اندیشه
فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری،طنز 
قالب وبلاگ
معمولا وقتی سر گرم نوشتن هستم مبایلم را خاموش می کنم تا کسی حس و حالم را به هم نزند! و گاه یک شبانه روز گوشی ام خاموش می ماند و چقدر آسوده می شوم زمانی که گوشی ام اصلا زنگ نمی خورد! بعضی ها هم که شماره ی خانه را دارند باز دست بردار نیستند و ...

یک روز یکی از همین سمج ها زنگ زد خانه و پرسید چرا مبایلت خاموش است؟ گفتم به خاطر  مزاحم ها یی مثل جنابعالی و ...

در اینگونه مواقع وقتی گوشی را باز می کنی سیل پیامک های پشت در مانده سرازیر می شود... وقتی یکی یکی آن ها را می خوانی ناگهان نگاهت میخکوب می شود، وامی روی،حیران می شوی،هاج و واج می مانی و دادت بلند می شود. ای وای حتما شوخی کرده اند . نه امکان ندارد. آخر چطور ممکن است! و صدها عبارت و اصطلاح و جمله از این دست در آنی از ذهنت می گذرد.

در یکی از چنین مواردی بود که یکی از دوستان نکته سنجم پیامکی با این مضمون برایم فرستاده بود؛ "اکنون وصف حال ماست این بیت سعدی؛ بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران /کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران /در سوگ استاد عزیزمان دکتر احمد محدث " وقتی پیامک را خواندم ، سرم به دوران افتاد،حالم گرفته شد،افسوس ها خوردم و... اما چه می توانستم کرد؟! با خود بخشی از شعری را که در سوگ یکی از دوستان قدیم خود سروده بودم، زمزمه کردم؛باغ آرزو پژمرد/ مرغک گلستان مرد/هر چه بودمان ای دوست/ باد بی رحم با خود برد/...

استاد دکتر احمد محدث مردی از تبار خوبان و نیکان . استاد بیان.استاد ادبیات فارسی و عرب.انسانی وارسته و بلند نظر.صریح اللهجه.شیرین سخن.جامع الاطراف.نکته سنج.نکته دان.قلندر صفت.رند و خراباتی و در یک کلام از هرچه گویم بیش...

هرچه با خود فکر کردم در آینده چه کسانی جای همچون اویی را خواهد گرفت عقلم به جایی نرسید. بعضی ها برای همیشه جایشان خالی است... می توان از دوستان آن استاد هم نام برد که هیچ وقت جایشان پر نخواهد شد؛دکتر منوچهر مرتضوی،دکتر اسماعیل رفیعیان،استاد حسن قاضی،دکتر غلامحسین یوسفی و...

روح بلند همگی شاد و رضوان الهی بر ایشان باد

[ سه شنبه 1391/08/23 ] [ 18:7 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
اخیرا فرهنگی را تورق می کردم که دیدم تعداد نویسندگانش افزون بر چهل و پنج نفر می باشد. نام یکی از نامداران هم زیب روی جلدش بود که در شناسنامه ی کتاب عنوان سر ویراستار داشت.

فرهنگ دو جلدی که حدود ۱۵۰۰ صفحه بود. با خود اندیشیدم،با این اوصاف مرحوم دهخدا را چند نفر باید به حساب آورد یا شادروان احمد شاملو به تنهایی کار چند هزار نفر را انجام داده است؟

اشعارش را کنار می گذارم که  از عهده ی خیلی ها خارج است چرا که شعر  فقط از عهده ی شاعر بر می آید نه گروه و دسته و حزب و جناح و صد نفر و هزار نفر و...

از ترجمه هایش نیز صرف نظر می کنم اگر چه بسیاری از آنها حکم باز نویسی و آفرینش دارند نه ترجمه ی صرف به عنوان مثال؛دن آرام و پابرهنه ها و امید و ...

اما فرهنگ کوچه، چه؟؟؟ چند نفر یا کار گروه می توانند چنین اثری را خلق کنند؟ این خدمت بزرگ به فرهنگ و فولکلور مملکت با چه چیزهایی قابل مقایسه هست؟!

چند مدال المپیک می تواند جای خدمت این بزرگان را پر کند؟آیا اگر روزی برای فرهنگ هر مرز و بوم هم مسابقه ای تدارک دیده شود!این اثر عظیم چند مدال می آورد؟ یا مرحوم شاملو به تنهایی یک تیم چند نفره محسوب می شود؟؟؟!!!

اسامی بسیاری از بزرگان فکر و فرهنگ این مرز و بوم را می توان ردیف کرد چه آنهایی که رخ در نقاب خاک کشیده اند مانند مرحوم زرین کوب و شهیدی ویوسفی و...و چه آنان که هنوز نیم نفسی دارند مانند شفیعی کدکنی و ابراهیمی دینانی و سید یحیی یثریی وکه ها و که ها...

 

چرا کار فرهنگ این همه بی رونق شده است؟چرا قدر کسانی که بی چشمداشت در خلوت تنهایی خود برای فرهنگ این ملت قلم می زنند و قدم بر می دارند دانسته نمی شود؟؟؟

آیا ارزش و وزن المپیادهای علمی و مدال های کسب شده در آنها از المپیک کمتر است؟ چند تا سکه ی بهار آزادی به دارندگان مقام های اول تا سوم المپیادها داده شده است؟؟؟ برای معلمان و مربیان آن ها که عمر بر سر پرورش و تربیت آنها گذاشته اند،چند تا سکه داده شده است؟ و چه مراسم تجلیلی برگزار شده است؟اگر بر اثر بی توجهی و کم توجهی، بعضی از این عزیزان دلشان بشکند و دستشان به کار نرود چه؟؟؟ اگر بیگانگان به فکر جذب این عزیزان باشند چه؟ و هزاران اگر و مگر دیگر...

نکند زمانی به فکر بیفتیم که به قول آن عزیز سفر کرده -قیصر امین پور-/ ناگهان چقدر زود دیر می شود.../

به راستی منظور سعدی علیه الرحمه از اینکه ؛هنرمند هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر هر جا رود لقمه چیند و سختی بیند چه بود؟؟؟

گویی مرحوم شهریار وصف حال هنرمندان و اهل فکر را سروده است که؛ تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم!          روزی سراغ وقت من آیی که نیستم...

حال آیا واقعا بعضی ها حکم یک لشکر را ندارند؟؟؟

[ شنبه 1391/07/22 ] [ 12:19 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
بارها با خود فکر کرده ام صحنه ی زندگی بی شباهت به صحنه ی تئاتر نیست. در یک نمایش هر یک از بازیگرها نقشی چند دقیقه ای یا نهایتا چند ساعتی را بر عهده می گیرند و با جدیت تمام به ایفای آن می پردازند اما با آگاهی عمیق و یقینی که دارند آن نقش را جدی نمی گیرند و می دانند که فقط در یک بازی شرکت کرده اند. مثلا کسی که نقش شاه را برعهده گرفته است به خوبی می داند که شاه نیست و یا آن کس که نقش دزد را ایفا می کند ایضا. ونقش های مختلف دیگر هم بر همان اساس.

حال به صحنه ی نمایش زندگی برگردیم،هر کسی نقشی برعهده دارد اما زمان ایفای این نقش ها کمی طولانی تر از نقش های تئاتر است مثلا ده سال یا بیست سال یا شصت سال و کمی بیشتر یا کمتر که این را می توان طول زندگی تعبیر کرد و در ضمن این نقش کلی،گاه نقش های مقطعی دیگر نیز ایفا می شود؛مثلا نقش پزشک یا مهندس یا معلم یا وزیر و وکیل و چه و چه و چه...که خیلی ها این نقش های فرعی را بسیار جدی می گیرند بطوری که گاهی به هیچ قیمت حاضر به از دست دادن این نقش ها نیستند! البته حساب آنان که اهل معرفت و اندیشه و درک و فهم هستند از دیگران جداست. مثلا داستان بیداری ابراهیم ادهم که خیلی ظریف پی می برد که جهان مانند کاروان سرایی است که همه نقش مسافر را دارند و هیچ کس دائما در آن ماندنی نیست و اتفاقا او در این کاروان سرا نقش حاکم را دارد لذا به اختیار تخت سلطنت را رها می کند و آن نقش را به دیگران وا می گذارد!

در عوض خیلی های دیگر نیز هستند که برای چند روز بیشتر ایفای نقش کذایی خویش حاضرند حمام خون راه بیندازندو چه کارها بکنند و ...

در مقالات شمس می خواندم که عده ای از شمس شکایت می کنند که به جمع آنان نمی پیوندد و او جواب می دهد من غریبم غریب را گوشه ی کاروان سرا لایق تر!

وین دایر کتاب بسیار زیبایی با عنوان / برای چه فرا خوانده شده ایم  / دارد که در آن به این مطلب بسیار اساسی اشاره دارد که هر کس برای ایفای نقشی فرا خوانده شده است. حال با این اوصاف چقدر باید سطحی فکر کرد و خام اندیش بود که این نقش ها را جدی گرفت؟

آیا اگر بازیگر نمایشی نقش خود را واقعی تصور کند و به هیچ وجه نپذیرد که همه ی این اعمال و رفتار بازی بود ه است و در پشت پرده ی ماجرا گارگردانی و نویسند ه ای وجود دارد که بازی او را رقم می زده است چه باید کرد؟!

خیلی وقت ها وقتی قلم به دست می گیرم و طرح ماجرایی را می ریزم بعدا متوجه می شوم که متن نوشته شده ربطی به طرح و پیرنگ من ندارد و گویی شخص دیگری این مطالب را نوشته است! فقط از روی خطم می شناسم که نوشته ها با دست من نوشته شده است و فقط دست خط مال من است!

این ماجرا ،گویی خواجه حافظ را هم به خود مشغول داشته بوده است آنجا که می فرماید؛ بارها گفته ام و بار دگر می گویم /که من دلشده این ره نه به خود می پویم /در پس آینه طوطی صفتم داشته اند /آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم /

آیا اندیشه ی بی راهی است اگر فکر کنیم زندگی صحنه ی نمایش بسیار بزرگی است که گارگردانی بسیار بسیار هوشمند و توانا آن را گارگردانی می کند و برای هر کسی نقشی به فراخور تیپ شخصیتی خود تدارک دیده است اما بسیاری بعد از مدتی تکرار نقش خود بازی و نمایش را جدی می گیرند و از یاد می برند که همه چیز بازی بوده است و خیال می کنند که همه کاره خودشان هستند و آن وقت بادی به غبغب می اندازند و گردو خاک به پا می کنند و ...

نمی دانم شاید این هم بخشی از نمایش/بازی زندگی/ است که ما از آن غافل شده ایم!!!

[ شنبه 1391/06/04 ] [ 23:19 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 
                                       
 
(1315 -1275 ق)، شاعر، متخلص به صبوحى
 
وى در قم به دنیا آمد و در این شهر نشو و نما یافت و به حرفه‏ى شاطرى روى آورد.
 
 سپس از قم به تهران آمد و تا پایان عمر در این شهر زیست . او خواندن و نوشتن نمى
 
‏دانسته اما از ذوق و استعدادى كافى بهره‏مند بوده و بنا بر قریحه‏ى ذاتى اشعارى
 
متوسط سروده است.
 
«دیوان» او بارها به چاپ رسیده است .شاطر عباس چنانكه از نامش  پيداست شغل
 
نانوائي داشته است و مي گويند لوطي مسلك بوده و از آنجا كه براي رفتن به زورخانه
 
كه با منزلش فاصله زيادي داشت صبح زود از خانه خارج ميشد و عشق وعلاقه وافري
 
 به هواي لطيف بامدادي داشت ، و بدین جهت  اورا صبوحی ناميده ا ند .
 
ظاهرا شاطر عباس درويش مسلك بوده و اشعارش در خانقاه ها خوانده مي شده ،
 
 در اين صورت ، بی گمان شعرو نامش را خانقاه ها حفظ كرده اند .
 
مجموع اشعاربه جا مانده از شاطر حدودا سيصد بيت است .

يك نمونه از آن را به مناسبت  ماه رمضان  مي خوانيم ؛
 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 روز ماه رمضان ،زلف میفشان که فقیه،

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

 زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

 یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد ؟

نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن ادب است

 شحنه اندر عقبست و من از آن میترسم

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

 پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ،

که دمادم لب من بر لب «بنت العنب» است

 منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

 گفتمش ای بت من ،‌ بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو نه ز شرط ادب است

 عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی است «حمال الحطب» است

 گر «صبوحی» به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

برگرفته از:آرایش جان

اما شعری از شیخ اجل سعدی که ای بسا شاطر خمیر شعرش را از آن آب داده باشد! البته به نظر این حقیر...

آن نه زلفست و بناگوش که روز است و شب‌ است

وان نه بالای صنوبر که درخت رطب‌ است

نه دهانی‌ست که در وهم سخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب‌ است

آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجب‌ است

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب‌ است

جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست

نه که از ناله مرغان چمن در طرب‌ است

هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا

کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب‌ است

خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد

گر چه راهم نه به اندازه پای طلب‌ است

هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست

اجلم می‌کشد و درد فراقش سبب‌ است

سخن خویش به بیگانه نمی‌یارم گفت

گله از دوست به دشمن نه طریق ادب‌ است

لیکن این حال محالست که پنهان ماند

تو زره می‌دری و پرده ی سعدی قصب‌ است

 

 

[ یکشنبه 1391/05/22 ] [ 21:56 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 
مفقود اسم مفعول از ریشه ی فقد به معنی گم شدن و نیست و نابود شدن و از بین رفتن می باشد. برای بعضی از گمشده ها امید پیدا شدن هست اما برای بعضی ها هرگز!

معمولا وقتی کسی چیزی را گم می کند از آن پس حواسش هست تا دوباره چیزی را گم نکند خصوصا اگر آن گم شده ی قبلی چیز با ارزشی بوده باشد. در میان ترک ها اصطلاحی وجود دارد - ایتیک آجی اولار- یعنی گم شدگی یا چیزی را گم کردن تلخ می باشد.

معمولا انسان ها چیزهای بسیار ارزشمند را به راحتی از دست می دهند بدون آنکه به اهمیت آن فکر کنند و زمانی متوجه فاجعه می شوند که کار از کار گذشته است! در کشورهای غربی گروه هایی شکل گرفته اند تا از چیزهای باارزش مثل محیط زیست و طبیعت و میراث فرهنگی و بعضی از انواع در حال انقراض محافظت کنند و خطر مسئله را به همگان گوشزد کنند. گاه دیده می شود جمع کثیری دور یک درخت کهنسال حاقه زده اند تا مانع از قطع آن توسط شرکت های چوب بری شوند چرا که آن درخت را به عنوان سمبل قدمت منطقه ی خود یا نشان طبیعت سرسبز محیط زیست خود می دانند و در قبال از بین رفتن آن خود را مسئول می دانند. در همین راستا انقراض بعضی از گونه های جانوری مانند یوزپلنگ آسیایی یا ببر سیبری یا...تأسف و حساسیت بسیاری را برمی انگیزد اما انقراض تیپ های شخصیتی انسانی و صفات بسیار متعالی و ارزشمند انسانهایی که قولشان قول بود و حرفشان سند و گو وشان موی سبیل ،نه تأسف کسی را بر می انگیزد و نه تعجب کسی را!!!

نمی دانم آیا زمان آن رسیده است تا گروه هایی مانند طرفداران محیط زیست،این بار برای طرفداری از عدم انقراض صفات متعالی انسانی تشکیل شود یا نه؟! - در اینجا دیگر،صحبت از پژمردن یک برگ نیست! وای جنگل را بیابان می کنند!!!- و چه بر سر انسان می آید و او خود بی خبر و آسوده خیال!!!

اگر چه مانند بسیاری مقوله ها که عده ای منافع فردی را بر منافع جمعی ترجیح می دهند و بی میل هم نیستند که این خصایل عالی معدوم شوند تا آنها مدتی دیگر هم با خیال راحت بر خر مرادشان سوار باشند اما این نه آن سیلاب خرد و حقیر لحظه ای است که زیانش متوجه آنان نشود ،بلکه سیلی است بنیان کن که به یکباره بنیاد جامعه ی بشری را ویران و ساقط می کند که دیگر آن وقت نه از تاک نشان می ماند و نه از تاکنشان!!!

اما بعضی از اهم مفقودات که امید است باز یافته شوند عبارتنداز؛/محبت/ مودت/ مروت/ فتوت/ اخوت/ شفقت/ صداقت/ عدالت/ رفاقت/ ایثار/ انصاف/ وفا/ صفا/ حیا/ وجدان/ تقوا/ تعهد/ حریم و حرمت/ دستگیری درماندگان/ عیب پوشی/ خیرخواهی/ نوعدوستی/ منطق/ عقلانیت/ بردباری/ حق شناسی/ اخلاق/ عفاف/ جوانمردی/ رعایت حق نمک/ حق طلبی/ ظلم ستیزی/ رازداری/ مردم داری/ یکرنگی/ شرافت/ کرامت انسانی/ مناعت/ قناعت/ امانت/ متانت/ قدرشناسی/ شهامت/ مهرورزی/ نیک خواهی/ گره گشایی/ کارگشایی/ افتادگی/ برادری/ برابری/ حقیقت گویی/ حقیقت جویی/ آزادگی/ وارستگی/ وسعت مشرب/ فداکاری/ ثبات عهد/ اعتماد/ اعتقاد/ اعتدال/ گشاده دستی گشاده رویی/ چشم و دل سیری/ سایه داری/ و و و ...

 

[ دوشنبه 1391/05/02 ] [ 11:50 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

فرهنگ تطبیقی کنایات دلدار حاصل ۱۲ سال پژوهش میدانی و کتابخانه ای می باشد که شامل بیش ازسی هزار کنایه ی ترکی و فارسی به صورت تطبیقی با آوانگاری لاتین و توضیح معانی و موارد کاربرد کنایات ترکی است که در دو بخش به صورت /ترکی - فارسی/ و /فارسی- ترکی/ (دو سویه) تنظیم و در ۵۰۰ صفحه با شمارگان ۵۰۰۰ نسخه به چاپ رسیده است .

این اثر در تیر ماه ۱۳۹۱ برای اولین بار از طرف انتشارات صداقت تهران روانه ی بازار کتاب شده است.

کتاب حاضر اولین کتاب کنایات به زبان ترکی است که به چاپ می رسد و از مزایای آن اینکه اولین فرهنگ تطبیقی است که تاکنون به بازار کتاب راه پیدا کرده است. مزیت دیگر آن عبارت از این است که شامل پاره ای از کنایات فارسی است که در فرهنگ کنایات چاپ شده به زبان فارسی موجود نمی باشد.

قطع کتاب وزیری بوده و در صفحات گلاسه و به شکل ظریف و دقیق و عاری از اغلاط معمول چاپی و تایپی است. قیمت روی جلد کتاب ۱۸۰۰۰ تومان می باشد.

محل پخش و فروش در  تهران : انتشارات صدافت واقع در میدان انقلاب،خیابان ۱۲ فروردین،پاساژ۱۲ فروردین،واحد۲۱ می باشد. تلفن  ۶۶۴۰۱۹۳۸ همراه   ۰۹۱۲۱۷۵۳۷۰۶

درتبریز:انتشارات اختر و کتابفروشی دهخدا،خیابان طالقانی روبروی ارک 

در ارومیه:کتابفروشی واحدی،خیابان امام کوچه ارک روبروی پاساژ ستارخان و کتابفروشی فضولی خیابان امام پاساژ ارک روبروی پاساژ ستارخان طبقه بالا

درمرند:کتابفروشی بهار ،خیابان امام،روبروی مسجد المهدی،تلفن   ۲۲۳۳۳۰۳

وکتابفروشی قمری(طالبی)،خیابان طالقانی ،روبروی پاساژ قصابی

بخشی از مقدمه ی کتاب  

«اِنَّ مِنَ البَيانِ لَسِحْراً» پيامبر اكرم(ص)

به درستي كه در بيان سحري نهفته است. و چه سخني بالاتر از آن. بيان، سحري عيان. بيان، آن. آني از آنات كه چون شهابي فروزان لحظه‌اي مي‌درخشد و سير مي‌كند.  چشم‌ها را خيره مي‌سازد، بي آنكه آني ديگر از آن اثري مانده باشد.

شطّي از نور. بارقه‌اي. آذرخشي. تاريكي‌ها را مي‌تاراند. مي‌افروزاند. هستي مي‌بخشد. كن فيكون.

مگر سحر چيست؟ انسان آونگ مي‌شود از خويش. افسون مي‌شود. به پا در مي‌آيد. ضرب مي‌گيرد. دست مي‌افشاند. پاي مي‌كوبد. نعره مي‌زند. گريبان چاك مي‌كند. اشك مي‌ريزد. خنده سر مي‌دهد. به سماع مي‌آيد. خشمگين مي‌شود. آشفته مي‌گردد. هستي‌اش را مي‌بخشد. حيرت مي‌كند. شوريده مي‌شود. و چه‌ها كه مي‌شود و نمي‌شود. و چه‌ها كه مي‌كند و نمي‌كند.

سخني شنيده است و هيچ! آه از اين ذهن پيچ در پيچ. قلوه سنگي در اقيانوسي. دايره در دايره. تو در تو. هزار تو.

به كجاها مي‌كشد ما را، از پس هر تلنگري، اين ذهن سيّال؟ سرگشته‌ي عوالم خيال. سكر. حيرت. حيراني. شور. شعور. شيدايي. بغض. گره. انقباض. وجد. غليان. انبساط. جهاني درون قطره‌اي. سياه‌چاله‌اي درون ذرّه‌اي. جنون در گريز از اين مجنون. آه. آه از اين شوريده‌ي وادي روياهاي بي پايان. از پس هر پايان آغازي. و هر زخمه‌ي واژگان را انعكاسي نامكرّر...

بيان، زخم و مرهم. بيان، زندگي بخش و هستي سوز. چه اثري نهفته است در مشتي كلمات؟! چيست در نهاد چند حرف به هم پيوسته؟ عالمي را به حركت در مي‌آورد. آتشفشاني از جنبش و حركت. راستي سحري از اين عظيم‌تر چه مي‌تواند باشد؟

مگر نه اين است كه سحر، خود كلمه است و كلمات. و هر كس به راز و رمز كلمات پي برد ساحري عظيم شد. سحري حلال و دلنشين و دل‌انگيز. آنكس كه توانست كلمات را به استخدام خود در آورد، براستي شاهكار كرد.

هر واژه خود معجزه‌اي است. شگفتا كه چه اعجازي نهفته است در كلمات! چونان مغناطيسي قوي دل‌ها را مي‌ربايد و روان‌ها را جلا مي‌دهد. گاه نيز معكوس، كه مباد.

به كجاها مي‌برد انسان را افسون كلمات. چه تصويرها بر مي‌آورد از لوح سپيد ذهن انسان؟ و انسان اين شاهكار خلقت، اگر زبان را نمي‌يافت چه مي‌شد؟ چه مي‌كرد؟ چه مي‌توانست بكند؟

... و اينك انسان زبان را يافته. بيان را كشف كرده. افسونگري مي‌كند در سايه‌ي كلمات. مگر نه اين است كه انديشيدن بي‌واسطه‌ي كلمات غير ممكن است.

پس بينديشد و بينديشد. مبارك باد بر او اين انديشيدن و انديشه‌ورزي. كه هرچه دانستگي است در سايه‌ي انديشگي است. و هرچه انديشه، در سايه‌ي كلمات.

«نخست كلمه بود. كلمه نزد خدا بود. كلمه خدا بود» انجيل متي.

                                                       *          *          *

كودكي خردسال بودم كه اعجاز كلمات به اعجابم وا مي‌داشت. دل مشغولي عجيب و رازي دست نايافتني. گاه در عالم خيال كلماتي موزون مي‌ساختم ـ بي آنكه بدانم دلالتي بر معنايي دارد يا نه ـ و با خود زمزمه مي‌كردم.

وقتي مادرم كلمات موزون مرا مي‌شنيد چهره در هم مي‌كشيد و نگران از آينده‌ي فرزند خود، زير لب مي‌گفت: سخنان اين پسر به سخنان ديوانگان مي‌ماند و من دلشكسته از گفتار مادر به كنجي مي‌خزيدم و به افكار خود پناه مي‌بردم. نه مادر را گناهي بود و نه فرزند را. مادر را بهره از خواندن فقط قرائت قرآن بود ـ بي آنكه از معني و مفاهيم آن سر در آورد ـ و از نوشتار بي‌بهره. فرزند نيز هنوز نه مكتب ديده بود و نه مدرسه. سالها بدين منوال گذشت. مادر پير مي‌شد و پيرتر و فرزند مي‌باليد و مي‌باليد. هر كس سي كار خود. اكنون بيش از سي و پنج سال از آن ايّام مي‌گذرد.

دوران كودكي و نوجواني و جواني سپري شده است. تحصيلات دبستاني و دبيرستاني و دانشگاهي طي شده است در ميانه‌ي عمر بيش از بيست سال است كه قلم مي‌زنم. امّا هنوز هم ذرّه‌اي از اعجابم نسبت به كلمات كم نشده است، سهل است كه افزون‌تر هم شده است.

دوازده سال است كه عمر در به سامان آوردن فرهنگ تطبيقي كنايات «تركي ـ فارسي» گذاشته‌ام كه در اين اواخر فكر دو سويه كردن آن نيز كاري مضاعف و در عين حال ارزشمند گرديد. نخستين جرقه‌ي كار پس از مشاهده و مطالعه‌ي فرهنگ كنايات استاد گرانقدرم ـ كه خداوند بر عمر و عزّت ايشان بيفزايد ـ جناب آقاي دكتر منصور ثروت در ذهنم زده شد. چرا كه جاي چنان فرهنگي در ادبيّات تركي خالي بود.

بي درنگ به كار گردآوري كنايات تركي آغاز كردم و در اين راه از مراجعه به افراد مختلف و مناطق دور و نزديك ابايي نكردم. حاصل كار در دفاتر و برگه‌هاي مختلف يادداشت و جمع آوري شد. اين بخشي از كار بود. در اواسط كار گردآوري متوجّه شدم كه بخش عمده‌اي از كار را بايد در منابع مكتوب جستجو كنم لذا بي‌درنگ به فيش برداري از كتاب‌هاي لغت تركي و ديوان‌هاي شعراي ترك زبان پرداختم امّا حاصل كار چندان چيزي بر يادداشت‌هاي قبلي نيفزود، چرا كه عمده‌ي كنايات موجود در منابع مكتوب قبلاً از زبان مردم يادداشت‌برداري شده بود.

دليل توجّهم به منابع مكتوب را مديون دو اثر موجود در زبان فارسي هستم. بخاطر اينكه در ادامه كار گردآوري متوجّه شدم كه كار ارزشمند استاد ارجمندم جناب دكتر ثروت از باب شمول بر كنايات رايج در ميان مردم فارسي زبان ناقص مي‌باشد چرا كه ايشان فرهنگ خود را با تكيه بر منابع مكتوب گرد آورده‌اند. اين ايراد متأسفانه بر اثر گرانسنگ استاد دكتر منصور ميرزانيا ـ فرهنگنامه‌ي كنايه ـ نيز وارد مي‌باشد.

بنده نيز ابتدا عكس كار اين دو بزرگوار را انجام داده بودم يعني مبناي كار را ارتباط مستقيم با خود مردم قرار داده بودم نه منابع مكتوب. به عبارت ديگر ابتدا به پژوهش ميداني پرداخته بودم كه سپس در تكميل كار به پژوهش كتابخانه‌اي نيز روي آوردم.

تقريباً در نيمه‌ي راه به فكر افتادم كه ضمن گردآوري و توضيح كنايات تركي به ذكر معادل‌هاي فارسي آن‌ها نيز بپردازم كه اين ايده را با تني چند از دوستان اهل قلم مطرح كردم و مورد استقبال قرار گرفت. از آن پس كار به اين روال دنبال شد و در كنار ادامه‌ي كار يادداشت‌هاي قبلي نيز اصلاح و معادل‌هاي فارسي آنها نيز افزوده شد.

تا اين بخش از كار، فرهنگي شكل مي‌گرفت كه بصورت تطبيقي كار شده بود و تا آنجا كه اين بنده پي‌گيري كرده‌ام چنين كاري نه در زبان تركي و نه در زبان فارسي سابقه‌اي ندارد و احياناً اگر هم بوده باشد بنده اطّلاعي ندارم و استعلام‌ها و بررسي پيشينه‌ي كارها نيز به جايي رهنمونم نكرده است.

نزديك به مراحل پايان كار فكر تهيّه‌ي فرهنگ تطبيقي كنايات چهار زبانه يعني تركي، فارسي، عربي، انگليسي به ذهنم رسيد كه با تني چند از اساتيد زبان انگليسي و عربي در ميان گذاشتم كه متأسفانه نه تنها استقبال نشد بلكه سعي در انصرف بنده از چنان كاري كردند ـ با اميد به فضل الهي تهيّه‌ي چنان فرهنگي را در آينده‌ي نزديك ـ دور از دسترس نمي‌بينم...

[ پنجشنبه 1391/04/29 ] [ 14:1 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

جعل واژه ای است عربی به معنی ساختن،آفریدن،قراردادن،تقلب کردن،و ساختن نوشته یا سند یا هر چیز دیگر برخلاف حقیقت. مجعول اسم مفعول از جعل می باشد که در معنی ساختگی و تقلبی و غیر حقیقی می باشد.

در بررسی پیشینه ی جعل متوجه می شویم از زمانی که بعضی از انسانها به مزایای ترجیح منافع شخصی و فردی برمنافع جمعی و ملی پی برده اند! دست به دامن جعل شده اند و این امر از روزگاران بسیار دور معمول و متداول بوده است! و به مرور زمان بر ابعاد و انواع آن افزوده شده است!

از آنجایی که اصولا انسان بر خلاف سایر مخلوقات،موجودی است تن پرور و پخته خوار و از زیر کار دررو،لذا همیشه به دنبال راه های میانبر و کم خطر و کم هزینه و زود بازده بوده است!!! و چه راهی میانبرتر و کم خطرتر و کم هزینه تر و زودبازده تر از راه جعل و تقلب؟!

مگر نه این است که در سرتاسر دنیا همه ی دانشمندان و مهندسان و تکنسین ها و ...در صدد کوتاه کردن راهها و در نتیجه کم کردن هزینه ها و صرفه جویی در وقت و مصرف سوخت و...هستند؟ عده ای نیز به جای تلف کردن عمر شریف خود در کلاس های درس مدرسه یا دانشگاه و اخذ ورق پاره ای به نام مدرک،از راه میانبر وارد شده و با پرداخت مبلغی ناچیز به یک اهل فن -البته این در صورتی است که خودشان اهل فن نباشند- کار را تمام می کنند - از مصادیق کار را که کرد آنکه تمام کرد-  این شیوه یعنی هدر ندادن عمر شریف در اروپا شکل جالبی پیدا کرده بطوری که حتی تعدادی از ویراستاران در اروپا دست به کار کوتاه تر کردن آثار بسیاری از نویسندگان بزرگ مانند ویکتور هوگو و الکساندر دوما و ...دیگران شده اند!!! و اضافات کار آنان را اسقاط کرده اند! چرا که امروزه اصولا مردم حال و حوصله ی خواندن کتاب خصوصا کتاب های به آن حجم و ابعاد را ندارند - لازم به ذکر است آمارهای موجود در باره ی میزان مطالعه ی مردم اروپا در شبانه روز کذب بوده و قابل اعتماد نیستند!!!- و محتمل است که نویسنده ی محترم هم دچار دراز گویی و ژاژخایی شده بوده است! البته این مقوله در راستای یافتن راههای کوتاه و میانبر قابل توجیه است و صرفه ی اقتصادی نیز دارد و اوقات گران قیمت مردم را نیز به هدر نمی دهد!!! و از طرفی ویراستار محترم هم با این روش با یک تیر دو نشان می زند؛ یکی اینکه نام خود را در کنار نام بزرگان روزگار می آورد و به اصطلاح خودمان زلفی با بزرگان گره می زند و دو دیگر اینکه از این راه ادعای خلق اثری متفاوت تر از اثر قبلی را دارد و خود با ناشران قرارداد می بندد و حق التالیف قابل توجهی اخذ می فرماید و ...

به هر حال چنان که ملاحظه می شود هر کسی می تواند با اندک تلاشی مختصر و ناچیز به نتایج قابل ملاحظه ای برسد و این از مزایای،میانبر رفتن هاست و اندکی جعل و قلب و صناعت و تقلب و تخلف به گوشه ی قبای کسی بر نمی خورد!!! و به قول قدیمی ها نه آسمان به زمین می آید و نه زمین به آسمان می رود و آب از آب تکان نمی خورد!

در روزگاری نه چندان دور حوزه ی جعل بسیار محدود بود و دایره ی جعلیات بسیار تنگ . لذا کل مجعولات شاید از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رفت و در چند فقره از قبیل جعل نسب و جعل سند و جعل مهر و امضا خلاصه می شد. اما خوشبختانه امروزه به مدد فناوری های نوین و ارتقاء فکر جاعلان فرهیخته شماره ی جعلیات و مجعولات سر به فلک می زند، که البته باید آن را مرهون عصر ارتباطات و انفجار اطلاعات و اقتضائات زمان و مکان دانست!

به هر حال کار جعل را نباید دست کم گرفت و باید آن را در شمار بیزنس های بی نظیر در شمار آورد ، چرا که به مدد آن بسیاری هستند که یک شبه ره صد ساله بلکه ره هزار ساله رفته اند!!!

برای اینکه بیش از این اطاله ی کلام نشود به پاره ای از جعلیات مهم از گذشته تا به امروز نظری می افکنیم؛/جعل هویت/ جعل نسب/ جعل شجره نامه/ جعل سند/ جعل مهر/ جعل امضا/ جعل سکه/ جعل اسکناس/ جعل چک پول/ جعل مدرک/ جعل گواهینامه/ جعل کارت پایان خدمت/ جعل مدارک دانشگاهی/ جعل شناسنامه/ جعل نشان استاندارد/ جعل بارکد/ جعل نشان کیفیت/ 

حال اگر به جای واژه ی جعل کلمه ی قلابی را قرار دهیم که دقیقا از همان خانواده ی محترم است،باز شمارگان مجعولات افزایش خواهد یافت، فی المثل؛ /نسب قلابی/ سند قلابی/ سکه ی قلابی/ مدرک قلابی/ چک پول قلابی/ گواهینامه ی قلابی/ شجره نامه ی قلابی/ هویت قلابی/ امضای قلابی/ مهر قلابی/ لباس قلابی/ سلاح قلابی/ شغل قلابی/ جنس قلابی/ دکتر قلابی/ مهندس قلابی/ استاد قلابی/ روانشناس قلابی/ نویسنده ی قلابی/ و و و...قلابی/

باز می توان جای قلابی را با تقلبی عوض کرد و باز به اعضای خانواده ی محترم جعلیات افزود، مثلا؛/ پول تقلبی/ مارک تقلبی/ سند تقلبی/ مدرک تقلبی/ جنس تقلبی/ داروی تقلبی/ سکه ی تقلبی/ اشیاء باستانی تقلبی/ مجسمه ی تقلبی/ تابلوی تقلبی/ و و و... تقلبی/

باز می توان به جای تقلبی از کلمه ی ساختگی استفاده کرد و دامنه ی مجعولات را بهتر نشان داد، از قبیل؛ / چهره ی ساختگی/ محبوبیت ساختگی/ اعتبار ساختگی/ مدارک ساختگی / اقتدار ساختگی/ دعوای ساختگی/ بیماری ساختگی/ گرانی ساختگی/ کمبود ساختگی/ تورم ساختگی/ سند ساختگی/ صحنه ی تصادف ساختگی/ صحنه ی جرم ساختگی/ مظلومیت ساختگی/ مقبولیت ساختگی/ استقبال ساختگی/ ایمان ساختگی/ مسلک ساختگی/ عرفان ساختگی/ تدین ساختگی/و ...ساختگی/ ... 

[ سه شنبه 1391/04/27 ] [ 8:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

قیاس یعنی قرار دادن دو چیز از یک جنس در کنار هم و بررسی نقاط قوت و ضعف آن دو چیز نسبت به همدیگر و نهایتا ترجیح یکی بر دیگری. و مقایسه از باب مفاعله به معنای طلب قیاس است.

