اندیشه
فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری،طنز 
قالب وبلاگ
 

در کتاب مستطاب تاریخ مفقودات الخیالی مولانا امیر حسین ابن امیر مهدی چنین آمده است که وقتی حکیم ابوالقاسم مینوی فردوسی طوسی از سرودن شاهنامه فراغت یافت چندین شبانه روز خوابید.درمیان خواب طولانی اش رویاهای بسیاری دید...شاه محمود اثرش را بسیار پسندیده بود و به وزیر امور اقتصادی و دارایی اش دستور می داد تا پاداش کار طاقت فرسای او را با صله ای بی نظیر جبران نماید.

هر یک از وزرا نیز برای خوش آمد شاه محمود جایزه ی ویژه ای برایش در نظر می گرفتند...وزارت ارشاد نیز کتابش را به عنوان کتاب برگزیده ی سال انتخاب می کرد...وزارت ورزش و جوانان با وزارت علوم توافق نامه ای امضا می کرد تا بخش هایی از شاهنامه به عنوان واحد درسی در برنامه ی دانشجویان تربیت بدنی گنجانده شود تا به رموز پهلوانی و قهرمانی آشنا شوند و...

خواب شیرین استاد طوس به خوبی و خوشی پیش می رفت که ناگهان صدای نتراشیده و نخراشیده ای رشته ی خواب و افکار زیبای استاد را از هم گسیخت...عجبا این ماموران دولتی چه مرگشان است که حرمت حریم خصوصی استادی به این بزرگی را نگه نمی دارند!...خلاصه عجز و التماس های دختر بیچاره ی استاد هم به جایی نرسید و آخرین گاو موجود در طویله ی استاد هم به یغمای ماموران مالیه ی شاه محمود رفت...

استاد طوس برا ی آنکه دختر دلبندش را دلداری دهد گفت: عزیزم ناراحت نباش آنها که گناهی ندارند، مامورند و معذور! تازه آنها که ما را نمی شناسند...بیا برایت از خوابهای خوشی که دیده ام بگویم ...فردا که کتابم را به شاه محمود پیشکش کردم صله ای خواهد داد که چشم روزگار خیره بماند...

فردای آن روز وقتی استاد حماسه پرداز برای تقدیم اثرش روانه ی کاخ شاه محمود شد پس از ساعتها معطلی در دفتر کار دستیار اول شاه محمود ،جواب شنید که کتاب شما باید اول توسط وزارت ارشاد بررسی شود تا تصمیمات مقتضی گرفته شود ،ضمنا مراجعه ی حضوری لازم نیست ،جهت رفاه حال اهل قلم نتیجه ی بررسی از طر یق پیک به اطلاع خواهد رسید!

روزها و هفته ها وماهها و سالها گذشت ولی خبری از نتایج بررسی و ممیزی نشد که نشد...کم کم بسیاری از داستانها در ذهن طوفانی استاد طوس در هم می آمیخت و پشیمان از کاری که کرده ،با خود زمزمه می کرد؛ /افسوس که دوره ی جوانی طی شد     وین تازه بهار زندگانی دی شد /وکاری نداشت که بعد از او ممکن است کسانی از نیشاپور هم رباعیاتی مثل آن گفته را بسرایند و منظور او بیشتر آن بود که اگر فرصت معقولی از عمرش باقی مانده بود آن را صرف آموزش فوتبال می نمود تاهم متمول گردد وهم چند صد هزار نفر از اقشار مختلف مردم اعم از بیکار و شاغل برایش دست بزنند و هورا بکشند و آواز بخوانند و هم به جای از دست دادن تمام دارایی اش در بهترین جاهای دنیا یا در کناره های دریای مازندران برای خود ویلایی دست و پا بکند و به ریش هر چه شاعر و نویسنده و هنرمند بخندد تا عبرتی باسد مر عاقلان را...

اما افسوس چنان که خودش هم می دانست دیگر مرغ از قفس پریده بود و آب ریخته به جوی باز نمی آمد، از طرفی کفگیر به ته دیگ خورده بود وچنان که ذکرش رفت آخرین گاو هم طعمه ی غارت سنوات چی ها شده بود لذا با تمام وجود فریاد ی از نهادش بر آورد که؛ /الا ای برآورده چرخ بلند     به پیری چه داری مرا مستمند... /اما خودش هم خوب می دانست که سزای قد بودن و یک دندگی کردن همین است.اگر او هم معقول سرش را پایین می انداخت و چند بیتکی هر از گاهی برای شاه محمود می سرود وکاری هم به کار کسانی مثل عنصری نداشت لابد بر سر سفره ای به آن گلو گشادی جایی هم برای او یافت می شد ، اویی که چندین سر و گردن از امثال فرخی و امیر معزی و منوچهری و بسیاری دیگر بلند تر بود ...اما امان از دست این حکمت بی پیر که گاه بی موقع از درون آدمی سر بر می آورد و آدمی را به راههایی فرا می خواند که هیچ خیر و سود مادی و دنیوی در آن نیست...وچه کسانی که پا سوز آدم نمی شوند ، از اهل و عیال بگیر تا قوم و خویش و دوستان و همسایگان و ... ـ آورده اند که ناصرخسرو قبادیانی را نیز از این دیوانگی ها بوده است که رنج سفر را بر راحت حضر و حضور در خانه و کاشانه برگزیده بودو از اینجا رانده و از آنجا مانده شده بودو بنا به روایتی در به در و فراری شده بود و به دره ای پرت و دور افتاده به نام یمگان همنشین دد و وحوش شده بود. چنین شنیدم که وی را گناه آن بوده است که در قصیده ای به پر و پای عنصری بلخی- همشهری موقعیت شناس خود - پیچیده و سخنانی گفته بود که وی را بسیار بد آمده بود، لذا از آنجایی که کلوخ انداز را پاداش سنگ است ،او هم کار همشهری اش را بی جواب نگذاشته بود واین کار به دربه دری ناصر خسرو انجامیده بود. مطلع قصیده ی مذکور چنین است؛ / نکوهش مکن چرخ نیلوفری را         برون کن ز سر باد خیره سری را.../  تا جایی که کار به نقاط باریک کشیده شده وچنین گفته آمده است؛ / پسنده است با زهد عمار و بوذر      کند مدح محمود مر عنصری را /  من آنم که در پای خوکان نریزم       مر این قیمتی در لفظ دری را / و گویا عنصری که استاد مقولات موقعیت  شناسی بوده  و نان را به نرخ ثانیه می خورده است انگشت در این بیت بو دار بخصوص گذاشته و پنبه ی ناصر خسرو را بکلی پیش شاه محمود زده بود . و شاه محمود چه حالی پیدا کرده بود وقتی که دیده بود شاعر لا قبایی که تا دیروز در دربارش کار دیوانی می کرد امروز چنان شیر شده است که او را خوک می نامد! ـ باری اینچنین افرادی را حکیم از آن جهت خوانند که اغلب کار دیوانگان کنند نه عاقلان و از کوچک ترین پی آمدهای حکمتی که بی موقع از درون آدمی سر برآورد ،آوارگی و بیچارگی و فلاکت و در نهایت هلاکت است در تنهایی و بی کسی.

در اینجا نویسنده ی کتاب مستطاب قلم را لختی جولان داده بود و در میدان خیال تازانده بود تا اظهار فضلی کرده باشد که پاره هایی از آن مفقود شده است و شاید هم مورد انتحال واقع شده تا از متن اثر دیگری سر برآورد! اکنون به سر قصه ی خود شویم و زیادی از مطلب اصلی دور نیفتیم که گفته اند؛ المکثار مهذار...

با این افکار و اوهام اوقات سپری می شد و استاد طوس در انتظار مجوز کتاب سترگش لحظه شماری می کرد که پیک موعود از راه رسید و طومار بلندی تسلیم استاد نمود و راه خود را کشید و رفت...

اما چشمتان روز بد نبیند وقتی استاد طوس طومار را دید ؛ جهان پیش چشم اندرش تیره گشت...طومار مذکور حاصل چند هزار نفر ساعت کار کارشناسی جوانان پر انرژی و تازه استخدام بود که مو لای درز کارشان نمی رفت و به کسی هم وامدار نبودند و فقط و فقط به خاطر تخصصی که داشتند به کار گرفته شده بودند،و هیچ وقت هم کاسه شان داغ تر از آش نمی شد...القصه از این سخنان بگذریم و به احوالات استاد طوس بپردازیم.

چشم استاد به هر بندی از آن طومار بلند می افتاد بند بند بدنش از شدت خشم می لرزید و آه از نهادش بلند می شد...در پایان طومار نوشته شده بود ، چشم به راه آثار پربار دیگرتان هستیم!

اهم موارد تذکاری از این قرار بود؛

۱)تحریف مقوله ی خلقت حضرت آدم (ع) و ذکر شخصی کیومرث نام به جای ایشان به عنوان اولین آدم!۲)ترویج خرافات و نام بردن از موجوداتی خیالی به نام دیو! ۳)علاقه ی افراطی و میل مفرط باستان گرایی و ستایش شاهان پیش از اسلام! ۴)ترویج خشونت و جنگ و بد آموزی کودکان! ۵)ترویج عشق های ممنوعه خصوصا در داستان سودابه و سیاوش!/هر چند سیاوش پاکدامن بود و الحمد لله منحرف نشد/ ۶)ترویج پسر کشی فی المثل در داستان رستم و سهراب! ۷) ترویج تبعیض ونام بردن از یک خلیفه ی خاص و نام نبردن از خلفای بزرگ دیگر! ۸)بی اعتنایی به مقام اولوالعظم یعنی شاه محمود و توجه در خور نکردن به مقام شامخ آن غازی راه اسلام که انگشت در جهان کرده و قرمطی می جوید! ۹)ستایش از کسانی که شاه محمود از آنان خوشش نمی آید فی المثل ابو العباس اسفراینی! ۱۰)در نظر نگرفتن مذهب حقه ی شاه محمود و ستایش بی باکانه ی داماد پیامبر و تشویش اذهان عمومی! ۱۱)دامن زدن به اختلافات قومی و حرکت در مسیر سیاست های دشمنان این مرز و بوم خصوصا استعمار پیر! ۱۲)آموزش شیوه های شب روی در خلال داستان ها! ۱۳) ترویج تعدد زوجات ،فی المثل رستم به هر کجا می رسد با دختر شاه همانجا ازدواج می کند و کار تا جایی پیش می رود که از فرط زیادی فرزند آنان را نمی شناسد و به جای دشمن می کشد ایضا داستان رستم و سهراب ! ۱۴)بی توجهی به حرمت شراب خواری و ذکر آب و تاب دار مجالس باده گساری ! ۱۵)تحریف تاریخ و جهان پهلوان ساختن یک پهلوان معمولی به نام رستم چنانکه خود نیز معترفا گفته اید؛ که رستم یلی بود در سیستان من آوردم و کردمش پهلوان ! ۱۶) آموزش ناسپاسی شاگرد در حق استاد در داستان بهمن ابن اسفندیار ! ۱۷)آموزش فرار مغزها در داستان پناهندگی سیاوش به توران ! ۱۸)آموزش ملکه کشی و از بین بردن قبح عمل قتل در داستان رستم و سودابه ! ۱۹)حذف چهره ی پهلوان جانباز راه میهن یعنی آرش شواتیر از متن داستان تعیین مرز ایران و توران ! ۲۰) از بین بردن روابط خویشاوندی و سست کردن پیوندهای خانوادگی و ترویج رفتارهای غلط و آموزش خنجر از پشت زدن در داستان رستم و شغاد !۲۱) خورده گیری بر تغذیه ی برادران عرب آنجا که می گوید؛/ ز شیر شتر خوردن و سوسمار       عرب را به جایی رسیده است کار/ که تاج کیانی کند آرزو      تفو بر تو ای روزگارا تفو / و....

وقتی مطالب به اینجا رسید استاد طوس را دل شکست و هر چه ناسزا و دشنام در آستین داشت نثار شاه محمود و اراذل و اوباشی که در اطرافش بودند نمود ...

نویسنده ی کتاب مستطاب تاریخ مفقودات الخیالی ذکر کرده است ،از آن پس استاد طوس مدت مدیدی به خاطر ناسزاهای نثاری متواری بود و شهر به شهر می گشت و گاه گداری اشعاری از سر درد و داغ می سرود که عمده ی آنها یا از بین رفته اند یا طعمه ی سارقان عزیز ادبی شده اند...

شاهد را چند بیتی از اواخر کتاب مذکور که دست تطاول روزگار آن را ساییده و به آن سبب خوب خوانده نمی شد می آوریم؛

بسی رنج بردم در این سالها                      برون کردم از کف بسی مالها

 زکف رفت بستان و باغم همی                   کنون با غم و درد و داغم همی

ز فرزند خود خون دل خورده ام                     ولی کار خود را بسر برده ام

بسی صبح گردانده ام شام ها                     به جام تخیل زدم جام ها

خیالات و من یار هم بوده ایم                     تو گویی که هردو زیک دوده ایم

کجاها که همپای هم تاختیم                     ز واژه عجب قصرها ساختیم

چه شب ها که با هم سحر کرده ایم            چه اوقات نابی که سر کرده ایم

شراب صبوحی چه جان پروراست         به خودنایدآن کس کزو گشت مست

چو خورشید در جام من نور ریخت                  پلشتی ز جانم فلک دور ریخت

ز من بگذرید و رهایم کنید                            به سان هنر بی بهایم کنید

چه داند که محمود من کیستم؟                   به در یای وحدت کنون نیستم

من اکنون ز خویش و شما رسته ام               به آنجا که بایست پیوسته ام

پژوهشگر ارجمند این اثر سترگ می نویسد ؛ هر چه کو شیدیم بقیه ی ابیا ت را نتوانستیم خواند ،امید که در آینده ای نزدیک نسخه ی کاملی از این اثر در موزه های ینگه دنیا پیدا شده و میکروفیلمی از آن تهیه شود تا زیب کتابخانه های اهل ادب گردد .

تحریر شد در بهمن ماه سال ۱۳۹۰ شمسی بعون الله تعالی به خامه ی حقیر امیر حسین ابن امیر مهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم موسوم به مین ایو.

[ شنبه 1390/11/01 ] [ 15:8 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
نیما ویشیج
21 آبان‌ماه سالروز تولد علی اسفندیاری متخلص به نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است....


نیما یوشیج
علي اسفندياری، معروف به نیما یوشیج سال 1276 در يوش، از توابع نور مازندران متولد شد و 62 سال عمر کرد.
نیما در اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است.


نیما یوشیج
نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید.

نیما یوشیج
او در 13 دی ماه 1338 بر اثر ابتلا به ذات‌الریه درگذشت و او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اين‌كه در سال 1372 طبق وصيتش، پيكرش را به يوش برده و در حياط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند .

نیما یوشیج
نيما علاوه بر شكستن برخی قوالب و قواعد، در زبان قالب‌های شعری تاثير فراوانی داشت. او در قالب غزل ـ به‌عنوان يكی از قالب‌هاي سنتی ـ نيز تاثير گذار بوده است.


آثار نيما عبارتند از: «تعريف و تبصره و يادداشت‌هاي ديگر» ، «حرف‌هاي همسايه»‌، «حكايات و خانواده‌ سرباز»، «شعر من»، «مانلي و خانه‌ سريويلي» ،‌«فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ»، «قلم‌انداز»، «كندوهای شكسته» (شامل پنج قصه‌ كوتاه)، ‌«نامه‌های عاشقانه»‌ و.

نیما یوشیج
نيما در دی ماه 1301 «افسانه» را نوشت و بخش‌هايی از آن را در مجله‌ قرن بيستم به سردبيري «ميرزاده عشقی» به چاپ ‌رساند.


نیما یوشیج
او نخستين شعرش را در 23 سالگی نوشت، يعني همان مثنوی بلند «قصه‌ رنگ ‌پريده» كه خودش آن‌را يك اثر بچه گانه معرفی كرد.
                                        ***********************
با نیما سالهاست آشنایی دارم ،از دوران دبیرستان شعرهایش را می خواندم. تفاوت معناداری را حس می کردم اما دلیلش را نمی دانستم تا اینکه بارها و بارها خواندمش ، اشعار پیروانش را هم خواندم ،شاملو ،فروغ ،اخوان ،سپهری ،آتشی ، مشیری ،نادرپور ،نصرتی ،توللی و که ها و که ها...نیما از جنس دیگری بود.
او فرزند کوهستان بود، صفای کودکانه ی روستایی اش در شعرش موج می زد. صمیمی بود. زلال بود. از جنس ابنا زمانه نبود. او براستی شاعر بود. همچنانکه اخوان و سهراب و شاملو و فروغ بودند. و بسیاری نبودند و ادای شاعرها را در می آوردند !
نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست یوش را ببینم ، شاید دنبال رد پایی از نیما بودم. مرداد ماه امسال فرصتی دست داد تا از یوش دیدن کنم البته به همراه خانواده و دوستم علی ابراهیمی راد که تدارک سفر با او بود.
چند ساعتی را در کنار تربت پاک آن بزرگوار بودم و به یاد سخنی از او که می گفت : من برای کسانی می نویسم و می سرایم که هنوز به دنیا نیامده اند. و به راستی زمانی که او می نوشت من هنوز به دنیا نیامده بودم. و اکنون او نبود و من بودم  ، نه او بود و من نبودم ، یا بهتر است بگو یم او همیشه در میان دل مشتاقان خودش زندگی خواهد کرد و برای مرد هنر مرگی وجود ندارد.
این تجربه را با خیلی از هنرمندان و اهل ذوق و قلم دیگر نیز داشته ام ، و دیده ام که مشتاقانشان چگونه از اقصی نقاط جهان به زیارتشان می شتابند.
در نیشابور و در طوس و در اردهال کاشان و در شیراز و در تبریز و در قونیه و درهمدان و شبستر و اوش تیبین  و بسیاری جاهای دیگر در کنا مزار بزرگانی همچون ؛ عطار و خیام و فردوسی و اخوان و  سپهری و  سعدی و حافظ و شهریار و خاقانی و مولانا و باباطاهر و عارف قزوینی و شیخ محمود شبستری و حکیم ابوالقاسم نباتی و...
وهمین مزد بس اهل هنر و قلم را ...سخن را با دوبیتی نوی از خود نیما به سرانجام می رسانم؛    
  از پس پنجاهی و اندی ز عمر
ناله ها می آیدم از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
و من به این سبب نیما را فرزند کوهستان می نامم و به گمانم روح نیما نیز راضی به این عنوان بوده باشد.
                                                                  میر حسین دلدار بناب/ دی ماه / نود
[ جمعه 1390/10/30 ] [ 15:15 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

زن و خانواده در ايران باستان ( دين زرتشت)

d8b9daa9d8b37

بی شک وضع اجتماعی زن در هیچ دوره و تاریخی از وضع عمومی آن جامعه مجزا نیست. لذا در مورد وضع اجتماعی و حقوقی زن در ایران باستان از قدیم ترین ادوار تا پایان ساسانیان را باید مورد مطالعه قرار داد. بدون تردید سرزمین ایران یکی از قدیمی ترین و کهن ترین مراکز زندگی بشر بوده است و اسناد و مدارک در مورد شناسایی وضع زن و همچنین مرد چه در ایران و چه در جاهای دیگر بسیار نارسا و ناچیز است. به طور کلی بررسی نخستین جوامع بشر و ملت ها و اقوام گوناگون فقط به وسیله ی آثار و وسایل مکشوفه و آنچه از زندگی بشر این دوره به جا مانده امکان پذیر و قابل بررسی است.

در دورانی که شاید بیش از ده هزار سال قبل از میلاد باشد٬ تغییراتی در وضع اقلیمی ایران به وجود آمد و انسان غارنشین اندک اندک برای خود خانه ساخت. در این دوران کانون خانواده مرکز قدرت قبیله بود. چون زن هم در خانه و هم در بیرون از خانه با مرد در کار تولید و رفع حوایج زندگی معاضدت و همکاری داشت و از طرفی تولید و مثل و بچه زاییدن و استمرار نسل به طور فطری و طبیعی بر عهده ی او بود لذا ارزش و اهمیت زن نسبت به مرد فزونی یافت و تعادل قدرت را به سود زن متمایل ساخت.

«ویل دورانت» درباره ی این دوران می نویسد : «در این دوران یعنی دوره ی مادرشاهی حق فرمانروایی، حق قضاوت، حق اداره ی امور خانواده و توزیع خورد و خوراک و آنچه زندگی بشر وابسته به آن بود، همه در دست زن بوده است. مرد به شکار حیوانات می پرداخت و از جنگل ها و مزارع مواد خوراکی به دست می آورد که آن را در اختیار مادرشاه می گذاشت تا بین افراد قبیله توزیع نماید. اختلاف نیروی بدنی که امروز بین زن و مرد مشهود است در آن رزوگار قابل ملاحظه نبود. این اختلاف نیروی جسمانی بعدها از لحاظ شرایط زندگی و محیط زیست پیدا شد. زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می توانست ساعت های درازی را به کارهای دشوار بپردازد؛ و به هنگام حمله ی دشمن به خاطر فرزندان و عشیره و قبیله تا سر حد مرگ مبارزه کند.»

دکتر «گیرشمن» ضمن بحث پیرامون انسان های پیش از تاریخ در ایران؛ از نقش زنان در پیدایش تمدن بدوی و ابتدایی آن روزگارسخن می گوید و می نویسد ؛«در این جامعه ی ابتدایی وظایف سنگین به عهده ی زن گذاشته شده بود. در نتیجه عدم تعادلی بین وظایف مرد و زن ایجاد شد و زن دارای مقامی برتر نسبت به مرد گشت. نگهداری آتش؛ نگهبانی خانه؛ تهیه و پخت غذا؛ ساختن ظروف سفالی؛ نگهداری فرزندان باعث اولویت زن نسبت به مرد شد و اداره ی کارهای قبیله به دست او افتاد. در عین حال سلسله ی انساب خانواده به نام زن خوانده می شد. این نحوه ی اولویت و تفوق زن بر مرد به صورت عصر مادر شاهی در فلات ایران شروع شد؛ و همین سامانه که یکی از خصایص ساکنان ایران بود بعدها در آداب آریاهای فاتح٬ وارد شد.»

علاوه بر رهبری اقتصادی و اجتماعی مقام روحانیت نیز از امتیازات زن بود؛ و ایرانیان مانند همسایگان خود مذهب مادرخدایی داشته اند و در نواحی مختلف ایران پرستش الهه ی مادر رواج داشت. در میان ابزار و اشیا فراوانی که در لرستان کشف شده؛ مجسمه ای پیدا شده که سر زنی را تمام رخ نشان می دهد. گیرشمن احتمال می دهد که این زن رب النوع اقوام آسیایی است که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است و احتمال دارد پرستش ایزد بانوی آناهیتا که بعدا در ایران رواج یافت از اینجا سرچشمه گرفته باشد. چون یکی از کهن ترین تمدن های اولیه ی بشری تمدن ایلام در غرب فلات ایران است بی مناسبت نیست که از تمدن ایلام نیز سخنی به میان آید. تا قبل از حفریات شوش اطلاعات در مورد تمدن و سوابق تاریخی ایلام سخت محدود بود. مساعی «دیولافوآ» و «دمورگان» و سایر مستشرقین موجب کشف و احیای تاریخ و تمدن ایلام گردید.

در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد در سرزمینی که شامل خوزستان، لرستان، پشتکوه و کوه های بختیاری است٬ حکومت ایلام رشد و تکامل یافت. مردم ایلام دولت خود را آنشان یا انزان می خواندند و خط میخی را که دارای 300 علامت بود و با خط سومری ها شباهت داشت به کار می بردند. مجسمه ی ملکه ی ایلام معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگار است. این مجسمه اکنون در موزه ی لوور پاریس است.

به نظر باستان شناسان این ملکه بر اقوام آریایی که در نواحی ایلام و کوه های زاگرس تا حدود کرمانشاه می زیسته اند٬ فرمانروایی داشته است و یکی دیگر از کهن ترین محله های زندگی مردم و تمدن های مکشوفه در حدود «سیلک» کاشان است که در حفریات و کشفیات نیز آثار متعددی از تمدن دوران مادرشاهی به دست آمده است. با به دست آمدن مقدار زیادی دوک نخ ریسی در ناحیه ی سیلک کاشان معلوم می شود که زنان ایران در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد به کار نساجی می پرداخته اند. همچنین با پیدا شدن مقدار زیادی آلات زینتی از قبیل گردن بند و دست بند و انگشتر که از صدف یا گل یا سنگ می باشد محقق شده حس زیباشناسی نیز در زنان آن زمان به شدت رایج بوده است.

در این دوران که یکی از دوره های درخشان مادرشاهی در ایران است خانه سازی با خشت خام رواج داشت و نقش و نگار روی دیوار به دست زنان انجام می گرفت. در این دوران نه تنها زن در کارهای اجتماعی نقش اساسی و تعیین کننده داشت بلکه در عین حال با رقص های مذهبی که جنبه ی هنری نیز داشت به زندگی شور و نشاط و سرور می بخشد. این رقص ها گاهگاهی به صورت دسته جمعی در می آمد و مردان هم در آن شرکت داشتند. از این دوران نقش و تصاویری به جا مانده که موید این ادعا ست. مثلا یک قطعه ظرف گلی که از سیلک کاشان به دست آمده٬ ‌چند زن را در حال رقص های مذهبی نشان می دهد که با آهنگ مخصوص و حرکات زیبا رقص را اجرا می کنند.

در نقاط دیگر ایران مثل تپه های فارس در تخت جمشید و تپه ی ارسنجان و حفاری های چشمه علی در شهر ری و حفاری شوش آثاری از این قبیل به دست آمده که گاهی زنان را با لباس های زیبا در حال اجرای رقص می بینیم و نمونه ی این رقص ها هنوز در قسمت های جنوبی و مرکزی و غربی ایران متداول است. در حفاری های باستانی مجسمه هایی از زنان به صورت شاهزاده، ملکه و الهه کشف شده که معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگاران است.

وضع اجتماعی و حقوقی زن از آریایی ها تا دوران هخامنشی

به عقیده ی دکتر گیرشمن در آغاز هزاره ی اول پیش از میلاد دو واقعه ی مهم و غیر مرتبط روی داد که در حیات اجتماعی ملل آسیای غربی تاثیر فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپایی به هند و ایران و اروپاست و دیگر کشف و استعمال آهن کوهستان های شمالی و شرقی آسیای میانه که شمال و مشرق و مغرب ایران را دربرمی گیرد؛ در دوران پیش از تاریخ گذرگاه اقوام آریای به سایر نقاط گیتی بود. در این ناحیه نژاد آریایی به سر می برد که قدرت فکری و معنوی خود را بارها نشان داده بود. آریایی های ایران به طوایف و قبایل متعددی تقسیم می شدند که مهم ترین آنها مادها در غرب و پارسی ها در جنوب بودند. پارت ها در خاور ایران نیز از نژاد آریایی بودند. قوم ماد روابط نزدیکی با تمدن پیش رفته بین النهرین داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسیه و ترکمنستان می رسید.

تا 100 سال پیش برای نوشتن تاریخ ماد٬ جز نوشته های مورخین یونانی چیزی در دست نبود. ولی از یک سده نتیجه ی تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبی و آثار ارزنده ی تاریخی از زیر خاک به دست آمده است. با اینکه این آثار مستقیما مربوط به تاریخ ماد نیست؛ و از تاریخ بابل و آشور و دیگر کشورهای شرق نزدیک حکایت می کند؛ باز کم و بیش در روشن کردن تاریخ ماد موثر است؛ زیرا مادها تنها قبیله ی آریایی بودند که در سایه ی اتحاد٬ امپراتوری بزرگ آشور را برای همیشه شکست دادند و اقوام و قبایل بسیاری را از قید اسارت آنان رهایی بخشیدند.

پس از استقرار سلسله ی ماد در مغرب ایران اندک اندک رژیم مادر شاهی جای خود را به رژیم پدرشاهی داد. بنابراین فعالیت کشاورزی با زنان بود؛ و مردان برای زنان اهمیت ويژه ای قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله ی هخامنشی و پارس ها می رسد که بنیانگزار آن کورش بزرگ است. به طوری که می دانیم ملکه ماندانا مادر کورش و دختر آستیاک آخرین پادشاه ماد تاثیر انکارناپذیری در انتقال قدرت به پسرش کورش داشت. در دوران مادها زن به ریاست قبیله و نیز قضاوت می رسید هنوز بقایای از سیستم مادر شاهی وجود داشت.

«دیاکونف» در تاریخ ماد می نویسد دوران مادرشاهی با انقراض سلسله ی ماد به پایان رسید و در حکومت هخامنشی زن و مرد از حقوقی برابر و یکسان برخوردار بودند. بنا به گفته ی دیاکونف؛ که او باز از قول کتزیاس مورخ یونانی نقل می کند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد می توانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه ی مادها هنگامی که پدرشاهی جانشین مادرشاهی گشت مقام اجتماعی زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند فقط تا حدی از اختیارات فوق العاده ی زن کاسته شد.

طبق تحقیقات باستان شناسان لباس زن مادی با اختلاف اندکی شبیه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه می توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستیاک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود و این امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کورش بزرگ موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه های پارس را بنیان نهاد که در آن عده ی زیادی از پسران پارسی همسن و سال کورش تیراندازی، اسب سواری و فنون نبرد را می آموختند. گذشته از این ماندانا به کورش آموخت که حق چیست و ناحق کدام است. شاید احترام فوق العاده ای را که کورش نسبت به مادرش ماندانا رعایت می کرد؛ به پاس داد و عدالت خواهی ای بود که از او آموخته بود. به طوری که «پلوتارک» می نویسد : «... مهم ترین عامل پیروزی کورش بر آستیاک زنان بودند.» مسلما تعالیم مزدایی که زنان و مردان را یکسان می نگرد؛ و فرقی بین آنان قایل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکارناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا در مهر روز مهرماه دو ساقه ی ریواس به هم پیچیده از زمین سربرآوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمد که در قامت و صورت شبیه هم بودند، یکی مذکر به نام «مشیه» و دیگری مونث به نام «مشیانه».

در کتاب «بندهش» فصل ۱۵ آمده است ؛

«... آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛ و دیوان را پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود «اهورامزدا یگانه است.» او آفریننده ی ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگیاهان جاندارنست ...»

