر علمای شیعی مشروطه خواه نیز شریعت را پاس داشته به جلوگیری از وضع قوانین بر علیه شریعت می‌کوشیدند، اما شیخ به سودای تشکیل حکومت شرعی و به قانون درآوردن احکام شرع در مجلس از آنها جدا شد و پرچمدار مشروعه‌خواهی گردید.
شیخ در نفی مشروطیت می‌نویسد:
«حقیقت مشروطه عبارت از آن است که منتخبین از بلدان به انتخاب خود رعایا در مرکز مملکت جمع شوند و اینها هیأت مقننه مملکت باشند، و نظر به مقتضیات عصر کنند و قانونی مستقلاً مطابق با اکثر آراء بنویسند، موافق مقتضی عصر به عقول ناقصة خودشان بدون ملاحظه موافقت و مخالفت آن با شرع اطهر؛ بلکه هر چه به نظر اکثر آنها نیکو و مستحسن آمد او را قانون مملکتی قرار دهند به شرط آن که با مساوات و حریت در تضاد نباشند» 13
«وکالت چه معنی دارد، موکل کیست و موکل فیه چیست، اگر مطالب امور عرفیه است این ترتیبات دینیه لازم نیست و اگر مقصد امور شرعیه عامه است این امر راجع به ولایت است نه وکالت، ولایت در زمان غیبت امام زمان عجل‌الله فرجه با فقها و مجتهدین است نه فلان بقال و بزاز، و اعتبار به اکثریت آرا به مذهب امامیه غلط است. چرا که قانون ما مسلمانان همان اسلام است. لذا قانون‌نویسی چه معنی دارد» 14
شیخ همچنین در مخالفت با آزادی این گونه می‌نویسد:
«ماده دیگر این قانون، آزادی بیان و قلم است. به موجب این ماده بسیاری از محرمات حلال شد ... ای برادر عزیز مگر نمی‌دانی که این آزادی قلم و زبان که اینان می‌گویند منافی با قانون الهی است، مگر نمی‌دانی معنی آن اینست که بتوانند فرق ملاحده و زنادقه نشر کلمات کفریه در منابر و لوایح بدهند و سبت مؤمنین کرده و تهمت به آنها بزنند و القاء شبهات در قلوب صافیه بنمایند. ای عزیز اگر این اساس شوم منجر به ضلالت و اعطای حریت مطلقه نبود پس چرا جلوگیری از لوایح کفره نمی‌شود، در این دوران کدام جریده نوشته شد که مشتمل بر طعن به اسلام و اسلامیان نبود» 15
شیخ در برابر عدالت نیز این چنین موضع می‌گیرد:
«ای برادر عزیز قوام‌ اسلام به عبودیت است و بنای احکام آن به تفریق و جمع مختلفات است. پس به حکم اسلام باید ملاحظه نمود که در قانون الهی هر که را با هر کس مساوی داشته با هم مساویشان بدانیم و هر صنفی را مختلف با صنفی فرموده ما هم همین گونه رفتار کنیم تا در مفاسد دینی و دنیوی واقع نشویم. مگر نمی‌دانی که لازمه این مساوات که اینان می‌طلبند از جمله آنست که می‌گویند فرق ضاله و مضله و طایفه امامیه همه به سیاق واحد محترم باشند، اگر مقصود اجرای قانون الهی بود چنین مساواتی بین کفار و مسلمین نمی‌طلبیدند. پس ای کسی که میل آن داری مساوی با مسلم باشی تو اسلام قبول نما تا مساوی باشی والا به حکم خالق قهار باید در بلد اسلام خوار و ذلیل باشی ...» 16
شیخ همچنین به مجدالاسلام کرمانی در خصوص چوب زدن یکی از علما در کرمان توسط حکومت می‌گوید:
«مفسد و شریر را باید سیاست و تنبیه نمایند ما اهالی ایران شاه لازم داریم، عین‌الدوله لازم داریم، چوب و فلک و میرغضب لازم داریم. ملا و غیر ملا، سید و غیر سید باید در اطاعت حاکم و شاه باشند. برای یک نفر آخوند که چوب خورده است نمی‌توان مملکتی را به هم انداخت. این اقدام تو مثل آن مهملاتی است که در روزنامه‌ می‌نویسی، مشروطه و جمهوری را در روزنامه اسم بردن و منشأ فساد شدن مشروع نیست»
وی به ناظم‌الاسلام کرمانی در خصوص مدارس جدید می‌گوید:
«ناظم‌الاسلام ترا به حقیقت اسلام قسم می‌دهم آیا این مدارس جدید خلاف شرع نیست و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست، آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند. مدارس را افتتاح کردید آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید حالا شروع به مشروطه و جمهوری کردید ...» 17
بدین سان شیخ در گفتمان مشروعه با قرائت خاص مذهبی خود با تمامی اصول و مظاهر مدرنیته به مخالفت می‌پردازد تا جایی که در دشمنی با مشروطه به جبهه استبداد گراییده با محمدعلی شاه متحد می‌شود.
   سید محمد کاظم طباطبایی یزدی از مراجع نجف نیز از موضع شاه و شیخ حمایت می‌کند و فتوای حرمت مشروطه را صادر می‌نماید:
«شنیده شده از تمام بلاد عود فتنة خاموش شده را از درگاه اعلیحضرت قدر قدرت همایونی خواسته‌اند، لذا اعلان به تمام بلاد می‌شود که علماء اعلام و حجج اسلام و متدینین هیچ راضی نیستند که فتنه خاموش شده عود کند و مشروطة موهومه اسباب خیالات اشرار گردد، لذا به تمام بلاد اعلام می‌داریم که خواهش نمودن این امر حرام است» 18
گفتمان مشروطه
   در مقابل گفتمان مشروعه علمای ثلاث نجف آخوند محمد کاظم خراسانی، شیخ عبدالله مازندرانی و حاج حسین میرزا خلیل تهرانی به پشتیبانی از مشروطه برخاسته معتقد بودند:
«اکنون که صاحب شریعت امام عصر غایب است و اجرای شریعت نمی‌شود و خواه ناخواه حکام جور چیره گردیده‌اند، باری بهتر است برای جلوگیری از خودکامگی و ستمگری ایشان قانونی در این میان باشد و عقلای امت مجلسی برپا کرده در کارها شور کنند» 19
این مراجع در پاسخ به نامه محمدعلی شاه پس از استبداد صغیر می‌نویسند:
«... داعیان بر حسب وظیفه شرعیه خود و آن مسئولیت که در پیشگاه عدل الهی به گردن گرفته‌ایم، تا آخرین نقطه در حفظ مملکت اسلامی و رفع ظلم خائنین از خدا بی‌خبر و تأسیس اساس شریعت مطهره و اعاده حقوق مغصوبة مسلمین خودداری ننموده و در تحقق آنچه ضروری مذهب است که حکومت مسلمین در عهد غیبت حضرت صاحب‌الزمان (عج) با جمهور مسلمین است حتی‌الامکان فروگذار نخواهیم کرد و عموم مسلمین را به تکلیف خود آگاه ساخته و خواهیم ساخت ...» 20
آخوند در خصوص ولایت غیر معصومین می‌نویسد:
« ... محض حفظ احکام الهیه و ضروریات دینیه از دسیسه و تغییر مغرضین و مبدعین لازم است این معنی را به لسان واضح که هر کس بفهمد اظهار داریم که مشروطیت دولت عبارتست از تحدید استیلا و تصرفات جابرانه متصدیان امور از ارتکاب دل بخواهانه غیر مشروعه … به هر درجه که ممکن و به هر عنوان که مقدور باشد از اظهر ضروریات دین اسلام و منکر اصول وجوبش در عداد منکر سایر ضروریات دینیه محسوب است، و فعال مایشاء و مطلق‌الاختیار بودن غیر معصوم را هر کس از احکام دین شمارد لااقل مبدع خواهد بود»21
آخوند به همراه شیخ عبدالله مازندرانی در پاسخ به نامه هیأت متدینین همدان می‌نویسد:
« ... و اعجبا چگونه مسلمانان خاصه علماء ایران ضروری مذهب امامیه را فراموش نمودند که سلطنت مشروعه آن است که متصدی امور عامة ناس و قاطبه مسلمین به دست شخص معصوم ... مانند انبیاء و اولیاء و مثل خلافت امیرالمؤمنین باشد. اگر حاکم مطلق معصوم نباشد آن سلطنت غیر مشروعه است چنانکه در زمان غیبت است. و سلطنت غیر مشروعه دو قسم است: عادله نظیر مشروطه که مباشر امور عامه عقلا و متدینین باشند؛ و ظالمه جابره است، آنکه حاکم مطلق یک نفر مطلق‌العنان خودسر باشد. البته به صریح حکم عقل و به فصیح منصوصات شرع اولی بر دومی مقدم است ... موجزاً تکلیف علی عامه مسلمین را بیان می‌کنیم که موضوعات عرضیه و امور حسبیه در زمان غیبت به عقلای مسلمین و ثقات مؤمنین مفوض است و مصداق آن همین دارالشورای کبرا بوده که به ظلم جبراً منفصل شد. امروزه بر همه مسلمین واجب عینی است که بذل جهد در تأسیس و اعاده دارالشورا بنمایند ...» 22
   میرزای نائینی با نگارش کتاب تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله به دفاع از مشروطه در برابر مشروعه می‌پردازد. به تعبیر وی در زمان محمدعلی شاه جبهه متحدی از قلم و شمشیر در برابر نظام مشروطه ایجاد شد. با سقوط استبداد و اعلام مشروطیت، مشروعیت «شعبه استبداد سیاسی» به پایان رسید اما «شعبه استبداد دینی» نقش دفاع از خودکامگی را بر عهده گرفت. وی می‌نویسد:
«شعبه استبداد دینی یکی از آن قوای ملعونه و دردی است که درمان آن به واسطه رسوخ در قلب آدمی مشکل و از آنجا که عوام آن را از لوازم دیانت می‌دانند از دیگر دردها مشکل‌تر بلکه در حد امتناع است. این استبداد و پیروی از آن مبنایی در کتاب ندارد و از مراتب شرک به ذات احدیت به شمار می‌رود. تاریخ ظهور شعبه استبداد دینی در اسلام به زمان معاویه برمی‌گردد ... از آن پس استبداد دینی با استبداد سیاسی درهم آمیخت و این دو شعبه استبداد و استعباد به درجه مشهوده و حالت حالیه رسید ... آن گاه که راز مشروطیت از پرده برافتاد و معلوم شد که روزگار را چه روی در پیش و مطلب از چه قرار است، همة طبقات از معممین غاصب در لباس علما و ملاکین و غیره به کار افتادند و دو شعبه استبداد، شعبه استبداد دینی به اسم حفظ دین و شاهپرستان به دستاویز دولت‌خواهی و سایر چپاولیان و مفتخوران هر کس با سلاحی که داشت حمله‌ور گردیدند تا آزادی را در نطفه خفه کنند» 23
   عبدالرسول کاشانی نویسنده «رساله انصافیه» از دیگر روحانیون مشروطه‌خواه است که در رساله خود به ضرورت آزادی، قانون و مشروطیت می‌پردازد. وی در خصوص آزادی می‌نویسد:
«اگر مقصود از آزادی در عقاید، عقایدی است که تعلق به امور معاشیه و سیاسیه دارد، معلوم است آزاد است، حتی در اظهار آن چرا که فایده به غیر هم برسد. و اگر مقصود در عقاید اصول دین است آن هم معلوم است چه مراد است. یعنی معقول نیست کسی را بر خلاف عقیده‌اش تکلیف کردن مگر به استدلال و امثال نصیحت و انذار از عذاب و بشارت به ثواب نه به چوب و چماق. خداوند می‌فرماید: لا اکراه فی‌الدین، تو نمی‌توانی مردم رابه زور مؤمن کنی و چنانچه بعد از استدلال و انذار به طریق حق عقیدت پیدا نکرد انسان حق تعرض به او را ندارد» 24
   در کشاکش‌های نمایندگان مجلس و شریعت‌خواهان بر سر متمم قانون اساسی که ناآرامی‌های مربوط به آن به شهر تبریز نیز کشیده شده بود ثقه‌الاسلام تبریزی در سخنانی گفت:
«مقصود از قانون اختراع شرع تازه‌ای نیست، قانون شریعت محمدیه منسوخ نمی‌شود و جز علمای اعلام کسی حق ندارد در آن باب دخالت کند، در این باب قانون نوشته نخواهد شد. احکام شرعیه همان است که هست و تا انقراض عالم مستمر خواهد شد. آنچه ملت می‌خواهند برای آن قانون گذارند، قانون سیاسی و ملکی است. از قبیل تعیین حقوق سلطنت و تشخیص حدود حکام و قرار دولت با دول خارجه و منع تقلبات و تعدیات و حفظ حقوق تبعه ایران و مالیات و غیره ...» 25
بدین سان علی‌رغم سنت‌گرایان شریعت‌خواه که در برابر تمامی مفاهیم مدرنیته ایستادند، سنت‌گرایان مشروطه‌خواه در برابر استبداد ایستادند و عزم خود را جزم کردند تا مفاهیم جدید را به زبان سنت معنا کنند.
   روشنفکران به عنوان نیروهای اجتماعی مدرن مهمترین عوامل بسط اندیشه مشروطه خواهی در ایران بودند که با آگاهی بخشی در حوزه عمومی موجب گسترش اندیشه تجددخواهی در جامعه مدنی شدند. میرزا آقا خان کرمانی یکی از این روشنفکران تجددگرا بود که قبل از جنبش مشروطه به قتل رسید. وی اگرچه شیفته متفکران انقلاب فرانسه بود و آنان را منورالعقول و رافع‌الخرافات می‌خواند اما اندیشه مساوات و آزادی را با جنبش مزدک و قیام کاوه آهنگر پیوند می‌دهد و بدین سان گزارشی از تاریخ را در میان می‌آورد که در آن انقلاب فرانسه با جنبش‌های مردمی ایران پیش از اسلام پیوند می‌یابد. وی در «آیینه اسکندری» می‌نویسد:
«اعتقاد مزدک بعینه همان اعتقاد نهلیست‌ها و آنارشیست‌های اروپا است که مساوات را در میان افراد بشر جاری کردن می‌خواهند. اگر ایرانیان راه مساوات‌طلبی و آزادی‌خواهی مزدک را می‌پیمودند امروز هیچ یک از ملل متمدنه دنیا به پایه ترقی ایران نمی‌رسیدند و این ملت را در منتها درجه نقطه ترقی و مدنیت مشاهده می‌کردیم زیرا که اهالی ایران در آن عصر همین اعتقادی را که بالفعل اهل اروپا بعد از هزار و چهار صد سال اتخاذ کرده‌اند داشتند. پیداست که عمده ترقی اروپا در سایة این افکار آزادی و مساوات حقوق حاصل شده ولی اهالی ایران خاک بر سر در این مدت ترقی معکوس و حرکت قهقرا کرده‌اند»
وی پس از نقل داستان شورش کاوه می‌نویسد:
«در حقیقت ایرانیان می‌توانند به واسطه غیرت و همت ملی که کاوه آهنگر بر ضد حکومت کلدانی که 900 سال در ایران طول کشیده بود اظهار نمود و ریشة ایشان را از ایران بکند بر همه ملل عالم افتخار کند. چه طریق ظلم و دفع ستم پادشاهان ظالم را او به ملل عالم آموخت و الفضل للمتقدم» 26
   طالبوف تبریزی یکی دیگر از روشنفکران تجددگرا بود که سهم به سزایی در نشر اندیشه‌های جدید اجتماعی و سیاسی در ایران قبل و پس از مشروطه داشته است. وی در خصوص حکومت مشروطه و حکومت مطلقه می‌نویسد:
«درحکومت مطلقه امر وضع قانون و اجرای آن هر دو در قبضه اقتدار سلطان است ... سلطنت مطلقه دو نوع است، یکی حکومت مطلقه‌ای که اداره مملکت با قانونی است که پادشاه وضع کرده است و وزیران در برابر او مسئول هستند و دستگاه وضع قانون و اجرای آن در یک جا تمرکز یافته است، مانند روسیه که در آنجا قانون ثمرة اراده فردی است و اگر هم دستگاه قانون از دستگاه اجرای آن جدا باشد باز چون منبع هر دو دستگاه قدرت واحد است معیوب است. نوع بدتر حکومت مطلقه این است که اساساً در آن قانونی وضع نگردیده است، بلکه اداره کشور بر اصول سنن قدیمی و آیین کهنه قرار دارد و اجرای دولت به اراده و دلخواه فرمانروایان است مانند ایران، عربستان و افغانستان ... مشروطه اعم از اینکه سلطنت مشروطه موروثی باشد یا دولت جمهوری انتخابی به معنای مشروطی بودن قدرت حکومت است ... فضیلت تقدم این بنای مقدس یعنی مشروطه بودن حقوق سلاطین زیب افتخار ملت انگلیس است» 27
وی همچنین برای آشنا کردن مردم به نظام مشروطگی شرحی درباره کشورهای مشروطه اروپا می‌دهد و از نهضت آزادیخواهی ایتالیا، خدمات "گاریبالدی" پیشوای آزادی‌خواهان، دانایی و کاردانی "کاوور" مرد سیاسی بزرگ و شرافت "ویکتور امانوئل" پادشاه ایتالیا سخن می‌راند. وی در خصوص تحولات سیاسی کشور ژاپن می‌نویسد:
«حق تعیین سرنوشت ژاپن ودیعه‌ای بود در دست زمامداران آن و هر گاه آنان جان و مال ملت مودوعه را صرف نجات کشور نمی‌کردند گرفتار ذلت و مسئول و ملعون ابدی می‌گردیدند. همچنین از امپراطور ژاپن پرسیدند: چرا حقوق خود را مشروطه ساختی؟ گفت: نیاکانم آزادی مردم را به وام گرفته بودند، چون وارث حق‌شناس هستم قرض موروثی را ادا  نمودم ... در این باره ژاپن سرمشقی کامل برای ملل آسیاست. امپراطور به تربیت مردم همت گماشت، سلطنت مشروطه را برقرار ساخت و مملکت را به کمال ترقی رساند. این کار بزرگ بر اثر نفی غرض شخصی و اثبات غرض نوعی تحقق پذیرفت. امپراطور خود گفته بود: معایب سلطنت مطلقه و ثمرات آن را فهمیدم و اصلاح آن را قبل از وقوع حادثه‌ای بد لازم دانستم. برعکس تزار روس به آن معنی پی نبرد، هر کس علیه استبداد سخن به زبان آورد کشته شد و یا به زندان رفت. ثمره‌اش این شد که در جنگ بین آن دو کشور علم و آزادی ژاپن بر جهل و ظلم سلطنت مطلقه روس پیروز گشت» 28
   علی‌اکبر دهخدا از روشنفکران و نمایندگان مجلس در روزنامه‌ صوراسرافیل می‌نویسد:
«معنی کلمه آزادی که تمام انبیا، حکما و علمای دنیا مستقیم و غیر مستقیم برای تکمیل آن کوشیده‌اند و ما تازه با هزار تردید و لکنت آن را به زبان جاری می‌کنیم همین است که مدعیان تولیت قبرستان ایران کمال انسان را به معرفی‌های حکیمانه خودشان محدود نکرده و اجازه فرمایند نوع بشر به همان وسایل خلقتی در تشخیص و کمال و پیروی آن بدون هیچ دغدغة خاطر ساعی باشند. معنی کلمه آزادی که قرن‌هاست در تحصیل آن سیل‌های خون در پستی‌ها و بلندی‌های دنیا جاریست، فقط تحصیل چنین اجازه یا استرداد همین حق طلق و ملک خالص الملکیة بشری است»
   وی همچنین خطاب به محمدعلی شاه پس از اینکه بنای مخالفت با مشروطه را گذاشت نوشت:
«اعلیحضرتا، پدر تاجدارا، آیا هیچ تاریخ ژول سزار روم را می‌خوانید؟ آیا حکایت پادشاه انگلیس را به خاطر می‌آورید؟ آیا قصه لویی شانزدهم را به نظر دارید؟ اولین حرفی که وزرای خائن برای سد راه حریت و آزادی و اغفال پادشاه در صحت رشد و بلوغ ملت با اولین هیجان ملی برای استرداد حقوق لاینفک خود می‌گوید این دو کلمه است: این ملت هنوز لایق این مذاکرات نیست. اطوار و کردار همین ملت که هنوز لایق این مذاکرات نیست همان اطوار و کردار رومی‌ها در 509 قبل از میلاد و انگلستان در 1649 و فرانسوی‌ها در 1793 می‌باشد» 29
بدین سان روشنفکران با دو نگرش مبتنی بر نوستالژیای ایران باستان و میل به مدرنتیه غرب در معنا کردن جهان اجتماعی و تجربه دوران تاریخی جدید گام می‌نهند.
   تقابل دیدگاه‌های شریعت خواهان و مشروطه خواهان در چارچوب گفتمان مشروعه و گفتمان مشروطه که فرازهایی از آن را مرور کردیم، در سطح منازعه مفاهیم و تضاد زبانی باقی نماند و گفتمان های مذکور برای استیلا بر جامعه مدنی و تحمیل مفاهیم خود بر آن وارد نبرد گفتمانی می‌شوند و منازعه به حوزه سیاسی تسری می یابد. نتیجه این نبرد گفتمانی روند تجربی تلخی را در عرصه عمل برای طرفین منازعه به ارمغان آورد که اجمالاً به برخی از مهمترین رویدادهای حاصل از آن اشاره می کنیم:
   شیخ فضل‌الله نوری به واسطه ضاله خواندن کتاب مسالک‌المحسنین نوشته ی طالبوف تبریزی، وی را تکفیر نمود و از این رو کامران میرزا عمو و پدر زن محمدعلی شاه از ورود وی به مجلس که به نمایندگی تبریز انتخاب شده بود جلوگیری به عمل آورد.
   کودتای ناکام آذر ماه 1286 بر علیه مجلس توسط محمدعلی شاه و همراهی شیخ فضل‌الله نوری، میرزا ابوطالب زنجانی، سید علی یزدی، ملا محمد آملی، سید اکبرشاه و دیگر روحانیون مشروعه خواه در نکوهش مشروطیت. این کودتا به واقعه میدان توپخانه انجامید که در آن قداره کشان میرزا عنایت یکی از مشروطه خواهان را با  پاره پاره کردند، چشم‌هایش را به نشانه چشم مشروطیت با چاقو از کاسه درآوردند و جسد نیمه برهنه‌اش را به درخت آویختند.
   شیخ فضل الله و یارانش موفق شدند اصل دوم را بر متمم قانون اساسی مبنی بر دیده‌بانی علما بر قوانین مجلس و تعیین حداقل 5 نفر از علمای تراز اول برای رد قوانین مغایر با اصول اسلام تحمیل نمایند.
   تحصن حدود پانصد تن از روحانیون و طلاب به رهبری شیخ فضل الله نوری و سید احمد طباطبایی در حضرت عبدالعظیم بر علیه مشروطه و تقاضای حکومت مشروعه.
   کودتای دوم محمدعلی شاه علیه مشروطیت در تیرماه 1287 که به بمباران مجلس، تبعید سیدین بهبهانی و طباطبایی، اعدام صوراسرافیل و ملک المتکلمین و شکنجه و بازداشت آزادی خواهان انجامید. پس از کودتا دوران استبداد صغیر حاکم شد و طی آن انجمن ها برچیده، مطبوعات تعطیل و کلیه مخالفان سرکوب شدند.
   خیزش انجمن اسلامیه در محله دوچی تبریز به رهبری میر هاشم و حلال کردن جان و مال مشروطه‌خواهان به واسطه بابی خواندن آنان.
   آشوب مشهد به رهبری سید محمد یزدی طالب‌الحق برادر سید علی آقا یزدی مجتهد مشروعه‌خواه و یوسف هراتی در مسجد و صحن رضوی بر علیه مشروطه و در حمایت از بازگشت محمدعلی شاه به ایران.
   خیزش روحانیون شریعت خواه تبریز در حمایت از بازگشت محمدعلی شاه به تحریک صمد خان شجاع‌الدوله.
   ترور اتابک رئیس الوزرا توسط انقلابیون در شهریورماه 1286.
   ترور ناکام محمدعلی شاه توسط انقلابیون در اسفندماه 1286 که به قرینه ترور اتابک صورت گرفت.
   تکفیر شیخ فضل‌الله نوری توسط علمای ثلاث نجف به علت مخالفت با مشروطه بدین شرح که: چون نوری مخل آسایش و مفسد است تصرفش در کلیه امور حرام است.
   حکم جهاد علیه ولایت جائر محمدعلی شاه توسط علمای ثلاث نجف بدین شرح که: به عموم ملت ایران، حکم خدا را اعلام می داریم، الیوم همت در دفع این سفاک جبار، و دفاع از نفوس و اعراض و اموال مسلمین از اهم واجبات، و دادن مالیات به گماشتگان او از اعظم محرمات، و بذل جهد و سعی بر استقرار مشروطیت به منزله جهاد در رکاب امام زمان ارواحنا فداه، و سر مویی مخالفت و مسامحه به منزله خذلان و محاربه با آن حضرت صلوات الله و سلامه علیه است.
   ترور شیخ فضل الله نوری توسط کریم دواتگر و مجروح شدن وی. شیخ پس از بهبودی ضارب خود را بخشود.
   مبارزه یازده ماهه مجاهدان تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان در دوران استبداد صغیر که از مهمترین عوامل اعاده مشروطیت گردید.
   یورش مجاهدین از گیلان و بختیاری ها از اصفهان که به فتح تهران وخلع محمدعلی شاه از پادشاهی منجر شد.
   اعدام شیخ فضل الله نوری و میرهاشم دوه چی به حکم دادگاه انقلاب پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان.
بدین ترتیب نبرد گفتمانی شریعت خواهان و مشروطه خواهان به حاکمیت دوگانه میان شاه و مجلس انجامید و در فراز و فرودهای بسیار ابتدا گفتمان مشروعه با تحمیل استبداد صغیر در حوزه سیاسی نمودهای مشروطگی را برچید، اما قدرت گفتمان مشروطه در پذیرش اعتبار مفاهیم و معناهایی که در جامعه و میان نیروهای اجتماعی گسترانده بود چیرگی یافت و با مقاومت تبریز و فتح تهران گفتمان مشروعه را برای همیشه به محاق برد. هژمونی گفتمان مشروطه اگر چه در بلندمدت نتوانست پایداری خود را حفظ کند،اما تحت تاثیر این گفتمان پس از گسست تاریخی مشروطیت بازگشت ناپذیری استبداد مطلقه به تثبیت رسید.
منابع:
1.نش، کیت: جامعه شناسی سیاسی معاصر، ص 318
2.همان: صص 47-46
3.همان: ص 48
4. همان: ص 49
5. بهرامی کمیل، نظام: نظریه رسانه ها، ص 192
6.کسروی، احمد: تاریخ مشروطه ایران، ص 233
7.همان: ص 234
8.همان: ص 236
9.همان: ص 237
10.آبراهامیان، یرواند: ایران بین دو انقلاب، ص115
11.آدمیت، فریدون: مجلس اول و بحران آزادی، ص318
12. کسروی، احمد: تاریخ مشروطه ایران، ص 641
13.طباطبایی، سیدجواد: نظریه حکومت قانون در ایران، ص 420
14.رهبری، مهدی: مشروطه ناکام، ص 279
15.همان: ص 277
16.همان: ص 280
17.کرمانی، ناظم الاسلام: تاریخ بیداری ایرانیان، ص257
18.کدیور، محسن: سیاست نامه خراسانی، ص303
19.کسروی، احمد: تاریخ مشروطه ایران، ص 302
20.کدیور، محسن: سیاست نامه خراسانی، ص 204
21.همان: ص205
22.همان: ص 215
23.طباطبایی، سیدجواد: نظریه حکومت قانون در ایران، ص 485
24.رهبری، مهدی: مشروطه ناکام، ص 312
25.کسروی، احمد: تاریخ مشروطه ایران، ص325
26.توکلی طرقی، محمد: اثر آگاهی از انقلاب فرانسه در شکل گیری انگاره مشروطیت در ایران، ایران نامه، شماره سه، ص 424
27.آدمیت، فریدون: اندیشه های طالبوف تبریزی، صص 39 و 41
28.همان: صص 38 و 43
29. توکلی طرقی، محمد: اثر آگاهی از انقلاب فرانسه در شکل گیری انگاره مشروطیت در ایران، ایران نامه، شماره سه، ص