قیاس حکم شمشیر دو لبه را دارد که اگر درست به کار برده نشود ممکن است کاربرش را دچار زحمت و دردسر کند! وهستند کسانی که دانسته و آگاهانه از اشکال مختلف قیاس به شکلی استفاده  می کنند که به آن سفسطه و مغالطه گفته می شود و صد البته که مردود است. برای این نوع قیاس ها مثال ها ی فراوانی می توان ارائه داد که به چند فقره بسنده می کنیم؛ارث زنان نصف ارث مردان می باشد پس می توان نتیجه گرفت که عقل زنان نصف عقل مردان می باشد! یا دیه ی زنان نصف دیه ی مردان است پس ارزش زنان نصف ارزش مردان می باشد! یا گناه غیبت کردن از گناه زنا بسیار بیشتر است پس عمل زناکار از عمل غیبت کننده موجه تر است!!! شاعر نمایی م . س نام هم زمانی برای ترجیح شعرش بر شعر حافظ و مولانا و سعدی،از چنین قیاسی استفاده می کرد و آن اینکه چون در زمان شعرای مذکور وسیله ی حمل و نقل مردم شتر و اسب و الاغ بود و امروزه مردم با وسایل پیشرفته ای مانند هواپیما و قطار و ماشین مسافرت می کنند پس می توان نتیجه گرفت که شعر من نسبت به شعر آن ها بسیار پیشرفته و عالی است و قس علی هذا...

قیاس دیگری هم هست که بیشتر از سایر قیاس ها برای همه شناخته شده است و آن قیاس به نفس گفته می شود که در این نوع قیاس شخص قیاس کننده همه را مثل خود می پندارد که مثل معروف کافر همه را به کیش خود پندارد ناظر به آن قضیه است!

شکل دیگر قیاس را تمثیل گویند که مولانا از این شکل،استفاده های بسیاری کرده است . با نگاهی گذرا به مثنوی به اشکال مختلف قیاس از این نوع بر می خوریم که اتفاقا بسیار مفید و سازنده هم می باشد...

گویند اولین کسی که پای قیاس را وسط کشید ابلیس بود و ماده ی آفرینش خود را که آتش بود با ماده ی آفرینش آدم(ع) که خاک بود قیاس کرد که البته قیاسی بود مع الفارق و الباقی ماجرا و... در جنگ صفین هم خوارج با دست آویز قرار دادن این نوع قیاس و با استناد به لاحکم الا لله علم عناد و عصیان در برابر حکم،حکیم ترین غواص دریای حکمت و معانی بر افراختند و چنان ضربتی به پیکر وحدت مجاهدان اسلام زدند که نه تنها هیچ وقت ترمیم نشد بلکه امروزه نیز عده ای برای کوبیدن مخالفان خود آن راه را می روند و به شعار خوارج متوسل می شوند!...و حضرت علی (ع) در برابر آنان فرمودند:سخن حقی است که نتیجه ی باطل از آن گرفته می شود.

پر واضح است که استفاده از قیاس مع الفارق کار افراد سودجو و فرصت طلب است که عمدتا برای خاموش کردن صدای مخالف و کوبیدن رقیب بدان متوسل می شوند که جز سفسطه و مغالطه چیزی نیست و بیشتر، عوام را می فریبد نه خواص را! در این نوع قیاس فرد با آوردن واقعه ای تاریخی و برجسته نمودن بخش های مورد نظر خود و ایجاد ارتباط به ظاهر منطقی در صدد از میدان بدر کردن مخالفان بر می آید.مثلا کاندیدایی با ذکر واقعه ی عاشورا و نامه نگار ی های مردم برای امام حسین(ع) طرفداران خود را در صورت پیمان شکنی به اهل کوفه نسبت می دهد و ارتباط عاطفی بین دو واقعه ایجاد می کند و به اصطلاح هواداران خود را در محظور اخلاقی قرار می دهدتا آنان به خاطر متهم نشدن به پیمان شکنی از طرفداری اش دست نکشند!!! و حال آنکه میان این مسائل چه از لحاظ ماهیت و چه از لحاظ محتوی،تفاوت از زمین تا آسمان است! شکل بسیار معمولی از این نوع قیاس در میان عوام وجود دارد که هر وقت از دست کسی یا چیزی شاکی باشند برای اثبات حقانیت  سخن خود بدان متوسل می شوند،و آن به این شکل است؛اگر برادر خوب بود خدا هم برای خود برادر داشت،یا اگر همکار خوب بود،اگر خواهر خوب بود،اگر فرزند خوب بود و اگر...خوب بود خدا هم ...که به راحتی این اگرها را می توان به کل مخلوقات الهی تسری داد!!! البته اگر نگاه اجمالی به گوشه و زوایای تاریخ افکنده شود شواهد بسیاری برای این نوع قیاس ها می توان ارائه داد مثلا از ناپلئون و جنگ واترلو گرفته تا هیتلر و جنگ جهانی دوم و ازسقوط زندان باستیل گرفته تا انقلاب فرانسه و...که  این دست کارها شواهد بسیاری می توان آورد که به همین مقدار کفایت می شود.

گارگزاران و دولتمردان نیز از تاثیر این فن شریف به خوبی آگاهند و گاه گاهی وقتی گام از طریق برهان و استدلال منطقی بیرون گذاشته و به بی راهه می زنند گرفتار چنین دستاویزهایی می شوند!!! از باب مثال؛در اعلام بسیاری از آمارها مثلا میزان مصرف سرانه ی سوخت توسط افراد کشور را اعلام می کنند و نتیجه می گیرند که مصرف سوخت در کشور ما چندین برابر کشور چین یا هر کشور مورد مقایسه ی دیگر است اما اعلام نمی کنند که در کشور چین یا کشورهای دیگر سرانه ی بهره مندی شهروندانشان از مترو و سایر وسائط نقلیه ی عمومی چند ده برابر افراد کشور ما می باشد. ایضا در مورد مصرف برق و آب و ... میزان مصرف و اسراف اعلام می شود،ولی در مورد اینکه وسایل برقی یا لوازم خانگی یا شیرآلات آن ها چقدر استاندارد بالایی دارند و اصولا بسیار کم مصرف می باشند و دولتشان نیز اهل ریخت و پاش نیست و...سخنی به میان نمی آید!!! و ...

اما قسم دیگری از قیاس نیز وجود دارد که هم منطقی و هم اصولی و هم عقلانی است و هم به بررسی مزایا و معایب هر دو طرف مورد مقایسه می پردازد. و آن مقایسه ی دو چیز از یک جنس است! مثلا مقایسه ی میزان دستمزد دو یا چند ورزشکار یا دو یا چند هنرمند و ... میزان دریافتی یک فوتبالیست در یک فصل با میزان در یافتی یک وزنه بردار یا کشتی گیر یا یک والیبالیست یا یک شمشیرباز یا...در طول عمر ورزشی اش!!! البته با در نظر گرفتن اینکه همه ی این عزیزان کار طاقت فرسای فیزیکی می کنند نه کار سهل و ممتنع فکری و هنری!!!

در خصوص کار فکری و علمی و هنری هم می توان اهلش را با هم مقایسه کرد؛مثلا مقایسه ی حقوق در یافتی دو معلم آموزش و پرورش و دانشگاه-البته نام ایشان استاد است نه معلم- و دست بر قضا هر دو هم دارای یک نوع مدرک در یک رشته ی واحد از یک دانشگاه واحد هستند! مثلا دکترای ادبیات از دانشگاه دولتی تبریز . منتهی یکی در آموزش و پرورش تدریس می کند و دیگری در دانشگاه و اتفاقا آن که در دانشگاه تدریس می کند ساعات کارش از همکار آموزش و پرورشی اش هم کمتراست! و حقوق و مزایای در یافتی اش فقط چندین برابر از او بیشتر است!!! - البته چنین است که بسیاری از معلمان عزیز آموزش و پرورش به آرامی رخت به دانشگاه می کشند و استاد می شوند و یک چند به استادی خود شاد می شوند و حق نان و نمک آموزش و پرورش را می فراموشند !!! - یا مقایسه ی دستمزد یک بازیگر سینما در یک فیلم با میزان دستمزد یک بازیگر تئاتر یا یک نقاش یا خطاط یا مجسمه ساز یا سفالگر یا میزان حق التالیف یک نویسنده یا پژوهشگر یا... که همگی از جنس هنرند و کار فکری و ذوقی،اما این کجا و آن کجا؟؟؟!!! 

حال با خاتمه دادن به این مقدمه ی نسبتا مفصل که نقل شد، پاره ای از قیاسات را که می تواند به بهبود اوضاع بینجامد ذکر می کنیم؛/مقایسه ی عملکرد یک یا چند وزیر در دوره ی وزارتشان در یک یا چند دولت در داخل کشور با وزارت های مشابه در چند کشور دیگر/ مقایسه ی عملکرد و کارایی و بازدهی دوران تصدیگری چند مسئول در یک وزارتخانه یا اداره ی کل با همکارهایی از جنس خودشان در دوره های مختلف/ مقایسه ی عملکرد چند دولت در دوره های چهار ساله در زمینه های توسعه ی فکری و فرهنگی و هنری و سیاسی و اقتصادی با تکیه بر آمارهای موثق/ مقایسه ی توسعه ی انسانی و در آمد سرانه ی ملی افراد یک کشور در دوره های مختلف با کشورهای دیگر/ مقایسه ی نقد پذیری و توجه به آراء عمومی در چند دولت با دولت های همسطح دیگر در داخل و خارج/ مقایسه ی فساد مالی در ارکان دولتی و اداری چند کشور همطراز یا حتی در یک کشور در دوره های مختلف/ مقایسه ی برنامه محوری یا فرد محوری در چند وزارتخانه در دوره های مختلف / مقایسه ی نظام تشویق و تنبیه و میزان نظارت بر عملکرد مسئولین در چند دولت با دولت های مختلف در داخل و خارج/ مقایسه ی جایگاه اهل علم و هنر و فرهنگ در چند دولت و تطبیق آن با کشورهای دیگر/ مقایسه ی میزان ارزآوری بر اثر صادرات و خروج ارز بر اثر واردات در چند دولت با دولت های خارج هم سطح/ مقایسه ی ارتقاء فکری و سلامت جسمی افراد جامعه در دوره های مختلف توسط دولت های مختلف با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی آزادی مطبوعات و فضای باز سیاسی در دولت های مختلف و تطبیق آن با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی نرخ بیکاری یا اشتغال در دوره های مختلف و بررسی وضعیت آن نسبت به اوضاع جهانی/ مقایسه ی افزایش امید به زندگانی در دوره های مختلف در یک کشور و سنجش آن با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی تولید علم در یک کشور در دوره های مختلف با استانداردهای جهانی/ مقایسه ی سلامت قکری و اخلاقی و عاطفی و ... افراد یک جامعه در دوره های مختلف و سنجش آن با وضعیت مطلوب و آرمانی/ مقایسه ی نظام آموزش و پرورش یک کشور با کشورهای دیگر و بررسی ضعف ها و قوت های آن برای رسیدن به وضع مطلوب/ مقایسه ی میزان تجمل گرایی یا ساده زیستی افراد یک کشور در دوره های مختلف و تبعات حاصل از هر دو/ مقایسه ی نقش رسانه ی ملی و مطبوعات در ارتقاء قانون مداری و ترویج فرهنگ صحیح در راستای هر چیز با رسانه های سایر کشورها/ مقایسه ی میزان بودجه ی اختصاص یافته به آموزش و پرورش و پژوهش در کشور ما با سایر کشورها و نتایج حاصل از آن/ مقایسه ی میزان مطالعه و فرهنگ تفکر محوری در کشور ما با سایر کشورها و تبعات حاصل از آن/ مقایسه ی میزان نخبه پروری وجایگاه فرهیختگان در کشور ما با سایر کشورها و نتایج آن/ مقایسه ی میزان تجلیل و تکریم قهرمانان ملی در کشور ما با سایر کشورها و تبعات مثبت آن/ مقایسه ی تیراژ کتاب و تنوع عناوین و موضوعات آن در کشور ما با سایر کشورها/ و قس علی هذا ... 

رندی از رندان پس از مطالعه ی این رساله تذکرات و پیشنهادهایی داد که عینا نقل می شود؛/ مقایسه ی قیل و قال با شور و وجد و حال/ مقایسه ی عیاری و شرف و ناموس با الواطی و بی شرفی و سالوس/ مقایسه ی بندگی حق و دل بردگی با دو رویی و بردگی و سر سپردگی/ مقایسه ی ایستادگی مردم استوار و صبور با بی تابی ها و زوزه های کلب عقور/ مقایسه ی بحری در کوزه با کوزه ای در بحر/ مقایسه ی تقوی و دیانت و قضیلت با تقوی ستیزی و ثروت اندوزی و رذیلت/ و ...

 

[ جمعه 1391/03/26 ] [ 10:42 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

از قدیم الایام گفته اند :فرض محال،محال نیست. شواهد و قراین هم نشان می دهد که بسیاری از قوانین متقن علمی اول به شکل فرض و فرضیه مطرح شده اند و بعد تبدیل به قانون شده اند. حال بر آن اساس فرض هایی را می توان طرح کرد و امیدوار بود که در آینده ای نه چندان دور به قانون تبدیل شوند! ـ هر چند در ابتدای امر کمی غیر ممکن نیز به نظر آید اما از آنجایی که کار نشد ندارد می توان امیدوار بود که این فرضیات نیز روزی شکل قانون به خود گیرند!

همچنانکه با پیدایش قوانین متعدد تغییرات چشم گیری در زندگی انسان به وقوع پیوسته است انتظار می رود با تبدیل این فرضیات به قانون،گام های مهمی در بهبود روابط و کیفیت زندگی انسان ها برداشته شود.

فرض های مورد نظر را می توان به دو شکل و در دو سطح خرد و کلان مطرح نمود که شکل کلان آن متوجه جامعه ی جهانی و شکل خرد آن مربوط به فردفرد انسان ها می شود.

حال بخشی از فرضیات ذکر می شوند تا مورد تأمل و تعمق و تفکر و تدبر قرارگیرند.

/ ترک سلطه جویی و جنگ طلبی و جایگزینی آن با صلح و برادری و دوستی/ رها کردن ثروت اندوزی و گام نهادن در مسیر سیر کردن شکم گرسنگان و بیچارگان/ تکریم اهل ذوق و هنر و علم و معرفت و نکوداشت صمیمانه ی آنان به جای تعظیم و تکریم ارباب ثروت و قدرت/ واگذاشتن هر کاری به اهل آن و پرهیز از هرگونه اظهار نظرهای غیر کارشناسانه و عامیانه/ رساندن حق به حق دار به جای تضییع حقوق صاحبان حق/ جایگزینی همیشگی ضوابط به جای روابط  و  شایسته سالاری به جای خویشاوند سالاری/ پاسخ دادن به اعتماد مردم با خدمت صادقانه و عدم استفاده ی ابزاری و فصلی ازمردم/ پاسخگو بودن همیشگی در مقابل مردم به عنوان ولی نعمتان اصلی و ترویج روح نقد و نظر در مقابل روحیه ی تایید کورکورانه و انفعال/ تغییر ندادن منش و کنش انسانی قبل و بعد از مسئولیت و مقام و منصب یافتن/ ترویج فرهنگ انتقاد و سوال به جای انفعال و اطاعت کور کورانه/ پرورش روح گفتگو و عقلانیت و خرد ورزی به جای منازعه و احساسات و غرض ورزی/ هر کسی را در اندازه ی واقعی خود دیدن و از کوه کاه نساختن و از کاه کوه نساختن/ نخبه پروری به جای کوتوله پروری/ منکوب کردن فرهنگ رانت خواری و رانت خوار پروری و جریان و سریان دادن اموردرمسیر و چارچوب قانون/ نهادینه کردن روح حقیقت جویی در برابرروح سودجویی / نهادینه کردن مثبت اندیشی به جای منفی اندیشی/ جایگزینی واقع بینی به جای هر نوع بدبینی و خوش بینی ساده لوحانه/ پرهیز از به کار گیری قهر در جای مهر و مهر در جای قهر/ مرد پروری به جای مریدپروری/ جایگزینی تربیت و اخلاق متعالی انسانی به جای آیین نامه های خشک و قالبی/ ابدال آگاهانه و هوشمندانه ی روح خودشناسی با خودخواهی و خودبینی و خودپرستی/ نهادینه کردن روح جمعی به جای روح فردی و تبدیل من های منفرد به ما/ پرورش صفت خودکنترلی در آحاد افراد جامعه به جای کنترل از بیرون / دمیدن روح رفاقت در پیکره ی جوامع انسانی به جای رقابت های ناسالم و ویرانگر/ ترویج روح اعتدال و میانه روی به جای هر گونه افراط و تفریط / سر لوحه قرار دادن روح ایثار و جوانمردی به جای نارو زدن و ناجوانمردی/ و...

[ سه شنبه 1391/03/16 ] [ 16:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

معکوس اسم مفعول از ریشه ی عکس می باشد که معادل فارسی آن باژگونه و وارونه و معادل ترکی آن ترسه و باش آیاق و باش گو... می باشد.سابقه ی باژگونگی را باید از خلقت آدم ابوالبشر پی گرفت! هم او بود که به جای حرف گوش کردن و سمعاٌ و طاعتاٌ گفتن خارخار عصیان در جانش افتاد و رفت به سراغ میوه ی ممنوعه و کرد آن کاری را که نباید می کرد! و این موضوع سوژه ی جالبی شد برای تخم و ترکه اش تا تمام کارهای معکوس خود را خیلی منطقی و زیرکانه توجیه کنند و گناه آن را گردن پدر بزرگ بیچاره ی خود بیاندازند!

در این میان یکی از فرزندان بسیار رند و عالم سوز همان بابا به نام خواجه شمس الدین محمدحافظ،گوی سبقت را از همگان ربوده و تمام تقصیرات را با زبان هنر متوجه بابا بزرگ مرحوم خود نمود،از باب مثال در چند جای دیوان سترگش چنین آورده است؛ /جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد      مارا چگونه زیبد دعوی بی گناهی/ یا   من ملک بودم و فردوس برین جایم بود       آدم آورد در این دیر خراب آبادم/   یا  پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت       ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم/ و ...

از نظرگاه آن رند عالم سوز نافرمانی و وارونه عمل کردن ارثی است که از پدر بزرگ به فرزندانش رسیده و الحق که فرزندان نیز این میراث گران بها را خیلی عالی پاس داشته اند و با تمام جوارح و اعضا حتی الورید والشریان بدان عمل نموده اند! و می نمایند.

با مختصر تفحصی در گوشه و زوایای زندگی انسان ها به موارد بسیاری از مصادیق وارونگی و باژگونگی بر می خوریم - هر چند تحقیق و تفحص کار هرکسی نیست و اهلیت ویژه و اهل خاص خود را می طلبد! -  البته کالبد شکافی و آسیب شناسی این بحث نیاز به کار کارشناسی و تیم های تحقیقاتی ویژه دارد که باید کارگروه های آن در اسرع وقت  تشکیل شوند و در خبایا و زوایای آشکار و پنهان این امر به رای زنی و گمانه زنی و چانه زنی و خیلی ...زنی های دیگر بپردازند و نتایج آن را اعلام دارند و مسببین آن را به سزای اعمالشان برسانند... از اصل مطلب دور نیفتیم اگر چه امروزه سبک جدیدی ابداع شده وطرفداران بسیاری هم پیدا کرده است و آن همانا از اصول دور افتادن و بر فروع پرداختن است که باید در کتب سبک شناسی به آن پرداخته شود!!!

و اما بعد: از بارزترین وجوه وارونگی کارهای بعضی ها اینکه ؛ با هزار ترفند و خواهش و تمنا و تقاضا و ... می خواهند به خلق الله خدمت کنند آن هم خدمت بی مزد و منت،مثلا در پست های نمایندگی و شورا و انجمن و ریاست و...و از مردم می خواهند که زمام امور را به دستان امین و باکفایت آنان بسپارند تا... و حال آنکه اصولا باید مردم پی کسانی بروند که خدمت آنها را خواستارند/خادم پی مخدوم دویدن     عجب این است!!!/ حال نمی دانم این کار از مصادیق باژگونگی حساب می شود یا نه؟ معمولا چنین است که هیچکس بیهوده خود را زیر بار سنگین و تکلیف لایطاق قرار نمی دهد اما نمی دانم چگونه است بعضی ها را عشق خدمت چنان از خود بی خود کرده است که زیر سنگین ترین بارهایی می روند که حتی شتر مست هم از کشیدن آن بارها عاجز است!!! این هم مصداق دیگری از باژگونگی! جالب تر از همه آنکه اینچنین افرادی مثلا اگر جغرافیا یا صرف و نحو خوانده اند هیچ ابایی ندارند از اینکه مسئولیت تربیت بدنی یا آموزش و پرورش یا شیلات یاپتروشیمی یا نفت یا بازرگانی و صنعت و معدن و...را بر عهده بگیرند چرا که عشق به خدمت آنان را چنان از خود بی خود کرده که حتی ارتباط مدرک تحصیلی خود با مسئولیت مورد نظر را از یاد برده اند و گویی یک شبه تمام راز و رموز سمت جدید بر آنان الهام شده است!!!  و حیرت آورتر آنکه از آن پس بدون آنکه خود را از تک و تا بیندازند در تمام امور نظر کارشناسی می دهند و صاحب نظران استخوان خردکرده ی آن امور را به مبارزه می طلبند!!! مصداق عبارت معمول همه کاره ی هیچ کاره را باید در این موضع جستجو کرد!!! /- آنچه خوبان همه دارند ششششآنان  تنها دارند،باری بگذریم...

حال پاره ای از مهم ترین مصادیق عمل کردهای باژگونه ی انسان ها را چه به صورت فردی و چه به صورت جمعی به طور فهرست وار بر می شمریم؛

/سکوت در موضع فر یاد/ فریاد در موضع سکوت/ سخن در موضع خاموشی/ خاموشی در موضع سخن/ خنده در جایگاه گریه/ خشم در موضع مهر/ مهر در موضع خشم/ حرف در جای عمل/ صبر در وقت اقدام/ ترس در موضع شجاعت/ سیاست در موضع صداقت/ دراز دستی در موضع پاک دستی/ خیانت در جایگاه امانت/ جنگ درون و صلح برون/ خبث باطن و حسن ظاهر/ تواضع در برابر گردن کشان/ جنگ در محل صلح/ صلح در موضع جنگ / شعار در موضع شعور/ ترجیح غافل بر عاقل / ترجیح مدرک بر درک و ادراک/ برتری دادن سخن چین بر رازدار/ ترجیح بوقلمون صفتان بر یک رنگان/ گندم نمای جوفروش شدن/ ترجیح نادان بر کاردان/ ترجیح تردید بر یقین/ ترجیح سوء ظن بر حسن ظن / رمه به گرگ سپردن/ خائن در محل خادم نهادن/ ارتقاء سفله گان/ تحقیر بزرگان/ تجلیل حقیران/ طرد درست کاران/ جذب خیانت پیشه گان/ دفع صداقت پیشه گان/ قانون دانی و قانون شکنی/ به نام دیگران و به کام خود زیستن/ نعل وارونه زدن/ ریشه در آسمان داشتن و پیشه در زمین ساختن/ ریشه را رها کردن و به ریش پرداختن/ نوش با نیش بدل کردن/ آن سویی بودن و این سویی رفتن/ شیرینی به تلخی بدل کردن/ نرم بودن در جایگاه درشتی/ درشتی کردن در محل نرمخویی/ نمک خوردن و نمکدان شکستن/ ترک معروف و عمل به منکر/ از آخرت گفتن و به دنیا چسبیدن/ باقی به فانی فروختن/ ترجیح پوست بر مغز/ از اصل باز ماندن و به فرع آویختن/ غرض ورزی به جای مهرورزی/ وسیله را در جایگاه هدف نهادن/ قیم کسی شدن و قیامتش را درآوردن/ منش و کنش یکی نبودن/ گله را رها کردن و پی بز گر گشتن/ دل و زبان ناکوک بودن/ بزرگان را کار کوچک دادن/ حقیران را در کارهای بزرگ گماردن/ تشویق متخلفان/ تنبیه درستکاران/ مهتران زیر دست کهتران نمودن/ حرافان بر اهل عمل ترجیح دادن/ وحدت فرو گذاشتن و بر طبل تفرقه کوبیدن/ شر به جای خیر نهادن/ آب به بنیاد اعتماد مردم بستن/ ما گفتن و منی کردن/ ریا بر صفا رجحان دادن/ در موضع یک رنگی هزار رنگ برآمدن/ تبعیض بر برادری و برابری ترجیح دادن/ تردامنی بر پاک دامنی برگزیدن/ بر طریق یک بام و دو هوا راه پیمودن/ سخت کوشان را وانهادن/ راستگویان را نکوهیدن/ چرب زبانان را حرمت نهادن/ نالایقان را برلایقان حاکم کردن/ حق ناشناسی بر حق شناسی رجحان دادن/ و ....  

 

[ دوشنبه 1391/03/08 ] [ 23:5 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 بهشت،برزخ،دوزخ،سه گانه هایی اعجاب آور،کمدی الهی آلیگیری دانته.برزخ را تورق می کردم که خوابم برده بود.وقتی بیدار شدم ،چیزی به خاطر نداشتم.تنها طرح مبهمی از کابوس های رنگارنگ در ذهنم مانده بود.رمقی برایم نمانده بود.به شدت خسته بودم.مانند آن بودکه کوهی را جابجا کرده باشم.تناقض عجیبی حس می کردم!سیلاب های خروشانی از تناقض در رگهایم جاری بود.هر چه بود نتیجه ی کابوسهای  شب قبل بود.شاید هم جریان سیال ذهن و ضمیر ناخود آگاهم به واکاوی مضامین کمدی الهی دانته پرداخته بود! خواهی نخواهی مروری می کردم به بی شمار اعمال متناقض انسان این اشرف مخلوقات!!! دو نوع تناقض بیشتر از همه قابل تشخیص بود. تناقض جمعی که دامن گیر جامعه ی بشری است و تناقض فردی که اکثر انسان ها گرفتارش هستند!!! شاید بتوان تعریف دیگری بر تعریفات انسان افزود. ((انسان موجودی است با بی نهایت تناقضات عجیب و غریب)) 

مثال های زیادی برای تناقض جمعی می توان ارائه داد، فی المثل؛گروه بی شماری از فرهیخته ترین انسان ها عمر بر سر کشف درمان بیماری های لاعلاج می گذارند تا جان عده ی محدودی از مبتلایان به آن بیماری را نجات دهند و از طرفی عده ای دیگر از انسان های تیزهوش عمرشان را صرف می کنند تا مهلک ترین سلاح ها را برای نابودی همنوعان خود بسازند!!!

گاهی مشاهده می شود جامعه ی جهانی در برابر بدترین نسل کشی ها سکوت اختیار می کند و گاهی در مقابل مسائل بسیار کوچک جنگ های بزرگی راه انداخته می شود!!!

شاید بارزترین تناقض جمعی قائل شدن حق وتو برای بعضی از کشورها در سازمان ملل باشد که از قضا هم آنان بیشتر از همه سنگ بشر دوستی و تساوی حقوق انسان ها را به سینه می زنند!!! اما در عرصه ی عمل سناریوهای محیر العقولی به وقوع می پیوندد!!! پنج مساوی با همه ی جهان ،نه نه کمی سهو شد،یکی از پنج تا مساوی با همه ی جهان!!!!!!!!!!!  

در مواردی بهترین قوانین برای حفظ صلح جهانی طراحی می شود و سازمان های مختلف بشر دوستانه و حفظ محیط زیست و...تشکیل می شود و از طرفی همان طراحان خودشان اولین ناقضان همان اصول و قوانین مترقی می شوند!!!

ایضا برای تناقضات فردی هم مثال های فراوانی وجود دارد ازآن جمله؛خیلی ها هستند با آنکه از کسی خوششان نمی آید و چشم دیدنش را ندارند در حضورش صد نوع تعریف و تمجیدش می کنند و اظهار ارادت و... اما به محض اینکه چشم آن فرد را دور دیدند هزار نوع بد و بی راه و تهمت و افترا بارش می کنند و...یا بسیاری از افراد عمر بر سر گردآوری مال و منال می گذارند و سلامتی خود را نیز در آن راه از دست می دهند وبعد از آن سرمایه ی به دست آمده را صرف باز گرداندن سلامتی خود می کنند غافل از آنکه اگر به فرض بعید سلامتی هم به دست آمد دیگر عمر از دست رفته هیچ وقت به دست نخواهد آمد.

بعضی ها نیز دم از خدمت به مردم می زنند و به اصطلاح سنگ مردم را به سینه می زنند و در فرصت های به دست آمده بد ترین نامردمی ها را بر آنان روا می دارند و مردم خوش باور و زود باور بیچاره را نردبان ترقی خود قرار می دهند!!!

در این میان کار عده ای از اهل هنر و صفا و یکرنگی از همه عجیب تر است و شماری از آنان که از هوش سرشار و فکر تیز و بلندی نیز برخوردارند با اینکه می دانند دوره یکرنگی و صفا تمام شده است و علم و هنر و فضل و حکمت خریداری ندارد و دور ،دور هزار چهره ها و هزار رنگ ها و بی هنران است ،باز استخوان سختی می کنند و یکرنگی و صفا پیشه می کنند و عمر بر سر تحصیل علم و هنر و حکمت تباه می کنند! و بسا خسران و ناملایمات که بر خود و اطرافیان روا می دارند!!! 

واقعا حیرت آور و شگفت انگیز است کار انسان این اشرف مخلوقات،فتبارک الله احسن الخالقین.

گویا مرحوم حکیم خیام نیشابوری هم گاه گاهی دچار تناقض می شده است یا حداقل کارهای تناقض آمیز دیگران را می دیده است و به جان می آمده است و از زور ناچاری به دامان شعر پناه می برده است همچنانکه بعضی ها نیز به دامن طنز چنگ می زنند! نمونه را یک رباعی از حضرت ایشان نقل می شود؛/جامیست که عقل آفرین می زندش/ صد بوسه زمهر بر جبین می زندش/ این کوزه گر دهر چنین جام لطیف/ می سازد و باز بر زمین می زندش/ 

از آن جایی که این رشته سر دراز دارد و بسیاری از دوستان نیز حال و حوصله ی روده درازی ها و ژاژخایی های مرا ندارند سخن را با بر شمردن پاره ای از مصادیق بارز و رایج تناقضات جاری و روزمره ی اشرف مخلوقات به انتها می برم! البته هر کسی به تناسب دیده ها و شنیده ها و تجربیات شخصی خود می تواند بر تعداد موارد مذکور بیفزاید...

/صلح خواهی و بر طبل جنگ کوبیدن/ دل و زبان یکی نبودن/ ایاک نعبد گفتن و پیش دیگران تعظیم کردن/ ایاک نستعین گفتن و از دیگران استمداد طلبیدن/ از وحدت گفتن و راه تفرقه پیمودن/ پیمان بستن و پیمان شکستن/ ایمان به نان فروختن/ فروتن نشان دادن و نام جویی کردن/ زهد فروختن و چنگ به دنیا زدن/ خوب حرف زدن و بد عمل کردن/ نهی از منکر نمودن و منکر پیشه کردن/ امر به معروف وعمل به منفور/ هر لحظه به رنگی درآمدن/ به نام دیگران و به کام خود گرداندن/ خلوت و جلوت یکی نبودن/ پرده دار بودن و پرده دری کردن/ به راهی رفتن و به راه دیگر نگریستن/ هم خدا را خواستن و هم خرما را/ گرگ در پوستین بره بودن/ شریک دزد و رفیق قافله بودن/ نعل وارونه زدن/ ظاهرا انسان و باطنا حیوان بودن/ گه به نعل و گه به میخ زدن/ از کوه کاه ساختن و از کاه کوه ساختن/ از مه که ساختن و از که مه ساختن/ شعار بشر دوستی دادن و نسل کشی کردن/ زنهار داری و زنهار خواری کردن/ امانتدار بودن و خیانت کار شدن/ با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن/ شعار شایسته سالاری دادن و خویشاوند سالاری پیشه نمودن/ از عدالت دم زدن و عدالت را مثله کردن/ بازگشت به خویشتن گفتن و خویش را فراموش کردن/ از یقین دم زدن و دمدمی مزاجی کردن/ صراط مستقیم گفتن و به چپ و راست منحرف شدن/ پارسایی را ستودن و در عمل گرد مادیات پرسه زدن/ ریا و صفا/ برابری انسان ها با هم و برابر تر بودن بعضی ها نسبت به دیگران! / و...

[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 11:53 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

روزگاری نه چندان دور در تعامل بین انسان و سایر موجودات،این انسان بود که دست بالا را داشت و سایر موجودات از اینکه صفت انسانی یافته اند ارج و منزلت می یافتند و ادیبان نیز از آن منظر آرایه ای به نام تشخیص ابداع کردند که عبارت بود از شخصیت انسانی دادن به سایر موجودات و اشیا.

از باب مثال آزادگی را که صفتی انسانی بود! به سرو نسبت دادند و بخشندگی را به دریا و گریستن را به ابر و خندیدن را به گل و چمن و ... از طرفی دل را که بخشی از وجود انسان بود به هرزه گردی متهم کردند و لب را به غنچه و دهان را به پسته و چشم را به بادام و زنخدان را به سیب و اندام را به سیم و زلف را به شبق مانند کردند... تا اینجای کار انسان زیاد از سرشت ذاتی و طبیعت اطراف خوددور نشده بود و کار به جاهای باریک نکشیده بود و در ازای هر صفتی که داده بود صفات دیگری ستانده بود و به عبارتی بده بستان یا تعامل کرده بود و صلابت را از کوه و صفا را از آیینه و خروش را از آتشفشان و... را از عناصر دیگر طبیعت ستانده بود و بازی به شکل برنده ،برنده پیش رفته بود و سیاست برنده ، بازنده  یا چماق و هویجی در کار نبود.

اما غفران الهی بر جیمز وات مخترع محترم ماشین بخار باد - جد اعلای ماشین های امروزی- که از وقتی که پای ماشین را به زندگی انسان کشید،نظام هستی را به هم ریخت و کلاه ها رفت توی هم! و شیر تو شیر ی شد که آن ورش ناپیدا ! با ورود ماشین به زندگی انسان همه چیز از توازن و تعادل و تعامل خارج شد و ماشین مانند ویروسی خطرناک زندگی انسان را از هم پاشید و به آلایشی پالایش ناشدنی مبتلا کرد...

از قدیم الایام،قاعده ی تعامل چنین بوده است که از هر دستی که دادی از همان دست می گیری! عبارت ادیبانه اش همان هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟ سابق است و تعامل مانند دو کفه ی ترازو بوده که اگر بر کفه ای چیزی نهادی باید بر کفه ی دیگر هم معادل یا هم سنگ آن چیز را بگذاری تا توازن و تعامل به هم نخورد و به عبارتی موازنه ی مثبت بر قرار گردد - اگر چه امروزه ترازوهای دیجیتالی با سیاست تک کفه ای خود توازن و تعامل را به هم زده اند و خودشان قانون خود نوشتشان را شکسته اند و تک رو و تک دو و تک خور و تک قطبی ... شده اند - به هر حال از اصل مطلب زیاد دور نیفتیم ، سخن از موازین و معاییر توازن و تعامل بود که بر اساس آن اصول می باید به ازای هر دادنی ستاندنی در کار می بود تا نظام امور از هم نپاشدو کارها بر روال منطق و عقلانیت روان گردد... اما نمی دانم چگونه شیطان ملعون توی جلد جیمزوات رفت و او با اختراع ماشین همه ی نظامات ثابت و لایتغیر زندگی را به چالشی دائمی کشاند و در نظام تعامل و تعادل و توازن رخنه ای مرمت ناشدنی ایجاد کرد و کفه ی آن امور استوار را به نفع ماشین سنگین تر نمود!!!