چنانچه ملاحظه می شود، در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می یابند با هم از زمین سربرمی دارند و یکسان رشد می کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می راند و دستور واحدی برایشان مقرر می فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می رانند این است «هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.» از این گفتار برمی آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی که «سوشیانت» - موعود نجات بخش آخرالزمان - از شرق ایران و حوالی دریاچه ی هامون یا از غرب ایران کنار دریاچه ی چیچست ظهور می کند از هر گوشه ی ایران پاکان و دینداران به او می پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی از آن مرد و نیمی دیگر زن خواهند بود.

عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از؛

۱- بهمن یا وهمن یا وهومن که به معنای خرد کامل است.

۲- اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است.

۳- شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است.

و سه امشاسپند مونث این ها هستند :

1- اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است.

2- خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی و موکل بر آبهاست.

3- امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است.

همچنین تعدای از ایزدان در مذهب زرتشت که در مرتبه ی پایین تری از امشاسپندان هستند (امشاسپند ملک و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند. مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده ی صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ «مهر» و «سروش» و «رشن» از روان درگذشته درباره ی اعمال و کارهای او پرسش می کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر، و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد «دینا» که به معنی وجدان و دین است با رشن ایزد همکاری دارد.

ایزد «چیستا» که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته ی دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گات ها او را چنین ستوده است : «... جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید ...».

در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه ی نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت، بشر را در راه رسیدن به عالی ترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه ی نیکی بر بدی هدایت می کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است.

بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول «گیگر» از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب «نمان پیتی» یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می گشت؛ زن نیز پس از زناشویی به لقب «نمانوپیتی» یعنی نور و فروغ خانه ملقب می گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛ و نویسنده ی کتاب «تمدن ایرانیان خاوری» زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او.

به عبارت دیگر زن کنیز و برده ی مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه ی حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می آمد.

«کریستن سن»؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می گويد : «رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست.»

زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می فرماید : «پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است (وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می دانی یا نه ؟»

در بند ۵ گات ها نیز، زرتشت خطاب به همه ی پسران و دختران جوان می گوید : «ای دختران شو کننده و ای دامادان اینک شما را می آموزم و آگاه می کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا به زندگی سعادتمند نایل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن راه زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جوید٬ زیرا تنها بدینوسیله می توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.»

به طوری که می بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار می گیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آن ها یکسان درود فرستاده می شود. در یشت ها آمده است : «... فروهر همه ی مردان و زنان نیک را می ستاییم.» در فصل ۳۸ یسنا آمده است : «... ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند» در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ی ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه ی کامل آن ماندانا مادر کورش بزرگ بود؛ که بارها کورش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه ی زنان در این عصر چشمگیر است.

از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می دهد در ساختمان تخت جمشید عده ی زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه های جهان ضبط است.

پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود. زیرا در زمان سلوکی ها؛ زنان و دختران زیادی از یونان در ایران زندگی می کردند؛ و چون در یونان زن از تساوی حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعیت و سرنوشت زن ایرانی نیز تاثیر نهاد. می دانیم که در دیانت زرتشت ازدواج بر پایه ی تک همسری است٬‌ هیچ مرد زرتشتی حق ندارد با داشتن زن؛ زن دیگر انتخاب بکند. لکن تعداد زیادی از این زنان و دختران یونانی به صورت معشوقه ی مردان ایرانی درآمدند که به طور قطع از استحکام بنیان خانواده ی ایرانی کاست. برخی از این زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ایرانی به سر می بردند و برخی دیگر نیز با روابط آزاد با مردان ایرانی حشر و نشر داشتند.

در زمان اشکانیان گرچه زن ایرانی تا حدی موقعیتش تحکیم شد؛ ولی به هر حال حکومت سلوکی ها و تاثیرات ناشی از آن و نفوذ هلنیسم اثر خود را گذاشت. از طرفی در دوران پارت ها یا اشکانیان به علت گستردگی قلمرو پارت ها طوایف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوری وسیع اشکانیان می زیستند که هر یک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبیعتا این دگرگونی در وضعیت زن و خانواده ایرانی اثر بخش بود.

در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه ی خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول «دارمستتر» نه تنها از لحاظ تاریخ ایران بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه ی اردشیر بابکان اینطور برمی آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می کرد.

در پندنامه ی آذرباد مهراسپند، وی به پسر خود اینطور می گوید : «... اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند ...».

زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبی می توانست تا درجه ی «زوت» برسد. این امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بایسته ی دینی بوده است. در «ماتیکان هزار دادستان» آمده است که روزی چند زن راه را بر یکی از قضات عالی مقام می گیرند؛ و از او مسایلی را سوال می کنند. قاضی مزبور به همه ی سوالات به جز یکی پاسخ می دهد. بلافاصله یکی از زنان می گوید جواب این سوال در صفحه ی فلان از فلان کتاب است. این موضوع می رساند که زن در عهد ساسانیان حتی بر مسایل مشکل حقوقی نیز احاطه داشته است.

مطابق مندرجات کتاب «حقوق زن در زمان ساسانی» نوشته ی «بارتلمه» مستشرق معروف آلمانی؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد.

فصل ۱۹ از کتاب «ماتیکان هزار دادستان» در بند ۳ و ۴ می گوید : «... دختران را بدون رضایت خودشان نمی توان به ازدواج مردی درآورد.»

در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می گوید : «... پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند»؛ و از این فتوا اینطور استنباط می گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسولیت ها نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده، حق نظارت مرد را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که با همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می کرد این عمل قانونی نبود و تنفیذ نمی شد. پس از درگذشت پدر خانواده، حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت می گرفت زن می توانست مهریه مطالبه کند و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت همسر سابق باید نفقه ی او را بپردازد.

بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره ی حد نصاب ارث چنین می نویسد : «... تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه ی پدر جهیزیه به خانه ی شوهر برده بودند نصف و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می بردند.»

مطابق قوانین اوستا :

۱- زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.

۲- زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.

۳- زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید (در صورت بیماری شوهر)

۴- زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد.

۵- شوهر حق نداشته است بدون اجازه ی زنش دختر خود را شوهر دهد.

۶- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد.

۷- زن می توانسته است داور یا وکیل شود.

۸- زن می توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند.

همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده : «ای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده ی انجام وظایفش برآید و مسولیت خود را درباره ی خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند»(دختر یا پسر مطرح نیست)

این ها آینه ی تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه ی زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون «کاوه»٬ و «رستم» و «اسفندیار» و «سیاوش» و «سهراب» و «کیخسرو» را می بینیم، با زنان دانا و خردمنی چون «فرانک» و «سیندخت» و «گردآفرید» و «رودابه» و «تهمینه» و «کتایون» و «فرنگیس» و «کردیه» و «پوراندخت» و «آزرمیدخت» و ... روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند.

آنچه فردوسی بزرگ در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در سده های سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول بوده با درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده ها را که درباره ی زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران بوده است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده معرفی کرده است.

آشنائى با آئين زرتشت

الف : زمينه

دوره نخست زرتشت در سال 660 ق .م ناگهان قيام مى كند، و به دلايلى قيامش انتظار مى رود. يكى به اين دليل نظام تمدن و مالكي) دردها و نيازها تازه اى به جان بشريت مى ريزد) و بعد مصلحين را به درمان كردن مى انگيزد.

زرتشت در آن دوره ، پاسخى بود به دردها و نيازها تازه ايرانى . آريائيان در ابتداى ورودشان به هند و ايران با همه دوگانگى خاك و امكانات خاك و آب و هوا، مذاهبى يگانه داشتند... آريائيان هند در زندگى قبايلى ماندند، و آريائيان ايران وارد زندگى كشاورزى شدند و با دگرگونى شرايط زندگى ، بينش ، نظام اجتماعى و احساس و اخلاق اجتماعى ، ديگر مذهب ميترائيسم و مذاهب ابتدائى پيش از زرتشت (كه از قبايل وحشى آريائى و روزگار اشتراك تفكر و زندگى ايرانى و هندى مانده بود)، نمى توانست جوابگوى نيازهاى تازه ايرانى باشد، و مذهبى مى بايست كه با شرايط جديد، تناسب اجتماعى و اقتصادى و اخلاقى داشته باشد و بتواند وضع موجود را توجيه كند... در اينجا است كه زرتشت برمى خيزد و مذهبى را اعلام مى كند كه براى ارتباط با خدايش نه به سحر و جادو نيازى دارد و نه به قربانى و مغان.

جادو را باطل ، و قربانى را نفى مى كند و بزرگترين مبارزه را عليه كارپانها (مغانروحانيون ( مى آغازد. و از همه مهتر اينكه تمامى بتها را، مجسمه رب النوع هاى مختلفى كه ساختن شان يكى از كارهاى مذاهب قديم بود، فرو مى شكند و از معابد بيرون مى ريزد(گر چه باز خود موبدان روحانيت زرتشت ) با توجيهاتى تازه ، دوباره بازشان مي گردانند) و با رفرم دين بدوى مذهبى بوجود مى آورد كه بشدت فلاحتى و كشاورزىاست و توجيه كننده زندگى جديد ايران .

ب : اصول تعاليم

در مذهب زرتشت گاو بسيار محترم است ، آن چنان كه يكى از خدايان بزرگ و هومن اصلا خداى گاو است (و نام خود زرتشت هم (زوراستريا زرتشتر، يعنى دارنده شتران زرد، نشان اين است كه وابسته به دوره قبايلى است اما برخلاف هند، گاو در ايران فقط محترم است ، نه مورد پرستش و تقدس ، و به جاى گاو، كاريز و قنات و اب ، تقدس ‍ پيدا مى كند، كه در دوره دامدارى گاو مظهر دام و زندگى اقتصادى دامدار، و در دوره كشاورزى آب مظهر دام و زندگى اقتصادى كشاورز است كه ارزش ‍ دارد. اين است كه در مذهب زرتشت ، آب جانشين گاو مى شود و مورد پرتش و تقديس قرار مى گيرد.

بزرگترين خدمت زرتشت (از نظر بينش مذهبى ) اين است كه بيش از همه مذاهب غير توحيدى مذهب را و پرستش را (كه اساس مذاهب است به توحيد نزديك مى كند.

1 ـ خداى زرتشت ؛در مورد يگانه بودن يا دوگانه بودن خداى زرتشت دو نظر است؛ يكى نظريه كلاسيك است كه زرتشتيهاى عادى نه آنهايى كه توجيه كنندگان مطالب اند نيز قبولش دارند. از اين نظرگاه ، مذهب زرتشت ، مذهب دوگانه پرستى است ، مذهب اهورا و اهريمن مذهب (انگرمئى نو و سپنتامئى نو) و دو ذات(خير شر) هر كه و هر چه بد باشد، جزء (انگرمئى نو) است ، و اگر خوب باشد، جزء (سپنتامئى نو) و اين هر دو ذات (انگرمئى نو و سپنتامئى نو) همواره در نبردند. پس اعتقاد مذهب زرتشت به دوگانگى ذات در جهان است . نظر دوم از آن مورخين و نويسندگان جديد است كه در كار تجليل و احياء مذهب زرتشت اند. اينها كه مى بينند ذهن امروز جهان ، توحيد را مى شناسد و مى ستايد و مى پرستد و حتى غير مذهبى ها نيز با مقايسه مذاهب ، اعتراف مى كنند كه توحيد عالى ترين شكل تكامل يافته بينش مذهبى است (كه مسلم است و غير قابل ترديد مى كوشند تا از مذاهب مورد توجهشان چهره اى توحيدى بسازند.

2 ـ اهورا مزدا و خلق جهان ؛اهورا مزدا را زرتشت خداى ازلى و ابدى خردمند و بصير و قادر و عليم مى داند كه چون خواست جهان را بيافريند، ابتدا روحى جاويد و مطلق ساخت به نام و هومن يعنى منش ، ذهن ، فكر و انديشه نيك ، و بعد و هومن تمام پديده هاى عالم را آفريد .

3 ـ انگرمئى نو و سپنتامئى نو در اعتقاد زرتشت ، دو نظام يزدانى ، به نام ذات بد ( انگرمئى نو) و ذات خوب ( سپنتامئى نو) در جهان وجود دارد. و (سپنتا خير مقدس ، و مئى نو به معناى من، منش مانتاليته )اين ها همه يك كلمه اند و به معناى فكر و انديشه و خرد و حكمت كه انگرمنش وسپنتامنش ذات بد و ذات خوب همواره در جنگند و هر يك دستياران و فرشتگانى دارند.

4 ـ ياران سپنتامئى نو شش فرشته يا يزدان مقرب ، ياران ذات خوب جهانند، كه با سپنتامئى نو جهان خير را اداره مى كنند و باانگرمئى نو ودستيارانش مى جنگند. اين شش امشاسپند روح جاويد و ازلى و ابدى عبارتند از؛

1 )بهمن ؛به به معناى خوب و خير و من به معناى منش ، يعنى فرشته اى با منش خير. 2 )ارديبهشت ؛ فرشته راستى و عدالت . 3 )شهريور فرشته قدرت (يا به اصطلاح خودشان (؛ يزدان قدرت . 4 )خرتات ؛ برخوردارى و كاميابى و موفقيت و عافيت . 5 )اسپندارمد؛ سپند به معناى مقدس است ، آنچنان كه يكى از صفات زرتشت هم سپند من است ؛ يعنى داراى منش سپند (مقدس ). اسپندارمد همان اسفند است و يزدان بركت و عشق و محبت . 6 )مرداد يا امرتات ؛ يزدان خلود و جاودانگى . اين شش امشاسپند) در تحت رهبرى سپنتامئى نو گروه هفت نفره اى را تشكيل مى دهند كه مجرى اراده اهورامزدايند در مبارزه با شر و يارى انسانهايى كه راه اهورامزدا را مى پيمايند.

در برابر اينها، شش فرشته شر (اگر بشود، ملك عذاب ) همراه انگرمئى نو گروه هفت نفرى روح خبيث را تشكيل مى دهند. سپنتامئى نو و انگرمئى نو و ياران شان در دو سوى هستى صفوف خير و شر را آراسته اند، و انسان در اين ميانه ، مخير است كه هر صفى را كه بخواهد، اختيار كند. البته بغير از اينها باز فرشتگان ديگرى هستند... اين ، مجموعه نظام اعتقادى متافيزيك مذهب زرتشت است ، كه جهان بينى زرتشتى را نيز نشان مى دهد.

ج . زرتشت موبدان

تاكنون ، هر چه رفت ، در تعريف و شناخت زرتشت اوليه بود، و پس از اين مى كوشم كه زرتشتى را كه موبدان ساختند ومذهبى كه به دفاع موبدان و منافع آنها گمارده شد، تصوير نمايم ، چه در اين صورت است كه مقايسه و نتيجه گيرى ممكن مى شود:

در ابتدا مذهب زرتشت مبتنى بر خصوصيت زندگى كشاورزى است  هر كس قناتى حفر كند به بهشت مى رود...

تقدس آب ، تقدس گاو، تقدس قنات و تقدس سبزه و درخت ، نشان دهنده اين واقعيت است كه مذهب زرتشتى بر خلاف ميترائيسم كه مذهب دوره دامدارى است ، كاراكترى كاملا كشاورزى دارد...

 مذهب زرتشت نيز دوگانه است ؛ يكى مذهبى است كه زرتشت آورده است و ديگرى مذهبى كه جانشينان زرتشت حكام و موبدان  ساخته اند.

تحريف مذهب زرتشت

1 ـ اصالت طبقات ؛زرتشت همه خدايان را بيرون رانده بود و از يك خدا و يك اهورامزدا گفته بود، كه يگانه است ؛ و خداى فقير و غنى ، موبد و غير موبد همه و همه فقط يك خداوند است، اهورامزدا. اما موبدان خداى يگانه زرتشت را تجلى تثليثى دادند و گفتند كه زرتشت خود فرموده كه آتش رمز و اشاره اى از جهان ملكوتى اهورايى است و بايد آتش را تقديس كرد و احترام گذاشت . آنگاه موبدان ، آتش (رمز و اشاره اهورائى ) را به سه قسمت كردند و سه آتش ‍ ساختند يكى در استخر (فارس ) كه آتش روحانيان و موبدان بود، و يكى در آذربايجان ، كه آتش شاهزادگان و جنگجويان ، و سومين آتش ريوند كه آتش دهقانان و كشاورزان بود. بنابراين ، موبدان ، توحيد زرتشت را به صورت يك زيربناى شرك در آوردند و اين ديگر مهارت شگفت انگيزى است!

2 ـ اصالت روحانيت مقام موبدى موروثى بود. موبدزاده ، چه بد و چه خوب ، جانشين پدر مى شد. فقط كافى بود كه مقدارى قوانين و حركات و رسومى را بياموزد. براى موبد شدن ، و به جامه روحانيت زرتشتى در آمدن ، علم شناخت دين لازم نيست ، فقط بايد مراسم پيچيده نذر و قربانى و تشريفات عمومى را دانست و ادعيه اى را حفظ داشت ، همين ... در دين زرتشت ، هر طبقه اى خداى خاص خويش دارد، و روحانيون خداى روحانی. 3 - شرك ، تعدد خدايان در مذهب زرتشتى ، غير از امشاسپندان خدايان ديگرى نيز وجود دارند؛

1 ـ سروش مظهر اطاعت و تقوى و عبوديت انسان است ، و مظهر روحانيونى كه تبليغ كنندگان اطاعت و عبادت خدايند در زمين.

2 ـ فره ايزدى روح مقدسى است كه بركت و تقدس ايجاد مى كند و وارد هر روح و جانى كه بشود، توفيق پيدا مى كند و به عافيت و سلامت يا به سلطنت و مقام و قدرت مى رسد، و در دنيا و آخرت ، نجات مى يابد. با نيايش و پرستش اهورا مزدا مى توان فره ايزدى يافت ، و فره ايزدى اگر وارد روحى بشود، صاحب آن روح سعيد مى شود، و اگر نه شقى مى ماند.

3 ـ منتر؛ اين همان كلمه اى است كه هنوز هم هست . مى گوييم منترش ‍ كرده اند يا منتر شده است منتر عبارت بوده است از كلمات مقدس و اوراد و دعاهايى كه مى بايست با زبان و دهان و لباس و دست و پا و... پاك ، خوانده مى شد، يا بعضى از حالات و مراسم خاص مذهبى و روحانى بود كه مى بايست بوسيله موبد رسمى با قرائت و آهنگ خاص ‍ القاء و بيان مى شد .

آنچه نقل گرديد، بيان جامعه شناختى مذهب زرتشت بود كه توسط برجسته ترين محقق و متخصص در تاريخ اديان و مذاهب شرقى مطرح گرديده است . اين ترسيم ، محققانه ترين و منصفانه ترين قضاوتى است كه پيرامون مذهب زرتشت بعمل آمد است . و اينك معمول به نقل مطالب تاريخى پيرامون دين زرتشت و شخص او مى پردازيم .

زرتشت

زوراستيا زرتشتر يعنى دارنده شتران زرد... مستشرقين با حقه بازى عجيبى ، تاريخ تولدزرتشت را از 329 تا 600 ق .م . به 6000 سال ق .م . و حتى 6000 سال پيش از حمله اسكندر عقب مى برند تا به يك نتيجه گيرى نژادى دست بزنند! چرا كه اروپائى هر دين و مذهب و مكتبى داشته باشد با نوعى خودپرستى خود را منشاء و دليل وجودى هر مذهب و مكتب و فلسفه اى مى داند...

... همچنين محل تولد او نيز مجهول مانده . بعضى گويند در ناحيه ماد آذربايجان درشمال غرب ايران و بعضى گويند در باكتريا (بلخ شرق ) بوجود آمده . ولى از قرارمعلوم وى در غرب ايران زائيده شده و در شرق ايران به كار دعوت خود پرداخته است .روايات باستانى بر آن است كه زرتشت در پانزده سالگى نزد آموزگارى تعليم يافت و از او كشتى نام كمربند مقدس زرتشتيان است دريافت كرد. از آغاز عمر به خوى مهربان و سرشت لطيف معروف گرديد. در هنگام بروز قحط سالى كه در ايام جواناو اتفاق افتاد، نسبت به سالخوردگان حرمت و رافت و درباره جانوران محبت و شفقت بعمل مى آورد. چون به بيست سالگى رسيد، پدر و مادر و همسر خود را رها كرده براىيافتن اسرار مذهبى و پاسخ مشكلات روحانى كه اعماق ضمير او را پيوسته مشوش مى داشت ، در اطراف جهان سرگردان شد و از هر سو رفت و با هر كس سخن گفت ، شايدكه نور اشراق درون دل او را منور سازد... در منابع يونانى گفته شده كه زرتشت مدت هفت سال در بن غارى درون كوهى بسر آورده ك به خاموشى مطلق مى گذرانيد. آوازه كار اواز شرق به گوش مردم روم رسيد و شهرت يافت كه مردى مرتاض ‍ بيست سال تمام در بيابانها گذرانيده و جز پنير، طعامى نخورده است . چون به سى سالگى رسيد ك زرتشت را مكاشفاتى دست داد. روايات در اين باب بقدرى فراوان و اغراق آميزاست كه براى او معجزات عجيبه وكرامات غريبه ذكر كرده اند. گويند نخستين باركه براى او كشف و شهود دست داد، در سواحل رود ديتا در نزديكى موطن او بود.ناگهان خيال شبحى كه بلندى قامت او نه برابر انسان متعارف بود، در برابر نظرش نمودار گرديد كه او را فرشته وهومنه بهمن يعنى پندار نيك نام نهادهاند. پس فرشته با او گفت و شنود كرد و به او فرمان داد كه جامه عاريتى كالبد را ازجان دور سازد و روان را پاك و طاهر فرمايد آنگاه صعود كرده ، در پيشگاه اهورامزدا يعنى خداى حكيم حاضر گردد... از آن پس هشت سال ديگر بر زرتشت بگذشت و او در عالم كشف و شهود با شش فرشته مقرب(امشاسپندان ) يكايك گفت و شنود كرد... از آن پس ده سال تمام بر زرتشت بگذشت كه به پرستش و عبادت اهورا مزدا مشغول بود و پيوسته از مردم روزگار جفا و آزار مى ديد. پس از اين مكاشفه بى درنگ تعليم خلائق را آغاز كرد. ولى در ابتدا كسى به سخنان او گوش نداد. چندين بار نوميدشده ، در معرض فتنه و آزمايش قرار گرفت ... عاقبت پس ‍ از ده سال ، زرتشت به مقصود رسيد و نخستين كسى كه آئين او را پذيرفت ، عموزاده وى مردى به نام ميندى نيمون ها بود. پس در يكى از بلاد شرقى ايران به دربار پادشاه آن ديار به نام ويشتاسپ راه يافت . مدت دوسال زرتشت كوشش بسيار كرد كه اين پادشاه را به دين خود درآورد. پادشاه با زرتشت همراه گرديد، ولى چون تحت نفوذ كارپانها ( مغان = روحانيون ) واقع بود، آنان بااقدامات شيطانى خود عليه عقايد زرتشت برخاستند و باعث شدند كه زرتشت را دستگيرساخته و به زندان اندازند.

سرانجام پس از دو سال از زرتشت معجزه اى به ظهور رسيد...

بالاخر شاه به دين او در آمد... ويشتاسپ سراسر نيروى خود را براى نشر دعوت آن پيامبر بهدين بكار برد. درباريان و امرا نيز به دنبال شاه بر او گرويدند... از مدت بيست سال ديگر كه از عمر زرتشت باقى بود، روايات و حكايات بسيارى نقل كرده اند. در سراسر اين روزگار وى به نشر دين اهورامزدا در ميان ايرانيان بگذرانيد. در اين زمان دو پيكار و جنگ با دشمنان بر پا ساخت . .... جنگ دوم در زمانى روى داد كه زرتشت به سن هفتاد و هفت سالگى رسيده بود. در اين پيكار اگر چه پيروز گرديد، ليكن عاقبت كشته شد. نويسندگان اوستا در هزار سال بعد گفته اند كه چون تورانيان شهر بلخ را به غلبه گرفتند، يكى از آنان ناگهانى بر آن پيامبر يزدانى تاخته و او را در برابر محراب آتش در حال عبادت به قتل رسانيد. زرتشت را يونانيان زورو آسترس و روميان زوروآستر و اروپائيان زوروآستر مى نامند. وجود تاريخى او محل اختلاف است و اعتراض . مفسر فرانسوى اوستاجيمزدارمستر از زرتشت خدائى مى سازد و او را تظاهر هوم به شكل انسان مى داند كرن هلندى او را افسانه اى منسوب به خورشيد مى شناسد. با وجود اين آثارى موجود است كه وى را شخصيت تاريخى مى دهد.... معمولا اين راى رايج است كه زرتشت ميان قرن هفتم و ششم ق .م . بوده است افلاطون صريحا از زرتشت نام برده و او را مؤ سس آئين مزديسنا دانسته است . بروسوس مورخ قرن سوم ميلادى زرتشت را سر سلسله پادشاهان ماد مى داند. مورخان اسلامى زرتشت را معاصر گشتاسب يا ويشتاسپمى دانند .يك محقق معاصر ايرانى زمان زرتشت را قرن هشتم ق .م . مى داند.

پيرنيا مورخ ايرانى نظريه جكسون را مى پذيرد هربرت جرج دوران زرتشت را به عصر هخامنشى مى برد در فروغ مزديسنا آمده است كه زرتشت در شهر رى به زبان اوستا وغ و به زبان پهلوى راكا بدنيا آمده است يونانيان زرتشت را زروآستر مى ناميدند؛ يعنى ستاره شناس ديوژن زرتشت را به معناى ستاره پرست گرفته است .هرمودورس شاگرد افلاطون زرتشت را به همين معنا گرفته است . يك خاورشناس آلمانى مى گويد برخى يونانيها، نام زرتشت را از كلماتزئيرا به معناى نياز و استر يعنى ستاره گرفته اند كه مى شود ستاره نياز. يك محقق آلمانى ديگر مى گويد؛ زرتشت را از دو كلمه زئوتر يعنى نيازدهنده و استر به معنى چراگاه گرفته اند كه مى شود مالك مزرعه شايسته براى نياز. زرتشت به معناى شخم كننده با شتر نيز آمده است . يك دانشمند انگليسى مى گويد زرتشت يعنى كسى كه شتران را مى چراند يا مى راند. محققان غربى معناى ديگرى براى زرتشت از قبيل ستاره زرين عذاب دهنده شتران ستاره طلائى درخشش طلائى سلطنت زرين و... آورده اند. اعراب زرتشت را سلطنت زرين گفته اند.

زرتشتيان نام وى را سپيتامه مى دانند. مارتين آلمانى مى گويد زرتشت در اصل جارات اوتارا بوده است كه به زبان سنسكريت به معنى ستايش كننده عالى مى باشد كه چون به پيامبرى مبعوث شد، لقب زرتشت گرفته است ، زرتشت يعنى تركيبى از اوش به معنى سوزاندن و درخشيدن و زر به معنى زرين ، پس زرت اوشتر يعنى كسى كه چهره اش از نور خدادادى روشن است . آذر گشسب مى نويسد كه اسفتمان پس از رسيدن به مقام روحانى به لقب شترپير يا زرد رنگ مفتخر گرديده باشد. آذرگشسب مى نويسد؛ شتر حيوانى نبوده كه در بين آريائيهاى ايرانى اهميت و ارزشى داشته باشد تا دارنده آن به خود مباهات كند.

پس دارنده شتران زرد رنگ به پيامبر ايران نمى چسبد.

واژه زرتشت در تاريخ به دوازده گونه ضبط گرديده است؛

زردشت ، زردتشت ، زرهشت ، (اين سه ، بر وزن  انگشت)

زاردشت ، زاراهشت ، وزراتشت (اين سه ، بر وزن  خارپشت)

زرادشت ، وزراهشت ، وزرادشت (اين سه ، بر وزن  چراكشت)

زره دشت ، زره تشت ، وزره هشت (بر وزن دره پشت)

زردشت ، زرتهشت ، وزاردهشت ، وزارتهت (به دال مهمله و تاء مضموم).

نام پدر زرتشت پورشب و نام مادرش دغدويه آمده است .در باب تحصيلات زرتشت نيز اختلاف بسيار است  برخى او را تحصيلكرده يونان و برخى ديگر شاگرد مكتبهاى فلسفى هند مى دانند.زرتشت با دختر فراشائوش ترا به نام هووى ازدواج كرد و شاه نيز با دختر زرتشت و جامناسياه كه از زن اول او بود، ازدواج نمود. زرتشت در سن هفتاد يا هفتاد و هفت سالگى در حالى كه در برابر محراب به عبادت مشغول بود، بوسيله يك سرباز تورانى كشته شد.

دين زرتشت

دينى كه اين پيامبر ايرانى تعليم فرمود، يك آئين اخلاقى بود و طريقه يگانه پرستى دين زرتشت با وجود اين كه داراى ارزش اخلاقى بسيار است ، به اصلاحات اقتصادى و اجتماعى نيز توجه دارد، با چادرنشينى مبارزه مى كند و طرفدار اسكان مردم و خانه سازى است . تربيت چهارپايان اهلى و مراقبت از آنان در چراگاهها، زندگى خانه نشينى ، داشتن خانه يا محل سكونت مناسب ، رفتار نيكو با گاو نر از دستورات دين بزرگ ايران است . با قربانى كردن از طريق ريختن خون حيوانات مخالف است . مؤ من حقيقى دهقانى است خدمتگزار و واقعى و مربى چهارپايان مفيد، سرپرست خانه ، و بزرگ ده و درستكار. بنابراين شغل اصلى زرتشتى كشاورزى و مراقبت از چهارپايان است كه در گاتها نمودار است.

دين زرتشتى نخستين مذهبى است كه در جهان از مسئله حيات عقبى و مسئله قيامت سخن به ميان آورده و مسئله آخرالزمان را به مفهوم كامل خود طرح كرده است .

در دين زرتشت مفهوم بزرگى وجود دارد كه نه در آئين مصريان قديم ديده مى شود و نه در انديشه هاى بسيار عميق هندو جهان داراى تاريخ است و از قانون تحول پيروى مى كند. وضع فعلى ، جهان را به مرحله نهائى رهبرى مى كند، و همه نيروها در كار خود، بايد به آن راه بروند. در نظر زرتشت دنيا از برنامه استمرار تاريخ پيروى مى كند و ميدان جنگ است . مبارزه اى پرشور نيروها را مقابل يكديگر قرار داده است و اين امر واجب است و نتيجه آن تكامل مردم با تقوى و بهره مندى از زندگى جاويدان است .