منبع:سایت انسان شناسی و فرهنگ

[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۲ ] [ 19:12 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
دیروز در اخبار شنیدم که موسسه ای فهرست صد نفره ای از اسامی متفکرین برتر سال ۲۰۱۲میلادی را اعلام کرده است. اینکه مبنای تفکر از دیدگاه آن موسسه چیست و حوزه ی تخصصی فعالیت فکری بسیاری از آن افراد کجاست برایم معلوم نشد!!!  البته تعداد زیادی از آن افراد هم برایم ناشناخته بودند و هستند که در مورد آنان هم سخنی نمی گویم تا از دایره ی عدالت خارج نشده باشم،اما در میان آن فهرست نام چند نفر نه تنها برای من که برای اکثر مردم جهان بسیار شناخته شده است و به قول معروف اظهر من الشمس و آشکارتر از کفر ابلیس است!!!

اینکه این افراد در حوزه ی تفکر به معنی خاص آن چه کاری انجام داده اند یا به اصطلاح چه گلی به سر هیکل تفکر بشری زده اند برای این بنده کاملا ناشناخته است! اما کارنامه ی پروپیمان جنایات جنگی و تجاوز به کشورهای مختلف و توهین به باورهای مذهبی بخش عمده ای از مردم جهان برای همگان از روز هم روشن تر است!!!

ایهود باراک،نتانیاهو،سلمان رشدی،رهبر میانمار،آنجلا مرکل،باراک اوباما،هیلاری کلینتون و...

 وجدان های بیدار چگونه می توانند آرام بگیرند و دم بر نیاورند؟ براستی کاروان تفکر بشریت کجا می رود؟کجاست زبان حقیقت گوی متفکران واقعی؟

هنوز خون پاک اطفال معصوم غزه خشک نشده است! هنوز مردم مسلمان و مظلوم عراق و افغانستان از مصائبی که این به اصطلاح متفکران بر سرشان آورده اند خلاص نشده اند!هنوز مسلمانان مظلوم میانمار از دد منشی ها و نسل کشی اینان امان نیافته اند! هنوز احساسات پاک مسلمانان جهان از دست اینان جریحه دار است!

این به اصطلاح متفکران در کدام آکادمی و دانشگاهی درس تفکر خوانده اند؟ کدام استادی تفکر را خون بی گناهان ریختن معنی کرده است؟کدام دانشکده ای مدرک تفکر به اینان داده است؟

اینان که حتی مردم کشورهای خودشان نیز قبولشان ندارند! و به کارنامه ی اقتصادی شان نمر ه ی صفر می دهند،اینانی که در لیست یک درصدها قرار دارند و با نود و نه درصد مردم خود بیگانه اند چگونه سر از لیست متفکران برتر درآورده اند؟ 

به راستی آیا این یک تناقض گویی آشکار نیست؟ آیا اینان تا به حال برای یک بار هم که شده با خود اندیشیده اند که کائنات به قدری عظیم و بیکران است که در عقل ناقصشان نمی گنجد؟! ـ و زمین به ظاهر بزرگ که هر کدامشان ادعا دارند با سلاح های اتمی شان توان چندین بار نابود کردنش را دارند در این بیکرانگی حتی حکم قطره ای کوچک در اقیانوس عظیم خلقت را هم ندارد! ـ با این اوصاف آیا حضرات می توانند در این بیکرانگی محلی از اعراب داشته باشند؟آیا اینان تصور نمی کنند که کار تفکر و اندیشه را بس سهل و آسان گرفته اند؟! مانند طفلی که از فرط محدودیت اندیشه همه ی دنیا را در اسباب بازی حقیرش خلاصه می کند!

اگر اینان متفکران برترند پس سقراط و افلاطون و ارسطو و زرتشت و ابن سینا و شیخ شهاب و کنفسیوس و کانت و دکارت و نیچه و فوکو و ابن رشد و ملا صدرا و ... را باید در کجای عالم تفکر قرار داد؟!!!

با این اوصاف نمی توان گفت که عده ای با عالم تفکر به کلی بیگانه اند و یا در صددند که تفکر را در چرخه ی تناقض اندازند؟! شاید هم طنزشان گل کرده باشد! کسی چه می داند؟! 

[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۹ ] [ 20:16 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
این روزها سریالی از شبکه یک سیما پخش می شود تحت عنوان راستش را بگو. به دلیل اینکه عمده ی وقتم صرف نوشتن جلد دوم فرهنگ تطبیقی کنایات می شود زیاد فرصت سریال دیدن ندارم . خانمم هی اصرار می کرد حداقل یک قسمت هم که شده با آنها همراهی کنم و سریال را ببینم که بالاخره با هم نشستیم و یک قسمت را دیدیم و همان ماجرای گفتن الف شد که می بایست ب و ت و ...را هم می گفتم.تا اینجا را داشته باشید تا بعد.

سال ۱۳۶۶ زمانی که در مرکز تربیت معلم تحصیل می کردم کتابی را خواندم تحت عنوان سمک عیار که نمی دانستم این رشته سر دراز خواهد داشت. یکی دو سال بعد از آن زمانی که رمان کلیدر را می خواندم در جای جای آن می دیدم که عباراتی از قبیل /ستار عیاران قدیم را در ذهن تداعی می کرد  یا خان عمو مانند عیاران قدیم .../ این عبارت های توام با علاقه ی نویسنده در حق عیاران مرا به فکر انداخت که دست به کار مطالعه و جستجو در باره ی عیاران شوم . آن زمان در دانشگاه تبریز ادامه ی تحصیل می دادم،با تنی چند از اساتید اسم و رسم دار در باره ی موضوع مورد علاقه ام صحبت کردم که همگی بدون استثنا سعی در منصرف کردنم از موضوع مورد نظر داشتند و از همه بدتر سخن یکی از ایشان بود که فرمود؛اگر می شد کاری کرد قبل از شما خیلی ها این کار را کرده بودند و مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی را مثال زدند که سال هاست که در خصوص عیاران مطالعه و تلاش می کند ولی راه به جایی نبرده است! البته مبلغی تحقیر محترمانه هم در کلامشان وجود داشت!!!

فرمایشات ایشان مرا به صرافت انداخت که کار را به طور جدی دنبال کنم. دوره ی کارشناسی را تمام کردم اما هنوز به دنبال تکمیل کار عیاران،عمده ی متون تاریخی را از نظر می گذراندم و به دنبال شکار عنقا بودم با اینکه گفته بودند/ عنقا شکار کس نشود دام باز چین.../ مرا اگر شکاری می بایست حتما باید عنقا می بود...چه لحظات خوشی که در این راه گذراندم و چه شب ها و روزهایی که با عیاران صرف کردم و چه اوقات خوشی که با آن ها سپری شد. هنوز کام جانم از حلاوت هم صحبتی آنان شیرین است...شوق عیاران مرا به ادامه ی تحصیل در رشته ی تاریخ کشاند چرا که قبل از آنکه رسما دانشجوی رشته ی تاریخ شوم بسیاری از متون پایه را مورد کنکاش و مطالعه قرار داده بودم.

حاصل کار دریافت مدرک کارشناسی ارشدتاریخ بود که پایان نامه اش عنوان/ عیاران در تاریخ ایران/ را داشت. در جلسه ی دفاعیه استاد داور و استاد مشاورم پرسیدند؛ واقعا اشخاصی با این اوصاف که شما از ایشان نام برده اید وجود داشته اند؟ گفتم: همه ی نوشته هایم سند دارند و خیلی دقیق منابع مورد استفاده را ولو در حد یک جمله به وضوح معرفی کرده ام ...گفتند حرفی از آن بابت نیست اما حقیقتا قبول اینکه یک عده کار و زندگی خود رها کنند و در فکر گره گشایی از کار دیگران باشند و هیچ چشمداشتی هم ندا شته باشند،مشکل است! در جواب گفتم:نه تنها آنچنان افرادی در گذشته بوده اند هم اکنون نیز مشابه آنان وجود دارند و بسیاری از همان خصایل را نیز دارا می باشند.

صفاتی همچون رازداری،عفت،راستگویی،یاری درماندگان،نان دادن،خدمت بی منت کردن،عیب پوشیدن،سخن چینی نکردن،ایثار،رعایت حق نان و نمک،تقدم دیگران بر خود،دوری از ریا،دوست دوستان دوست بودن و دشمن دشمنان دوستان بودن،حسن خلق،بیزاری از دروغ،بذل مال،امانت داری و وفای به عهد و...

در ادامه افزودم روزی مسئولان مملکت به فکر احیای اندیشه ی عیاری خواهند افتاد فقط امیدوارم که دیر نشده باشد چرا که حلقه ی مفقوده و کلید قفل بسیاری از مشکلات جامعه ما احیای اندیشه ی عیاران و عیاری است...

آن دو عزیز نگاه معناداری به من انداختند که گویی به زبان بی زبانی می گفتند:حرف های زیادی و گند ه تر از دهانت می زنی دانشجوی از خود متشکر! اما حقیقت آن است که من امروز نیز با تمام وجود معتقدم که آیین عیاری و فتوت و جوانمردی بخش مهمی از هویت از دست رفته ی هر انسان ایرانی است...

اطاله ی مطلب نکنم، وقتی آن روز سریال را دیدم بسیار ذوق زده شدم به طوری که اشک از چشمانم سرازیر شد هر چند در مواردی اشکالات عدیده ای در متن فیلم نامه مشاهده کردم از قبیل اینکه عیاری را زاییده ی فتوت دانسته بودند حال آنکه قدمت عیاری بسیار فراتر از مقوله ی فتوت است که این بنده در کتاب عیاران در بخش پیشینه ی عیاری به طور مبسوط به آن پرداخته ام، اما کار صدا و سیما ستودنی است و اصولا هر کاری که ارزش های انسانی را ارج بدارد و والا شمارد در خور ستایش و آفرین است...

اکنون که این مطالب را می نویسم بیش از ده سال از جلسه ی دفاعیه ام می گذرد و هفت سال پیش کتاب عیاران در تاریخ ایران چاپ گردید و در مدت اندکی نایاب شد. از آن پس در ادامه ی کار به باز نویسی و تکمیل مجدد آن اثر پرداختم و عنوان شناخت نامه ی عیاران را برای چاپ دیگرش انتخاب کردم که به امید حق به زودی در دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت...

زیاده عرضی نیست. سربلند و عیار باشید...

[ جمعه ۱۳۹۱/۰۸/۲۶ ] [ 19:10 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
معمولا وقتی سر گرم نوشتن هستم مبایلم را خاموش می کنم تا کسی حس و حالم را به هم نزند! و گاه یک شبانه روز گوشی ام خاموش می ماند و چقدر آسوده می شوم زمانی که گوشی ام اصلا زنگ نمی خورد! بعضی ها هم که شماره ی خانه را دارند باز دست بردار نیستند و ...

یک روز یکی از همین سمج ها زنگ زد خانه و پرسید چرا مبایلت خاموش است؟ گفتم به خاطر  مزاحم ها یی مثل جنابعالی و ...

در اینگونه مواقع وقتی گوشی را باز می کنی سیل پیامک های پشت در مانده سرازیر می شود... وقتی یکی یکی آن ها را می خوانی ناگهان نگاهت میخکوب می شود، وامی روی،حیران می شوی،هاج و واج می مانی و دادت بلند می شود. ای وای حتما شوخی کرده اند . نه امکان ندارد. آخر چطور ممکن است! و صدها عبارت و اصطلاح و جمله از این دست در آنی از ذهنت می گذرد.

در یکی از چنین مواردی بود که یکی از دوستان نکته سنجم پیامکی با این مضمون برایم فرستاده بود؛ "اکنون وصف حال ماست این بیت سعدی؛ بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران /کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران /در سوگ استاد عزیزمان دکتر احمد محدث " وقتی پیامک را خواندم ، سرم به دوران افتاد،حالم گرفته شد،افسوس ها خوردم و... اما چه می توانستم کرد؟! با خود بخشی از شعری را که در سوگ یکی از دوستان قدیم خود سروده بودم، زمزمه کردم؛باغ آرزو پژمرد/ مرغک گلستان مرد/هر چه بودمان ای دوست/ باد بی رحم با خود برد/...

استاد دکتر احمد محدث مردی از تبار خوبان و نیکان . استاد بیان.استاد ادبیات فارسی و عرب.انسانی وارسته و بلند نظر.صریح اللهجه.شیرین سخن.جامع الاطراف.نکته سنج.نکته دان.قلندر صفت.رند و خراباتی و در یک کلام از هرچه گویم بیش...

هرچه با خود فکر کردم در آینده چه کسانی جای همچون اویی را خواهد گرفت عقلم به جایی نرسید. بعضی ها برای همیشه جایشان خالی است... می توان از دوستان آن استاد هم نام برد که هیچ وقت جایشان پر نخواهد شد؛دکتر منوچهر مرتضوی،دکتر اسماعیل رفیعیان،استاد حسن قاضی،دکتر غلامحسین یوسفی و...

روح بلند همگی شاد و رضوان الهی بر ایشان باد

[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۳ ] [ 18:7 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
اخیرا فرهنگی را تورق می کردم که دیدم تعداد نویسندگانش افزون بر چهل و پنج نفر می باشد. نام یکی از نامداران هم زیب روی جلدش بود که در شناسنامه ی کتاب عنوان سر ویراستار داشت.

فرهنگ دو جلدی که حدود ۱۵۰۰ صفحه بود. با خود اندیشیدم،با این اوصاف مرحوم دهخدا را چند نفر باید به حساب آورد یا شادروان احمد شاملو به تنهایی کار چند هزار نفر را انجام داده است؟

اشعارش را کنار می گذارم که  از عهده ی خیلی ها خارج است چرا که شعر  فقط از عهده ی شاعر بر می آید نه گروه و دسته و حزب و جناح و صد نفر و هزار نفر و...

از ترجمه هایش نیز صرف نظر می کنم اگر چه بسیاری از آنها حکم باز نویسی و آفرینش دارند نه ترجمه ی صرف به عنوان مثال؛دن آرام و پابرهنه ها و امید و ...

اما فرهنگ کوچه، چه؟؟؟ چند نفر یا کار گروه می توانند چنین اثری را خلق کنند؟ این خدمت بزرگ به فرهنگ و فولکلور مملکت با چه چیزهایی قابل مقایسه هست؟!

چند مدال المپیک می تواند جای خدمت این بزرگان را پر کند؟آیا اگر روزی برای فرهنگ هر مرز و بوم هم مسابقه ای تدارک دیده شود!این اثر عظیم چند مدال می آورد؟ یا مرحوم شاملو به تنهایی یک تیم چند نفره محسوب می شود؟؟؟!!!

اسامی بسیاری از بزرگان فکر و فرهنگ این مرز و بوم را می توان ردیف کرد چه آنهایی که رخ در نقاب خاک کشیده اند مانند مرحوم زرین کوب و شهیدی ویوسفی و...و چه آنان که هنوز نیم نفسی دارند مانند شفیعی کدکنی و ابراهیمی دینانی و سید یحیی یثریی وکه ها و که ها...

 

چرا کار فرهنگ این همه بی رونق شده است؟چرا قدر کسانی که بی چشمداشت در خلوت تنهایی خود برای فرهنگ این ملت قلم می زنند و قدم بر می دارند دانسته نمی شود؟؟؟

آیا ارزش و وزن المپیادهای علمی و مدال های کسب شده در آنها از المپیک کمتر است؟ چند تا سکه ی بهار آزادی به دارندگان مقام های اول تا سوم المپیادها داده شده است؟؟؟ برای معلمان و مربیان آن ها که عمر بر سر پرورش و تربیت آنها گذاشته اند،چند تا سکه داده شده است؟ و چه مراسم تجلیلی برگزار شده است؟اگر بر اثر بی توجهی و کم توجهی، بعضی از این عزیزان دلشان بشکند و دستشان به کار نرود چه؟؟؟ اگر بیگانگان به فکر جذب این عزیزان باشند چه؟ و هزاران اگر و مگر دیگر...

نکند زمانی به فکر بیفتیم که به قول آن عزیز سفر کرده -قیصر امین پور-/ ناگهان چقدر زود دیر می شود.../

به راستی منظور سعدی علیه الرحمه از اینکه ؛هنرمند هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر هر جا رود لقمه چیند و سختی بیند چه بود؟؟؟

گویی مرحوم شهریار وصف حال هنرمندان و اهل فکر را سروده است که؛ تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم!          روزی سراغ وقت من آیی که نیستم...

حال آیا واقعا بعضی ها حکم یک لشکر را ندارند؟؟؟

[ شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۲ ] [ 12:19 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
بارها با خود فکر کرده ام صحنه ی زندگی بی شباهت به صحنه ی تئاتر نیست. در یک نمایش هر یک از بازیگرها نقشی چند دقیقه ای یا نهایتا چند ساعتی را بر عهده می گیرند و با جدیت تمام به ایفای آن می پردازند اما با آگاهی عمیق و یقینی که دارند آن نقش را جدی نمی گیرند و می دانند که فقط در یک بازی شرکت کرده اند. مثلا کسی که نقش شاه را برعهده گرفته است به خوبی می داند که شاه نیست و یا آن کس که نقش دزد را ایفا می کند ایضا. ونقش های مختلف دیگر هم بر همان اساس.

حال به صحنه ی نمایش زندگی برگردیم،هر کسی نقشی برعهده دارد اما زمان ایفای این نقش ها کمی طولانی تر از نقش های تئاتر است مثلا ده سال یا بیست سال یا شصت سال و کمی بیشتر یا کمتر که این را می توان طول زندگی تعبیر کرد و در ضمن این نقش کلی،گاه نقش های مقطعی دیگر نیز ایفا می شود؛مثلا نقش پزشک یا مهندس یا معلم یا وزیر و وکیل و چه و چه و چه...که خیلی ها این نقش های فرعی را بسیار جدی می گیرند بطوری که گاهی به هیچ قیمت حاضر به از دست دادن این نقش ها نیستند! البته حساب آنان که اهل معرفت و اندیشه و درک و فهم هستند از دیگران جداست. مثلا داستان بیداری ابراهیم ادهم که خیلی ظریف پی می برد که جهان مانند کاروان سرایی است که همه نقش مسافر را دارند و هیچ کس دائما در آن ماندنی نیست و اتفاقا او در این کاروان سرا نقش حاکم را دارد لذا به اختیار تخت سلطنت را رها می کند و آن نقش را به دیگران وا می گذارد!