در تعامل بین ماشین و انسان آن که دچار خسران و زیان شدبی شک انسان بود، چرا که؛اولا در این تعامل اکثرا صفات ماشین بود که به انسان منتقل شد و در عوض انسان نتوانست از صفات خوب و برجسته ی خود چیزی به ماشین بدهد . ثانیا آنچه  از صفات ماشین به انسان منتقل شد همه منفی و ویرانگر و خانمان برانداز بودند نه سازنده و مثبت .ثالثا هر صفتی هم که از ماشین به انسان منتقل شد بر اثر نوعی از جهش و موتاسیون ناشناخته بر شدت و حدت آن افزوده شد به طوری که در بعضی موارد از کنترل خارج شد. فی المثل ترمز بریدن و به جاده ی خاکی زدن که هر دو از صفات ماشین است وقتی به انسان سرایت کرد بعضی ها چنان ترمز بریدند و به جاده خاکی زدند که نه تنها قانون را زیر پا گذاشتند بلکه با سرعت نور از خدا و دین و اخلاقیات و انسانیت و تمام خطوط قرمز گذشتند و در چشم بر هم زدنی از ممالک مختلف فرنگستان سر برآوردند غافل از اینکه ترمز بریدن و به جاده خاکی زدن آنها خیلی ها را به روغن سوزی انداخت و پنچرشان کرد که دیگر نه زاپاس افاقه کرد و نه می شد بوکسل شان کرد!

حال آنکه سابق بر این،تعامل اصول و روال دیگری داشت که به اصل انصاف نزدیک تر بود و جاده یک طرفه نبود! به عنوان مثال در بسیاری از مناقصه ها و مزایده ها طرف شرکت کننده در مناقصه یا مزایده،مختصری سر کیسه را شل می کرد و مبلغ ناچیزی از چرک کف دست/پول ناقابل/ مثلا چند میلیارد را به مأمور مجری مناقصه یا مزایده می پرداخت یا به حسابش واریز یا سرریز می کرد و آن وقت برنده ی یک مناقصه یا مزایده ی ناقابل چند هزار میلیاردی می شد! که در این شیوه ی پسندیده هر دو طرف سود می بردند! به طوری که نه سیخ می سوخت نه کباب !حالا آن طرفش را کار نداریم که چند میلیون نفر ناچیز و بی چیز هم متضرر شده باشند! با یک حساب سر انگشتی هر آدم ضعیف الریاضی هم می تواند بفهمد که در ازای دریافت چند میلیارد تومان مشمول الذمه ی چند میلیون نفر شدن به صرفه تر است و میلیون در برابر میلیارد ، عدد و رقمی نیست همچنانکه نود و نه درصد در مقابل یک درصد عدد قابل توجهی نمی تواند باشد!

با این اوصاف ،برخی از حضرات شاکی اند که چرا بعضی ها هی فیوز می پرانند و آب و روغن قاطی می کنند و جوش می آورند و آمپرشان می زند بالا!!! عجب آدم های کم حوصله و کم جنبه ای !بابا جان کمی طاقت داشته باشید و دندان روی جگر بگذارید وگرنه موتور می سوزانید و اوراقی می شوید! اگر چه باز هم غمی نیست ! امروز و فردا برای آدم های از رده خارج و اسقاطی هم نوبت نویسی می کنند و با مدل جدیدش جایگزین می کنند!!! مدل های جدیدی که نه اختلاس و احتکار بلد باشند،نه معده شان مثل چاه ویل پرناشدنی باشد! بلکه همه مانند اجناس چینی ارزان و مقرون به صرفه باشند البته برای یک عده ی بخصوص!

از تعامل انسان با ماشین نوع تازه یافته ای هم یادم آمد مثلا خیلی ها عادت کرده اند زود زود هنگ کنند و حساب کتاب ها را قاطی کنند و آن وقت خر بیار و باقالی بار کن! چه شود ؟؟؟ حساب ها هی پر شوند و خالی شوند!!! و آن وقت با چراغ سبز یک عده ی بخصوص بعضی از بخصوص های دیگر بریزند سر نعش بی جان شتر بیت المال و قیمه قیمه اش بکنند!!!  چه می شود کرد ؟؟؟ هجی مجی لا ترجی!!! هک ! الهک !یعنی فاتحه مع الصلوات ! مفلس شدی رفت. المفلس فی امان الله...

راستی تا دیر نشده است باید فرهنگستان زبان فارسی را خبر کرد تا تدبیری بیندیشد که چراغ زبان به پت پت نیفتد و اصطلاحات ماشینی دمار از روزگار زبان و فرهنگ در نیاورد! ای دریغ از زبان سره ی همچون سیم رده .

 حالا اگر کسی  معادل عبارات ؛ آب و روغن قاطی کردن،موتور سوزاندن،فیوز پراندن،جوش آوردن،گیرپاچ کردن،ترمز بریدن،به روغن سوزی افتادن،تخته گاز رفتن،چپه شدن،اوراقی شدن،پنچرشدن،به جاده خاکی زدن،بوکسل کردن،آمپر بالا رفتن،بوکساوات کردن،صفر کیلومتر،برق دزدیدن،هنگ کردن،آپدیت شدن،هک شدن ...  را پیدا کرد سلام مرا هم برساند... آخ ای به پت پت افتادم مثل اینکه بنزین تمام کردم !!! کمی با خودم تعامل کنم تا تعادلم حفظ شود...

[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 18:46 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ژرژ پرک (Georges Perec)ژرژ پرک (1936-1982) بی‌گمان یکی از جالب‌ترین و در عین حال تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر فرانسوی است. مرگ نابهنگام او بر اثر سرطان در 46 سالگی بی‌شک فرصت‌های فراوانی را از این نویسنده بااستعداد گرفت. اما در همین زمان کم نیز آثار پرک در فرهنگ معاصر فرانسه ماندنی، تاثیرگذار و هدف‌مند بوده است.

ژرژ پرک مدت‌ها طراح جدول کلمات متقاطع در یکی از روزنامه‌های مهم پاریس بود و بی‌دلیل نیست که در آخرین و مهم‌ترین کتابش یعنی "زندگی، طرز مصرف" که در 1978 پس از صرف ده سال نگاشته شد، از قهرمان اصلی خود "بارتلبوت" یک دوست‌دار حرفه‌ای پازل می‌سازد. بدین ترتیب آثار پرک شدیداً تحت تاثیر بازی با واژگان قرار دارد و این بازی قبل از هر چیز یک بازی بینامتنی است. پرک که خود آثار فراوانی را مطالعه کرده بود به شدت تحت تاثیر آثار رمون کنو بود.

منتقدین فرانسوی بر تاثیر فراوان گوستاو فلوبر (مخصوصاً رمان ناتمام بووار و پکوشه) در تمامی آثار پرک تاکید می‌کنند. باید به رابطه دوستی و نزدیکی بین ژرژ پرک و رمون کنو به لحاظ تاثیر فراوانی که بر نوشته‌های پرک تا پایان عمر ادبی‌اش گذاشت اشاره کنیم. رمون کنو در سال 1960به همراه دوست ریاضی‌دانش (فرانسوا لولیونه) کارگاه ادبیات بالقوه "اولیپو" را تاسیس کرد که هدف آن آفرینش ساختارهای نوین شعر و داستان بود.

رمون کنو که به لحاظ ساختارشکنی و نوآوری‌های فراوانش در رمان معاصر فرانسه شهرت فراوانی دارد، دو کتاب مهم خود یعنی «رازی در مترو» و «پرواز ایکار» را تحت تاثیر فعالیت‌های کارگاه اولیپو نوشت. نزدیکی پرک با این محفل ادبی نیز همان طور که اشاره شد به گونه‌ای سرنوشت آثار پرک را رقم زد. از سوی دیگر ژرژ پرک زمانی به خلق آثار خود پرداخت که موج اصلی رمان نو و نویسندگان این نحله ادبی همچنان فعال بودند.

تجربه‌‌های خلاقانه‌ای که نویسندگان بزرگی چون کلود سیمون و ناتالی ساروت در حیطه زبان فرانسه انجام دادند، تاثیر فراوانی بر رمان‌نویسی معاصر فرانسه گذاشت. شاید بتوان یکی از حیرت‌آورترین نمونه‌های امکانات متعدد «رمان نو» را کتاب "زندگی، طرز مصرف" پرک دانست. این کتاب مجموعه درهم ریخته‌ای است متشکل از داستان زندگی‌هایی معمولی و مبتذل یا اگر بهتر بگوییم خارق‌العاده که در یک ساختمان مسکونی به وقوع می‌پیوندد؛ همراه با فهرست کاملی از مکان‌ها و اشیا که به صورتی آشفته حضوری نابهنگام دارند و این در حقیقت اعتقاد پرک به رسالت ادبیات و رمان است که معتقد بود عمل نوشتار و خواندن می‌تواند به آشفتگی‌های اطراف ما نظم و اصولی بدهد.

کتاب "زندگی، طرز مصرف" با مقدمه‌ای درباره هنر پازل آغاز می‌شود که به تعبیر پرک استعاره هنر رمان و همین طور استعاره زندگی و هستی انسان است. پرک معتقد بود رمان‌نویس تصمیم می‌گیرد، محاسبه و تحقیق می‌کند و فعالیت آن دیگری را پیش‌بینی می‌کند. به همین ترتیب است ماجرای فاعل زنده که وظیفه‌اش بازسازی تصویری به هم ریخته است که ضرورت حیاتی انسان در دنیا است.

رمان "چیزها" اولین کتاب ژرژ پرک است که در سال 1965 منتشر می‌شود و در همان سال نیز برنده جایزه "رنو دو" می‌شود . زندگی واقعی "ژروم و سیلوی" در حقیقت بسیار محقرانه است. دانشجویانی هستند غیرممتاز که بدون مدرک تحصیلی قابل توجهی وارد زندگی حرفه‌ای شده‌اند. جوانانی خرده بورژوا که هدف ثروت اندوزی ذهنشان را مه‌آلود کرده است. داستان در آغاز سال‌های دهه 60 میلادی می‌گذرد. جنگ الجزایر در جریان است و سیاست‌های شارل دوگل که در فرانسه به "گلیسم" معروف است. ژروم و سیلوی که شاید بتوان گفت در حوزه روان‌شناسی اجتماعی فعال هستند، مشغول نظرخواهی از مصرف‌کنندگان هستند:

«خوش دارید رختخوابتان چه شکلی باشد؟»، «درباره ماشین رختشویی خودتان چه نظری دارید؟» کتاب در حقیقت هجو تندی است بر ضد جامعه مصرف‌گرا و مصرف‌زده فرانسه در آن سال‌ها و از این رو در ابتدا با استقبال محافل فرهنگی فرانسه روبه‌رو و به عنوان (رمانی جامعه‌شناسانه) پذیرفته شد، ولی رفته رفته از اعتبار این اثر کاسته شد و تنها به عنوان رمانی که تحت تاثیر آثار فلوبر نوشته شده، مورد تمجید قرار گرفت.

کتاب "چیزها" به مراتب بیش از آن چه در آغاز به نظر می‌رسید، شرح حال خود پرک است. ژروم و سیلوی به هیچ رو شخصیت هایی جامعه‌شناختی نیستند، بلکه آنان در دل آن رابطه‌ای جای دارند که بعدها همواره فکر پرک را به خود مشغول داشت، یعنی هویت وابسته به چیزهای مبتذل؛ دوری از ابتذال و امر مبتذل همواره ذهن پرک را به خود مشغول کرده بود.

ژرژ پرک در رمان "ناپدیدشدگی" که بی شک متهورانه‌ترین اثر او است، بازی جالبی با حروف انجام می‌دهد تا بار دیگر ثابت کند هنر زاییده تقید و التزام است. ناپدیدشدگی با ظواهری از رمان پلیسی (ناپدید شدن شخصی به نام آنتوان ووال و سپس تعدادی دیگر در اطراف او) آغاز می‌شود. این کتاب به لحاظ نگارشی (لیپوگرامی) است. لیپوگرام متنی است نوشته شده به زبانی کاهیده به یک یا چندین حرف. در این رمان حرف E پربسامدترین حرف در زبان فرانسه غایب است و حتی یک بار هم از آن استفاده نمی‌شود. ناقدان ادبیات معاصر فرانسه درباره این کتاب اظهار نظرهای فراوانی کرده‌اند. پیر برونل در کتاب تاریخ ادبیات فرانسه در قرن بیستم می‌گوید، از آن جایی که این رمان پس از مرگ مادر نویسنده نوشته شده است، فقدان حرف E در این کتاب در حقیقت فقدان مادر است.

پرک در این کتاب قصد دارد قید و بند قاعده صوری را به هم بریزد و با شور و حرارتی مقاومت‌ناپذیر همه تقلب‌های ممکن و قابل تصور را برای خود قایل شود. پرک در کتاب بعدی خود "ارواح" که در سال 1972 منتشر می‌شود، حرف E را پیروزمندانه به رمان خود برمی‌گرداند که این بی‌گمان از قریحه طنز و شوخ طبعی فراوان پرک حکایت می‌کند. ژرژ پرک علاقه فراوانی داشت که منتقدین کتاب‌های خود را همواره به باد تمسخر و طنز بگیرد.

وجه دیگر آثار ژرژ پرک اشعار او است، هر چند که پرک بیشتر به عنوان یک داستان‌نویس در ادبیات فرانسه مطرح است، اما دو مجموعه شعر با عناوین "الفباها" و"خاتمه و دیگر اشعار" از او به جا مانده است. شعر ژرژ پرک عمدتاً تحت لوای کارگاه اولیپو و تجربه‌های زبان محورانه این کارگاه ادبی قرار دارد. پرک بر آن بود که یک سره به آن چه بقایای فن سخن‌وری بود پشت کند. امکانات نوجویانه و تجربه‌گرایانه اولیپو نیز این امکان را برای او فراهم کرده بود.

مریم السادات فاطمی/به نقل از کتاب نیوز/

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 13:1 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

بسیاری از علمای اعلام حوزه ی زیست شناسی خصوصا زیست جانوری را اعتقاد بر آن است که باید یرای بقا بر روی کره ی زمین دست به منازعه و مناقشه و مقاتله و مجادله و مبارزه و...زد تا بتوان زنده ماند!اگر چه این شیوه به حذف رقیب از صفحه و صحنه ی روزگار بینجامد!

گروهی از علمای حوزه ی معرفت شناسی و جامعه شناسی و انسان شناسی و فلسفه و ... را عقیده بر خلاف نظر علمای زیست است و اینان به جای مجادله و مقاتله و مناقشه و منازعه و مبارزه و...گفتمان و مناظره و مفاهمه و مسامحه و مکاتبه و...را پیشنهاد می کنند.

البته علمای اعلام حوزه های دیگر را نیز آرا و نظرات دیگری است که به نوبت خود دارای نقاط قوت و ضعفی است که فعلا به آنها نمی پردازیم تا اطاله ی کلام نشود.

و اما علمای زیست بنای دیدگاه خود رابر ستون تنازع بقا بنیان نهاده اند و بر بقای قوی و فنای ضعیف پافشاری می فرمایند! و گاه پا را از آن هم فراتر نهاده و بر لزوم و وجوب تنازع تاکید می کنند و بر بقای اصلح و برتر اصرار می نمایند یعنی همان نژاد و نسل برتر که زمانی نه چندان دور جناب هیتلر داعیه دارش بود و مقوله ی تنازع را از حیوان چهار پا به حیوان دوپا تسری بخشیدو شد آنچه نباید می شد!

لازم به ذکر است که در اکثر این منازعات که گویی تقدیر ازلی باشد همیشه یک گروه بازنده اند و گروه دیگر برنده و درنده و چرنده و خورنده و گزنده و...!!!

تاسخن دراز نشده و کار به جاهای باریک نکشیده است دامن سخن فرا باید چیدو به اصل موضوع پرداخت که اهم گروه ها و طبقات متنازع است.

پاره ای از طبقات و صنوف و گروه های متنازع عبارتند از؛

/شیر و ببر وپلنگ و یوز - آهو و گور و گاو و گوسفند/ وال و کوسه و نهنگ  -  دولفین و ماهی و ماهی گیر / محتکر و مختلس و گران فروش و کم فروش  -  مستضعف و مستهلک و کارگر و کارمند / پول مند و گول مند و زورمند و سورمند  -  بینوا و ساده لوح و ضعف مند و دردمند / عقاب و شاهین و تیهو و قرقی  -  کبوتر و کوکو و بلبل و صلصل / گرگ و روباه و شغال و کفتار  -  گوسفند و بره و مرغ و گوزن / انواع آدم و آدم و آدم و آدم  -  آدم ها و حیوانات و نباتات و جمادات /  گاو و گوسفند و بز  -  علف و گیاه و درخت / مار و عقرب و زنبور و رتیل  -  آدم و آدم و آدم و آدم / شارلاتان و دودوزه باز و هزار چهره  -  شرافتمند و صداقت پیشه و صافی ضمیر / خیانت کار و دروغ زن و چرب زبان  -  امانتدار و راست گفتار و ساده لوح / رابطه باز و پارت باز و رشوه خوار  -  ضابطه مند و درست کار و درست کردار /خویشاوند سالار و منفعت سالار و زیاده طلب  - شایسته سالار و حق سالار و قناعت پیشه / ارباب قدرت و ارباب ثروت و ارباب شهرت و ارباب شهوت  -  اهل فکرت و اهل حکمت و اهل حرمت و اهل عفت / ارباب جفا و ارباب خطا و ارباب دنیا -  مردان وفا و مردان صفا و مردان عقبا / ارباب نفاق و ارباب افتراق و ارباب اختلاف  -  اهل وفاق و اهل اتفاق و اهل ائتلاف /  و قس علی هذا...  

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 14:27 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

با مقوله ی متشابهات از بچگی آشنا شدم.مثلا وقتی کسی را می خواستند به سنگدلی و قساوت نسبت دهند می گفتند:مثل شمر است یا یزید یا خولی یا خوخو و لولو خرخره و...و من هی می پرسیدم شمر کیه یا یزید کیه ویا لولو خرخره یعنی چه و ... این شبیه کردن ها دامنه اش درازتر شد و درازتر شد و من هی پرسیدم و پرسیدم و بالاخره متوجه شدم کار از آنچه که من فکر میکردم دراز دامن تر است و بیخ پیدا کرد...

یک روز زمانی که دانشجو بودم رفتم داروخانه تا نسخه ی مادرم را بگیرم. نسخه پیچ گفت: دو قلم از داروها را نداریم ولی اگر خواستی مشابهش هست. گفتم جل الخالق! مشابه دیگر چه صیغه ای است؟ مگر دارو هم مثل شمر و یزید و خولی است که مشابه داشته باشد! گفت: زیاد هم فرقی با اصلش نمی کند. گفتم: اگر آن طور است پس اصلش کجاست؟ بالاخره نسخه پیچ بعد از توضیح مفصل مشابهش را داد و من هم به ناچار راضی شدم و نسخه را گرفتم...

در دانشگاه داشتم فلسفه می خواندم، بعد از یکی دو ترم متوجه شدم ای بابا متشابهات اینجا هم دست از سر من بر نمی دارند و اکثر فیلسوف ها افکارشان مشابه هم است... قید فلسفه را زدم و رفتم سراغ ادبیات محض. چشمتان روز بد نبیند باز من بودم و عالمی از متشابهات و آش همان آش بود و کاسه همان کاسه! همه ی تشبیهات و استعارات و کنایات و ... گویی از روی هم کپی شده بودند و مانند آن بود که نسخه ی فکری شعرا و نویسندگان را یک نفر پیچیده باشد!...

چاره ای نداشتم باید روزهای تکراری و ملال آور دانشگاه را تاب می آوردم. گاهی رمانی یا مجله ای با خود به کلاس می بردم و در کنج ردیف آخر می نشستم و دور از چشم استاد در عالم خودم غرق می شدم و  آنچه نمی شنیدم افاضات حضرات اساتید بود... - و صد البته که چند نفر از اساتید عزیزم از این قاعده مستثنا بودند همچون دکتر سرکاراتی،دکتر منصور ثروت،دکتر یثربی،دکتر معدن کن - و چه رمانهای بی نظیری که فرصت خواندنش از این طریق به دست آمد؛ کلیدر،جای خالی سلوچ ،در اقلیم باد،روزی به درازای یک قرن ،یک روز ایوان دنیسوویچ ،در دل گردباد،دن آرام ،پرنده ی خارزار،اینجه ممد،دکتر ژیواگو،برادران کارامازوف،جنایت و مکافات، زوربای یونانی،برادرکشی،مسیح بازمصلوب ،گزارش به خاک یونان،آزادی یا مرگ ،آخرین وسوسه ی مسیح ،خرمگس،دانه ی زیر برف ،خشم و هیاهو،الوداع گل ساری،سال های ابری،سمفونی مردگان، پیکر فرهاد، سال بلوا،مدارصفردرجه،بارهستی،شوخی،رستاخیز،جنگ و صلح،مادر،تاراس بولبا،خوشه های خشم،سینوهه،پیرمرد و دریا،وداع با اسلحه،ضدخاطرات،صد سال تنهایی،پرندگان مرده ،پاییز پدر سالار،رازهای سرزمین من،همسایه ها،شب اول قبر،تنگسیر،به سوی فانوس دریایی و و و ...یادش به خیر...

برای فرار از مقوله ی مشابهات و متشابهات بعد از ادبیات دست به دامن تاریخ شدم و از آن پس مردم شناسی و روان شناسی و ... ولی باز...

به نظرم رسید که باید برای متشابهات نیز مانند مترادفات و متضادها و ... بابی گشوده شود و جایگاهی درخور اختصاص داده شود و آنها نیز مانند اعضای یک خانواده در کنار هم قرار داده شوند هر چند مانند بسیاری از افراد خانواده ها زیاد هم باهم وجه شباهت و میانه ای نداشته باشند! و گاه بیگانه تر از بیگانه هم بوده باشند!!!

حال پاره هایی از این کشف جدید را رونمایی می کنیم؛

/مته روی خشخاش گذاشتن - مو از ماست کشیدن - باریک بینی - دقّت نظر - ضابطه مندی -تو هوا قاپیدن/ تسامح و تساهل - رواداری - اغماض - مدارا - چشم پوشی - غمض عین - سمحه سهله - آزاد اندیشی -سهل گیری/ مردن - فوت شدن - دار فانی را وداع گفتن - قالب تهی کردن- ارتحال - به دیار باقی شتافتن - ریغ رحمت سر کشیدن - به ملکوت اعلی پیوستن- خرقه تهی کردن/ هلاک شدن- به درک واصل شدن- تون به تون شدن- اسیر مالک دوزخ شدن- زرتش قمصور شدن- شناسنامه باطل شدن- معدوم شدن-غزل خداحافظی را خواندن/ رشوه- زیرمیزی- پول چایی- پول ناهار- انعام- کادو- باج سبیل- پول زور- پیشکشی- پاداش/ پارت بازی- باند بازی-رابطه باری- آشنا بازی- خویشاوند بازی / اختلاس- احتکار- پول شویی- پول روبی- پول خواری -رانت خواری/ جعل مدرک- جعل اسناد- جعل اسکناس- جعل چک پول- جعل هویت / خودی- آشنا- هم مرام- هم گروه- هم حزبی- هم مسلک - هم کیش- هم فکر - همدل / موش دواندن - گربه رقصاندن - چوب لای چرخ کسی گذاشتن - مانع تراشی - ان قلت آوردن - سنگ اندازی کردن - امّا و اگر آوردن/ نمک به حرام - چشم سفید -  نمک خوردن و نمکدان شکستن - چشم دریده - حرام لقمه / آتش بیار معرکه - دو بهم زن - فتنه جو / پنبه ی کسی را زده - زیر آب کسی را زدن - سر کسی را زیر آب کردن - برای کسی پاپوش درست کردن - برای کسی خواب دیدن -آمپول زدن / چرب زبانی - زبان بازی - مداهنه - تملّق - مجیز - تعریف و تمجید - پاچه خواری -دستمال یزدی/ شیر کردن  - پاشنه ی کسی را کشیدن - هندوانه زیر بغل کسی نهادن - کسی را باد کردن - کوک کردن / کوچه بازاری - بنجل / هرهری مذهب - دمدمی مزاج - اهل حزب باد - بادیسم - هردم خیال - ابن الوقت -نان به نرخ روز - نان به مزد/ اسکندر - نرون - چنگیز - تیمور - هیتلر- موسولینی - استالین - صدّام / بازار گرمی کردن - تنور چیزی را گرم کردن -پیاز داغ چیزی را زیاد کردن/ دلّال - کار چاق کن - واسطه - پارت - کلید - آشنا / پشت گوش اندازی- ناشنیده گرفتن - خود را به کوچه ی علی چپ زدن- خود را به نفهمی زدن - تجاهل العارف / رگ خواب کسی را پیدا کردن - زبان کرد را خلج دانستن - کلید کسی دست کسی بودن - زبان لال را مادرش فهمیدن / گرگ و میش - موش  و گربه - کارد و پنیر - آتش و پنبه - گبر و مسلمان - جن و بسم الله - دزد و پاسبان / سر کسی بوی قورمه سبزی دادن - بوی الرحمن کسی بلند شدن - به پیشواز مرگ رفتن - خون خون گفتن - سر خود را به چماق ساییدن - با دم شیر بازی کردن  - چوب تو لانه ی زنبور کردن  - پا روی دم مار گذاشتن / تبانی کردن - ساخت و پاخت کردن - نقشه کشیدن  - دو دوزه بازی  / دم کسی را دیدن - سبیل کسی را چرب کردن - کد خدا را دیدن و ده را چاپیدن - دم داروغه را دیدن / حرص - طمع - آز ـ زیاده طلبی - سیری ناپذیزی - چاه ویل/ رادی - جوانمردی - مردانگی - مشدیگری - داش مشدی - عیّاری / کسی را تو هچل انداختن - دست کسی را توی حنا گذاشتن -دست کسی را تو پوست گردو گذاشتن - پوست هندوانه زیر پای کسی انداختن - زیر پای کسی را خالی کردن /هفت کسی گرو هشتش بودن - آسمان جل - پاپتی - ندار - پابرهنه - مفلس / مقام  - منصب - پست - سمت - مسئولیت - ریاست / مکر - نیرنگ - حیله - کلک - خدعه - تزویر - شیله پیله - حقّه / دارا - خرپول - ثروتمند - متمول / در رفتن- جیم شدن- فلنگ را بستن- حب جیم خوردن / تازه به دوران رسیده - نوکیسه / متظاهر - ریاکار - دورو - چند چهره - هزار چهره -منافق -مزور / نالوطی - ناجوانمرد - نارفیق - نامرد / ریگی به کفش داشتن- کاسه ای زیر نیم کاسه داشتن - خورده شیشه داشتن / ادامه دارد...

[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 22:12 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

چنین گوید؛ امیر حسین ابن امیر مهدی در کتاب مستطاب خردنامه ی گشایش و رهایش(خرسندی نامه) که مدتهای مدید در میان متون پندنامه ها و خردنامه ها گشت و گذار همی کردم تا نصایحی بایسته و شایسته پیدا همی توانم کرد تا دوستان و دوست داران مشفق را رهاوردی در خور باشد .

پیدای پنهان را گواه همی گیرم که خیر خواهی ا م بر آن داشت تا شمه ای از تجارب خویش و بیگانه گرد آورم تا هر آنکه را رغبتی بود بر آن کار کند و اگر نه فرو گذارد که حرجی نیست و دل خوش می باید داشت.

به آن سبب پندهای چون قند پرداختم در صد بند تا اگر در عمل آید فایده و خیر افزاید و اگر در عمل آورده نشود باری از نظر گذرانده شود تا ثواب آن عاید اموات این بنده و خوانندگان گرامی گردد ان شاالله تعالی. والسلام

۱)سخن نرم و لطیف گفتن هنری است بزرگ و ارجمندکه کارها بی مدد آن پیش نتواند رفتن پس بر تو باد آموختن و به کار بستن این هنر و فن شریف!

۲)زنهار قبل از سخن گفتن تمام گوشه وزوایای امر را خوب بسنج تا پشیمانی ببار نیاورد و انگشت ندامت نگزی.

۳)اگر خواهی سخنت بر دل شنوندگان اثر کند و به مقصود برسی ،سخنان بزرگان و عالمان و عارفان و حکیمان بر سخن خود بیامیزکه خلق را سخنان بزرگان خوشایند باشد.

۴)هرگز در سخن گفتن از آیات و احادیث غافل مباش که در بیان مقصود برهانی قاطع تر از آن نیابی و کس را جرأت مخالفت با آن نباشد.

۵)مکث کردن و حیرانی نمودن و آه کشیدن و گریه کردن و برسر کوبیدن و بیهوش افتادن از ظرایف و طرایف سخن رانی دان که بی مدد آنها سخنانت بر دلها سرد گردد و مرادت بحاصل نشود.

۶)اگر خواهی که رمز و راز آیین سخن رانی تمام دانی آگاه باش که این کار بی مدد گروهی فریادکش و احسنت گوی موافق به حصول نپیوندد، پس بر تو باد که همیشه از این گروه در رکاب داشته باشی که به تنهایی کار لشکری توانند کرد.

۷)مباد که سفله گان و فرومایگان را از خود بیازاری که اینان را در میان بزرگان و دولتمندان دوستان ذی نفوذی است که به طرفة العینی بنیاد آدمی توانند انداخت.

۸)اگر چه علم و فضل و هنر مطاعی گرانقیمت است اما بی پشتوانه ی ثروت و مکنت ،کمیتشان لنگ است!

۹)حال که احوال علم و فضل و هنر بر تو معلوم گشت پس تا توانی گرد علم و فضل و هنر مگردتا بار خود سنگین نسازی و در عیش و فراخی توانی زیست!

۱۰)تا توانی گرد دوست و رفیق نگرد که خوب آن حکم دست شکسته را دارد که وبال گردن است و بد آن مانند مار در آستین است!

۱۱)از صاحبان مقام و منصب ، وفا و کرم چشم مدار که آهن سرد کوفتن باشد و آب در غربال کشیدن!

۱۲)برتو باد حفظ ظاهرکه از مستحبات مؤکد است و خلق را بر تو راغب تر نماید.

۱۳)بر تو باد تعریف و تمجید همگان تا بی زحمت و هزینه دل ها را متمایل به خود گردانی چرا که هیچ آفریده ای نیست که از تعریف و تمجید بی جا خوشش نیاید!

۱۴)هیچگاه بر عیب مردمان انگشت نگذار تا محبوب القلوب همگان باشی.

۱۵)در هیچ کاری بر مردمان پیشی مگیر تا منفور و مطرود نگردی!

۱۶)خاطر مغروران و خودپسندان وسفله گان و فرو مایگان میازار تا آسوده خاطر توانی زیست!

۱۷)مباد که صاحبان منصب و مکنت و ثروت و شهرت و عدت را خوار شماری که تباهی آور است!

۱۸)اتفاق را اگر با بزرگانت مجالستی افتاد، سخن جز بر وفق مراد آنان مگوی که مایه ی سلامت و سعادت است. 

۱۹)به هوش باش که هرگز در هنگامه ها و اختلافات داخل نشده و طرفداری از گروه و نحله ی خاصی نکنی که چنین کارها از اوصاف عاقلان نباشد.

۲۰)ایمان بهتر از کفر،آرامش بهتر از آشوب،سلامتی بهتر از بیماری،ثروت بهتراز فقرو زندگانی بهتراز مرگ شمار.

۲۱)حرمت اهل قلم و اصحاب علم و هنر نگهدار که اینان گروهی بیچاره و دلشکسته اند!

۲۲)شاعران و سخنوران را سخنانی خوش گوی تا به کمتر هزینه ای دلشان به دست آورده باشی که اینان از دنیای به این بزرگی تنها به کلمات دل بسته اند.

۲۳)در سفر و حضر همیشه تنهایی اختیار کن تا از شر شروران و بد خواهان ایمن توانی زیست.

۲۴)بر سر هر سفره ای نشستی شکمی از عزا درآور و بر صاحب آن سفره لعنت بفرست که سفره های رنگین حاصل خون دل بیچارگان و بینوایان است.

۲۵)تا توانی رعایت اصول جوانمردی و حق نان نمک مکن تا از پیشرفت و ترقی باز نمانی!

۲۶)در حق هیچکس دل سوزی مکن تا عیشت منغص نگردد و پشیمانی ببار نیاورد.

۲۷)به هوش باش که حق پدر و مادر نادیده گرفتن اول قدم توفیق است در پایمال کردن حقوق دیگران و الا توفیق رفیق راه نخواهد بود!

۲۸) تا توانی دست در جیب خود مبر وبه حساب دیگران زندگی کن تا در تنگنا و مضیقه نیفتی.

۲۹)همسر از خاندان صاحب مکنت و قدرت برگزین تا خود و تخم و ترکه ات بی هیچ زحمتی از زندگانی برخوردار گردی.

۳۰)اگر قولی دادی که بیم زیان در آن بود فی الفور سخن خود عوض کن که هیچ چیز اولی تر ازدفع زیان نیست!

۳۱)از معاشرت با کریمان و گشاده دستان بپرهیز تا از خوی بدشان در امان باشی!

۳۲)سخن مگوی تا در خطا نیفتی که زبان حیوانی درنده است که در بند به !

۳۳)کری به از شنوایی،کوری به از بینایی،نادانی به از دانایی و گنگی به از گویایی شمار تا در خطر نیفتی!

۳۴)به فکر وذهنت مجال جولان مده تا گرد سؤالات بی جواب و مسئله دار نگردد تا بی تشویش زندگانی توانی کرد!

۳۵)آب را حرمت دار و در مسیر آن شنا کن که خلاف مسیر آب شنا کردن کار ابلهان باشد!

۳۶)حرمت باد نگهدار و از هر جهت وزید همراهی اش کن تا به مراد برسی.

۳۷)به سان خاک فروتن باش و خاکساری پیشه کن تا خاکت را به باد ندهند!

۳۸)آتش را مقدس دان و به پای خود در آتش مرو و  هرگز به دست خود آتش بر زندگانی ات نزن!

۳۹)از اعجاز رنگ ها غافل مباش وبه هر رنگی خواستی درآی که یکرنگی ملال افزاید و به کار نیاید!

۴۰)نان به نرخ روز خور اگر چه بسی گران باشد که هیچکس از اول خلقت تا به حال از این کار زیان ندیده است!

۴۱)پای به اندازه ی گلیم دراز کردن از دون همتی شمار که صفتی بس نکوهیده است و فقر و بینوایی آورد!

۴۲)غم دیگران مخور و در پی آن باش تا گلیم خود از آب بیرون کشی اگر چه دنیا را آب ببرد!

۴۳)تاآب از سرت نگذشته و آتش در هستی ات نیفتاده و خاکت بر باد نرفته ،حرمت عناصر اربعه را نگهدار!

۴۴)اتفاق را اگر منصب و مقامی یافتی، چون و چرا در کار نیاور و اطاعت محض پیشه کن تا دیر زمانی بر مسند قدرت تکیه توانی زد.

۴۵)مروت و فتوت و حمیت و صداقت و امانت در کار مگیر تا ندامت نبری و ستوده ی اقران گردی!

۴۷)مدام تبسم و لبخند بر چهره دار تا دل مردمان به دست آوری که شیوه ای پسندیده است!

۴۸)اگر قصد نابودی حریفی داشتی ،خنجر از پشت زن که به صلاح اولی تر است.

۴۹)زیرآب کسان را آرام آرام و آهسته بزن که کسی را در حقت گمان بد نیفتد!

۵۰)در حق هیچکس نیکی مکن تا جواب آن به بدی و ناسپاسی ندهند!

۵۱)از خوب رویان و دیوانیان و نوکیسه گان و سفله گان و فرومایگان و دولتیان وفا مجوی ونیکی و خیر امید مدار !

۵۲)نان از برای نام تباه مکن که این کار شیوه ی نودولتان و نو کیسه گان است!

۵۳)پند عارفان و سخن حکیمان در گوش نگیر تا دچار شک و تردید نگردی که شک بدترین دشمن آدمیزاد است!

۵۴)با اهل علم و معرفت و هنر مجالست مکن تا از راه به در نیفتی!

۵۵)پخته خواری را فرو مگذار که هنر خاص خواص است و سود و خوشدلی و شادابی بسیار به بارآورد!

۵۶)مباد بر کس اعتماد کنی که بس مفسده ها که از اعتماد کردن بی محل در جهان افتاده است!

۵۷)موقعیت ها را به دیگران وامگذار تا نادم و پشیمان نگردی و خسران دامنگیرت نگردد!

۵۸)فروتنی فرو گذار و غرور پیشه کن تا حشمت و حرمتت افزون گردد!

۵۹)از گشاده دستی و بذل و بخشش پرهیز کن تا به تهی مغزی منسوب نگردی!

۶۰)گره از پیشانی و چهره دور مساز تا به حشمت و اقتدار تعبیر نمایند!