آئين جين و دين بودا با آئين زرتشت مشابهت دارد.

آزادى در انتخاب دين ، بيزارى از قربانى هاى خونين و احترام زندگان ، از اصول هر سه دين و نفوذ اصطلاحات زرتشت است . فلسفه دوگانگى و اخلاقى كه مبارزه ريشه آن را تشكيل مى دهد، نشان نزديكى ميان آئين جين و ديانت زرتشت است پس از زرتشت آئين مزدا دوباره به سنن ملى و مراسم قديمى بازگشت . بابرقرارى اهورا مزدا در رديف اول ، خدايان ديگر نظير ناهيد و مهر براى خود جايى در اين آئين باز كردند... اين آئين با نوشته هاى كارشناسان معاصر پارسى ،تفسير ماوراءالطبيعه اى ساده يافته است . به اين صورت كه در جنگ با لاوجوداهريمن و وجودمطلق اهورامزدا موجود است . ممكن الحدوث و جهان مربوط به انهارا بوجود مى خواند و جهان ناقصى كه لاوجود به نابودى آن مى كوشد، وجودكامل آن را با مشيت الهى و دائمى خود نگهدارى مى كند تا زمانى كه بالاخره مطابق باخواست خداوندى پايان پذيرد. كريستن سن مى گويد؛ قبل از جدا شدن دو تيره هندى و ايرانى از يكديگر، تفاوتى ميان دو دسته از خدايان عمده آنها وجود داشته است . يكدسته ديوها را مى خوانده اند كه در راءس آنها خداى جنگجوئى به نام ايندرا قرار داشت و دسته اى ديگرآسوراها را كه به ايرانى اهورا گفته مى شود.

دكتر محمد معين مى گويد؛ آريائيان از ارواح مضر متنفر بودند و آنها را لعنت مى كردند.

اوستا

يشت ها و گاتها

يشت ها ، سرودهاى توحيد است ـ كه مى گويند خود زرتشت گفته است ـ كه بعضى با كلمه ياسين در قرآن برابر دانسته اند. چون اين كلمه قرائت هاى مختلفى دارد و به صورت يشمه و يشماو يسن و يسناو... هم نوشته شده است . يشت هاسرودها و ادعيه اى است در ستايش ايزدان كه ايزد از ريشه يزداست كه همان يسناو يشت و يزدان همه ريشه مشترك يزددارند كه به معناى ستايش و پرستش است

كتاب اوستاشش فصل است ... اولين فصل گاتها است كه به عقيده زبان شناسان بزرگى چون بن و نيست اثر خود زرتشت است كه به نام سرودهاى دينى خطاب به اهورامزداسروده است . زبان شناسان ، زبان اين سرودها را كهنه ترين زبانى مى دانند كه در ميان ما وجود دارد، و از لحاظ مفاهيم نيز چنين است . بر گاتهاسرودهايى افزوده اند كه مجموعه گاتهاو اضافات يسنارا مى سازند، كه سرودهايى است مربوط به عدالت و پرستش خدا. آنچه بر گاتها افزوده شده است ، زبان جديدى دارد كه از لحاظ زبان شناسى متعلق به دوره هخامنشى است ، و بعد به ويسپردو ونديدادمى رسيم ، كه از نظر زبان شناسى به اواخر دوره ساسانى ... مربوط است . پس از نظر زمانى ، اوستا از زمان زرتشت آغاز مى شود (گاتها) و به پايان دوره ساسانى (زمان انوشيروان ) و آستانه ظهور اسلام مى رسد. در مطالعه اوستا هر چه از گاتها دور مى شويم ك از توحيد و لحن اهورامزداى واحد و يگانه و زرتشتى كه اهورامزدا را خالق همه چيز (نور و ظلمت و نيكى و بدى و زشتى و زيبايى ) خطاب مى كند، فاصله مى گيريم و به اواخر كتاب كه مى رسيم ، بطور روشن و مشخصى ، جهان به دو نيم مى شود، دو كشو، دو مرز، دو نژاد، و دو رئيس ‍ پيدا مى كند كه هر دوشان هم شاءن و هم نيرويند و در برابر هم ، سويى اهورامزدا است و سوى ديگر اهريمن ؛ يعنى خداى واحدى كه خالق شيطان و يزدان بود و خير و شر، خود نزول كرده است و به دو نيم شده است (نيمى خير و نيمى شر) و خود در برابر نيمه بد خويش ايستاده است . كاملا روشن و مشخص است كه اين ، ثنويت و دوگانه پرستى است . بنابرانى ، اوستاى قديم يك متن دينى توحيدى است و هر چه پيش مى آئيم و به روزگار ساسانيان نزديكتر مى شويم ، به شركى مى رسيم كه بر اساس ‍ دوگانه پرستى بسيار مشخص و غير قابل توجيه و تفسيرى استوار است كتاب مقدس آئين مزدا اوستايا زند اوستا است (اوستا متن و زند تفسير است ). اين نوشته هاى مقدس فقط در قرن سوم ميلادى گردآورى شد و در قرن چهارم مسيحى به عنوان كتاب شريعت دين زرتشت اعلام گرديد، ولى يك بخش از اين آثار، مخصوصا پنج سرود موسوم به گاتها به عصرى بسيار پيشين تر تعلق دارد و تاءليف زرتشت است يشت ها از مهمترين قسمتهاى اوستا است و در بردارنده 21 فصل كه هر فصلى در تعريف و ستايش يكى از فرشتگان يا امشاسپندان است . هر قسمت از اين فصول را در زمان مخصوصى مى خوانند. مثلا در فروردين يك قسمت از يشت را، در روز 19 فروردين كه به نام فروردين و روز فروردين ماه است ، مى خوانند. و يا مهريشت را در روز مهرگان (16 مهرماه ) در تعريف مهر (خورشيد) بيان مى دارند. و تير پشت را در جشن ابر تيرگان بايد قرائت كرد.

نامهاى فصول با ذكر فرشته ويژه آن شناخته شده است ؛

1 هرمز يشت ، 2 خرداد يشت ، 3 ماه يشت ، 4 مهر يشت ، 5 فروردين يشت ، 6 دين يشت ، 7 زماياد يشت ، 8 هفت امشاسپند، 9 آبان يشت ، 10 تير يشت ، 11 سروش يشت ، 12 بهرام يشت ، 14 هوم يشت ، 15 اردى بهشت يشت ، 16 خورشيد يشت ، 17 گوش يشت ، 18 رشن يشت ، 19 رام يشت ، 20 اشتاد يشت ، 21 ونند يشت . يشت كلمه اوستائى يشتى از ريشه همان كلمه اوستائى يسنامى باشد كه به معنى نيايش بكار مى رود و يشتى از ريشه همان كلمه اوستائى يسنامى باشد كه به معنى نيايش بكار مى رود و يسنارا در موقع ستايش و عبادت مى خوانند. اما يشت ها ويژه ستايش خداوندگار و امشاسپندان و ايزدان است . بعضى محققان در رابطه با يشت ها گفته اند: در آغاز تركيب شعرى داشته و اين اندازه نبوده ، ولى بعدها به تدريج مطالبى بر انها افزوده شده و از صورت شعرى بيرون آمده اند. يشت هايى كه تا امروز باقى مانده اند، به 21 يشت مى رسند. نام هريشتى با يكى از ايزدان و امشاسپندان مشخص گرديده است . اما نخستين يشت معلوم و موسوم به هرمزديشت ، درباره پروردگار و صفات و افعال اوست . در يشت ها نشانه هائى از آئين آريائى ديده مى شود. در اين يشت ، مضامين و مطالبى است كه نشانه قدمت آن مى باشد. قديمى ترين يشت ها عبارتند از: آبان يشت ، مهر يشت ، فروردين يشت ، بهرام يشت ، ارد يشت و رام يشت.

هزمرديشت اولين يشت است كه در آن از صفات خدا سخن رفته است . دومين يشت از دو قسمت تشكيل گرديده است كه عبارت است از؛ هفتن يشت كوچك و هفتن يشت بزرگ . اولى درباره هفت امشاسپند است كه قبلا اشاره شد. در ميان يشت ها فقط دو امشاسپنداند كه داراى يشت ويژه اى هستند؛ اشاوهيتنه يا اردى بهشت و همه لوتاوات يا خرداد.

اگر چه گمان مى رود كه ديگر امشاسپندان هم داراى يشت مخصوص ‍ باشند، ولى چون بخشهايى از اوستا از بين رفته ، اثرى از آنها در دست نيست . سومين يشت موسوم به اردى يهشت يشت كه دومين امشاسپنداست و چهارمين يشت موسوم به خرداد يشت كه به حساب پنجمين امشاسپند مى باشد. يشت پنجم به نام آبات يشت ويژه ايزد آب است به نام آناهيتا الهه ايزد آب ديگرى به نام ايم نبات داريم كه به معنى زاده آبهااست . و اين قديمى ترين قسمت اوستا است .

سخن ابوريحان بيرونى درباره كتاب زرتشت

بنا به گفته ابوريحان بيرونى در آثار الباقيه ؛ زرتشت كتابى آورد كه آن را اوستايا انبا گويند و لغت اين كتاب با لغات تمام كتب جهان مغايرت دارد. لغات و حروف اين كتاب با ديگر كتب فرق دارد. علت اين است كه اين كتاب به اهل يك زبان اختصاص داشته است . اين كتاب (اوستا) در خزانه دارابن داراپادشاه ايران بوده كه طلاكارى شده و بر دوازده (هزار) پوست گاو نوشته شده بود. اسكندر مقدونى اين نسخه را بسوزانيد و هیربدان را از دم شمشير گذرانيد. از اين زمان اوستا معدوم شد و به اندازه 5/3 آن بكلى از ميان رفت و امروزه 12 قسمت از آن در دست زرتشتيان است.

نام اوستا نيز مانند زرتشت صور ضبط گوناگونى در تاريخ دارد؛

اوستا اوستا اويتسا بستاق ايساق ابستاع ايستا آبستا افستااپسنتا اوستا مشهورترين نام كتاب زرتشتيان است . در منابع اسلامى بستاه ابستاق و افستاق ضبط گرديده است . در معناى اين كلمه نيز توافق وجود ندارد، برخى آن را به معناى پناه گرفته و برخى ديگر به مفهوم دانش معرفت دانسته اند. عده اى ديگر به معنى متن اساسى گرفته اند.

آنچه مسلم است كه اوستا به معناى اساس و متن اصلى مى باشد.

كلمه اوستاهميشه همراه با لفظ زند و پازند است . پازند شرح و تفسير اوستا است كه پس از زرتشت توسط موبدان كيش زرتشت نوشته شده است . به اين تفسير باررونيز مى گويند

پورداوود محقق ايرانى مى گويد؛اوستا كهن ترين نوشته ايرانيان است . اوستا نيز همچون زرتشت در هاله اى از ابهام قرار دارد. تاكنون زمان حيات زرتشت روشن نشده ، بنابراين نمى توان به زمان نگارش اوستا پى برد.

نقش زن در ایران باستان(جمع بندي)

براي درك وضعيت زنان در ايران و نقش آنها در زندگي سياسي بايد بستر تاريخي ـ اجتماعي و مسائل بنيادين، مانند مقام و منزلت زن در جامعه، ملهم از مجموعة ارزشها، اعتقادها و باورها، حضور تاريخي مستقيم و غير مستقيم آنها در سياست و نقش‌آنها در تحولات اجتماعي ـ سياسي كه همگي عناصر اساسي در پديد آوردن فرهنگ سياسي جامعه است را مدّ نظر داشته باشيم، وضعيت حال هر پديده اجتماعي بدون شناخت پيشينة تاريخي و عقايد و ارزشهاي حاكم بر جامعه ميسر نيست. كشور ايران كه در طول تاريخ خود، همواره از مراكز مهم تمدن دنيا با فرهنگ و تمدني شكوفا و غني به حساب آمده است. زنان به عنوان نيمي از جمعيت جامعه نقش مهم و اساسي در شكل گيري و گسترش تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي، مذهبي و ... اين مرز و بوم داشته اند. البته اطلاعات و دانستني ها دربارة وضعيت زنان در ايران مانند همه نقاط جهان كم و گاهي متناقض است و از طرف ديگر، تاريخ سياسي زنان از تاريخ سياسي مردان جدا نيست و همه تواريخ حول محور پادشاهان نوشته شده است. در نتيجه درك شرايط تودة مردم و از جمله جامعة زنان ايران مشكل است. در تاريخ ايران باستان زنان از مقام و موقعيت بالايي برخوردار بوده اند. به عنوان مثال در دورة حكومت ايلاميان، مرداني كه از وارثان ملكه نخستين بودند اجازه سلطنت داشتند. پرستش الهه هاي زنان متداول بود. زن جاودانه و قابل احترام بود و نسب خانواده را حفظ مي كرد، الهة مادر در رأس خدايان ايلامي قرا رداشت و موجب باروري و سودبخشي همه پديده هاي طبيعت مي شد باستان شناسان پيكره هاي بسياري از الهه هاي مادر را كشف كرده اند كه حاكي از مقام و موقعيت زن بود و يا شاتن هاي زن (مسئولان امور ديني جامعه) كه از جايگاه اجتماعي آنان خبر مي داد. براساس منابع و ماخذ تاريخي، مقام و موقعيت و حرمت زنان در ايران باستان نسبت به ساير ممالك هم عصر خود، بهتر بوده است. زماني كه در يونان قديم زنان، حتي شهروند هم به حساب نمي آمدند، در ايران پادشاهي هماي و جنگ هاي گرد آفريد جزيي از تاريخ است. زماني كه اعراب دختران خود را زنده بگور مي كردند، در ايران دختران خسروپرويز، آذرميدخت و پوراندخت، فرمانروايي مي كردند. در دوران بربريت اروپاي شمالي، زنان مسلمان ايراني مانند ريحانه، دختر حسين خوارزمي، در علم نجوم متبحر بودند. در بين النهرين (حكومت بابليان) زن از شوهر ارث مي برد، ارثية او جهيزيه و مهريه اش بود. زن در حكومت آشور هيچ حقي نداشت اما در ايران در عصر ايلامي ها براساس گل نوشته ي به جا مانده از آن حكومت، مرد هنگام مرگ، مايملكش را با رضايت كامل به همسرش مي بخشيد و پس از آن تنها فرزنداني مي توانستند وارد خانه شوند كه حرمت مادر را نگه مي داشتند. البته بايد توجه داشت كه اصولاً نوسانات مدارج حقوقي و مقام زن در هر دوره به مقتضيات زمان و وضعيت محيط و نوع مناسبات اجتماعي بستگي داشته است. پايه و ارزش مدارج نقش هايي كه زن در جامعه ايفا مي كرد، به نسبت آزاديي بود كه در موقعيت هاي گوناگون اجتماعي برخوردار بوده است. بدين معنا كه اين حقوق و مقام زن در دوران ما قبل تاريخ، ايران باستان، پس از اسلام و امروز همواره تابعي از موقعيت عصر خود بوده است. دوره حكومت مادها در تاريخ ايران، دورة انتقال عصر مادرسالاري به پدر سالاري است، براساس اسناد و مدارك موجود دوران اولية زندگي اجتماعي انسان (عصر حجر و عصر مفرغ) دورة مادر سالاري بوده اما پس از شروع عصر آهن و تكامل ابزار كار با يك تحول تاريخي نقش زن و مرد روبرو مي شويم كه مصادف با دورة حكومت مادها است. در اين دوره حقوق زن و مرد در جامعه با هم مساوي بود. در امور سياسي و حتي در حق توارث سلطنت نيز مساوري بودند. دياكونف در كتاب (تاريخ ماد) مي گويد( در ميان مادها و پارسيان و مصريان دختر پادشاه و داماد او مي توانند به جاي او بنشينند.) در عصر حكومت هخامنشيان زمينه اجتماعي مقام زن بر مبناي مفاهيم عدالت و مردمي عصر خود استوار بود. زن در اين دوره در امورسياست، تعليم و تربيت و سرنوشت ميدان جنگ نقش داشته است. مقام و منزلت زن در دورة هخامنشيان تا آنجا بود كه چون اسكندر، داريوش سوم را شكست داد و مادر او اسير شد، پادشاه ايران طي سومين نامه خود به اسكندر حاضر شد به خاطر آزادي مادرش گذشته از 30 هزار تالان پول، پسرش نيز نزد اسكندر به گروگان باقي بماند. در مورد مقام و موقعيت زن در دوره حكومت اشكانيان اطلاعا ت چنداني در دست نيست اندك اطلاعاتي كه وجود دارد، حكايت از آن دارد كه نقش ملكه هاي اشكاني زياد نبوده و آنها در امور سياسي و دولت زياد مداخله نكرده اند. البته فقط در يك مورد از ملكه موزا، همسر فرهاد چهارم ذكر شد. كه با پسرش فرهاد پنجم در سلطنت مشاركت داشته است. در عصر اشكانيان زن موهبتي براي برقراري صلح ميان اقوام مختلف و ملتها بوده و پيوند زناشويي با آنها سبب اتحاد، وحدت و صلح، امنيت بوده است. در دورة ساسانيان، مقام و موقعيت زنان در جامعه اهميت زيادي داشته است. زنان نقش موثري را در بين تمام طبقات جامعه ايفا نمودند و به بالاترين مقام رسيده و سلطنت كرده اند. البته فقط زنان طبقات بالاي جامعه از امتيازات خاصي برخوردار بودند تاريخ دربارةوضعيت توده زنان سكوت كرده است و به اين مقوله پرداخته نشده است. براساس منابع موجود، مذهب زرتشت در ايران قبل از اسلام زمينه ساز مناسبي براي حرمت زنان بوده است. زن در مذهب زرتشت و در كتاب اوستا از ارزش و كرامت و احترام والايي برخوردار است. زن نگهدارنده ی روشنايي آتش و ركن اساسي خانواده است. در اساطير زرتشت زن و مرد هر دو شاخة يك ريواس هستند. در كتاب مقدس زرتشتيان (اوستا) بارها و بارها بر تساوي حقوق زن و مرد تاكيد شده است. مادر از احترام خاصي برخوردار است در دينكرت، به زنان حق مالكيت داده شده است و در مرگ شوهر معادل پسر متوفي ارث به او تعلق مي گيرد. در نزد مانويان، زنان ارج و منزلت خاصي در جامعه داشته اند زن حتي مي توانست جز طبقه برگزيدگان ديني قرار گيرد و به عنوان مبلغ مذهبي يا فقيه ديني به جامعه، دين و آيين خود خدمت كند. بنابراين زنان در طول تاريخ ايران در تحولات جامعه نقش مهم و اساسي داشته اند و همدوش مردان در صحنه هاي مختلف اجتماعي، سياسي، اقتصادي، مذهبي و ... حضور داشته اند در نتيجه بدون نگرش مثبت و بهره گيري از توان جمعيت زنان در جامعه نمي توان به آينده مطلوب انديشيد و به توسعه كه فصل مشترك همه مطالعات علوم انساني است دست يافت.

khoozilam پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir
پوشش زنان ایلامی

2pmilad پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش بانوان ایران در هزاره دوم پیش از میلاد مسیح

mad پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره ماد ها

hakhamaneshi پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره هخامنشی ها

parti پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره اشکانی ها ۱

parti2 پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره پارتی ها ۲

sasani پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره ساسانی ها ۱

sasani2 پوشش زنان ایرانی در گذر تاریخ  | تاریخ ما Tarikhema.ir

پوشش زنان ایرانی در دوره ساسانی ها

 /منبع تصاویر وبلاگ وزین تاریخ ما می باشد. /

منابع :

۱- روح الاميني محمود ، مباني انسان شناسي تهران ،عطار چاپ سوم 1368.

۲- پيرنيا حسن ، تاريخ ايران قبل از اسلام ، تهران، نامك . چاپ سوم 1383.

۳- داهيم بهرام، خسرو پرويز ، تهران،راستي نو،چاپ اول 1383.

۴- ميشل آندره ،جامعه شناسي خانواده و ازدواج، ترجمه فرنگيس اردلان، تهران دانشكده علوم اجتماعي و تعاون دانشگاه تهران (شماره3) 1354.

۵- بارتلمه، كريستان، زن در حقوق ساساني، ترجمه ناصر الدين صاحب الزماني، بي جا، عطائي، 1337.

۶- دياكونف، تاريخ ماد، ترجمه كريم كشاورز، امير كبير، تهران، 1343.

۷- طلوعي، محمود، زن بر سرير قدرت، اسپرك، تهران، 1371.

۸- منوچهريان، مهر انگيز، تربيت سياسي و اجتماعي زن، يونسكو، تهران، 1348.

۹- سایت مرکز مطالعات زنان.

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 14:22 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
هخامنشیان ازپارسیان به شمار می روند.
پارسیان مردمانی آریایی نزاد بودند که تاریخ آمدن ایشان به ایران معلوم نیست. در کتیبه های آشوری از سده ی نهم پیش از میلاد آمده است. از همان تاریخ آنان در ناحیه ی انشان که در مشرق شوشتر و حوالی کارون واقع بود دولت کوچکی تشکیل دادند که در ابتدا از دولت ماد اطاعت می کردند . جد ایشان هخامنش همه ی قبایل پارسی را زیر فرمان خود در آورد.

img/daneshnameh_up/a/a4/gard.jpg

تمدن و فرهنگ هخامنشی

شاه : این نام که از سه هزار سال پیش در زبانهای ایرانی رواج دارد ، ازپارسی باستان گرفته شده است که پس از تحولات تاریخی بسیار به صورت « شاه » در آمده است .
چون پس از اتحاد ماد و پارس بدست کوروش بزرگ
، (550 ق . م ) اصطلاح شاهنشاه بکار رفت . این بدان جهت بود که مردم آریایی و غیر آریایی فلات ایران و پیرامون آن به کشور هخامنشی پیوستند و خصوصا پادشاهان و شهریاران آنها نیز برتری کوروش را پذیرفتند .
شاهنشاه در پارسی باستان خشایه ثیه یعنی شاه شاهان آمده است.

لباس ویژه شاهنشاه
شاهنشاه درهنگام صلح جامعه ای بلند از دیبای ارغوانی
 که آستینهای فراخ داشت و در زیر آن پیراهن بلندی می پوشید که تا زانو می رسد و مغزی سفید داشت و کمر بندی روی آن می بست . کفش شاه نیز ، زرین و پاشنه دار و نوک تیز بود . یونانیــان تـاج شاهنشاهان هخــامنشی راتیار و یا گیسداریس خوانده اند .
شاه ، ریش دراز و موهای مجعد داشت و بر تخت زرین می نشست و عصای زرین به دست می گرفت .

فرمانها و نامه های سلطنتی به مهر شاه می رسید و نسخه ای از آن در دفاتر شاهی نگهداری می شد .

کشورداری 

 داریوش پس از اینکه بر اوضاع کشور ایران مسلط شد، ایران را به سی و سه خشتره یا استان تقسیم کرد و ادارة آنها را به افرادی که مورد اعتماد شاهنشاه بودند واگذار نمود.
از زمان جانشینان خشایارشاه که دولت هخامنشی روی به ضعف نهاد استانداران یک نوع خود مختاری پیدا کرده حتی ریاست سپاه محلی را که بر عهدة سرداری به نام کارانا بود نیز بدست گرفتند.

اختیارات شاهان یا امیران محلی با قوت یا ضعف حکومت مرکزی تغییر می کرد. ضرب سکه طلا از مختصات شاهنشاه بود . اما استانداران می توانستند گاهی سکه هایی از نقره یا مس بزنند .
در اوایل دورة هخامنشی سالی دوبار بازرسان شاهنشاهی که چشم و گوش شاه خوانده می شدند به استانها گسیل می گشت .

img/daneshnameh_up/a/a4/sarbazghermez.jpg


سپاه ایران

سپاه جاویدان
پیش از داریوش ایران سپاه منظمی نداشت و ارتش آن بصورت افراد غیر حرفه ای اداره می شد . داریوش به تشکیل سپاه جاودان پرداخت که شمار ایشان به ده هزار تن می رسید . در هر شهر پادگانی وجود داشت که در ارگ
 آن شهر جای داشتند و فرمانده آن دژها را ارگبد می گفتند .

لشکر ایران به دو دستة پیاده و سواره تقسیم می شدند و مسلح به تیر و کمان و نیزه و شمشیر و زوبین
 و خنجر و کمند و سپر و کلاهخود و زره بودند .
اسب و فیل و شتر را هم زمان در جنگ بکار می بردند .

ایرانیان در تیر اندازی مهارت داشتندچنانکه هرودت
 می نویسد پارسیان از کودکی به فرزندان خود سه چیز می آموختند که؛
  • راست بگویند
  • راست بر اسب سوار شوند
  • راست تیر بیندازند .
از زمان داریوش دوم ، جنگاوران یونانی نیز بعنوان مزدور در ارتش ایران راه یافتند و همین امر باعث تن پروری ایرانیان و انحطاط ارتش ایشان گردید .

در ایران از زمان کوروش گردونه
 های جنگی نیز به کار می رفت . چرخهای این گردونه ها غالباً مجهز به داسهای برنده بودند .


img/daneshnameh_up/2/2b/Achaemenid_Battleship.jpg


نیروی دریایی :

در زمان هخامنشی ایران به دستیاری رعایای فینیقی و یونانی خود دارای نیروی دریایی مهمی گردید . این نیرو ، ایران مرکب از سه گونه کشتی بود :

اول - کشتیهای جنگی که پاروزنان آن در سه ردیف یکی بالای دیگری قرار می گرفتند.

دوم - کشتیهای دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .

سوم - کشتیهای کوچکتر که برای حمل و نقل خواروبار
 استعمال می شد .


میراث تمدنهای گذشته

دولت هخامنشی وارث تمدنهای قدیم پیش از خود بود و همة علوم و معارف ملل پیش ، مانند : آشور و بابل و عیلام ، در بین اهل آن ، در آن کشور پهناور رواج داشت .

بزرگترین شهر علمی و دانشگاهی آن ، امپراتوری بابل بود . در این شهر تعلیم معارف قدیم ، به دست کاهنان بابلی
 و مغان بود .
آثار و تألیفات قدیم را به زبانهای اکدی
 و سومری و عیلامی و آرامی می خواندند .
ستاره شناسان و ریاضیدانان بابلی در عصر خود مــشهور آفاق بودند و علوم خود را همراه با سحر و جادو به شاگردان خود می آموختند .

دین در دوره ی هخامنشی

در دورة هخامنشی از مذهب ایرانیان اطلاع صحیحی در دست نداریم . همینقدر مسلم است که در عصر ایشان دین رسمی در ایران وجود نداشته است .
هخامنشیان نسبت به مذاهب بیگانه سختگیر نبودند و مانع از رواج آنها در کشور خود نمی شدند .

سخن داریوش در کتیبه بیستون
داریوش در سنگ نبشته
 های خود می گوید : اهورا مزدا «بغ» یعنی خدای بزرگی است . او از همة بغان بزرگتر است . او آسمان و زمین و آدمی را آفرید و داریوش را شاه کرد .

از زمان اردشیر دوم از خدایان دیگری مانند آناهیتا
 و میترا که در ردیف اهورمزدا بشمار می رفتند در سنگ نوشته های او نیز یاد شده است .

آئین میترا
مذهب مهر پرستی یا آیین میترا
 در ایران غربی رواج فراوان داشته ، در مشرق و شمال ایران نیز اغلب مردم آریایی ، زرتشتی مذهب بوده اند .
برخلاف هخامنشیان ظاهراً مادها بیش از ایشان طرفدار دین زرتشت بشمار می رفتند و مغان یا روحانیان زرتشتی از طوایف ششگانة مادها شمرده می شدند .
قیام گیومات مغ
 نیز به خاطر آن بوده که دین زرتشت را در ایران رواج دهد .

زرتشتیان مردگان خود را در فضای آزاد می گذاشتند تا طعمة مرغان شکاری و درندگان شوند . اما هخامنشیان چنانکه از مقابر ایشان در تخت جمشید پیداست ، مردگان خود را دفن می کردند .

اغماض و سهل انگاری هخامنشیان نسبت به ادیان دیگر و حتی درباره بت پرستان نشان می دهد که اگر هم زرتشتی بوده اند ، در آن دین تعصب زیادی نداشته اند .

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 13:58 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

اتل لیلیان وینیچ (Ethel Lillian Voynich) در 11 مه سال 1864 در یک خانواده معروف انگلیسی دیده به جهان گشود. در طفولیت پدرش را از دست داد و هزینه سنگین خانواده و تحصیل اتل و سایر برادران و خواهرانش به عهده مادرش محول گردید.

اتل وینیچ هنگامی که به هجده سالگی قدم گذاشت از ارثیه‌ای که از پدر به او رسیده بود استفاده کرد و برای کسب معلومات در سال 1882 عازم برلین گردید. در آن‌جا ضمن تحصیل در رشته موسیقی نیز به فعالیت پرداخت و در سه سالی که در آن‌جا اقامت داشت، موسیقی را به خوبی فرا گرفت. خانم اتل لیلیان وینیچ در سال 1885 به انگلستان برگشت. دو سال بعد یعنی در سال 1887 به روسیه مسافرت کرد و در رشته ادبیات روسی، مطالعات وسیعی به عمل آورد و ارمغان این سفر و این مطالعات، ترجمه چندین اثر از نویسندگان معروف روسیه مانند گوگول و داستایفسکی به زبان انگلیسی بود و این اولین کار مطبوعاتی او محسوب می‌شد. چند سال نیز به کار ترجمه اشتغال داشت و کم و بیش از راه ترجمه شهرتی کسب کرد. در همین زمان در انگلستان با جوانی به نام «میخائیل» که اهل لهستان و یکی از انقلابیون آن کشور بود آشنا شد.

آن‌ها خیلی زود به عقاید و نظریات یکدیگر پی بردند و با یکدیگر ازدواج کردند. همسرش مشوق او در کارهای هنری بود. اتل در سال 1897 اولین کتاب خود را به نام "خرمگس" نوشت و منتشر کرد. در اندک زمانی این کتاب به فروش رفت و مجدداً چاپ شد. اتل با نوشتن این اثر انسانی قدم به دنیای نویسندگان گذاشت و کتاب خرمگس یک کتاب کم‌نظیر در مطبوعات تلقی گردید.