در عوض خیلی های دیگر نیز هستند که برای چند روز بیشتر ایفای نقش کذایی خویش حاضرند حمام خون راه بیندازندو چه کارها بکنند و ...

در مقالات شمس می خواندم که عده ای از شمس شکایت می کنند که به جمع آنان نمی پیوندد و او جواب می دهد من غریبم غریب را گوشه ی کاروان سرا لایق تر!

وین دایر کتاب بسیار زیبایی با عنوان / برای چه فرا خوانده شده ایم  / دارد که در آن به این مطلب بسیار اساسی اشاره دارد که هر کس برای ایفای نقشی فرا خوانده شده است. حال با این اوصاف چقدر باید سطحی فکر کرد و خام اندیش بود که این نقش ها را جدی گرفت؟

آیا اگر بازیگر نمایشی نقش خود را واقعی تصور کند و به هیچ وجه نپذیرد که همه ی این اعمال و رفتار بازی بود ه است و در پشت پرده ی ماجرا گارگردانی و نویسند ه ای وجود دارد که بازی او را رقم می زده است چه باید کرد؟!

خیلی وقت ها وقتی قلم به دست می گیرم و طرح ماجرایی را می ریزم بعدا متوجه می شوم که متن نوشته شده ربطی به طرح و پیرنگ من ندارد و گویی شخص دیگری این مطالب را نوشته است! فقط از روی خطم می شناسم که نوشته ها با دست من نوشته شده است و فقط دست خط مال من است!

این ماجرا ،گویی خواجه حافظ را هم به خود مشغول داشته بوده است آنجا که می فرماید؛ بارها گفته ام و بار دگر می گویم /که من دلشده این ره نه به خود می پویم /در پس آینه طوطی صفتم داشته اند /آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم /

آیا اندیشه ی بی راهی است اگر فکر کنیم زندگی صحنه ی نمایش بسیار بزرگی است که گارگردانی بسیار بسیار هوشمند و توانا آن را گارگردانی می کند و برای هر کسی نقشی به فراخور تیپ شخصیتی خود تدارک دیده است اما بسیاری بعد از مدتی تکرار نقش خود بازی و نمایش را جدی می گیرند و از یاد می برند که همه چیز بازی بوده است و خیال می کنند که همه کاره خودشان هستند و آن وقت بادی به غبغب می اندازند و گردو خاک به پا می کنند و ...

نمی دانم شاید این هم بخشی از نمایش/بازی زندگی/ است که ما از آن غافل شده ایم!!!

[ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۴ ] [ 23:19 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 
                                       
 
(1315 -1275 ق)، شاعر، متخلص به صبوحى
 
وى در قم به دنیا آمد و در این شهر نشو و نما یافت و به حرفه‏ى شاطرى روى آورد.
 
 سپس از قم به تهران آمد و تا پایان عمر در این شهر زیست . او خواندن و نوشتن نمى
 
‏دانسته اما از ذوق و استعدادى كافى بهره‏مند بوده و بنا بر قریحه‏ى ذاتى اشعارى
 
متوسط سروده است.
 
«دیوان» او بارها به چاپ رسیده است .شاطر عباس چنانكه از نامش  پيداست شغل
 
نانوائي داشته است و مي گويند لوطي مسلك بوده و از آنجا كه براي رفتن به زورخانه
 
كه با منزلش فاصله زيادي داشت صبح زود از خانه خارج ميشد و عشق وعلاقه وافري
 
 به هواي لطيف بامدادي داشت ، و بدین جهت  اورا صبوحی ناميده ا ند .
 
ظاهرا شاطر عباس درويش مسلك بوده و اشعارش در خانقاه ها خوانده مي شده ،
 
 در اين صورت ، بی گمان شعرو نامش را خانقاه ها حفظ كرده اند .
 
مجموع اشعاربه جا مانده از شاطر حدودا سيصد بيت است .

يك نمونه از آن را به مناسبت  ماه رمضان  مي خوانيم ؛
 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 روز ماه رمضان ،زلف میفشان که فقیه،

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

 زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

 یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد ؟

نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن ادب است

 شحنه اندر عقبست و من از آن میترسم

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

 پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ،

که دمادم لب من بر لب «بنت العنب» است

 منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

 گفتمش ای بت من ،‌ بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو نه ز شرط ادب است

 عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی است «حمال الحطب» است

 گر «صبوحی» به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

برگرفته از:آرایش جان

اما شعری از شیخ اجل سعدی که ای بسا شاطر خمیر شعرش را از آن آب داده باشد! البته به نظر این حقیر...

آن نه زلفست و بناگوش که روز است و شب‌ است

وان نه بالای صنوبر که درخت رطب‌ است

نه دهانی‌ست که در وهم سخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب‌ است

آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجب‌ است

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب‌ است

جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست

نه که از ناله مرغان چمن در طرب‌ است

هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا

کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب‌ است

خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد

گر چه راهم نه به اندازه پای طلب‌ است

هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست

اجلم می‌کشد و درد فراقش سبب‌ است

سخن خویش به بیگانه نمی‌یارم گفت

گله از دوست به دشمن نه طریق ادب‌ است

لیکن این حال محالست که پنهان ماند

تو زره می‌دری و پرده ی سعدی قصب‌ است

 

 

[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۲ ] [ 21:56 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 
مفقود اسم مفعول از ریشه ی فقد به معنی گم شدن و نیست و نابود شدن و از بین رفتن می باشد. برای بعضی از گمشده ها امید پیدا شدن هست اما برای بعضی ها هرگز!

معمولا وقتی کسی چیزی را گم می کند از آن پس حواسش هست تا دوباره چیزی را گم نکند خصوصا اگر آن گم شده ی قبلی چیز با ارزشی بوده باشد. در میان ترک ها اصطلاحی وجود دارد - ایتیک آجی اولار- یعنی گم شدگی یا چیزی را گم کردن تلخ می باشد.

معمولا انسان ها چیزهای بسیار ارزشمند را به راحتی از دست می دهند بدون آنکه به اهمیت آن فکر کنند و زمانی متوجه فاجعه می شوند که کار از کار گذشته است! در کشورهای غربی گروه هایی شکل گرفته اند تا از چیزهای باارزش مثل محیط زیست و طبیعت و میراث فرهنگی و بعضی از انواع در حال انقراض محافظت کنند و خطر مسئله را به همگان گوشزد کنند. گاه دیده می شود جمع کثیری دور یک درخت کهنسال حاقه زده اند تا مانع از قطع آن توسط شرکت های چوب بری شوند چرا که آن درخت را به عنوان سمبل قدمت منطقه ی خود یا نشان طبیعت سرسبز محیط زیست خود می دانند و در قبال از بین رفتن آن خود را مسئول می دانند. در همین راستا انقراض بعضی از گونه های جانوری مانند یوزپلنگ آسیایی یا ببر سیبری یا...تأسف و حساسیت بسیاری را برمی انگیزد اما انقراض تیپ های شخصیتی انسانی و صفات بسیار متعالی و ارزشمند انسانهایی که قولشان قول بود و حرفشان سند و گو وشان موی سبیل ،نه تأسف کسی را بر می انگیزد و نه تعجب کسی را!!!

نمی دانم آیا زمان آن رسیده است تا گروه هایی مانند طرفداران محیط زیست،این بار برای طرفداری از عدم انقراض صفات متعالی انسانی تشکیل شود یا نه؟! - در اینجا دیگر،صحبت از پژمردن یک برگ نیست! وای جنگل را بیابان می کنند!!!- و چه بر سر انسان می آید و او خود بی خبر و آسوده خیال!!!

اگر چه مانند بسیاری مقوله ها که عده ای منافع فردی را بر منافع جمعی ترجیح می دهند و بی میل هم نیستند که این خصایل عالی معدوم شوند تا آنها مدتی دیگر هم با خیال راحت بر خر مرادشان سوار باشند اما این نه آن سیلاب خرد و حقیر لحظه ای است که زیانش متوجه آنان نشود ،بلکه سیلی است بنیان کن که به یکباره بنیاد جامعه ی بشری را ویران و ساقط می کند که دیگر آن وقت نه از تاک نشان می ماند و نه از تاکنشان!!!

اما بعضی از اهم مفقودات که امید است باز یافته شوند عبارتنداز؛/محبت/ مودت/ مروت/ فتوت/ اخوت/ شفقت/ صداقت/ عدالت/ رفاقت/ ایثار/ انصاف/ وفا/ صفا/ حیا/ وجدان/ تقوا/ تعهد/ حریم و حرمت/ دستگیری درماندگان/ عیب پوشی/ خیرخواهی/ نوعدوستی/ منطق/ عقلانیت/ بردباری/ حق شناسی/ اخلاق/ عفاف/ جوانمردی/ رعایت حق نمک/ حق طلبی/ ظلم ستیزی/ رازداری/ مردم داری/ یکرنگی/ شرافت/ کرامت انسانی/ مناعت/ قناعت/ امانت/ متانت/ قدرشناسی/ شهامت/ مهرورزی/ نیک خواهی/ گره گشایی/ کارگشایی/ افتادگی/ برادری/ برابری/ حقیقت گویی/ حقیقت جویی/ آزادگی/ وارستگی/ وسعت مشرب/ فداکاری/ ثبات عهد/ اعتماد/ اعتقاد/ اعتدال/ گشاده دستی گشاده رویی/ چشم و دل سیری/ سایه داری/ و و و ...

 

[ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۲ ] [ 11:50 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

فرهنگ تطبیقی کنایات دلدار حاصل ۱۲ سال پژوهش میدانی و کتابخانه ای می باشد که شامل بیش ازسی هزار کنایه ی ترکی و فارسی به صورت تطبیقی با آوانگاری لاتین و توضیح معانی و موارد کاربرد کنایات ترکی است که در دو بخش به صورت /ترکی - فارسی/ و /فارسی- ترکی/ (دو سویه) تنظیم و در ۵۰۰ صفحه با شمارگان ۵۰۰۰ نسخه به چاپ رسیده است .

این اثر در تیر ماه ۱۳۹۱ برای اولین بار از طرف انتشارات صداقت تهران روانه ی بازار کتاب شده است.

کتاب حاضر اولین کتاب کنایات به زبان ترکی است که به چاپ می رسد و از مزایای آن اینکه اولین فرهنگ تطبیقی است که تاکنون به بازار کتاب راه پیدا کرده است. مزیت دیگر آن عبارت از این است که شامل پاره ای از کنایات فارسی است که در فرهنگ کنایات چاپ شده به زبان فارسی موجود نمی باشد.

قطع کتاب وزیری بوده و در صفحات گلاسه و به شکل ظریف و دقیق و عاری از اغلاط معمول چاپی و تایپی است. قیمت روی جلد کتاب ۱۸۰۰۰ تومان می باشد.

محل پخش و فروش در  تهران : انتشارات صدافت واقع در میدان انقلاب،خیابان ۱۲ فروردین،پاساژ۱۲ فروردین،واحد۲۱ می باشد. تلفن  ۶۶۴۰۱۹۳۸ همراه   ۰۹۱۲۱۷۵۳۷۰۶

درتبریز:انتشارات اختر و کتابفروشی دهخدا،خیابان طالقانی روبروی ارک 

در ارومیه:کتابفروشی واحدی،خیابان امام کوچه ارک روبروی پاساژ ستارخان و کتابفروشی فضولی خیابان امام پاساژ ارک روبروی پاساژ ستارخان طبقه بالا

درمرند:کتابفروشی بهار ،خیابان امام،روبروی مسجد المهدی،تلفن   ۲۲۳۳۳۰۳

وکتابفروشی قمری(طالبی)،خیابان طالقانی ،روبروی پاساژ قصابی

بخشی از مقدمه ی کتاب  

«اِنَّ مِنَ البَيانِ لَسِحْراً» پيامبر اكرم(ص)

به درستي كه در بيان سحري نهفته است. و چه سخني بالاتر از آن. بيان، سحري عيان. بيان، آن. آني از آنات كه چون شهابي فروزان لحظه‌اي مي‌درخشد و سير مي‌كند.  چشم‌ها را خيره مي‌سازد، بي آنكه آني ديگر از آن اثري مانده باشد.

شطّي از نور. بارقه‌اي. آذرخشي. تاريكي‌ها را مي‌تاراند. مي‌افروزاند. هستي مي‌بخشد. كن فيكون.

مگر سحر چيست؟ انسان آونگ مي‌شود از خويش. افسون مي‌شود. به پا در مي‌آيد. ضرب مي‌گيرد. دست مي‌افشاند. پاي مي‌كوبد. نعره مي‌زند. گريبان چاك مي‌كند. اشك مي‌ريزد. خنده سر مي‌دهد. به سماع مي‌آيد. خشمگين مي‌شود. آشفته مي‌گردد. هستي‌اش را مي‌بخشد. حيرت مي‌كند. شوريده مي‌شود. و چه‌ها كه مي‌شود و نمي‌شود. و چه‌ها كه مي‌كند و نمي‌كند.

سخني شنيده است و هيچ! آه از اين ذهن پيچ در پيچ. قلوه سنگي در اقيانوسي. دايره در دايره. تو در تو. هزار تو.

به كجاها مي‌كشد ما را، از پس هر تلنگري، اين ذهن سيّال؟ سرگشته‌ي عوالم خيال. سكر. حيرت. حيراني. شور. شعور. شيدايي. بغض. گره. انقباض. وجد. غليان. انبساط. جهاني درون قطره‌اي. سياه‌چاله‌اي درون ذرّه‌اي. جنون در گريز از اين مجنون. آه. آه از اين شوريده‌ي وادي روياهاي بي پايان. از پس هر پايان آغازي. و هر زخمه‌ي واژگان را انعكاسي نامكرّر...

بيان، زخم و مرهم. بيان، زندگي بخش و هستي سوز. چه اثري نهفته است در مشتي كلمات؟! چيست در نهاد چند حرف به هم پيوسته؟ عالمي را به حركت در مي‌آورد. آتشفشاني از جنبش و حركت. راستي سحري از اين عظيم‌تر چه مي‌تواند باشد؟

مگر نه اين است كه سحر، خود كلمه است و كلمات. و هر كس به راز و رمز كلمات پي برد ساحري عظيم شد. سحري حلال و دلنشين و دل‌انگيز. آنكس كه توانست كلمات را به استخدام خود در آورد، براستي شاهكار كرد.

هر واژه خود معجزه‌اي است. شگفتا كه چه اعجازي نهفته است در كلمات! چونان مغناطيسي قوي دل‌ها را مي‌ربايد و روان‌ها را جلا مي‌دهد. گاه نيز معكوس، كه مباد.

به كجاها مي‌برد انسان را افسون كلمات. چه تصويرها بر مي‌آورد از لوح سپيد ذهن انسان؟ و انسان اين شاهكار خلقت، اگر زبان را نمي‌يافت چه مي‌شد؟ چه مي‌كرد؟ چه مي‌توانست بكند؟

... و اينك انسان زبان را يافته. بيان را كشف كرده. افسونگري مي‌كند در سايه‌ي كلمات. مگر نه اين است كه انديشيدن بي‌واسطه‌ي كلمات غير ممكن است.

پس بينديشد و بينديشد. مبارك باد بر او اين انديشيدن و انديشه‌ورزي. كه هرچه دانستگي است در سايه‌ي انديشگي است. و هرچه انديشه، در سايه‌ي كلمات.

«نخست كلمه بود. كلمه نزد خدا بود. كلمه خدا بود» انجيل متي.

                                                       *          *          *

كودكي خردسال بودم كه اعجاز كلمات به اعجابم وا مي‌داشت. دل مشغولي عجيب و رازي دست نايافتني. گاه در عالم خيال كلماتي موزون مي‌ساختم ـ بي آنكه بدانم دلالتي بر معنايي دارد يا نه ـ و با خود زمزمه مي‌كردم.

وقتي مادرم كلمات موزون مرا مي‌شنيد چهره در هم مي‌كشيد و نگران از آينده‌ي فرزند خود، زير لب مي‌گفت: سخنان اين پسر به سخنان ديوانگان مي‌ماند و من دلشكسته از گفتار مادر به كنجي مي‌خزيدم و به افكار خود پناه مي‌بردم. نه مادر را گناهي بود و نه فرزند را. مادر را بهره از خواندن فقط قرائت قرآن بود ـ بي آنكه از معني و مفاهيم آن سر در آورد ـ و از نوشتار بي‌بهره. فرزند نيز هنوز نه مكتب ديده بود و نه مدرسه. سالها بدين منوال گذشت. مادر پير مي‌شد و پيرتر و فرزند مي‌باليد و مي‌باليد. هر كس سي كار خود. اكنون بيش از سي و پنج سال از آن ايّام مي‌گذرد.

دوران كودكي و نوجواني و جواني سپري شده است. تحصيلات دبستاني و دبيرستاني و دانشگاهي طي شده است در ميانه‌ي عمر بيش از بيست سال است كه قلم مي‌زنم. امّا هنوز هم ذرّه‌اي از اعجابم نسبت به كلمات كم نشده است، سهل است كه افزون‌تر هم شده است.

دوازده سال است كه عمر در به سامان آوردن فرهنگ تطبيقي كنايات «تركي ـ فارسي» گذاشته‌ام كه در اين اواخر فكر دو سويه كردن آن نيز كاري مضاعف و در عين حال ارزشمند گرديد. نخستين جرقه‌ي كار پس از مشاهده و مطالعه‌ي فرهنگ كنايات استاد گرانقدرم ـ كه خداوند بر عمر و عزّت ايشان بيفزايد ـ جناب آقاي دكتر منصور ثروت در ذهنم زده شد. چرا كه جاي چنان فرهنگي در ادبيّات تركي خالي بود.

بي درنگ به كار گردآوري كنايات تركي آغاز كردم و در اين راه از مراجعه به افراد مختلف و مناطق دور و نزديك ابايي نكردم. حاصل كار در دفاتر و برگه‌هاي مختلف يادداشت و جمع آوري شد. اين بخشي از كار بود. در اواسط كار گردآوري متوجّه شدم كه بخش عمده‌اي از كار را بايد در منابع مكتوب جستجو كنم لذا بي‌درنگ به فيش برداري از كتاب‌هاي لغت تركي و ديوان‌هاي شعراي ترك زبان پرداختم امّا حاصل كار چندان چيزي بر يادداشت‌هاي قبلي نيفزود، چرا كه عمده‌ي كنايات موجود در منابع مكتوب قبلاً از زبان مردم يادداشت‌برداري شده بود.

دليل توجّهم به منابع مكتوب را مديون دو اثر موجود در زبان فارسي هستم. بخاطر اينكه در ادامه كار گردآوري متوجّه شدم كه كار ارزشمند استاد ارجمندم جناب دكتر ثروت از باب شمول بر كنايات رايج در ميان مردم فارسي زبان ناقص مي‌باشد چرا كه ايشان فرهنگ خود را با تكيه بر منابع مكتوب گرد آورده‌اند. اين ايراد متأسفانه بر اثر گرانسنگ استاد دكتر منصور ميرزانيا ـ فرهنگنامه‌ي كنايه ـ نيز وارد مي‌باشد.

بنده نيز ابتدا عكس كار اين دو بزرگوار را انجام داده بودم يعني مبناي كار را ارتباط مستقيم با خود مردم قرار داده بودم نه منابع مكتوب. به عبارت ديگر ابتدا به پژوهش ميداني پرداخته بودم كه سپس در تكميل كار به پژوهش كتابخانه‌اي نيز روي آوردم.

تقريباً در نيمه‌ي راه به فكر افتادم كه ضمن گردآوري و توضيح كنايات تركي به ذكر معادل‌هاي فارسي آن‌ها نيز بپردازم كه اين ايده را با تني چند از دوستان اهل قلم مطرح كردم و مورد استقبال قرار گرفت. از آن پس كار به اين روال دنبال شد و در كنار ادامه‌ي كار يادداشت‌هاي قبلي نيز اصلاح و معادل‌هاي فارسي آنها نيز افزوده شد.

تا اين بخش از كار، فرهنگي شكل مي‌گرفت كه بصورت تطبيقي كار شده بود و تا آنجا كه اين بنده پي‌گيري كرده‌ام چنين كاري نه در زبان تركي و نه در زبان فارسي سابقه‌اي ندارد و احياناً اگر هم بوده باشد بنده اطّلاعي ندارم و استعلام‌ها و بررسي پيشينه‌ي كارها نيز به جايي رهنمونم نكرده است.

نزديك به مراحل پايان كار فكر تهيّه‌ي فرهنگ تطبيقي كنايات چهار زبانه يعني تركي، فارسي، عربي، انگليسي به ذهنم رسيد كه با تني چند از اساتيد زبان انگليسي و عربي در ميان گذاشتم كه متأسفانه نه تنها استقبال نشد بلكه سعي در انصرف بنده از چنان كاري كردند ـ با اميد به فضل الهي تهيّه‌ي چنان فرهنگي را در آينده‌ي نزديك ـ دور از دسترس نمي‌بينم...

[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۹ ] [ 14:1 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

جعل واژه ای است عربی به معنی ساختن،آفریدن،قراردادن،تقلب کردن،و ساختن نوشته یا سند یا هر چیز دیگر برخلاف حقیقت. مجعول اسم مفعول از جعل می باشد که در معنی ساختگی و تقلبی و غیر حقیقی می باشد.

در بررسی پیشینه ی جعل متوجه می شویم از زمانی که بعضی از انسانها به مزایای ترجیح منافع شخصی و فردی برمنافع جمعی و ملی پی برده اند! دست به دامن جعل شده اند و این امر از روزگاران بسیار دور معمول و متداول بوده است! و به مرور زمان بر ابعاد و انواع آن افزوده شده است!

از آنجایی که اصولا انسان بر خلاف سایر مخلوقات،موجودی است تن پرور و پخته خوار و از زیر کار دررو،لذا همیشه به دنبال راه های میانبر و کم خطر و کم هزینه و زود بازده بوده است!!! و چه راهی میانبرتر و کم خطرتر و کم هزینه تر و زودبازده تر از راه جعل و تقلب؟!

مگر نه این است که در سرتاسر دنیا همه ی دانشمندان و مهندسان و تکنسین ها و ...در صدد کوتاه کردن راهها و در نتیجه کم کردن هزینه ها و صرفه جویی در وقت و مصرف سوخت و...هستند؟ عده ای نیز به جای تلف کردن عمر شریف خود در کلاس های درس مدرسه یا دانشگاه و اخذ ورق پاره ای به نام مدرک،از راه میانبر وارد شده و با پرداخت مبلغی ناچیز به یک اهل فن -البته این در صورتی است که خودشان اهل فن نباشند- کار را تمام می کنند - از مصادیق کار را که کرد آنکه تمام کرد-  این شیوه یعنی هدر ندادن عمر شریف در اروپا شکل جالبی پیدا کرده بطوری که حتی تعدادی از ویراستاران در اروپا دست به کار کوتاه تر کردن آثار بسیاری از نویسندگان بزرگ مانند ویکتور هوگو و الکساندر دوما و ...دیگران شده اند!!! و اضافات کار آنان را اسقاط کرده اند! چرا که امروزه اصولا مردم حال و حوصله ی خواندن کتاب خصوصا کتاب های به آن حجم و ابعاد را ندارند - لازم به ذکر است آمارهای موجود در باره ی میزان مطالعه ی مردم اروپا در شبانه روز کذب بوده و قابل اعتماد نیستند!!!- و محتمل است که نویسنده ی محترم هم دچار دراز گویی و ژاژخایی شده بوده است! البته این مقوله در راستای یافتن راههای کوتاه و میانبر قابل توجیه است و صرفه ی اقتصادی نیز دارد و اوقات گران قیمت مردم را نیز به هدر نمی دهد!!! و از طرفی ویراستار محترم هم با این روش با یک تیر دو نشان می زند؛ یکی اینکه نام خود را در کنار نام بزرگان روزگار می آورد و به اصطلاح خودمان زلفی با بزرگان گره می زند و دو دیگر اینکه از این راه ادعای خلق اثری متفاوت تر از اثر قبلی را دارد و خود با ناشران قرارداد می بندد و حق التالیف قابل توجهی اخذ می فرماید و ...