۶۱)نان قرض دادن از اسباب ترقی شمار و ازآن غفلت منمای!  

۶۲)تا توانی گرد محبت کردن مگرد ،چه بسیار مرض ها که از محبت کردن بی حاصل واقع شده است!

۶۳)زیاده طلبی پیشه ساز و هرگز به سهم خود قانع مباش تا به بلند همتی شهره گردی!

۶۴)غرور و خودپسندی پیشه ساز لیکن آن را زیر لباس فروتنی پنهان کن تا عوام را بر تو رغبت افزاید!

۶۵)هرگز جانب احتیاط فرو مگذار و گرد خطر مگرد تا سلامتی را قرین باشی.

۶۶)به وعده های مردمان دل خوش مدار که حریص را وعده ی دروغگویان از راه به در برد و در کوزه ی فقاع اندازد!

۶۷)نقد را به نسیه مفروش و سرکه ی نقد به از حلوای نسیه بدان<

۶۸)مال و ثروت خویش از جان و دل حفظ کن که فقیران را ارج و قربی پیش هیچ کس نباشد.

۶۹)فقیران از خویش بران که اگر خدای خواستی آنان را از جمله ی ثروتمندان قرار می داد و البته که در فقرو غنا حکمتی است و خلایق از آن بی خبر!

۷۰)بوی خوش و روی خوش و خوی خوش از نعمات خاص الهی دان و بر صاحبان آن حرمت نمای که رضایت خداوند کسب کرده باشی!

۷۱)از آنجایی که دو رویی و دو خویی از صفات نکوهیده است از دادن و ستدن، ستاندن را برگزین تا دورویی نکرده باشی! 

۷۲)اگر سخنی ناخوشایند شنیدی ناشنیده شمار تا به بزرگی منسوب شوی.

۷۳)بسیار افتد که دیده نادیده باید شمرد که این صفت جاذب قلوب است و جاه و مقام افزاید.

۷۴)از میان کام و نام ، کام برگزین که زنده ی ناکام و مرده را نام به کار نیاید.

۷۵)بخت بیدار به از وجدان بیدار شمارکه وجدان خفته اش به کار آید و بخت بیدارش!

۷۶)اگر چه عقل بزرگترین نعمت خداوند است اما گاه گاهی باید که عقل را لگام زنی تا مانع التذاذ و کامرانی نشود!

۷۷)عمر در کسب علم و هنر تباه مکن که تجارت بی سود است و خیر دنیا و آخرتش نیست!

۷۸)زنهار گرد رزق حلال مگرد که حاصلی جز پریشان روزگاری و فقر وفاقه ندارد !

۷۹)سخن راست جز از دیوانگان و کودکان مشنو که غیر از این گروه همه را دل پر از کینه و غرض و مرض است!

۸۰)دروغ مگوی لیکن اگر دروغ خواستی گفتن ،دروغ های بزرگ گوی تا همگان باور دارند!

۸۱)راستگویی پیشه مساز تا بر دل های مردمان گران نیایی و ۀسوده توانی زیست!

۸۲)عبادت به جماعت به جای آور که اگر خیر آخرت نیز نیافتی خیر دنیا یابی ومعتمد مردمان گردی!

۸۳)خواستن توانستن است پس بخواه تا داده شود که هرگز بدون طلب چیزی بحاصل نتوانی کرد!

۸۴)بترس از کسی که از خدای خویش نترسد چه آنکس که از خدا پروا نکند به هر کاری دست تواند یازید!

۸۵)بر هر منصبی دست یافتی فی الفور بار خود بربند که کاروبار از آن جهت قرین هم قرار داده اند!

۸۶)به سری که درد نمی کند دستمال مبند که دستمال را کاربردهایی بهتر از به سر بستن است که اگر اصول آن دانی در اندک زمانی دست دهد که مال یابی!

۸۷)اگرزمانی بار خود بستی زوایا و خبایای کار خوب بررسی کن تا کج و کو له نشود که بار کج به منزل نمی رسد و زحمت می افزاید!

۸۸)ابن الوقت باش تا از همه ی نعمات دنیا بهره توانی بردن که زندگانی بیش از یک بار ارزانی نداشته اند!

۸۹)شاخ در شاخ شدن کار گاوان دان و از آن بپرهیز و اگر کسی را انداختن خواستی با دست دیگران بینداز تا کار بزرگان کرده باشی!

۹۰)گرهی را که با دست می توان گشود هرگز با دندان مگشا که به صلاح اولی تر است!

۹۱)سخن حق مگو تا بر دل ها گران نیایی و خلق را دشمن خود نکرده باشی!

۹۲)افتادگان را پای زن تا مطیعت شوند و بر بیچارگان رحم میاور تا خلاف مشیت الهی رفتار نکرده باشی!

۹۳)از های و هوی عربده کشان و هوچی گران دوری کن که اینان  با منطق و عقل بیگانه اند و بهره ای از مردمی و انصاف ندارند.

۹۴)قدر عافیت به هنگام عافیت دان که اگر از دست رفت بازآوردن نتوان و کاها مشکل گردد.

۹۵)فال گیران و رمالان و دعانویسان و افسونگران و  ... از خود میازار تا بی رنج و عنا زندگانی به سر آری!

۹۶)غم و غصه واندوه مکروه دار و تا توانی شادمانی پیشه کن که یک روز شادمانی به از صد سال غم و اندوه.

۹۷)اگر زمانی هوای توبه بر سرت افتاد آن را به دوران پیری حوالت کن که جوانان را توبه نشاید!

۹۸)رضایت خالق رضایت مخلوق دان و در جلب قلوب مردمان بکوش تا پیش خالق غمازی و نمامی نکنند!

۹۹)هزل وطنز وفکاهه را ارج بنه و سخنان حکیمانه در میان آن جوی و هزالان وطنازان و فکاهیان را حرمت بگذار که اینان گروهی دردمندند و از رنج دانایی رنجور.

۱۰۰)زنهار مطالب پندنامه ها راسبک مشمار که حاصل عمر حکمای سلف و خردمندان روزگار باستان است و سبک شمردن آن ها سبب خسران و ندامت است.

اندرزهای فراوان دیگری نیز می توانستم داد لیکن به پندی ویژه این مقال را به پایان می برم که هر آینه اگر تو را گوش شنوایی بوده باشد همین مقدار کفایت همی کند و اگر نه صد چندان نیز اگر همی گویم و نویسم سودی نخواهد داد.

ای فرزند دیر زمانی است که همگان به طول زندگانی می اندیشندلیکن اگر از من شنوی تو به عرض زندگی بیندیش که بسیاری از موجودات همچون لاک پشت و کلاغ به طول عمر معروفند ، اما فرزند آدمی را اگر عمر طولانی می باید نه به خاطر خود عمر بلکه به آن سبب است تا در زندگانی چه کارهای بزرگ تواند کرد که آثار آن تا ابد باقی بماند و خیر و نیکی و انسانیت افزاید و گرنه مانند بهایم زیستن را فضیلتی سراغ ندارم و بر طالبانش وا می گذارم... والله اعلم بالصواب .

[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 14:34 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

شاه داغیم ، چال پاپاغیم ، ائل دایاغیم ، شانلی سهندیم ،

باشی طوفانلی سهندیم.

باشدا حیدر بابا تک قارلا – قیروولا قاریشیب سان ،

سون ایپک تئللی بولود لارلا افقدا ساریشیب سان ،

ساواشارکن باریشیب سان.

گؤیدن الهام آلالی سِئرّی سماواته دئیه رسن ،

هله آغ کورکی بورون ، یازدایاشیل دؤن دا گئیه رسن ،

قورادان حالوا یئیه رسن.

دؤشلرونده سونالار سینه سی تک شوخ ممه لرده ،

نه شیرین چشمه لرین وار.

او یاشیل تئللری ، یئل هؤرمه ده آینالی سحرده ،

عشوه لی ائشمه لرین وار.

قوی یاغیش یاغسادا یاغسین ،

سئل اؤلوب آخسادا آخسین ،

یانلاروندا دره لروار ،

قوی قلمقا شلارین اوچسون فره لرله، هامی باخسین ،

دؤشلرونده هئره لروار ،

او ، اتک لرده نه قیزلار یاناغی لاله لرین وار ،

قوزولار اؤتلایاراق ، نی ده نه خؤش ناله لرین وار ،

آی کیمی هاله لرین وار.

گول چیچکدن بزه ننده ، نه گلین لر کیمی نازین ،

یئل اسنده او سولاردا نه ده رین راز-نیازین ،

اؤینایارگوللو قوتازین.

تیتره ییر ساز تئلی تک شاخه لرین چایدا- چمنده ،

یئل اؤ تئللرده گزه نده ، نه کؤراؤغلی چالی سازین ،

اؤرده گون خلوت ائدیب گؤلده پری لرله چیمنده ،

قول- قاناددان اونا آغ حوله آچار غمزه لی قازین .

قیش گئده ر ، قوی گله یازین.

هله نؤروز گولی وار ، قار چیچگین وار ، گله جکلر ،

سئل – یاغیشدا یویونارکن ده گونش له گوله جکلر ،

اؤزلرین تئز سیله جکلر.

قیشدا کهلیک هوسی له ، چؤله قاچدیقجا جوانلار.

قاردا قاقیلدایاراق نازلی قلمقاشلارین اؤلسون!

یاز ، اودؤشلرده ناهار منده سین آچدیقجا چؤبانلار ،

بوللی ، سودلی سورولر ، دادلی قاووتماشلارین اؤلسون!

آد آلیب سندن اؤ شاعر کی ، سن اؤندان آد آلارسان ،

اونا هر داد وئره سن ، یوز او مقابل داد آلارسان ،

تاریدان هر زاد آلارسان.

آداش اولدوقدا ، سن اونلا ، داها آرتیق اوجالارسان ،

باش اوجالدیقجا دماوند داغیندان باج آلارسان ،

شئر الیندن تاج آلارسان!

اودا شعرین ، ادبین شاه داغیدیر ، شانلی سهندی ،

اودا سن تک ، آتار اولدوزلارا شعریله کمندی ،

اودا سیمرغ دن آلماقدادی فندی ،

شعر یازاندا قلمیندن باخاسان دُر سپه لندی ،

سانکی اولدوزلار الندی ،

سؤز دئینده گؤروسن قاتدی گولی ، پسته نی قندی ،

یاشاسین شاعر افندی!

او نه شاعر ، کی داغین وصفینه مصداق اونو گؤردوم ،

من سنون تک اوجالیق مشقینه مشّاق اونو گؤردوم ،

عشقه ، عشق اهلینه مشتاق اونو گؤردوم .

او نه شاعر ، کی خیال مرکبینه شووشیغایاندا ،

او نهنگ آت آیاغین تؤزلی بولودلاردا قویاندا ،

لوله لنمکده دی یئر – گؤی ، نئجه طومار ساریاندا ،

گؤره جکسن او زاماندا :

نه زامان وارسا ، مکان وارسا کسیب بیچدی بیر آندا ،

کئچه جکلر ، نه بویاندا ، نه اویاندا ،

نه بیلیم قالدی هایاندا؟

باخ نه حرمت وار اونون ئؤز دئمیشی توک پاپاغیندا ،

شعرینین تاجی اگیلمیش باشی دورموش قاباغیندا ،

باشینا ساوریلان اینجی ، چاریق اولموش آیاغیندا ،

وحی دیر شعری ، ملک لردی پئچیلدیر قولاغیندا.

شهدی وار بال دوداغیندا.

اودا داغلار کیمی شأنینده نه یازسام یاراشاندیر.

اودا ظالم قؤپاران قارلا ، کولک له دوروشاندیر.

قودوزا ، ظالیمه قارشی سینه گرمیش ، ووروشاندیر.

قودوزون کورکونه ، ظالیم بیره لر تک داراشاندیر.

آمما وجهینده فقیر خلقی اگیلمیش سوروشاندیر.

قارا ملتده هنر بولسا ، هنر له آراشاندیر.

قارالارلا قاریشاندیر،

ساریشاندیر!

گئجه حققین گؤزودیر ، طور تؤره تمیش اؤجاغیندا ،

اری ییب یاغ تک اورکلردی یانیرلار چیراغیندا ،

می ، محبتدن ایچیب لاله بیتیبدیر یاناغیندا ،

او بیر اوغلان کی ، پری لر سو ایچه رلر چاناغیندا ،

اینجی قاینار بولاغیندا ،

طبعی بیر سئوگلی بولبول کی ، اوخور گول بوداغیندا ،

ساری سونبول قوجاغیندا ،

سولار افسانه دی سؤیله ر اونون افسونلی باغیندا ،

سحرین چنلی چاغیندا.

شاعرین ذوقی ، نه افسونلی ، نه افسانه لی باغلار ،

آی نه باغلار ، کی «الف لیلی» ده افسانه ده باغلار.

اود یاخیب ، داغلاری داغلار ،

گول گوله رسه بولاغ آغلار.

شاعرین عالمی اؤلمه ز ، اونا عالمده زوال یؤخ ،

آرزیلار اوردانه خاطیرلیه امکاندی ، محال یوخ ،

باغ جنت کیمی اوردا «بو حرام دیر ، بو حلال » یوخ ،

او محبتده ملال یوخ ،

اوردا حال دیر ، داها قال یوخ!

گئجه لر اوردا گوموشده ندی ، قیزیلدان نه گونوزلر ،

نه زمرد کیمی باغلاردی ، نه مرمر کیمی دوزلر ،

نه ساری تئللی اینه کلر ، نه آلا گؤزلو ئوکوزلر ،

آی نئجه آی کیمی اوزلر؟!

گول آغاجلاری نه طاووس کیمی چترین آچیب الوان ،

«حلله» کروانیدی چؤللر ، بزه نر سورسه بو کروان ،

دوه کروانی ده داغلار ، یوکی اطلس دی بو حیوان ،

صابرین شهرینه دؤغرو ، قاطاری چکمه دی سروان ،

او خیالیمده کی شیروان!

اوردا قاردا یاغار آمما ، داها گوللر سولا بیلمز ،

بو طبیعت ، او طراوتده محال دیر ، اولا بیلمز ،

عومر پیمانه سی اوردا دولا بیلمه ز .

او افقلاردا باخارسان نه ده نیزلر ، نه بوغازلار ،

نه پریلر کیمی قوشلار قؤنوب ، اوچماقدا نه قازلار

گؤلده چیممکده نه قیزلار.

بالیغ اولدوز کیمی گؤللرده ، ده نیزلرده پاریلدار ،

آبشار مرواری سین سئل کیمی تؤکدوکده خاریلدار ،

یئل کوشولدار ، سو شاریلدار.

قصرلر واردی قیزلدان ، قالالار واردی عقیق دن ،

«رافائیل» تابلوسی تک ، صحنه لری عهد عتیق دن ،

دویماسان کؤهنه رفیق دن.

جنتین باغلاری تک ، باغلاری نین حور و قصوری ،

دوزولوب غرفه ده ، ایواندا ، جواهر کیمی حوری ،

الده حوری لری نین جام بلوری ،

تونگونون گول کیمی (صهبای طهوری) .

نه ماراقلار کی ، آییق گؤزلره رؤیادی دئییرسن ،

نه شافاقلارکی ده رین باخمادا دریادی دئییرسن ،

اویدوران جنت مأوادی دئییرسن!

زهره نین قصری بریلیان ، حصاری اینجی دی ، یاقوت ،

قصر جادودی ، مهندسلری ، هاروت ایله ، ماروت ،

اوردا «مانی» دایانیب قالمیش او صورتلره مبهوت ،

قاپی قوللوقچو سی هاروت!

اوردا شعرین ، موزیکون منبعی سرچشمه دی قاینار ،

نه پریلر کیمی فواره دن افشان اولوب اوینار ،

شاعر آنجاق اونو آنلار!

دولو مهتاب کیمی استخردی فواره لر ایله ،

ملکه اوردا چیمیر ، آی کیمی مهپاره لر ایله ،

گوللو گوشواره لرایله .

شعر و موسیقی شاباش اولمادا ، افشاندی پریشان ،

سانکی آغ شاهی دیر اولماقدا گلین باشینا افشان ،

نه گلین لر کی نه انلیک اوزه سورترله ، نه کیرشان ،

یاخا ، نه تولکی نه دووشان!

آغ پری لر ، ساری کؤینکلی بولودلاردان انیرلر ،

سود گؤلونده ملکه ایله چیمیرکن سئوینیرلر ،

سئوینیرلر ،ئویونورلار.

قووزایاندا هره الده دؤلو بیر جام آپاریرلار ،

سانکی چنگی لره ، شاعر لره الهام آپاریرلار.

دریا قیزلارینا پیغام آپاریرلار.

ده نیزین ئورتوگی ماوی ، افقین سقفی سماوی ،

آینادیر ، هر نه باخیرسان : یئر اولوب گؤیله مساوی ،

غرق اونون شعرینه راوی.

غرفه لر ، آی – بولود آلتیندا اؤلار تک گؤرونورلر ،

گؤز آچیب یومما ، چیراغلار کیمی یاندیقدا سؤنورلر ،

صحنه لر چرخ فلک تک بورولوب ، گاهدا چؤنورلر ،

کؤلگه لیکلر سورونورلر.

زهره ایواندا الهه شینیلینده گؤرونورکن ،

باخاسان حافظی ده اؤردا جلالتله گؤره رسن ،

نه سئوه رسن.

گاه گؤره ن حافظ شیراز ایله ایواندا دوروبلار ،

گاه گؤره ن اؤرتادا شطرنج قورارکن اؤتوروبلار ،

گاه گؤره ن سازایله ، آوازایله اگلنجه قوروبلار ،

سانکی ساغرده ووروبلار.

خواجه الحان اؤخویاندا ، هامی ایشدن دایانیرلار ،

او نو الرله پری لر گاه اویوب ،گاه اؤیانیرلار ،

لاله لر شعله سی ، الوان شوشه رنگی بؤیانیرلار ،

نه خومار گؤزله یانیرلار.

قاناد ایستیر بو فضا ،قؤی قالا طرلانلی سهندیم ،

ائشیت اؤز قصه می ، دستانیمی ، دستانلی سهندیم:

سنی «حیدربابا» اؤل نعره لریله چاغیراندا ،

او سفیل داردا قالان ، تولکو قووان شئر باغیراندا

شیطانین شیللاغا قالخان قاطیری نوخدا قیراندا ،

«دده قورقود» سسین آلدیم ، دئدیم: «آرخامدی» ایناندیم.

آرخا دوردیقدا «سهندیم» ساوالان تک هاوالاندیم ،

سئله قارشی قؤوالاندیم.

« جؤشغونون»دا قانی داشدی ،منه بیر هایلی سس اؤلدی ،

هر سسیز بیر نفس اولدی.

باکی داغلاری دا ، های وئردی سسه ، قیها اوجالدی ،

او تایین نعره لری سانکی بو تایدان دا باج آلدی ،

قورد آجالدیقجا قؤجالدی.

«راحمین» نعره سی قؤوزاندی دئیه ن تؤپلار آتیلدی ،

سئل گلیب نهره قاتیلدی.

«رستمین» تؤپلاری سسلندی دئیه ن بؤملار آچئلدی ،

بیزه گول – غنچه ساچیلدی

« قؤرخما گلدیم! » دئیه ، سسلرده منه جان دئدی قارداش ،

منه جان – جان دئیه ره ک ، دشمنه قان قان دئدی قارداش ،

منه سلطان دئدی قارداش

من ده جانیم چئغیریب : جان سنه قربان دئدی قارداش

یاشا اوغلان – سیزه داغدان دلی جیران دئدی قارداش

ائل سیزه قافلان دئدی قارداش !

داغ سیزه اصلان دئدی قارداش !داغلی حیدر بابانین آرخاسی هر یئرده داغ اولدی ،

داغا – داغلار دایاغ اولدی .

آرازیم آینا چیراغ قؤیمادا ، آیدین شافاق اولدی ،

او تایین نغمه سی قؤوزاندی ، اوره کلر قولاغ اولدی ،

یئنه قارداش دئیه ره ک قاچمادا باشلار آیاغ اولدی ،

قاچدیق ، اوزلشدیک آرازدا ، یئنه گؤزلر بولاغ اولدی ،

یئنه غملر قالاغ اولدی .

یئنه قارداش سایاغی سؤزلریمیز بیر سایاغ اولدی ،

وصل ایگین آلمادا ، ال چاتمادی ، عشقیم داماغ اولدی ،

هله لیک غم سارالار کن قارالار دؤندی آغ اولدی ،

آرازین سودگلی داشدی ، قایالیقلاردا باغ اولدی ،

ساری سونبوللره زلف ایچره اوراخلار داراغ اولدی ،

یونجالیقلار یئنه بیلدیرچینه یای – یاز یاتاغ اولدی .

گؤزده یاشلار چیراغ اولدی ،

لاله بیتدی یاناغ اولدی ،

غنچه گولدی ، دوداغ اؤلدی ،

نه صول اولدی ، نه ساغ اولدی!

ائلیمی –آرخامی گؤردوکده ظالیم اووچو قئسیلدی ،

سئل کیمی ظلمی باسیلدی ، زینه آرخ اولدی ، کسیلدی ،

گول گؤزوندن یاشی سیلدی .

تور قوران اووچی آتین قوومادا سیندی گئری قالدی ،

ئؤزی گئتدی ، تورو قالدی .

آمما حیدر بابادا بیلدی کی بیز تک هامی داغلار ،

باغلانیب قول – قولا زنجیرده ، بولودلار اودور آغلار ،

نه بیلیم ، بلکه طبیعت ئوزی نامرده گون آغلار ،

اگری یوللاری آچارکن ، دوز اولان قوللاری باغلار ،

صاف اولان سینه نی داغلار !

داغلارین هر نه قوچی ، طرلانی ، جئیرانی ، مارالی ،

هامی دوشگون ، هامی پوزغون ، سینه لر داغلی ، یارالی ،

گون آچان یئرده سارالی !

آمما ظن ائتمه کی داغلار یئنه قالخان اولاجاقدیر ،

محشر اولماقدادی بونلار ، داها وولقان اولاجقدیر ،

ظلم دونیاسی یانارکن ده تیلیت قان اولاجاقدیر !

وای...! نه طوفان اولاجاقدیر !

دئدین : آذر ائلی نین ، بیر یارالی نیسگیلی یم من ،

نیسگیل اولسام دا ، گولوم ! بیر ابدی سؤیگولی یم من ،

یاد منی آتسا دا، ئوز گلشنیمین بولبولی یم من ،

ائلیمین فارسیجادا ،دردینی سؤیله ر دیلی یم من ،

حققه دوغرو نه قارانلیق ایسه ، ائل مشعلی یم من ،

ابدیت گولی یم من !نیسگیل اول چرچیه قالسین کی ، جواهیر نه دی قانمیر ،

مدنیت ده بین ایلیر بدویت ، بیر اوصانمیر ،

گون گئدیر ، آزقالا باتسین ، گئجه سیندن بیر اویانمیر ،

بیر ئوز احوالینه یانمیر !

آتار انسانلیغی ، آمما یالان انسابی آتانماز ،

فتنه قووزانماسا بیر گون گئجه آسوده یاتانماز ،

باشی باشلاره قاتانماز !

آمما مندن ساری ، سن آرخایین اؤل ، شانلی سهندیم ،

ده لی جئیرانلی سهندیم .

من داها عرش علاکؤلگه سی تک باشدا تاجیم وار ،

الده موسی کیمی فرعونه غنیم ، بیر آغاجیم وار ،

حرجیم یوخ ، فرجیم وار

من علی اوغلویام ، آزاده لرین مردی ، مرادی ،

او ، قارانلیقلارا مشعل ،

او ، ایشیقلیقلارا هادی ،

حققه ، ایمانه منادی !

باشدا سینماز سپریم ، الده کوتلمز قلجیم وار !

[ شنبه 1391/01/12 ] [ 14:11 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

خوابنامه

از قدیم و ندیم در افواه جاری بوده است که ؛ خواب دیدی خیر باشد! و در خواب بسی حکمت هاست و گاه باشد که خواب نشانه ای باشد از عوالمی دیگر و...

شبی از شب ها که تا دیر وقت بیدار بودم و طبق عادتی/مرضی/ دیرین مشغول مطالعه ، کتاب در دست خوابم برده بود که عبید رحمة الله رابه خواب دیدم. - شتر در خواب بیند پنبه دانه - بر خلاف تصور ذهنی ام ،قیافه ی وی بسیار نورانی و درخشان بود و نور آن به آسمان تلألو می کرد.

عبید که گویی تعجب مرا دریافته بود لبخند زنان پرسید، چیزی شده است؟یعنی چیز حیرت انگیزی دیده ای؟ با تردیدگفتم نه، اما! گفت: اما چه؟ با تمجمج گفتم: والله حقیقتش اینجوری اش را دیگر انتظار نداشتم! باز گفت: چه جوری اش را؟ با تردید گفتم: آخه با آن همه هجو و هزل و فحش و ناسزا گمان نمی کردم ، شما را با این هیبت روحانی و معنوی مشاهده کنم! سری تکان داد و گفت: باز هم مشکل همیشگی ، حکم به ظاهر، امان از دست شما ظاهربین ها! گفتم:خب ما که علم غیب نداریم!چه می شود کرد؟ با دل آزردگی گفت:حداقل اینکه اگر راهی به باطن نیست ، حمل بر خیر و صلاح که می توان کرد! گفتم: قول می دهم از این به بعد زود قضاوت نکنم!

با خوشحالی گفت:من در زمانه ای زیستم که غیر از طنز و هزل و هجو راهی برای اصلاح پلشتی های زمانه نمانده بود و از آنجایی که به قول قدما ؛آخر الدوا ءالکی به آن سبب داروی تلخ طنز را با جد و هزل و هجو به هم آمیختم تا امراض زمانه را درمان نمایم، و مانند فصادی نیشتر به رگ چرک و فساد آن زدم تا بیمار را از هلاکت نجات دهم !شیوه ای که تا به امروز -البته به سبک و سیاق من! - متروک و مندرس مانده است .پرسیدم چاره چیست؟ با کمی تأمل گفت: ادامه ی راه. گفتم: کار بسیار مشکل و طافت سوزی است!گفت:کارهای بزرگ ،مردان بزرگ می طلبد. دستپاچه گفتم:مطمئنا منظورتان که من نیستم! با زرنگی خاص خودش گفت: چرا که نه! مانند مستی محتسب دیده ، هاج و واج نگاهش کردم و گفتم: از قدیم گفته اند: کار هر بز نیست خرمن کوفتن... گاو نر لازم است و از این حرف ها...گفت : این هم از آن سخنانی است که بعضی ها ، مخصوصا در گوش مردم خوانده اند تا اعتماد به نفس را از آنها بگیرند و خودشان چند صباحی بیشتر نان نادانی مردم را بخورند! با تردید و دو دلی پرسیدم چاره چیست؟ گفت: ادامه ی راه ...

با صدای مؤذن از خواب بیدار شدم. هنوز چهره ی نورانی عبید مقابل چشمانم بود. بسیار خسته بودم و حال کسانی را داشتم که از سفری طولانی برگشته باشد منتهی سفری در زمان . صدای عبید را با طنینی خاص به وضوح در گوشم حس می کردم ،ادامه ی راه،ادامه ی راه...

و به راستی چه راه پر پیچ و خم و مخاطره آمیزی ! اما چه می توانستم کرد؟ مانند کوهنوردی مبتدی که در کوهستانی برفی پا جای پای راهنمای خود می گذارد، به راه افتادم ...اگر چه افتان و خیزان...

و هنوز صدای عبید در گوشه گوشه ی زوایای وجودم طنین انداز است، ادامه ی راه...

هر از گاهی قلم را به دست می گیرم، اما این نه منم که قلم را راه می برد، بلکه قلم است که بر من تسلط دارد و به هر کجا که می خواهد می کشاند ،بی آنکه غمش باشد چه بر سر همراهش می آورد...

رساله ی التعریفات و التغییرات

مقدمه ی مختصر

ال در زبان عربی حرف تعریف است یعنی باعث می شود نکره /ناشناس/ شناخته شود. در رساله ی تعریفات ال هم حکم ابزار تعریف را دارد و هم حکم دسته ای را دارد که به کمک آن می توان کلمات را برداشت و جابجا کرد و احساس من آن است که بی مدد آن شاید نتوان وزن کلمات را تحمل کرد و دیگر اینکه ال خود لباسی برازنده برای طنز است، همین. نکته ی دیگر اینکه در این رساله معانی کلمات از منظر وارونگی و کاربردشان در لسان بعضی ازبشرها مورد توجه قرار گرفته است و هر کسی می تواند معانی رایج دیگر را به تناسب جغرافیای فکری خود بر آنها بیفزاید و صد البته که مبدع و مخترع این فن شریف حضرت عبید زاکانی رحمة الله است و قطعا ما در این میان محلی از اعراب نداریم به درستی که حق تقدم با حضرت وی است که؛الفضل للمتقدم.

الطنز:واکسن جامعه / القلم:ابزار فلاکت و هلاکت / التعارف:تف سربالا / المقام:تکیه بر باد / الزبان:اسباب درد سر/ الغافل:آنکه خدا را فراموش کند/ المسؤل :آنکه دردسترس نباشد/ الرئیس : عقل کل / التلوزیون :سکوی پرتاب/ الماهواره:تخم نفاق / المبایل:ستون پنجم / الاینترنت:نسل سوم تریاک / الکتاب:آنچه نخوانند/ المأمور:همیشه معذور/ المدرک:ورق پاره / الدانشگاه:کارخانه ی تولید مدرک/ الخناس:سخن چین و دوبهم زن / الشاعر:مهندس کلمات/ المتفکر:پای در گل مانده/ الپزشک:پاروی پول/ الهنر:کالای بی خریدار/ المال:عامل سلب آرامش/ الکارمزد:نام دیگر نزول/ الخوشبخت:آنکه زن و فرزند ندارد/ البدبخت:عیالوار مستأجر/ القسم:دست آویز دروغگو / الامین:آنکه هیچکس دوستش ندارد / التنبل:آنکه کار خودبه غیر سپارد / المروت:آنچه یافت نشود/ الایمان:آنچه از دل ها فراری است/ التقوا:همزاد سیمرغ و کیمیا/ السیاست:یک بام و دو هوا / البوقلمون:آنکه به هر رنگی درآید / النیکی:آنچه نکنند / الخیر:آنچه نرسانند/ النعمت:دوست خوب / الشفا:مرگ بیمار / المنتقد:خرمگس معرکه / الاختلاس:آتش در خرمن مردم / التلخ:حرف حق / الشیرین:مجیز و تعریف بیجا / التخلف:وسیله ی ارتقا/ البی هنر:دولتمند/ الکاردان:بله قربان گو/ الکاربلد:آنکه دست چپ از راست نشناسد/ الباکفایت:آنکه هر از بر نداند/ الپول:حلال مشکلات/ الاعتبار:ثروت و مقام/ السواد:عامل بدبختی / الصاحب منصب:ازما بهتران / القناعت:دارایی بینوایان/ القانون:سلاح زورمندان / النادر:انسانیت / الشکستنی:عهد و پیمان / الخوردنی:بیت المال/ الجانکاه:صحبت خودخواه / البخت:زیبای خفته / السخت:زندگی / الگناه:دل شکستن / التباه:دوستی بدخواه / الانسان:جامع الاضداد / العمر:شمارش معکوس/ المرفه:مال مردم خور / السیف:زبان حقیقت گو / المرگ:پایان فیلم زندگی/ الگریه:سوپاپ اطمینان / البرزخ:دوراهی انتخاب / المرام:جنس تاریخ مصرف گذشته/ الوفا:آنچه منسوخ شده است / المروت:آنچه یافت نشود / البازنده:مال اندوز/ الخسیس:خرپول وخرپول /البخشنده:محتاج نان شب / الامتحان:عامل استرس واضطراب / المهمان:حادثه ی غیرمترقبه / الداماد:قوزبالاقوز / الهمکار:زیرآب زن/ الروزنامه:کاغذباطله / الانسان :همیشه درزیان / الروح:مرغ قفس تن/القدرت:ابزارفساد/ الطبیعت:باغ توحید/ الکشاورز:عارف واصل/ الچوپان:مرد حق/ المحبت:داروی دردهای بی درمان/ الرفیق:سنگ صبور/ المیزان:وجدان بیدار/ النادان:از خود راضی/ البیدار:انسان خاکسار/ الزندان:کره ی خاکی / ...

رساله ی التعریفات و التغییرات (۲)

المقام:تکیه بر باد / الفیلسوف:مبتلای عقل / النویسنده:باد به دست / العاقل:تارک المقام / الاستاد:باد در آستین / البازار:جمهوری خودمختار / البنگاهی:شعبده باز / الکارگر:همزاد کار / الهیروشیما:برگ عدم سوء پیشینه امریکا / السمسار:مرده خور / الدوره گرد:قیلوله برهم زن / الهمسایه:آنکه مرغش غاز است / الغیرانتفاعی:اسم بی مسمّا / الدانایی:بلای جان / النادانی:راحت جان / القرض:روسیاهی / القهوه خانه:سالن اجلاس بیکاران / الوام:طوق بدبختی / الضمانت:آغاز دردسر / الهمایش:بازار مکاره ی روده درازی / المهمانی:همایش شکم / الریا:پلّه ی ترقّی / الغریب:حقیقت جو / المغضوب:حقیقت گو / المعروف:رکورد دار اختلاس / الشایسته سالاری:خویشاوندسالاری / الگفتمان:پته روی آب / الانتقاد:مچ گیری / الکم پیدا:وجدان کاری / الفصیح:زبان تملّق / البلیغ:مدح و ثنا / المجاز:تبریک و تهنیت / المحال:واقع بینی / المرسوم:خرده گیری / المتروک:جوانمردی و عیّاری / التنها:مردحق / الکارمند:رکورد دار زیر خط فقر / الدرد لاعلاج:جزم اندیشی / الحیرت:فروتنی دولتمند / الغفلت:صفت واعظان / الغربت:خانه ی سالمندان / الغم:غذای دل / الممنوع:سخن حق / الحرام:کار خیر / الحلال:مال مردم / الدموکراسی:حاکمیّت یک درصد / التوسری:آنچه بخورند / المغرور:تازه به دوران رسیده / المتقلّب:بسازوبفروش / البیت المال:خوان یغما / الرشوه:شاه کلید / الناصح:ناصح بی عمل / البیکران:فکر انسان / الاحسان:کیسه ی خلیفه / الاندیشه:جدال عقل و ذهن / المدارا:کلید خوشبختی / الباهوش:بچّه ی هرکس / البهشت:وقت خوش / الدوزخ:تیرگی درون / الحق:آنچه نگویند / الهنرمند:فلک زده / الخبیث:هزارچهره / الاعتماد:آب در غربال / المعیار:ظاهر خوش / الزندگی:دور باطل / الاشتغال:کالای کمیاب / المتزلزل:قیمت بازار / القیمت:سر به آسمان / الاستعفا:راحت جان / القلّاده:زن و فرزند / الطوق لعنت:مقام و منصب / التوجیه:بدترین اختراع انسان / المعصیت:مردانگی و انسانیّت / المردم:نردبان ترقّی / الپاداش:حقّ السّکوت / المعمول:ناسپاسی / العجیب:حق شناسی / المضحک:پیر توبه کار / الجوانمرد:موجود منقرض / البانک:شریک دزد و رفیق قافله / المفلس:درستکار / الاحتیاج:مردافکن / الآشپز:آنکه آش همه را می پزد / الدلچسب:غیبت مردم / الخالی:جیب کارمند / الباقی:زشت نامی / الفانی:دنیاو مایتعلّقاتش / الخیک:شکم مفت خور / العلم:عامل افلاس / الآفت:خود بزرگ بینی / البلا:خود کم بینی /الزرنگ:خیانت کار / المشنگ:صداقت پیشه / این داستان ادامه دارد...