خانم وینیچ در این کتاب سیمای واقعی و حقیقی انسان‌هایی را مجسم کرده است که برای کسب آزادی و استقلال و حقوق اجتماعی خود دست به مبارزه دامنه‌داری می‌زنند و در این راه از مرگ نیز هراسی ندارند. عشق در این کتاب نیز مقامی ارجمند دارد و با سرشک‌سوزان همین عشق است که صفحات پایان کتاب به روی هم نهاده می‌شود و انسان‌ها را ساعت‌ها در اندوه می‌گذارد. کتاب‌های دیگر این نویسنده عبارتند از:

"جک دایموند"، "الیویا لتام" و "کفشت را بکن". اتل لیلیان وینیچ 96 سال عمر کرد و در این مدت با خلق چند اثر دین خود را نسبت به جامعه و بشریت ادا کرد. او یکی از اعضای مؤثر و فعال جامعه بانوان انگلیس بود و مقالاتی که او درباره حقوق اجتماعی و دفاع از مقام زن در مطبوعات نوشته بسیار مشهور است.

اتل وینیچ در 28 ژوئیه سال 1960 دیده از جهان بربست.

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 16:56 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

اُ هنری O’Henry نام مستعار، (نام واقعی ویلیام سیدنی پورتر William Sydney Porter) نویسنده امریکایی (1862-1910) اهنری فرزند پزشکی بود ساکن کارولینای شمالی. در پانزده سالگی مدرسه را ترک کرد و مدت پنج سال در درمانگاه پدر و داروخانه عمویش به کار اشتغال یافت و از نوجوانی استعداد خود را در هنر نویسندگی آشکار کرد. در 1882 به تگزاس رفت، دو سال در مزرعه­ای به سر برد و کمی زبان فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی آموخت و کار نوشتن را آغاز کرد. از 1885 تا 1894 به شغلهای گوناگون مانند حسابداری و صندوقداری بانک اشتغال یافت، سپس با روزنامه فری پرس Free Presse که در دیترویت Detroit انتشار می­یافت، همکاری کرد و داستانهای خود را در آن انتشار داد. در 1895 به هیوستن رفت و در روزنامه دیلی پست Daily Post ستون وقایع را به عهده گرفت و در 1896 به اتهام سرقت از بانکی که در آن کار می­کرد، به دادگاه احضار شد. ظاهراً از این اتهام تبرئه می­شد، اما به سبب هراسی که یافته بود، به امریکای جنوبی گریخت و تا 1898 در آنجا ماند و همین که به علت بیماری همسر به میهن بازگشت، به دادگاه احضار شد. این بار به پنج سال زندان محکوم گشت که به سبب رفتار پسندیده­اش به سه سال و نیم تقلیل یافت. اهنری در زندان داستانهای مختلفی با نامهای مستعار انتشار داد و پس از آزادی در 1902 در نیویورک ساکن شد و داستانهای متعددی که غالب آنها از مشاهدات و تجربه­های او در این شهر بزرگ مایه گرفته بود، انتشار داد که او را به شهرت رساند. اهنری در حدود ششصد داستان کوتاه نوشت که ابتدا در مجله­های گوناگون منتشر می­شد و هرسال تا هنگام مرگ یک یا دو جلد از مجموعه آنها را انتشار می­داد. چهار جلد نیز پس از مرگش به چاپ رسید. اولین مجموعه داستانهای کوتاه اهنری مجموعه چهار میلیون The Four Million در 1899 منتشر شد که از مشهورترین مجموعه داستانهای او به شمار آمد و مقصود چهار میلیون نفر مردم ساکن شهر نیویورک پنجاه سال پیش است. در داستانهای این مجموعه روابط خانوادگی زن و شوهرها به صورتهای گوناگون وصف شده است و از همه تأثرانگیزتر داستان هدیه شب عید است. زن و شوهر جوانی در شب عید عزیزترین چیزها را از دست می­دهند تا برای یکدیگر هدیه­ای بخرند، زن گیسوان زیبای خود را می­فروشد تا زنجیری برای ساعت شوهر بخرد و شوهر ساعت را می­فروشد تا برای گیسوان زیبای زن خود شانه فراهم کند. بعضی از داستانها نیز کشمکشهای مداوم زن و شوهر را نشان می­دهد و بعضی حالات شاعرانه‌ی‌ زیبایی را نمودار می­سازد. مجموعه داستان چراغ آراسته The Trimmed Lamp (1902) به طور کامل استعداد طنزنویسی اهنری را آشکار ساخت. دل باختر Heart of the West (1912) بی­شک بهترین مجموعه داستان اهنری به شمار می­آید که در آن قریحه طنزنویسی، احساس و گویایی همراه با نبوغ و قدرت ابداع، اثری دلنشین و پرجاذبه پدید آورده است که گوشه­هایی از زندگی شخصی او را آشکار می­سازد. اهنری بعضی از موضوعهای خانوادگی را در این داستانها به مسخره کشیده و با طنزی بدیع و به نحوی صادقانه لحن گفتگوی مردم امریکا را قبل از جنگ نشان داده است. از مجموعه داستانهای دیگر اوهنری این مجموعه­هاست: کلمها و شاهان Cabbages and Kings (1904)، صدای شهر The Voice of the City (1908)، جاده­های سرنوشت Roads of Destiny (1909)، ششها و هفتها Sixes and Sevens (1911). در 1937 آثار کامل اهنری The Complete Works of O.H. و در 1945 بهترین داستانهای کوتاه اهنری Best Short Stories of O.H. به چاپ رسید. اهنری از بیماری سل در بیمارستان درگذشت. وی در ادبیات امریکا نوعی از داستان کوتاه را وارد کرد که در آنها گره­ها و دسیسه­ها در پایان داستان به طرزی غافلگیرانه و غیرمنتظر گشوده می­شود. در داستانهای اهنری مطایبه، طنز، مزاح و خوش­طبعی و پایان رندانه بر زمینه احساس مهر و عطوفت قرار گرفته است.

اهنری نیز مانند بسیاری از طنزنویسان بزرگ، حزن و ملال خود را در نقابی از نکته­سنجی و بذله­گویی می­پوشاند، در حالی که اشخاص داستانهایش از بشر واقعی حکایت می­کنند و در لفاف قصه­های رؤیایی و خیال­انگیز پیچیده می­شوند. انجمن علم و هنر، جایزه­ای به نام اهنری برقرار کرد که هرسال به بهترین داستانهای کوتاه امریکایی تعلق می­گیرد. از بسیاری از داستانهای وی فیلم سینمایی ساخته شده است.

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 16:30 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

یگانه افسانه ی انسان

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.

همه چیز تنها یک چیز است.

هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود

تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.


                             (کیمیاگر، پائولو کوئیلو)ک)یمیاگر، پائولو کوئلیو)

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 9:36 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

انشتین یک سلام ناشناس البته می‌بخشی،

دوان در سایه روشن‌های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می‌آید، شکنج طرّه‌ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه‌های نرگس و مریم

از آن‌هایی که در سعدیه‌ی شیراز می‌رویند

زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل‌ها

دوان می‌آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید

درخلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.

***

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این مهمان که بی‌هنگام و ناخوانده است، دربگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه‌هایت شانه خواهد زد

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از در رسیده می‌زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

***

انشتین آفرین بر تو،

خلاء با سرعت نوری که داری، در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می‌گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

انشتین ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می‌شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،

جهان جسم، موجی از جهان روح می‌دانم

اصالت نیست در مادّه

***

انشتین صد هزار احسنت و لیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می‌سازد

انشتین، اژدهای جنگ...!

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه‌ی عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

چه می‌گویم!

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟

***

انشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت!

نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین، یک پایتختِ امپراطوریِ وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

***

انشتین نامی از ایران ِ ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می‌دار مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را

انشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را

کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن

انشتین بازهم بالا

خدا را نیز پیدا کن

                                                      استاد شهریار

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 9:18 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

میخائیل آفاناسویچ بولگاکف (Michail Bulgakov)

15می سال 1891 در خانوادهای فرهیخته در اوکراین دیده به جهان گشود. پدرش آفاناسی ایوانویچ دانشیار آکادمی علوم الهی و مادرش، واروارا میخاییلونا دبیر دبیرستانی در شهر کیف بود.

پس از تولد فرزند اول، یعنی میخاییل، مادر از تدریس دست کشید و بیشتر وقت خود را به تربیت او اختصاص داد.

بعد از میخاییل ویرا- نادژدا- واراوار- نیکلای- ایوان و لینا به جمع خانواده اضافه شدند و مهم ترین وظیفه ی مادر تربیت و آموزش بچه ها شد.

در زمان حیاب پدر، اصول اخلاقی جدی بر خانه حاکم بود. ولی در اثر این شیوه ی تربیت، میخائیل مرد سر به زیر و مقدسی نشد.

در سال 1901 او را به دبیرستان شماره ی یک شهر کیف "الکساندرفسکی" فرستادند. در آنجا بود که استقلال و خودرایی واپس زده ی خود را نشان داد. به هیچ گروه یا انجمن سیاسی نپیوست و شخصیت منحصر به فرد و نامتعارفش توجه اطرافیان را به خود جلب کرد.

در سال 1907 آفاناسی ایوانویچ در گذشت. و این حادثه برای خانواده ضربه ی سنگینی بود؛ چرا که افزون بر وابستگی شدید عاطفی افراد خانواده به پدر، مادر قادر به تامین هزینه ی زندگی آنها نبود. خیلی زود، آکادمی علوم الهی، موفق به دریافت حقوق ماهانه از دولت برا میخائیل شد. مبلغی که بیشتر از حقوق پدر بود.

در سال 1910 میخاییل با " تاتیانا نیکلایونا لاپا" که دوره دبیرستان را می گذراند آشنا شد و این آشنایی در سال 1913 به ازدوجشان انجامید.

در بهار 1916، بولگاکف، دانشکده ی پزشکی را به پایان رساند و کمی بعد به خدمت سربازی احضار شد. در پاییز همان سال ارتش، او را به عنوان پزشک به روستای "نیکلسکی" در منطقه ی اسمالنسک اعزام کرد. خاطرات این دوران در مجموعه ی داستان "یادداشتهای پزشک جوان روستا" آمده است.

او تا سپتامبر 1917 به فعالیت های پزشکی خود در "نیکلسی" ادامه داد و سپس به بیمارستان "ویازما" منتقل شد. پس از انقلاب اکتبر سال 1917، دیگر نتوانست بیش از این دوری از عزیزانش را تحمل کند. در فوریه سال بعد به کیف بازگشت؛ شهری که در سالهای انقلاب صحنه ی حوادث خونین بود. قدرت دائما به دست جناح های مختلف می افتاد و هر کدام مقررات جدیدی برای ارتش وضع می کردند.

بولگاکف همه ی کوشش خود را برای ملحق نشدن به ارتش به کار برد. با این همه ناچار شد بکی دو روز در ارتش "پتلورا" خدمت کند،اما از آنجا فرار کرد و در پاییز سال 1919 به ارتش "دنکین" پیوست و به " ولادی قفقاز" اعزام شد و در آنجا به مداوای سربازان و افسرانی که در نبرد با ارتش سرخ مجروح می شدند، پرداخت.

شکست ارتش سفید در بهار 1920 برایش فاجعه ای به حساب می آمد و او را به فکر ترک کشور انداخت.اما بیماری سخت او در این روزها سرنوشتش را به کلی عوض کرد.بیماری، فرصتی کافی برای اندیشیدن و تصمیم گیری در اختیارش گذاشت. پس از بهبودی، حرفه ی پزشکی را کنار گذاشت و به خبرنگاری و فعالیت های فرهنگی روی آورد. او آغاز فعالیت های جدیدش را این گونه توصیف می کند:

"شبی از شبهای سال 1919 در سکوت پاییزی، زیر نور شمع کوچک داخل یک بطری که قبلا در آن نفت سفید ریخته بودند، اولین داستان کوتاهم را نوشتم و در شهری که قطار، مرا با خود به آنجا می کشاند، آن را برای چاپ به دفتر روزنامه بردم. پس از آن، چند مقاله ی فکاهی انتقادی مرا چاپ کردند. در اوایل سال 1920 ، از فعالیت های پزشکی دست کشیدم و به طور جدی به نوشتن پرداختم."

بوگاکف در سال 1921 به مسکو رفت و خبر مرگ مادر، آخرین پیوند های او را با شهر دوران کودکیش،"کیف" قطع کرد و باعث شد که برای همیشه در مسکو بماند. در آنجا، در بخش فرهنگی سیاسی سازمانی که به اختصار "لیتو" خوانده می شد، به کار پرداخت. دیری نگذشت که "لیتو" در اثر مشکلات مالی بسته شد، از آن به بعد، بولگاکف کاملا خود را وقف نوشتن کرد.

از سال 1922 تا سال 1925، مجله ی سرخ برای همه، و روزنامه های "منظره ی سرخ، بلندگو، سرخ، کارمند پزشکی و بوق" پر از مقالات و داستان های کوتاه بی امضای او یا با اسامی مستعاری چون: م.بول، م.ناشناس،اما_ ب، بودند.

این نوشته ها به علت جمع آوری نکردن روزنامه ها از بین رفته اند.

در سال 1924 نخستین ازدواج بولگاکف به شکست انجامید و با انتشار ابلیس نامه، زندگی اش دگرگون شد. این داستان، توجه مجامع فرهنگی را به خود جلب کرد و نام او را به عنوان یک نویسنده ی برجسته ی طنزپرداز بر سر زبان ها انداخت. در همین سال با لوبوف بلوزسکی ازدواج کرد.

سال 1925 برای او سالی پر از تنش بود. رمان مورد علاقه ی نویسنده ی یعنی "گارد سفید" اجازه ی انتشار یافت و "داستان های تخم مرغ های شوم" و "دل سگی" در مجلات مختلف به چاپ رسید.

افزون بر این، انتشارات "ندار" اولین مجموعه ی داستان او را منتشر کد. اما اجازه ی انتشار قسمت دوم رمان "گارد سفید" و چاپ داستان های "تخم مرغ های شوم" و " دل سگی" به صورت کتاب داده نشد و کتاب "مجموعه داستان ها" هم پس از انتشار، توقیف و تمام نسخه های آن از بین برده شد.

منتقدان و نویسندگان مشهوری چون س _ آنگارسکی، آ _ وارونسکی، بولگاکف را یک نابغه ی ادبی معرفی کردند و در مقابل نیز نیش قلم گروهی دیگر از منتقدان به سمت او نشانه رفت. به هر حال، موفقیت هایی که او آن سال در تئاتر کسب کرد، همه ی شکست ها را جبران کرد.

در اوایل سال 1930، دو بخش رمان "گارد سفید" چاپ شد و نگارش نمایشنامه های "آپارتمان زویکا" ، " دو" و "جزیزه ی ارغوانی" به پایان رسید.

پنجم اکتبر سال 1929 بولگاکف شروع به نوشتن نمایشنامه ی درباره ی زندگی مولیر با نام " زیر یوغ ریاکاران " کرد. این نمایشنامه در اکتبر سال 1931 اجازه یافت به روی صحنه برود و در ژانویه 1932 هم در سالن تئاتر آکادمی هنر مسکو به اجرا درآمد.

در همان سال، ازدواج دوم بولگاکف نیز به جدایی انجامید و کمی بعد با "یلنا شیلوفسکی" ازدواج کرد.

در سال 1935 با "شوستاکویچ" و "پاسترناک" آشنا شد و این آشنایی به دوستی آنها انجامید. دو نمایشنامه ی "ایوان و اسیلویچ" و "آخرین روزها" در این سال نوشته شدند. از سال 1936 تا 1937 بولگاکف روی "رمان تئاتری" که نام ها دیگر آن "یادداشتهای مرد مرده" و " برف سیاه" بود، کار می کرد.

در 1934 اولین نسخه ی رمان " مرشد و مارگاریتا" و در سال 1938 متن اصلاح شده و کامل تر آن نوشته شد. بازنگری و تکمیل این رمان تا واپسین روزهای زندگی بولگاکف ادامه داشت.

در سال 1938 بولگاکف، نشانه های بیماری پدرش را در خود مشاهده کرد. بولگاکف با اطلاعات پزشکی که داشت به خوبی می دانست که سلامت خود را باز نخواهد یافت. با این همه از کار ادبی دست نکشید و نمایشنامه ی با الهام از "دن کیشوت" و به همین نام و سرانجام آخرین نمایشنامه ی خود به نام "باتوم" را به رشته ی تحریر درآورد.

بولگاکف در دهم مارس 1940 درگذشت و پیکر او را در گورستان "نوودویچیه" مسکو به خاک سپردند.

[ پنجشنبه 1390/10/22 ] [ 20:40 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 اسکات، سروالتر Scott, sir Walter شاعر و رمان­نویس انگلیسی  (1771-1832) در ادینبورگ Edinburgh و در خانواده­ای اصیل زاده شد. در کودکی بر اثر ابتلای به بیماری فلج اطفال لنگ شد. تحصیلات خود را در ادینبورگ انجام داد و مانند پدر به وکالت دعاوی پرداخت و از نوجوانی به شعر و تاریخ و قصه­های خیال­انگیز شوق فراوان یافت. در 1797 ازدواج کرد و با همسر خود در خانه کوچکی در زادگاهش به سر برد. وی غالب اوقات برای دیدار خانواده­اش به مرز انگلستان و اسکاتلند سفر می­کرد، همین دیدارها موجب گشت که اسکات به زیباییهای طبیعت و چشم­اندازهای شاعرانه و ترانه­های عامیانه و افسانه­های آن نواحی که به وقایع مهم تاریخ اسکاتلند بستگی می­یافت، علاقه­مند شود. در این دوره اسکات به آموختن زبان آلمانی پرداخت و آثاری از بورگر Burger شاعر آلمانی و گوته به انگلیسی ترجمه کرد. از 1792 در ضمن سیاحت از دورترین منطقه مرزی انگلستان و اسکاتلند، به فراهم آوردن ترانه­های عامیانه و غزلهایعامیانه که به وسیله دهقانان از بر خوانده می­شد، دست زد و در 1803 در سه جلد منتشر کرد و بدین طریق پیشوای شاعرانی شد که بعدها به جمع­آوری اشعار عامیانه پرداختند. اسکات حتی در اشعاری که خود می­سرود نیز از این ترانه­ها الهام گرفت. در 1804 چاپ قصه ای منظوم و قدیمی را به نام سر تریسترم Sir Tristrem برعهده گرفت و این نخستین اقدام در چاپ سلسله آثاری بود که بعدها انجام داد. معروفترین آثار این مجموعه درایدن Dryden (1808) و سویفت Swift (1814) است. اولین اثر بدیع و مهم اسکات در 1805 با عنوان ترانه آخرین خنیاگر The Lay of the Last Minstrel انتشار یافت که محبوبیت فراوان یافت. در 1806 بالادها و قطعه­هایی در تغزل Ballads and Lyrical Pieces و در 1808 مارمیون Marmion را انتشار داد. بانوی دریاچه The Lady of the Lake (1810) از نظر بسیاری از ناقدان بهترین اثر منظوم اسکات به شمار آمد. این منظومه در شش بند است و عنوانش از نام شخصیتی اساطیری از افسانه ی شاه آرتور گرفته شده و از زیبایی طبیعی شرق اسکاتلند الهام پذیرفته است. اسکات در این منظومه خواننده را با خود به ماجراها و وقایع غیرمنتظره ای می­کشاند که در ضمن آن، از آداب و رسوم مناطق کوهستانی و مناظر باشکوه؛ وصفی دقیق به عمل آورده است. منظومه بانوی دریاچه پیروزی فراوان به دست آورد و الهام­بخش روسینی، آهنگساز نامی، در ساختن اپرا گشت. از آثار منظوم دیگر اسکات این آثار است: رؤیای دون رودریک The Vision of Don Roderick (1811)، راکبی Rokeby (1813)، عروسی تریرمن The Bridal of Triermain (1812)، لرد جزایر The Lord of the Isles (1815) و مانند آن. والتر اسکات در همه این منظومه­ها وصف آداب و رسوم و ترسیم مناظر باشکوه منطقه غرب اسکاتلند و جزایر را با وقایع تاریخی می­آمیزد؛ خاصه در دو منظومه اخیر که تصویر دقیق خصوصیتهای اخلاقی و روحی مردم، پیچ و خمهای حوادث و غم­انگیز بودن داستان، آشکارا از ظهور نویسنده­ای که استاد و خالق رمان تاریخی است، خبر می­دهد و اگرچه کولریج Coleridge، شاعر انگلیس به سبب قالبهای نامأنوس و بیان تصنعی آشکار اسکات، درباره او گفته است: «پس از مرگ اسکات حتی بیست شعر از او باقی نخواهد ماند» این اشعار اسکات را به شهرت رساند. اسکات در 1799 به سمت فرمانداری سلکرک شر Selkirkshire منصوب گشت و با آنکه سالها در این سمت باقی ماند، هرگز از نویسندگی دست بازنداشت. اما ظهور بایرون و پیروزی اشعارش، محبوبیت اسکات را تحت­الشعاع قرار داد، پس شعر و شاعری را کنار گذارد و به رمان­نویسی پرداخت و داستان ویورلی Waverley را که در 1805 آغاز کرده بود، در 1814 به پایان رساند و با نام مستعار، انتشار داد. اسکات در این رمان تاریخی؛ شیوه خاصی به کار برده بود که در سایر داستانهایش نیز مراعات شد. پیروزی بزرگ رمان ویورلی، اسکات را به خلق یک سلسله رمان در زمینه محیط اسکاتلند برانگیخت که در آنها تنها به زنده کردن اشخاص تاریخ اکتفا نمی­کرد، بلکه می­کوشید تا محیط تاریخی را از نو خلق کند، از آن جمله است این داستانها: گای مانرینگ Guy Mannering (1815) که حوادثش در قرن هیجده می­گذرد. عتیقه­شناس Antiquary در 1816 که از برجسته­ترین و گویاترین رمانهای اسکات به شمار آمد. عتیقه­شناس پرده نقاشی زنده­ای است از عادات و خصال مردم اسکاتلند در بعضی از دوره­ها. این کتاب نزد اسکات نیز بسیار عزیز بوده است، زیرا قهرمان اصلی آن، محقق پیر و نیکوکار، نقشی از صفات نویسنده را در بردارد. کتاب شامل دسیسه­ها و پیچ و خمهای جالب توجه و جانداری است و بهانه­ای است برای تنظیم یک سلسله وقایع هیجان­انگیز. سلسله داستانهای قصه­های صاحبخانه من Tales of My Landlord در چهار جلد منتشر شد که همه محیطی اسکاتلندی داشت و اسکات پس از آن در 1819 با انتشار رمان ایونهو Ivanhoe محیط اسکاتلند را در رمانهای خود رها کر0د تا به عصری دیگر و منطقه ای دیگر بپردازد و آن انگلستان در عصر ریچارد اول بود. اما با انتخاب این دوره از تاریخ نسبت به اصولی که بیشتر در رمانهای نخستین به کار می­برد، همچنان پایبند باقی ماند. به این معنی که دوره­ای را انتخاب کرد که در آن تضاد عمیق طبقاتی وجود داشت و مردم کشور به دسته­های گوناگون تقسیم میشدند. انتشار ایوانهو اسکات را به اوج شهرت و محبوبیت رساند و گرچه مطالب آن از جنبه تاریخی با اسناد و مدارک، مطابقت کامل نداشت و نویسنده در آن تنها رنگ تاریخی را حفظ و به این نکته اکتفا کرده است که در رمان چیزی خلاف حقایق تاریخی وارد نکند و در انتخاب وقایع آزادی کامل داشته باشد. ولی برروی هم سبکی باطراوت پدید آورده که از نفوذ کم­نظیری در میان مردم برخوردار گشته و شهرتی جهانی یافته است. از آن پس ایوانهو الهام­بخش بسیاری از آثار ادبی، از جمله نوتردام دوپاری اثر ویکتورهوگو گشت. اسکات در 1820 در زمره ی نجیب­زادگان درآمد و زندگی مجلل با مخارجی گزاف پیش گرفت. در 1821 رمان کنیلورث Kenilworth را انتشار داد که در آن عصر ملکه الیزابت وصف شده است و در 1823 کونتین داروارد Quentin Durward را که حوادث آن در کشور فرانسه، در قرن پانزدهم می­گذرد و هدف نویسنده نشان دادن واژگونگی معیارهای اجتماعی است. سالهای سال، این رمان ازمحبوبترین آثار اسکات به شمار می­آمد و از تازگی انکارناپذیری برخوردار بود. در 1825طلسم The Talisman انتشار یافت که حوادث آن در عصر جنگهای صلیبی می­گذرد، این داستان نیز از بهترین آثار اسکات شناخته شد. با آنکه تنوع و تازگی آثار اخیر نیز مانند ایوانهو بسیار مورد پسند مردم قرار گرفت، اما خوانندگان عصر جدید رمانهایی که او در توصیف از زندگی مناطق مرزی اسکاتلند نوشته بود را ترجیح دادند، و اسکات در 1824 با انتشار داستان ردگانتلت Redgauntlet بار دیگر به منطقه اسکاتلند بازگشت. اسکات با همه پیروزیها با وضع مالی دشواری روبرو گشت. سازمان انتشاراتیش ورشکسته شد و با آنکه سلامت مزاجش را نیز از دست داده بود، ناچار بود که شب و روز کار کند تا از درآمد نوشته­هایش، وامهایی را که گرفته بود، بپردازد. علاوه بر داستان وودستاک Woodstock (1826) و زندگی ناپلئون The Life of Napoleon (1827) قصه­های دیگری نوشت که بعضی از آنها از بهترین قصه­هایش به شمار می­آید. همچنین مقاله­هایی برای مجله کوارترلی ریویو Quarterly Review نوشت که بنابر گفته خود او در 1809 تأسیس کرده بود. مقداری از وقت خود را نیز به چاپهای تازه­ای از آثارش اختصاص داد. یادداشتهای روزانه والتر اسکات بهترین گواه شرایط سخت او در سالهای ضعف و خستگی است که در 1890 به چاپ رسید. اسکات در 1830 به اولین حمله سکته قلبی دچار شد، اما موفق گشت که کارش را ادامه دهد و همه وامهایش را بپردازد و به منظور به دست آوردن سلامتیش به خارج از کشور سفر کرد که نتیجه­ای به دست نیاورد و اندکی پس از بازگشت به وطن درگذشت. والتر اسکات در اشعار کهن و قصاید اسکات و ترانه­های عامیانه آگاهی فراوان داشت و از راه فراهم آوردن این اشعار خدمتی بزرگ به فرهنگ میهنش انجام داد. اگرچه در منظومه­های داستانی والتر اسکات زبانی تصنعی و مبالغه­آمیز و وزنی یکنواخت بکار رفته، استادی او در نقل و داستان­پردازی و ادراکش از عالم انسانی این نقص را جبران می­کند. در قلمرو رمان تاریخی اسکات نویسنده­ای بی­رقیب بود، کمتر نویسنده­ای چنین نفوذ گسترده­ای بر زندگی هنری زمان خود داشته است، نفوذی که تنها بر شاعران و رمان­نویسانی، مانند کارلایل Carlyle محدود نمی­گشت و دامنه آن به نمایشنامه­نویسان، آهنگسازان و طراحان و نقاشان نیز کشیده می­شد.

گوته درباره اسکات می­گوید: «در آثار والتر اسکات پیوسته اعتبار و عمق عظیمی در ادراک وجود دارد. آثار او از معرفت وسیعی از عالم واقعی برخوردار است، معرفتی که نویسنده در سراسر زندگی بر اثر مشاهده دقیق و توجه بسیار به مسائل دشوار زندگی به آن دست یافته است.»

ترجمه شده به فارسی: آیوانهو- انگلیس در هشت قرن پیش- سرباز اسکاتلندی- عشق و فداکاری- کونتین داروارد- طلسم.

[ چهارشنبه 1390/10/21 ] [ 19:17 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 قحطی مصر

در مصر قحط سالی شد؛ مردم نان،نان! می گفتند و

از گرسنگی می مردند. بسیاری مرده بودند؛

آنهایی هم که نیم جانی داشتند

به خوردن مرده ها مشغول بودند. دیوانه ای این مردنِ مردم و نبودنِ نان را

که دید گفت: «ای خداوند دین و دنیا! وقتی که به اندازه ی کافی روزی

نداری، کمتر بیافرین!»

گفت: ای دارنده ی دنیا و دین

چون نداری رزق، کمتر آفرین!

منطق الطیر عطار، ص 359

اسم اعظم خدا
 

مردی از دیوانه ای پرسید: «اسم اعظم خدا را می دانی؟»

دیوانه گفت: «نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمی توان گفت»

مرد گفت: «نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟»

دیوانه گفت: «در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم،نه

هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛

از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه ی اتحاد

مردم نان است».

مصیبت نامه ی عطار ص 359

[ چهارشنبه 1390/10/14 ] [ 20:28 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

محمود دولت‌آبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولت‌آباد شهرستان سبزوار به دنیا آمد.


دولت‌آبادی، از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد، کار روی زمین، چوپانی، پادویی کفاشی، صاف کردن میخهای کج (این کار هنوزهم دردولت آباد و روستاهای دیگر سبزوارتوسط نوجوانان وجوانان انجام می‌شود )و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوه کشی، دوچرخه سازی، سلمانی و.... بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.
دولت‌آبادی سپس راهی مشهد و آنگاه تهران شد و در این دوران باز هم مشاغل دیگری نظیر حروفچین چاپخانه، سلمانی کشتارگاه، رکلاماتور برنامه‌های تأتر، سوفلور کنترلچی سینما، ویزیتور روزنامه کیهان و... را بر عهده گرفت.