به هر حال چنان که ملاحظه می شود هر کسی می تواند با اندک تلاشی مختصر و ناچیز به نتایج قابل ملاحظه ای برسد و این از مزایای،میانبر رفتن هاست و اندکی جعل و قلب و صناعت و تقلب و تخلف به گوشه ی قبای کسی بر نمی خورد!!! و به قول قدیمی ها نه آسمان به زمین می آید و نه زمین به آسمان می رود و آب از آب تکان نمی خورد!

در روزگاری نه چندان دور حوزه ی جعل بسیار محدود بود و دایره ی جعلیات بسیار تنگ . لذا کل مجعولات شاید از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رفت و در چند فقره از قبیل جعل نسب و جعل سند و جعل مهر و امضا خلاصه می شد. اما خوشبختانه امروزه به مدد فناوری های نوین و ارتقاء فکر جاعلان فرهیخته شماره ی جعلیات و مجعولات سر به فلک می زند، که البته باید آن را مرهون عصر ارتباطات و انفجار اطلاعات و اقتضائات زمان و مکان دانست!

به هر حال کار جعل را نباید دست کم گرفت و باید آن را در شمار بیزنس های بی نظیر در شمار آورد ، چرا که به مدد آن بسیاری هستند که یک شبه ره صد ساله بلکه ره هزار ساله رفته اند!!!

برای اینکه بیش از این اطاله ی کلام نشود به پاره ای از جعلیات مهم از گذشته تا به امروز نظری می افکنیم؛/جعل هویت/ جعل نسب/ جعل شجره نامه/ جعل سند/ جعل مهر/ جعل امضا/ جعل سکه/ جعل اسکناس/ جعل چک پول/ جعل مدرک/ جعل گواهینامه/ جعل کارت پایان خدمت/ جعل مدارک دانشگاهی/ جعل شناسنامه/ جعل نشان استاندارد/ جعل بارکد/ جعل نشان کیفیت/ 

حال اگر به جای واژه ی جعل کلمه ی قلابی را قرار دهیم که دقیقا از همان خانواده ی محترم است،باز شمارگان مجعولات افزایش خواهد یافت، فی المثل؛ /نسب قلابی/ سند قلابی/ سکه ی قلابی/ مدرک قلابی/ چک پول قلابی/ گواهینامه ی قلابی/ شجره نامه ی قلابی/ هویت قلابی/ امضای قلابی/ مهر قلابی/ لباس قلابی/ سلاح قلابی/ شغل قلابی/ جنس قلابی/ دکتر قلابی/ مهندس قلابی/ استاد قلابی/ روانشناس قلابی/ نویسنده ی قلابی/ و و و...قلابی/

باز می توان جای قلابی را با تقلبی عوض کرد و باز به اعضای خانواده ی محترم جعلیات افزود، مثلا؛/ پول تقلبی/ مارک تقلبی/ سند تقلبی/ مدرک تقلبی/ جنس تقلبی/ داروی تقلبی/ سکه ی تقلبی/ اشیاء باستانی تقلبی/ مجسمه ی تقلبی/ تابلوی تقلبی/ و و و... تقلبی/

باز می توان به جای تقلبی از کلمه ی ساختگی استفاده کرد و دامنه ی مجعولات را بهتر نشان داد، از قبیل؛ / چهره ی ساختگی/ محبوبیت ساختگی/ اعتبار ساختگی/ مدارک ساختگی / اقتدار ساختگی/ دعوای ساختگی/ بیماری ساختگی/ گرانی ساختگی/ کمبود ساختگی/ تورم ساختگی/ سند ساختگی/ صحنه ی تصادف ساختگی/ صحنه ی جرم ساختگی/ مظلومیت ساختگی/ مقبولیت ساختگی/ استقبال ساختگی/ ایمان ساختگی/ مسلک ساختگی/ عرفان ساختگی/ تدین ساختگی/و ...ساختگی/ ... 

[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۷ ] [ 8:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

قیاس یعنی قرار دادن دو چیز از یک جنس در کنار هم و بررسی نقاط قوت و ضعف آن دو چیز نسبت به همدیگر و نهایتا ترجیح یکی بر دیگری. و مقایسه از باب مفاعله به معنای طلب قیاس است.

قیاس حکم شمشیر دو لبه را دارد که اگر درست به کار برده نشود ممکن است کاربرش را دچار زحمت و دردسر کند! وهستند کسانی که دانسته و آگاهانه از اشکال مختلف قیاس به شکلی استفاده  می کنند که به آن سفسطه و مغالطه گفته می شود و صد البته که مردود است. برای این نوع قیاس ها مثال ها ی فراوانی می توان ارائه داد که به چند فقره بسنده می کنیم؛ارث زنان نصف ارث مردان می باشد پس می توان نتیجه گرفت که عقل زنان نصف عقل مردان می باشد! یا دیه ی زنان نصف دیه ی مردان است پس ارزش زنان نصف ارزش مردان می باشد! یا گناه غیبت کردن از گناه زنا بسیار بیشتر است پس عمل زناکار از عمل غیبت کننده موجه تر است!!! شاعر نمایی م . س نام هم زمانی برای ترجیح شعرش بر شعر حافظ و مولانا و سعدی،از چنین قیاسی استفاده می کرد و آن اینکه چون در زمان شعرای مذکور وسیله ی حمل و نقل مردم شتر و اسب و الاغ بود و امروزه مردم با وسایل پیشرفته ای مانند هواپیما و قطار و ماشین مسافرت می کنند پس می توان نتیجه گرفت که شعر من نسبت به شعر آن ها بسیار پیشرفته و عالی است و قس علی هذا...

قیاس دیگری هم هست که بیشتر از سایر قیاس ها برای همه شناخته شده است و آن قیاس به نفس گفته می شود که در این نوع قیاس شخص قیاس کننده همه را مثل خود می پندارد که مثل معروف کافر همه را به کیش خود پندارد ناظر به آن قضیه است!

شکل دیگر قیاس را تمثیل گویند که مولانا از این شکل،استفاده های بسیاری کرده است . با نگاهی گذرا به مثنوی به اشکال مختلف قیاس از این نوع بر می خوریم که اتفاقا بسیار مفید و سازنده هم می باشد...

گویند اولین کسی که پای قیاس را وسط کشید ابلیس بود و ماده ی آفرینش خود را که آتش بود با ماده ی آفرینش آدم(ع) که خاک بود قیاس کرد که البته قیاسی بود مع الفارق و الباقی ماجرا و... در جنگ صفین هم خوارج با دست آویز قرار دادن این نوع قیاس و با استناد به لاحکم الا لله علم عناد و عصیان در برابر حکم،حکیم ترین غواص دریای حکمت و معانی بر افراختند و چنان ضربتی به پیکر وحدت مجاهدان اسلام زدند که نه تنها هیچ وقت ترمیم نشد بلکه امروزه نیز عده ای برای کوبیدن مخالفان خود آن راه را می روند و به شعار خوارج متوسل می شوند!...و حضرت علی (ع) در برابر آنان فرمودند:سخن حقی است که نتیجه ی باطل از آن گرفته می شود.

پر واضح است که استفاده از قیاس مع الفارق کار افراد سودجو و فرصت طلب است که عمدتا برای خاموش کردن صدای مخالف و کوبیدن رقیب بدان متوسل می شوند که جز سفسطه و مغالطه چیزی نیست و بیشتر، عوام را می فریبد نه خواص را! در این نوع قیاس فرد با آوردن واقعه ای تاریخی و برجسته نمودن بخش های مورد نظر خود و ایجاد ارتباط به ظاهر منطقی در صدد از میدان بدر کردن مخالفان بر می آید.مثلا کاندیدایی با ذکر واقعه ی عاشورا و نامه نگار ی های مردم برای امام حسین(ع) طرفداران خود را در صورت پیمان شکنی به اهل کوفه نسبت می دهد و ارتباط عاطفی بین دو واقعه ایجاد می کند و به اصطلاح هواداران خود را در محظور اخلاقی قرار می دهدتا آنان به خاطر متهم نشدن به پیمان شکنی از طرفداری اش دست نکشند!!! و حال آنکه میان این مسائل چه از لحاظ ماهیت و چه از لحاظ محتوی،تفاوت از زمین تا آسمان است! شکل بسیار معمولی از این نوع قیاس در میان عوام وجود دارد که هر وقت از دست کسی یا چیزی شاکی باشند برای اثبات حقانیت  سخن خود بدان متوسل می شوند،و آن به این شکل است؛اگر برادر خوب بود خدا هم برای خود برادر داشت،یا اگر همکار خوب بود،اگر خواهر خوب بود،اگر فرزند خوب بود و اگر...خوب بود خدا هم ...که به راحتی این اگرها را می توان به کل مخلوقات الهی تسری داد!!! البته اگر نگاه اجمالی به گوشه و زوایای تاریخ افکنده شود شواهد بسیاری برای این نوع قیاس ها می توان ارائه داد مثلا از ناپلئون و جنگ واترلو گرفته تا هیتلر و جنگ جهانی دوم و ازسقوط زندان باستیل گرفته تا انقلاب فرانسه و...که  این دست کارها شواهد بسیاری می توان آورد که به همین مقدار کفایت می شود.

گارگزاران و دولتمردان نیز از تاثیر این فن شریف به خوبی آگاهند و گاه گاهی وقتی گام از طریق برهان و استدلال منطقی بیرون گذاشته و به بی راهه می زنند گرفتار چنین دستاویزهایی می شوند!!! از باب مثال؛در اعلام بسیاری از آمارها مثلا میزان مصرف سرانه ی سوخت توسط افراد کشور را اعلام می کنند و نتیجه می گیرند که مصرف سوخت در کشور ما چندین برابر کشور چین یا هر کشور مورد مقایسه ی دیگر است اما اعلام نمی کنند که در کشور چین یا کشورهای دیگر سرانه ی بهره مندی شهروندانشان از مترو و سایر وسائط نقلیه ی عمومی چند ده برابر افراد کشور ما می باشد. ایضا در مورد مصرف برق و آب و ... میزان مصرف و اسراف اعلام می شود،ولی در مورد اینکه وسایل برقی یا لوازم خانگی یا شیرآلات آن ها چقدر استاندارد بالایی دارند و اصولا بسیار کم مصرف می باشند و دولتشان نیز اهل ریخت و پاش نیست و...سخنی به میان نمی آید!!! و ...

اما قسم دیگری از قیاس نیز وجود دارد که هم منطقی و هم اصولی و هم عقلانی است و هم به بررسی مزایا و معایب هر دو طرف مورد مقایسه می پردازد. و آن مقایسه ی دو چیز از یک جنس است! مثلا مقایسه ی میزان دستمزد دو یا چند ورزشکار یا دو یا چند هنرمند و ... میزان دریافتی یک فوتبالیست در یک فصل با میزان در یافتی یک وزنه بردار یا کشتی گیر یا یک والیبالیست یا یک شمشیرباز یا...در طول عمر ورزشی اش!!! البته با در نظر گرفتن اینکه همه ی این عزیزان کار طاقت فرسای فیزیکی می کنند نه کار سهل و ممتنع فکری و هنری!!!

در خصوص کار فکری و علمی و هنری هم می توان اهلش را با هم مقایسه کرد؛مثلا مقایسه ی حقوق در یافتی دو معلم آموزش و پرورش و دانشگاه-البته نام ایشان استاد است نه معلم- و دست بر قضا هر دو هم دارای یک نوع مدرک در یک رشته ی واحد از یک دانشگاه واحد هستند! مثلا دکترای ادبیات از دانشگاه دولتی تبریز . منتهی یکی در آموزش و پرورش تدریس می کند و دیگری در دانشگاه و اتفاقا آن که در دانشگاه تدریس می کند ساعات کارش از همکار آموزش و پرورشی اش هم کمتراست! و حقوق و مزایای در یافتی اش فقط چندین برابر از او بیشتر است!!! - البته چنین است که بسیاری از معلمان عزیز آموزش و پرورش به آرامی رخت به دانشگاه می کشند و استاد می شوند و یک چند به استادی خود شاد می شوند و حق نان و نمک آموزش و پرورش را می فراموشند !!! - یا مقایسه ی دستمزد یک بازیگر سینما در یک فیلم با میزان دستمزد یک بازیگر تئاتر یا یک نقاش یا خطاط یا مجسمه ساز یا سفالگر یا میزان حق التالیف یک نویسنده یا پژوهشگر یا... که همگی از جنس هنرند و کار فکری و ذوقی،اما این کجا و آن کجا؟؟؟!!! 

حال با خاتمه دادن به این مقدمه ی نسبتا مفصل که نقل شد، پاره ای از قیاسات را که می تواند به بهبود اوضاع بینجامد ذکر می کنیم؛/مقایسه ی عملکرد یک یا چند وزیر در دوره ی وزارتشان در یک یا چند دولت در داخل کشور با وزارت های مشابه در چند کشور دیگر/ مقایسه ی عملکرد و کارایی و بازدهی دوران تصدیگری چند مسئول در یک وزارتخانه یا اداره ی کل با همکارهایی از جنس خودشان در دوره های مختلف/ مقایسه ی عملکرد چند دولت در دوره های چهار ساله در زمینه های توسعه ی فکری و فرهنگی و هنری و سیاسی و اقتصادی با تکیه بر آمارهای موثق/ مقایسه ی توسعه ی انسانی و در آمد سرانه ی ملی افراد یک کشور در دوره های مختلف با کشورهای دیگر/ مقایسه ی نقد پذیری و توجه به آراء عمومی در چند دولت با دولت های همسطح دیگر در داخل و خارج/ مقایسه ی فساد مالی در ارکان دولتی و اداری چند کشور همطراز یا حتی در یک کشور در دوره های مختلف/ مقایسه ی برنامه محوری یا فرد محوری در چند وزارتخانه در دوره های مختلف / مقایسه ی نظام تشویق و تنبیه و میزان نظارت بر عملکرد مسئولین در چند دولت با دولت های مختلف در داخل و خارج/ مقایسه ی جایگاه اهل علم و هنر و فرهنگ در چند دولت و تطبیق آن با کشورهای دیگر/ مقایسه ی میزان ارزآوری بر اثر صادرات و خروج ارز بر اثر واردات در چند دولت با دولت های خارج هم سطح/ مقایسه ی ارتقاء فکری و سلامت جسمی افراد جامعه در دوره های مختلف توسط دولت های مختلف با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی آزادی مطبوعات و فضای باز سیاسی در دولت های مختلف و تطبیق آن با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی نرخ بیکاری یا اشتغال در دوره های مختلف و بررسی وضعیت آن نسبت به اوضاع جهانی/ مقایسه ی افزایش امید به زندگانی در دوره های مختلف در یک کشور و سنجش آن با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی تولید علم در یک کشور در دوره های مختلف با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی سلامت قکری و اخلاقی و عاطفی و ... افراد یک جامعه در دوره های مختلف و سنجش آن با وضعیت مطلوب و آرمانی/ مقایسه ی نظام آموزش و پرورش یک کشور با کشورهای دیگر و بررسی ضعف ها و قوت های آن برای رسیدن به وضع مطلوب/ مقایسه ی میزان تجمل گرایی یا ساده زیستی افراد یک کشور در دوره های مختلف و تبعات حاصل از هر دو/ مقایسه ی نقش رسانه ی ملی و مطبوعات در ارتقاء قانون مداری و ترویج فرهنگ صحیح در راستای هر چیز با رسانه های سایر کشورها/ مقایسه ی میزان بودجه ی اختصاص یافته به آموزش و پرورش و پژوهش در کشور ما با سایر کشورها و نتایج حاصل از آن/ مقایسه ی میزان مطالعه و فرهنگ تفکر محوری در کشور ما با سایر کشورها و تبعات حاصل از آن/ مقایسه ی میزان نخبه پروری وجایگاه فرهیختگان در کشور ما با سایر کشورها و نتایج آن/ مقایسه ی میزان تجلیل و تکریم قهرمانان ملی در کشور ما با سایر کشورها و تبعات مثبت آن/ مقایسه ی تیراژ کتاب و تنوع عناوین و موضوعات آن در کشور ما با سایر کشورها/ و قس علی هذا ... 

رندی از رندان پس از مطالعه ی این رساله تذکرات و پیشنهادهایی داد که عینا نقل می شود؛/ مقایسه ی قیل و قال با شور و وجد و حال/ مقایسه ی عیاری و شرف و ناموس با الواطی و بی شرفی و سالوس/ مقایسه ی بندگی حق و دل بردگی با دو رویی و بردگی و سر سپردگی/ مقایسه ی ایستادگی مردم استوار و صبور با بی تابی ها و زوزه های کلب عقور/ مقایسه ی بحری در کوزه با کوزه ای در بحر/ مقایسه ی تقوی و دیانت و قضیلت با تقوی ستیزی و ثروت اندوزی و رذیلت/ و ...

 

[ جمعه ۱۳۹۱/۰۳/۲۶ ] [ 10:42 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

از قدیم الایام گفته اند :فرض محال،محال نیست. شواهد و قراین هم نشان می دهد که بسیاری از قوانین متقن علمی اول به شکل فرض و فرضیه مطرح شده اند و بعد تبدیل به قانون شده اند. حال بر آن اساس فرض هایی را می توان طرح کرد و امیدوار بود که در آینده ای نه چندان دور به قانون تبدیل شوند! ـ هر چند در ابتدای امر کمی غیر ممکن نیز به نظر آید اما از آنجایی که کار نشد ندارد می توان امیدوار بود که این فرضیات نیز روزی شکل قانون به خود گیرند!

همچنانکه با پیدایش قوانین متعدد تغییرات چشم گیری در زندگی انسان به وقوع پیوسته است انتظار می رود با تبدیل این فرضیات به قانون،گام های مهمی در بهبود روابط و کیفیت زندگی انسان ها برداشته شود.

فرض های مورد نظر را می توان به دو شکل و در دو سطح خرد و کلان مطرح نمود که شکل کلان آن متوجه جامعه ی جهانی و شکل خرد آن مربوط به فردفرد انسان ها می شود.

حال بخشی از فرضیات ذکر می شوند تا مورد تأمل و تعمق و تفکر و تدبر قرارگیرند.

/ ترک سلطه جویی و جنگ طلبی و جایگزینی آن با صلح و برادری و دوستی/ رها کردن ثروت اندوزی و گام نهادن در مسیر سیر کردن شکم گرسنگان و بیچارگان/ تکریم اهل ذوق و هنر و علم و معرفت و نکوداشت صمیمانه ی آنان به جای تعظیم و تکریم ارباب ثروت و قدرت/ واگذاشتن هر کاری به اهل آن و پرهیز از هرگونه اظهار نظرهای غیر کارشناسانه و عامیانه/ رساندن حق به حق دار به جای تضییع حقوق صاحبان حق/ جایگزینی همیشگی ضوابط به جای روابط  و  شایسته سالاری به جای خویشاوند سالاری/ پاسخ دادن به اعتماد مردم با خدمت صادقانه و عدم استفاده ی ابزاری و فصلی ازمردم/ پاسخگو بودن همیشگی در مقابل مردم به عنوان ولی نعمتان اصلی و ترویج روح نقد و نظر در مقابل روحیه ی تایید کورکورانه و انفعال/ تغییر ندادن منش و کنش انسانی قبل و بعد از مسئولیت و مقام و منصب یافتن/ ترویج فرهنگ انتقاد و سوال به جای انفعال و اطاعت کور کورانه/ پرورش روح گفتگو و عقلانیت و خرد ورزی به جای منازعه و احساسات و غرض ورزی/ هر کسی را در اندازه ی واقعی خود دیدن و از کوه کاه نساختن و از کاه کوه نساختن/ نخبه پروری به جای کوتوله پروری/ منکوب کردن فرهنگ رانت خواری و رانت خوار پروری و جریان و سریان دادن اموردرمسیر و چارچوب قانون/ نهادینه کردن روح حقیقت جویی در برابرروح سودجویی / نهادینه کردن مثبت اندیشی به جای منفی اندیشی/ جایگزینی واقع بینی به جای هر نوع بدبینی و خوش بینی ساده لوحانه/ پرهیز از به کار گیری قهر در جای مهر و مهر در جای قهر/ مرد پروری به جای مریدپروری/ جایگزینی تربیت و اخلاق متعالی انسانی به جای آیین نامه های خشک و قالبی/ ابدال آگاهانه و هوشمندانه ی روح خودشناسی با خودخواهی و خودبینی و خودپرستی/ نهادینه کردن روح جمعی به جای روح فردی و تبدیل من های منفرد به ما/ پرورش صفت خودکنترلی در آحاد افراد جامعه به جای کنترل از بیرون / دمیدن روح رفاقت در پیکره ی جوامع انسانی به جای رقابت های ناسالم و ویرانگر/ ترویج روح اعتدال و میانه روی به جای هر گونه افراط و تفریط / سر لوحه قرار دادن روح ایثار و جوانمردی به جای نارو زدن و ناجوانمردی/ و...

[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۶ ] [ 16:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

معکوس اسم مفعول از ریشه ی عکس می باشد که معادل فارسی آن باژگونه و وارونه و معادل ترکی آن ترسه و باش آیاق و باش گو... می باشد.سابقه ی باژگونگی را باید از خلقت آدم ابوالبشر پی گرفت! هم او بود که به جای حرف گوش کردن و سمعاٌ و طاعتاٌ گفتن خارخار عصیان در جانش افتاد و رفت به سراغ میوه ی ممنوعه و کرد آن کاری را که نباید می کرد! و این موضوع سوژه ی جالبی شد برای تخم و ترکه اش تا تمام کارهای معکوس خود را خیلی منطقی و زیرکانه توجیه کنند و گناه آن را گردن پدر بزرگ بیچاره ی خود بیاندازند!

در این میان یکی از فرزندان بسیار رند و عالم سوز همان بابا به نام خواجه شمس الدین محمدحافظ،گوی سبقت را از همگان ربوده و تمام تقصیرات را با زبان هنر متوجه بابا بزرگ مرحوم خود نمود،از باب مثال در چند جای دیوان سترگش چنین آورده است؛ /جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد      مارا چگونه زیبد دعوی بی گناهی/ یا   من ملک بودم و فردوس برین جایم بود       آدم آورد در این دیر خراب آبادم/   یا  پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت       ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم/ و ...

از نظرگاه آن رند عالم سوز نافرمانی و وارونه عمل کردن ارثی است که از پدر بزرگ به فرزندانش رسیده و الحق که فرزندان نیز این میراث گران بها را خیلی عالی پاس داشته اند و با تمام جوارح و اعضا حتی الورید والشریان بدان عمل نموده اند! و می نمایند.