رساله ی التعریفات و التغییرات (۳)

الحماقت:کار به کاردان سپردن / الریاکار:مار خوش خط و خال / الکافر:آنکه همه را به کیش خود پندارد / المرگ:آش خاله / الصدق:اسباب ملامت / الخاموشی:جواب ابلهان / الاعتماد:مار در آستین پروردن / الفراست:نان به نرخ روز خوردن / الزبان:سر بر باد ده / الانتقاد:تشویش اذهان عمومی / الفضول:نخود هر آش / الریاست:وقت تلف شده / الپخته خوار:کاسه ی داغ تر از آش / النااهل:فرزند نمک به حرام / المدعی:طبل توخالی / الحوصله:آتش زیر خاکستر / السکوت:آرامش قبل از طوفان / القمپز:چک بی محل / الشرافت:مفقودالاثر / التوقع:گدایی پنهان / الطمع:زنجیر اسارت / السواد:نم کشیده / النوشتن:عرق ریزان روح / المطالعه:بیگاری کشیدن از خود / الپژوهش:گور کندن با سوزن / الروشنفکر:تافته ی جدابافته / النویسنده:برج عاج نشین / الخلوت:جایی که آن کار دیگر می کنند / التاریخ:هر چه می خواهد دل تنگت بگو / المورخ:قصه پرداز / البازنده:اهل علم / البرنده:آبکه خورد و برد / الدرویش:شکم باره و مفت خور / الخیال:تفرج گاه شاعران / القبرستان:آخرین ایستگاه / الوسوسه:میل ریاست / الکور:همرنگ جماعت / الهدف:آنچه وسیله را توجیه می کند / الکار:ناگزیری محتوم / الزندگی:جبر ناخواسته / الشرط:تحمیل محترمانه / الفقر:آتش پنهان / الپند:دارویی که برای دیگران تجویز کنند / المعیار:پول و قدرت و مقام / المیزان:شهرت و نام و نشان / الفوت:مقام از دست رفته / العمر:سرمایه ی از دست رفته / الآکبند:مغز خلایق / الرذالت:اسباب ترقی / الشجاعت:عامل جوانمرگی / الرفاقت:باد هوا / المتانت:آنچه یافت نشود / البلا:مهمان ناخوانده / الهمکار:موی دماغ / الموهوم:عدالت / البخت:زیبای خفته / الشانس:همزاد دارایان / المبتلا:رفیق باز / الگدا:آسوده و فارغ / الآزار:صفت مشترک پشت میز نشینان / الدیوانه:آنکه حرف حق گوید / المجنون:آدم درستکار / المغبون:نان حلال خورنده / المقبول:چرب زبان / الشوکران:تردید و ترس / الایمان:آرامش مطلق / النگرانی:فراموشی خدا / الشفا:رهایی از جهل / المرض:حقد و حسد / ال ... ادامه دارد !!!!!!

این بود مختصر گره زلف و ریشی با مولاناعبیدزاکانی رحمت ا... که به امید حق با دیگر بزرگان نیز خواهیم داشت.

امیرحسین ابن امیرمهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم موسوم به مین ائو /۱۷/۰۱/۱۳۹۱ هجری شمسی

[ شنبه 1390/12/27 ] [ 19:2 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

در فرهنگ الاشتقاقات والاشتغالات علامه امیر حسین کدخداذیل لغت اشتقاق چنین آمده است؛اشتقاق از ریشه ی شقق که در نهایت به شق ابدال شده است ،هر گونه شق و شکلی راکه به ریشه و شاخه و بوته و برگ و گل و میوه و...واژه ای مربوط می شود ، در بر می گیرد اگر چه لغویون به لغو فقط به ریشه ی فعلی واژگان بسنده نموده اند! - این فقره از آن فقره هایی است که باید مورد جرح و تعدیل و باز خوانی و باز سازی و بازنویسی و بازنگری قرار گیرد - که در این فرهنگ سترگ لحاظ گردیده است.

این نگرش اگر چه در بادی امر کمی عامیانه و غیر علمی و غیر عملی به نظر می رسد اما از آنجایی که کار نشد ندارد، شدنی است و شده است!

برای اینکه هر زبانی زایایی خود را حفظ کند ناگزیر از نوآوریهایی است که باید به آن تن دردهد، چنانکه در مورد افراد نیز معمول است ، فی المثل برای نجات زندگی شخصی گاه مجبورند قلبی یا کبدی یا کلیه ای یا معده ای ویا... از فردی عاریه گرفته و به آن فرد شریف پیوند زنندتا زندگی از سر گیرد.

اگر چه گاه پیوند پس زده می شود یا خوب جفت و جور نمی شود و از معده ی مبارک کلمات و نظرات و عبارات و اصطلاحات جدیدی تراوش می نماید.

در شأن ورود عبارت (( از معده ی مبارک )) به عرصه ی زبان آمده است ؛ که از پس پیوند معده ای گشاد به بدن مرتاضی اهل ریاضت ، که او را در خوردن و بلعیدن و فرمایش ها فرمودن شهره ی عام و خاص کرد ،این عبارت در افواه اهل زبان افتاد...

یکی از محاسن عظیم این اثر سترگ یعنی فرهنگ الاشتقاقات آن است که برای هر ماده ای علاوه بر به دست دادن معانی ظریف و دقیق و بکر ، شأن ورودی به همراه اشتقاقات آن ماده آورده است و از آن لحاظ الحق منحصر به فرد و فرید و یگانه ی دوران و ابتکاری می باشد ، که تا بحال در دکان هیچ عطاری یافت نشده است و نخواهد شد...

سخن در مزایای این اثر بزرگ و سترگ و... را به مجالی دیگر حوالت می دهیم و بر عهده ی مقاله ای مستقل می گذاریم ، مبادا که حق مطلب ادا کرده نشود!

حال برای آشنایی خوانندگان فرهیخته با نمونه ای از فرهنگ اشتقاقات شماری از واژگان را به همراه اذنابشان- البته به صورت تصادفی نه الفبایی - می آوریم؛

آب:از عناصر اربعه و مایه ی حیات می باشد که بدون آن زندگانی میسر نیست و امروزه نیز اگر ازعرصه ی قاموس ها حذف شود کمیت فرهنگ لنگ می شود.از مشتقات معروف آن می توان به مواردی از قبیل ؛مثل آب خوردن، هپولی کردن و یک آب هم از رویش خوردن،آب از آب تکان نخوردن،زیر آب کسی را زدن، سر کسی را زیر آب کردن،آب به زندگانی کسی بستن،آب از سر گذشتن ،آب از دریا خوردن،آب در هاون کوبیدن، آب در غربال پیمودن،مشت بر آب زدن،آبها از آسیاب افتادن، آب زیر کاه ، آب از سرچشمه گل بودن ،آب در شیر کردن ،آب را گره زدن، آب پاکی بر دست کسی ریختن، آب رفته به جوی بازآمدن ،نقشه ها نقش بر آب شدن ،آب زیر پای کسی بستن ،از آب گل آلود ماهی گرفتن و ...اشاره کرد. شأن ورود به زبان از ابتدای آفرینش و پیدایی زبان و آب و آدمی و زیر آبی رفتن.

نان:قوت غالب مردم جهان که از گندم بعمل می آید اگر چه گاه افزودنی های مجاز نیز به همراه دارد مانند کمی گرد و خاک غنی شده و ... از اشتقاقات معروف آن عبارتنداز؛ نان به نرخ روز خوردن،نان قرض دادن، نان کسی را آجر کردن، نان کسی در روغن افتادن، نان کسی را بریدن،به نان و نوایی رسیدن، نان از تنور سردبیرون آوردن،نان به دیوار زدن،نان بر نانوا نماندن،نان پخته خام کردن،نان در انبان بستن، نان در خون زدن، نان گفتن و جان دادن،نان ونمک کسی را خوردن، حق نان و نمک فراموش کردن و... شأن ورود به زبان از زمان کشف نان و اختراع زبان و نان ونمک خوردن و نمکدان شکستن .

نمک:عنصری از عناصر موجود در طبیعت که مانند هر چیزی اگر به قاعده استفاده شود مفید وگرنه بسیار مضر است . از مشتقات معروف آن عبارتنداز؛ نمک خوردن و نمکدان شکستن، نمک بر زخم پاشیدن، نمک در دیده پاشیدن،نمک پرورده، نمک در دیده افشاندن، دست کسی نمک نداشتن،نمک زندگی، نمک ریختن ، بی نمکی کردن،حق نان ونمک ،نمک خوردن و نمکزار آلوده کردن و...شأن ورود به زبان از زمان پیدایش نمک و حق نمک فراموش کردن و بی مرامی کردن .

باد:از عناصر اربعه بوده و در بسیاری موارد کارسازتر از دیگر عناصر مشابه است و عموما بر اثر جابجایی هوا صورت می پذیرد. اشتقاقات فراوانی دارد که بعضی از آنها عبارتند از؛سر به باد دادن ،باد از سر بیرون کردن،باد به دست بودن، باد هوا، باد در بروت افکندن، باد پرست، باد زیر بغل کسی انداختن، باد در چنگ داشتن، باد در سر داشتن، باد در کلاه افکندن، باد در آستین افتادن، باد کسی را خالی کردن،باد از هر سمت آمد خود را باد دادن،از حزب باد بودن، تکیه بر باد کردن و...شأن ورود به زبان از اول خلقت آدم (ع) تا  کشف خواص مفید باد تازمان حال.

آتش:از عناصر اربعه و مایه ی گرمی و سلامتی و روشنی می باشدکه کشف آن را به هوشنگ پیشدادی نسبت می دهند.مشتقات معروف آن عبارت است از؛آتش بپا کردن، آتش بیار معرکه بودن، آتش در خرمن کسی زدن، آتش افروزی، آتش به سر دویدن، آتش به خرمن کسی زدن، آتش بی رنگ، آتش بر جگر نهادن،آتش در ریش افتادن، آتش زیر پا داشتن، آتشین زبان،آتش جنگ برافروختن،هیزم کش آتش شدن،آتش فتنه برافروختن، آتش کسی سرد شدن ، آتش از چشم کسی گرفتن، آتش در جگر افتادن، ... شأن ورود به زبان از زمان پیدایی آتش  و آتش افروزی کردن بعضی از مخلوقات و...

پا:عضو مهمی از بدن که جفت آفریده شده است و چونان مرکبی انسان را به همه جا می برد و گاه به جاهایی که نباید ببرد نیز می برد و مصیبت ها می آفریند. از اذناب معروف آن عبارتند از؛پا از گلیم خود بیرون کردن،پا روی دمب کسی گذاشتن ،پای در کفش کسی کردن،پای از خط بیرون نهادن،از پای تا به سر،پای در گل ماندن،پای از سر ندانستن،این پا و آن پا کردن،پای به گنج فرو رفتن، پاپیچ کسی شدن،پای بر گور مخنث رفتن و...شأن ورود به زبان از زمانی که موارد استفاده ی دیگر برای پا تعریف گردید و راه رفتن شغل دوم پا به حساب آمد!

دست:ایضا مانند پا عضو مهمی از بدن محسوب می شود که جفت آفریده شده است ولی گاه خود به خود دراز می شود و ماجراها می آفریند که آن ورش ناپیدا...!خانواده ی شریفش بی شمار است اما معروفترین آنها معرفی می شود؛دست به دامن کسی شدن،دست به عصا راه رفتن،دست از پا درازتر برگشتن،دست کسی را توی حنا گذاشتن،دست کسی را تو پوست گردو گذاشتن،دست از جان شستن،دست به سینه ایستادن،پشت دست داغ کردن،بیل به دست کسی دادن،خشک دستی کردن،با کسی دست در یک کاسه بودن،دست و دل باز،دست زیر سنگ بودن،دستی در کاری داشتن،به دست و پای کسی افتادن،دست پیش دیگران دراز کردن،دست بر سر کوبیدن،دست چپ از دست راست بازنشناختن،همدست و ...شأن ورود به زبان از زمان قاطی شدن وظایف دست و پا و سایر اعضاء بدن.

سر:مهم ترین عضو بدن که حکم پادشاه ملک وجود را دارد و اگر خللی در آن راه یابد بقیه ی اعضا تباهی پذیرند و مملکت وجود از هم می پاشد. اهم اشتقاقات این عضو مبارک از این قرار است؛با پنبه سر بریدن،به سر دویدن،سر به باد دادن ،سر به نیست شدن،آب از سر گذشتن،سر ازپانشناختن،فتنه در سر داشتن،سر پیچی کردن،سر به سر کسی گذاشتن،سر افکنده شدن،سر به دیوار کوبیدن،سر گران شدن،سری میان سرها درآوردن،سر افکنده شدن،سرسپرده شدن، سرگردان شدن،به سر دویدن، سر خود گرفتن ورفتن و...شأن ورود به زبان از زمان کار گذاشته شدن مغز داخل سر و آغاز پادشاهی سر بر بدن.

چشم:عضو بینایی که جفت آفریده شده است و لازم است مانند دست گاه گاهی وظیفه ی اصلی خود را فراموش کرده و خود را به ندیدن بزند و دیده نادیده شمارد!مشتقات مهم آن عبارتنداز؛چشم دیدن کسی را نداشتن،چار چشمی دور و اطراف را پاییدن ،چشم و گوش کسی بودن،چشم به دهان کسی داشتن،چشم و هم چشمی کردن،چشم دریده،چشم به دست کسی داشتن،از چشم افتادن،چشم چرانی،زهر چشم گرفتن،تنگ چشمی کردن،چشم زیر پا را ندیدن،چشم بازار را درآوردن،گوشه ی چشمی داشتن،چشمداشت،چشم عبرت بین و ...شأن ورود به زبان از زمان خلقت چشم و محول شدن بخشی از وظایف گوش و دیگر اعضا بر عهده ی چشم.

گوش:این عضو نیز مانند چشم جفت آفریده شده است و کارکردهای مختلفی دارد و بسیاری سخن ها می شنود که نباید بشنود و به همبن سبب گاه خوب پیچش می یابد تا عبرتی گرفته باشد، لکن کو چشم عبرت بین؟مشتقات این عضو عبارتنداز؛حلقه به گوش کسی بودن،پنبه از گوش در آوردن،گوش مالی دادن،گوش کسی را بریدن،گوش به زنگ بودن،پشت گوش اندازی،گوش کسی را پرکردن،توی گوش خر یاسین خواندن،پنبه در گوش کردن ،یک گوش در بودن و گوش دیگر دروازه بودن و ...شأن ورود به زبان از زمان خلقت گوش و حلقه در آن کردن و گوش بریدن و...

زبان:عضو گویایی که سخن گفتن به مدد آن میسر می گردد که اگر بی محل در جنبش آید جهانی را به هم ریزدو اگر کمی چرب و نرم سلوک نماید، توفیقات فراوان بحاصل نماید. مشتقات معروف آن عبارتنداز؛زبان درازی کردن،زبان زد خاص و عام شدن،زبان بازی کردن، زبان سرخ سرسبز بر باد دادن، چرب زبانی کردن، سر زبان ها افتادن، زخم زبان زدن ، تلخ زبانی کردن، شیرین زبانی کردن و ...شأن ورود به زبان از زمان آغاز سخن گفتن انسان خصوصا کشف خواص خاص زبان.

کلاه: وسیله ای است برای پوشیدن سر و حفظ آن عضو بسیار مهم از سرما و  گرما و تابش آفتاب و خطرات مختلف که کارکرد های مختلفی دارد،که از جمله ی آنها، برداشتن و گذاشتن این وسیله ی ارزشمند از سر و بر سر کسان است. اشتقاقات مهم آن عبارتند از؛ سر کسی کلاه گذاشتن، کلاه کسی را برداشتن، کلاه کسی با کسی تو هم رفتن، کلاه پس معرکه بودن، کلاه شرعی درست کردن، کلاه خود را قاضی کردن، کلاه به آسمان انداختن، کلاه کج نهادن، کلاه کسی پشم نداشتن، کلاه کل از سرش افتادن، کلاه زیر ران نهادن و ... شأن ورود به زبان از پیدایی کلاه و آغاز کاربردهای مختلف کلاه توسط اصحاب محترم کلاه.

خر: از حیوانات اهلی و بسیار زحمتکش که از طرف بعضی ها موجب بی مهری های فراوان واقع می شود. مشتقات این ماده ی شریف عبارتند از؛ خرکسی از پل گذشتن، خود را به خری زدن ،از تنبلی به خر دایی گفتن ،خر کسی از کره گی دم نداشتن، اوضاع خر تو خر شدن، خر آوردن و باقالی بار کردن، خر از گاو باز نشناختن، خر رنگ کردن، مانند خر در گل ماندن، خر آمدن و خر رفتن، خر دادن و خیار گرفتن، مرگ خر و عروسی سگ، کسی را بر خر خود نشاندن، خر به عروسی خواندن ،خرما خوردن و خر راندن و ...شأن ورود به زبان از زمان آفرینش آدم و خر و اختراع پل و...

پژوهش و نگارش امیر حسین ابن امیر مهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم /مین ائو/ در اسفند ماه ۱۳۹۰ هجری شمسی در شهر نوح نبی (ع).

[ شنبه 1390/12/13 ] [ 13:59 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

در باب الاختلاس و المتواری کتاب ارزشمند شیوه ی خاوری چنین آمده است؛ (( بدان ای پسر که در خلقت آدمیزادحکمت های فراوان نهفته که تا به امروز نه کسی آنها را شنیده و نه گفته ! اما چشم را دو از آن جهت داده اند تا چند و چون زندگانی پرهیزکاران و درستکاران و پاک دستان دیده و فقر و فاقه و درماندگی آنان نصب العین قرار دهی و زنهار راه آنان در پیش نگیری که زبان طاعنان و خورده گیران بر تو گشاده نگردد و تو را از جمله ی ناتوانان و ابلهان نشمارند و بر کارهای بزرگ گمارند تا زندگانی در شادمانی و کامیابی بسر آری و نائل شوی به آنچه در سر داری !

گوش نیز دو داده اندتا از آن پس که سخنان حکیمان و فقیهان و عارفان و پارسایان و دینداران و شب زنده داران شنیدی و سنجیدی ، هر کدام را موافق احوال نفس و مطابق چرخش روزگار ندیدی ،زود از گوش دیگر به در کنی که هر چیز که تو را خیر دنیوی نرساند البته که خیر اخروی هم نرساند چنانکه اجداد بزرگوار ما فرموده اند:شنیده را چونان دیده نینگاریدکه کار ابلهان است . و میان گوش و چشم چهار انگشت فاصله است و طی این فاصله بس آسان !

دماغ را نیز اگر چه به ظاهر یک می نماید لیکن تو یک نشمار که هر سوراخ آن حکم واحد دارد و بس کارهای عظیم که به مدد آن به سامان آید. از آن جهت وی را موسوم به شامه نموده اندو اخص حواس خامسه هم اوست و در مواردی برتر از حس لامسه و علت تامه .

در بسیاری مواقع که چند و چون امور به مدد سایر حواس بر تو معلوم نگردد باید این حس عظیم را به کار گیری و بوی اوضاع را خوب استشمام نمایی که اگر خلاف نمایی بس زیان های بزرگ دامنت گیرد که خلاصی از آن ها دشوار باشد و خلل ها در کار افتد. پس ای پسر بر تو باد که این حس خوب بکار گیری تا بر مرکب مراد سوار شوی و از زمره ی کبار گردی.

دست نیز جفت داده اند ازیرا که یک دست صدا ندارد و در کارهای بزرگ باید که همدستان گزین یابی تا خلاف میل تو نگویند و راهی غیر از راه تو نپویند و البته که باید از غیر تو سخن نشنوند و آنچه تو فرمایی در کار آورند و چون و چرا نیاورند تا هر گاه که خواستی به کاری بزرگ دست یازی آنان را صدیق یابی در انبازی و کارها بر تو آسان گردد تا از هر لون خواستی آنسان گردد که چنین کنند بزرگان !

دهان اگر چه یک داده انداما تو این یک را از قسم یک ها ی دیگر در شمار نیاور که یک با یک برابر نیست و بسی یک ها که کا ر هزاران کنند بل بیشتر... بوالعجبیست این دهان که کارهای حیرت آور از آن زاید و گشاد و بست بسیاری کارها که در اختیار اوست خاصه عضو کوچکی در اندرون آن به نام زفان. اما زفان خود به تنهایی کارها کند کارستان . به چرخشی کوچک ،جهانی را به هم ریزد و خو د از میانه گریزد. هم زخم زند و هم مرهم به کا ر آورد. هم خشم خروشاند و هم دیگ محبت جوشاند !و...پس به هوش باش که ناسنجیده در کارش نیاوری که تباهی آورد واگر افسونش آموزی پادشاهی آورد . رنگ به نیرنگ آمیزد و در عین تنهایی با جهانی در آویزد، هنگامه ها بر انگیزدو جنگها بپا کند و از پی آن پرچم صلح و صلاح افرازدو...حال که بر تو معلوم گردید زفان چیست و چه هنرها دارد ، به هوش باش که آن را به احسن الوجه به کار آوری که کارها بی زفان بازی به زیان آید و هوشیاران چنین نکنند!       اما ای پسر نگر که در کار دهان به چشم حقارت نظر نکنی که در عین کوچکی به سان چاه ویل است و اگر جهانی در آن ریخته آید پر نشود و ندای هل من مزید سر دهد. دائم در کا بلعیدن است و اوباریدن. نه سیری شناسد و نه پیری. پس بدان ای پسر اگر دهان نیز به سان چشم و گوش و دست دو بودی در اندک زمانی کائنات را در ربودی...حکمای سلف از آن سبب گفته اند: دهانی برای فرو بردن جهانی کافی است...فتبارک الله احسن الخالقین .

سخن در حکمت های خلقت آدمیزاد فراوان است و بر من سخن راندن آسان، اما سخن دراز نکنم که تو را ملال نیفزاید که گفته اند: بهترین سخن آن است که کمال افزاید و حسن کمال آن که مال افزاید!

ای پسر نگر که مرا از دراز گویان نشماری اگر چه به اقتضای حال آنچه در بایست است همی گویم و پدران را از نصیحت فرزند گریز و گزیری نیست و گفته اند : شیر را فرزند به شیر ماند و در این سخن نیک تامل باید کرد ایضا هم از این قسم است آن سخن که گفته اند: گرگ زاده عاقبت گرگ شود     گرچه با آدمی بزرگ شود! در اینجا مرا سخنانی چند از پند نامه ی شهرام گور ذر یاد آمد که دریغم آمد ناگفته گذارم، ازیرا که پندنامه ها را نباید سبک شمرد که حاصل عمر بزرگ مردانند که به نقد عمر عزیز خریده اند که هیچ چیز ارزش یک لحظه زیستن را ندارد. این پندها تحریر همی کنم به امید آنکه در کار بندی که بر من گفتن است و بر تو شنیدن و به کار بستن...

۱) فرصت ها را از دست مده وبهره ی کافی و وافی ببر خاصه زمانی که بر مسندی مهم تکیه زدی.

۲) باد را از مهم ترین نعمات الهی شمار و از هر سمتی آمد همراهی اش کن که از عناصر اربعه است و ملازمتش لازم.

۳) از زیبایی رنگ ها غافل مباش و در هر فصل و زمانی به هر رنگی خواستی درآی که هر کس را شایستگی این کار نداده اند.

۴) دیده نادیده شمار و نادیده دیده که این هنر ، خاص خواص است.

۵) خوردن و بردن را از اولویت های زندگانی شمار و از آن غافل مباش.

۶) زندگانی دنیوی را در آغوش گیر و آخرت را به اهلش واگذار.

۷) زنهار گرد علم و دانش و هنر نگرد تا بیچاره و بد بخت نگردی و به دریوزگی نیفتی!

۸) هر مقام و منصبی پیشنهاد گردید فی الفور بپذیر و خود را خبره ی آن کار شمار اگرچه الفبای آن ندانی.

۹) تا بتوانی به وجدانت مجال جولان مده که تو را از کارهای بزرگ باز ندارد!

۱۰) در هر کاری مشغول شدی نمامی پیشه ساز تا در اندک زمانی در جای مهتران نشینی و ننگ کهتری از خود بزدایی.

۱۱) مباد که بر کسی اعتماد کنی که هیچکس اعتماد را نشاید و بس مفسده ها که از اعتماد کردن بی محل در جهان افتاده است.

۱۲) احمق مباش اما خویشتن را ماننده به احمقان ساز تا از گزند کسان در امان باشی.

۱۳) اگر زمانی سودای توبه در سرت افتاد آن را به دوران پیری حوالت کن که جوانان را توبه نشاید!

۱۴) بر تو باد حفظ ظاهر که از اهم واجبات است،و غیر از خدای تعالی کس از باطن مردمان آگاه نیست و عقل مردمان همه در دیدگانشان نهفته است.

۱۵) چرب زبانی و مجیزگویی پیشه سازکه کلید تمام توفیقات است.

۱۶) در سرای و بند کیسه دائم بسته دار تا از گزند خورده گیران در امان باشی.

۱۷) زنهار زنهار طریق جوانمردی و عیاری پیشه مساز که کار جاهلان است.

۱۸) با اهل علم و هنر مجالست مکن تا از راه به در نیفتی.

۱۹) سخنان عارفان و حکیمان و دانایان در گوش مگیر که اینان گروهی مجنونند.

۲۰) همسر از خاندان صاحبان ثروت و مکنت و قدرت برگزین تا ستوده ی اقران باشی.

۲۱) سکوت پیشه کن تا مردمان به نادانی ات آگاه نگردند.

۲۲)تا توانی از اهل فتوت و جوانمردان گریزان باش تا خوی فلاکت بارشان دامنت نگیرد.

۲۳)با هیچکس راز در میان مگذار تا زبانت بر همگان دراز باشد.

۲۴)مذهب و ذهب و ذهابت از همگان مخفی دار تا آسوده توانی زیست.

۲۵) اگر روزی تمام راه ها را به روی خود بسته دیدی خود را مجنون نمای تا بی زحمتی از زندگانی نصیب یابی.

آورده اند که جناب خاوری پس از تصنیف اثر نفیس خود بخش هایی از آن را به کار بست و در اندک زمانی بار خود بست و به لطایف الحیل از دست محتسب رست...

نقل است وفور نعمت بادآورد  - که گنج باد آورد خسرو پرویز را از یادها برد - چنان خاطرش را مشعوف کرده بود که طبع لطیفش شعرهای تر می انگیخت و از آن پس هیچگاه خاطرش حزین نشدی...الله اعلم بالصواب

بیتکی از اوِ؛

 همی فرموده اند از روزگاران                  که دزد ناگرفته پادشاه است ))

تحریر شد به خامه ی حقیر فقیر امیرحسین ابن امیرمهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم موسوم به مین ائو در اواخر بهمن ماه سال۱۳۹۰ هجری شمسی .

[ چهارشنبه 1390/11/26 ] [ 14:22 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

در رساله ی مناظرات مولانا عبید ماکانی چنین آمده است (( حکیمی فرزند را پند همی داد که جان پدر علم و هنر آموز که هم خیر دنیا یابی و هم خیر آخرت! که بزرگان فرموده اند: العلم کنز لا ینفد یعنی علم گنجی است پایان ناپذیر - در نسخی دیگر به جای علم قناعت هم آورده اند -اگر چه بالاخره تمامت گنج ها را پایانی است!!...

فرزند دل به پند پدر نمی دادو درّ نصیحت را آویزه ی گوش نمی کرد که نمی کرد!

...القصه نوبتی کاسه ی صبر فرزند لبریزشد و دیگ جوانی به جوش آمد ودود از کلّه بلند شدتا شمشیر زبان از نیام بر کشید و حریم حرمت شکست و پای از گلیم ادب دراز نمودو روی در روی پدر ایستاد و گفت:

ای پدر عمر بر سر علم و هنر تباه کردی و یوسف بخت به دست خود در چاه و ما را گرفتار فقر و فاقه و آه !

ما را بهره از زندگانی چیست؟ به خود آی که در سفره نانی نیست!

تا چشم باز کرده ام تو را قلم به دست و کاغذی در پیش دیده ام.  روز را به شب و شب را به روزدوخته ای و خرمن عمر خویش و ما را سوخته ای دیگران را برج و ویلاست و بوستان و باغ و تو را پاره کاغذ و فرسوده کتابی چند و ما را یک جهان حسرت و درد و دریغ و داغ !...

باری خدای را به خود آی که دیریست متاع تو خریداری ندارد و دور دور تازه به دوران رسیده هاست  !

اکنون از علم و هنر به سان سیمرغ و کیمیا فقط نام مانده است و هر کس طریق علم و هنر گزید ناکام مانده است!...

اگر شما را هر آینه عنایتی به فرزند خویش است ، مدتی تدبیر امور منزل به وی سپارید تا آب رفته به جوی باز گرداند که گفته اند: جلوی ضرر را از هر کجا بگیری سود کرده ای.

حکیم را فصاحت سخنان فرزند دل ربوده بود و با خود به عالم صور خیال کشیده بود به آن سبب پس از مکثی طولانی به خود باز آمده و گفت:

جان پدر بگوی آن چه در دل داری      معلوم بشد مرا که مشکل داری ...

فرزند که موقعیت را مناسب حال تشخیص داده بود دستان خود به هم مالید و گفت: ای پدر اگر اجازت فرمایی، کهنه کتاب های شما را به همراه ورق پاره های رقم خورده به دست ابن سینا و خوارزمی به بهای گزاف بفروشم و از عایدی آنها سکه های زر خریده وبعد از چند صباحی فروخته ودوباره وجه به دست آمده در کار اسکناس بیگانگان که ارز نامیده می شود بکنم تا از منافع آن گنجی بادآورد بحاصل نموده و آنگاه به مدد سرمایه ی کلان ، دختری وجیهه از خاندان هزار فامیل در عقد خود آورم تا بشود آن کار عظیمی که باید بشود...

با چنان اوصافی شما بی اینکه دود چراغ بخورید و چشمان خود کم نور سازید و شب ها نیاسایید و...حکیم الحکما می شوید و فرزندان و نوادگان شما حکیم زاده و از قضا اگر از سلاله ی شریف شما کسی متولد شد که علم آموختن نتوانست به وجهی آسان مدرک مناسبی با احوال آن فرزند به ثمن بخس تهیه کرده می شود...

حال اگر رای عالی پدر عزیز موافق آید ، بقیه ی عمر را به آسایش و آرامش سر می کنیم و به ریش هر چه اهل علم و هنر می خندیم و هر جا رفتیم حرمت و عزّت می بینیم و در صدر می نشینیم و ایضا فرزندانمان نبز که حکیم زاده ها باشند تا هفتاد پشت بر تخت بخت تکیه زنند و از زندگی بر بخورند...

حکیم را سخنان فرزند بسیار خوش آمد ، و الحق فرزند را در زمانه شناسی حکیم تر از خود یافت و اندر دل هزارها مرحبا و آفرین بر وی خواند و زمام امور و تدبیر منزل به دست باکفایت پسر سپرد و به ریش خود و هر که حکیم بود خندید...

آورده اند که از آن پس حکیم شیوه ی حکمت و فرزانگی به کناری نهاد و هجو و هزل در پیش گرفت و کتاب سترگی با نام ریش نامه پدید آورد و در پیشانی آن اثر سترگ به خطی درشت چنین نوشت ؛

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز      تا داد خود از مهتر و کهتر بستانی ))

در هفدهم بهمن ماه سال هزارو سیصدو نود     به پایان  آمد این مطلب           حکایت همچنان باقی... امیر حسین ابن امیر مهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم موسوم به مین ائو .

[ دوشنبه 1390/11/17 ] [ 11:32 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ایوان الکساندرویچ گنچاروف (Ivan Aleksandrovic Goncarov) در 18 ژوئن 1812 در سیبری به دنیا آمد. ادعا می‌شود که او از یک خانواده بازرگان مرفه برخاسته بود. این نویسنده قرن 19 روسیه تزاری سال‌ها کارمند ادارى در شهر پتروگراد بود و در وزارت بازرگانى به ترجمه مدارکى از انگلیسى، فرانسوی و آلمانى به زبان روس می‌پرداخت.

وی بین سال‌های 1855 و 1857 سفری به دور دنیا کرد. درباره گنچاروف نقل می‌شود که تنها حادثه غیرمعمولى زندگى‌اش، یک سفر دریایى با یک ناوگان جنگى روس به شرق ژاپن در سال 1859 بود. دراین رابطه او بعدها اولین رمان بحرى- دریایى ادبیات روس را نوشت.

گنچاروف از سال 1863 حدود 10 سالى همکار اداره سانسور تزارى شد، با وجود این در داستان "سیل‌گاه" از گروهی از افراد زحمتکش و سرکش سخن می‌گوید که زیر بار زور نمی‌روند.

گنچاروف خالق سه رمان در سه دوره 10 ساله شد. او با کمک یک مجموعه اثر 3 جلدى به شرح جامعه روس در دهه‌هاى 40-60 قرن 19 روسیه پرداخت. گنچاروف را می‌توان افشاگر ادبى عقب‌افتادگى روسیه تزارى دانست. او سه رمان اصلى خود را شرح سه دوره: زندگى قدیمى، سال‌هاى رخوت و دوره بیداری می‌دانست. اثر مهم و اصلى او رمان "اوبلومف" است. درمیان قشر کتاب‌خوان درقرن 19 نام گنچاروف تداعى‌کننده نام قهرمان رمان او یعنى اوبلومف بود. این رمان را مانیفست ادبى اسلاوى و انسان‌هاى تنبل، بى‌عمل و پاسیو نامیدند. بخش‌هایى از این رمان در سال 1849 به‏چاپ رسید؛ تمام این کتاب که اثرى مشتمل بر چهار جلد است، در سال 1859 انتشار یافت.

بلینسکى درمقاله "اوبلومف‌گرایى چیست ؟" این رمان را نخستین شکایت از نظم اجتمایى حاکم روس دانست و آن را شاهکار اصیل گنچاروف و آینه خصوصیات جامعه آن زمان روس نامید. اوبلومف سال‌ها در فرهنگ روس یک صفت براى تن‌پرورى و غیرفعال بودن براى انسان‌هاى بى‌عمل بود. تن‌پرورى، تنبلى و بى‌عملى ابلومف‌گرایى را نشانه زوال طبقه زمین‌دار انگل‌مآب تفسیر کردند. این صفات را در قرن 19 بیمارى ملى خلق روس نام گذاشتند. اوبلومف خود در دوران کودکى درخانواده‌اى مرفه با نوکر و کلفت و خدمتکار تربیت شده بود. او را نوع ایده‌آلیست تراژدیک روس نام گذاشتند. او سنبل انسانى است که به دلیل رفاه قادر نیست به کشف استعدادهاى دیگر خود بپردازد.

گنچاروف در پایان عمر به نوشتن خاطرات و مقالات نقد ادبى پرداخت و در 1891 در سن پترزبورگ درگذشت.

ایوان گنچاروف را قاطع‌ترین نماینده ادبیات واقع‌گرایى روس می‌دانند. او از موضعى بورژوا- دمکراتیک و روشنگرانه به خلق آثاری درخشان و اجتمایى-انتقادى پرداخت. آثار او اشاره‌اى هستند به مبارزه تجددخواهى با سنت‌گرایى. رمان‌هاى او را کوشش و سهمى انتقادى براى شناسایى جامعه روس آن زمان می‌دانند. در نظر منتقدین چپ، گنچاروف به دلیل تمایلات سنت‌گرایانه نتوانست موضعى انقلابى در ادبیات روشنگرانه خود بگیرد. ادبیات جامعه‌شناسانه او را قطب مخالف ادبیات مرسوم آن زمان یعنى ادبیات شاکى به شمار مى‌آورند. واقع‌گرایى و عملگرایى ادبى او بر اساس دیالوگ‌هاى مفصل و شرح و توصیف دقیق قهرمان از موضعى روان‌شناسانه بود.

درباره گنچاروف اشاره می‌شود که او ضعف‌های قهرمانان آثارش را با مهربانى و همدردى انسان‌دوستانه شرح می‌دهد. در آثار او به جاى ایده‌ها، خواننده شاهد هنر زیباشناسى واقع‌گرایانه می‌شود. گنچاروف را در رابطه با نمایندگان ادبى مکتب طبیعت‌گرایى، نویسنده افسردگى ادبى نامیدند.

سال‌ها گنچاروف یکى از آغازگران و خالق شخصیت‌هاى زنانه در ادبیات روس است. در رمان اوبلومف، اولگا، زنى است که میان دو مرد رقیب هم، قضاوت می‌کند. در رمان "پرتگاه" خواننده شاهد چند زن تیزهوش، زنده، زیبا و چندبعدى می‌شود. در آثار او در مبارزه مردان با همدیگر، معمولاً زنى به شکل نقش سوم پیروز می‌شود. و زن‌ها داراى صفات مثبت تمام شخصیت‌هاى مرد در داستان می‌شوند.

او گوگول را معلم ادبى خود می‌دانست و با تورگنیف یک رابطه (دوستى غیردوستانه) داشت، چون تورگنیف او را متهم به ربودن طرح‌هاى رمانش کرده بود.