بازیگر

در همین دوران دهه ۱۳۴۰ بود که دولت‌آبادی به صورت جدی با تئاتر آشنا شد و ۶ ماه نظری و ۶ ماه هم عملی درس تئاتر خواند. در این دوره شاگرد اول شد و پس از آن «شبهای سفید» اثر داستایوسکی را بازی کرد و بعد «قرعه برای مرگ» اثر واهه کاچا٬ بازی در نمایش «اینس مندو»٬ «تانیا»٬ «نگاهی از پل» اثر آرتور میلر و بعد از آن کار در اداره برنامه‌های تأتر بود. سپس به گروه هنر ملی پیوست دوره پرباری برای او آغاز شد.
بازی در نمایش «شهر طلایی» تدوین عباس جوانمرد٬ «قصه طلسم و حریر و ماهیگیر» نوشته علی حاتمی٬ «ضیافت و عروسکها» نوشته بهرام بیضایی، سه نمایشنامه پیوسته «مرگ در پاییز» نوشته اکبر رادی و «تامارزوها» نوشتهٔ نویسنده کرد نصرت نویدی و پس از آن بازی در نمایش «راشومون» که کارگردانی آن را بعدها خود به عهده گرفت. بعدها مشارکت در انجمن تأتر، بازی در نمایشنامه «حادثه درویشی» نوشته آرتور میلر با کارگردانی ناصر رحمانی نژاد٬ «چهره‌های سیمون ماشار» اثر برشت با کارگردانی مشترک محسن یلغانی و سعید سلطان پور.
در سال ۱۳۵۳ مهین اسکویی، کارگردان تأتر از او دعوت کرد که در نمایشنامه «در اعماق» اثر ماکسیم گورکی ایفای نقش کند.
از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ تأتر و داستان‌نویسی، دوشادوش هم، ذهن دولت‌آبادی را تسخیر کرده بود. او در فیلم گاو هم نقش کوتاهی ایفا کرده‌است.

نویسنده



او در همین سال تأتر را برای همیشه کنار گذاشت، اگر انتشار نمایشنامه ققنوس و یا فعالیت دولت آبادی را برای تشکیل سندیکای تأتر در یکی دو سال بعد از انقلاب مستثنا بدانیم.دولت‌آبادی، کار منظم داستان نویسی را با انتشار «ته شب» در سال ۱۳۴۱ آغاز می‌کند که در آثار او از همان نخستین اثر تا آخرین آنها سلوک خطوط تفکری کلی نگر و نشانه‌هایی مشخص وجود دارد، همچنین تسلط‌های رشک آمیز او در فضاسازی و دیالوگ نویسی از همان آغاز کار پیداست. مشخصه دیگر آثار او عشق به پدر یا خاطره پدری است، ارادت به صادق هدایت، همدلی او با هدایت به رغم تفاوت نگاهشان که به خوبی در رمان سلوک وجه روشنتری به خود می‌گیرد، از دیگر مشخصه‌های آثار دولت آبادی است. مشخصه دیگر آثار او ندای امیدواری در عین کلافگی است و نگاه تلخ او به زندگی که این امیدواری از تربیت و آموزش روستایی او ناشی می‌شود، که قناعت و صبوری ویژگی آن است و کاملاً با نگاه شهری صادق هدایت متفاوت است. مشخصه دیگری که در کارهای دولت‌آبادی بارز بود، این است که او به شرح بیرونی آدمها بیشتر رغبت نشان می‌دهد تا شرح درونی آنها، گاه به نظر می‌رسد که این آدمها درون ندارند، از بس که نویسنده به شرح بیرونی آنها پرداخته است، به قد و قامتشان به شکل و شمایلشان و خلق و خوی آنها بیش از آنکه نشان داده شود، به وصف در می‌آیند و از صافی ذهن و زبان راوی نویسنده عبور می‌کنند، تا ماجرا سرانجام پس از آن آغاز شود. تم اصلی داستان‌های او بر دو مدار در حرکت است: روستا و شهر.

آثار

پس از «ته‌شب»، دولت‌آبادی «ادبار» را به همراه داستان‌های «بند» ، «پای گلدسته امامزاده» ، «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، در مجموعه «لایه‌های بیابانی» در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد.
داستان بعدی او «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، است که از نظر ساختار با آثاری که تا به آن روز منتشر کرده بسیار متفاوت است. در این اثر، دخالت نویسنده بسیار ناچیز است، دیالوگ و عمل داستانی ماجرا را به پیش می‌برد که نقش تأثر در آن غیر قابل انکار است. اثر بعدی دولت‌آبادی «بیابانی» است که نقطه عصیان آثار دولت‌آبادی نیز به شمار می‌رود، داستان دیگری از ناکارآمدی ساخت و ساز نوین اجتماعی.
پس از آن، دولت‌آبادی اولین رمانش را تحت عنوان «سفر» به چاپ رساند. این رمان از طرح داستان محکمی برخوردار نبود. «سفر» داستان یک گره، یک بن‌بست است، داستان با یک بحران آغاز می‌شود؛ از بی‌کار شدن مختار و طلیعه دنیای جدید و ورود ماشین که این گرفتاری‌ها را آغاز کرده‌است. پس از آن دولت‌آبادی رمان «اوسنه بابا سبحان» را منتشر کرد که از ساخت خوبی برخوردار است. رمان با بابا سبحان آغاز می‌شود و بعد عروسش شوکت و آن‌گاه پسرها صالح و مصیب و دیگر شخصیت‌ها، در شبکه‌ای منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزیر، یکی‌یکی پا به صحنه داستان می‌گذارند.
رمان بعدی دولت‌آبادی «باشبیرو» است که این اثر با آثار قبلی دولت‌آبادی تفاوت فاحشی دارد.
دولت‌آبادی داستان‌هایی دارد که پرده داستان به روی یک زن باز می‌شود. «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» (و نیز «باشبیرو») از آن جمله‌است. پس از آن «گاواره‌بان» را می‌نویسد که رمانی کوتاه‌تر از «باشبیرو» و نه به خوبی «اوسنه بابا سبحان» است، «گاواره‌بان» نیز چون همیشه با یک بحران آغاز می‌شود.
داستان بعدی دولت‌آبادی، «مرد» است که در سال ۵۱ نوشته می‌شود ولی در سال ۵۳ به دست مخاطبان می‌رسد. داستان کوتاه نسبتاً بلندی راجع به مرد شدن یک پسر نوجوان، این نوشته مثل بقیه آثار دولت‌آبادی داستان فقر است اما داستان نکبت نیست و این درست در جهت عکس نوشته‌های نویسنده‌ای مثل چوبک است که در آن‌ها می‌توان بوی چرک و کثافت را فهمید، ولی تفاوت دولت‌آبادی با چوبک در این است که وقتی دولت‌آبادی از مردم عادی یا فرودست جامعه صحبت می‌کند نگاه او نگاهی آرمانی و حتی حماسی است. اثر بعدی او «عقیل عقیل» است. این اثر دیگر با بحران شروع نمی‌شود بلکه داستان با فاجعه آغاز می‌شود؛ زلزله! در مرکز فاجعه عقیل قرار دارد که همه کس‌اش مرده‌اند جز دخترش شهربانو، که با او به صحرا رفته بوده‌است و جز پسرش تیمور که در گناباد به سربازی رفته‌است. در «عقیل عقیل» این پدر است که پسر را گم کرده‌است اما در واقع تیمور تنها پسر عقیل نیست که همه کس و کار اوست؛ پس باز هم عقیل پدر گم کرده‌ای بیش نیست.
پس از آن «از خم چنبر» را منتشر می‌کند که بسیاری معتقدند موضوع یا ماجرا در این داستان اهمیت ندارد. اثر دیگری که از دولت‌آبادی منتشر می‌شود «دیدار بلوچ» سفرنامه کوتاهی است که شرح سفری است که دولت‌آبادی به زاهدان و آن حدود داشته‌است. سفرنامه از مشاهدات وی از زاهدان آغاز شده و بعد همراه راوی به میرجاوه و زابل هم سری می‌زنیم. در این اثر برخی افکار و روحیاتی که دولت‌آبادی در جابه‌جای آثارش به عنوان تفکری محوری در داستان‌هایش بروز داده‌است، در این اثر نمودی آشکار و مستقیم پیدا می‌کند. اثر بعدی او «جای خالی سلوچ» است. این داستان با غیبت سلوچ با جای خالی او آغاز می‌شود، پدر نقطه اتکا و اطمینان خانواده ناگهان نیست شده یا از بین رفته‌است.

کلیدر

اثر بعدی دولت‌آبادی کلیدر است، رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولت‌آبادی بارها گفته‌است «دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری است که من تصور می‌کرده‌ام که بتوانم و شاید بشود گفت. در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.»
کلیدر، یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده‌است و حجیمترین رمان فارسی به شمار می‌رود؛ البته گمان نمی‌رود که دوباره چنین حادثه ای تکرار شود، با زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شده‌اند.
دولت‌آبادی، در ادامه جلد دوم مردم سالخورده را می‌نویسد که زندگی همه آدمهایی است که چون راوی دردمند این اثر زخمها را از این زمانه بیرحم بر جان خود احساس می‌کند؛ فقر، فقر، فقر.
اثر بعدی او سلوک است که جنجالهای بسیاری را به پا کرد.

جوایز

دولت‌آبادی، در سال ۱۳۸۲، در نخستین دوره‌ء جایزه ادبی یلدا (به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان)، جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی را دریافت کرد.

فعالیت سیاسی

وی در صحنه سیاسی کشور هم فعال است و دارای گرایشات اصلاح طلبانه است. دولت آبادی از جمله افراد شرکت کننده در کنفرانس برلین بوده.وی در جریان انتخابات سال ۱۳۸۸ به حمایت از میرحسین موسوی پرداخت.

کتاب‌شناسی


مجموعه داستان

لایه‌های بیابانی - (۱۳۴۷)
کارنامه سپنج (مجموعه داستان و نمایشنامه)

رمان

سفر - (۱۳۵۱)
آوسنه بابا سبحان (داستان بلند)
گاواره‌بان - (۱۳۵۰)
جای خالی سلوچ
عقیل، عقیل - (۱۳۵۳)
از خم چنبر - (۱۳۵۶)
کلیدر
زوالِ کلنل
روزگار سپری شده مردم سالخورده
اتوبوس
سلوک
آن مادیان سرخ یال
طریق بسمل شدن

نمایشنامه

تنگنا
باشبیرو - (۱۳۵۲)
ققنوس


مجموعه مقاله
ناگریزی و گزینش هنرمند
موقعیت کلی هنر و ادبیات کنونی


سفرنامه

دیدار بلوچ

گفت و گو

ما نیز مردمی هستیم

سایر آثار

هجرت سلیمان
مرد
آهوی بخت من گزل (داستان)
روز و شب یوسف
آن مادیان سرخ‌یال
ته شب (داستان)
رد، گفت و گزار سپنج
نون نوشتن
[ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 17:55 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

«اِنَّ مِنَ البَيانِ لَسِحراً» پيامبر اكرم(ص)

به درستي كه در بيان سحري نهفته است. و چه سخني بالاتر از آن. بيان، سحري عيان. بيان، آن. آني از آنات كه چون شهابي فروزان لحظه‌اي مي‌درخشد و سير مي‌كند. چشم‌ها را خيره مي‌سازد، بي آنكه آني ديگر از آن اثري مانده باشد.

شطّي از نور. بارقه‌اي. آذرخشي. تاريكي‌ها را مي‌تاراند. مي‌افروزاند. هستي مي‌بخشد. كن فيكون.

مگر سحر چيست؟ انسان آونگ مي‌شود از خويش. افسون مي‌شود. به پا در مي‌آيد. ضرب مي‌گيرد. دست مي‌افشاند. پاي مي‌كوبد. نعره مي‌زند. گريبان چاك مي‌كند. اشك مي‌ريزد. خنده سر مي‌دهد. به سماع مي‌آيد. خشمگين مي‌شود. آشفته مي‌گردد. هستي‌اش را مي‌بخشد. حيرت مي‌كند. شوريده مي‌شود. و چه‌ها كه مي‌شود و نمي‌شود. و چه‌ها كه مي‌كند و نمي‌كند.

سخني شنيده است و هيچ! آه از اين ذهن پيچ در پيچ. قلوه سنگي در اقيانوسي. دايره در دايره. تو در تو. هزار تو.

به كجاها مي‌كشد ما را، از پس هر تلنگري، اين ذهن سيّال؟ سرگشته‌ي عوالم خيال. سكر. حيرت. حيراني. شور. شعور. شيدايي. بغض. گره. انقباض. وجد. غليان. انبساط. جهاني درون قطره‌اي. سياه‌چاله‌اي درون ذرّه‌اي. جنون در گريز از اين مجنون. آه. آه از اين شوريده‌ي وادي روياهاي بي پايان. از پس هر پايان آغازي. و هر زخمه‌ي واژگان را انعكاسي نامكرّر...

بيان، زخم و مرهم. بيان، زندگي بخش و هستي سوز. چه اثري نهفته است در مشتي كلمات؟! چيست در نهاد چند حرف به هم پيوسته؟ عالمي را به حركت در مي‌آورد. آتشفشاني از جنبش و حركت. راستي سحري از اين عظيم‌تر چه مي‌تواند باشد؟

مگر نه اين است كه سحر، خود كلمه است و كلمات. و هر كس به راز و رمز كلمات پي برد ساحري عظيم شد. سحري حلال و دلنشين و دل‌انگيز. آنكس كه توانست كلمات را به استخدام خود در آورد، براستي شاهكار كرد.

هر واژه خود معجزه‌اي است. شگفتا كه چه اعجازي نهفته است در كلمات! چونان مغناطيسي قوي دل‌ها را مي‌ربايد و روان‌ها را جلا مي‌دهد. گاه نيز معكوس، كه مباد.

به كجاها مي‌برد انسان را افسون كلمات. چه تصويرها بر مي‌آورد از لوح سپيد ذهن انسان؟ و انسان اين شاهكار خلقت، اگر زبان را نمي‌يافت چه مي‌شد؟ چه مي‌كرد؟ چه مي‌توانست بكند؟

... و اينك انسان زبان را يافته. بيان را كشف كرده. افسونگري مي‌كند در سايه‌ي كلمات. مگر نه اين است كه انديشيدن بي‌واسطه‌ي كلمات غير ممكن است.

پس بينديشد و بينديشد. مبارك باد بر او اين انديشيدن و انديشه‌ورزي. كه هرچه دانستگي است در سايه‌ي انديشگي است. و هرچه انديشه، در سايه‌ي كلمات.

«نخست كلمه بود. كلمه نزد خدا بود. كلمه خدا بود» انجيل متي.

* * *

كودكي خردسال بودم كه اعجاز كلمات به اعجابم وا مي‌داشت. دل مشغولي عجيب و رازي دست نايافتني. گاه در عالم خيال كلماتي موزون مي‌ساختم ـ بي آنكه بدانم دلالتي بر معنايي دارد يا نه ـ و با خود زمزمه مي‌كردم.

وقتي مادرم كلمات موزون مرا مي‌شنيد چهره در هم مي‌كشيد و نگران از آينده‌ي فرزند خود، زير لب مي‌گفت: سخنان اين پسر به سخنان ديوانگان مي‌ماند و من دلشكسته از گفتار مادر به كنجي مي‌خزيدم و به افكار خود پناه مي‌بردم. نه مادر را گناهي بود و نه فرزند را. مادر را بهره از خواندن فقط قرائت قرآن بود ـ بي آنكه از معني و مفاهيم آن سر در آورد ـ و از نوشتار بي‌بهره. فرزند نيز هنوز نه مكتب ديده بود و نه مدرسه. سالها بدين منوال گذشت. مادر پير مي‌شد و پيرتر و فرزند مي‌باليد و مي‌باليد. هر كس سي كار خود. اكنون بيش از سي و پنج سال از آن ايّام مي‌گذرد.

دوران كودكي و نوجواني و جواني سپري شده است. تحصيلات دبستاني و دبيرستاني و دانشگاهي طي شده است در ميانه‌ي عمر بيش از بيست سال است كه قلم مي‌زنم. امّا هنوز هم ذرّه‌اي از اعجابم نسبت به كلمات كم نشده است، سهل است كه افزون‌تر هم شده است.

دوازده سال است كه عمر در به سامان آوردن فرهنگ تطبيقي كنايات «تركي ـ فارسي» گذاشته‌ام كه در اين اواخر فكر دو سويه كردن آن نيز كاري مضاعف و در عين حال ارزشمند گرديد. نخستين جرقه‌ي كار پس از مشاهده و مطالعه‌ي فرهنگ كنايات استاد گرانقدرم ـ كه خداوند بر عمر و عزّت ايشان بيفزايد ـ جناب آقاي دكتر منصور ثروت در ذهنم زده شد. چرا كه جاي چنان فرهنگي در ادبيّات تركي خالي بود.

بي درنگ به كار گردآوري كنايات تركي آغاز كردم و در اين راه از مراجعه به افراد مختلف و مناطق دور و نزديك ابايي نكردم. حاصل كار در دفاتر و برگه‌هاي مختلف يادداشت و جمع آوري شد. اين بخشي از كار بود. در اواسط كار گردآوري متوجّه شدم كه بخش عمده‌اي از كار را بايد در منابع مكتوب جستجو كنم لذا بي‌درنگ به فيش برداري از كتاب‌هاي لغت تركي و ديوان‌هاي شعراي ترك زبان پرداختم امّا حاصل كار چندان چيزي بر يادداشت‌هاي قبلي نيفزود، چرا كه عمده‌ي كنايات موجود در منابع مكتوب قبلاً از زبان مردم يادداشت‌برداري شده بود.

دليل توجّهم به منابع مكتوب را مديون دو اثر موجود در زبان فارسي هستم. بخاطر اينكه در ادامه كار گردآوري متوجّه شدم كه كار ارزشمند استاد ارجمندم جناب دكتر ثروت از باب شمول بر كنايات رايج در ميان مردم فارسي زبان ناقص مي‌باشد چرا كه ايشان فرهنگ خود را با تكيه بر منابع مكتوب گرد آورده‌اند. اين ايراد متأسفانه بر اثر گرانسنگ استاد دكتر منصور ميرزانيا ـ فرهنگنامه‌ي كنايه ـ نيز وارد مي‌باشد.

بنده نيز ابتدا عكس كار اين دو بزرگوار را انجام داده بودم يعني مبناي كار را ارتباط مستقيم با خود مردم قرار داده بودم نه منابع مكتوب. به عبارت ديگر ابتدا به پژوهش ميداني پرداخته بودم كه سپس در تكميل كار به پژوهش كتابخانه‌اي نيز روي آوردم.

تقريباً در نيمه‌ي راه به فكر افتادم كه ضمن گردآوري و توضيح كنايات تركي به ذكر معادل‌هاي فارسي آن‌ها نيز بپردازم كه اين ايده را با تني چند از دوستان اهل قلم مطرح كردم و مورد استقبال قرار گرفت. از آن پس كار به اين روال دنبال شد و در كنار ادامه‌ي كار يادداشت‌هاي قبلي نيز اصلاح و معادل‌هاي فارسي آنها نيز افزوده شد.

تا اين بخش از كار، فرهنگي شكل مي‌گرفت كه بصورت تطبيقي كار شده بود و تا آنجا كه اين بنده پي‌گيري كرده‌ام چنين كاري نه در زبان تركي و نه در زبان فارسي سابقه‌اي ندارد و احياناً اگر هم بوده باشد بنده اطّلاعي ندارم و استعلام‌ها و بررسي پيشينه‌ي كارها نيز به جايي رهنمونم نكرده است.

نزديك به مراحل پايان كار فكر تهيّه‌ي فرهنگ تطبيقي كنايات چهار زبانه يعني تركي، فارسي، عربي، انگليسي به ذهنم رسيد كه با تني چند از اساتيد زبان انگليسي و عربي در ميان گذاشتم كه متأسفانه نه تنها استقبال نشد بلكه سعي در انصرف بنده از چنان كاري كردند ـ با اميد به فضل الهي تهيّه‌ي چنان فرهنگي را در آينده‌ي نزديك ـ دور از دسترس نمي‌بينم.

به هر حال آخرين ايده‌اي كه به ذهن اين ناچيز رسيد اينكه اگر فرهنگ تطبيقي كنايات را كه تركي به فارسي بود به شكل ديگري نيز ارائه دهيم مفيد خواهد بود و آن اينكه بخش دوّم فرهنگ را به صورت فرهنگ تطبيقي كنايات فارسي به تركي نقل كنيم كه در اين صورت در يك مجلّد دو فرهنگ در دسترس خوانندگان گرانمايه و علاقمند قرار مي‌گيرد كه من نام آن را فرهنگ تطبيقي دو سويه‌ي كنايات «تركي ـ فارسي» يا «فارسي ـ تركي» انتخاب مي‌كنم...

[ شنبه 1390/10/03 ] [ 9:19 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ارول، جورج Orwell, George (جورج اورول) نام مستعار، (نام واقعی اریک آرتوربلر Eric Arthur Blair رمان­نویس انگلیسی (1903-1950) ارول در هندوستان از خانواده­ای «انگلیسی-هندی» زاده شد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود. جورج تحصیلات خود را در کالج اتون Eton در انگلستان آغاز کرد. در 1922 پس از خروج از کالج در دستگاه مستعمراتی بیرمانی در هندوچین به کار مشغول شد. در 1928، از شغل خود استعفا داد تا به کار ادبی بپردازد. در دوره کناره­گیری آثار نویسندگانی چون جیمز جویس، تی. اس. الیوت و دی. اچ. لارنس را مطالعه کرد که در او اثر بسیاری باقی گذاشت. در بازگشت به اروپا مدتی در فرانسه و لندن با فقر و دشواری زیست. خاطرات این سفر را در کتاب "تهیدستی در پاریس و لندن" Down and out in Paris and Landon (1933) وصف کرده است. در همین سال داستان "روزهای برمه" Burmese Days را منتشر کرد، داستانی خیال­انگیز از کشمکشهای نژادی در آسیا. ارول در 1936 به روزنامه­نگاری روی آورد، سپس در جنگهای داخلی اسپانیا، در ارتش انقلابی شرکت کرد و به سختی مجروح شد و هنگامی که قتل عام مردم را به دست کمونیستها؛ که با استبداد مطلق، قدرت را به دست گرفته بودند، مشاهده کرد، بسیار نگران گشت و ادراک خود از سوسیالیسم را در کتاب "به یاد کاتولونیا" Homage to Catalonia در 1938 وصف کرد. از آن پس ایمان و عقاید سیاسی وی تزلزل یافت و تحول روحیش در آثار این دوره منعکس گشت از آن جمله است: "مزرعه ی حیوانات"Animal Farm (1945)، داستانی خیال­انگیز و استعاری با هجوی بسیار تند و شدید درباره استبداد. "هزار و نهصد و هشتاد و چهار" Ninteen-Eighty Four (1949) که سرخوردگی نویسنده و رؤیای غم­انگیز و پیشگویی وحشتناکی را از دموکراسی آینده پیش چشم می­گذارد. ارول در 1939 کتاب "به دنبال هوا" Coming up for Air را انتشار داد که به زندگی واقعی و تحول روحی او و دوره­ای که در دستگاه شهربانی خدمت می­کرد، بستگی نزدیک دارد. "شیر و اونیکورن" The Lion and the Unicorn (1941) مقاله­ای است درباره سوسیالیسم و توصیف کشور انگلستان در دوره کشمکشها. "دختر کشیش" The Clergyman’s Daughter (1934) و "جاده به سوی اسکله ویگان" The Road to Wigan Pier (1937) هم از کارهای همین دوره اوست. ارول در طی جنگ جهانی دوم با بنگاه سخن پراکنی بریتانیا BBC و از 1943 با روزنامه­های کارگری مانند تریبون Tribune و آبزرور Observer همکاری کرد. در 1949 به کلی از جامعه کناره گرفت و در انزوای کامل به سر برد و سرانجام به علت ابتلا به بیماری سل در لندن درگذشت.

ارول چنانکه خود می­گوید از شغل خویش در بیرمانی اگرچه مهم نبود، تجربه فراوان به دست آورد و برای محکوم ساختن شیوه حکومت استعماری از هرنکته کوچک سود برد. در نظر ارول رمان­نویس عالم علم اخلاق است و از اینروست که او خود راه سیاسی خویش را یافت، راه طغیان بر ضد بیرحمی‌ها و سنگدلی‌های طرفداران فرانکو و استالین را. اقدام ارول در میان نویسندگان نسل خود نظیر نداشت. وی نسل خود را وامی­داشت که ابتدا درباره مسائل به طول عمیق بیندیشند، پس از آن به نقد ادبی و سیاسی بپردازند.

زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.

[ شنبه 1390/10/03 ] [ 9:4 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
مولوی

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مؤمن آینه ی مؤمن یقین شد

چرا با آینه ما روگرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض‌ها تیره دارد دوستی را

غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم .

[ شنبه 1390/10/03 ] [ 8:48 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ایتالو کالوینو (Italo Calvino) روزنامه نگار . نویسنده داستانهای کوتاه و متن های تجربی و رمان نویسی که افسانه های تخیلی اش او را در ردیف مهمترین داستان نویسان قرن بیستم ایتالیا قرار داده است. دوره ی نویسندگی کالوینو نزدیک به چهار دهه بطول انجامید .

 ایتالو کالوینو از والدینی ایتالیایی در شهر سانتیاگودلاس وگاس کوبا بدنیا آمد. در جایی گفته است. " می خواهم سخنانم را از این جا شروع کنم که من در زیر نشانه لیبرا بدنیا آمدم" ( لیبرا هفتمین برج از برجهای دوازده گانه زودیاک است.)

در سنین نوجوانی او و خانواده اش به ایتالیا باز گشتند و تا چند سال اول در شهر سان رمو سکونت گزیدند. طی سالهای (1941-1947) در دانشگاه تورین و سپس در دانشگاه سلطنتی فلورانس تحصیل کرد . با شروع جنگ دوم جهانی واردحزب فاشیست های جوان شد ولی با فاصله کمی از آن جدا شد و به آلپ گریخت و کمونیستهای کوهستان لیگوریان پیوست که تجارب این دوران الهام گر اولین داستانهایش گردید. " دریا در مقابل صخره ها و موج شکن ها اوج میگرفت و دوباره فرو می افتاد و قایق های ماهیگیران را بازی می داد. مردان سیه چرده تورهای صید خرچنگ را برای ماهیگیری شبانه آماده می کردند. دریا آرام بود و فقط بطور نامحسوسی تغییر رنگ می داد. از آبی به سیاه و همینطور تیرگی دور تر می رفت. به وسعت آبی نظیر این فکر میکردم. به بی نهایت ذره های نرم ماسه در ته دریا که با جریان آرام آب صدفها را شستشو میداد. " ( "مورچه آرزانتینی" از مجموعه داستان " آدم یکروز بعد ازظهر" ) بعد از جنگ و فارغ التحصیلی از دانشگاه تورین(1945) بمدت سه سال بعنوان روزنامه نگار نشریه دوره ای ارگان حزب کمونیست مشغول بکار شد و سپس از سال 1948 الا 1984 در خانه نشر اینا اودی(Einaudi) کار نویسندگی اش را دنبال کرد. علاوه بر این در نشریات دیگر ایتالیا مثل لایونیته / لا نوسترا لوتا / لا گاریبالدینو / ووکا دلا دموکرازیا / کونیم پورانئو/ سیته لاپرتاو/ لا ریپوبلیکا کارهایی انجام داد. از سال 1959 الا 1967 بهمراه دوستش الیو ویتورینی سر دبیری مجله ادبی لامناب دی لیتراتو را بعهده گرفت. در سال 1952 سفری به اتحاد شوروی سابق داشت و از سال 1959 الا 1960 در ایالات متحده امریکا اقامت گزید. بسال 1964 با آوازه خوانی بنام ایستر جودیت ازدواج کرد . در سال 1976 به پاریس رفت و پس از دو سال به رم بازگشت. بغیر از کارهای ابتدائی او و اولین گامها که در کنار چزاره پاوزه انجام گرفت تقریبا دیگر کارهای کالوینو توسط نشر اینا اودی مرکز تورین بچاپ رسید.

اولین رمان کالوینو با نام " راهی بسوی آشیانه عنکبوتها" در سال 1947 منتشر شد که بشیوه ای نئو رئالیستی از نگاه یک نوجوان حرکت مقاوت را در برابر مسائل جاری دنبال میکرد. این کتاب بخاطر حالت افسانه گونه اش در روایت داستان مورد توجه فراوان قرار گرفت. " اشرافی شکافته شده"(1952) کتاب بعدی کالوینو است آراء عمومی مردم را در مقابله پدیده ای بنام جنگ بتصویر میکشد و داستان مردی را نقل میکندکه در جریان جنگ ترکها_ مسیحی ها با گلوله توپ به دو نیم شده است. چاپ این کتاب موجی از بحث و جدالهای رئالیستی را از سوی حزب کمونیست به راه انداخت.

داستانهای تخیلی منتشر شده کالوینو طی دهه 1950 که حول تمثیل و حکایت و کارهای تخیلی محض دور می زد او را به عنوان یکی از مهمترین داستانویسان قرن بیستم ایتالیا تثبیت کرد. پس از " اشرافی شکافته شده" کتاب " بارون درخت نشین" در سال 1957 رونه بازار کتاب شد. وقایع کتا ب در قرن هیجدهم اتفاق می افتد . پسر یک بارون اشرافی روزی از درختی بالا میرود و طی مسایلی تصمیم می گیرد تا پایان عمرش را بالای درختان بسر برد. " چاقوی ناموجود" –(1959) کامل کننده این سه گانه ( سه کتاب اخیر) بود و ماورای کلیت نئو رئالیستی کتاب از سایر داستانهای تخیلی اش پیشی گرفت و علاوه بر در هم تنیده شدن ماهرانه روایت ها میتوان خواست ها ی مورد نظر کالوینو را در مورد وجدان شخصی و روند تاریخی مشاهده کرد.

"ماکووالدو " –(1963) مجموعه ای از داستانهای گوناگون است که در آن کالوینو زندگی مدرن شهری را مورد حمله قرار می دهد. مارکو والدو شخصیتی چاپلین گونه دارد. کارگری معمولی و پدری معمولی که نومیدانه زیبائی های از دست رفته را دنبال می کند و در کوچکترین فرصتی بدست می آورد در رویاء هایش غرق می شود. وقتی همه آدمها بخاطر گرمای تابستان شهر را خالی می کنند او از دیدن خیابانهای خلوت لذت می برد . آرامش او فقط زمانی بهم می ریزد که یک گروه تلویزیونی تصمیم می گیرد با تنها کسی که به تعطیلات نرفته و در شهر مانده مصاحبه ای انجام دهد.

در دوران پس از سالهای 1956 با توجه به اتفاقاتی که در مجارستان روی داد باعث کناره گیری کالوینو از حزب کمونیست گردید وبهمین دلیل بیشتر اوقاتش صرف روزنامه نگاری و داستانویسی شد. بعد از ترک حزب کمونیست از شدت پریشانی و اضظراب بود که نوشت. " هنوز هم بر این باورم که با وجود رشد در دوران دیکتاتوری و گیر افتادن در مخمصه ای بنام جنگ و نظامی گری زندگی کردن در صلح و آرامش نوع ضعیفی از خوش شانسی بود که آنهم می توانست در یک چشم بهم زدن از من گرفته شود" . و در جایی دیگر گفته بود. " آیا واقعا من یک استالینیست بودم؟" .