با مختصر تفحصی در گوشه و زوایای زندگی انسان ها به موارد بسیاری از مصادیق وارونگی و باژگونگی بر می خوریم - هر چند تحقیق و تفحص کار هرکسی نیست و اهلیت ویژه و اهل خاص خود را می طلبد! -  البته کالبد شکافی و آسیب شناسی این بحث نیاز به کار کارشناسی و تیم های تحقیقاتی ویژه دارد که باید کارگروه های آن در اسرع وقت  تشکیل شوند و در خبایا و زوایای آشکار و پنهان این امر به رای زنی و گمانه زنی و چانه زنی و خیلی ...زنی های دیگر بپردازند و نتایج آن را اعلام دارند و مسببین آن را به سزای اعمالشان برسانند... از اصل مطلب دور نیفتیم اگر چه امروزه سبک جدیدی ابداع شده وطرفداران بسیاری هم پیدا کرده است و آن همانا از اصول دور افتادن و بر فروع پرداختن است که باید در کتب سبک شناسی به آن پرداخته شود!!!

و اما بعد: از بارزترین وجوه وارونگی کارهای بعضی ها اینکه ؛ با هزار ترفند و خواهش و تمنا و تقاضا و ... می خواهند به خلق الله خدمت کنند آن هم خدمت بی مزد و منت،مثلا در پست های نمایندگی و شورا و انجمن و ریاست و...و از مردم می خواهند که زمام امور را به دستان امین و باکفایت آنان بسپارند تا... و حال آنکه اصولا باید مردم پی کسانی بروند که خدمت آنها را خواستارند/خادم پی مخدوم دویدن     عجب این است!!!/ حال نمی دانم این کار از مصادیق باژگونگی حساب می شود یا نه؟ معمولا چنین است که هیچکس بیهوده خود را زیر بار سنگین و تکلیف لایطاق قرار نمی دهد اما نمی دانم چگونه است بعضی ها را عشق خدمت چنان از خود بی خود کرده است که زیر سنگین ترین بارهایی می روند که حتی شتر مست هم از کشیدن آن بارها عاجز است!!! این هم مصداق دیگری از باژگونگی! جالب تر از همه آنکه اینچنین افرادی مثلا اگر جغرافیا یا صرف و نحو خوانده اند هیچ ابایی ندارند از اینکه مسئولیت تربیت بدنی یا آموزش و پرورش یا شیلات یاپتروشیمی یا نفت یا بازرگانی و صنعت و معدن و...را بر عهده بگیرند چرا که عشق به خدمت آنان را چنان از خود بی خود کرده که حتی ارتباط مدرک تحصیلی خود با مسئولیت مورد نظر را از یاد برده اند و گویی یک شبه تمام راز و رموز سمت جدید بر آنان الهام شده است!!!  و حیرت آورتر آنکه از آن پس بدون آنکه خود را از تک و تا بیندازند در تمام امور نظر کارشناسی می دهند و صاحب نظران استخوان خردکرده ی آن امور را به مبارزه می طلبند!!! مصداق عبارت معمول همه کاره ی هیچ کاره را باید در این موضع جستجو کرد!!! /- آنچه خوبان همه دارند ششششآنان  تنها دارند،باری بگذریم...

حال پاره ای از مهم ترین مصادیق عمل کردهای باژگونه ی انسان ها را چه به صورت فردی و چه به صورت جمعی به طور فهرست وار بر می شمریم؛

/سکوت در موضع فر یاد/ فریاد در موضع سکوت/ سخن در موضع خاموشی/ خاموشی در موضع سخن/ خنده در جایگاه گریه/ خشم در موضع مهر/ مهر در موضع خشم/ حرف در جای عمل/ صبر در وقت اقدام/ ترس در موضع شجاعت/ سیاست در موضع صداقت/ دراز دستی در موضع پاک دستی/ خیانت در جایگاه امانت/ جنگ درون و صلح برون/ خبث باطن و حسن ظاهر/ تواضع در برابر گردن کشان/ جنگ در محل صلح/ صلح در موضع جنگ / شعار در موضع شعور/ ترجیح غافل بر عاقل / ترجیح مدرک بر درک و ادراک/ برتری دادن سخن چین بر رازدار/ ترجیح بوقلمون صفتان بر یک رنگان/ گندم نمای جوفروش شدن/ ترجیح نادان بر کاردان/ ترجیح تردید بر یقین/ ترجیح سوء ظن بر حسن ظن / رمه به گرگ سپردن/ خائن در محل خادم نهادن/ ارتقاء سفله گان/ تحقیر بزرگان/ تجلیل حقیران/ طرد درست کاران/ جذب خیانت پیشه گان/ دفع صداقت پیشه گان/ قانون دانی و قانون شکنی/ به نام دیگران و به کام خود زیستن/ نعل وارونه زدن/ ریشه در آسمان داشتن و پیشه در زمین ساختن/ ریشه را رها کردن و به ریش پرداختن/ نوش با نیش بدل کردن/ آن سویی بودن و این سویی رفتن/ شیرینی به تلخی بدل کردن/ نرم بودن در جایگاه درشتی/ درشتی کردن در محل نرمخویی/ نمک خوردن و نمکدان شکستن/ ترک معروف و عمل به منکر/ از آخرت گفتن و به دنیا چسبیدن/ باقی به فانی فروختن/ ترجیح پوست بر مغز/ از اصل باز ماندن و به فرع آویختن/ غرض ورزی به جای مهرورزی/ وسیله را در جایگاه هدف نهادن/ قیم کسی شدن و قیامتش را درآوردن/ منش و کنش یکی نبودن/ گله را رها کردن و پی بز گر گشتن/ دل و زبان ناکوک بودن/ بزرگان را کار کوچک دادن/ حقیران را در کارهای بزرگ گماردن/ تشویق متخلفان/ تنبیه درستکاران/ مهتران زیر دست کهتران نمودن/ حرافان بر اهل عمل ترجیح دادن/ وحدت فرو گذاشتن و بر طبل تفرقه کوبیدن/ شر به جای خیر نهادن/ آب به بنیاد اعتماد مردم بستن/ ما گفتن و منی کردن/ ریا بر صفا رجحان دادن/ در موضع یک رنگی هزار رنگ برآمدن/ تبعیض بر برادری و برابری ترجیح دادن/ تردامنی بر پاک دامنی برگزیدن/ بر طریق یک بام و دو هوا راه پیمودن/ سخت کوشان را وانهادن/ راستگویان را نکوهیدن/ چرب زبانان را حرمت نهادن/ نالایقان را برلایقان حاکم کردن/ حق ناشناسی بر حق شناسی رجحان دادن/ و ....  

 

[ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۸ ] [ 23:5 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 بهشت،برزخ،دوزخ،سه گانه هایی اعجاب آور،کمدی الهی آلیگیری دانته.برزخ را تورق می کردم که خوابم برده بود.وقتی بیدار شدم ،چیزی به خاطر نداشتم.تنها طرح مبهمی از کابوس های رنگارنگ در ذهنم مانده بود.رمقی برایم نمانده بود.به شدت خسته بودم.مانند آن بودکه کوهی را جابجا کرده باشم.تناقض عجیبی حس می کردم!سیلاب های خروشانی از تناقض در رگهایم جاری بود.هر چه بود نتیجه ی کابوسهای  شب قبل بود.شاید هم جریان سیال ذهن و ضمیر ناخود آگاهم به واکاوی مضامین کمدی الهی دانته پرداخته بود! خواهی نخواهی مروری می کردم به بی شمار اعمال متناقض انسان این اشرف مخلوقات!!! دو نوع تناقض بیشتر از همه قابل تشخیص بود. تناقض جمعی که دامن گیر جامعه ی بشری است و تناقض فردی که اکثر انسان ها گرفتارش هستند!!! شاید بتوان تعریف دیگری بر تعریفات انسان افزود. ((انسان موجودی است با بی نهایت تناقضات عجیب و غریب)) 

مثال های زیادی برای تناقض جمعی می توان ارائه داد، فی المثل؛گروه بی شماری از فرهیخته ترین انسان ها عمر بر سر کشف درمان بیماری های لاعلاج می گذارند تا جان عده ی محدودی از مبتلایان به آن بیماری را نجات دهند و از طرفی عده ای دیگر از انسان های تیزهوش عمرشان را صرف می کنند تا مهلک ترین سلاح ها را برای نابودی همنوعان خود بسازند!!!

گاهی مشاهده می شود جامعه ی جهانی در برابر بدترین نسل کشی ها سکوت اختیار می کند و گاهی در مقابل مسائل بسیار کوچک جنگ های بزرگی راه انداخته می شود!!!

شاید بارزترین تناقض جمعی قائل شدن حق وتو برای بعضی از کشورها در سازمان ملل باشد که از قضا هم آنان بیشتر از همه سنگ بشر دوستی و تساوی حقوق انسان ها را به سینه می زنند!!! اما در عرصه ی عمل سناریوهای محیر العقولی به وقوع می پیوندد!!! پنج مساوی با همه ی جهان ،نه نه کمی سهو شد،یکی از پنج تا مساوی با همه ی جهان!!!!!!!!!!!  

در مواردی بهترین قوانین برای حفظ صلح جهانی طراحی می شود و سازمان های مختلف بشر دوستانه و حفظ محیط زیست و...تشکیل می شود و از طرفی همان طراحان خودشان اولین ناقضان همان اصول و قوانین مترقی می شوند!!!

ایضا برای تناقضات فردی هم مثال های فراوانی وجود دارد ازآن جمله؛خیلی ها هستند با آنکه از کسی خوششان نمی آید و چشم دیدنش را ندارند در حضورش صد نوع تعریف و تمجیدش می کنند و اظهار ارادت و... اما به محض اینکه چشم آن فرد را دور دیدند هزار نوع بد و بی راه و تهمت و افترا بارش می کنند و...یا بسیاری از افراد عمر بر سر گردآوری مال و منال می گذارند و سلامتی خود را نیز در آن راه از دست می دهند وبعد از آن سرمایه ی به دست آمده را صرف باز گرداندن سلامتی خود می کنند غافل از آنکه اگر به فرض بعید سلامتی هم به دست آمد دیگر عمر از دست رفته هیچ وقت به دست نخواهد آمد.

بعضی ها نیز دم از خدمت به مردم می زنند و به اصطلاح سنگ مردم را به سینه می زنند و در فرصت های به دست آمده بد ترین نامردمی ها را بر آنان روا می دارند و مردم خوش باور و زود باور بیچاره را نردبان ترقی خود قرار می دهند!!!

در این میان کار عده ای از اهل هنر و صفا و یکرنگی از همه عجیب تر است و شماری از آنان که از هوش سرشار و فکر تیز و بلندی نیز برخوردارند با اینکه می دانند دوره یکرنگی و صفا تمام شده است و علم و هنر و فضل و حکمت خریداری ندارد و دور ،دور هزار چهره ها و هزار رنگ ها و بی هنران است ،باز استخوان سختی می کنند و یکرنگی و صفا پیشه می کنند و عمر بر سر تحصیل علم و هنر و حکمت تباه می کنند! و بسا خسران و ناملایمات که بر خود و اطرافیان روا می دارند!!! 

واقعا حیرت آور و شگفت انگیز است کار انسان این اشرف مخلوقات،فتبارک الله احسن الخالقین.

گویا مرحوم حکیم خیام نیشابوری هم گاه گاهی دچار تناقض می شده است یا حداقل کارهای تناقض آمیز دیگران را می دیده است و به جان می آمده است و از زور ناچاری به دامان شعر پناه می برده است همچنانکه بعضی ها نیز به دامن طنز چنگ می زنند! نمونه را یک رباعی از حضرت ایشان نقل می شود؛/جامیست که عقل آفرین می زندش/ صد بوسه زمهر بر جبین می زندش/ این کوزه گر دهر چنین جام لطیف/ می سازد و باز بر زمین می زندش/ 

از آن جایی که این رشته سر دراز دارد و بسیاری از دوستان نیز حال و حوصله ی روده درازی ها و ژاژخایی های مرا ندارند سخن را با بر شمردن پاره ای از مصادیق بارز و رایج تناقضات جاری و روزمره ی اشرف مخلوقات به انتها می برم! البته هر کسی به تناسب دیده ها و شنیده ها و تجربیات شخصی خود می تواند بر تعداد موارد مذکور بیفزاید...

/صلح خواهی و بر طبل جنگ کوبیدن/ دل و زبان یکی نبودن/ ایاک نعبد گفتن و پیش دیگران تعظیم کردن/ ایاک نستعین گفتن و از دیگران استمداد طلبیدن/ از وحدت گفتن و راه تفرقه پیمودن/ پیمان بستن و پیمان شکستن/ ایمان به نان فروختن/ فروتن نشان دادن و نام جویی کردن/ زهد فروختن و چنگ به دنیا زدن/ خوب حرف زدن و بد عمل کردن/ نهی از منکر نمودن و منکر پیشه کردن/ امر به معروف وعمل به منفور/ هر لحظه به رنگی درآمدن/ به نام دیگران و به کام خود گرداندن/ خلوت و جلوت یکی نبودن/ پرده دار بودن و پرده دری کردن/ به راهی رفتن و به راه دیگر نگریستن/ هم خدا را خواستن و هم خرما را/ گرگ در پوستین بره بودن/ شریک دزد و رفیق قافله بودن/ نعل وارونه زدن/ ظاهرا انسان و باطنا حیوان بودن/ گه به نعل و گه به میخ زدن/ از کوه کاه ساختن و از کاه کوه ساختن/ از مه که ساختن و از که مه ساختن/ شعار بشر دوستی دادن و نسل کشی کردن/ زنهار داری و زنهار خواری کردن/ امانتدار بودن و خیانت کار شدن/ با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن/ شعار شایسته سالاری دادن و خویشاوند سالاری پیشه نمودن/ از عدالت دم زدن و عدالت را مثله کردن/ بازگشت به خویشتن گفتن و خویش را فراموش کردن/ از یقین دم زدن و دمدمی مزاجی کردن/ صراط مستقیم گفتن و به چپ و راست منحرف شدن/ پارسایی را ستودن و در عمل گرد مادیات پرسه زدن/ ریا و صفا/ برابری انسان ها با هم و برابر تر بودن بعضی ها نسبت به دیگران! / و...

[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ ] [ 11:53 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

روزگاری نه چندان دور در تعامل بین انسان و سایر موجودات،این انسان بود که دست بالا را داشت و سایر موجودات از اینکه صفت انسانی یافته اند ارج و منزلت می یافتند و ادیبان نیز از آن منظر آرایه ای به نام تشخیص ابداع کردند که عبارت بود از شخصیت انسانی دادن به سایر موجودات و اشیا.

از باب مثال آزادگی را که صفتی انسانی بود! به سرو نسبت دادند و بخشندگی را به دریا و گریستن را به ابر و خندیدن را به گل و چمن و ... از طرفی دل را که بخشی از وجود انسان بود به هرزه گردی متهم کردند و لب را به غنچه و دهان را به پسته و چشم را به بادام و زنخدان را به سیب و اندام را به سیم و زلف را به شبق مانند کردند... تا اینجای کار انسان زیاد از سرشت ذاتی و طبیعت اطراف خوددور نشده بود و کار به جاهای باریک نکشیده بود و در ازای هر صفتی که داده بود صفات دیگری ستانده بود و به عبارتی بده بستان یا تعامل کرده بود و صلابت را از کوه و صفا را از آیینه و خروش را از آتشفشان و... را از عناصر دیگر طبیعت ستانده بود و بازی به شکل برنده ،برنده پیش رفته بود و سیاست برنده ، بازنده  یا چماق و هویجی در کار نبود.

اما غفران الهی بر جیمز وات مخترع محترم ماشین بخار باد - جد اعلای ماشین های امروزی- که از وقتی که پای ماشین را به زندگی انسان کشید،نظام هستی را به هم ریخت و کلاه ها رفت توی هم! و شیر تو شیر ی شد که آن ورش ناپیدا ! با ورود ماشین به زندگی انسان همه چیز از توازن و تعادل و تعامل خارج شد و ماشین مانند ویروسی خطرناک زندگی انسان را از هم پاشید و به آلایشی پالایش ناشدنی مبتلا کرد...

از قدیم الایام،قاعده ی تعامل چنین بوده است که از هر دستی که دادی از همان دست می گیری! عبارت ادیبانه اش همان هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟ سابق است و تعامل مانند دو کفه ی ترازو بوده که اگر بر کفه ای چیزی نهادی باید بر کفه ی دیگر هم معادل یا هم سنگ آن چیز را بگذاری تا توازن و تعامل به هم نخورد و به عبارتی موازنه ی مثبت بر قرار گردد - اگر چه امروزه ترازوهای دیجیتالی با سیاست تک کفه ای خود توازن و تعامل را به هم زده اند و خودشان قانون خود نوشتشان را شکسته اند و تک رو و تک دو و تک خور و تک قطبی ... شده اند - به هر حال از اصل مطلب زیاد دور نیفتیم ، سخن از موازین و معاییر توازن و تعامل بود که بر اساس آن اصول می باید به ازای هر دادنی ستاندنی در کار می بود تا نظام امور از هم نپاشدو کارها بر روال منطق و عقلانیت روان گردد... اما نمی دانم چگونه شیطان ملعون توی جلد جیمزوات رفت و او با اختراع ماشین همه ی نظامات ثابت و لایتغیر زندگی را به چالشی دائمی کشاند و در نظام تعامل و تعادل و توازن رخنه ای مرمت ناشدنی ایجاد کرد و کفه ی آن امور استوار را به نفع ماشین سنگین تر نمود!!!

در تعامل بین ماشین و انسان آن که دچار خسران و زیان شدبی شک انسان بود، چرا که؛اولا در این تعامل اکثرا صفات ماشین بود که به انسان منتقل شد و در عوض انسان نتوانست از صفات خوب و برجسته ی خود چیزی به ماشین بدهد . ثانیا آنچه  از صفات ماشین به انسان منتقل شد همه منفی و ویرانگر و خانمان برانداز بودند نه سازنده و مثبت .ثالثا هر صفتی هم که از ماشین به انسان منتقل شد بر اثر نوعی از جهش و موتاسیون ناشناخته بر شدت و حدت آن افزوده شد به طوری که در بعضی موارد از کنترل خارج شد. فی المثل ترمز بریدن و به جاده ی خاکی زدن که هر دو از صفات ماشین است وقتی به انسان سرایت کرد بعضی ها چنان ترمز بریدند و به جاده خاکی زدند که نه تنها قانون را زیر پا گذاشتند بلکه با سرعت نور از خدا و دین و اخلاقیات و انسانیت و تمام خطوط قرمز گذشتند و در چشم بر هم زدنی از ممالک مختلف فرنگستان سر برآوردند غافل از اینکه ترمز بریدن و به جاده خاکی زدن آنها خیلی ها را به روغن سوزی انداخت و پنچرشان کرد که دیگر نه زاپاس افاقه کرد و نه می شد بوکسل شان کرد!

حال آنکه سابق بر این،تعامل اصول و روال دیگری داشت که به اصل انصاف نزدیک تر بود و جاده یک طرفه نبود! به عنوان مثال در بسیاری از مناقصه ها و مزایده ها طرف شرکت کننده در مناقصه یا مزایده،مختصری سر کیسه را شل می کرد و مبلغ ناچیزی از چرک کف دست/پول ناقابل/ مثلا چند میلیارد را به مأمور مجری مناقصه یا مزایده می پرداخت یا به حسابش واریز یا سرریز می کرد و آن وقت برنده ی یک مناقصه یا مزایده ی ناقابل چند هزار میلیاردی می شد! که در این شیوه ی پسندیده هر دو طرف سود می بردند! به طوری که نه سیخ می سوخت نه کباب !حالا آن طرفش را کار نداریم که چند میلیون نفر ناچیز و بی چیز هم متضرر شده باشند! با یک حساب سر انگشتی هر آدم ضعیف الریاضی هم می تواند بفهمد که در ازای دریافت چند میلیارد تومان مشمول الذمه ی چند میلیون نفر شدن به صرفه تر است و میلیون در برابر میلیارد ، عدد و رقمی نیست همچنانکه نود و نه درصد در مقابل یک درصد عدد قابل توجهی نمی تواند باشد!

با این اوصاف ،برخی از حضرات شاکی اند که چرا بعضی ها هی فیوز می پرانند و آب و روغن قاطی می کنند و جوش می آورند و آمپرشان می زند بالا!!! عجب آدم های کم حوصله و کم جنبه ای !بابا جان کمی طاقت داشته باشید و دندان روی جگر بگذارید وگرنه موتور می سوزانید و اوراقی می شوید! اگر چه باز هم غمی نیست ! امروز و فردا برای آدم های از رده خارج و اسقاطی هم نوبت نویسی می کنند و با مدل جدیدش جایگزین می کنند!!! مدل های جدیدی که نه اختلاس و احتکار بلد باشند،نه معده شان مثل چاه ویل پرناشدنی باشد! بلکه همه مانند اجناس چینی ارزان و مقرون به صرفه باشند البته برای یک عده ی بخصوص!

از تعامل انسان با ماشین نوع تازه یافته ای هم یادم آمد مثلا خیلی ها عادت کرده اند زود زود هنگ کنند و حساب کتاب ها را قاطی کنند و آن وقت خر بیار و باقالی بار کن! چه شود ؟؟؟ حساب ها هی پر شوند و خالی شوند!!! و آن وقت با چراغ سبز یک عده ی بخصوص بعضی از بخصوص های دیگر بریزند سر نعش بی جان شتر بیت المال و قیمه قیمه اش بکنند!!!  چه می شود کرد ؟؟؟ هجی مجی لا ترجی!!! هک ! الهک !یعنی فاتحه مع الصلوات ! مفلس شدی رفت. المفلس فی امان الله...

راستی تا دیر نشده است باید فرهنگستان زبان فارسی را خبر کرد تا تدبیری بیندیشد که چراغ زبان به پت پت نیفتد و اصطلاحات ماشینی دمار از روزگار زبان و فرهنگ در نیاورد! ای دریغ از زبان سره ی همچون سیم رده .

 حالا اگر کسی  معادل عبارات ؛ آب و روغن قاطی کردن،موتور سوزاندن،فیوز پراندن،جوش آوردن،گیرپاچ کردن،ترمز بریدن،به روغن سوزی افتادن،تخته گاز رفتن،چپه شدن،اوراقی شدن،پنچرشدن،به جاده خاکی زدن،بوکسل کردن،آمپر بالا رفتن،بوکساوات کردن،صفر کیلومتر،برق دزدیدن،هنگ کردن،آپدیت شدن،هک شدن ...  را پیدا کرد سلام مرا هم برساند... آخ ای به پت پت افتادم مثل اینکه بنزین تمام کردم !!! کمی با خودم تعامل کنم تا تعادلم حفظ شود...

[ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۰ ] [ 18:46 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ژرژ پرک (Georges Perec)ژرژ پرک (1936-1982) بی‌گمان یکی از جالب‌ترین و در عین حال تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر فرانسوی است. مرگ نابهنگام او بر اثر سرطان در 46 سالگی بی‌شک فرصت‌های فراوانی را از این نویسنده بااستعداد گرفت. اما در همین زمان کم نیز آثار پرک در فرهنگ معاصر فرانسه ماندنی، تاثیرگذار و هدف‌مند بوده است.