از دیگر آثار او اولین کتاب وی "یک داستان معمولی"، "ناوگان دریایى"، مقاله‌اى درباره آثار گریبایدوف با عنوان "یک میلیون درد و رنج" و "نامه‌هایى از یک سفر جهانى"، "قصه مشترک" و سفرنامه‌ای به نام " کشتى پالاس" که شرح دیدار او از انگلستان، آفریقا و ژاپن است، هستند.

مریم السادات فاطمی /کتاب نیوز
[ جمعه 1390/11/14 ] [ 13:23 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

هاینریش بل ( Heinrich Boll )در بیست و یک دسامبر سال 1917 میلادی در حالی که جنگ جهانی اول ماههای پایانی عمر خود را می گذراند در شهر کلن به دنیا آمد.بل پانزده ساله بود که آدولف هیتلر به قدرت رسید. پنج سال بعد در ششم فوریه سال 1937 بعد از آنکه موفق به اخذ دیپلم شد در یک کتابفروشی مشغول به کار شد. اما یک سال بعد یعنی در سال 1938 به ناچار به خدمت سربازی رفت و هفت سال از عمرش از سال 1939 تا 1945 را در جنگ گذراند در خلال این سالها در سال 1942 با آنه ماری سش ازدواج کرد.

هاینریش بل در سوم نوامبر 1944 مادرش را در یکی از بمباران ها هوایی متفقین بر اثر حمله ی قلبی از دست داد.

او سه بار در طی جنگ در جبهه ی روسیه مجروح شد و چندین ماه نیز در اواخر جنگ در اردوگاه آمریکائیان در فرانسه به زندان رفت و پس از پایان جنگ در 1945 به آلمان بازگشت و در همین سال اولین فرزندش کریستوف بر اثر بیماری درگذشت.

پس از بازگشت از جنگ چندین سال در رشته ی زبان آلمانی و ادبیات در دانشگاه تحصیل کرد و برای تامین مخارج تحصیل و زندگیش مجبور شد در کارگاه نجاری برادرش مشغول به کار شود.

حدود یک سال بعد از پایان جنگ در ماه می 1946 اولین داستان کوتاهش را به نام "ژنرال روی تپه ای ایستاده بود" را نوشت. و این آغازی بود برای آنکه هاینریش بل از اوایل سال 1947 وارد دنیای نویسندگی شود.

در 19/2/1947 " تولد پسر رایموند" را نوشت و در 31/7/1948 " تولد پسرش رنه" را به چاپ رساند.

1949 با چاپ اولین داستانش به نام " قطار به موقع رسید" به شهرت رسید.

یک سال بعد از آغاز دوران شکوفایی ادبیش تولد پسرش وینسنت را در 11/3/1950 جشن گرفت.

از تابستان 1950 در اداره ی کلی آمار به عنوان مسوول سرشماری آپارتمانها و ساختمانها مشغول به کار شد.

در 1951 با داستان " گوسفندان سیاه" برنده ی جایزه ی "گروه 47" شد که اولین جایزه ی ادبی وی به شمار می آید که توجه صاحب نظران جهانی را به خود جلب کرد.

در 1952 برنده ی جایزه ی "رادیویی جنوب" و در 1953 برنده جایزه ی "منتقدان آلمان" شد . در همین سال داستان " حتی یک کلمه هم نگفت" را منتشر کرد که بازتابی از اوضاع جامعه ی آلمان در نخستین سال های پس از جنگ جهانی دوم بود.

یک سال بعد در 1954 جایزه ی ادبی انجمن فدرال صنایع آلمان را از آن خود کرد. در همین سال بود که " خانه ی بی سرپرست" را نوشت رمان کوتاهی که مشکلات دو پسر بچه که والدین خود را در جبهه ی روسیه از دست می دهند را توصیف می کند.

در 1955 جایزه ی "تریبون دو پاری" را از آن خود کرد و " نان سالهای جوانی" را به خوانندگان خود عرضه کرد. کتابی که داستان سالهای قحطی و گرسنگی را از زبان مرد جوانی مطرح می سازد که خود در بحبوحه ی این دوران زندگی نموده و تمامی این زمان را پشت سر گذارده است و در کنار این مضمون یک عشق پاک و زیبا را به دور از مادی گرایی زندگی روزمره لمس می کند.

نویسنده ی آلمانی برای اولین بار در سال 1956 به ایرلند سفر کرد و یک سال بعد "یادداشتهای روزانه ی ایرلند" را به خاطر علاقه ی که به این کشور پیدا کرده بود به رشته ی تحریر درآورد.

1961 سالی که دیوار جدایی برلین در حال قدبرافراشتن بود به چکسلواکی، ایتالیا و یوگسلاوی سفر کرد و در همین سال جایزه ی ادبی کلن را از آن خود کرد.

در سال 1962 برای با دوم به ایرلند سفر کرد و دو داستان به نام های " وقتی جنگ در گرفت" و " وقتی جنگ پایان یافت" را نوشت که در ابتدا با عنوان آسیای قهوای مادر بزرگم در یک برنامه ی رادیویی اجرا شد.

سال 1963 "عقاید یک دلقک" 1964 " جدایی از گروه" از او منتشر شد.

بل در عرصه ی سیاست به دنبال برخی تصمیمات سوسیال دمکراتها از آنها جدا شد و در سال 1956 در جریان ائتلاف بزرگ به حزب دموکرات مسیحی پیوست و چندی بعد به روسیه سفر کرد.

" پایان یک ماموریت" را در 1966 نوشت و 1971 "سیمای زنی در میان جمع" را که طولانی ترین رمان اوست. رمانی که شخصیت زنی چهل و هشت ساله را در کنار انسان های دیگر بررسی می کند.

در سالهای 1971 ریاست انجمن قلم آلمان را به مدت یک سال عهده گرفت و این در حالی بود که همزمان از همان سال 1971 تا سال 1974 به عنوان رئیس انجمن بین المللی قلم مشغول به کار بود.

در سال 1972، درست چهل و چهار سال بعد از توماس مان او نخستین نویسنده ی آلمانی بود که جایزه ی ادبی" نوبل" را برای خودش و کشورش به ارمغان آورد.

در سال 1973 در سفری که به روسیه داشت از آزار و تعقیب نویسندگان در شوری انتقاد کرد و موجبات انتشار دست نوشته های سولژنیستین را در غرب فراهم آورد. سولژ پس از رانده شدن از روسیه مدتی میهمان بل بود.

سال 1974 " آبروی از دست رفته کاترینا بلوم" که حکایتی از درگیری های سیاسی در آخرین دهه ی زندگیش به شمار می رود را نوشت.

سال 1976 بل به همراه همسرش از کلیسای کاتولیک بیرون آمدند.

1979 بازتابی از وضعیت اجتماعی مردم آلمان را در دهه ی هفتاد در رمان "شبکه ی امنیتی" به تصویر کشید.

بعد از مرگ هاینریش بل نویسنده ی آلمانی در شانزدهم ژوئیه سال 1985 در سن شصت و هفت سالگی آخرین رمانش با نام "زنان در چشم انداز روخانه" انتشار یافت.

جسد او در نزدیکی زادگاهش در بورنهایم – مرتن به خاک سپرده شد.

منبع:سید علی موسوی/کتاب نیوز

[ چهارشنبه 1390/11/05 ] [ 17:4 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

سنت اگزوپری، آنتوان دو Saint-Exupery, Antoine de داستان‌نویس فرانسوی (1900-1944) سنت‌اگزوپری در شهر لیون Lyon و در خانواده‌ای اصیل، زاده شد، پدر خود را در کودکی از دست داد، در 1914 برای ادامه تحصیل به سوئیس رفت. آنتوان به هنگام تحصیل به شعر و در عین حال به امور فنی شوق فراوان نشان می‌داد. در 1917 به فرانسه بازگشت تا به مدرسه نیروی دریایی وارد شود و با آنکه در امتحانات ورودی پذیرفته شد، در قسمت شفاهی مردود گشت. پس به مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته معماری وارد شد، اما به هنگام خدمت نظام وظیفه در استراسبورگ به نیروی هوایی ارتش پیوست و شغل خلبانی را برای آینده خویش برگزید و سالها در راههای هوایی فرانسه-افریقا و فرانسه-امریکای جنوبی پرواز کرد. در 1923 پس از پایان خدمت نظام به پاریس بازگشت و به مشاغل گوناگون پرداخت و در همین زمان بود که نویسندگی را آغاز کرد. سنت اگزوپری جوان به دختر زیبایی دل بسته بود که خانواده دختر به سبب زندگی نامنظم و پرحادثه هوایی با ازدواج آن دو مخالفت کردند. نشانه‌ای از این عشق را در اولین اثرش به نام "پیک جنوب" Courrier Sud (1929) می‌توان دید. داستان پیک جنوب از یکی از پروازهای سنت‌اگزوپری الهام گرفته است که در آن خلبان به سبب خرابی دستگاه هواپیما به فرود اضطراری تن در می‌دهد و دچار حوادث خطرناک می‌گردد. داستان با استقبال بسیار روبرو گشت، اما شهرت نویسنده با انتشار داستان "پرواز شبانه" Vol de Nuit آغاز شد که با مقدمه‌ای از آندره ژید در 1931 انتشار یافت و موفقیت قابل ملاحظه‌ای به دست آورد. حوادث داستان در امریکای جنوبی می‌گذرد و نمودار خطرهایی است که خلبان در طی توفانی سهمگین با آن روبرو می‌‌گردد و همه کوشش خود را در راه انجام وظیفه به کار می‌برد. پرواز شبانه داستانی است در ستایش انسان و صداقت او در به پایان رساندن مسئولیت اجتماعی و آگاهی دادن از احساس و ندای درون آدمی. این داستان برنده جایزه "فمینا" گشت. سنت‌اگزوپری در طی یکی از پروازهایش که با سمت خبرنگار جنگی به اسپانیا رفته بود، مجروح گشت و ماهها در نیویورک دوران نقاهت را گذراند. در این دوره "زمین انسانها" Terre des Hommes را نوشت که در 1938 منتشر شد. نویسنده در این اثر نشان می‌دهد که چگونه انسانی که در فضای بی‌پایان خود را تنها می‌یابد، هر کوه، هر دره و هر خانه را مصاحبی می‌انگارد که درواقع نیز نمی‌داند دوست است یا دشمن. سنت‌ اگزوپری در این داستان تجربه غم‌انگیز زندگی را با تحلیلی درونی آمیخته است که از طراوت ولطف فراوان سرشار است. زمین انسانها به دریافت جایزه بزرگ آکادمی فرانسه نایل آمد. سنت‌اگزوپری که به هنگام جنگ خلبان جنگی شده بود، پس از سقوط فرانسه، به امریکا گریخت و در 1942 حوادث زندگی خود را به صورت داستان "خلبان جنگ" Pilore de guerre منتشر کرد که گزارشی بود از ناامیدی‌ها و واکنشهای روحی خلبانی در برابر خطرهای مرگ و اندیشه‌ها و القای شهامت و پایداری. اثر کوچکی که در امریکا نوشته شده بود به نام "نامه به یک گروگان" Letter a un otage در 1943 منتشر شد. حوادث این داستان در 1940 به هنگامی می‌گذرد که نویسنده از لیسبون، پایتخت پرتغال، پرواز می‌کند و آخرین نگاهش را به اروپای تاریک که درچنگال بمب و دیوانگی اسیر است، می‌افکند. به چشم او حتی کشورهایی چون پرتغال که ظاهراً از جنگ برکنار است، غمزده‌تر از کشورهای مورد تهدید یا ویران شده به نظر می‌آید و با آنکه مردمش آسایشی دارند، همه چیز در شبحی غم‌انگیز فرورفته است. در 1943 شاهکار سنت‌اگزوپری به نام "شازده کوچولو" Le Petit Prince انتشار یافت که حوادث شگفت‌آنگیز آن با نکته‌های دقیق و عمیق روانی همراه است. این اثر از حادثه‌ای واقعی مایه گرفته که در دل شنهای صحرای موریتانی برای سنت اگزوپری روی داده است. خرابی دستگاه هواپیما خلبان را به فرود اجباری در دل افریقا وامی‌دارد و از میان هزاران ساکن منطقه؛ پسربچه‌ای با رفتار عجیب و غیرعادی خود جلب توجه می‌کند. پسربچه‌ای که اصلاً به مردم اطراف خود شباهت ندارد و پرسشهایی را مطرح می‌کند که خود موضوع داستان قرار می‌گیرد. شازده کوچولو از کتابهای کم‌نظیر برای کودکان و شاهکاری جاویدان است که در آن تصویرهای ذهنی با عمق فلسفی آمیخته است. سنت اگزوپری در 1944 در جریان مأموریتی که برفراز خاک فرانسه انجام می‌داد، ناپدید گشت. چهار سال پس از مرگش"ارگ" Citadelle از او انتشار یافت و چنانکه خود نویسنده در آن اظهار کرده بود، اثری ناتمام است که هرگز پایان نمی‌پذیرد. این اثر شامل مجموعه یادداشتهایی است که سنت اگزوپری از تجربه‌ها و اندیشه‌های زندگی خود بر جای گذارده است.

سنت اگزوپری، نویسنده‌ای شاعر و مخترعی با استعداد و مردی متفکر است. در آثار او که همه حاکی از تجربه‌های شخصی است، تخیلهای نویسنده‌ای انسان دوست دیده می‌شود که در دنیای وجدان و اخلاق به سر می‌برد و فلسفه‌اش را از عالم عینی و واقعی بیرون می‌کشد. شخصیت پرجاذبه سنت اگزوپری که نمونه واقعی بلندی طبع و شهامت اخلاقی بود، پس از مرگش ارزش افسانه‌ای یافت و آثارش در شمار پرخواننده‌ترین آثار قرار گرفت.

زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.

[ سه شنبه 1390/11/04 ] [ 14:38 ] [ میرحسین دلدار بناب ]


گیلگمیش ناغیلی سومئر خالقی نین بین النهرین ده قوردوغی حاکمیتی نین ایلک دوره لرینده یارانمیش افسانه لردن بیریدی.
بو ناغیلین بیر قیسمتی اسکی آذربایجاندا یعنی اورمو گولونون غربی قسمت لرینده زاگرس داغلارینین اتکلرینده باش وئریر.
اسکی زامانلاردا بین النهرین ده (اوروک) آدلی شهرین باشچیسی وشاهی اولموش قیلقمیش چوخ سئودیگی یولداشی(انکیدونون) اولوموند ن صونرا جاویدانلیق(اولمزلیک) فیکرینه دوشور.کاهن لرین مصلحتینه باخاراخ بو ایشین سئرری
خزر دنیزینده یاشیان (اوتنا پیشتیم) آدلی بیر کیشینین الینده یمیش.
گیلگمیش او آدامی تاپماخ اوچون بین النهرینین (اوروک) شهریند ن یولا چیخیر.


قهر مان یولو اوستونده ارتته نین(ایندی کی غربی آذربایجان) شرقینده یئرله شن
(میشوو) داغیندان گئچیر.(میشووداغی بو گونکی مرند و گونی ماحالینین آراسیندادی)
گیلگمیش افسانه سینده بو داغ ایکی زیروه لی (ایکی قلله لی)گوسته ریلیر.
نهایتده گیلگمیش بو یولدان خزر دنیزینین کناریندا یئرلشمیش (دیلمانا) چاتیر .و اورادان
بیر گمی یله دنیزین ایچینده جاودانه لیقه چاتمیش آختاردیغی آدام(اوتنا پیشتیمی)تاپیر و دنیزین ایچینده اوز ایسته دیگینی اونا دئییر.
جاویدانه لیگه چاتمیش آدام اونا دئییر کی چون سن یاتیرسان و یاتماق سنین یاشایئشین بیر قیسمتی اولموشدور بو نا گوره داها سن جاویدانه لیگه چاتا بیلمزسن و یاخشی سی بودور کی اوز خالقیین آراسینا قئییدیب و قالان
عومرویون خالقا خیدمت ائده سن.
گیلگمیش اوتنا پیشتیمدن آیریلاندا آروادی اونا دئییر کی ؛گیلگمیش بیر بئله زحمت چکیب گلمیشدیر سن اونا بیر شئی وئرمه دین!
اوتنا پیشتیم گیلگمیشه دئییر کی خزر دنیزینین موعیین یئرینده سویون ترکینده بیر تیکانلی اوت (بیتگی )وار کی اونو یئین قوجا جاوانلاشار .
گیلگمیش گمی یله قئییدنده او یئری تاپئب قیچینا بیر داش باغلایئب سویون ترکینه گئدیر ونهایت او اوتی تاپیر .لکن بیر ایلان او اوتون اییی سی نی آلیب و اونی تمامیله یئییر و گیلگمیش نه جاویدانه لیک تاپیب ونه ده جاوانلاشیر بلکه اوز خالقی آراسینا قئیید یب واونلارا خیدمت ائتمه گه باشلیر و...
قایناق:خاطیره لر دوراغی
[ یکشنبه 1390/11/02 ] [ 18:39 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

در کتاب مستطاب تاریخ مفقودات الخیالی مولانا امیر حسین ابن امیر مهدی چنین آمده است که وقتی حکیم ابوالقاسم مینوی فردوسی طوسی از سرودن شاهنامه فراغت یافت چندین شبانه روز خوابید.درمیان خواب طولانی اش رویاهای بسیاری دید...شاه محمود اثرش را بسیار پسندیده بود و به وزیر امور اقتصادی و دارایی اش دستور می داد تا پاداش کار طاقت فرسای او را با صله ای بی نظیر جبران نماید.

هر یک از وزرا نیز برای خوش آمد شاه محمود جایزه ی ویژه ای برایش در نظر می گرفتند...وزارت ارشاد نیز کتابش را به عنوان کتاب برگزیده ی سال انتخاب می کرد...وزارت ورزش و جوانان با وزارت علوم توافق نامه ای امضا می کرد تا بخش هایی از شاهنامه به عنوان واحد درسی در برنامه ی دانشجویان تربیت بدنی گنجانده شود تا به رموز پهلوانی و قهرمانی آشنا شوند و...

خواب شیرین استاد طوس به خوبی و خوشی پیش می رفت که ناگهان صدای نتراشیده و نخراشیده ای رشته ی خواب و افکار زیبای استاد را از هم گسیخت...عجبا این ماموران دولتی چه مرگشان است که حرمت حریم خصوصی استادی به این بزرگی را نگه نمی دارند!...خلاصه عجز و التماس های دختر بیچاره ی استاد هم به جایی نرسید و آخرین گاو موجود در طویله ی استاد هم به یغمای ماموران مالیه ی شاه محمود رفت...

استاد طوس برا ی آنکه دختر دلبندش را دلداری دهد گفت: عزیزم ناراحت نباش آنها که گناهی ندارند، مامورند و معذور! تازه آنها که ما را نمی شناسند...بیا برایت از خوابهای خوشی که دیده ام بگویم ...فردا که کتابم را به شاه محمود پیشکش کردم صله ای خواهد داد که چشم روزگار خیره بماند...

فردای آن روز وقتی استاد حماسه پرداز برای تقدیم اثرش روانه ی کاخ شاه محمود شد پس از ساعتها معطلی در دفتر کار دستیار اول شاه محمود ،جواب شنید که کتاب شما باید اول توسط وزارت ارشاد بررسی شود تا تصمیمات مقتضی گرفته شود ،ضمنا مراجعه ی حضوری لازم نیست ،جهت رفاه حال اهل قلم نتیجه ی بررسی از طر یق پیک به اطلاع خواهد رسید!

روزها و هفته ها وماهها و سالها گذشت ولی خبری از نتایج بررسی و ممیزی نشد که نشد...کم کم بسیاری از داستانها در ذهن طوفانی استاد طوس در هم می آمیخت و پشیمان از کاری که کرده ،با خود زمزمه می کرد؛ /افسوس که دوره ی جوانی طی شد     وین تازه بهار زندگانی دی شد /وکاری نداشت که بعد از او ممکن است کسانی از نیشاپور هم رباعیاتی مثل آن گفته را بسرایند و منظور او بیشتر آن بود که اگر فرصت معقولی از عمرش باقی مانده بود آن را صرف آموزش فوتبال می نمود تاهم متمول گردد وهم چند صد هزار نفر از اقشار مختلف مردم اعم از بیکار و شاغل برایش دست بزنند و هورا بکشند و آواز بخوانند و هم به جای از دست دادن تمام دارایی اش در بهترین جاهای دنیا یا در کناره های دریای مازندران برای خود ویلایی دست و پا بکند و به ریش هر چه شاعر و نویسنده و هنرمند بخندد تا عبرتی باسد مر عاقلان را...

اما افسوس چنان که خودش هم می دانست دیگر مرغ از قفس پریده بود و آب ریخته به جوی باز نمی آمد، از طرفی کفگیر به ته دیگ خورده بود وچنان که ذکرش رفت آخرین گاو هم طعمه ی غارت سنوات چی ها شده بود لذا با تمام وجود فریاد ی از نهادش بر آورد که؛ /الا ای برآورده چرخ بلند     به پیری چه داری مرا مستمند... /اما خودش هم خوب می دانست که سزای قد بودن و یک دندگی کردن همین است.اگر او هم معقول سرش را پایین می انداخت و چند بیتکی هر از گاهی برای شاه محمود می سرود وکاری هم به کار کسانی مثل عنصری نداشت لابد بر سر سفره ای به آن گلو گشادی جایی هم برای او یافت می شد ، اویی که چندین سر و گردن از امثال فرخی و امیر معزی و منوچهری و بسیاری دیگر بلند تر بود ...اما امان از دست این حکمت بی پیر که گاه بی موقع از درون آدمی سر بر می آورد و آدمی را به راههایی فرا می خواند که هیچ خیر و سود مادی و دنیوی در آن نیست...وچه کسانی که پا سوز آدم نمی شوند ، از اهل و عیال بگیر تا قوم و خویش و دوستان و همسایگان و ... ـ آورده اند که ناصرخسرو قبادیانی را نیز از این دیوانگی ها بوده است که رنج سفر را بر راحت حضر و حضور در خانه و کاشانه برگزیده بودو از اینجا رانده و از آنجا مانده شده بودو بنا به روایتی در به در و فراری شده بود و به دره ای پرت و دور افتاده به نام یمگان همنشین دد و وحوش شده بود. چنین شنیدم که وی را گناه آن بوده است که در قصیده ای به پر و پای عنصری بلخی- همشهری موقعیت شناس خود - پیچیده و سخنانی گفته بود که وی را بسیار بد آمده بود، لذا از آنجایی که کلوخ انداز را پاداش سنگ است ،او هم کار همشهری اش را بی جواب نگذاشته بود واین کار به دربه دری ناصر خسرو انجامیده بود. مطلع قصیده ی مذکور چنین است؛ / نکوهش مکن چرخ نیلوفری را         برون کن ز سر باد خیره سری را.../  تا جایی که کار به نقاط باریک کشیده شده وچنین گفته آمده است؛ / پسنده است با زهد عمار و بوذر      کند مدح محمود مر عنصری را /  من آنم که در پای خوکان نریزم       مر این قیمتی در لفظ دری را / و گویا عنصری که استاد مقولات موقعیت  شناسی بوده  و نان را به نرخ ثانیه می خورده است انگشت در این بیت بو دار بخصوص گذاشته و پنبه ی ناصر خسرو را بکلی پیش شاه محمود زده بود . و شاه محمود چه حالی پیدا کرده بود وقتی که دیده بود شاعر لا قبایی که تا دیروز در دربارش کار دیوانی می کرد امروز چنان شیر شده است که او را خوک می نامد! ـ باری اینچنین افرادی را حکیم از آن جهت خوانند که اغلب کار دیوانگان کنند نه عاقلان و از کوچک ترین پی آمدهای حکمتی که بی موقع از درون آدمی سر برآورد ،آوارگی و بیچارگی و فلاکت و در نهایت هلاکت است در تنهایی و بی کسی.

در اینجا نویسنده ی کتاب مستطاب قلم را لختی جولان داده بود و در میدان خیال تازانده بود تا اظهار فضلی کرده باشد که پاره هایی از آن مفقود شده است و شاید هم مورد انتحال واقع شده تا از متن اثر دیگری سر برآورد! اکنون به سر قصه ی خود شویم و زیادی از مطلب اصلی دور نیفتیم که گفته اند؛ المکثار مهذار...

با این افکار و اوهام اوقات سپری می شد و استاد طوس در انتظار مجوز کتاب سترگش لحظه شماری می کرد که پیک موعود از راه رسید و طومار بلندی تسلیم استاد نمود و راه خود را کشید و رفت...

اما چشمتان روز بد نبیند وقتی استاد طوس طومار را دید ؛ جهان پیش چشم اندرش تیره گشت...طومار مذکور حاصل چند هزار نفر ساعت کار کارشناسی جوانان پر انرژی و تازه استخدام بود که مو لای درز کارشان نمی رفت و به کسی هم وامدار نبودند و فقط و فقط به خاطر تخصصی که داشتند به کار گرفته شده بودند،و هیچ وقت هم کاسه شان داغ تر از آش نمی شد...القصه از این سخنان بگذریم و به احوالات استاد طوس بپردازیم.

چشم استاد به هر بندی از آن طومار بلند می افتاد بند بند بدنش از شدت خشم می لرزید و آه از نهادش بلند می شد...در پایان طومار نوشته شده بود ، چشم به راه آثار پربار دیگرتان هستیم!

اهم موارد تذکاری از این قرار بود؛

۱)تحریف مقوله ی خلقت حضرت آدم (ع) و ذکر شخصی کیومرث نام به جای ایشان به عنوان اولین آدم!۲)ترویج خرافات و نام بردن از موجوداتی خیالی به نام دیو! ۳)علاقه ی افراطی و میل مفرط باستان گرایی و ستایش شاهان پیش از اسلام! ۴)ترویج خشونت و جنگ و بد آموزی کودکان! ۵)ترویج عشق های ممنوعه خصوصا در داستان سودابه و سیاوش!/هر چند سیاوش پاکدامن بود و الحمد لله منحرف نشد/ ۶)ترویج پسر کشی فی المثل در داستان رستم و سهراب! ۷) ترویج تبعیض ونام بردن از یک خلیفه ی خاص و نام نبردن از خلفای بزرگ دیگر! ۸)بی اعتنایی به مقام اولوالعظم یعنی شاه محمود و توجه در خور نکردن به مقام شامخ آن غازی راه اسلام که انگشت در جهان کرده و قرمطی می جوید! ۹)ستایش از کسانی که شاه محمود از آنان خوشش نمی آید فی المثل ابو العباس اسفراینی! ۱۰)در نظر نگرفتن مذهب حقه ی شاه محمود و ستایش بی باکانه ی داماد پیامبر و تشویش اذهان عمومی! ۱۱)دامن زدن به اختلافات قومی و حرکت در مسیر سیاست های دشمنان این مرز و بوم خصوصا استعمار پیر! ۱۲)آموزش شیوه های شب روی در خلال داستان ها! ۱۳) ترویج تعدد زوجات ،فی المثل رستم به هر کجا می رسد با دختر شاه همانجا ازدواج می کند و کار تا جایی پیش می رود که از فرط زیادی فرزند آنان را نمی شناسد و به جای دشمن می کشد ایضا داستان رستم و سهراب ! ۱۴)بی توجهی به حرمت شراب خواری و ذکر آب و تاب دار مجالس باده گساری ! ۱۵)تحریف تاریخ و جهان پهلوان ساختن یک پهلوان معمولی به نام رستم چنانکه خود نیز معترفا گفته اید؛ که رستم یلی بود در سیستان من آوردم و کردمش پهلوان ! ۱۶) آموزش ناسپاسی شاگرد در حق استاد در داستان بهمن ابن اسفندیار ! ۱۷)آموزش فرار مغزها در داستان پناهندگی سیاوش به توران ! ۱۸)آموزش ملکه کشی و از بین بردن قبح عمل قتل در داستان رستم و سودابه ! ۱۹)حذف چهره ی پهلوان جانباز راه میهن یعنی آرش شواتیر از متن داستان تعیین مرز ایران و توران ! ۲۰) از بین بردن روابط خویشاوندی و سست کردن پیوندهای خانوادگی و ترویج رفتارهای غلط و آموزش خنجر از پشت زدن در داستان رستم و شغاد !۲۱) خورده گیری بر تغذیه ی برادران عرب آنجا که می گوید؛/ ز شیر شتر خوردن و سوسمار       عرب را به جایی رسیده است کار/ که تاج کیانی کند آرزو      تفو بر تو ای روزگارا تفو / و....

وقتی مطالب به اینجا رسید استاد طوس را دل شکست و هر چه ناسزا و دشنام در آستین داشت نثار شاه محمود و اراذل و اوباشی که در اطرافش بودند نمود ...

نویسنده ی کتاب مستطاب تاریخ مفقودات الخیالی ذکر کرده است ،از آن پس استاد طوس مدت مدیدی به خاطر ناسزاهای نثاری متواری بود و شهر به شهر می گشت و گاه گداری اشعاری از سر درد و داغ می سرود که عمده ی آنها یا از بین رفته اند یا طعمه ی سارقان عزیز ادبی شده اند...

شاهد را چند بیتی از اواخر کتاب مذکور که دست تطاول روزگار آن را ساییده و به آن سبب خوب خوانده نمی شد می آوریم؛

بسی رنج بردم در این سالها                      برون کردم از کف بسی مالها

 زکف رفت بستان و باغم همی                   کنون با غم و درد و داغم همی

ز فرزند خود خون دل خورده ام                     ولی کار خود را بسر برده ام

بسی صبح گردانده ام شام ها                     به جام تخیل زدم جام ها

خیالات و من یار هم بوده ایم                     تو گویی که هردو زیک دوده ایم

کجاها که همپای هم تاختیم                     ز واژه عجب قصرها ساختیم

چه شب ها که با هم سحر کرده ایم            چه اوقات نابی که سر کرده ایم

شراب صبوحی چه جان پروراست         به خودنایدآن کس کزو گشت مست

چو خورشید در جام من نور ریخت                  پلشتی ز جانم فلک دور ریخت

ز من بگذرید و رهایم کنید                            به سان هنر بی بهایم کنید

چه داند که محمود من کیستم؟                   به در یای وحدت کنون نیستم

من اکنون ز خویش و شما رسته ام               به آنجا که بایست پیوسته ام

پژوهشگر ارجمند این اثر سترگ می نویسد ؛ هر چه کو شیدیم بقیه ی ابیا ت را نتوانستیم خواند ،امید که در آینده ای نزدیک نسخه ی کاملی از این اثر در موزه های ینگه دنیا پیدا شده و میکروفیلمی از آن تهیه شود تا زیب کتابخانه های اهل ادب گردد .

تحریر شد در بهمن ماه سال ۱۳۹۰ شمسی بعون الله تعالی به خامه ی حقیر امیر حسین ابن امیر مهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم موسوم به مین ایو.

[ شنبه 1390/11/01 ] [ 15:8 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
نیما ویشیج
21 آبان‌ماه سالروز تولد علی اسفندیاری متخلص به نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است....


نیما یوشیج
علي اسفندياری، معروف به نیما یوشیج سال 1276 در يوش، از توابع نور مازندران متولد شد و 62 سال عمر کرد.
نیما در اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است.


نیما یوشیج
نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید.

نیما یوشیج
او در 13 دی ماه 1338 بر اثر ابتلا به ذات‌الریه درگذشت و او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اين‌كه در سال 1372 طبق وصيتش، پيكرش را به يوش برده و در حياط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند .

نیما یوشیج
نيما علاوه بر شكستن برخی قوالب و قواعد، در زبان قالب‌های شعری تاثير فراوانی داشت. او در قالب غزل ـ به‌عنوان يكی از قالب‌هاي سنتی ـ نيز تاثير گذار بوده است.


آثار نيما عبارتند از: «تعريف و تبصره و يادداشت‌هاي ديگر» ، «حرف‌هاي همسايه»‌، «حكايات و خانواده‌ سرباز»، «شعر من»، «مانلي و خانه‌ سريويلي» ،‌«فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ»، «قلم‌انداز»، «كندوهای شكسته» (شامل پنج قصه‌ كوتاه)، ‌«نامه‌های عاشقانه»‌ و.

نیما یوشیج
نيما در دی ماه 1301 «افسانه» را نوشت و بخش‌هايی از آن را در مجله‌ قرن بيستم به سردبيري «ميرزاده عشقی» به چاپ ‌رساند.


نیما یوشیج
او نخستين شعرش را در 23 سالگی نوشت، يعني همان مثنوی بلند «قصه‌ رنگ ‌پريده» كه خودش آن‌را يك اثر بچه گانه معرفی كرد.
                                        ***********************
با نیما سالهاست آشنایی دارم ،از دوران دبیرستان شعرهایش را می خواندم. تفاوت معناداری را حس می کردم اما دلیلش را نمی دانستم تا اینکه بارها و بارها خواندمش ، اشعار پیروانش را هم خواندم ،شاملو ،فروغ ،اخوان ،سپهری ،آتشی ، مشیری ،نادرپور ،نصرتی ،توللی و که ها و که ها...نیما از جنس دیگری بود.
او فرزند کوهستان بود، صفای کودکانه ی روستایی اش در شعرش موج می زد. صمیمی بود. زلال بود. از جنس ابنا زمانه نبود. او براستی شاعر بود. همچنانکه اخوان و سهراب و شاملو و فروغ بودند. و بسیاری نبودند و ادای شاعرها را در می آوردند !
نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست یوش را ببینم ، شاید دنبال رد پایی از نیما بودم. مرداد ماه امسال فرصتی دست داد تا از یوش دیدن کنم البته به همراه خانواده و دوستم علی ابراهیمی راد که تدارک سفر با او بود.
چند ساعتی را در کنار تربت پاک آن بزرگوار بودم و به یاد سخنی از او که می گفت : من برای کسانی می نویسم و می سرایم که هنوز به دنیا نیامده اند. و به راستی زمانی که او می نوشت من هنوز به دنیا نیامده بودم. و اکنون او نبود و من بودم  ، نه او بود و من نبودم ، یا بهتر است بگو یم او همیشه در میان دل مشتاقان خودش زندگی خواهد کرد و برای مرد هنر مرگی وجود ندارد.
این تجربه را با خیلی از هنرمندان و اهل ذوق و قلم دیگر نیز داشته ام ، و دیده ام که مشتاقانشان چگونه از اقصی نقاط جهان به زیارتشان می شتابند.
در نیشابور و در طوس و در اردهال کاشان و در شیراز و در تبریز و در قونیه و درهمدان و شبستر و اوش تیبین  و بسیاری جاهای دیگر در کنا مزار بزرگانی همچون ؛ عطار و خیام و فردوسی و اخوان و  سپهری و  سعدی و حافظ و شهریار و خاقانی و مولانا و باباطاهر و عارف قزوینی و شیخ محمود شبستری و حکیم ابوالقاسم نباتی و...
وهمین مزد بس اهل هنر و قلم را ...سخن را با دوبیتی نوی از خود نیما به سرانجام می رسانم؛    
  از پس پنجاهی و اندی ز عمر
ناله ها می آیدم از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
و من به این سبب نیما را فرزند کوهستان می نامم و به گمانم روح نیما نیز راضی به این عنوان بوده باشد.
                                                                  میر حسین دلدار بناب/ دی ماه / نود
[ جمعه 1390/10/30 ] [ 15:15 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

زن و خانواده در ايران باستان ( دين زرتشت)

d8b9daa9d8b37

بی شک وضع اجتماعی زن در هیچ دوره و تاریخی از وضع عمومی آن جامعه مجزا نیست. لذا در مورد وضع اجتماعی و حقوقی زن در ایران باستان از قدیم ترین ادوار تا پایان ساسانیان را باید مورد مطالعه قرار داد. بدون تردید سرزمین ایران یکی از قدیمی ترین و کهن ترین مراکز زندگی بشر بوده است و اسناد و مدارک در مورد شناسایی وضع زن و همچنین مرد چه در ایران و چه در جاهای دیگر بسیار نارسا و ناچیز است. به طور کلی بررسی نخستین جوامع بشر و ملت ها و اقوام گوناگون فقط به وسیله ی آثار و وسایل مکشوفه و آنچه از زندگی بشر این دوره به جا مانده امکان پذیر و قابل بررسی است.