کالوینو وقتی برای اولین بار در سال1959 نیویورک را می بیند از آن با عنوان" شهر من" یاد می کند . "سفرنامه امریکا"ی او طی سالهای 1959-60 شامل نامه هایی است که به همکاران خود نوشته است. کالوینو از سردی و بی خبری امریکائی ها نسبت به نویسندگان ایتالیایی متعجب می شود. در سال 1964 راهی پاریس می شود تا خود را با نوآوری های جاری زمانه همگون سازد. هر چند در کتاب "غبار برخاسته از مصائب عاشقی " نویسنده اندک رجعتی میکند و با حالتی از واقعیت گرایی اجتماعی جامعه صنعتی اروپا را به تمسخر می گیرد.

کتاب " کمدی های کیهانی"(1965) مجموعه ای از مفاهیم سیر تکاملی را در برابر میزان های هستی قرار می دهد. در میان مفاهیم قابل طرح مسئله حیات که قدمت اش به پیدایش جهان می رسد کالوینو مفاهیم تمامی نظریه های علمی را زیر سوال می برد. حیات دائما در حال تغییر بوده و ابتدا بصورت ماهی و نهایتا به دایناسور و ... می رسد. و این بحث و جدال باعث طغیان عشق در او می گردید.

" بطور پیوسته و همزمان مفهومی از هستی . کلام. زمان. جاذبه زمین و جاذبه جهان و امکان وجود میلیونها و میلیونها خورشید و سیارات و مزارع گندم و..... "

در کتاب " قلعه تقدیر دوگانه" کالوینو منبع الهام خود را از چند لوح باستانی میگیرد. کتاب نمونه کاملی از متن باز است و اجازه خوانش های متعدد را به هر کسی می دهد.

"آقای پالومار همانطور که در صف انتظار می کشد به ظرف ها فکر می کند. در حافظه اش غذایی را دنبال میکند. یک خوراک کامل گوشت و لوبیا که نقش اصلی را گوشت غاز ایفا می کند. اما نه بیاد آوردن نوع غذا و نه ذائقه اش کمکی به او نمی کنند. حتی کوچکترین چیزی و یا نشانه ای که مجذوب اش کند و تصوری آنی را زنده کند او را به اشتها بیاورد. تصور کوهی از غازهای چاق ماده با پرهای سفید. تصور اینکه راهی بسمت آنها باز شود و او بطرف آنها برود . آنها را چنگ بزند و خود را خفه کند.... . (از کتاب آقای پالو مار1983)

" شهر های نادیده"(1972) یک داستان تخیلی سورئال بود که در ماکوپولو شهرهایی ساخته از خیال خود را برای تفریح کوبلای خان به تصویر می کشید. شهر هایی بنا شده بر روی داربست های چوبی . ساخته شده از نی های دریایی . شهر تارهای عنکبوتی. شهری که از یاد ها نمیرود و از این قبیل.... . " دروغی در کلام نیست بلکه فقط در اشیاء و مکان هاست "

"در ایزیدور (Isidore) یکی از شهرهای خیالی غریبه که در هراسی بین دو زن مانده است به زن بعدی بر می خوردو در شهر زیرما(zirma) دختری را می بیند که روی ریسمان راه می رود و شهر تامارا(Tamara) نا شناخته می ماند. کاخ هزار توی امپراتوری خان بزرگ استعاره ای برای جهان هستی بشمار می آید. در سال 1979 کالوینو با کتاب " در شبی زمستانی اگر مسافری" برنده جایزه ادبی فل رینلی (felrinelli ) شد.یکی از نویسندگان معروف معاصر در باره او می گوید.

" او همیشه در مورد چیزهایی می نویسد که می شناسیم ولی قبل از آن هیچوقت به آن فکر نکرده ایم ".

در " شهرهای نادیده"شاهد گفتگوی مارکو پولوی خیالی با کوبلای خان هستیم.مارکو پولو شهرهایی را با حقیقت مجازی در سرزمین تحت حکومت خان توصیف می کند. همه شهرها به اسامی زنها نام گذاری شده و از ترکیب بندی و شخصیت پردازی بی نظیر از نظر کیفیت و مفهوم برخوردار است .رمان در نه بخش اصلی تنظیم شده که در ابتدا و انتهای هر بخش با پنج تصویر روایتی آرایش گردیده است. در ابتدای کار داستانها بصورت نقل قول های مسافرانی است که خان بدون لزومی برای باور کردن آنها را می شنود و فقط سعی در یافتن نقاط مهمی در داستانهای مارکو پولو را دارد. خان دارای قدرتی در حال انزوال است و هر خواننده ای در خلال گفتگوی مارکو و خان به این امر پی می برد که داستان واقعی در لابلای تخیلات مارکو و شک و تردید خان نسبت به این جوان نهفته است. و در پایان نهایتا اعلام می کند دستیابی خان به این سرزمینها غیر ممکن است و آخرین کلامی که خان به مارکو می گوید حتی برای خواننده هم امیدوارکننده است.

" با وجود بودن در دوزخ زندگی می توانیم آن را بپذیریم و دست کشیدن به معنای هشیاری از آن است. "

در کتاب " درشبی زمستانی اگر مسافری" در بخش اول کتاب بطور متناوب ده داستان مختلف را شروع میکند و واز جایی آغاز می شود که مردی به ناقص بودن نسخه رمانی که بتازگی خریده است پی می برد. این موضوع را از متن جلا داده شده داستان در می یابد. او در بازگشت به کتابفروشی با زن جوانی آشنا می شود و نهایتا متوجه می شوند که داستان های ده گانه تقلیدهایی مضحک از داستانهایی دنباله دار هستند. کتاب شامل مباحثی بر تجارب خواندن است و گشایش ده داستان جداگانه در ابتدا بنوعی ادبی روایت خیالی را تا به انتها دنبال می کند. بنظر میرسد کالوینو در این اثرخواندن را به نوشتن ارجع دانسته است .

ایتالو کالوینو در نوزدهم سپتامبر سالا 1985 بر اثر خونریزی مغزی در شهر سی ینا ایتالیا درگذشت. کتاب " شش یاداشت برای هزاره بعدی" پس از مرگ وی بچاپ رسید. از مجموعه " زیر خورشید جاگوار" (1991) که بر اساس حسهای پنجگانه نوشته بود " لامسه" و " بینایی" هرگز کامل نشدو ناتمام ماند . کالوینو همچنین پیرامون خصایصی پنجگانه تحت عناوین " شفافیت"/ "سرعت انتقال"/ " سخت گیری"/ "قابلیت لمس" و " چند لایه گی" کارهایی را در دست داشت. در کتاب " استفاده های ادبیات" (1980) کالوینو خاطر نشان می کند ." در سنین بزرگسالی زمانی می رسد که دوباره رجعتی به کتابهای مهم ایام جوانی بپردازیم حتی اگر کاملا تغییر کرده باشیم و با چیزی که مواجه می شویم برایمان کاملا تازه و بدیع باشد" .

برگزیده ی کتابهای ایتالو کالوینو:

راهی بسوی آشیانه عنکبوتها - 1947. آدم – یک روز بعد از ظهر- و داستانهای دیگر - 1949. اشرافی شکافته شده - 1952. فولکلورهای ایتالیایی - 1956. بارون درخت نشین - 1957.چاقوی ناموجود - 1959نیاکانمان - 1960.مارکو والدو - 1963.غبار برخاسته ازمصائب عاشقی - 1965.کمدی های کیهانی - 1965.صفر - 1967.شهر های نادیده - 1972.قلعه تقدیر دوگانه -1973.اگر در شبی زمستانی مسافری - 1979.استفاده های ادبیات - 1980.آقای پالومار - 1983.شش یاداشت برای هزاره بعدی - 1988.چرا کلاسیک می خوانیم - 1991. شرح حال نویسی - 2003

علی قانع

منبع: کتاب نیوز

[ جمعه 1390/10/02 ] [ 19:30 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

آرتور کستلر (Arthur Koestler) نویسنده و محقق مشهور قرن بیستم ."خوابگردها" نخستین منزل از سفر علمى آرتور کستلر است. در این کتاب، نویسنده انسان را در مرحله‌اى که کورکورانه در جست‌وجوى دانش به هر درى مى‌زند، دنبال مى‌کند و پس از یک بررسى کوتاه و درخشان از تاریخ جهان‌شناسى، تصویر دقیقى از چهره کسانى که علم جدید را پى‌ریزى کردند تصور مى‌کند.

در کتاب "گفت‌ و گو با مرگ" که بخش‌هایی از این اثر یادداشت روزانه اوست در رابطه با صد روز اسارت وی به دست نیروهای فرانکو در جنگ‌های داخلی اسپانیا در 1937.

در اوایل دهه 50 میلادی، انجمنی در لندن تأسیس شد به نام «Exit» (خروج) با هدف انتشار اطلاعات مربوط به مرگ سزاوارانه یا خودخواسته که به اعضای خود می‌آموخت که اگر خواستند با انتحار یا مرگ خودخواسته شخصاً به زندگی خویش خاتمه دهند، چه روشی را انتخاب کنند که با آرامش بیشتری حیات را ترک گویند و مزاحمتی برای اطرافیان و دیگران فراهم نیاورند. یکی از معروف‌ترین و فعال‌ترین مؤسسین و مدیران این انجمن آرتور کستلر بود.

درسال 1984 میلادی خبری در مجله پرتیراژ آمریکایی «تایم» (Time) درج شد: «آرتور کستلر نویسنده معروف به اتفاق همسرش در لندن خودکشی کرده است.» ذیل خبر هم توضیح داده بود که صبحگاه وقتی پیشخدمت مخصوص کستلر به رسم انگلیسیان سینی محتوی صبحانه را به اتاق اربابش می‌برد، می‌بیند که در ورودی اتاق مسدود است و بر روی نامه‌ای که در پشت شیشه آویخته شده است، نوشته شده «وارد نشوید، پلیس را خبرکنید» پیشخدمت بلافاصله به پلیس تلفن می‌کند و وقتی نفرات پلیس وارد اتاق می‌شوند، می‌بینند که کستلر لباسی فاخر پوشیده و موقرانه و آرام روی مبل گرانقیمت نشسته و همسرش هم با لباسی شیک و خوش‌رنگ و آرایش کرده بر روی مبل دیگری مقابلش به مبل تکیه داده است. اما زن و شوهر هر دو مرده بودند. در کنار کستلر نامه‌ای دیده می‌شد که قسمتی از آن را در مجله نقل کرده بودند؛ قریب به این مضمون: «من زندگانی بسیار پرماجرا و موفقی داشتم. کتاب‌هایم در تمام دنیا مورد استقبال قرار گرفتند و ثروت زیادی به دست آوردم و سال‌ها است که با رفاه کامل و آبرومندی و شهرت و محبوبیت زندگی می‌کنم. اما سه سال است که به بیماری «پارکینسون» مبتلا شده‌ام و چون می‌دانم که هنوز دارویی برای درمان این بیماری پیدا نشده است و ادامه حیات با چنین بیماری جز درد و رنج و غم و حسرت برای خودم و اطرافیانم نتیجه‌ای ندارد، لذا آرامش ابدی را برگزیده و شخصاً به زندگانیم خاتمه می‌دهم. وقتی تصمیم را با همسر عزیزم که زن سومم هست در میان نهادم او هم آماده شد تا مرا همراهی کند...»

آرتور کستلر به هنگام مرگ 78 ساله و همسرش 53 ساله بود.

از دیگر آثار وی می‌توان موارد زیر را نام برد:

"خزرها" یا "خزران"، "تاریکی در نیم‌روز" (DARKNESS AT NOON) که نقدی بی‌محابا از روان‌شناختی نظام بلشویکی در روسیه می‌باشد، "از راه رسیدن و بازگشت"، "تیری در آسمان"، "مرز اشتیاق" و "وصیت‌نامه اسپانیولی"، "ماجرای زندگی من" که در آن ضمن بررسی رویدادهای زندگی خود تصویری زنده از وقایع تاریخی‌ای که در آن شرکت داشته به دست می‌دهد، "گلادیاتورها" که بررسی ماجرای قیام اسپارتاکوس و نقد توتالیتاریسم است.

مریم السادات فاطمی

منبع:کتاب نیوز

[ جمعه 1390/10/02 ] [ 19:12 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ Tolstoy, Count Aleksey Nikolayevich شاعر و رمان­نویس روسی (1882-1945) آلکسی تولستوی از اشراف زادگانی بود که لقب کنت را به ارث برده و از ثروت بسیار و زندگی اشرافی و پرتجملی برخوردار گشته بود. تحصیلات خود را در رشته فنی در سن­پترزبورگ انجام داد، اما علاقه به شعر و ادب او را به راه نویسندگی کشاند. اولین دیوان شعرش را در 1907 انتشار داد که بعدها آن را از میان برد. از 1911 به داستان‌نویسی روی آورد و مجموعه داستانهای کوتاه و نمایشنامه­هایی انتشار داد که بسیار زود توجه توده مردم را به خود جلب کرد. بهترین آنها رمانهایی بود که پس از انقلاب انتشار داد. داستان "آقای لنگ" Khromoy Barin را در 1912 منتشر کرد و در 1914 با سمت خبرنگار به جبهه جنگ رفت و ناچار از نوشتن دست برداشت. در 1917 به هنگام انقلاب به روسهای سفید که مخالف انقلاب بودند، پیوست و به فرانسه مهاجرت کرد. در فرانسه با بزرگترین مجله مهاجران روس به نام سالنامه معاصر همکاری کرد. پس از چندی انقلاب را پذیرفت و تقاضای بازگشت به وطن کرد و پس از توقفی کوتاه در برلن راه کشور خویش را گرفت و در مسکو اقامت گزید. آلکسی تولستوی به هنگام اقامت در فرانسه آثاری نوشت، از جمله داستان "کودکی نیکیتا" Detstvo Nikity (1921) که زندگینامه نویسنده به شمار آمد. آلکسی در این اثر زندگی نیکیتا پسر ملاکی را از اهالی ولگا وصف می­کند و در ضمن آن بازیها، رؤیاها، عشقهای اولین و حتی وضع کودکانی که با او معاشرند و کسانی که به نحوی در زندگی او وارد می­شوند، همه را با تیزبینی و دقت خاص و بر زمینه تصویر زیبایی از طبیعت روسیه پیش چشم می­گذارد. زمستان با کوههای پربرف و سرمای سوزان و تجدید حیات طبیعت در بهار و کار در کشتزارها در تابستان و عزیمت خانواده به شهر در پاییز و احساس نیکیتا در برابر تضاد زندگی در محیط دلگشای دشت و کشتزار و محیط خشک شهر، همه با هنرمندی فراوان ترسیم می­گردد. تولستوی به هنگام بازگشت به روسیه رمان "گذر از رنجها" Khozhdenie po mukam را در سه قسمت از 1921 تا 1941 انتشار داد. این رمان دورنمای باشکوهی است از دوران جنگ و انقلاب و هدف آن ترسیم وقایع تاریخ و اوضاع متشنج روسیه و جنگهای داخلی و عکس­العمل روشنفکران در برابر انقلاب سرخ است و نویسنده در خلال وصف محیط سن­پترزبورگ و فساد و انحطاطی که آن را فرا گرفته، آرزوی خویش را در عدالت اجتماعی عرضه می­دارد و کمال مطلوب میهن‌پرستان را در تجدید بنای فرهنگی نوین بر ویرانه­های فرهنگ قدیم می­داند. و پرده نقاشی گویایی از روسیه زمان جنگ و مردمش پیش چشم می­گذارد. کتاب گذر از رنجها از جاذبه فراوان و موفقیت بسیار برخوردار گشت و اثری مهم در ادبیات روسیه به شمار آمد. از آثار معروف آلکسی تولستوی "آئلیتا" Aelita (1922) داستانی فرضی و مطایبه­آمیز است که ما را به کره مریخ می­برد، جایی که از جانب دستگاه حکومت روسیه عده­ای برای برانگیختن انقلاب اجتماعی به آن اعزام شده­اند. این اثر از سبکی پرشور و هیجان­انگیز بهره­مند است. دیگر از داستانهای فرضی آلکسی تولستوی "جعبه اختراعی مهندس گارینا" Giperboloyd Inzhenera Garina نام دارد که قصه­ای پرجاذبه و خیال­انگیز است درباره آینده جهان. علاقه به تاریخ­نویسی تولستوی را به نوشتن چند اثر تاریخی واداشت که از همه معروفتر "پطر کبیر" Petr Perviy در سه جلد است که به تدریج از 1930 تا 1947 منتشر شد و تجسمی است از دوره گذشته روسیه و قهرمان اصلی آن پطر کبیر، تزار اصلاح­طلب که زندگی شخصی و اراده­اش در نجات دادن کشور از ویرانی، قدرت خستگی­ناپذیر کار، بیرحمی نسبت به دشمنان و احترام به کار و کوشش و صحنه‌های تاریخی و سفر معروف او به اروپا و عزم او در ساختن روسیه­ای به سبک کشورهای اروپایی، همه چنان زنده و گویا وصف شده است که خواننده جامعه روسیه را در دوره او به چشم می­بیند. این کتاب شاهکار آلکسی تولستوی به شمار آمد. نمایشنامه تاریخی "ایوان مخوف "Ivan Grozniy (1945) نیز برمبنای مدارک و اسناد جامع نگاشته شد. این دو اثر تاریخی مقام ادبی آلکسی تولستوی را استحکام بخشید و او را در شمار نویسندگان درجه اول شوروی قرار داد و به او امکان داد تا در کنگره تبلیغاتی در سراسر اروپا شرکت کند. داستان "نان" Khleb داستان تاریخی است که نویسنده در آن استالین را به مناسبت تهیه مقدمات دفاع از شهر تزاریتسین Tsaritzin که بعدها استالینگراد نام گرفت، مدح گفته است. از آثار دیگر آلکسی تولستوی "داستانهای شهر آبی" Golubye Goroda درباره نظام جدید روسیه شوروی و "طلای سیاه" Chornoe Zoloto است.

آلکسی تولستوی در 1937 به دستگاه عالی حکومت شوروی راه یافت. در 1938 به دریافت نشان لنین مفتخر شد و سرانجام به عضویت آکادمی علوم درآمد و در 1942 جایزه استالین را به دست آورد و همچنان به تکمیل رمان پطر اول مشغول بود که مرگ او را در ربود. اگرچه آثار تولستوی به سبب اصل و تبار اشرافی نویسنده، مورد تردید منتقدان قرار داشت، بسیار پرخواننده و مردم­پسند بود. آلکسی تولستوی در داستانپردازی هنری خاص و کم­نظیر داشت و سبکش از روشنی و صراحت برخوردار بود. در جریان جنگ دوم جهانی، آثار او در تبلیغات ضدآلمانی و تقویت میهن­پرستی تاثیر فراوان داشت.

منبع:زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.

[ جمعه 1390/10/02 ] [ 18:56 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
بدان که نماز زیاده خواندن،
 کار پیرزنان است.
و روزه فزون داشتن ،
 صرفه ی نان است .
وحج نمودن ،
 تماشای جهان است .
اما نان دادن ،
 کار مردان است  .
                شیخ ابوالحسن خرقانی
[ جمعه 1390/10/02 ] [ 18:44 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

سید علی صالحی
 
برای کسی که نامش را بعد از مرگ به زبان خواهم آورد
 
نه کم، نه زیاد،
هزار سال تمام
یعنی تمام عمر
تنها زیر پای خود را پاییدم و
از روی خود گذشتم.
تا امروز به برکت کلمات
به عطر آرام آسمان برکشیده شوم.
راه... دشوار بود و
دو دست من
از دعوت خودم به یکی خواب آسوده
خالی تر...!
حیرتا
بیدار نشین شب و روزی
که من بوده ام،
نه جغد به ویرانه ام دیده است و
نه واژه در دهان لال.
من
مقام خاک را
به توتیای نی از نماز ملکوت نوشته ام
تا به یاد آورم که از کجا آمده
چه کرده
و چرا آسمان را در خواب مومنان خسته
مرور می‌کنم.
پا بر خویش نهادن و از خود گذشتن
راه بر آمدن به آبی ها بود
راه رسیدن به آرامش.
من
پا برخویش نهادم و
از خود گذشتم
بی که بر آمدن از آفاق آفتاب را
خواسته باشم.
آبی ها خود به جانب ام آمدند.
آسمان ها، عشق، امید، آرامش
خود به جانب ام آمدند.
نه کم، نه زیاد،
او که
نظر به دعای دردمندان میهن من دارد
پیاله ی پرده پوش خویش را
به تشنگان چشم به راه باران
خواهد بخشید.

 

دوشعر از علی سید صالحی
 

روزی
یک روز سرد زمستانی
یکی از همان روزهای سوز و بلرز یتیم
پرنده ای خیس و خسته
از بالای بام خانه ها گذشت
رفت رو به روی دریچه ی بی گلدان اتاق تو نشست
تو نبودی
همسایه ها می گفتند رفته ای راهی دور
خبر از شفای حضرت حوصله بیاوری
پرنده داشت
به شیشه مه گرفته ی بی تماشای تو
نک می زد
انگار بو برده بود
انگار باد به او گفته بود
در دفتری که تو زیر بالش خود نهان کرده ای
راز کدام کلید گم شده را نوشته اند
و ما هیچ نمی دانستیم
تا شبی دیگر
که کودکان کوچه خبر آوردند
پرنده ای که به سایه سار هدهد مرده می مانست
آمده افتاده پای آخرین صنوبر پیر
زنده است هنوز
هنوز دارد مثل ما آدمیان انگار
می خواهد چیزی بگوید
چیزی شبیه راز همان کلید گم شده
که گفته اند پنهانی ترین شفای همین قفل کهنه است .

***********

یک زنی آن جاست
آن جا یک زنی
یکی مانده به انتهای غروب
سیاه پوش پایانی ترین مزار
واپسین همین ردیف های مثل هم
خاکش خیس
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
هیچ کاری نمی کند
تنها دارد بر هوای تنهایی از پیش نوشته ی آدمی
مویه می کند
زنی
آنجا یک زنی آن جاست
طاقت شنیدن مویه هایش در من نیست
نوحه ی نی است غم قمری جوان
و شب که تازه ما
پاس اولش بودیم
بین راه با هم برمی گردیم
حالا
حرفی صحبتی حکایتی ... بگو
کی گم شد کجا چطور چرا ؟
خاموش است زن
خسته است زن
زن ... یک لحظه زن برمی گردد
پایانی ترین دامنه را با دست نشانم می دهد
هزاران مزار
هزاران زن
هزاران مگو
و باز باران است که می بارد
خاکش خیس است
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش.
[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 11:35 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

مهدی اخوان ثالث متخلص به امید در اسفند 1307 شمسی در مشهد متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در دبستانها و دبیرستانهای مشهد به پایان برد، و از هنرستان صنعتی همین شهر فارغ التحصیل شد. پس از فراغ از تحصیل و دو سال اقامت در زادگاه خود، در سال 1327 شمسی وارد تهران شد و به خدمت وزارت فرهنگ درآمد.
او ذوق و مایه شعری را از مادرش به ارث برد و گاهگاه اشعاری به شیوه شاعران متقدم و بخصوص شاعران خراسانی می سرود. امید پس از زمان کوتاهی در سرودن قصیده به سبک متین خراسانی و مثنوی و غزل شهرتی پیدا کرد و از سال 1326 تا سال 1330 شمسی که نخستین مجموعه شعرش «ارغنون» منتشر شد قدرت و چیره دستی وی در انواع شعر کلاسیک آشکار گردید. «ارغنون» که نمونه اشعار عاشقانه و مسائل اجتماعی بود در حقیقت کارنامه سالهای اولیه اقامت وی در حوزه ادبی تهران بشمار می رود.
با انتشار مجموعه دوم اشعارش، «زمستان» در سال 1334 قدرت شاعری امید بیش از پیش بر همگان روشن شد. در این مجموعه گرایش او به شیوه «پیشنهادی نیما» ونوآوری آشکارتر می شود. در این مجموعه شعر با شاعری روبرو می شویم که در عین آشنایی عمیق با شعر گذشته ایران مخصوصاً اشعار خراسانی با هوشیاری و بیداری خاصی به شیوه نوسرائی و «نیمائی» گرایش پیدا کرده و در عین حال پیوند خود را با شعر قدیم از غزل و مثنوی همچنان استوار نگهداشته است. در مجموعه «آخر شاهنامه» که در سال 1337 شمسی منتشر شده است و مجموعه «ازین اوستا» که در سال 1344 شمسی نشر یافته می توان نمونه های کامل شعر امید را در آنها یافت.
اخوان همچنین علاقه و اشتیاق زیادی به موسیقی داشت و در زندگی هنریش شعر و موسیقی با هم پیوندی ناگسستنی داشتند؛ به طوری که شعرهایش چنان با عروض شعر فارسی آمیخته و موسیقی کلامش آنچنان تاثیرگذار است که نمی توان آنها را از شعرش جدا کرد و این نشان می دهد که اخوان با موسیقی سنتی آشنایی بسیار داشته است.
اخوان از همان دوره ابتدایی و دبیرستان نسبت به هنر و ادبیات بسیارعلاقمند بوده بطوریکه همیشه عمق مطالب را جستجو و سعی می کرده تا هنر و ادب این مرز و بوم را به طور عمیق بشناسد.
شعرهایی که باعث بزرگی و نام آوری اخوان شد بی شک قصاید و غزلیات زمان جوانی اش نبود، بلکه پس از آشنا شدن با نیما یوشیج و شناختن او، مسیر شاعری اخوان عوض شد و به نوسرایی روی آورد و در این طرز جدید بود که توانست شعر نیمایی را به گونه ای به کار برد که خود صاحب سبکی تازه و مستقل شود. او با بهره گیری از شعر شاعران کهن، اشعار خود را با زبانی ساده در قالب شعر نو ریخت و موضوعات انسانی و جهانی را در آنها بیان کرد.
بعد از سال 1357 کتابهای درخت پیر و جنگل/ آورده اند که فردوسی/ بدعتها و بدایع نیما یوشیج/ دوزخ اما سرد/ در حیاط کوچک پاییز در زندان/ زندگی می گوید اما باید زیست / ترا کهن مرز و بوم دوست دارم، انتشار یافتند.
در سال 1358 مدتی در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق) به کار مشغول شد، اما این کار مدت زیادی طول نکشید. بعد از این تقریباً خانه نشین بود و زندگی اش به سختی می گذشت. در این زمان اخوان بیشتر در انزوا زندگی می کرد و حتی کارهای هنری اش نیز کم شده تا جایی که هیچ شعر فوق العاده ای هم نسرود. تنها در سال پایانی عمرش از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان به این کشور دعوت شد. او در این سفر به فرانسه، انگلیس، آلمان، دانمارک، سوئد و نروژ رفت و در همه جا توسط ایرانیان مقیم این کشورها مورد استقبال بی نظیر قرار گرفت. در این سفر همسرش و نیز دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و گروهی دیگر از دوستانش با او بودند. او با دوستان قدیمش ابراهیم گلستان، رضا مرزبان، اسماعیل خویی و دیگر دوستان نیز دیدار کرد و روزها و ساعتهای خوشی را با آنها گذراند.
اخوان در 29 تیر ماه 1369 به ایران بازگشت اما بلافاصله در بستر بیماری افتاد و در بیمارستان مهر بستری شد و سرانجام ساعت 10:30 شب یکشنبه، 4 شهریور سال 1369 شمسی در گذشت. جسد او به توس انتقال پیدا کرد و در باغ شهر توس در کنار مقبره حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد.

آثار
از آثار به جای مانده از این شاعر می توان به موارد زیر اشاره کرد:
ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330
• زمستان - انتـشارات زمان 1335
• آخر شاهـنامه - زمان 1338
• از این اوستا - انتـشارات مروارید 1344
• منظومه شکار - مروارید 1345
• پـائـیـز در زندان - مروارید 1348
• عاشـقانه ها و کـبود - جوانه 1348
• بـهـترین امید، برگـزیده اشعـار و مقالات - روزن 1348
• برگـزیده اشعـار - جـیـبی 1349
• در حـیاط کوچک پائـیـز در زندان - توس 1355
• دوزخ، اما سرد - توکا 1357
• زندگـی می گوید اما باز باید زیست - توکا 1357
• تـرا ای کـهـن بوم بر دوست دارم - مروارید 1368
• گـزینه اشعـار - مروارید ۱۳۶۸

ویژگی سخن

اخوان بعد از نیما که در حقیقت رسالت نهضت شعر فارسی معاصر را در نو سرائی بر عهده داشت از جمله شاعرانیست که توانست هنر «نیما» را بی واسطه عمیقاً درک کند و در عین حال اصالت و ابتکار خود را حفظ نماید.
زبان شعر امید بسیار غنی بلیغ وموثراست، احاطه وسیع او به میراث ادب فارسی، این مجال را برایش فراهم کرده است که اندیشه هایش را هر چه زیباتردر شعرش بگنجاند.
در زبان شعر امید، زبان شعر قدیم خراسان، مخصوصاً زبان استاد طوس فردوسی تجلی می کند و در کنار کلمات سنگین و گاه مهجور گذشته، ترکیبات و تعبیرات کاملاً تازه که خاص خود اوست زبان شعرش را برای بیان هر نوع اندیشه هموار می کند. در شعرهای نقلی و قصیده هایش به مناسبت و در موقع لزوم، از زبان محاوره استفاده می کند و در همه حال زبان شعرش بسیار صمیمی و در عین حال سخت فاخر و بلند است. زبان شعر اخوان «سمبلیک» است، اما روشنی اندیشه و دقت در انتخاب «سمبل ها» شعرش را توضیح می دهد!
فرم شعر امید همان اوزان عروضی «نیمایی» است که گسترش معقول و لازم شعر کلاسیک است. با این تفاوت که امید پیشنهاد «نیما» را درباره وزن شعر، کاملاً تکامل و تحقق بخشیده است و قواعد و دقایق فنی آنرا تنظیم و تکمیل کرده و خود در اشعارش آن اصول و قواعد را بکار می بندد.
بر خلاف «نیما» که گاهی در وزن کوتاهی میکند، امید در سلسه مقالاتی تحت عنوان «نوعی وزن در شعر معاصر فارسی» به تفضیل و تشریح این مبحث بسیار مهم پرداخته و مشکل شناسایی وزن شعر نو را حل کرده است.
محتوای شعر امید، صرف نظر از تأملات گاه و بیگاه عاشقانه و نوعی عرفان، بیشتر درباره مسائل اجتماعی وزندگی است. به عبارت دیگر شعر وی روایت رویدادها و برداشت حادثه هائی است که شاعر آنها را به چشم دیده و خود نیز در آن ماجراها سری پر شور و آزاده داشته است. شعر او بیشتر اوقات مشتمل بر اندیشه های اجتماعی است، اگر چه ممکن است همه داوریهایش مورد تایید دیگران نباشد ولی این نکته را به یقین می توان از شعرش دریافت که شاعر در برابر حوادث و جریانات سیاسی کشورش بی تفاوت نیست، بلکه حساسیت خاصی در پاره ای موارد دارد که در حد خود مغتنم است.
اخوان علاوه بر چهار مجموعه شعر، بطور کلی در شعر فارسی صاحبنظر است. مقالات مختلف تحقیقی و عمیق او در معرفی جنبه های تازه ای از شعر قدیم عموماً و شناسایی رسالت و هنر «نیما» خصوصاً دارای ارزش فوق العاده و منحصر به خود اوست. در زمینه شناخت و شناسایی هنر «نیما» و شعر امروز کتاب منتشر نشده او به نام «بدعتها و بدایع نیما یوشیج» در درجه اول اهمیت است. چند فصل از این کتاب به تدریج در مجلات ادبی کشور منتشر شده است. علاوه بر این فصول، مقالاتی در تحقیق و نقد شعر دارد که هر یک در حد خود بسیار آموزنده و ابتکار آمیز است.
موفقیت اخوان در بیان دقیقترین احساسهای درونی و آرمانهای اجتماعی که از روح آزادمنش وی مایه می گیرد و آوردن استعارت و تمثیلات اصیل ایرانی در شعر، به بهترین صورت و استوارترین لفظ، موجب شده است که در ردیف بهترین شعرای معاصر و از پیروان شعر زمان خویش شمرده شود.