ژرژ پرک مدت‌ها طراح جدول کلمات متقاطع در یکی از روزنامه‌های مهم پاریس بود و بی‌دلیل نیست که در آخرین و مهم‌ترین کتابش یعنی "زندگی، طرز مصرف" که در 1978 پس از صرف ده سال نگاشته شد، از قهرمان اصلی خود "بارتلبوت" یک دوست‌دار حرفه‌ای پازل می‌سازد. بدین ترتیب آثار پرک شدیداً تحت تاثیر بازی با واژگان قرار دارد و این بازی قبل از هر چیز یک بازی بینامتنی است. پرک که خود آثار فراوانی را مطالعه کرده بود به شدت تحت تاثیر آثار رمون کنو بود.

منتقدین فرانسوی بر تاثیر فراوان گوستاو فلوبر (مخصوصاً رمان ناتمام بووار و پکوشه) در تمامی آثار پرک تاکید می‌کنند. باید به رابطه دوستی و نزدیکی بین ژرژ پرک و رمون کنو به لحاظ تاثیر فراوانی که بر نوشته‌های پرک تا پایان عمر ادبی‌اش گذاشت اشاره کنیم. رمون کنو در سال 1960به همراه دوست ریاضی‌دانش (فرانسوا لولیونه) کارگاه ادبیات بالقوه "اولیپو" را تاسیس کرد که هدف آن آفرینش ساختارهای نوین شعر و داستان بود.

رمون کنو که به لحاظ ساختارشکنی و نوآوری‌های فراوانش در رمان معاصر فرانسه شهرت فراوانی دارد، دو کتاب مهم خود یعنی «رازی در مترو» و «پرواز ایکار» را تحت تاثیر فعالیت‌های کارگاه اولیپو نوشت. نزدیکی پرک با این محفل ادبی نیز همان طور که اشاره شد به گونه‌ای سرنوشت آثار پرک را رقم زد. از سوی دیگر ژرژ پرک زمانی به خلق آثار خود پرداخت که موج اصلی رمان نو و نویسندگان این نحله ادبی همچنان فعال بودند.

تجربه‌‌های خلاقانه‌ای که نویسندگان بزرگی چون کلود سیمون و ناتالی ساروت در حیطه زبان فرانسه انجام دادند، تاثیر فراوانی بر رمان‌نویسی معاصر فرانسه گذاشت. شاید بتوان یکی از حیرت‌آورترین نمونه‌های امکانات متعدد «رمان نو» را کتاب "زندگی، طرز مصرف" پرک دانست. این کتاب مجموعه درهم ریخته‌ای است متشکل از داستان زندگی‌هایی معمولی و مبتذل یا اگر بهتر بگوییم خارق‌العاده که در یک ساختمان مسکونی به وقوع می‌پیوندد؛ همراه با فهرست کاملی از مکان‌ها و اشیا که به صورتی آشفته حضوری نابهنگام دارند و این در حقیقت اعتقاد پرک به رسالت ادبیات و رمان است که معتقد بود عمل نوشتار و خواندن می‌تواند به آشفتگی‌های اطراف ما نظم و اصولی بدهد.

کتاب "زندگی، طرز مصرف" با مقدمه‌ای درباره هنر پازل آغاز می‌شود که به تعبیر پرک استعاره هنر رمان و همین طور استعاره زندگی و هستی انسان است. پرک معتقد بود رمان‌نویس تصمیم می‌گیرد، محاسبه و تحقیق می‌کند و فعالیت آن دیگری را پیش‌بینی می‌کند. به همین ترتیب است ماجرای فاعل زنده که وظیفه‌اش بازسازی تصویری به هم ریخته است که ضرورت حیاتی انسان در دنیا است.

رمان "چیزها" اولین کتاب ژرژ پرک است که در سال 1965 منتشر می‌شود و در همان سال نیز برنده جایزه "رنو دو" می‌شود . زندگی واقعی "ژروم و سیلوی" در حقیقت بسیار محقرانه است. دانشجویانی هستند غیرممتاز که بدون مدرک تحصیلی قابل توجهی وارد زندگی حرفه‌ای شده‌اند. جوانانی خرده بورژوا که هدف ثروت اندوزی ذهنشان را مه‌آلود کرده است. داستان در آغاز سال‌های دهه 60 میلادی می‌گذرد. جنگ الجزایر در جریان است و سیاست‌های شارل دوگل که در فرانسه به "گلیسم" معروف است. ژروم و سیلوی که شاید بتوان گفت در حوزه روان‌شناسی اجتماعی فعال هستند، مشغول نظرخواهی از مصرف‌کنندگان هستند:

«خوش دارید رختخوابتان چه شکلی باشد؟»، «درباره ماشین رختشویی خودتان چه نظری دارید؟» کتاب در حقیقت هجو تندی است بر ضد جامعه مصرف‌گرا و مصرف‌زده فرانسه در آن سال‌ها و از این رو در ابتدا با استقبال محافل فرهنگی فرانسه روبه‌رو و به عنوان (رمانی جامعه‌شناسانه) پذیرفته شد، ولی رفته رفته از اعتبار این اثر کاسته شد و تنها به عنوان رمانی که تحت تاثیر آثار فلوبر نوشته شده، مورد تمجید قرار گرفت.

کتاب "چیزها" به مراتب بیش از آن چه در آغاز به نظر می‌رسید، شرح حال خود پرک است. ژروم و سیلوی به هیچ رو شخصیت هایی جامعه‌شناختی نیستند، بلکه آنان در دل آن رابطه‌ای جای دارند که بعدها همواره فکر پرک را به خود مشغول داشت، یعنی هویت وابسته به چیزهای مبتذل؛ دوری از ابتذال و امر مبتذل همواره ذهن پرک را به خود مشغول کرده بود.

ژرژ پرک در رمان "ناپدیدشدگی" که بی شک متهورانه‌ترین اثر او است، بازی جالبی با حروف انجام می‌دهد تا بار دیگر ثابت کند هنر زاییده تقید و التزام است. ناپدیدشدگی با ظواهری از رمان پلیسی (ناپدید شدن شخصی به نام آنتوان ووال و سپس تعدادی دیگر در اطراف او) آغاز می‌شود. این کتاب به لحاظ نگارشی (لیپوگرامی) است. لیپوگرام متنی است نوشته شده به زبانی کاهیده به یک یا چندین حرف. در این رمان حرف E پربسامدترین حرف در زبان فرانسه غایب است و حتی یک بار هم از آن استفاده نمی‌شود. ناقدان ادبیات معاصر فرانسه درباره این کتاب اظهار نظرهای فراوانی کرده‌اند. پیر برونل در کتاب تاریخ ادبیات فرانسه در قرن بیستم می‌گوید، از آن جایی که این رمان پس از مرگ مادر نویسنده نوشته شده است، فقدان حرف E در این کتاب در حقیقت فقدان مادر است.

پرک در این کتاب قصد دارد قید و بند قاعده صوری را به هم بریزد و با شور و حرارتی مقاومت‌ناپذیر همه تقلب‌های ممکن و قابل تصور را برای خود قایل شود. پرک در کتاب بعدی خود "ارواح" که در سال 1972 منتشر می‌شود، حرف E را پیروزمندانه به رمان خود برمی‌گرداند که این بی‌گمان از قریحه طنز و شوخ طبعی فراوان پرک حکایت می‌کند. ژرژ پرک علاقه فراوانی داشت که منتقدین کتاب‌های خود را همواره به باد تمسخر و طنز بگیرد.

وجه دیگر آثار ژرژ پرک اشعار او است، هر چند که پرک بیشتر به عنوان یک داستان‌نویس در ادبیات فرانسه مطرح است، اما دو مجموعه شعر با عناوین "الفباها" و"خاتمه و دیگر اشعار" از او به جا مانده است. شعر ژرژ پرک عمدتاً تحت لوای کارگاه اولیپو و تجربه‌های زبان محورانه این کارگاه ادبی قرار دارد. پرک بر آن بود که یک سره به آن چه بقایای فن سخن‌وری بود پشت کند. امکانات نوجویانه و تجربه‌گرایانه اولیپو نیز این امکان را برای او فراهم کرده بود.

مریم السادات فاطمی/به نقل از کتاب نیوز/

[ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ ] [ 13:1 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

بسیاری از علمای اعلام حوزه ی زیست شناسی خصوصا زیست جانوری را اعتقاد بر آن است که باید یرای بقا بر روی کره ی زمین دست به منازعه و مناقشه و مقاتله و مجادله و مبارزه و...زد تا بتوان زنده ماند!اگر چه این شیوه به حذف رقیب از صفحه و صحنه ی روزگار بینجامد!

گروهی از علمای حوزه ی معرفت شناسی و جامعه شناسی و انسان شناسی و فلسفه و ... را عقیده بر خلاف نظر علمای زیست است و اینان به جای مجادله و مقاتله و مناقشه و منازعه و مبارزه و...گفتمان و مناظره و مفاهمه و مسامحه و مکاتبه و...را پیشنهاد می کنند.

البته علمای اعلام حوزه های دیگر را نیز آرا و نظرات دیگری است که به نوبت خود دارای نقاط قوت و ضعفی است که فعلا به آنها نمی پردازیم تا اطاله ی کلام نشود.

و اما علمای زیست بنای دیدگاه خود رابر ستون تنازع بقا بنیان نهاده اند و بر بقای قوی و فنای ضعیف پافشاری می فرمایند! و گاه پا را از آن هم فراتر نهاده و بر لزوم و وجوب تنازع تاکید می کنند و بر بقای اصلح و برتر اصرار می نمایند یعنی همان نژاد و نسل برتر که زمانی نه چندان دور جناب هیتلر داعیه دارش بود و مقوله ی تنازع را از حیوان چهار پا به حیوان دوپا تسری بخشیدو شد آنچه نباید می شد!

لازم به ذکر است که در اکثر این منازعات که گویی تقدیر ازلی باشد همیشه یک گروه بازنده اند و گروه دیگر برنده و درنده و چرنده و خورنده و گزنده و...!!!

تاسخن دراز نشده و کار به جاهای باریک نکشیده است دامن سخن فرا باید چیدو به اصل موضوع پرداخت که اهم گروه ها و طبقات متنازع است.

پاره ای از طبقات و صنوف و گروه های متنازع عبارتند از؛

/شیر و ببر وپلنگ و یوز - آهو و گور و گاو و گوسفند/ وال و کوسه و نهنگ  -  دولفین و ماهی و ماهی گیر / محتکر و مختلس و گران فروش و کم فروش  -  مستضعف و مستهلک و کارگر و کارمند / پول مند و گول مند و زورمند و سورمند  -  بینوا و ساده لوح و ضعف مند و دردمند / عقاب و شاهین و تیهو و قرقی  -  کبوتر و کوکو و بلبل و صلصل / گرگ و روباه و شغال و کفتار  -  گوسفند و بره و مرغ و گوزن / انواع آدم و آدم و آدم و آدم  -  آدم ها و حیوانات و نباتات و جمادات /  گاو و گوسفند و بز  -  علف و گیاه و درخت / مار و عقرب و زنبور و رتیل  -  آدم و آدم و آدم و آدم / شارلاتان و دودوزه باز و هزار چهره  -  شرافتمند و صداقت پیشه و صافی ضمیر / خیانت کار و دروغ زن و چرب زبان  -  امانتدار و راست گفتار و ساده لوح / رابطه باز و پارت باز و رشوه خوار  -  ضابطه مند و درست کار و درست کردار /خویشاوند سالار و منفعت سالار و زیاده طلب  - شایسته سالار و حق سالار و قناعت پیشه / ارباب قدرت و ارباب ثروت و ارباب شهرت و ارباب شهوت  -  اهل فکرت و اهل حکمت و اهل حرمت و اهل عفت / ارباب جفا و ارباب خطا و ارباب دنیا -  مردان وفا و مردان صفا و مردان عقبا / ارباب نفاق و ارباب افتراق و ارباب اختلاف  -  اهل وفاق و اهل اتفاق و اهل ائتلاف /  و قس علی هذا...  

[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۴ ] [ 14:27 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

با مقوله ی متشابهات از بچگی آشنا شدم.مثلا وقتی کسی را می خواستند به سنگدلی و قساوت نسبت دهند می گفتند:مثل شمر است یا یزید یا خولی یا خوخو و لولو خرخره و...و من هی می پرسیدم شمر کیه یا یزید کیه ویا لولو خرخره یعنی چه و ... این شبیه کردن ها دامنه اش درازتر شد و درازتر شد و من هی پرسیدم و پرسیدم و بالاخره متوجه شدم کار از آنچه که من فکر میکردم دراز دامن تر است و بیخ پیدا کرد...

یک روز زمانی که دانشجو بودم رفتم داروخانه تا نسخه ی مادرم را بگیرم. نسخه پیچ گفت: دو قلم از داروها را نداریم ولی اگر خواستی مشابهش هست. گفتم جل الخالق! مشابه دیگر چه صیغه ای است؟ مگر دارو هم مثل شمر و یزید و خولی است که مشابه داشته باشد! گفت: زیاد هم فرقی با اصلش نمی کند. گفتم: اگر آن طور است پس اصلش کجاست؟ بالاخره نسخه پیچ بعد از توضیح مفصل مشابهش را داد و من هم به ناچار راضی شدم و نسخه را گرفتم...

در دانشگاه داشتم فلسفه می خواندم، بعد از یکی دو ترم متوجه شدم ای بابا متشابهات اینجا هم دست از سر من بر نمی دارند و اکثر فیلسوف ها افکارشان مشابه هم است... قید فلسفه را زدم و رفتم سراغ ادبیات محض. چشمتان روز بد نبیند باز من بودم و عالمی از متشابهات و آش همان آش بود و کاسه همان کاسه! همه ی تشبیهات و استعارات و کنایات و ... گویی از روی هم کپی شده بودند و مانند آن بود که نسخه ی فکری شعرا و نویسندگان را یک نفر پیچیده باشد!...

چاره ای نداشتم باید روزهای تکراری و ملال آور دانشگاه را تاب می آوردم. گاهی رمانی یا مجله ای با خود به کلاس می بردم و در کنج ردیف آخر می نشستم و دور از چشم استاد در عالم خودم غرق می شدم و  آنچه نمی شنیدم افاضات حضرات اساتید بود... - و صد البته که چند نفر از اساتید عزیزم از این قاعده مستثنا بودند همچون دکتر سرکاراتی،دکتر منصور ثروت،دکتر یثربی،دکتر معدن کن - و چه رمانهای بی نظیری که فرصت خواندنش از این طریق به دست آمد؛ کلیدر،جای خالی سلوچ ،در اقلیم باد،روزی به درازای یک قرن ،یک روز ایوان دنیسوویچ ،در دل گردباد،دن آرام ،پرنده ی خارزار،اینجه ممد،دکتر ژیواگو،برادران کارامازوف،جنایت و مکافات، زوربای یونانی،برادرکشی،مسیح بازمصلوب ،گزارش به خاک یونان،آزادی یا مرگ ،آخرین وسوسه ی مسیح ،خرمگس،دانه ی زیر برف ،خشم و هیاهو،الوداع گل ساری،سال های ابری،سمفونی مردگان، پیکر فرهاد، سال بلوا،مدارصفردرجه،بارهستی،شوخی،رستاخیز،جنگ و صلح،مادر،تاراس بولبا،خوشه های خشم،سینوهه،پیرمرد و دریا،وداع با اسلحه،ضدخاطرات،صد سال تنهایی،پرندگان مرده ،پاییز پدر سالار،رازهای سرزمین من،همسایه ها،شب اول قبر،تنگسیر،به سوی فانوس دریایی و و و ...یادش به خیر...

برای فرار از مقوله ی مشابهات و متشابهات بعد از ادبیات دست به دامن تاریخ شدم و از آن پس مردم شناسی و روان شناسی و ... ولی باز...

به نظرم رسید که باید برای متشابهات نیز مانند مترادفات و متضادها و ... بابی گشوده شود و جایگاهی درخور اختصاص داده شود و آنها نیز مانند اعضای یک خانواده در کنار هم قرار داده شوند هر چند مانند بسیاری از افراد خانواده ها زیاد هم باهم وجه شباهت و میانه ای نداشته باشند! و گاه بیگانه تر از بیگانه هم بوده باشند!!!

حال پاره هایی از این کشف جدید را رونمایی می کنیم؛

/مته روی خشخاش گذاشتن - مو از ماست کشیدن - باریک بینی - دقّت نظر - ضابطه مندی -تو هوا قاپیدن/ تسامح و تساهل - رواداری - اغماض - مدارا - چشم پوشی - غمض عین - سمحه سهله - آزاد اندیشی -سهل گیری/ مردن - فوت شدن - دار فانی را وداع گفتن - قالب تهی کردن- ارتحال - به دیار باقی شتافتن - ریغ رحمت سر کشیدن - به ملکوت اعلی پیوستن- خرقه تهی کردن/ هلاک شدن- به درک واصل شدن- تون به تون شدن- اسیر مالک دوزخ شدن- زرتش قمصور شدن- شناسنامه باطل شدن- معدوم شدن-غزل خداحافظی را خواندن/ رشوه- زیرمیزی- پول چایی- پول ناهار- انعام- کادو- باج سبیل- پول زور- پیشکشی- پاداش/ پارت بازی- باند بازی-رابطه باری- آشنا بازی- خویشاوند بازی / اختلاس- احتکار- پول شویی- پول روبی- پول خواری -رانت خواری/ جعل مدرک- جعل اسناد- جعل اسکناس- جعل چک پول- جعل هویت / خودی- آشنا- هم مرام- هم گروه- هم حزبی- هم مسلک - هم کیش- هم فکر - همدل / موش دواندن - گربه رقصاندن - چوب لای چرخ کسی گذاشتن - مانع تراشی - ان قلت آوردن - سنگ اندازی کردن - امّا و اگر آوردن/ نمک به حرام - چشم سفید -  نمک خوردن و نمکدان شکستن - چشم دریده - حرام لقمه / آتش بیار معرکه - دو بهم زن - فتنه جو / پنبه ی کسی را زده - زیر آب کسی را زدن - سر کسی را زیر آب کردن - برای کسی پاپوش درست کردن - برای کسی خواب دیدن -آمپول زدن / چرب زبانی - زبان بازی - مداهنه - تملّق - مجیز - تعریف و تمجید - پاچه خواری -دستمال یزدی/ شیر کردن  - پاشنه ی کسی را کشیدن - هندوانه زیر بغل کسی نهادن - کسی را باد کردن - کوک کردن / کوچه بازاری - بنجل / هرهری مذهب - دمدمی مزاج - اهل حزب باد - بادیسم - هردم خیال - ابن الوقت -نان به نرخ روز - نان به مزد/ اسکندر - نرون - چنگیز - تیمور - هیتلر- موسولینی - استالین - صدّام / بازار گرمی کردن - تنور چیزی را گرم کردن -پیاز داغ چیزی را زیاد کردن/ دلّال - کار چاق کن - واسطه - پارت - کلید - آشنا / پشت گوش اندازی- ناشنیده گرفتن - خود را به کوچه ی علی چپ زدن- خود را به نفهمی زدن - تجاهل العارف / رگ خواب کسی را پیدا کردن - زبان کرد را خلج دانستن - کلید کسی دست کسی بودن - زبان لال را مادرش فهمیدن / گرگ و میش - موش  و گربه - کارد و پنیر - آتش و پنبه - گبر و مسلمان - جن و بسم الله - دزد و پاسبان / سر کسی بوی قورمه سبزی دادن - بوی الرحمن کسی بلند شدن - به پیشواز مرگ رفتن - خون خون گفتن - سر خود را به چماق ساییدن - با دم شیر بازی کردن  - چوب تو لانه ی زنبور کردن  - پا روی دم مار گذاشتن / تبانی کردن - ساخت و پاخت کردن - نقشه کشیدن  - دو دوزه بازی  / دم کسی را دیدن - سبیل کسی را چرب کردن - کد خدا را دیدن و ده را چاپیدن - دم داروغه را دیدن / حرص - طمع - آز ـ زیاده طلبی - سیری ناپذیزی - چاه ویل/ رادی - جوانمردی - مردانگی - مشدیگری - داش مشدی - عیّاری / کسی را تو هچل انداختن - دست کسی را توی حنا گذاشتن -دست کسی را تو پوست گردو گذاشتن - پوست هندوانه زیر پای کسی انداختن - زیر پای کسی را خالی کردن /هفت کسی گرو هشتش بودن - آسمان جل - پاپتی - ندار - پابرهنه - مفلس / مقام  - منصب - پست - سمت - مسئولیت - ریاست / مکر - نیرنگ - حیله - کلک - خدعه - تزویر - شیله پیله - حقّه / دارا - خرپول - ثروتمند - متمول / در رفتن- جیم شدن- فلنگ را بستن- حب جیم خوردن / تازه به دوران رسیده - نوکیسه / متظاهر - ریاکار - دورو - چند چهره - هزار چهره -منافق -مزور / نالوطی - ناجوانمرد - نارفیق - نامرد / ریگی به کفش داشتن- کاسه ای زیر نیم کاسه داشتن - خورده شیشه داشتن / ادامه دارد...

[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۷ ] [ 22:12 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

چنین گوید؛ امیر حسین ابن امیر مهدی در کتاب مستطاب خردنامه ی گشایش و رهایش(خرسندی نامه) که مدتهای مدید در میان متون پندنامه ها و خردنامه ها گشت و گذار همی کردم تا نصایحی بایسته و شایسته پیدا همی توانم کرد تا دوستان و دوست داران مشفق را رهاوردی در خور باشد .

پیدای پنهان را گواه همی گیرم که خیر خواهی ا م بر آن داشت تا شمه ای از تجارب خویش و بیگانه گرد آورم تا هر آنکه را رغبتی بود بر آن کار کند و اگر نه فرو گذارد که حرجی نیست و دل خوش می باید داشت.

به آن سبب پندهای چون قند پرداختم در صد بند تا اگر در عمل آید فایده و خیر افزاید و اگر در عمل آورده نشود باری از نظر گذرانده شود تا ثواب آن عاید اموات این بنده و خوانندگان گرامی گردد ان شاالله تعالی. والسلام

۱)سخن نرم و لطیف گفتن هنری است بزرگ و ارجمندکه کارها بی مدد آن پیش نتواند رفتن پس بر تو باد آموختن و به کار بستن این هنر و فن شریف!

۲)زنهار قبل از سخن گفتن تمام گوشه وزوایای امر را خوب بسنج تا پشیمانی ببار نیاورد و انگشت ندامت نگزی.

۳)اگر خواهی سخنت بر دل شنوندگان اثر کند و به مقصود برسی ،سخنان بزرگان و عالمان و عارفان و حکیمان بر سخن خود بیامیزکه خلق را سخنان بزرگان خوشایند باشد.

۴)هرگز در سخن گفتن از آیات و احادیث غافل مباش که در بیان مقصود برهانی قاطع تر از آن نیابی و کس را جرأت مخالفت با آن نباشد.

۵)مکث کردن و حیرانی نمودن و آه کشیدن و گریه کردن و برسر کوبیدن و بیهوش افتادن از ظرایف و طرایف سخن رانی دان که بی مدد آنها سخنانت بر دلها سرد گردد و مرادت بحاصل نشود.

۶)اگر خواهی که رمز و راز آیین سخن رانی تمام دانی آگاه باش که این کار بی مدد گروهی فریادکش و احسنت گوی موافق به حصول نپیوندد، پس بر تو باد که همیشه از این گروه در رکاب داشته باشی که به تنهایی کار لشکری توانند کرد.

۷)مباد که سفله گان و فرومایگان را از خود بیازاری که اینان را در میان بزرگان و دولتمندان دوستان ذی نفوذی است که به طرفة العینی بنیاد آدمی توانند انداخت.