در دورانی که شاید بیش از ده هزار سال قبل از میلاد باشد٬ تغییراتی در وضع اقلیمی ایران به وجود آمد و انسان غارنشین اندک اندک برای خود خانه ساخت. در این دوران کانون خانواده مرکز قدرت قبیله بود. چون زن هم در خانه و هم در بیرون از خانه با مرد در کار تولید و رفع حوایج زندگی معاضدت و همکاری داشت و از طرفی تولید و مثل و بچه زاییدن و استمرار نسل به طور فطری و طبیعی بر عهده ی او بود لذا ارزش و اهمیت زن نسبت به مرد فزونی یافت و تعادل قدرت را به سود زن متمایل ساخت.

«ویل دورانت» درباره ی این دوران می نویسد : «در این دوران یعنی دوره ی مادرشاهی حق فرمانروایی، حق قضاوت، حق اداره ی امور خانواده و توزیع خورد و خوراک و آنچه زندگی بشر وابسته به آن بود، همه در دست زن بوده است. مرد به شکار حیوانات می پرداخت و از جنگل ها و مزارع مواد خوراکی به دست می آورد که آن را در اختیار مادرشاه می گذاشت تا بین افراد قبیله توزیع نماید. اختلاف نیروی بدنی که امروز بین زن و مرد مشهود است در آن رزوگار قابل ملاحظه نبود. این اختلاف نیروی جسمانی بعدها از لحاظ شرایط زندگی و محیط زیست پیدا شد. زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می توانست ساعت های درازی را به کارهای دشوار بپردازد؛ و به هنگام حمله ی دشمن به خاطر فرزندان و عشیره و قبیله تا سر حد مرگ مبارزه کند.»

دکتر «گیرشمن» ضمن بحث پیرامون انسان های پیش از تاریخ در ایران؛ از نقش زنان در پیدایش تمدن بدوی و ابتدایی آن روزگارسخن می گوید و می نویسد ؛«در این جامعه ی ابتدایی وظایف سنگین به عهده ی زن گذاشته شده بود. در نتیجه عدم تعادلی بین وظایف مرد و زن ایجاد شد و زن دارای مقامی برتر نسبت به مرد گشت. نگهداری آتش؛ نگهبانی خانه؛ تهیه و پخت غذا؛ ساختن ظروف سفالی؛ نگهداری فرزندان باعث اولویت زن نسبت به مرد شد و اداره ی کارهای قبیله به دست او افتاد. در عین حال سلسله ی انساب خانواده به نام زن خوانده می شد. این نحوه ی اولویت و تفوق زن بر مرد به صورت عصر مادر شاهی در فلات ایران شروع شد؛ و همین سامانه که یکی از خصایص ساکنان ایران بود بعدها در آداب آریاهای فاتح٬ وارد شد.»

علاوه بر رهبری اقتصادی و اجتماعی مقام روحانیت نیز از امتیازات زن بود؛ و ایرانیان مانند همسایگان خود مذهب مادرخدایی داشته اند و در نواحی مختلف ایران پرستش الهه ی مادر رواج داشت. در میان ابزار و اشیا فراوانی که در لرستان کشف شده؛ مجسمه ای پیدا شده که سر زنی را تمام رخ نشان می دهد. گیرشمن احتمال می دهد که این زن رب النوع اقوام آسیایی است که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است و احتمال دارد پرستش ایزد بانوی آناهیتا که بعدا در ایران رواج یافت از اینجا سرچشمه گرفته باشد. چون یکی از کهن ترین تمدن های اولیه ی بشری تمدن ایلام در غرب فلات ایران است بی مناسبت نیست که از تمدن ایلام نیز سخنی به میان آید. تا قبل از حفریات شوش اطلاعات در مورد تمدن و سوابق تاریخی ایلام سخت محدود بود. مساعی «دیولافوآ» و «دمورگان» و سایر مستشرقین موجب کشف و احیای تاریخ و تمدن ایلام گردید.

در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد در سرزمینی که شامل خوزستان، لرستان، پشتکوه و کوه های بختیاری است٬ حکومت ایلام رشد و تکامل یافت. مردم ایلام دولت خود را آنشان یا انزان می خواندند و خط میخی را که دارای 300 علامت بود و با خط سومری ها شباهت داشت به کار می بردند. مجسمه ی ملکه ی ایلام معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگار است. این مجسمه اکنون در موزه ی لوور پاریس است.

به نظر باستان شناسان این ملکه بر اقوام آریایی که در نواحی ایلام و کوه های زاگرس تا حدود کرمانشاه می زیسته اند٬ فرمانروایی داشته است و یکی دیگر از کهن ترین محله های زندگی مردم و تمدن های مکشوفه در حدود «سیلک» کاشان است که در حفریات و کشفیات نیز آثار متعددی از تمدن دوران مادرشاهی به دست آمده است. با به دست آمدن مقدار زیادی دوک نخ ریسی در ناحیه ی سیلک کاشان معلوم می شود که زنان ایران در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد به کار نساجی می پرداخته اند. همچنین با پیدا شدن مقدار زیادی آلات زینتی از قبیل گردن بند و دست بند و انگشتر که از صدف یا گل یا سنگ می باشد محقق شده حس زیباشناسی نیز در زنان آن زمان به شدت رایج بوده است.

در این دوران که یکی از دوره های درخشان مادرشاهی در ایران است خانه سازی با خشت خام رواج داشت و نقش و نگار روی دیوار به دست زنان انجام می گرفت. در این دوران نه تنها زن در کارهای اجتماعی نقش اساسی و تعیین کننده داشت بلکه در عین حال با رقص های مذهبی که جنبه ی هنری نیز داشت به زندگی شور و نشاط و سرور می بخشد. این رقص ها گاهگاهی به صورت دسته جمعی در می آمد و مردان هم در آن شرکت داشتند. از این دوران نقش و تصاویری به جا مانده که موید این ادعا ست. مثلا یک قطعه ظرف گلی که از سیلک کاشان به دست آمده٬ ‌چند زن را در حال رقص های مذهبی نشان می دهد که با آهنگ مخصوص و حرکات زیبا رقص را اجرا می کنند.

در نقاط دیگر ایران مثل تپه های فارس در تخت جمشید و تپه ی ارسنجان و حفاری های چشمه علی در شهر ری و حفاری شوش آثاری از این قبیل به دست آمده که گاهی زنان را با لباس های زیبا در حال اجرای رقص می بینیم و نمونه ی این رقص ها هنوز در قسمت های جنوبی و مرکزی و غربی ایران متداول است. در حفاری های باستانی مجسمه هایی از زنان به صورت شاهزاده، ملکه و الهه کشف شده که معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگاران است.

وضع اجتماعی و حقوقی زن از آریایی ها تا دوران هخامنشی

به عقیده ی دکتر گیرشمن در آغاز هزاره ی اول پیش از میلاد دو واقعه ی مهم و غیر مرتبط روی داد که در حیات اجتماعی ملل آسیای غربی تاثیر فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپایی به هند و ایران و اروپاست و دیگر کشف و استعمال آهن کوهستان های شمالی و شرقی آسیای میانه که شمال و مشرق و مغرب ایران را دربرمی گیرد؛ در دوران پیش از تاریخ گذرگاه اقوام آریای به سایر نقاط گیتی بود. در این ناحیه نژاد آریایی به سر می برد که قدرت فکری و معنوی خود را بارها نشان داده بود. آریایی های ایران به طوایف و قبایل متعددی تقسیم می شدند که مهم ترین آنها مادها در غرب و پارسی ها در جنوب بودند. پارت ها در خاور ایران نیز از نژاد آریایی بودند. قوم ماد روابط نزدیکی با تمدن پیش رفته بین النهرین داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسیه و ترکمنستان می رسید.

تا 100 سال پیش برای نوشتن تاریخ ماد٬ جز نوشته های مورخین یونانی چیزی در دست نبود. ولی از یک سده نتیجه ی تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبی و آثار ارزنده ی تاریخی از زیر خاک به دست آمده است. با اینکه این آثار مستقیما مربوط به تاریخ ماد نیست؛ و از تاریخ بابل و آشور و دیگر کشورهای شرق نزدیک حکایت می کند؛ باز کم و بیش در روشن کردن تاریخ ماد موثر است؛ زیرا مادها تنها قبیله ی آریایی بودند که در سایه ی اتحاد٬ امپراتوری بزرگ آشور را برای همیشه شکست دادند و اقوام و قبایل بسیاری را از قید اسارت آنان رهایی بخشیدند.

پس از استقرار سلسله ی ماد در مغرب ایران اندک اندک رژیم مادر شاهی جای خود را به رژیم پدرشاهی داد. بنابراین فعالیت کشاورزی با زنان بود؛ و مردان برای زنان اهمیت ويژه ای قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله ی هخامنشی و پارس ها می رسد که بنیانگزار آن کورش بزرگ است. به طوری که می دانیم ملکه ماندانا مادر کورش و دختر آستیاک آخرین پادشاه ماد تاثیر انکارناپذیری در انتقال قدرت به پسرش کورش داشت. در دوران مادها زن به ریاست قبیله و نیز قضاوت می رسید هنوز بقایای از سیستم مادر شاهی وجود داشت.

«دیاکونف» در تاریخ ماد می نویسد دوران مادرشاهی با انقراض سلسله ی ماد به پایان رسید و در حکومت هخامنشی زن و مرد از حقوقی برابر و یکسان برخوردار بودند. بنا به گفته ی دیاکونف؛ که او باز از قول کتزیاس مورخ یونانی نقل می کند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد می توانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه ی مادها هنگامی که پدرشاهی جانشین مادرشاهی گشت مقام اجتماعی زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند فقط تا حدی از اختیارات فوق العاده ی زن کاسته شد.

طبق تحقیقات باستان شناسان لباس زن مادی با اختلاف اندکی شبیه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه می توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستیاک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود و این امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کورش بزرگ موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه های پارس را بنیان نهاد که در آن عده ی زیادی از پسران پارسی همسن و سال کورش تیراندازی، اسب سواری و فنون نبرد را می آموختند. گذشته از این ماندانا به کورش آموخت که حق چیست و ناحق کدام است. شاید احترام فوق العاده ای را که کورش نسبت به مادرش ماندانا رعایت می کرد؛ به پاس داد و عدالت خواهی ای بود که از او آموخته بود. به طوری که «پلوتارک» می نویسد : «... مهم ترین عامل پیروزی کورش بر آستیاک زنان بودند.» مسلما تعالیم مزدایی که زنان و مردان را یکسان می نگرد؛ و فرقی بین آنان قایل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکارناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا در مهر روز مهرماه دو ساقه ی ریواس به هم پیچیده از زمین سربرآوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمد که در قامت و صورت شبیه هم بودند، یکی مذکر به نام «مشیه» و دیگری مونث به نام «مشیانه».

در کتاب «بندهش» فصل ۱۵ آمده است ؛

«... آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛ و دیوان را پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود «اهورامزدا یگانه است.» او آفریننده ی ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگیاهان جاندارنست ...»

چنانچه ملاحظه می شود، در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می یابند با هم از زمین سربرمی دارند و یکسان رشد می کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می راند و دستور واحدی برایشان مقرر می فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می رانند این است «هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.» از این گفتار برمی آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی که «سوشیانت» - موعود نجات بخش آخرالزمان - از شرق ایران و حوالی دریاچه ی هامون یا از غرب ایران کنار دریاچه ی چیچست ظهور می کند از هر گوشه ی ایران پاکان و دینداران به او می پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی از آن مرد و نیمی دیگر زن خواهند بود.

عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از؛

۱- بهمن یا وهمن یا وهومن که به معنای خرد کامل است.

۲- اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است.

۳- شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است.

و سه امشاسپند مونث این ها هستند :

1- اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است.

2- خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی و موکل بر آبهاست.

3- امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است.

همچنین تعدای از ایزدان در مذهب زرتشت که در مرتبه ی پایین تری از امشاسپندان هستند (امشاسپند ملک و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند. مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده ی صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ «مهر» و «سروش» و «رشن» از روان درگذشته درباره ی اعمال و کارهای او پرسش می کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر، و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد «دینا» که به معنی وجدان و دین است با رشن ایزد همکاری دارد.

ایزد «چیستا» که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته ی دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گات ها او را چنین ستوده است : «... جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید ...».

در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه ی نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت، بشر را در راه رسیدن به عالی ترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه ی نیکی بر بدی هدایت می کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است.

بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول «گیگر» از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب «نمان پیتی» یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می گشت؛ زن نیز پس از زناشویی به لقب «نمانوپیتی» یعنی نور و فروغ خانه ملقب می گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛ و نویسنده ی کتاب «تمدن ایرانیان خاوری» زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او.

به عبارت دیگر زن کنیز و برده ی مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه ی حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می آمد.

«کریستن سن»؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می گويد : «رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست.»

زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می فرماید : «پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است (وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می دانی یا نه ؟»

در بند ۵ گات ها نیز، زرتشت خطاب به همه ی پسران و دختران جوان می گوید : «ای دختران شو کننده و ای دامادان اینک شما را می آموزم و آگاه می کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا به زندگی سعادتمند نایل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن راه زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جوید٬ زیرا تنها بدینوسیله می توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.»

به طوری که می بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار می گیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آن ها یکسان درود فرستاده می شود. در یشت ها آمده است : «... فروهر همه ی مردان و زنان نیک را می ستاییم.» در فصل ۳۸ یسنا آمده است : «... ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند» در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ی ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه ی کامل آن ماندانا مادر کورش بزرگ بود؛ که بارها کورش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه ی زنان در این عصر چشمگیر است.

از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می دهد در ساختمان تخت جمشید عده ی زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه های جهان ضبط است.

پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود. زیرا در زمان سلوکی ها؛ زنان و دختران زیادی از یونان در ایران زندگی می کردند؛ و چون در یونان زن از تساوی حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعیت و سرنوشت زن ایرانی نیز تاثیر نهاد. می دانیم که در دیانت زرتشت ازدواج بر پایه ی تک همسری است٬‌ هیچ مرد زرتشتی حق ندارد با داشتن زن؛ زن دیگر انتخاب بکند. لکن تعداد زیادی از این زنان و دختران یونانی به صورت معشوقه ی مردان ایرانی درآمدند که به طور قطع از استحکام بنیان خانواده ی ایرانی کاست. برخی از این زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ایرانی به سر می بردند و برخی دیگر نیز با روابط آزاد با مردان ایرانی حشر و نشر داشتند.

در زمان اشکانیان گرچه زن ایرانی تا حدی موقعیتش تحکیم شد؛ ولی به هر حال حکومت سلوکی ها و تاثیرات ناشی از آن و نفوذ هلنیسم اثر خود را گذاشت. از طرفی در دوران پارت ها یا اشکانیان به علت گستردگی قلمرو پارت ها طوایف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوری وسیع اشکانیان می زیستند که هر یک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبیعتا این دگرگونی در وضعیت زن و خانواده ایرانی اثر بخش بود.

در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه ی خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول «دارمستتر» نه تنها از لحاظ تاریخ ایران بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه ی اردشیر بابکان اینطور برمی آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می کرد.

در پندنامه ی آذرباد مهراسپند، وی به پسر خود اینطور می گوید : «... اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند ...».

زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبی می توانست تا درجه ی «زوت» برسد. این امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بایسته ی دینی بوده است. در «ماتیکان هزار دادستان» آمده است که روزی چند زن راه را بر یکی از قضات عالی مقام می گیرند؛ و از او مسایلی را سوال می کنند. قاضی مزبور به همه ی سوالات به جز یکی پاسخ می دهد. بلافاصله یکی از زنان می گوید جواب این سوال در صفحه ی فلان از فلان کتاب است. این موضوع می رساند که زن در عهد ساسانیان حتی بر مسایل مشکل حقوقی نیز احاطه داشته است.

مطابق مندرجات کتاب «حقوق زن در زمان ساسانی» نوشته ی «بارتلمه» مستشرق معروف آلمانی؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد.

فصل ۱۹ از کتاب «ماتیکان هزار دادستان» در بند ۳ و ۴ می گوید : «... دختران را بدون رضایت خودشان نمی توان به ازدواج مردی درآورد.»

در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می گوید : «... پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند»؛ و از این فتوا اینطور استنباط می گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسولیت ها نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده، حق نظارت مرد را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که با همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می کرد این عمل قانونی نبود و تنفیذ نمی شد. پس از درگذشت پدر خانواده، حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت می گرفت زن می توانست مهریه مطالبه کند و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت همسر سابق باید نفقه ی او را بپردازد.

بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره ی حد نصاب ارث چنین می نویسد : «... تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه ی پدر جهیزیه به خانه ی شوهر برده بودند نصف و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می بردند.»

مطابق قوانین اوستا :

۱- زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.

۲- زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.

۳- زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید (در صورت بیماری شوهر)

۴- زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد.

۵- شوهر حق نداشته است بدون اجازه ی زنش دختر خود را شوهر دهد.

۶- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد.

۷- زن می توانسته است داور یا وکیل شود.

۸- زن می توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند.

همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده : «ای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده ی انجام وظایفش برآید و مسولیت خود را درباره ی خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند»(دختر یا پسر مطرح نیست)

این ها آینه ی تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه ی زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون «کاوه»٬ و «رستم» و «اسفندیار» و «سیاوش» و «سهراب» و «کیخسرو» را می بینیم، با زنان دانا و خردمنی چون «فرانک» و «سیندخت» و «گردآفرید» و «رودابه» و «تهمینه» و «کتایون» و «فرنگیس» و «کردیه» و «پوراندخت» و «آزرمیدخت» و ... روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند.

آنچه فردوسی بزرگ در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در سده های سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول بوده با درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده ها را که درباره ی زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران بوده است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده معرفی کرده است.

آشنائى با آئين زرتشت

الف : زمينه

دوره نخست زرتشت در سال 660 ق .م ناگهان قيام مى كند، و به دلايلى قيامش انتظار مى رود. يكى به اين دليل نظام تمدن و مالكي) دردها و نيازها تازه اى به جان بشريت مى ريزد) و بعد مصلحين را به درمان كردن مى انگيزد.

زرتشت در آن دوره ، پاسخى بود به دردها و نيازها تازه ايرانى . آريائيان در ابتداى ورودشان به هند و ايران با همه دوگانگى خاك و امكانات خاك و آب و هوا، مذاهبى يگانه داشتند... آريائيان هند در زندگى قبايلى ماندند، و آريائيان ايران وارد زندگى كشاورزى شدند و با دگرگونى شرايط زندگى ، بينش ، نظام اجتماعى و احساس و اخلاق اجتماعى ، ديگر مذهب ميترائيسم و مذاهب ابتدائى پيش از زرتشت (كه از قبايل وحشى آريائى و روزگار اشتراك تفكر و زندگى ايرانى و هندى مانده بود)، نمى توانست جوابگوى نيازهاى تازه ايرانى باشد، و مذهبى مى بايست كه با شرايط جديد، تناسب اجتماعى و اقتصادى و اخلاقى داشته باشد و بتواند وضع موجود را توجيه كند... در اينجا است كه زرتشت برمى خيزد و مذهبى را اعلام مى كند كه براى ارتباط با خدايش نه به سحر و جادو نيازى دارد و نه به قربانى و مغان.

جادو را باطل ، و قربانى را نفى مى كند و بزرگترين مبارزه را عليه كارپانها (مغانروحانيون ( مى آغازد. و از همه مهتر اينكه تمامى بتها را، مجسمه رب النوع هاى مختلفى كه ساختن شان يكى از كارهاى مذاهب قديم بود، فرو مى شكند و از معابد بيرون مى ريزد(گر چه باز خود موبدان روحانيت زرتشت ) با توجيهاتى تازه ، دوباره بازشان مي گردانند) و با رفرم دين بدوى مذهبى بوجود مى آورد كه بشدت فلاحتى و كشاورزىاست و توجيه كننده زندگى جديد ايران .

ب : اصول تعاليم

در مذهب زرتشت گاو بسيار محترم است ، آن چنان كه يكى از خدايان بزرگ و هومن اصلا خداى گاو است (و نام خود زرتشت هم (زوراستريا زرتشتر، يعنى دارنده شتران زرد، نشان اين است كه وابسته به دوره قبايلى است اما برخلاف هند، گاو در ايران فقط محترم است ، نه مورد پرستش و تقدس ، و به جاى گاو، كاريز و قنات و اب ، تقدس ‍ پيدا مى كند، كه در دوره دامدارى گاو مظهر دام و زندگى اقتصادى دامدار، و در دوره كشاورزى آب مظهر دام و زندگى اقتصادى كشاورز است كه ارزش ‍ دارد. اين است كه در مذهب زرتشت ، آب جانشين گاو مى شود و مورد پرتش و تقديس قرار مى گيرد.

بزرگترين خدمت زرتشت (از نظر بينش مذهبى ) اين است كه بيش از همه مذاهب غير توحيدى مذهب را و پرستش را (كه اساس مذاهب است به توحيد نزديك مى كند.

1 ـ خداى زرتشت ؛در مورد يگانه بودن يا دوگانه بودن خداى زرتشت دو نظر است؛ يكى نظريه كلاسيك است كه زرتشتيهاى عادى نه آنهايى كه توجيه كنندگان مطالب اند نيز قبولش دارند. از اين نظرگاه ، مذهب زرتشت ، مذهب دوگانه پرستى است ، مذهب اهورا و اهريمن مذهب (انگرمئى نو و سپنتامئى نو) و دو ذات(خير شر) هر كه و هر چه بد باشد، جزء (انگرمئى نو) است ، و اگر خوب باشد، جزء (سپنتامئى نو) و اين هر دو ذات (انگرمئى نو و سپنتامئى نو) همواره در نبردند. پس اعتقاد مذهب زرتشت به دوگانگى ذات در جهان است . نظر دوم از آن مورخين و نويسندگان جديد است كه در كار تجليل و احياء مذهب زرتشت اند. اينها كه مى بينند ذهن امروز جهان ، توحيد را مى شناسد و مى ستايد و مى پرستد و حتى غير مذهبى ها نيز با مقايسه مذاهب ، اعتراف مى كنند كه توحيد عالى ترين شكل تكامل يافته بينش مذهبى است (كه مسلم است و غير قابل ترديد مى كوشند تا از مذاهب مورد توجهشان چهره اى توحيدى بسازند.

2 ـ اهورا مزدا و خلق جهان ؛اهورا مزدا را زرتشت خداى ازلى و ابدى خردمند و بصير و قادر و عليم مى داند كه چون خواست جهان را بيافريند، ابتدا روحى جاويد و مطلق ساخت به نام و هومن يعنى منش ، ذهن ، فكر و انديشه نيك ، و بعد و هومن تمام پديده هاى عالم را آفريد .

3 ـ انگرمئى نو و سپنتامئى نو در اعتقاد زرتشت ، دو نظام يزدانى ، به نام ذات بد ( انگرمئى نو) و ذات خوب ( سپنتامئى نو) در جهان وجود دارد. و (سپنتا خير مقدس ، و مئى نو به معناى من، منش مانتاليته )اين ها همه يك كلمه اند و به معناى فكر و انديشه و خرد و حكمت كه انگرمنش وسپنتامنش ذات بد و ذات خوب همواره در جنگند و هر يك دستياران و فرشتگانى دارند.

4 ـ ياران سپنتامئى نو شش فرشته يا يزدان مقرب ، ياران ذات خوب جهانند، كه با سپنتامئى نو جهان خير را اداره مى كنند و باانگرمئى نو ودستيارانش مى جنگند. اين شش امشاسپند روح جاويد و ازلى و ابدى عبارتند از؛

1 )بهمن ؛به به معناى خوب و خير و من به معناى منش ، يعنى فرشته اى با منش خير. 2 )ارديبهشت ؛ فرشته راستى و عدالت . 3 )شهريور فرشته قدرت (يا به اصطلاح خودشان (؛ يزدان قدرت . 4 )خرتات ؛ برخوردارى و كاميابى و موفقيت و عافيت . 5 )اسپندارمد؛ سپند به معناى مقدس است ، آنچنان كه يكى از صفات زرتشت هم سپند من است ؛ يعنى داراى منش سپند (مقدس ). اسپندارمد همان اسفند است و يزدان بركت و عشق و محبت . 6 )مرداد يا امرتات ؛ يزدان خلود و جاودانگى . اين شش امشاسپند) در تحت رهبرى سپنتامئى نو گروه هفت نفره اى را تشكيل مى دهند كه مجرى اراده اهورامزدايند در مبارزه با شر و يارى انسانهايى كه راه اهورامزدا را مى پيمايند.

در برابر اينها، شش فرشته شر (اگر بشود، ملك عذاب ) همراه انگرمئى نو گروه هفت نفرى روح خبيث را تشكيل مى دهند. سپنتامئى نو و انگرمئى نو و ياران شان در دو سوى هستى صفوف خير و شر را آراسته اند، و انسان در اين ميانه ، مخير است كه هر صفى را كه بخواهد، اختيار كند. البته بغير از اينها باز فرشتگان ديگرى هستند... اين ، مجموعه نظام اعتقادى متافيزيك مذهب زرتشت است ، كه جهان بينى زرتشتى را نيز نشان مى دهد.

ج . زرتشت موبدان

تاكنون ، هر چه رفت ، در تعريف و شناخت زرتشت اوليه بود، و پس از اين مى كوشم كه زرتشتى را كه موبدان ساختند ومذهبى كه به دفاع موبدان و منافع آنها گمارده شد، تصوير نمايم ، چه در اين صورت است كه مقايسه و نتيجه گيرى ممكن مى شود:

در ابتدا مذهب زرتشت مبتنى بر خصوصيت زندگى كشاورزى است  هر كس قناتى حفر كند به بهشت مى رود...

تقدس آب ، تقدس گاو، تقدس قنات و تقدس سبزه و درخت ، نشان دهنده اين واقعيت است كه مذهب زرتشتى بر خلاف ميترائيسم كه مذهب دوره دامدارى است ، كاراكترى كاملا كشاورزى دارد...

 مذهب زرتشت نيز دوگانه است ؛ يكى مذهبى است كه زرتشت آورده است و ديگرى مذهبى كه جانشينان زرتشت حكام و موبدان  ساخته اند.

تحريف مذهب زرتشت

1 ـ اصالت طبقات ؛زرتشت همه خدايان را بيرون رانده بود و از يك خدا و يك اهورامزدا گفته بود، كه يگانه است ؛ و خداى فقير و غنى ، موبد و غير موبد همه و همه فقط يك خداوند است، اهورامزدا. اما موبدان خداى يگانه زرتشت را تجلى تثليثى دادند و گفتند كه زرتشت خود فرموده كه آتش رمز و اشاره اى از جهان ملكوتى اهورايى است و بايد آتش را تقديس كرد و احترام گذاشت . آنگاه موبدان ، آتش (رمز و اشاره اهورائى ) را به سه قسمت كردند و سه آتش ‍ ساختند يكى در استخر (فارس ) كه آتش روحانيان و موبدان بود، و يكى در آذربايجان ، كه آتش شاهزادگان و جنگجويان ، و سومين آتش ريوند كه آتش دهقانان و كشاورزان بود. بنابراين ، موبدان ، توحيد زرتشت را به صورت يك زيربناى شرك در آوردند و اين ديگر مهارت شگفت انگيزى است!

2 ـ اصالت روحانيت مقام موبدى موروثى بود. موبدزاده ، چه بد و چه خوب ، جانشين پدر مى شد. فقط كافى بود كه مقدارى قوانين و حركات و رسومى را بياموزد. براى موبد شدن ، و به جامه روحانيت زرتشتى در آمدن ، علم شناخت دين لازم نيست ، فقط بايد مراسم پيچيده نذر و قربانى و تشريفات عمومى را دانست و ادعيه اى را حفظ داشت ، همين ... در دين زرتشت ، هر طبقه اى خداى خاص خويش دارد، و روحانيون خداى روحانی. 3 - شرك ، تعدد خدايان در مذهب زرتشتى ، غير از امشاسپندان خدايان ديگرى نيز وجود دارند؛

1 ـ سروش مظهر اطاعت و تقوى و عبوديت انسان است ، و مظهر روحانيونى كه تبليغ كنندگان اطاعت و عبادت خدايند در زمين.

2 ـ فره ايزدى روح مقدسى است كه بركت و تقدس ايجاد مى كند و وارد هر روح و جانى كه بشود، توفيق پيدا مى كند و به عافيت و سلامت يا به سلطنت و مقام و قدرت مى رسد، و در دنيا و آخرت ، نجات مى يابد. با نيايش و پرستش اهورا مزدا مى توان فره ايزدى يافت ، و فره ايزدى اگر وارد روحى بشود، صاحب آن روح سعيد مى شود، و اگر نه شقى مى ماند.

3 ـ منتر؛ اين همان كلمه اى است كه هنوز هم هست . مى گوييم منترش ‍ كرده اند يا منتر شده است منتر عبارت بوده است از كلمات مقدس و اوراد و دعاهايى كه مى بايست با زبان و دهان و لباس و دست و پا و... پاك ، خوانده مى شد، يا بعضى از حالات و مراسم خاص مذهبى و روحانى بود كه مى بايست بوسيله موبد رسمى با قرائت و آهنگ خاص ‍ القاء و بيان مى شد .

آنچه نقل گرديد، بيان جامعه شناختى مذهب زرتشت بود كه توسط برجسته ترين محقق و متخصص در تاريخ اديان و مذاهب شرقى مطرح گرديده است . اين ترسيم ، محققانه ترين و منصفانه ترين قضاوتى است كه پيرامون مذهب زرتشت بعمل آمد است . و اينك معمول به نقل مطالب تاريخى پيرامون دين زرتشت و شخص او مى پردازيم .

زرتشت

زوراستيا زرتشتر يعنى دارنده شتران زرد... مستشرقين با حقه بازى عجيبى ، تاريخ تولدزرتشت را از 329 تا 600 ق .م . به 6000 سال ق .م . و حتى 6000 سال پيش از حمله اسكندر عقب مى برند تا به يك نتيجه گيرى نژادى دست بزنند! چرا كه اروپائى هر دين و مذهب و مكتبى داشته باشد با نوعى خودپرستى خود را منشاء و دليل وجودى هر مذهب و مكتب و فلسفه اى مى داند...

... همچنين محل تولد او نيز مجهول مانده . بعضى گويند در ناحيه ماد آذربايجان درشمال غرب ايران و بعضى گويند در باكتريا (بلخ شرق ) بوجود آمده . ولى از قرارمعلوم وى در غرب ايران زائيده شده و در شرق ايران به كار دعوت خود پرداخته است .روايات باستانى بر آن است كه زرتشت در پانزده سالگى نزد آموزگارى تعليم يافت و از او كشتى نام كمربند مقدس زرتشتيان است دريافت كرد. از آغاز عمر به خوى مهربان و سرشت لطيف معروف گرديد. در هنگام بروز قحط سالى كه در ايام جواناو اتفاق افتاد، نسبت به سالخوردگان حرمت و رافت و درباره جانوران محبت و شفقت بعمل مى آورد. چون به بيست سالگى رسيد، پدر و مادر و همسر خود را رها كرده براىيافتن اسرار مذهبى و پاسخ مشكلات روحانى كه اعماق ضمير او را پيوسته مشوش مى داشت ، در اطراف جهان سرگردان شد و از هر سو رفت و با هر كس سخن گفت ، شايدكه نور اشراق درون دل او را منور سازد... در منابع يونانى گفته شده كه زرتشت مدت هفت سال در بن غارى درون كوهى بسر آورده ك به خاموشى مطلق مى گذرانيد. آوازه كار اواز شرق به گوش مردم روم رسيد و شهرت يافت كه مردى مرتاض ‍ بيست سال تمام در بيابانها گذرانيده و جز پنير، طعامى نخورده است . چون به سى سالگى رسيد ك زرتشت را مكاشفاتى دست داد. روايات در اين باب بقدرى فراوان و اغراق آميزاست كه براى او معجزات عجيبه وكرامات غريبه ذكر كرده اند. گويند نخستين باركه براى او كشف و شهود دست داد، در سواحل رود ديتا در نزديكى موطن او بود.ناگهان خيال شبحى كه بلندى قامت او نه برابر انسان متعارف بود، در برابر نظرش نمودار گرديد كه او را فرشته وهومنه بهمن يعنى پندار نيك نام نهادهاند. پس فرشته با او گفت و شنود كرد و به او فرمان داد كه جامه عاريتى كالبد را ازجان دور سازد و روان را پاك و طاهر فرمايد آنگاه صعود كرده ، در پيشگاه اهورامزدا يعنى خداى حكيم حاضر گردد... از آن پس هشت سال ديگر بر زرتشت بگذشت و او در عالم كشف و شهود با شش فرشته مقرب(امشاسپندان ) يكايك گفت و شنود كرد... از آن پس ده سال تمام بر زرتشت بگذشت كه به پرستش و عبادت اهورا مزدا مشغول بود و پيوسته از مردم روزگار جفا و آزار مى ديد. پس از اين مكاشفه بى درنگ تعليم خلائق را آغاز كرد. ولى در ابتدا كسى به سخنان او گوش نداد. چندين بار نوميدشده ، در معرض فتنه و آزمايش قرار گرفت ... عاقبت پس ‍ از ده سال ، زرتشت به مقصود رسيد و نخستين كسى كه آئين او را پذيرفت ، عموزاده وى مردى به نام ميندى نيمون ها بود. پس در يكى از بلاد شرقى ايران به دربار پادشاه آن ديار به نام ويشتاسپ راه يافت . مدت دوسال زرتشت كوشش بسيار كرد كه اين پادشاه را به دين خود درآورد. پادشاه با زرتشت همراه گرديد، ولى چون تحت نفوذ كارپانها ( مغان = روحانيون ) واقع بود، آنان بااقدامات شيطانى خود عليه عقايد زرتشت برخاستند و باعث شدند كه زرتشت را دستگيرساخته و به زندان اندازند.

سرانجام پس از دو سال از زرتشت معجزه اى به ظهور رسيد...

بالاخر شاه به دين او در آمد... ويشتاسپ سراسر نيروى خود را براى نشر دعوت آن پيامبر بهدين بكار برد. درباريان و امرا نيز به دنبال شاه بر او گرويدند... از مدت بيست سال ديگر كه از عمر زرتشت باقى بود، روايات و حكايات بسيارى نقل كرده اند. در سراسر اين روزگار وى به نشر دين اهورامزدا در ميان ايرانيان بگذرانيد. در اين زمان دو پيكار و جنگ با دشمنان بر پا ساخت . .... جنگ دوم در زمانى روى داد كه زرتشت به سن هفتاد و هفت سالگى رسيده بود. در اين پيكار اگر چه پيروز گرديد، ليكن عاقبت كشته شد. نويسندگان اوستا در هزار سال بعد گفته اند كه چون تورانيان شهر بلخ را به غلبه گرفتند، يكى از آنان ناگهانى بر آن پيامبر يزدانى تاخته و او را در برابر محراب آتش در حال عبادت به قتل رسانيد. زرتشت را يونانيان زورو آسترس و روميان زوروآستر و اروپائيان زوروآستر مى نامند. وجود تاريخى او محل اختلاف است و اعتراض . مفسر فرانسوى اوستاجيمزدارمستر از زرتشت خدائى مى سازد و او را تظاهر هوم به شكل انسان مى داند كرن هلندى او را افسانه اى منسوب به خورشيد مى شناسد. با وجود اين آثارى موجود است كه وى را شخصيت تاريخى مى دهد.... معمولا اين راى رايج است كه زرتشت ميان قرن هفتم و ششم ق .م . بوده است افلاطون صريحا از زرتشت نام برده و او را مؤ سس آئين مزديسنا دانسته است . بروسوس مورخ قرن سوم ميلادى زرتشت را سر سلسله پادشاهان ماد مى داند. مورخان اسلامى زرتشت را معاصر گشتاسب يا ويشتاسپمى دانند .يك محقق معاصر ايرانى زمان زرتشت را قرن هشتم ق .م . مى داند.