دو شعر از اخوان

     لحظه ی دیدار

«لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه‌ام، مستم

باز می‌لرزد، دلم، دستم

بازگویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

 لحظه ی دیدار نزدیک است».

 

           نماز 

باغ بود و دره- چشم انداز پر مهتاب.
ذاتها با سایه‌های خود هم اندازه .
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدائی جز صدای رازهای شب،
و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها،
پاسداران حریم خفتگان باغ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)
خاستم از جا
سوی جوی آب رفتم،چه می آمد
آب.
یا نه،چه می‌رفت؛هم زانسان که حافظ گفت، عمر تو.
با گروهی شرم و بی‌خویشی وضو کردم.
مست بودم،مست سرنشناس،پانشناس،اما لحظه ی پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک،
و نگاهم رفته تا بس دور.
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.
قبله  گو  هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت وگو شوریده ی مستی .
- مستم ودانم که هستم من-
ای همه هستی ز تو،آیا تو هم هستی؟


[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 11:16 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
بر همه چيزی کتابت بُوَد ،

 
مگر

 
بر آب


و اگر گذر کنی بر دريا،

از خون ِ خويش

بر آب

 
کتابت کن

 
تا آن کز پی تو در آيد

 
داند که

 
عاشقان

و

 
مستان

و

 
سوختگان رفته اند.

        " ابوالحسن خَرقانی "

[ یکشنبه 1390/09/27 ] [ 8:46 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گئج گلمه دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری
گوزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم گور نه دوشورمكده دی داری
بیر قوش آییغام سویلویه رك گاهدان اییلدار
گاهدان اونادا یئل دئیه لای لای هوش آپاری
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی كیمسه یوخ اوندان دا یوخاری
قورخوم بودی یار گلمه یه بیردنه یاریلا صبح
باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری
دان اولدوزی ایسته ر چیخا گوز یالواری چیخما
او چیخماسادا اولدوزومون یوخدو چیخاری
گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صوبح
قاش بیله آغاردیقجا داها باشدا آغاری
عشقین كی قراریندا وفا اولمویاجاقمیش
بیلمم كی طبیعت نیه قویموش بو قراری ؟
سانكی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی
سینه مده اورك وارسا كسیب قیردی داماری
ریشخند یله قیر جاندی سحر سویله دی دورما
جان قورخوسو وار عشقین اوتوزدون بو قوماری
اولدوم قره گون آیریلالی اوساری تئلدن
بو نجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری
گوز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللیدی چایلارین آخاری
از بس منی یاپراق كیمی هجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانكی قیزیل گولدی قیزاری
محراب شفقده ئوزومی سجده ده گوردوم
قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی شهریارین گوللی چیچكلی
افسوس قارا یئل اسدی خزان اولدی بهاری
                           استاد شهریار

[ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ 19:39 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

آستوریاس، [Asturias, Miguel Angel] میگل آنخل شاعر و نویسنده گواتمالائی (1899-1974) آستوریاس در گواتمالاسیتی در خانواده­ای بازرگان زاده شد. تحصیلات دانشگاه را در رشته حقوق انجام داد و به دریافت درجه دکتری نائل آمد. در 1924 به لندن و سپس به پاریس سفر کرد و در دانشگاه سوربون در رشته نژادشناسی به تحصیل ادامه داد و در ادیان قدیم امریکای مرکزی تخصص یافت. در 1930 در شهر مادرید کتاب افسانه­های گواتمالا را انتشار داد و وطن خود را در خلال افسانه­های کودکی به مردم شناساند. کتاب به محض انتشار یکی از آثار بدیع ادبیات جوان امریکای لاتین به شمار آمد و پول والری بر آن مقدمه نوشت. پس از آن در 1944 کتاب آقای رئیس­جمهور را نوشت که شاهکار وی به شمار آمد و از انتشارش در گواتمالا جلوگیری شد. کتاب تصویری است زنده از حکومت استرادا کابررا، رئیس جمهوری که از 1898 تا 1920 با استبدادی بیرحمانه بر کشور گواتمالا فرمانروایی داشت. آستوریاس در این کتاب واقعیت زندگی را با سبکی شاعرانه می­آمیزد و رفتار غیرانسانی دستگاه حکومت را با طبقه پایین اجتماع و بومیها و رذالت فرادستان و بیرحمی آنان را نسبت به ضعیفان و ستمدیدگان،و نیز آداب و سنن مردم گواتمالا را با بیانی جالب توجه و زیبا وصف می­کند. کتاب آقای رئیس­جمهور در1946 در مکزیک و سپس در آرژانتین و سرانجام در فرانسه به چاپ رسید و در 1952 جایزه ادبی بهترین رمان خارجی را دریافت کرد و از آن پس توجه جهانیان را به نویسنده­اش معطوف داشت. داستان دیگر آتوریاس به نام مردان ذرت در 1949 منتشر شد. نویسنده در این داستان، افسانه­های خیال­انگیز کشورش را با زندگی روزمره دهقانان در تپه­ها و کوهستانها می­آمیزد. دهقانان که ذرت برایشان غذایی آسمانی و مقدس است، مورد غارت کسانی قرار می­گیرند که به ذرت تنها از نظر غذایی عادی و قابل استثمار و پرسود می­نگرند. سرانجام دهقانان برضد این مردم غارتگر شورش می­کنند و درجنگل به وسیله جادوگران نابودشان می­سازند. کتاب مردان ذرت سرشار از شعری شگفت­انگیز و خارق­العاده است و در عین حال وصفی صادقانه و رنگین از عادتها و اعتقادهای مردم گواتمالا، که از غنا و دلنشینی خاصی برخوردار است، آگاه می­سازد. آستوریاس سالها سردبیری یکی از روزنامه­های ادبی را برعهده داشت و در 1942 به نمایندگی مجلس شورا انتخاب شد و پس از آن مأموریتهایی سیاسی یافت. در این دوره مجموعه سه داستان به نام گردباد و پاپ سبز و چشمان دفن شدگان را منتشر کرد که هرسه از مهمترین آثار او به شمار می­آید و در آنها عصیان دهقانان در برابر محتکران وصف شده است. آستوریاس در 1946 به سمت وابسته فرهنگی در سفارت بلژیک منصوب شد، سپس با همین سمت به آرژانتین و فرانسه رفت. در آرژانتین داستان تعطیلات گواتمالا را در 1956 نوشت. در 1961 داستان برکه گدا و در 1963 داستان زنی دورگه را انتشار داد که هردو از سنن و آداب و رسوم کشورش الهام گرفته است. در 1966 سفیر کشورش در پاریس شد و جایزه صلح لنین را دریافت کرد. آستوریاس چندین دیوان نیز منتشر کرده که به سبب خیال­انگیزی و درخشندگی و بیان خاص، آثاری بسیار شگفت­آور به شمار آمده،که دوشینه درخشان بهار، از آن جمله است. آستوریاس در 1967 به دریافت جایزه نوبل در ادبیات نائل آمد و در 1968 در پاریس نمایشگاهی از «هنر قوم مایا» ترتیب داد، در 1970 از سفارت کناره­گیری کرد و در همین سال به ریاست هیأت داوران در جشنواره کان برگزیده شد. داستان جیب­بر خدانشناس را در 1970 انتشار داد. شیوه نگارش آستوریاس خاص خود اوست و می­توان آن را «واقع­نویسی جادوگرانه» نامید. ریشه خیال­انگیزی در آثار آستوریاس در واقعیتهای روزانه کشورش جایگزین است. اعتقادهای آباء و اجدادی و خرافه­پرستی، علاقه و ایمان به سحر و جادو از سوئی و فقر و بینوایی از سوی دیگر، در زمینه زیبایی طبیعت و سرسبزی منطقه استوایی با قلمی سحار و شاعرانه عرضه شده است. آخرین رومان آستوریاس پیش از مرگ به نام جمعه آلام Viernes de Dolores در 1972 در بوینس آیرس Buenos Aires انتشار یافت. چندین مقاله از آستوریاس باقی است مانند: مسائل اجتماعی بومیها El Problema social del indio (1923)، رومانی امروز Rumania, su nueva imagen (1964) و مانند آن.

ترجمه شده به فارسی: آقای رئیس جمهور- توروتومبو-آئینه لیداسال-پاپ سبز.

[ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ 19:13 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

هاکسلی، آلدوس Huxley, Aldous رمان‌نویس و مقاله‌نویس انگلیسی (1894-1963) آلدوس هاکسلی نواده دانشمند و زیست‌شناس معروف تامس هاکسلی و از طرف مادر، از خویشان ماتیو آرنولد Matthew Arnold شاعر معروف انگلیسی است، تحصیلات خود را در کالج ایتون Eton و آکسفورد انجام داد و هوشمندی و استعداد غیرمعمول و زودرسی از خود نمایان ساخت. از کودکی به ضعف قوه بینایی دچار بود و به همین سبب تحصیلات خود را در رشته پزشکی ناتمام گذارد و به ادبیات روی آورد. با بسیاری از روزنامه‌ها و مجله‌های انگلیسی و امریکایی همکاری کرد. اولین مقاله‌ها را در روزنامه اثی‌نیم Athenaeum انتشار داد، چندی نیز منتقد تئاتر در وستمینستر گازت Westminster گشت. هاکسلی با آنکه از رفاه کامل در زندگی شخصی برخوردار بود، به جریانهای زمان خویش توجه فراوان داشت و در همه تحولات روحی نسل خود شرکت می‌جست. غالباً به اروپا سفر می‌کرد، خاصه به ایتالیا که صحنه بسیاری از آثارش قرارگرفت. پس از عالم مطبوعات، هاکسلی به داستان‌نویسی پرداخت. نخستین رمانهایش با دوره‌های بعد بسیار متفاوت است. رمانهای دوره جوانی ناامیدی از جامعه عصر او را با لحنی طنزآمیز نمودار می‌سازد و مدعیان فضل و دانش و اوضاع زمان را به سختی مورد هجو قرار می‌دهد. مهمترین آثار این دوره عبارت است از: "زرد کرومی" Crome Yellow (1921)، "یونجه کهنه" Antic Hay (1923)، "آن برگهای خشک" Those barren leaves (1925)، و از همه معروفتر "ترکیب آهنگها" Point Counter Pount (1928) است که شهرت فراوان برای هاکسلی به همراه آورد. نویسنده در این اثر زهد وانزوا را محکوم می‌کند و بشر فعال و پرتحرک را می‌ستاید. قهرمانی که این ادراک را در کتاب تجسم می‌بخشد، وجوه مشترک فراوانی با دی. اچ. لارنس D.H.Lawrence دارد. نخستین داستانهای کوتاه هاکسلی در 1922 در مجموعه‌ای به نام "حلقه‌های مردنی" Mortal Coils فراهم آمد. از 1930 به بعد آثار هاکسلی توجه ذهنی او را به مسائل اخلاقی و مذهبی و علوم باطنی نشان می‌دهد، با لحنی تلختر و جدیتر. از جمله آثار این دوره داستانهای زیر است: "دنیای قشنگ نو" Brave New World (1932)، از بهترین رمانهای هاکسلی، رمانی فرضی و هجوآمیز که در آن ایمان بشر عصر جدید به پیشرفتهای علمی و پایبندی‌اش به امور مادی به شدت به سخره گرفته شده و ادراک نویسنده از خطر این پیشرفتها و اولین بار بدبینی‌اش در آن آشکار گشته است؛ "نابینا در غزه" Eyeless in Gaza (ترجمه به فرانسه: آرامش اعماق) (1936)، فرضیه‌ای نزدیک به فلسفه بودا؛ "پس از چند تابستان" After many a Summer (1939) درباره مرگ و عالم جاودانی؛ "عالیجناب خاکستری" Grey Eminence (1941) شرح حال ژوزف، پدر روحانی، شافی ریشیلیو Richilieu و مطالعه‌ای در ارتباط میان نیکی و بدی و تضاد عالم معنوی و عالم دنیوی. " بوزینه و ذات" Ape and Essence (1948)، هجوی درباره دنیا پس از جنگ اتمی. از آخرین داستانهای هاکسلی "جن و الاهه" The Genius and Goddess (1955)، بازگشت نویسنده را به شیوه بی‌خیالی در رمانهای دوره جوانی نشان می‌دهد. قهرمان اصلی کتاب که دانشمندی است با روحی کودکانه، که دشوارترین مسأله عصر ما را تجسم می‌دهد. پس از آن رمان "جزیره" Island است در 1962. هاکسلی مقاله‌های فراوان و سودمند نیز دارد، از آن جمله است: "پایانها و وسیله‌ها" Ends and Means (1937)، "زمان باید توقفی داشته باشد" Time Must Have a Stop (1944)،"فلسفه ادبی" The Perennial Philosophy (1945)، "درهای ادراک" The Doors of Perception (1954)،" بهشت و دوزخ" Heaven and Hell و مقاله "ادبیات و دانش" Literature and Science (1963) درباره این هردو موضوع. مجموعه مقاله‌های هاکسلی Collected Essays در 1959 به چاپ رسیده است. هاکسلی از 1938 در هالیوود (کالیفرنیا) اقامت گزید و همانجا بود که دوره آخر زندگیش با تحول روحی و معنوی همراه گشت و از شکاکیت علمی به عرفانی شرقی کشیده شد و سرانجام درنابینایی و بیماری در همین شهر درگذشت.

هاکسلی سخنگوی طبقه روشنفکر نیمه اول قرن بیستم است که قدم به قدم به دنبال قرن خود پیش می‌رود، از زمانی که روح بدبینی و شکاکی، مولود جنگ اول، بر طبقه جوان حکومت کرده تا زمانی که اضطراب و نگرانی غم‌انگیز مولود عصر صنعت و دانش بر بشر تسلط یافته و آرامش را از زندگی درونی او سلب کرده است. هاکسلی در برابر انحطاط جامعه، حسرت زندگی طبیعی و بدوی را دارد و از طرف دیگر کنجکاوی سیری‌ناپذیری برای دسترسی به همه مظاهر عالم هستی. وی در آثار خود انگلستانی را توصیف می‌کند که درچهارراه قرون و اعصار قرار گرفته است، در قرن ملکه ویکتوریا که دانش را جانشین خدا ساخت تا تجددطلبی عصر حاضر که نه به دانش ایمان دارد و نه به خدا. قهرمانان آثار هاکسلی میان واقعیتها و چیزهای نامعلوم و مبهم در نوسانند و در پی آنکه وجود خود را کمال بخشند و در ورای قوانین اخلاقی واندیشه‌های تحمیلی زمان به شخصیت خود ثباتی دهند و خود را با جریان تدریجی جهان هماهنگ سازند.

زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.

[ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ 19:6 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

محسن هشترودی 22 دی ماه 1386 در تبریز متولد شد . پدرش شیخ اسماعیل هشترودی از بزرگان روزگار و نماینده ی مجلس شورای ملی بوده است . او تحصیلات ابتدایی را درتهران در مدرسه های سیروس و اقدسیه آغاز کرد و از کلاس هشتم به دارالفنون رفت . روزی که وارد دارالفنون شد آموزگار درس هندسه برای آنکه میزان دانش او را بسنجد ، از او خواست که در پای تخته قضیه ای را اثبات کند و او از راه تازه ای که در کتاب درسی نبود آن قضیه را در کمال خونسردی اثبات کرد . در 1304 تحصیل در دارالفنون را به پایان رساند و چند سالی پزشکی خواند اما نیمه کاره آن را رها کرد و برای آموختن مهندسی مکانیک به پاریس رفت اما آن را هم نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت .

پیش از آنکه داستان ریاضیدان شدن استاد را ادامه دهم از زبان استاد خاطره ای درباره ی ریاضیات و وضع آموزش آن که گویا همیشه در این سرزمین بد بوده است را می نویسم : درس خواندن در آن اوایل برای من تکلیف شاقی بود ، زیرا پیش خودم فکر می کردم که این همه درس را برای چه باید یاد بگیرم و اینها مرا به چه کار خواهند آمد . البته این روش غلط "آنها" ( کسانی که امروز خود من و "ما" های دیگر جاشان نشسته ایم ) بود که طبع حساس مرا آزرده می داشت ، مخصوصا در ریاضیات بسیار ضعیف بودم ... فراموش نمی کنم که در سال ششم ابتدایی ، وقتی امتحان تعیین قوه می کردند ، معلوم شد که محسن هشترودی – یعنی من – در ریاضیات به اندازه ی کلاس سوم هم سواد ندارد !

استاد در سال 1308 پس از بازگشتن از پاریس تحصیل در رشته ی ریاضی را در دانشسرای عالی که بعدها تربیت معلم نام گرفت آغاز کرد و در سال 1311 ، شاگرد اول دانشسرای عالی شد و جز پنجمین گروه دانشجویان اعزامی به فرانسه . او سه نفر را معلمان اصلی خود در تهران می داند ، نخست برادرش ، محمد ضیا هشترودی که ریاضیدان و ادیبی خودساخته بود که درباره ی نظریه ی اعداد در ریاضیات عالی تحقیقاتی داشت و به ویژه درباره ی قضیه ی مشهور فِرما پژوهشی تازه کرده بود - او به جز استادی برادرش در ریاضیات عالی ، استاد غلامحسین مصاحب و عبدالله ریاضی هم بود - ، معلم دومی که هشترودی از او نام می برد ، غلامحسین رهنما است و دیگری استاد بزرگ عبدالعظیم قریب .

هشترودی در 1312 در آزمون آنالیز عالی از دانشکده ی علوم پاریس امتیاز نخست را می گیرد و دو سال زودتر از موعد مقرر لیسانس دوم خود را از دانشگاه سوربن گرفت . در 1315 از پایان نامه ی دکترای خود با نام "فضاهای تصویری عنصر" از دانشگاه سوربن دکترای دولتی ( اِتا ) گرفت . استاد او اِلی کارتان ، بنیانگذار ریاضیات جدید فرانسه بود . هشترودی به صلاح دید استادش می خواست به آلمان برود اما سفارت ایران مخالفت کرد و او به ایران بازگشت .

او آن قدر از دانش بهره داشت که پس از بازگشت به ایران آموزش ادبیات و فلسفه و ریاضیات را در دانشکده ی ادبیات و علوم و دانشسرای عالی تهران که آن زمان در یک جا بود ، آغاز کرد . در سال 1320 در ضمن اشتغال در بانک ملی به استادی دانشگاه تهران رسید و در سال 1321 صاحب کرسی مکانیک تحلیلی این دانشگاه شد . او در سالهای دهه ی بیست با بزرگانی چون انیشتین ، برتراند راسل و اُپن هایمر نشست هایی داشت . پروفسور هشترودی در زمان زندگی خود یکی از دویست دانشمند برجسته ی جهان بود و به همین دلیل با بسیاری از دانشمندان بزرگ جهان در آن زمان ارتباط داشت ، در آن زمان بسیاری می گفتند که پروفسور هشترودی ، یکی از دانشمندانی بود که به فتح فضا توسط روس ها کمک کرد .

درباره ی پروفسور هشترودی نوشته اند که قامتی متناسب و قیافه ای گیرا داشت و با کردار پر وقار و گفتار گرم خود ، حاضران را مجذوب می کرد . بردبار و بلند نظر بود . فروتن و مودب بود اما بی ادبی دیگران را نمی توانست تحمل کند . به شدت احساساتی بود و عکس العملش خیلی زود با جاری شدن قطره های اشک و یا بد و بیراه گفتن به زمین و زمان بروز می کرد . از چاپلوسی به شدت آشفته می شد . دشمن ریا و ریاکاری بود . در روبه رو شدن و ایستادن در برابر بالادستی ها مناعت خود را حفظ می کرد و از بیان باورهایش پروایی نداشت و در برابر زیردستان افتادگی و عطوفت داشت و هیچ گاه پشت اشخاص غیبت نمی کرد . به شدت جوان گرا بود و مهم اینکه بر حقیقت جوان گرایی و ناگزیر بودن آن هشیار بود . معلمی بود که در آموختن به کوچک و بزرگ و عامی و دانا فرقی قایل نبود و به همه در هر سطح علمی که بودند ، مطالب تازه را مشفقانه می آموخت .

سالیان دراز ، به عنوان معروف ترین ریاضی دان ایران شناخته می شد و صدایش در دانشگاه و در جمع دوستان و در رادیو و تلویزیون و قلمش در مطبوعات از دانش و هنر می نوشت . به سبب جامعیتی که در فرهنگ و دانش داشت هر جا که سخن می گفت ، تمام حواس جمع را متوجه ی خود می کرد و همه به سکوت فرو می رفتند و غرق می شدند در ذهن زیبای او . در هنگام حرف زدن جوری سخن می گفت گویی تک تک کلمات را دست چین کرده است در حالی که این گونه نبود و بسیاری از مواقع ناگهانی و بدون قرار قبلی به سخنرانی می پرداخت و جوری سخن می گفت که همه از عامی تا دانشمند به سخنانش علاقمند بودند .

او هوش و حافظه ی شگفت انگیزی داشت و عادت داشت که محاسبات طولانی جبر را ذهنی انجام دهد . نوشته اند در یک سخنرانی در ژاپن در باره ی یک موضوع ریاضی فی البداهه سخنرانی می کرده است ، بعدها کتابی به دستش رسید که رساله ی دکترای یک ژاپنی بود که با پژوهش روی سخنان استاد کتابی نوشته بوده است به نام : قضیه ی هشترودی . در شبانه روز 4-5 ساعت بیشتر نمی خوابید و بقیه را صرف مطالعه و کار فرهنگی و اجتماعی می کرد . در ریاضیات به الهام و اشراق باور داشت و می گفت که آموزش ریاضی باید بر اساس تجربه و از راه کشف و شهود صورت بگیرد . برای خوب درک کردن ریاضی ، خوب دانستن زبان مادری را ، در درجه ی اول و دانستن یک زبان خارجی را در درجه ی دوم لازم می دانست . همواره ذهن خلاق وی در پی طرحی نو و اندیشه ای نو بود . آسمان و ستارگان و فضا از علاقه های جدی او بود ، او نخستین ایرانی بود که از UFO و امکان وجود زندگی در سیارات دیگر در ایران صحبت کرد و تا پایان عمر کتاب ها و مقاله های در این مورد را با علاقه دنبال می کرد .

زبان های عربی و انگلیسی و ترکی استانبولی و روسی را می دانست و استاد زبان فرانسه بود و به زبان های فارسی ، ترکی استانبولی و فرانسوی شعر می گفت . نوشته اند در زمان دانشجویی شعرهای او به زبان فرانسه میان دانشجویان آن جا دست به دست می گشت .

او از دوستان نزدیک صادق هدایت ، صادق چوبک ، بزرگ علوی و جمالزاده و استاد پرویز ناتل خانلری بود . "بوف کور" را بی همتا می دانست . خود نوشته است :

یک روز غروب در محوطه ی داشنگاه پرینستُن آمریکا نشسته بودم تا اتوبوس دانشگاه بیاید و به خانه برگردم . در آنجا نامه ای که برایم رسیده بود را به دستم دادند ، وقتی بازش کردم در آن کارتی دیدم که به یک نظر ، خطّ صادق هدایت را شناختم ، روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود : انتظار کشیدم نیامدی ، راهی همان راه شدم که می خواستم بروم . یا هو !

هدایت با این یک عبارت ، مرگش را به من خبر می داد و من با حسرت به یاد می آورم که قرار بود کمی قبل از آن تاریخ ، به پاریس بروم و هدایت را که دچار بحران روحی شدیدتری از گذشته بود ، ملاقات کنم . شاید ، اگر رفته بودم ، فاجعه اتفاق نمی افتاد .

شادروان منوچهر آتشی نوشته است : نقشی که پروفسور هشترودی در ادبیات معاصر ایران داشت ، همان نقشی است که برتراند راسل در ادبیات انگلیسی داشت البته با معیاری کوچکتر . منوچهر آتشی دراین باره می گوید : محسن هشترودی ، دارای درجه ی دکترای ریاضیات از نخستین دانشجویان ایرانی بود که همزمان با اجتهاد در رشته های فیزیک و ریاضی ، دارای شناخت عمیق از هنر و ادبیات و نقاشی نو بود و وقتی وارد محافل روشنفکری ایران شد به عنوان قطبی برای رفع و رجوع دشواری های مسایل و مباحث فکری شناخته شد . تلاش هشترودی بیشتر وقف این بود که رابطه ی زنده و آشکار بین هنر و دانش تازه را کشف نموده و به آگاهی پژوهندگان برساند .

ردپای پر رنگ پروفسور هشترودی در ادبیات و فرهنگ معاصر ایران جایی است که او دست به چاپ مجله ی علمی ، فرهنگی و هنری "کتاب هفته ی کیهان" می زند و خود به عنوان رییس تحریریه ی این مجله در دهه ی 40 منصوب می شود . او بدون هیچ تردیدی شاملوی پر آوازه ی شعرهای پر خطر آن دوره را به عنوان سردبیر آن مجله معرفی کرد و خود تنها به دادن پیشنهادهای نو و پیشرو در مطالب هفته نامه اکتفا نمود و با این وصف تردیدی باقی نمی ماند که محسن هشترودی هدفی جز اعتلای شعر ، قصه ، دانش روز و در کل فرهنگ معاصر خودش نداشت . او برای رسیدن به این هدف از تمام شاعران و نویسندگان و فرزانگان برای همکاری در مجله دعوت کرد و نقشی که این مجله در بالابردن سطح فرهنگ و هنر ایران به ویژه پس از رخوت فرهنگی پس از کودتای سال 32 داشت را همه ی بزرگان هنر و ادب یادآور شده اند . دهه ی چهل شکوفاترین دوره ی فرهنگ و هنر ایران پس از سالها بوده است و نقش پروفسور هشترودی و "کتاب هفته" ، انکار ناشدنی .

در ادامه من به نقل نوشته هایی از پروفسور هشترودی ، شادروان استاد بزرگ امیر حسین آریان پور و همین طور استاد بزرگ پرویز شهریاری درباره ی پروفسور هشترودی که در یادنامه های پروفسور هشترودی چاپ شده است می پردازم .

شادروان امیرحسین آریان پور می نویسد : "هشترودی مشاغل غیر دانشگاهی را به هیچ نمی گرفت و به ندرت به مجالس بزرگان پا می نهاد . زندگی ساده ای داشت . پس از ساعات تحقیق و تدریس با دوستانش شطرنج بازی می کرد ، به موسیقی گوش فرا می داد و داستان می خواند . در برابر فشارهای کشنده ی روزگار – فقر ظاهری و باطنی جامعه ، مرگ فرزند ، پیری – به هنر پناه می برد و از بازخوانی غزل های حافظ آرامش می یافت و با سرودن شعرهای لطیف سبک بار می شد . با این وصف گاهی دامنش از دست می رفت و کارش به شَطح می کشید .

به جوانان پیرامونش به سادگی درس های ماندگار می داد : درس وارستگی ، بی پروایی ، بت شکنی ، نو جویی و از همه مهم تر درس نوآفرینی .هشترودی به نظام فلسفی اثبات گرایی منطقی ، که به همت راسل و ویتگنشتاین و کارناپ و دیگران شهره شده بود گرایش داشت . از این رو در مورد ارزش علوم تجربی تند می رفت چندان که هر گونه شناخت غیر تجربی را فاقد اعتبار علمی می دانست .

بر این باور بود که ، علم جدی ترین شناخت است ، هنر لطیف ترین شناخت است و فلسفه گسترده ترین شناخت است . ملاک علم و هنر و فلسفه خلاقیت است ."

پروفسور هشترودی همیشه از انسان ها سخن می گفت ، از رابطه ی ریاضی بین انسان ها . معتقد بود حتی ریاضی برای این است که ثابت کند انسان برای انسان زندگی می کند و می گفت : باید ابتدا بکوشیم انسان ها را به هم نزدیک کنیم . تمام آن چیزهایی که به اسم قومیت ، ملیت ، نژاد ، رنگ ، رَویه ، تیره ، مذهب و نظایر آن وجود دارد آزاد بگذاریم و به آن اعتقاد پیدا کنیم و گرامی بداریم .

امروزه که ما نتایج پرشکوه اعتلای دانش و علو همت بشری را به چشم می بینیم با قاطعیتی محکم تر از گذشته باید تکرار کنیم که مقتضیات و شرایط روحی و مادی جهان امروز از هیچ نظر با گذشته قابل قیاس نیست و در راس همه ی ضرورت های فراموش ناپذیر این عصر ، با مساله ی "بی شعوری" رو به رو هستیم .