۸)اگر چه علم و فضل و هنر مطاعی گرانقیمت است اما بی پشتوانه ی ثروت و مکنت ،کمیتشان لنگ است!

۹)حال که احوال علم و فضل و هنر بر تو معلوم گشت پس تا توانی گرد علم و فضل و هنر مگردتا بار خود سنگین نسازی و در عیش و فراخی توانی زیست!

۱۰)تا توانی گرد دوست و رفیق نگرد که خوب آن حکم دست شکسته را دارد که وبال گردن است و بد آن مانند مار در آستین است!

۱۱)از صاحبان مقام و منصب ، وفا و کرم چشم مدار که آهن سرد کوفتن باشد و آب در غربال کشیدن!

۱۲)برتو باد حفظ ظاهرکه از مستحبات مؤکد است و خلق را بر تو راغب تر نماید.

۱۳)بر تو باد تعریف و تمجید همگان تا بی زحمت و هزینه دل ها را متمایل به خود گردانی چرا که هیچ آفریده ای نیست که از تعریف و تمجید بی جا خوشش نیاید!

۱۴)هیچگاه بر عیب مردمان انگشت نگذار تا محبوب القلوب همگان باشی.

۱۵)در هیچ کاری بر مردمان پیشی مگیر تا منفور و مطرود نگردی!

۱۶)خاطر مغروران و خودپسندان وسفله گان و فرو مایگان میازار تا آسوده خاطر توانی زیست!

۱۷)مباد که صاحبان منصب و مکنت و ثروت و شهرت و عدت را خوار شماری که تباهی آور است!

۱۸)اتفاق را اگر با بزرگانت مجالستی افتاد، سخن جز بر وفق مراد آنان مگوی که مایه ی سلامت و سعادت است. 

۱۹)به هوش باش که هرگز در هنگامه ها و اختلافات داخل نشده و طرفداری از گروه و نحله ی خاصی نکنی که چنین کارها از اوصاف عاقلان نباشد.

۲۰)ایمان بهتر از کفر،آرامش بهتر از آشوب،سلامتی بهتر از بیماری،ثروت بهتراز فقرو زندگانی بهتراز مرگ شمار.

۲۱)حرمت اهل قلم و اصحاب علم و هنر نگهدار که اینان گروهی بیچاره و دلشکسته اند!

۲۲)شاعران و سخنوران را سخنانی خوش گوی تا به کمتر هزینه ای دلشان به دست آورده باشی که اینان از دنیای به این بزرگی تنها به کلمات دل بسته اند.

۲۳)در سفر و حضر همیشه تنهایی اختیار کن تا از شر شروران و بد خواهان ایمن توانی زیست.

۲۴)بر سر هر سفره ای نشستی شکمی از عزا درآور و بر صاحب آن سفره لعنت بفرست که سفره های رنگین حاصل خون دل بیچارگان و بینوایان است.

۲۵)تا توانی رعایت اصول جوانمردی و حق نان نمک مکن تا از پیشرفت و ترقی باز نمانی!

۲۶)در حق هیچکس دل سوزی مکن تا عیشت منغص نگردد و پشیمانی ببار نیاورد.

۲۷)به هوش باش که حق پدر و مادر نادیده گرفتن اول قدم توفیق است در پایمال کردن حقوق دیگران و الا توفیق رفیق راه نخواهد بود!

۲۸) تا توانی دست در جیب خود مبر وبه حساب دیگران زندگی کن تا در تنگنا و مضیقه نیفتی.

۲۹)همسر از خاندان صاحب مکنت و قدرت برگزین تا خود و تخم و ترکه ات بی هیچ زحمتی از زندگانی برخوردار گردی.

۳۰)اگر قولی دادی که بیم زیان در آن بود فی الفور سخن خود عوض کن که هیچ چیز اولی تر ازدفع زیان نیست!

۳۱)از معاشرت با کریمان و گشاده دستان بپرهیز تا از خوی بدشان در امان باشی!

۳۲)سخن مگوی تا در خطا نیفتی که زبان حیوانی درنده است که در بند به !

۳۳)کری به از شنوایی،کوری به از بینایی،نادانی به از دانایی و گنگی به از گویایی شمار تا در خطر نیفتی!

۳۴)به فکر وذهنت مجال جولان مده تا گرد سؤالات بی جواب و مسئله دار نگردد تا بی تشویش زندگانی توانی کرد!

۳۵)آب را حرمت دار و در مسیر آن شنا کن که خلاف مسیر آب شنا کردن کار ابلهان باشد!

۳۶)حرمت باد نگهدار و از هر جهت وزید همراهی اش کن تا به مراد برسی.

۳۷)به سان خاک فروتن باش و خاکساری پیشه کن تا خاکت را به باد ندهند!

۳۸)آتش را مقدس دان و به پای خود در آتش مرو و  هرگز به دست خود آتش بر زندگانی ات نزن!

۳۹)از اعجاز رنگ ها غافل مباش وبه هر رنگی خواستی درآی که یکرنگی ملال افزاید و به کار نیاید!

۴۰)نان به نرخ روز خور اگر چه بسی گران باشد که هیچکس از اول خلقت تا به حال از این کار زیان ندیده است!

۴۱)پای به اندازه ی گلیم دراز کردن از دون همتی شمار که صفتی بس نکوهیده است و فقر و بینوایی آورد!

۴۲)غم دیگران مخور و در پی آن باش تا گلیم خود از آب بیرون کشی اگر چه دنیا را آب ببرد!

۴۳)تاآب از سرت نگذشته و آتش در هستی ات نیفتاده و خاکت بر باد نرفته ،حرمت عناصر اربعه را نگهدار!

۴۴)اتفاق را اگر منصب و مقامی یافتی، چون و چرا در کار نیاور و اطاعت محض پیشه کن تا دیر زمانی بر مسند قدرت تکیه توانی زد.

۴۵)مروت و فتوت و حمیت و صداقت و امانت در کار مگیر تا ندامت نبری و ستوده ی اقران گردی!

۴۷)مدام تبسم و لبخند بر چهره دار تا دل مردمان به دست آوری که شیوه ای پسندیده است!

۴۸)اگر قصد نابودی حریفی داشتی ،خنجر از پشت زن که به صلاح اولی تر است.

۴۹)زیرآب کسان را آرام آرام و آهسته بزن که کسی را در حقت گمان بد نیفتد!

۵۰)در حق هیچکس نیکی مکن تا جواب آن به بدی و ناسپاسی ندهند!

۵۱)از خوب رویان و دیوانیان و نوکیسه گان و سفله گان و فرومایگان و دولتیان وفا مجوی ونیکی و خیر امید مدار !

۵۲)نان از برای نام تباه مکن که این کار شیوه ی نودولتان و نو کیسه گان است!

۵۳)پند عارفان و سخن حکیمان در گوش نگیر تا دچار شک و تردید نگردی که شک بدترین دشمن آدمیزاد است!

۵۴)با اهل علم و معرفت و هنر مجالست مکن تا از راه به در نیفتی!

۵۵)پخته خواری را فرو مگذار که هنر خاص خواص است و سود و خوشدلی و شادابی بسیار به بارآورد!

۵۶)مباد بر کس اعتماد کنی که بس مفسده ها که از اعتماد کردن بی محل در جهان افتاده است!

۵۷)موقعیت ها را به دیگران وامگذار تا نادم و پشیمان نگردی و خسران دامنگیرت نگردد!

۵۸)فروتنی فرو گذار و غرور پیشه کن تا حشمت و حرمتت افزون گردد!

۵۹)از گشاده دستی و بذل و بخشش پرهیز کن تا به تهی مغزی منسوب نگردی!

۶۰)گره از پیشانی و چهره دور مساز تا به حشمت و اقتدار تعبیر نمایند!

۶۱)نان قرض دادن از اسباب ترقی شمار و ازآن غفلت منمای!  

۶۲)تا توانی گرد محبت کردن مگرد ،چه بسیار مرض ها که از محبت کردن بی حاصل واقع شده است!

۶۳)زیاده طلبی پیشه ساز و هرگز به سهم خود قانع مباش تا به بلند همتی شهره گردی!

۶۴)غرور و خودپسندی پیشه ساز لیکن آن را زیر لباس فروتنی پنهان کن تا عوام را بر تو رغبت افزاید!

۶۵)هرگز جانب احتیاط فرو مگذار و گرد خطر مگرد تا سلامتی را قرین باشی.

۶۶)به وعده های مردمان دل خوش مدار که حریص را وعده ی دروغگویان از راه به در برد و در کوزه ی فقاع اندازد!

۶۷)نقد را به نسیه مفروش و سرکه ی نقد به از حلوای نسیه بدان<

۶۸)مال و ثروت خویش از جان و دل حفظ کن که فقیران را ارج و قربی پیش هیچ کس نباشد.

۶۹)فقیران از خویش بران که اگر خدای خواستی آنان را از جمله ی ثروتمندان قرار می داد و البته که در فقرو غنا حکمتی است و خلایق از آن بی خبر!

۷۰)بوی خوش و روی خوش و خوی خوش از نعمات خاص الهی دان و بر صاحبان آن حرمت نمای که رضایت خداوند کسب کرده باشی!

۷۱)از آنجایی که دو رویی و دو خویی از صفات نکوهیده است از دادن و ستدن، ستاندن را برگزین تا دورویی نکرده باشی! 

۷۲)اگر سخنی ناخوشایند شنیدی ناشنیده شمار تا به بزرگی منسوب شوی.

۷۳)بسیار افتد که دیده نادیده باید شمرد که این صفت جاذب قلوب است و جاه و مقام افزاید.

۷۴)از میان کام و نام ، کام برگزین که زنده ی ناکام و مرده را نام به کار نیاید.

۷۵)بخت بیدار به از وجدان بیدار شمارکه وجدان خفته اش به کار آید و بخت بیدارش!

۷۶)اگر چه عقل بزرگترین نعمت خداوند است اما گاه گاهی باید که عقل را لگام زنی تا مانع التذاذ و کامرانی نشود!

۷۷)عمر در کسب علم و هنر تباه مکن که تجارت بی سود است و خیر دنیا و آخرتش نیست!

۷۸)زنهار گرد رزق حلال مگرد که حاصلی جز پریشان روزگاری و فقر وفاقه ندارد !

۷۹)سخن راست جز از دیوانگان و کودکان مشنو که غیر از این گروه همه را دل پر از کینه و غرض و مرض است!

۸۰)دروغ مگوی لیکن اگر دروغ خواستی گفتن ،دروغ های بزرگ گوی تا همگان باور دارند!

۸۱)راستگویی پیشه مساز تا بر دل های مردمان گران نیایی و ۀسوده توانی زیست!

۸۲)عبادت به جماعت به جای آور که اگر خیر آخرت نیز نیافتی خیر دنیا یابی ومعتمد مردمان گردی!

۸۳)خواستن توانستن است پس بخواه تا داده شود که هرگز بدون طلب چیزی بحاصل نتوانی کرد!

۸۴)بترس از کسی که از خدای خویش نترسد چه آنکس که از خدا پروا نکند به هر کاری دست تواند یازید!

۸۵)بر هر منصبی دست یافتی فی الفور بار خود بربند که کاروبار از آن جهت قرین هم قرار داده اند!

۸۶)به سری که درد نمی کند دستمال مبند که دستمال را کاربردهایی بهتر از به سر بستن است که اگر اصول آن دانی در اندک زمانی دست دهد که مال یابی!

۸۷)اگرزمانی بار خود بستی زوایا و خبایای کار خوب بررسی کن تا کج و کو له نشود که بار کج به منزل نمی رسد و زحمت می افزاید!

۸۸)ابن الوقت باش تا از همه ی نعمات دنیا بهره توانی بردن که زندگانی بیش از یک بار ارزانی نداشته اند!

۸۹)شاخ در شاخ شدن کار گاوان دان و از آن بپرهیز و اگر کسی را انداختن خواستی با دست دیگران بینداز تا کار بزرگان کرده باشی!

۹۰)گرهی را که با دست می توان گشود هرگز با دندان مگشا که به صلاح اولی تر است!

۹۱)سخن حق مگو تا بر دل ها گران نیایی و خلق را دشمن خود نکرده باشی!

۹۲)افتادگان را پای زن تا مطیعت شوند و بر بیچارگان رحم میاور تا خلاف مشیت الهی رفتار نکرده باشی!

۹۳)از های و هوی عربده کشان و هوچی گران دوری کن که اینان  با منطق و عقل بیگانه اند و بهره ای از مردمی و انصاف ندارند.

۹۴)قدر عافیت به هنگام عافیت دان که اگر از دست رفت بازآوردن نتوان و کاها مشکل گردد.

۹۵)فال گیران و رمالان و دعانویسان و افسونگران و  ... از خود میازار تا بی رنج و عنا زندگانی به سر آری!

۹۶)غم و غصه واندوه مکروه دار و تا توانی شادمانی پیشه کن که یک روز شادمانی به از صد سال غم و اندوه.

۹۷)اگر زمانی هوای توبه بر سرت افتاد آن را به دوران پیری حوالت کن که جوانان را توبه نشاید!

۹۸)رضایت خالق رضایت مخلوق دان و در جلب قلوب مردمان بکوش تا پیش خالق غمازی و نمامی نکنند!

۹۹)هزل وطنز وفکاهه را ارج بنه و سخنان حکیمانه در میان آن جوی و هزالان وطنازان و فکاهیان را حرمت بگذار که اینان گروهی دردمندند و از رنج دانایی رنجور.

۱۰۰)زنهار مطالب پندنامه ها راسبک مشمار که حاصل عمر حکمای سلف و خردمندان روزگار باستان است و سبک شمردن آن ها سبب خسران و ندامت است.

اندرزهای فراوان دیگری نیز می توانستم داد لیکن به پندی ویژه این مقال را به پایان می برم که هر آینه اگر تو را گوش شنوایی بوده باشد همین مقدار کفایت همی کند و اگر نه صد چندان نیز اگر همی گویم و نویسم سودی نخواهد داد.

ای فرزند دیر زمانی است که همگان به طول زندگانی می اندیشندلیکن اگر از من شنوی تو به عرض زندگی بیندیش که بسیاری از موجودات همچون لاک پشت و کلاغ به طول عمر معروفند ، اما فرزند آدمی را اگر عمر طولانی می باید نه به خاطر خود عمر بلکه به آن سبب است تا در زندگانی چه کارهای بزرگ تواند کرد که آثار آن تا ابد باقی بماند و خیر و نیکی و انسانیت افزاید و گرنه مانند بهایم زیستن را فضیلتی سراغ ندارم و بر طالبانش وا می گذارم... والله اعلم بالصواب .

[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۲۴ ] [ 14:34 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

شاه داغیم ، چال پاپاغیم ، ائل دایاغیم ، شانلی سهندیم ،

باشی طوفانلی سهندیم.

باشدا حیدر بابا تک قارلا – قیروولا قاریشیب سان ،

سون ایپک تئللی بولود لارلا افقدا ساریشیب سان ،

ساواشارکن باریشیب سان.

گؤیدن الهام آلالی سِئرّی سماواته دئیه رسن ،

هله آغ کورکی بورون ، یازدایاشیل دؤن دا گئیه رسن ،

قورادان حالوا یئیه رسن.

دؤشلرونده سونالار سینه سی تک شوخ ممه لرده ،

نه شیرین چشمه لرین وار.

او یاشیل تئللری ، یئل هؤرمه ده آینالی سحرده ،

عشوه لی ائشمه لرین وار.

قوی یاغیش یاغسادا یاغسین ،

سئل اؤلوب آخسادا آخسین ،

یانلاروندا دره لروار ،

قوی قلمقا شلارین اوچسون فره لرله، هامی باخسین ،

دؤشلرونده هئره لروار ،

او ، اتک لرده نه قیزلار یاناغی لاله لرین وار ،

قوزولار اؤتلایاراق ، نی ده نه خؤش ناله لرین وار ،

آی کیمی هاله لرین وار.

گول چیچکدن بزه ننده ، نه گلین لر کیمی نازین ،

یئل اسنده او سولاردا نه ده رین راز-نیازین ،

اؤینایارگوللو قوتازین.

تیتره ییر ساز تئلی تک شاخه لرین چایدا- چمنده ،

یئل اؤ تئللرده گزه نده ، نه کؤراؤغلی چالی سازین ،

اؤرده گون خلوت ائدیب گؤلده پری لرله چیمنده ،

قول- قاناددان اونا آغ حوله آچار غمزه لی قازین .

قیش گئده ر ، قوی گله یازین.

هله نؤروز گولی وار ، قار چیچگین وار ، گله جکلر ،

سئل – یاغیشدا یویونارکن ده گونش له گوله جکلر ،

اؤزلرین تئز سیله جکلر.

قیشدا کهلیک هوسی له ، چؤله قاچدیقجا جوانلار.

قاردا قاقیلدایاراق نازلی قلمقاشلارین اؤلسون!

یاز ، اودؤشلرده ناهار منده سین آچدیقجا چؤبانلار ،

بوللی ، سودلی سورولر ، دادلی قاووتماشلارین اؤلسون!

آد آلیب سندن اؤ شاعر کی ، سن اؤندان آد آلارسان ،

اونا هر داد وئره سن ، یوز او مقابل داد آلارسان ،

تاریدان هر زاد آلارسان.

آداش اولدوقدا ، سن اونلا ، داها آرتیق اوجالارسان ،

باش اوجالدیقجا دماوند داغیندان باج آلارسان ،

شئر الیندن تاج آلارسان!

اودا شعرین ، ادبین شاه داغیدیر ، شانلی سهندی ،

اودا سن تک ، آتار اولدوزلارا شعریله کمندی ،

اودا سیمرغ دن آلماقدادی فندی ،

شعر یازاندا قلمیندن باخاسان دُر سپه لندی ،

سانکی اولدوزلار الندی ،

سؤز دئینده گؤروسن قاتدی گولی ، پسته نی قندی ،

یاشاسین شاعر افندی!

او نه شاعر ، کی داغین وصفینه مصداق اونو گؤردوم ،

من سنون تک اوجالیق مشقینه مشّاق اونو گؤردوم ،

عشقه ، عشق اهلینه مشتاق اونو گؤردوم .

او نه شاعر ، کی خیال مرکبینه شووشیغایاندا ،

او نهنگ آت آیاغین تؤزلی بولودلاردا قویاندا ،

لوله لنمکده دی یئر – گؤی ، نئجه طومار ساریاندا ،

گؤره جکسن او زاماندا :

نه زامان وارسا ، مکان وارسا کسیب بیچدی بیر آندا ،

کئچه جکلر ، نه بویاندا ، نه اویاندا ،

نه بیلیم قالدی هایاندا؟

باخ نه حرمت وار اونون ئؤز دئمیشی توک پاپاغیندا ،

شعرینین تاجی اگیلمیش باشی دورموش قاباغیندا ،

باشینا ساوریلان اینجی ، چاریق اولموش آیاغیندا ،

وحی دیر شعری ، ملک لردی پئچیلدیر قولاغیندا.

شهدی وار بال دوداغیندا.

اودا داغلار کیمی شأنینده نه یازسام یاراشاندیر.

اودا ظالم قؤپاران قارلا ، کولک له دوروشاندیر.

قودوزا ، ظالیمه قارشی سینه گرمیش ، ووروشاندیر.

قودوزون کورکونه ، ظالیم بیره لر تک داراشاندیر.

آمما وجهینده فقیر خلقی اگیلمیش سوروشاندیر.

قارا ملتده هنر بولسا ، هنر له آراشاندیر.

قارالارلا قاریشاندیر،

ساریشاندیر!

گئجه حققین گؤزودیر ، طور تؤره تمیش اؤجاغیندا ،

اری ییب یاغ تک اورکلردی یانیرلار چیراغیندا ،

می ، محبتدن ایچیب لاله بیتیبدیر یاناغیندا ،

او بیر اوغلان کی ، پری لر سو ایچه رلر چاناغیندا ،

اینجی قاینار بولاغیندا ،

طبعی بیر سئوگلی بولبول کی ، اوخور گول بوداغیندا ،

ساری سونبول قوجاغیندا ،

سولار افسانه دی سؤیله ر اونون افسونلی باغیندا ،

سحرین چنلی چاغیندا.

شاعرین ذوقی ، نه افسونلی ، نه افسانه لی باغلار ،

آی نه باغلار ، کی «الف لیلی» ده افسانه ده باغلار.

اود یاخیب ، داغلاری داغلار ،

گول گوله رسه بولاغ آغلار.

شاعرین عالمی اؤلمه ز ، اونا عالمده زوال یؤخ ،

آرزیلار اوردانه خاطیرلیه امکاندی ، محال یوخ ،

باغ جنت کیمی اوردا «بو حرام دیر ، بو حلال » یوخ ،

او محبتده ملال یوخ ،

اوردا حال دیر ، داها قال یوخ!

گئجه لر اوردا گوموشده ندی ، قیزیلدان نه گونوزلر ،

نه زمرد کیمی باغلاردی ، نه مرمر کیمی دوزلر ،

نه ساری تئللی اینه کلر ، نه آلا گؤزلو ئوکوزلر ،

آی نئجه آی کیمی اوزلر؟!

گول آغاجلاری نه طاووس کیمی چترین آچیب الوان ،

«حلله» کروانیدی چؤللر ، بزه نر سورسه بو کروان ،

دوه کروانی ده داغلار ، یوکی اطلس دی بو حیوان ،

صابرین شهرینه دؤغرو ، قاطاری چکمه دی سروان ،

او خیالیمده کی شیروان!

اوردا قاردا یاغار آمما ، داها گوللر سولا بیلمز ،

بو طبیعت ، او طراوتده محال دیر ، اولا بیلمز ،

عومر پیمانه سی اوردا دولا بیلمه ز .

او افقلاردا باخارسان نه ده نیزلر ، نه بوغازلار ،

نه پریلر کیمی قوشلار قؤنوب ، اوچماقدا نه قازلار

گؤلده چیممکده نه قیزلار.

بالیغ اولدوز کیمی گؤللرده ، ده نیزلرده پاریلدار ،

آبشار مرواری سین سئل کیمی تؤکدوکده خاریلدار ،

یئل کوشولدار ، سو شاریلدار.

قصرلر واردی قیزلدان ، قالالار واردی عقیق دن ،

«رافائیل» تابلوسی تک ، صحنه لری عهد عتیق دن ،

دویماسان کؤهنه رفیق دن.

جنتین باغلاری تک ، باغلاری نین حور و قصوری ،

دوزولوب غرفه ده ، ایواندا ، جواهر کیمی حوری ،

الده حوری لری نین جام بلوری ،

تونگونون گول کیمی (صهبای طهوری) .

نه ماراقلار کی ، آییق گؤزلره رؤیادی دئییرسن ،

نه شافاقلارکی ده رین باخمادا دریادی دئییرسن ،

اویدوران جنت مأوادی دئییرسن!

زهره نین قصری بریلیان ، حصاری اینجی دی ، یاقوت ،

قصر جادودی ، مهندسلری ، هاروت ایله ، ماروت ،

اوردا «مانی» دایانیب قالمیش او صورتلره مبهوت ،

قاپی قوللوقچو سی هاروت!

اوردا شعرین ، موزیکون منبعی سرچشمه دی قاینار ،

نه پریلر کیمی فواره دن افشان اولوب اوینار ،

شاعر آنجاق اونو آنلار!