پيرنيا مورخ ايرانى نظريه جكسون را مى پذيرد هربرت جرج دوران زرتشت را به عصر هخامنشى مى برد در فروغ مزديسنا آمده است كه زرتشت در شهر رى به زبان اوستا وغ و به زبان پهلوى راكا بدنيا آمده است يونانيان زرتشت را زروآستر مى ناميدند؛ يعنى ستاره شناس ديوژن زرتشت را به معناى ستاره پرست گرفته است .هرمودورس شاگرد افلاطون زرتشت را به همين معنا گرفته است . يك خاورشناس آلمانى مى گويد برخى يونانيها، نام زرتشت را از كلماتزئيرا به معناى نياز و استر يعنى ستاره گرفته اند كه مى شود ستاره نياز. يك محقق آلمانى ديگر مى گويد؛ زرتشت را از دو كلمه زئوتر يعنى نيازدهنده و استر به معنى چراگاه گرفته اند كه مى شود مالك مزرعه شايسته براى نياز. زرتشت به معناى شخم كننده با شتر نيز آمده است . يك دانشمند انگليسى مى گويد زرتشت يعنى كسى كه شتران را مى چراند يا مى راند. محققان غربى معناى ديگرى براى زرتشت از قبيل ستاره زرين عذاب دهنده شتران ستاره طلائى درخشش طلائى سلطنت زرين و... آورده اند. اعراب زرتشت را سلطنت زرين گفته اند.

زرتشتيان نام وى را سپيتامه مى دانند. مارتين آلمانى مى گويد زرتشت در اصل جارات اوتارا بوده است كه به زبان سنسكريت به معنى ستايش كننده عالى مى باشد كه چون به پيامبرى مبعوث شد، لقب زرتشت گرفته است ، زرتشت يعنى تركيبى از اوش به معنى سوزاندن و درخشيدن و زر به معنى زرين ، پس زرت اوشتر يعنى كسى كه چهره اش از نور خدادادى روشن است . آذر گشسب مى نويسد كه اسفتمان پس از رسيدن به مقام روحانى به لقب شترپير يا زرد رنگ مفتخر گرديده باشد. آذرگشسب مى نويسد؛ شتر حيوانى نبوده كه در بين آريائيهاى ايرانى اهميت و ارزشى داشته باشد تا دارنده آن به خود مباهات كند.

پس دارنده شتران زرد رنگ به پيامبر ايران نمى چسبد.

واژه زرتشت در تاريخ به دوازده گونه ضبط گرديده است؛

زردشت ، زردتشت ، زرهشت ، (اين سه ، بر وزن  انگشت)

زاردشت ، زاراهشت ، وزراتشت (اين سه ، بر وزن  خارپشت)

زرادشت ، وزراهشت ، وزرادشت (اين سه ، بر وزن  چراكشت)

زره دشت ، زره تشت ، وزره هشت (بر وزن دره پشت)

زردشت ، زرتهشت ، وزاردهشت ، وزارتهت (به دال مهمله و تاء مضموم).

نام پدر زرتشت پورشب و نام مادرش دغدويه آمده است .در باب تحصيلات زرتشت نيز اختلاف بسيار است  برخى او را تحصيلكرده يونان و برخى ديگر شاگرد مكتبهاى فلسفى هند مى دانند.زرتشت با دختر فراشائوش ترا به نام هووى ازدواج كرد و شاه نيز با دختر زرتشت و جامناسياه كه از زن اول او بود، ازدواج نمود. زرتشت در سن هفتاد يا هفتاد و هفت سالگى در حالى كه در برابر محراب به عبادت مشغول بود، بوسيله يك سرباز تورانى كشته شد.

دين زرتشت

دينى كه اين پيامبر ايرانى تعليم فرمود، يك آئين اخلاقى بود و طريقه يگانه پرستى دين زرتشت با وجود اين كه داراى ارزش اخلاقى بسيار است ، به اصلاحات اقتصادى و اجتماعى نيز توجه دارد، با چادرنشينى مبارزه مى كند و طرفدار اسكان مردم و خانه سازى است . تربيت چهارپايان اهلى و مراقبت از آنان در چراگاهها، زندگى خانه نشينى ، داشتن خانه يا محل سكونت مناسب ، رفتار نيكو با گاو نر از دستورات دين بزرگ ايران است . با قربانى كردن از طريق ريختن خون حيوانات مخالف است . مؤ من حقيقى دهقانى است خدمتگزار و واقعى و مربى چهارپايان مفيد، سرپرست خانه ، و بزرگ ده و درستكار. بنابراين شغل اصلى زرتشتى كشاورزى و مراقبت از چهارپايان است كه در گاتها نمودار است.

دين زرتشتى نخستين مذهبى است كه در جهان از مسئله حيات عقبى و مسئله قيامت سخن به ميان آورده و مسئله آخرالزمان را به مفهوم كامل خود طرح كرده است .

در دين زرتشت مفهوم بزرگى وجود دارد كه نه در آئين مصريان قديم ديده مى شود و نه در انديشه هاى بسيار عميق هندو جهان داراى تاريخ است و از قانون تحول پيروى مى كند. وضع فعلى ، جهان را به مرحله نهائى رهبرى مى كند، و همه نيروها در كار خود، بايد به آن راه بروند. در نظر زرتشت دنيا از برنامه استمرار تاريخ پيروى مى كند و ميدان جنگ است . مبارزه اى پرشور نيروها را مقابل يكديگر قرار داده است و اين امر واجب است و نتيجه آن تكامل مردم با تقوى و بهره مندى از زندگى جاويدان است .

آئين جين و دين بودا با آئين زرتشت مشابهت دارد.

آزادى در انتخاب دين ، بيزارى از قربانى هاى خونين و احترام زندگان ، از اصول هر سه دين و نفوذ اصطلاحات زرتشت است . فلسفه دوگانگى و اخلاقى كه مبارزه ريشه آن را تشكيل مى دهد، نشان نزديكى ميان آئين جين و ديانت زرتشت است پس از زرتشت آئين مزدا دوباره به سنن ملى و مراسم قديمى بازگشت . بابرقرارى اهورا مزدا در رديف اول ، خدايان ديگر نظير ناهيد و مهر براى خود جايى در اين آئين باز كردند... اين آئين با نوشته هاى كارشناسان معاصر پارسى ،تفسير ماوراءالطبيعه اى ساده يافته است . به اين صورت كه در جنگ با لاوجوداهريمن و وجودمطلق اهورامزدا موجود است . ممكن الحدوث و جهان مربوط به انهارا بوجود مى خواند و جهان ناقصى كه لاوجود به نابودى آن مى كوشد، وجودكامل آن را با مشيت الهى و دائمى خود نگهدارى مى كند تا زمانى كه بالاخره مطابق باخواست خداوندى پايان پذيرد. كريستن سن مى گويد؛ قبل از جدا شدن دو تيره هندى و ايرانى از يكديگر، تفاوتى ميان دو دسته از خدايان عمده آنها وجود داشته است . يكدسته ديوها را مى خوانده اند كه در راءس آنها خداى جنگجوئى به نام ايندرا قرار داشت و دسته اى ديگرآسوراها را كه به ايرانى اهورا گفته مى شود.

دكتر محمد معين مى گويد؛ آريائيان از ارواح مضر متنفر بودند و آنها را لعنت مى كردند.

اوستا

يشت ها و گاتها

يشت ها ، سرودهاى توحيد است ـ كه مى گويند خود زرتشت گفته است ـ كه بعضى با كلمه ياسين در قرآن برابر دانسته اند. چون اين كلمه قرائت هاى مختلفى دارد و به صورت يشمه و يشماو يسن و يسناو... هم نوشته شده است . يشت هاسرودها و ادعيه اى است در ستايش ايزدان كه ايزد از ريشه يزداست كه همان يسناو يشت و يزدان همه ريشه مشترك يزددارند كه به معناى ستايش و پرستش است

كتاب اوستاشش فصل است ... اولين فصل گاتها است كه به عقيده زبان شناسان بزرگى چون بن و نيست اثر خود زرتشت است كه به نام سرودهاى دينى خطاب به اهورامزداسروده است . زبان شناسان ، زبان اين سرودها را كهنه ترين زبانى مى دانند كه در ميان ما وجود دارد، و از لحاظ مفاهيم نيز چنين است . بر گاتهاسرودهايى افزوده اند كه مجموعه گاتهاو اضافات يسنارا مى سازند، كه سرودهايى است مربوط به عدالت و پرستش خدا. آنچه بر گاتها افزوده شده است ، زبان جديدى دارد كه از لحاظ زبان شناسى متعلق به دوره هخامنشى است ، و بعد به ويسپردو ونديدادمى رسيم ، كه از نظر زبان شناسى به اواخر دوره ساسانى ... مربوط است . پس از نظر زمانى ، اوستا از زمان زرتشت آغاز مى شود (گاتها) و به پايان دوره ساسانى (زمان انوشيروان ) و آستانه ظهور اسلام مى رسد. در مطالعه اوستا هر چه از گاتها دور مى شويم ك از توحيد و لحن اهورامزداى واحد و يگانه و زرتشتى كه اهورامزدا را خالق همه چيز (نور و ظلمت و نيكى و بدى و زشتى و زيبايى ) خطاب مى كند، فاصله مى گيريم و به اواخر كتاب كه مى رسيم ، بطور روشن و مشخصى ، جهان به دو نيم مى شود، دو كشو، دو مرز، دو نژاد، و دو رئيس ‍ پيدا مى كند كه هر دوشان هم شاءن و هم نيرويند و در برابر هم ، سويى اهورامزدا است و سوى ديگر اهريمن ؛ يعنى خداى واحدى كه خالق شيطان و يزدان بود و خير و شر، خود نزول كرده است و به دو نيم شده است (نيمى خير و نيمى شر) و خود در برابر نيمه بد خويش ايستاده است . كاملا روشن و مشخص است كه اين ، ثنويت و دوگانه پرستى است . بنابرانى ، اوستاى قديم يك متن دينى توحيدى است و هر چه پيش مى آئيم و به روزگار ساسانيان نزديكتر مى شويم ، به شركى مى رسيم كه بر اساس ‍ دوگانه پرستى بسيار مشخص و غير قابل توجيه و تفسيرى استوار است كتاب مقدس آئين مزدا اوستايا زند اوستا است (اوستا متن و زند تفسير است ). اين نوشته هاى مقدس فقط در قرن سوم ميلادى گردآورى شد و در قرن چهارم مسيحى به عنوان كتاب شريعت دين زرتشت اعلام گرديد، ولى يك بخش از اين آثار، مخصوصا پنج سرود موسوم به گاتها به عصرى بسيار پيشين تر تعلق دارد و تاءليف زرتشت است يشت ها از مهمترين قسمتهاى اوستا است و در بردارنده 21 فصل كه هر فصلى در تعريف و ستايش يكى از فرشتگان يا امشاسپندان است . هر قسمت از اين فصول را در زمان مخصوصى مى خوانند. مثلا در فروردين يك قسمت از يشت را، در روز 19 فروردين كه به نام فروردين و روز فروردين ماه است ، مى خوانند. و يا مهريشت را در روز مهرگان (16 مهرماه ) در تعريف مهر (خورشيد) بيان مى دارند. و تير پشت را در جشن ابر تيرگان بايد قرائت كرد.

نامهاى فصول با ذكر فرشته ويژه آن شناخته شده است ؛

1 هرمز يشت ، 2 خرداد يشت ، 3 ماه يشت ، 4 مهر يشت ، 5 فروردين يشت ، 6 دين يشت ، 7 زماياد يشت ، 8 هفت امشاسپند، 9 آبان يشت ، 10 تير يشت ، 11 سروش يشت ، 12 بهرام يشت ، 14 هوم يشت ، 15 اردى بهشت يشت ، 16 خورشيد يشت ، 17 گوش يشت ، 18 رشن يشت ، 19 رام يشت ، 20 اشتاد يشت ، 21 ونند يشت . يشت كلمه اوستائى يشتى از ريشه همان كلمه اوستائى يسنامى باشد كه به معنى نيايش بكار مى رود و يشتى از ريشه همان كلمه اوستائى يسنامى باشد كه به معنى نيايش بكار مى رود و يسنارا در موقع ستايش و عبادت مى خوانند. اما يشت ها ويژه ستايش خداوندگار و امشاسپندان و ايزدان است . بعضى محققان در رابطه با يشت ها گفته اند: در آغاز تركيب شعرى داشته و اين اندازه نبوده ، ولى بعدها به تدريج مطالبى بر انها افزوده شده و از صورت شعرى بيرون آمده اند. يشت هايى كه تا امروز باقى مانده اند، به 21 يشت مى رسند. نام هريشتى با يكى از ايزدان و امشاسپندان مشخص گرديده است . اما نخستين يشت معلوم و موسوم به هرمزديشت ، درباره پروردگار و صفات و افعال اوست . در يشت ها نشانه هائى از آئين آريائى ديده مى شود. در اين يشت ، مضامين و مطالبى است كه نشانه قدمت آن مى باشد. قديمى ترين يشت ها عبارتند از: آبان يشت ، مهر يشت ، فروردين يشت ، بهرام يشت ، ارد يشت و رام يشت.

هزمرديشت اولين يشت است كه در آن از صفات خدا سخن رفته است . دومين يشت از دو قسمت تشكيل گرديده است كه عبارت است از؛ هفتن يشت كوچك و هفتن يشت بزرگ . اولى درباره هفت امشاسپند است كه قبلا اشاره شد. در ميان يشت ها فقط دو امشاسپنداند كه داراى يشت ويژه اى هستند؛ اشاوهيتنه يا اردى بهشت و همه لوتاوات يا خرداد.

اگر چه گمان مى رود كه ديگر امشاسپندان هم داراى يشت مخصوص ‍ باشند، ولى چون بخشهايى از اوستا از بين رفته ، اثرى از آنها در دست نيست . سومين يشت موسوم به اردى يهشت يشت كه دومين امشاسپنداست و چهارمين يشت موسوم به خرداد يشت كه به حساب پنجمين امشاسپند مى باشد. يشت پنجم به نام آبات يشت ويژه ايزد آب است به نام آناهيتا الهه ايزد آب ديگرى به نام ايم نبات داريم كه به معنى زاده آبهااست . و اين قديمى ترين قسمت اوستا است .

سخن ابوريحان بيرونى درباره كتاب زرتشت

بنا به گفته ابوريحان بيرونى در آثار الباقيه ؛ زرتشت كتابى آورد كه آن را اوستايا انبا گويند و لغت اين كتاب با لغات تمام كتب جهان مغايرت دارد. لغات و حروف اين كتاب با ديگر كتب فرق دارد. علت اين است كه اين كتاب به اهل يك زبان اختصاص داشته است . اين كتاب (اوستا) در خزانه دارابن داراپادشاه ايران بوده كه طلاكارى شده و بر دوازده (هزار) پوست گاو نوشته شده بود. اسكندر مقدونى اين نسخه را بسوزانيد و هیربدان را از دم شمشير گذرانيد. از اين زمان اوستا معدوم شد و به اندازه 5/3 آن بكلى از ميان رفت و امروزه 12 قسمت از آن در دست زرتشتيان است.

نام اوستا نيز مانند زرتشت صور ضبط گوناگونى در تاريخ دارد؛

اوستا اوستا اويتسا بستاق ايساق ابستاع ايستا آبستا افستااپسنتا اوستا مشهورترين نام كتاب زرتشتيان است . در منابع اسلامى بستاه ابستاق و افستاق ضبط گرديده است . در معناى اين كلمه نيز توافق وجود ندارد، برخى آن را به معناى پناه گرفته و برخى ديگر به مفهوم دانش معرفت دانسته اند. عده اى ديگر به معنى متن اساسى گرفته اند.

آنچه مسلم است كه اوستا به معناى اساس و متن اصلى مى باشد.

كلمه اوستاهميشه همراه با لفظ زند و پازند است . پازند شرح و تفسير اوستا است كه پس از زرتشت توسط موبدان كيش زرتشت نوشته شده است . به اين تفسير باررونيز مى گويند

پورداوود محقق ايرانى مى گويد؛اوستا كهن ترين نوشته ايرانيان است . اوستا نيز همچون زرتشت در هاله اى از ابهام قرار دارد. تاكنون زمان حيات زرتشت روشن نشده ، بنابراين نمى توان به زمان نگارش اوستا پى برد.

نقش زن در ایران باستان(جمع بندي)

براي درك وضعيت زنان در ايران و نقش آنها در زندگي سياسي بايد بستر تاريخي ـ اجتماعي و مسائل بنيادين، مانند مقام و منزلت زن در جامعه، ملهم از مجموعة ارزشها، اعتقادها و باورها، حضور تاريخي مستقيم و غير مستقيم آنها در سياست و نقش‌آنها در تحولات اجتماعي ـ سياسي كه همگي عناصر اساسي در پديد آوردن فرهنگ سياسي جامعه است را مدّ نظر داشته باشيم، وضعيت حال هر پديده اجتماعي بدون شناخت پيشينة تاريخي و عقايد و ارزشهاي حاكم بر جامعه ميسر نيست. كشور ايران كه در طول تاريخ خود، همواره از مراكز مهم تمدن دنيا با فرهنگ و تمدني شكوفا و غني به حساب آمده است. زنان به عنوان نيمي از جمعيت جامعه نقش مهم و اساسي در شكل گيري و گسترش تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي، مذهبي و ... اين مرز و بوم داشته اند. البته اطلاعات و دانستني ها دربارة وضعيت زنان در ايران مانند همه نقاط جهان كم و گاهي متناقض است و از طرف ديگر، تاريخ سياسي زنان از تاريخ سياسي مردان جدا نيست و همه تواريخ حول محور پادشاهان نوشته شده است. در نتيجه درك شرايط تودة مردم و از جمله جامعة زنان ايران مشكل است. در تاريخ ايران باستان زنان از مقام و موقعيت بالايي برخوردار بوده اند. به عنوان مثال در دورة حكومت ايلاميان، مرداني كه از وارثان ملكه نخستين بودند اجازه سلطنت داشتند. پرستش الهه هاي زنان متداول بود. زن جاودانه و قابل احترام بود و نسب خانواده را حفظ مي كرد، الهة مادر در رأس خدايان ايلامي قرا رداشت و موجب باروري و سودبخشي همه پديده هاي طبيعت مي شد باستان شناسان پيكره هاي بسياري از الهه هاي مادر را كشف كرده اند كه حاكي از مقام و موقعيت زن بود و يا شاتن هاي زن (مسئولان امور ديني جامعه) كه از جايگاه اجتماعي آنان خبر مي داد. براساس منابع و ماخذ تاريخي، مقام و موقعيت و حرمت زنان در ايران باستان نسبت به ساير ممالك هم عصر خود، بهتر بوده است. زماني كه در يونان قديم زنان، حتي شهروند هم به حساب نمي آمدند، در ايران پادشاهي هماي و جنگ هاي گرد آفريد جزيي از تاريخ است. زماني كه اعراب دختران خود را زنده بگور مي كردند، در ايران دختران خسروپرويز، آذرميدخت و پوراندخت، فرمانروايي مي كردند. در دوران بربريت اروپاي شمالي، زنان مسلمان ايراني مانند ريحانه، دختر حسين خوارزمي، در علم نجوم متبحر بودند. در بين النهرين (حكومت بابليان) زن از شوهر ارث مي برد، ارثية او جهيزيه و مهريه اش بود. زن در حكومت آشور هيچ حقي نداشت اما در ايران در عصر ايلامي ها براساس گل نوشته ي به جا مانده از آن حكومت، مرد هنگام مرگ، مايملكش را با رضايت كامل به همسرش مي بخشيد و پس از آن تنها فرزنداني مي توانستند وارد خانه شوند كه حرمت مادر را نگه مي داشتند. البته بايد توجه داشت كه اصولاً نوسانات مدارج حقوقي و مقام زن در هر دوره به مقتضيات زمان و وضعيت محيط و نوع مناسبات اجتماعي بستگي داشته است. پايه و ارزش مدارج نقش هايي كه زن در جامعه ايفا مي كرد، به نسبت آزاديي بود كه در موقعيت هاي گوناگون اجتماعي برخوردار بوده است. بدين معنا كه اين حقوق و مقام زن در دوران ما قبل تاريخ، ايران باستان، پس از اسلام و امروز همواره تابعي از موقعيت عصر خود بوده است. دوره حكومت مادها در تاريخ ايران، دورة انتقال عصر مادرسالاري به پدر سالاري است، براساس اسناد و مدارك موجود دوران اولية زندگي اجتماعي انسان (عصر حجر و عصر مفرغ) دورة مادر سالاري بوده اما پس از شروع عصر آهن و تكامل ابزار كار با يك تحول تاريخي نقش زن و مرد روبرو مي شويم كه مصادف با دورة حكومت مادها است. در اين دوره حقوق زن و مرد در جامعه با هم مساوي بود. در امور سياسي و حتي در حق توارث سلطنت نيز مساوري بودند. دياكونف در كتاب (تاريخ ماد) مي گويد( در ميان مادها و پارسيان و مصريان دختر پادشاه و داماد او مي توانند به جاي او بنشينند.) در عصر حكومت هخامنشيان زمينه اجتماعي مقام زن بر مبناي مفاهيم عدالت و مردمي عصر خود استوار بود. زن در اين دوره در امورسياست، تعليم و تربيت و سرنوشت ميدان جنگ نقش داشته است. مقام و منزلت زن در دورة هخامنشيان تا آنجا بود كه چون اسكندر، داريوش سوم را شكست داد و مادر او اسير شد، پادشاه ايران طي سومين نامه خود به اسكندر حاضر شد به خاطر آزادي مادرش گذشته از 30 هزار تالان پول، پسرش نيز نزد اسكندر به گروگان باقي بماند. در مورد مقام و موقعيت زن در دوره حكومت اشكانيان اطلاعا ت چنداني در دست نيست اندك اطلاعاتي كه وجود دارد، حكايت از آن دارد كه نقش ملكه هاي اشكاني زياد نبوده و آنها در امور سياسي و دولت زياد مداخله نكرده اند. البته فقط در يك مورد از ملكه موزا، همسر فرهاد چهارم ذكر شد. كه با پسرش فرهاد پنجم در سلطنت مشاركت داشته است. در عصر اشكانيان زن موهبتي براي برقراري صلح ميان اقوام مختلف و ملتها بوده و پيوند زناشويي با آنها سبب اتحاد، وحدت و صلح، امنيت بوده است. در دورة ساسانيان، مقام و موقعيت زنان در جامعه اهميت زيادي داشته است. زنان نقش موثري را در بين تمام طبقات جامعه ايفا نمودند و به بالاترين مقام رسيده و سلطنت كرده اند. البته فقط زنان طبقات بالاي جامعه از امتيازات خاصي برخوردار بودند تاريخ دربارةوضعيت توده زنان سكوت كرده است و به اين مقوله پرداخته نشده است. براساس منابع موجود، مذهب زرتشت در ايران قبل از اسلام زمينه ساز مناسبي براي حرمت زنان بوده است. زن در مذهب زرتشت و در كتاب اوستا از ارزش و كرامت و احترام والايي برخوردار است. زن نگهدارنده ی روشنايي آتش و ركن اساسي خانواده است. در اساطير زرتشت زن و مرد هر دو شاخة يك ريواس هستند. در كتاب مقدس زرتشتيان (اوستا) بارها و بارها بر تساوي حقوق زن و مرد تاكيد شده است. مادر از احترام خاصي برخوردار است در دينكرت، به زنان حق مالكيت داده شده است و در مرگ شوهر معادل پسر متوفي ارث به او تعلق مي گيرد. در نزد مانويان، زنان ارج و منزلت خاصي در جامعه داشته اند زن حتي مي توانست جز طبقه برگزيدگان ديني قرار گيرد و به عنوان مبلغ مذهبي يا فقيه ديني به جامعه، دين و آيين خود خدمت كند. بنابراين زنان در طول تاريخ ايران در تحولات جامعه نقش مهم و اساسي داشته اند و همدوش مردان در صحنه هاي مختلف اجتماعي، سياسي، اقتصادي، مذهبي و ... حضور داشته اند در نتيجه بدون نگرش مثبت و بهره گيري از توان جمعيت زنان در جامعه نمي توان به آينده مطلوب انديشيد و به توسعه كه فصل مشترك همه مطالعات علوم انساني است دست يافت.

khoozilam پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir
پوشش زنان ایلامی

2pmilad پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش بانوان ایران در هزاره دوم پیش از میلاد مسیح

mad پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره ماد ها

hakhamaneshi پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره هخامنشی ها

parti پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره اشکانی ها ۱

parti2 پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره پارتی ها ۲

sasani پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره ساسانی ها ۱

sasani2 پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره ساسانی ها

 /منبع تصاویر وبلاگ وزین تاریخ ما می باشد. /

منابع :

۱- روح الاميني محمود ، مباني انسان شناسي تهران ،عطار چاپ سوم 1368.

۲- پيرنيا حسن ، تاريخ ايران قبل از اسلام ، تهران، نامك . چاپ سوم 1383.

۳- داهيم بهرام، خسرو پرويز ، تهران،راستي نو،چاپ اول 1383.

۴- ميشل آندره ،جامعه شناسي خانواده و ازدواج، ترجمه فرنگيس اردلان، تهران دانشكده علوم اجتماعي و تعاون دانشگاه تهران (شماره3) 1354.

۵- بارتلمه، كريستان، زن در حقوق ساساني، ترجمه ناصر الدين صاحب الزماني، بي جا، عطائي، 1337.

۶- دياكونف، تاريخ ماد، ترجمه كريم كشاورز، امير كبير، تهران، 1343.

۷- طلوعي، محمود، زن بر سرير قدرت، اسپرك، تهران، 1371.

۸- منوچهريان، مهر انگيز، تربيت سياسي و اجتماعي زن، يونسكو، تهران، 1348.

۹- سایت مرکز مطالعات زنان.

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 14:22 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
هخامنشیان ازپارسیان به شمار می روند.
پارسیان مردمانی آریایی نزاد بودند که تاریخ آمدن ایشان به ایران معلوم نیست. در کتیبه های آشوری از سده ی نهم پیش از میلاد آمده است. از همان تاریخ آنان در ناحیه ی انشان که در مشرق شوشتر و حوالی کارون واقع بود دولت کوچکی تشکیل دادند که در ابتدا از دولت ماد اطاعت می کردند . جد ایشان هخامنش همه ی قبایل پارسی را زیر فرمان خود در آورد.

img/daneshnameh_up/a/a4/gard.jpg

تمدن و فرهنگ هخامنشی

شاه : این نام که از سه هزار سال پیش در زبانهای ایرانی رواج دارد ، ازپارسی باستان گرفته شده است که پس از تحولات تاریخی بسیار به صورت « شاه » در آمده است .
چون پس از اتحاد ماد و پارس بدست کوروش بزرگ
، (550 ق . م ) اصطلاح شاهنشاه بکار رفت . این بدان جهت بود که مردم آریایی و غیر آریایی فلات ایران و پیرامون آن به کشور هخامنشی پیوستند و خصوصا پادشاهان و شهریاران آنها نیز برتری کوروش را پذیرفتند .
شاهنشاه در پارسی باستان خشایه ثیه یعنی شاه شاهان آمده است.

لباس ویژه شاهنشاه
شاهنشاه درهنگام صلح جامعه ای بلند از دیبای ارغوانی
 که آستینهای فراخ داشت و در زیر آن پیراهن بلندی می پوشید که تا زانو می رسد و مغزی سفید داشت و کمر بندی روی آن می بست . کفش شاه نیز ، زرین و پاشنه دار و نوک تیز بود . یونانیــان تـاج شاهنشاهان هخــامنشی راتیار و یا گیسداریس خوانده اند .
شاه ، ریش دراز و موهای مجعد داشت و بر تخت زرین می نشست و عصای زرین به دست می گرفت .

فرمانها و نامه های سلطنتی به مهر شاه می رسید و نسخه ای از آن در دفاتر شاهی نگهداری می شد .

کشورداری 

 داریوش پس از اینکه بر اوضاع کشور ایران مسلط شد، ایران را به سی و سه خشتره یا استان تقسیم کرد و ادارة آنها را به افرادی که مورد اعتماد شاهنشاه بودند واگذار نمود.
از زمان جانشینان خشایارشاه که دولت هخامنشی روی به ضعف نهاد استانداران یک نوع خود مختاری پیدا کرده حتی ریاست سپاه محلی را که بر عهدة سرداری به نام کارانا بود نیز بدست گرفتند.

اختیارات شاهان یا امیران محلی با قوت یا ضعف حکومت مرکزی تغییر می کرد. ضرب سکه طلا از مختصات شاهنشاه بود . اما استانداران می توانستند گاهی سکه هایی از نقره یا مس بزنند .
در اوایل دورة هخامنشی سالی دوبار بازرسان شاهنشاهی که چشم و گوش شاه خوانده می شدند به استانها گسیل می گشت .

img/daneshnameh_up/a/a4/sarbazghermez.jpg


سپاه ایران

سپاه جاویدان
پیش از داریوش ایران سپاه منظمی نداشت و ارتش آن بصورت افراد غیر حرفه ای اداره می شد . داریوش به تشکیل سپاه جاودان پرداخت که شمار ایشان به ده هزار تن می رسید . در هر شهر پادگانی وجود داشت که در ارگ
 آن شهر جای داشتند و فرمانده آن دژها را ارگبد می گفتند .

لشکر ایران به دو دستة پیاده و سواره تقسیم می شدند و مسلح به تیر و کمان و نیزه و شمشیر و زوبین
 و خنجر و کمند و سپر و کلاهخود و زره بودند .
اسب و فیل و شتر را هم زمان در جنگ بکار می بردند .

ایرانیان در تیر اندازی مهارت داشتندچنانکه هرودت
 می نویسد پارسیان از کودکی به فرزندان خود سه چیز می آموختند که؛
  • راست بگویند
  • راست بر اسب سوار شوند
  • راست تیر بیندازند .
از زمان داریوش دوم ، جنگاوران یونانی نیز بعنوان مزدور در ارتش ایران راه یافتند و همین امر باعث تن پروری ایرانیان و انحطاط ارتش ایشان گردید .

در ایران از زمان کوروش گردونه
 های جنگی نیز به کار می رفت . چرخهای این گردونه ها غالباً مجهز به داسهای برنده بودند .


img/daneshnameh_up/2/2b/Achaemenid_Battleship.jpg


نیروی دریایی :

در زمان هخامنشی ایران به دستیاری رعایای فینیقی و یونانی خود دارای نیروی دریایی مهمی گردید . این نیرو ، ایران مرکب از سه گونه کشتی بود :

اول - کشتیهای جنگی که پاروزنان آن در سه ردیف یکی بالای دیگری قرار می گرفتند.

دوم - کشتیهای دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .

سوم - کشتیهای کوچکتر که برای حمل و نقل خواروبار
 استعمال می شد .


میراث تمدنهای گذشته

دولت هخامنشی وارث تمدنهای قدیم پیش از خود بود و همة علوم و معارف ملل پیش ، مانند : آشور و بابل و عیلام ، در بین اهل آن ، در آن کشور پهناور رواج داشت .

بزرگترین شهر علمی و دانشگاهی آن ، امپراتوری بابل بود . در این شهر تعلیم معارف قدیم ، به دست کاهنان بابلی
 و مغان بود .
آثار و تألیفات قدیم را به زبانهای اکدی
 و سومری و عیلامی و آرامی می خواندند .
ستاره شناسان و ریاضیدانان بابلی در عصر خود مــشهور آفاق بودند و علوم خود را همراه با سحر و جادو به شاگردان خود می آموختند .

دین در دوره ی هخامنشی

در دورة هخامنشی از مذهب ایرانیان اطلاع صحیحی در دست نداریم . همینقدر مسلم است که در عصر ایشان دین رسمی در ایران وجود نداشته است .
هخامنشیان نسبت به مذاهب بیگانه سختگیر نبودند و مانع از رواج آنها در کشور خود نمی شدند .

سخن داریوش در کتیبه بیستون
داریوش در سنگ نبشته
 های خود می گوید : اهورا مزدا «بغ» یعنی خدای بزرگی است . او از همة بغان بزرگتر است . او آسمان و زمین و آدمی را آفرید و داریوش را شاه کرد .

از زمان اردشیر دوم از خدایان دیگری مانند آناهیتا
 و میترا که در ردیف اهورمزدا بشمار می رفتند در سنگ نوشته های او نیز یاد شده است .

آئین میترا
مذهب مهر پرستی یا آیین میترا
 در ایران غربی رواج فراوان داشته ، در مشرق و شمال ایران نیز اغلب مردم آریایی ، زرتشتی مذهب بوده اند .
برخلاف هخامنشیان ظاهراً مادها بیش از ایشان طرفدار دین زرتشت بشمار می رفتند و مغان یا روحانیان زرتشتی از طوایف ششگانة مادها شمرده می شدند .
قیام گیومات مغ
 نیز به خاطر آن بوده که دین زرتشت را در ایران رواج دهد .

زرتشتیان مردگان خود را در فضای آزاد می گذاشتند تا طعمة مرغان شکاری و درندگان شوند . اما هخامنشیان چنانکه از مقابر ایشان در تخت جمشید پیداست ، مردگان خود را دفن می کردند .

اغماض و سهل انگاری هخامنشیان نسبت به ادیان دیگر و حتی درباره بت پرستان نشان می دهد که اگر هم زرتشتی بوده اند ، در آن دین تعصب زیادی نداشته اند .

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 13:58 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

اتل لیلیان وینیچ (Ethel Lillian Voynich) در 11 مه سال 1864 در یک خانواده معروف انگلیسی دیده به جهان گشود. در طفولیت پدرش را از دست داد و هزینه سنگین خانواده و تحصیل اتل و سایر برادران و خواهرانش به عهده مادرش محول گردید.

اتل وینیچ هنگامی که به هجده سالگی قدم گذاشت از ارثیه‌ای که از پدر به او رسیده بود استفاده کرد و برای کسب معلومات در سال 1882 عازم برلین گردید. در آن‌جا ضمن تحصیل در رشته موسیقی نیز به فعالیت پرداخت و در سه سالی که در آن‌جا اقامت داشت، موسیقی را به خوبی فرا گرفت. خانم اتل لیلیان وینیچ در سال 1885 به انگلستان برگشت. دو سال بعد یعنی در سال 1887 به روسیه مسافرت کرد و در رشته ادبیات روسی، مطالعات وسیعی به عمل آورد و ارمغان این سفر و این مطالعات، ترجمه چندین اثر از نویسندگان معروف روسیه مانند گوگول و داستایفسکی به زبان انگلیسی بود و این اولین کار مطبوعاتی او محسوب می‌شد. چند سال نیز به کار ترجمه اشتغال داشت و کم و بیش از راه ترجمه شهرتی کسب کرد. در همین زمان در انگلستان با جوانی به نام «میخائیل» که اهل لهستان و یکی از انقلابیون آن کشور بود آشنا شد.

آن‌ها خیلی زود به عقاید و نظریات یکدیگر پی بردند و با یکدیگر ازدواج کردند. همسرش مشوق او در کارهای هنری بود. اتل در سال 1897 اولین کتاب خود را به نام "خرمگس" نوشت و منتشر کرد. در اندک زمانی این کتاب به فروش رفت و مجدداً چاپ شد. اتل با نوشتن این اثر انسانی قدم به دنیای نویسندگان گذاشت و کتاب خرمگس یک کتاب کم‌نظیر در مطبوعات تلقی گردید.

خانم وینیچ در این کتاب سیمای واقعی و حقیقی انسان‌هایی را مجسم کرده است که برای کسب آزادی و استقلال و حقوق اجتماعی خود دست به مبارزه دامنه‌داری می‌زنند و در این راه از مرگ نیز هراسی ندارند. عشق در این کتاب نیز مقامی ارجمند دارد و با سرشک‌سوزان همین عشق است که صفحات پایان کتاب به روی هم نهاده می‌شود و انسان‌ها را ساعت‌ها در اندوه می‌گذارد. کتاب‌های دیگر این نویسنده عبارتند از:

"جک دایموند"، "الیویا لتام" و "کفشت را بکن". اتل لیلیان وینیچ 96 سال عمر کرد و در این مدت با خلق چند اثر دین خود را نسبت به جامعه و بشریت ادا کرد. او یکی از اعضای مؤثر و فعال جامعه بانوان انگلیس بود و مقالاتی که او درباره حقوق اجتماعی و دفاع از مقام زن در مطبوعات نوشته بسیار مشهور است.

اتل وینیچ در 28 ژوئیه سال 1960 دیده از جهان بربست.

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 16:56 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

درباره مدیر:
مير حسين دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر
امکانات وب