دولو مهتاب کیمی استخردی فواره لر ایله ،

ملکه اوردا چیمیر ، آی کیمی مهپاره لر ایله ،

گوللو گوشواره لرایله .

شعر و موسیقی شاباش اولمادا ، افشاندی پریشان ،

سانکی آغ شاهی دیر اولماقدا گلین باشینا افشان ،

نه گلین لر کی نه انلیک اوزه سورترله ، نه کیرشان ،

یاخا ، نه تولکی نه دووشان!

آغ پری لر ، ساری کؤینکلی بولودلاردان انیرلر ،

سود گؤلونده ملکه ایله چیمیرکن سئوینیرلر ،

سئوینیرلر ،ئویونورلار.

قووزایاندا هره الده دؤلو بیر جام آپاریرلار ،

سانکی چنگی لره ، شاعر لره الهام آپاریرلار.

دریا قیزلارینا پیغام آپاریرلار.

ده نیزین ئورتوگی ماوی ، افقین سقفی سماوی ،

آینادیر ، هر نه باخیرسان : یئر اولوب گؤیله مساوی ،

غرق اونون شعرینه راوی.

غرفه لر ، آی – بولود آلتیندا اؤلار تک گؤرونورلر ،

گؤز آچیب یومما ، چیراغلار کیمی یاندیقدا سؤنورلر ،

صحنه لر چرخ فلک تک بورولوب ، گاهدا چؤنورلر ،

کؤلگه لیکلر سورونورلر.

زهره ایواندا الهه شینیلینده گؤرونورکن ،

باخاسان حافظی ده اؤردا جلالتله گؤره رسن ،

نه سئوه رسن.

گاه گؤره ن حافظ شیراز ایله ایواندا دوروبلار ،

گاه گؤره ن اؤرتادا شطرنج قورارکن اؤتوروبلار ،

گاه گؤره ن سازایله ، آوازایله اگلنجه قوروبلار ،

سانکی ساغرده ووروبلار.

خواجه الحان اؤخویاندا ، هامی ایشدن دایانیرلار ،

او نو الرله پری لر گاه اویوب ،گاه اؤیانیرلار ،

لاله لر شعله سی ، الوان شوشه رنگی بؤیانیرلار ،

نه خومار گؤزله یانیرلار.

قاناد ایستیر بو فضا ،قؤی قالا طرلانلی سهندیم ،

ائشیت اؤز قصه می ، دستانیمی ، دستانلی سهندیم:

سنی «حیدربابا» اؤل نعره لریله چاغیراندا ،

او سفیل داردا قالان ، تولکو قووان شئر باغیراندا

شیطانین شیللاغا قالخان قاطیری نوخدا قیراندا ،

«دده قورقود» سسین آلدیم ، دئدیم: «آرخامدی» ایناندیم.

آرخا دوردیقدا «سهندیم» ساوالان تک هاوالاندیم ،

سئله قارشی قؤوالاندیم.

« جؤشغونون»دا قانی داشدی ،منه بیر هایلی سس اؤلدی ،

هر سسیز بیر نفس اولدی.

باکی داغلاری دا ، های وئردی سسه ، قیها اوجالدی ،

او تایین نعره لری سانکی بو تایدان دا باج آلدی ،

قورد آجالدیقجا قؤجالدی.

«راحمین» نعره سی قؤوزاندی دئیه ن تؤپلار آتیلدی ،

سئل گلیب نهره قاتیلدی.

«رستمین» تؤپلاری سسلندی دئیه ن بؤملار آچئلدی ،

بیزه گول – غنچه ساچیلدی

« قؤرخما گلدیم! » دئیه ، سسلرده منه جان دئدی قارداش ،

منه جان – جان دئیه ره ک ، دشمنه قان قان دئدی قارداش ،

منه سلطان دئدی قارداش

من ده جانیم چئغیریب : جان سنه قربان دئدی قارداش

یاشا اوغلان – سیزه داغدان دلی جیران دئدی قارداش

ائل سیزه قافلان دئدی قارداش !

داغ سیزه اصلان دئدی قارداش !داغلی حیدر بابانین آرخاسی هر یئرده داغ اولدی ،

داغا – داغلار دایاغ اولدی .

آرازیم آینا چیراغ قؤیمادا ، آیدین شافاق اولدی ،

او تایین نغمه سی قؤوزاندی ، اوره کلر قولاغ اولدی ،

یئنه قارداش دئیه ره ک قاچمادا باشلار آیاغ اولدی ،

قاچدیق ، اوزلشدیک آرازدا ، یئنه گؤزلر بولاغ اولدی ،

یئنه غملر قالاغ اولدی .

یئنه قارداش سایاغی سؤزلریمیز بیر سایاغ اولدی ،

وصل ایگین آلمادا ، ال چاتمادی ، عشقیم داماغ اولدی ،

هله لیک غم سارالار کن قارالار دؤندی آغ اولدی ،

آرازین سودگلی داشدی ، قایالیقلاردا باغ اولدی ،

ساری سونبوللره زلف ایچره اوراخلار داراغ اولدی ،

یونجالیقلار یئنه بیلدیرچینه یای – یاز یاتاغ اولدی .

گؤزده یاشلار چیراغ اولدی ،

لاله بیتدی یاناغ اولدی ،

غنچه گولدی ، دوداغ اؤلدی ،

نه صول اولدی ، نه ساغ اولدی!

ائلیمی –آرخامی گؤردوکده ظالیم اووچو قئسیلدی ،

سئل کیمی ظلمی باسیلدی ، زینه آرخ اولدی ، کسیلدی ،

گول گؤزوندن یاشی سیلدی .

تور قوران اووچی آتین قوومادا سیندی گئری قالدی ،

ئؤزی گئتدی ، تورو قالدی .

آمما حیدر بابادا بیلدی کی بیز تک هامی داغلار ،

باغلانیب قول – قولا زنجیرده ، بولودلار اودور آغلار ،

نه بیلیم ، بلکه طبیعت ئوزی نامرده گون آغلار ،

اگری یوللاری آچارکن ، دوز اولان قوللاری باغلار ،

صاف اولان سینه نی داغلار !

داغلارین هر نه قوچی ، طرلانی ، جئیرانی ، مارالی ،

هامی دوشگون ، هامی پوزغون ، سینه لر داغلی ، یارالی ،

گون آچان یئرده سارالی !

آمما ظن ائتمه کی داغلار یئنه قالخان اولاجاقدیر ،

محشر اولماقدادی بونلار ، داها وولقان اولاجقدیر ،

ظلم دونیاسی یانارکن ده تیلیت قان اولاجاقدیر !

وای...! نه طوفان اولاجاقدیر !

دئدین : آذر ائلی نین ، بیر یارالی نیسگیلی یم من ،

نیسگیل اولسام دا ، گولوم ! بیر ابدی سؤیگولی یم من ،

یاد منی آتسا دا، ئوز گلشنیمین بولبولی یم من ،

ائلیمین فارسیجادا ،دردینی سؤیله ر دیلی یم من ،

حققه دوغرو نه قارانلیق ایسه ، ائل مشعلی یم من ،

ابدیت گولی یم من !نیسگیل اول چرچیه قالسین کی ، جواهیر نه دی قانمیر ،

مدنیت ده بین ایلیر بدویت ، بیر اوصانمیر ،

گون گئدیر ، آزقالا باتسین ، گئجه سیندن بیر اویانمیر ،

بیر ئوز احوالینه یانمیر !

آتار انسانلیغی ، آمما یالان انسابی آتانماز ،

فتنه قووزانماسا بیر گون گئجه آسوده یاتانماز ،

باشی باشلاره قاتانماز !

آمما مندن ساری ، سن آرخایین اؤل ، شانلی سهندیم ،

ده لی جئیرانلی سهندیم .

من داها عرش علاکؤلگه سی تک باشدا تاجیم وار ،

الده موسی کیمی فرعونه غنیم ، بیر آغاجیم وار ،

حرجیم یوخ ، فرجیم وار

من علی اوغلویام ، آزاده لرین مردی ، مرادی ،

او ، قارانلیقلارا مشعل ،

او ، ایشیقلیقلارا هادی ،

حققه ، ایمانه منادی !

باشدا سینماز سپریم ، الده کوتلمز قلجیم وار !

[ شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۲ ] [ 14:11 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

خوابنامه

از قدیم و ندیم در افواه جاری بوده است که ؛ خواب دیدی خیر باشد! و در خواب بسی حکمت هاست و گاه باشد که خواب نشانه ای باشد از عوالمی دیگر و...

شبی از شب ها که تا دیر وقت بیدار بودم و طبق عادتی/مرضی/ دیرین مشغول مطالعه ، کتاب در دست خوابم برده بود که عبید رحمة الله رابه خواب دیدم. - شتر در خواب بیند پنبه دانه - بر خلاف تصور ذهنی ام ،قیافه ی وی بسیار نورانی و درخشان بود و نور آن به آسمان تلألو می کرد.

عبید که گویی تعجب مرا دریافته بود لبخند زنان پرسید، چیزی شده است؟یعنی چیز حیرت انگیزی دیده ای؟ با تردیدگفتم نه، اما! گفت: اما چه؟ با تمجمج گفتم: والله حقیقتش اینجوری اش را دیگر انتظار نداشتم! باز گفت: چه جوری اش را؟ با تردید گفتم: آخه با آن همه هجو و هزل و فحش و ناسزا گمان نمی کردم ، شما را با این هیبت روحانی و معنوی مشاهده کنم! سری تکان داد و گفت: باز هم مشکل همیشگی ، حکم به ظاهر، امان از دست شما ظاهربین ها! گفتم:خب ما که علم غیب نداریم!چه می شود کرد؟ با دل آزردگی گفت:حداقل اینکه اگر راهی به باطن نیست ، حمل بر خیر و صلاح که می توان کرد! گفتم: قول می دهم از این به بعد زود قضاوت نکنم!

با خوشحالی گفت:من در زمانه ای زیستم که غیر از طنز و هزل و هجو راهی برای اصلاح پلشتی های زمانه نمانده بود و از آنجایی که به قول قدما ؛آخر الدوا ءالکی به آن سبب داروی تلخ طنز را با جد و هزل و هجو به هم آمیختم تا امراض زمانه را درمان نمایم، و مانند فصادی نیشتر به رگ چرک و فساد آن زدم تا بیمار را از هلاکت نجات دهم !شیوه ای که تا به امروز -البته به سبک و سیاق من! - متروک و مندرس مانده است .پرسیدم چاره چیست؟ با کمی تأمل گفت: ادامه ی راه. گفتم: کار بسیار مشکل و طافت سوزی است!گفت:کارهای بزرگ ،مردان بزرگ می طلبد. دستپاچه گفتم:مطمئنا منظورتان که من نیستم! با زرنگی خاص خودش گفت: چرا که نه! مانند مستی محتسب دیده ، هاج و واج نگاهش کردم و گفتم: از قدیم گفته اند: کار هر بز نیست خرمن کوفتن... گاو نر لازم است و از این حرف ها...گفت : این هم از آن سخنانی است که بعضی ها ، مخصوصا در گوش مردم خوانده اند تا اعتماد به نفس را از آنها بگیرند و خودشان چند صباحی بیشتر نان نادانی مردم را بخورند! با تردید و دو دلی پرسیدم چاره چیست؟ گفت: ادامه ی راه ...

با صدای مؤذن از خواب بیدار شدم. هنوز چهره ی نورانی عبید مقابل چشمانم بود. بسیار خسته بودم و حال کسانی را داشتم که از سفری طولانی برگشته باشد منتهی سفری در زمان . صدای عبید را با طنینی خاص به وضوح در گوشم حس می کردم ،ادامه ی راه،ادامه ی راه...

و به راستی چه راه پر پیچ و خم و مخاطره آمیزی ! اما چه می توانستم کرد؟ مانند کوهنوردی مبتدی که در کوهستانی برفی پا جای پای راهنمای خود می گذارد، به راه افتادم ...اگر چه افتان و خیزان...

و هنوز صدای عبید در گوشه گوشه ی زوایای وجودم طنین انداز است، ادامه ی راه...

هر از گاهی قلم را به دست می گیرم، اما این نه منم که قلم را راه می برد، بلکه قلم است که بر من تسلط دارد و به هر کجا که می خواهد می کشاند ،بی آنکه غمش باشد چه بر سر همراهش می آورد...

رساله ی التعریفات و التغییرات

مقدمه ی مختصر

ال در زبان عربی حرف تعریف است یعنی باعث می شود نکره /ناشناس/ شناخته شود. در رساله ی تعریفات ال هم حکم ابزار تعریف را دارد و هم حکم دسته ای را دارد که به کمک آن می توان کلمات را برداشت و جابجا کرد و احساس من آن است که بی مدد آن شاید نتوان وزن کلمات را تحمل کرد و دیگر اینکه ال خود لباسی برازنده برای طنز است، همین. نکته ی دیگر اینکه در این رساله معانی کلمات از منظر وارونگی و کاربردشان در لسان بعضی ازبشرها مورد توجه قرار گرفته است و هر کسی می تواند معانی رایج دیگر را به تناسب جغرافیای فکری خود بر آنها بیفزاید و صد البته که مبدع و مخترع این فن شریف حضرت عبید زاکانی رحمة الله است و قطعا ما در این میان محلی از اعراب نداریم به درستی که حق تقدم با حضرت وی است که؛الفضل للمتقدم.

الطنز:واکسن جامعه / القلم:ابزار فلاکت و هلاکت / التعارف:تف سربالا / المقام:تکیه بر باد / الزبان:اسباب درد سر/ الغافل:آنکه خدا را فراموش کند/ المسؤل :آنکه دردسترس نباشد/ الرئیس : عقل کل / التلوزیون :سکوی پرتاب/ الماهواره:تخم نفاق / المبایل:ستون پنجم / الاینترنت:نسل سوم تریاک / الکتاب:آنچه نخوانند/ المأمور:همیشه معذور/ المدرک:ورق پاره / الدانشگاه:کارخانه ی تولید مدرک/ الخناس:سخن چین و دوبهم زن / الشاعر:مهندس کلمات/ المتفکر:پای در گل مانده/ الپزشک:پاروی پول/ الهنر:کالای بی خریدار/ المال:عامل سلب آرامش/ الکارمزد:نام دیگر نزول/ الخوشبخت:آنکه زن و فرزند ندارد/ البدبخت:عیالوار مستأجر/ القسم:دست آویز دروغگو / الامین:آنکه هیچکس دوستش ندارد / التنبل:آنکه کار خودبه غیر سپارد / المروت:آنچه یافت نشود/ الایمان:آنچه از دل ها فراری است/ التقوا:همزاد سیمرغ و کیمیا/ السیاست:یک بام و دو هوا / البوقلمون:آنکه به هر رنگی درآید / النیکی:آنچه نکنند / الخیر:آنچه نرسانند/ النعمت:دوست خوب / الشفا:مرگ بیمار / المنتقد:خرمگس معرکه / الاختلاس:آتش در خرمن مردم / التلخ:حرف حق / الشیرین:مجیز و تعریف بیجا / التخلف:وسیله ی ارتقا/ البی هنر:دولتمند/ الکاردان:بله قربان گو/ الکاربلد:آنکه دست چپ از راست نشناسد/ الباکفایت:آنکه هر از بر نداند/ الپول:حلال مشکلات/ الاعتبار:ثروت و مقام/ السواد:عامل بدبختی / الصاحب منصب:ازما بهتران / القناعت:دارایی بینوایان/ القانون:سلاح زورمندان / النادر:انسانیت / الشکستنی:عهد و پیمان / الخوردنی:بیت المال/ الجانکاه:صحبت خودخواه / البخت:زیبای خفته / السخت:زندگی / الگناه:دل شکستن / التباه:دوستی بدخواه / الانسان:جامع الاضداد / العمر:شمارش معکوس/ المرفه:مال مردم خور / السیف:زبان حقیقت گو / المرگ:پایان فیلم زندگی/ الگریه:سوپاپ اطمینان / البرزخ:دوراهی انتخاب / المرام:جنس تاریخ مصرف گذشته/ الوفا:آنچه منسوخ شده است / المروت:آنچه یافت نشود / البازنده:مال اندوز/ الخسیس:خرپول وخرپول /البخشنده:محتاج نان شب / الامتحان:عامل استرس واضطراب / المهمان:حادثه ی غیرمترقبه / الداماد:قوزبالاقوز / الهمکار:زیرآب زن/ الروزنامه:کاغذباطله / الانسان :همیشه درزیان / الروح:مرغ قفس تن/القدرت:ابزارفساد/ الطبیعت:باغ توحید/ الکشاورز:عارف واصل/ الچوپان:مرد حق/ المحبت:داروی دردهای بی درمان/ الرفیق:سنگ صبور/ المیزان:وجدان بیدار/ النادان:از خود راضی/ البیدار:انسان خاکسار/ الزندان:کره ی خاکی / ...

رساله ی التعریفات و التغییرات (۲)

المقام:تکیه بر باد / الفیلسوف:مبتلای عقل / النویسنده:باد به دست / العاقل:تارک المقام / الاستاد:باد در آستین / البازار:جمهوری خودمختار / البنگاهی:شعبده باز / الکارگر:همزاد کار / الهیروشیما:برگ عدم سوء پیشینه امریکا / السمسار:مرده خور / الدوره گرد:قیلوله برهم زن / الهمسایه:آنکه مرغش غاز است / الغیرانتفاعی:اسم بی مسمّا / الدانایی:بلای جان / النادانی:راحت جان / القرض:روسیاهی / القهوه خانه:سالن اجلاس بیکاران / الوام:طوق بدبختی / الضمانت:آغاز دردسر / الهمایش:بازار مکاره ی روده درازی / المهمانی:همایش شکم / الریا:پلّه ی ترقّی / الغریب:حقیقت جو / المغضوب:حقیقت گو / المعروف:رکورد دار اختلاس / الشایسته سالاری:خویشاوندسالاری / الگفتمان:پته روی آب / الانتقاد:مچ گیری / الکم پیدا:وجدان کاری / الفصیح:زبان تملّق / البلیغ:مدح و ثنا / المجاز:تبریک و تهنیت / المحال:واقع بینی / المرسوم:خرده گیری / المتروک:جوانمردی و عیّاری / التنها:مردحق / الکارمند:رکورد دار زیر خط فقر / الدرد لاعلاج:جزم اندیشی / الحیرت:فروتنی دولتمند / الغفلت:صفت واعظان / الغربت:خانه ی سالمندان / الغم:غذای دل / الممنوع:سخن حق / الحرام:کار خیر / الحلال:مال مردم / الدموکراسی:حاکمیّت یک درصد / التوسری:آنچه بخورند / المغرور:تازه به دوران رسیده / المتقلّب:بسازوبفروش / البیت المال:خوان یغما / الرشوه:شاه کلید / الناصح:ناصح بی عمل / البیکران:فکر انسان / الاحسان:کیسه ی خلیفه / الاندیشه:جدال عقل و ذهن / المدارا:کلید خوشبختی / الباهوش:بچّه ی هرکس / البهشت:وقت خوش / الدوزخ:تیرگی درون / الحق:آنچه نگویند / الهنرمند:فلک زده / الخبیث:هزارچهره / الاعتماد:آب در غربال / المعیار:ظاهر خوش / الزندگی:دور باطل / الاشتغال:کالای کمیاب / المتزلزل:قیمت بازار / القیمت:سر به آسمان / الاستعفا:راحت جان / القلّاده:زن و فرزند / الطوق لعنت:مقام و منصب / التوجیه:بدترین اختراع انسان / المعصیت:مردانگی و انسانیّت / المردم:نردبان ترقّی / الپاداش:حقّ السّکوت / المعمول:ناسپاسی / العجیب:حق شناسی / المضحک:پیر توبه کار / الجوانمرد:موجود منقرض / البانک:شریک دزد و رفیق قافله / المفلس:درستکار / الاحتیاج:مردافکن / الآشپز:آنکه آش همه را می پزد / الدلچسب:غیبت مردم / الخالی:جیب کارمند / الباقی:زشت نامی / الفانی:دنیاو مایتعلّقاتش / الخیک:شکم مفت خور / العلم:عامل افلاس / الآفت:خود بزرگ بینی / البلا:خود کم بینی /الزرنگ:خیانت کار / المشنگ:صداقت پیشه / این داستان ادامه دارد...

رساله ی التعریفات و التغییرات (۳)

الحماقت:کار به کاردان سپردن / الریاکار:مار خوش خط و خال / الکافر:آنکه همه را به کیش خود پندارد / المرگ:آش خاله / الصدق:اسباب ملامت / الخاموشی:جواب ابلهان / الاعتماد:مار در آستین پروردن / الفراست:نان به نرخ روز خوردن / الزبان:سر بر باد ده / الانتقاد:تشویش اذهان عمومی / الفضول:نخود هر آش / الریاست:وقت تلف شده / الپخته خوار:کاسه ی داغ تر از آش / النااهل:فرزند نمک به حرام / المدعی:طبل توخالی / الحوصله:آتش زیر خاکستر / السکوت:آرامش قبل از طوفان / القمپز:چک بی محل / الشرافت:مفقودالاثر / التوقع:گدایی پنهان / الطمع:زنجیر اسارت / السواد:نم کشیده / النوشتن:عرق ریزان روح / المطالعه:بیگاری کشیدن از خود / الپژوهش:گور کندن با سوزن / الروشنفکر:تافته ی جدابافته / النویسنده:برج عاج نشین / الخلوت:جایی که آن کار دیگر می کنند / التاریخ:هر چه می خواهد دل تنگت بگو / المورخ:قصه پرداز / البازنده:اهل علم / البرنده:آبکه خورد و برد / الدرویش:شکم باره و مفت خور / الخیال:تفرج گاه شاعران / القبرستان:آخرین ایستگاه / الوسوسه:میل ریاست / الکور:همرنگ جماعت / الهدف:آنچه وسیله را توجیه می کند / الکار:ناگزیری محتوم / الزندگی:جبر ناخواسته / الشرط:تحمیل محترمانه / الفقر:آتش پنهان / الپند:دارویی که برای دیگران تجویز کنند / المعیار:پول و قدرت و مقام / المیزان:شهرت و نام و نشان / الفوت:مقام از دست رفته / العمر:سرمایه ی از دست رفته / الآکبند:مغز خلایق / الرذالت:اسباب ترقی / الشجاعت:عامل جوانمرگی / الرفاقت:باد هوا / المتانت:آنچه یافت نشود / البلا:مهمان ناخوانده / الهمکار:موی دماغ / الموهوم:عدالت / البخت:زیبای خفته / الشانس:همزاد دارایان / المبتلا:رفیق باز / الگدا:آسوده و فارغ / الآزار:صفت مشترک پشت میز نشینان / الدیوانه:آنکه حرف حق گوید / المجنون:آدم درستکار / المغبون:نان حلال خورنده / المقبول:چرب زبان / الشوکران:تردید و ترس / الایمان:آرامش مطلق / النگرانی:فراموشی خدا / الشفا:رهایی از جهل / المرض:حقد و حسد / ال ... ادامه دارد !!!!!!

این بود مختصر گره زلف و ریشی با مولاناعبیدزاکانی رحمت ا... که به امید حق با دیگر بزرگان نیز خواهیم داشت.

امیرحسین ابن امیرمهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم موسوم به مین ائو /۱۷/۰۱/۱۳۹۱ هجری شمسی

[ شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۲۷ ] [ 19:2 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

درباره مدیر:
مير حسين دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر
امکانات وب