به گمان من ، در جوامع وسیعی از خانواده ی بزرگ بشری ، مبارزه با بی شعوری حتی از مبارزه با فقر و بی سوادی نیز لازم تر است و از آنجا که هیچ اجتماعی سرمایه ای گران قدرتر و عزیزتر از نسل جوان خود ندارد و از آنجا که خطر بی شعوری برای این نسل به مراتب خطیرتر از طبقات دیگر است باید نتیجه گرفت که در راس همه ی ضرورت های فراموش ناپذیر این عصر ، مساله ای جدی تر از نسل جوان وجود ندارد . اشتباه نشود منظور من این نیست که نسل جوان واقعا "مساله ای" است ، نسل جوان در حد خودش اصلا مساله نیست ، این ما هستیم که برای نسل جوان مساله خلق می کنیم . هموار ساختن راه جوان ها برای مطالعه و جستجو و دانستن و فهمیدن وظیفه ای است که مشکل بتوان آن را فراموش کرد .

حد و حقوق فرد در اجتماع به درستی مشخص نیست ، اما نفوذ اجتماع و تحکم قوانین قراردادی اجتماعی بر فرد بی نهایت است . آنها که با اعدام افراد به عنوان یک مجازات قانونی اجتماعی مخالف اند بدین اعتقادند که اجتماع حق ندارد آنچه را خود به فردی نداده است از او بگیرد . اجتماع حداکثر می تواند موهبت آزادی را از فرد بگیرد .

هشترودی درباره ی مرگ می گوید : رنگ ابدیت را من به جز در اندیشه ، در هیچ جای دیگری ندیده ام . در اندیشه است که ابدیت وجود دارد . از این رو است که گذشتگان نیز با ما زنده اند ، هنوز موقعی که شب دلگیر و غمزده هستید به دیوان حافظ پناه می برید ، برای اینکه او در کنار شماست و با شما زندگی می کند . حافظ برای شما زنده است و زنده خواهد ماند . ابدیت تنها در اندیشه حاضر است و جز در اندیشه ی خلاق اعم از هنر یا دانش ابدیت دیگری وجود ندارد . زیستن واقعی آن نیست که در گوشه ای بنشینید و در انتظار مرگ بمانید تا بیاید و شما را برباید . باید در راه مبارزه با مرگ مُرد . زندگی واقع این است . چشم به راه مرگ بودن ، مردن قبل از موعد . باید دشنه به دست به جدال با مرگ پرداخت . شهر ابدیت در اندیشه است .

استاد بزرگ پرویز شهریاری که خود دانشجوی پروفسور هشترودی بوده است درباره ی او می نویسد :

دو خصلت اساسی هشترودی را از دیگران ممتاز می کرد : واقع بینی و بی پروایی . و به همین خاطر بود که همیشه انسانی فکر می کرد و هرگز از بیان اندیشه ی خود بیم نداشت . او در سالهای آخر عمر در گفتگویی با کیهان به سختی به سو استفاده ای که از دانش امروز می شود حمله کرد : پیشرفت دانش و تکنیک به ضرر انسان است . به هنر و سعادت انسان صدمه می زند ... اگر من اختیار و قدرت داشتم در ِ موسسات علمی را می بستم و پژوهش علمی را متوقف می کردم و بشر را از زیان خسران و بدبختی که اکنون گریبانگیرش است نجات می دادم . بشر را به ظلمت مغازه ای می بردم تا برای گرم کردن خود هیزم روشن کند و نیازی به رادیوم و اورانیوم نداشته باشد تا برای دستیابی به آن بازار درست کند و جنگ به راه بیاندازد . این به من اسلحه بفروشد ، آن به تو . این خیانت به اخلاق انسانی است . این دانش و تکنیک نیست . ... پیشرفت دانش و تکنیک در شرایطی که انسان ها همدیگر را خواهر و برادر نمی دانند ، خطرناک است . روزی که انسان معتقد شود هر زن و مرد دیگری خواهر و برادر اویند ، آن زمان دانش و تکنیک برای انسان مفید است .

در تمامی تاریخ دانش ، والاترین نمایندگان فرهنگ انسانی در برابر درد و اندوه جامعه ی انسان بی تفاوت نبوده اند ، چرا که دشمنان انسانیت دشمن دانش هم بوده اند و به همین مناسبت است که دانشمندانی چون انیشتین ، راسل ، سارتر ، زاخارُف و دیگران جدا از فعالیت های علمی خود و حتی بیش از آن در جستجوی راهی برای کم کردن دردهای آدمیان برخاستند ... و محسن هشترودی دانشمندی از این قبیل بود . او می اندیشید و همیشه و در تمام عمر خود می اندیشید و به همین مناسبت انسان بود و مثل هر انسان اندیشه مندی بی پروا . او از جنگ و دشمنی میان انسان ها نفرت داشت و انسان بودن را بر دانشمند بودن مقدم می داشت و حرف و اعقاد خود را بی پروا می گفت ؛ بی پروا از اینکه با دیگر حرف ها متفاوت است و بی پروا از این که ممکن است به کسی بر بخورد . او انسانی دانشمند یا بهتر بگوییم دانشمندی انسان بود .

نخستین بار که استاد را شناختم در دانشگاه تهران بود که به عنوان دانشجو در کلاس درس او حاضر شده بودم . وقتی که از کلاس بیرون آمدم ، به واقع دگرگون شده بودم . پس به این ترتیب هم می شود درس داد ، پس می توان معلم ریاضی بود ولی روح و ذهن دانشجو را چنان افسون کرد که او در برابر شرف انسانی و دانش عام و همه جانبه ی استاد ، از طرفی ، خود را کوچک احساس کند و از طرفی دیگر ، پُر از شوق و امید شود . ... درس استاد درس انسانیت و درست اندیشیدن بود و آدمی را در دنیایی از شوق و شگفتی فرو می برد .

به راحتی و بی پروا حرف می زد و بدون اینکه برای هر مجلسی شأن جداگانه ای قایل باشد ، آنچه در دل داشت بیرون می ریخت و هرگز فراموش نمی کنم لحظاتی را که در پایان "نخستین کنفرانس معلمان ریاضی" که در دانشگاه پَهلوی شیراز تشکیل شده بود ، نیم ساعتی صحبت یا دقیق تر بگویم درددل می کرد و تقریبا همه همراه او می گریستند ...

پروفسور هشترودی خود می گفت که من ادعای شاعری ندارم اما او یک کتاب شعر با نام "سایه ها" به چاپ رساند که این کتاب حتما آن قدر از نظر شعری اهمیت داشته است که شمس لنگرودی در کتاب بزرگش "تاریخ تحلیلی شعر نو" از این کتاب و از هشترودی یادی به میان آوَرد .

پروفسور هشترودی سه فرزند داشت که در سالهای پایانی عمرش ، درگذشت دختر بزرگش او را بسیار اندوهگین نمود و گوشه گیر . پروفسور هشترودی این مرثیه را در سوگ دخترش ، فرانک ، سروده است :

فلک بر جنگ من لشکر بیاراست

زمانه با من ِ بیدل به کین خاست

گل بشکفته ام در هم فرو ریخت

چو اشک من به چنگ و خون در آمیخت

دلم از رنگِ غم یک سر سِیَه شد

تمام حاصل ِ عمرم تَبَه شد

به بُستان در ، به پای نونهالی

دلی شادم بدو فرخنده حالی

کُنون زنگار غم دل را بپوشید

ز دست زال دوران زهر نوشید

فرانک را به خاک تیره جا کرد

درون خاطرم طوفان به پا کرد

دلی تاریک از دخمه ی گور

فرو پوشیده همچون شام دیجور

نه پروایی ز شب دارد نه از روز

تمام هستی اش رنجی است پر سوز

محسن هشترودی 13 شهریور 1355 خورشیدی به علت سکته ی قلبی درگذشت . مردی که نفس ِ زیستن را حرمت می داشت و نگاه کاونده اش را ، وقتی به جانب زمین و آسمان می گرفت ، بی آنکه به یأس فلسفی دچار شود ، امید و زندگی می جست تا انسان را به والایی بکشاند .

در زمان زندگی اش بیشتر مجله های معتبر علمی دنیا مقاله های او را منتشر می کردند و گذشته از مقاله های بسیار او چند کتاب زیر بخشی از کتابهای او است که به فارسی و فرانسوی به یادگار گذاشته است :

التصاق های ناهنجار ، نظریه ی اعداد ، دانش و هنر ، سایه ها ، مساله ی ملّیت ، سیر اندیشه ی بشر .

برگرفته از: وبلاگ عشق است

[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ 13:54 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 
فلكين قانلي اليندن بير آتيلميش يئره اندي،

بير فلاكت آنانين جان شيره‌سيندن سودون امدي،

بوللو نيسگيل شله‌سين چيگنينه آلدي.

تاي توشوندان دالي قالدي،

ساري گول مثلي سارالدي،

گونو تك باغري قارالدي،

درد اليندن زارا گلدي،

گونو گوندن قارا گلدي.

خان چوبانسيز سئله تاپشيرسين اوزون،

يوردوموزا بير سارا گلدي.

بير وفاسيز يار اليندن يارا گلمز سانا گلدي.

بير يازيق قيز، جان اليندن جانا گلمز جانا گلدي.

كئچه‌جكده “الموت” دامنه‌سيندن بورايا درمانا گلدي.

بير آدامسيز “سورو” آدلي،

الي باغلي، ديلي باغلي!

“سورو” كيم‌دير؟

سورو بير گولدو جهنمده بيتيبدير.

سورو بير دامجي‌دي گؤزدن آخاراق اوزده ايتيبدير.

سورو يول-يولچو سودور،

اَيري‌ده يوخ، دوزده ايتيبدير.

سورو، بير مرثيه‌دير اوخشاياراق سؤزده ايتيبدير.

او كؤنول‌لرده كي ايتميش‌دي ازلدن،

اودو گؤزدن‌ده ايتيبدير.

سورو بير گؤزلري باغلي،

اوزو داغلي، سؤزو داغلي،

اولوب هاردان هارا باغلي!

بوشلاييب دوغما ديارين،

اوموب البته ياريندان.

ال اوزوب هر نه واريندان.

قورخماييب، شهريميزين قيشدا آمانسيز بورانيندان،

نه قاريندان

گزير آواره تاپا،

يانديريجي دردينه چاره، تاپا بيلمير.

چوخ سئوير عشقي باشيندان آتا،

آمما آتا بيلمير.

آووا باخ، آووچي دالينجا قاچير،

آمما چاتا بيلمير.

ايش دؤنوب،

ليلي دوشوب چؤللره مجنون سوراغيندا.

شيرين الده تئشه،

داغ پارچالايير فرهاد اوتورموش اوتاغيندا.

تشنه لب قونچه گؤر جان وئري دريا قيراغيندا.

گؤزده حسرت يئريني خوشله‌ييب ابهام دوداغيندا.

وارليغين سون اثري آز قالير ايتسين ياناغيندا.

سانكي بير كؤزدي بورونموش كوله وارليق اوجاغيندا.

كؤزه‌رير پيلته كيمين ياغ توكه‌نيب‌دير چيراغيندا.

بوي آتير رنج باغيندا،

قوجالير گنج چاغيندا،

بير آدامسيز،

سورو آدلي،

الي باغلي،

ديلي باغلي!

سورو جان! اومما فلكدن،

فلكين يوخدو وفاسي،

نه قده‌ر يوخدو وفاسي،

او قده‌ر چوخدو جفاسي،

كؤهنه رقاصه كيمين،

هر كسه بير جوردي اداسي،

او آياقدان دوشه‌ني،

ايستير آياقدان سالان اولسون.

او تالانميش‌لاري ايستير گونو-گوندن تالان اولسون.

او آتيلميشلاري ايستير هاميدان چوخ آتان اولسون.

او ساتيلميشلاري ايستير، قول ائدركن ساتان اولسون.

نئيله‌مك قورقو بوجوردور،

فلكين نظمي ازلدن اولوب اضدادينه باغلي،

قاراسيز آغلار اولانماز،

دره‌سيز داغلار اولانماز،

اؤلوسوز ساغلار اولانماز.

گره‌ك هر بير گؤزه‌له، بير دانا چيركين‌ده يارانسين،

بيري اَنسين يئره گؤيدن،

بيري عرشه اوجالانسين.

بيري چالسين ال-آياق غم دنيزينده،

بيري ساحلده سئوينج ايله دايانسين.

بيري ذلت پالازين باشه چكيب ياتسادا آنجاق،

بيري‌نين بختي اويانسين.

بيري قويلانسادا نعمت‌لره يئرسيز،

بيري‌ده قانه بويانسين.

آي آدامسيز سورو آدلي،

ساچلاريندان دارا باغلي!

نئيله‌مك ايش بئله گلميش.

چور گلنده گوله گلميش.

فلكين اَيري كمانيندا اولان اوخ،

آتيلاندا دوزه دگميش،

ديلسيزين باغريني دَلميش،

اَيري قالميش،

دوزو اگميش.

اونو خوشلار بو فلك،

ائل ساراسين سئللر آپارسين،

بولبول حسرت چكه‌رك،

گول ثمرين يئللر آپارسين.

قيسي چؤللرده قويوب،

ليلي‌ني محمللر آپارسين.

خسرووي شيرين ايلن ال-اله وئرسين،

فرهادين قامتين اگسين.

باخاراق چرخ زامان نئشه‌يه گلسين.

كئفه دولسون،

سورو‌لار سولسادا سولسون،

بيري باش يولسادا يولسون،

سيسقا بير اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ايچينده،

بو سما ظولمته باتماز.

داش آتان، كول باشي قويموش،

داشيني اؤزگه‌يه آتماز.

سن يئتيش سون هدفه،

اوندا فلك مقصده چاتماز،

داها افسانه ياراتماز.

سورو، اي باشي بلالي،

زامانين قانلي غزالي!

سورو بير قوش‌دي

خزان آيري ساليبدير يوواسيندان،

ال اوزوبدور آتاسيندان،

جوجه‌دير حيف اولا سود گؤرمه‌ييب اصلا آناسيندان.

او زليخا كيمي يوسف اييين آلمير لباسيندان.

بونا قانع‌دي تنفس ائله‌يير، يار هاواسيندان.

درد وئره‌ن درده ساليب آمما خبر يوخ داواسيندان،

آغلاييب سيتقاياراق بهره آپارمير دوعاسيندان.

او بير آئينه‌دي رسّام چكيب اوستونه زنگار،

اوندا يوخ قدرت گفتار،

اوزو چركين، ديلي بيمار،

گنج وقتينده دل‌آزار،

گؤره‌سن كيم‌دي خطاكار!

گؤره‌سن كيم‌دي خطاكار!

اردبيل 10/6/1365

عاصم اردبيلی

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 13:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

سید محمد حسین طباطبایی معروف به علامه طباطبایی (زادهٔ ۱۲۸۱ - درگذشتهٔ ۱۳۶۰).
وی یکی از مطرح ترین مفسران، فیلسوفان و متألهان اسلامی در سه قرن اخیر بوده است و بزرگترین مفسر شیعه دوران غیبت بوده است. اهمیت وی به جهت احیای حکمت و فلسفه و تفسیر در حوزه های تشیع بعد از دوره صفویه بوده است. به ویژه اینکه وی به بازگویی و شرح حکمت صدرایی اکتفا نکرده، به تاسیس معرفت شناسی در این مکتب می پردازد. همچنین با انتشار کتب فراوان و تربیت شاگردان برجسته نظیر مرتضی مطهری در دوران مواجهه با اندیشه های غربی نظیر مارکسیسم به اندیشه دینی حیاتی مجدد بخشیده، حتی در نشر آن در مغرب زمین نیز می کوشد.

زندگی نامه
زندگی علامه طباطبایی را می توان به چهار دوره تقسیم کرد:
1. دوره کودکی و نوجوانی که در تبریز سپری شد
2. دوره تحصیل در حوزه علمیه نجف
3. دوره بازگشت به تبریز و اشتغال به کشاورزی
4. دوره هجرت به قم و تدریس و تالیف و نشر معرف دینی

دوره کودکی و نوجوانی
وی از دودمان سادات طباطبایی آذربایجان است. در سال ۱۲۸۱ در تبریز متولد شد. در پنج سالگی مادر و در نه سالگی پدر خود را از دست داد. وصی پدر او و تنها برادرش علامه الهی را برای تحصیل به مکتب فرستاد. تحصیلات ابتدایی شامل قرآن و کتب ادبیات فارسی را از ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۶ فراگرفت و سپس از سال ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۴ به تحصیل علوم دینی پرداخت و به تعبیر خود «دروس متن در غیر فلسفه و عرفان» را به پایان رساند.
خود درباره دوران تحصیلش نوشته است:«
در اوایل تحصیل که به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زیادی به ادامه تحصیل نداشتم و از این رو هر چه می خواندم نمی فهمیدم و چهار سال به همین نحو گذراندم. پس از آن یک باره عنایت خدایی دامن گیرم شده عوضم کرد و در خود یک نوع شیفتگی و بی تابی نسبت به تحصیل کمال، حس نمودم. به طوری که از همان روز تا پایان ایام تحصیل که تقریبا هفده سال طول کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر درک خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش نموده و تلخ و شیرین حوادث در برابر می پنداشتم[کذا]. بساط معاشرت غیر اهل علم را به کلی برچیدم. در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگی، به حداقل ضروری قناعت نموده باقی را به مطالعه می پرداختم. بسیار می شد به ویژه در بهار و تابستان که شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه می گذرانیدم و همیشه درس فردا را شب پیش مطالعه می کردم و اگر اشکالی پیش می آمد با هر خودکشی بود حل می نمودم و وقتی که به درس حضور می یافتم از آنچه استاد می گفت قبلا روشن بودم و هرگز اشکال و اشتباه درس را پیش استاد نبردم»[۱].

دوره بازگشت به تبریز و کشاورزی
به هر حال علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز تصمیم می گیرد تا به قم عزیمت نماید و بالاخره این تصمیم خود را در سال ۱۳۲۵هـ.ش عملی می کند. فرزند علامه طباطبایی در این مورد می گوید: « همزمان با آغاز سال ۱۳۲۵هـ.ش وارد شهر قم شدیم... در ابتدا به منزل یکی از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصیل علوم دینی بود وارد شدیم، ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیان که هنوز هم در قید حیات است اتاق دو قسمتی، که با نصب پرده قابل تفکیک بود اجاره کردیم، این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود. طبقه زیر این اطاقها انبار آب شرب منزل بود که، در صورت لزوم بایستی از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب شرب را پر کنیم. چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اطاق انجام می گرفت - در حالی که مادر ما به دو مطبخ (آشپزخانه) ۲۴ متر مربعی و ۳۵ متر مربعی عادت کرده بود که در میهمانیهای بزرگ از آنها به راحتی استفاده می کرد ـ پدر ما در شهر قم چند آشنای انگشت شمار داشت که یکی از آنها مرحوم آیت الله حجت بود. اولین رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقای حجت بود و کم کم با اطرافیان ایشان دوستی برقرار و رفت و آمد آغاز شد.
لازم به ذکر است که علامه طباطبایی در ابتدای ورودشان به قم به قاضی معروف بودند، چون از سلسه سادات طباطبایی هم بودند، خود ایشان ترجیح دادند، که به طباطبایی معروف شوند. ایشان عمامه ای بسیار کوچک از کرباس آبی رنگ و دگمه های باز قبا و بدون جوراب با لباس کمتر از معمول، در کوچه های قم تردد داشت و در ضمن خانه بسیار محقر و ساده ای داشت.» [۲]

اساتید
عرفان
: علامه قاضی، ایشان مهمترین استاد علامه و موثرترین شخص در تربیت روحی علامه بوده اند.
فلسفه: سید حسین بادکوبی
ریاضیات: سید ابوالقاسم خوانساری
خارج فقه و اصول: آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی و آیت الله نائینی
رجال: آیت الله حجت کوه کمری

آثار

آثار شاخص
علامه طباطبایی دو اثر شاخص دارد، که بیشتر از سایر آثار مورد توجه قرار گرفته‌است. نخست تفسیر المیزان است، که در ۲۰ جلد و طی ۲۰ سال به زبان عربی تالیف شده‌است. در این تفسیر از روش «تفسیر قرآن به قرآن» استفاده شده‌است و علاوه بر تفسیر آیات و بحث‌های لغوی در بخش‌هایی جداگانه با توجه به موضوع آیات مباحث روایی، تاریخی، کلامی، فلسفی و اجتماعی نیز دارد. این اثر دو مرتبه ترجمه شده‌است. خست در چهل جلد و حاصل عده‌ای از شاگردان و بزرگان حوزه علمیه همچون محمد تقی مصباح یزدی، ناصر مکارم شیرازی، و... است و دیگری، که در بیست جلد منتشر شده‌است، به وسیله سیدمحمد باقر موسوی همدانی ترجمه شده‌است.
اثر مهم دیگر اصول فلسفه و روش رئالیسم است. این کتاب شامل ۱۴ مقاله فلسفی است، که طی دهه‌های ۲۰ و ۳۰ شمسی تالیف شده و توسط مرتضی مطهری و با رویکرد فلسفه تطبیقی شرح داده شده‌است.[۳] این کتاب نخستین و یکی از مهمترین کتاب‌هایی است که به بررسی مباحث فلسفی با توجه به رویکردهای حکمت فلسفی اسلامی و فلسفه جدید غربی پرداخته‌است.

فهرست آثار

الف - آثار عربی

1. رسائل سبعه. شامل:
1-1. البرهان (۱۳۴۹ ق)
1-2. المغالطه (۱۳۴۹ق)
1-3. الترکیب (۱۳۴۸ق)
1-4. التحلیل (۱۳۴۸ق)
1-5. الاعتباریات(۱۳۴۸ق)
1-6. المنامات و النبوات (۱۳۵۰ق)
1-7. القوه و الفعل (۱۳۷۳ق).

2. سنن النبی ۱۳۵۰ ق.

3. رسائل التوحیدیه. ۱۳۶۱ق. شامل:
3-1. التوحید
3-2. الاسماء
3-3. الافعال
3-4. الوسائط
3-5. الانسان قبل الدنیا
3-6. الانسان فی الدنیا
3-7. الانسان بعد الدنیا .
3-4. حاشیه الکفایه. ۱۳۶۸ ق.
3-5. تعلیقه علی بحارالانوار. ۱۳۷۰ ق.
3-6. تعلیقه علی الاصول من الکافی. ۱۳۷۵ ق.
3-7. تعلیقه واحده علی مرآه العقول. ۱۳۷۶ق.
3-8. تعلیقه علی الاسفار الاربعه. ۱۳۷۸ق(۹ جلد انتشار یافته‌است).
3-9. علی و الفلسفه الالهیه. ۱۳۷۹ ق.
3-10. رساله فی التوحید. ۱۳۸۹ق.
3-11. رساله فی العلم. ۱۳۸۹ ق.
3-12. بدایه الحکمه. ۱۳۹۰ ق.
3-13. المیزان فی تفسیر القرآن. ۲۰ جلد. ۱۳۹۲ق.
3-14. نهایه الحکمه. ۱۳۹۵ ق.
3-15. رساله الولایه. (بی تاریخ).
3-16. رساله فی علم النبی _ صلی الله علیه وآله _ و الامام _ علیه السلام _ بالغیب. (بی تاریخ).
3-17. مقدمه یا تقریظ بر:
3-17-1. المراقبات از میرزا جواد ملکی تبریزی
3-17-2. وسائل الشیعه از حر عاملی
3-17-3. نورالثقلین حویزی

4. تفسسیر عیاشی

5. مفاهیم القرآن از جعفر سبحانی

6. التقریظ علی الفرقان فی تفسیرالقرآن از محمدصادقی.

ب- آثار فارسی

1. اصول فلسفه و روش رئالیسم. ۱۳۳۲ ش.
2. تذئیلات و محاکمات بر سه مکتوب اول سیداحمد کربلایی و شیخ محمد حسین غروی اصفهانی در مورد بیتی از شیخ عطار.(ادامه کار تا نامه هفتم توسط علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی انجام گردیده‌است.)
3. شیعه: مجموعه مذاکرات با پروفسور هانری کربن فرانسوی.
4. شیعه در اسلام. ۱۳۴۸ ش.
5. قرآن در اسلام. ۱۳۵۳ ش.
6. آموزش دین: برای کودکان.
7. بررسی‌های اسلامی. جلد اول.
8. اسلام انسان معاصر (جلد دوم بررسی‌های اسلامی).
9. بررسی‌های اسلامی. جلد سوم (۹۶ صفحه اول آن).
10. اشعار.
11. مقدمه و تقریظ بر:
1. روش اندیشه از شهید محمد مفتح
2. عشق و رستگاری از احمد زمردیان
3. داستان زنده‌ها از عبدالکریم اقدمی
4. بشارات عهدین
5. کتاب در مورد حج.
12. چند یادداشت مختصر:
1. دولت پوشالی و دست نشانده‌ای به نام اسرائیل
2. گفت وگویی با استاد درباره شهید مطهری
3. دو اظهار نظر مختصر درباره بعضی آثار مرحوم دکتر علی شریعتی
4. توضیحی درباره اظهار نظر در پاسخ یک نامه.
13. رساله‌ای در مبدأ و معاد
14. رساله‌ای در نبوت
15. رساله‌ای در عشق
16. رساله‌ای در مشتقات
17. حاشیه بر مکاسب شیخ انصاری
18. سلسله انساب طباطبائیان در آذربایجان
19. منظومه‌ای در خط نستعلیق.
20. روابط اجتماعی در اسلام(ترجمه مباحثی اجتماعی از تفسیر المیزان که در ارتباط با آیه آخر سوره آل عمران بیان شده‌است. [۴]

شرحی بر آثار
• بدایه الحکمه: کتابی که یک دوره تدریس فشرده فلسفه برای دوستداران علوم عقلی در قم و سپس دانشگاه‌های کشور شد.
• نهایه الحکمه: این اثر برای تدریس فلسفه با توضیحی بیشتر، عمقی افزون تر و سطحی عالی تر تدوین شده‌است.
• حاشیه بر کفایه: کتابی اصولی پیرامون قوانین استنباط است.
• مجموعه مذاکرات با پروفسور هانری کربن: او که محققی فرانسوی است پیرامون چگونگی شیعه و مباحث اعتقادی و... مذاکراتی با علامه داشته که در این کتاب وجود دارد.
• رساله انسان قبل از دنیا، در دنیا و بعد از دنیا: این کتاب که اکنون با نام «انسان از آغاز تا انجام» ترجمه شده‌است مباحثی مفید از عوالم سه گانه ماده، مثال و عقل مطرح کرده و پیرامون شبهات و دغدغه خاطر جوانان مطالبی بسیار مفید و لازم ارائه کرده‌است.

شاگردان
علامه شاگردان زیادی تربیت کرد، که در زیر نام مهمترین آنها ذکر می‌گردد:
۱- سیدجلال الدین آشتیانى
۲- دکتر غلامحسین ابراهیمى دینانى
۳- احمد احمدى
۴- سیدمحمد على ابطحى
۵- سید محمد باقر ابطحى
۶- على احمدى میانجى
۷- یحیى انصارى
۸- شیخ عباس ایزدى
۹- ابراهیم امینى
۱۰- سید محمد حسینى بهشتى
۱۱- عبدالله جوادى آملى
۱۲- حسن حسن زاده آملى
۱۳- سید مهدى روحانى
۱۴- عزالدین زنجانى
۱۵- محمد صادقى تهرانى
۱۶- امام موسى صدر
۱۷- سیدمحمدحسین کاله زارى
۱۸- محمدتقى مصباح یزدى
۱۹- محمد مفتح
۲۰- مرتضى مطهرى
۲۱- ناصر مکارم شیرازى
۲۲- حسین نورى همدانى
۲۳- سید یحیى یثربى

همچنین بسیاری از روشنفکران در جلسات مباحثه از ایشان بهره گرفتند. از آن جمله می‌توان به جلسات مباحثه با پرفسور هانری کربن اشاره کرد، که سید حسین نصر و بسیاری دیگر در آن حضور داشتند و یا جلساتی که در تهران برگزار می‌شد و افرادی نظیر داریوش شایگان در آن حاضر بودند.

دو شعر از علامه

مهر خوبان دل و دين از همه بي‏پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سماكش كشش ليلا برد

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره‏ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسى بى سر و پايم كه به سيل افتادم
او كه مى رفت مرا هم به دل دريا برد

جام صهبا ز كجا بود، مگر دست كه بود؟
كه به يك جلوه دل و دين ز همه يكجا برد

خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود
كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد

خودت آموختي‏ام مهر و خودت سوختي‏ام
با برافروخته رويى كه قرار از ما برد

همه ياران به سر راه تو بوديم ولى
خم روى تو مرا ديد و ز من يغما برد

همه دلباخته بوديم و پريشان كه غمت
همه را پشت سرانداخت، مرا تنها برد

کیش مهر
همی گویم و گفته ام بارها                  بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر    برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور        ندارند کاری دل افگارها
به جز اشک چشم و به جز داغ دل       نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان                     میان دل و کام، دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها                چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار       مگر توده هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان                    نبازند هرگز به مردارها
مهین مهر ورزان که آزاده اند               بریزند از دام جان تارها
به خون خودآغشته و رفته اند        چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر             به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت       زند بارگه ،گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار               در آیینه ی آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نیلفر               برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده ی غنچه را باد بام                   هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ     خروشد ز سرو و سمن، تارها
به یاد خم ابروی گل رخان             بکش جام در بزم می خوارها
گرهها ز راز جهان باز کن                که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان           که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خودرا مباز             که آینده خوابیست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار             که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش              بهل گر بگیرند بیکارها


پانویس
1. روزنامه همشهری؛ ۲۵ آبان ۱۳۸۴؛ خردنامه؛ صفحه ۱
2. زندگی نامه سیدمحمدحسین طباطبایی
3. اصول فلسفه و روش رآلیسم، مرتضی مطهری
4. آیینه پژوهش، شماره ۱۴

منبع:
- http://www.iricap.com

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 10:32 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

مارتین لوتر، کشیش مجدِد و مترجم انجیل به زبان آلمانی. زادروز وی ۱۰ نوامبر ۱۴۸۳ در آیزلبن آلمان می باشد. لوتر در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۴۶ درگذشت. آرامگاه او در شهر ویتنبرگ است.

زندگی
لوتر، فرزند هانس، کارگر معدن و همسرش مارگارت لینده مان، است. مارتین دوران تحصیلات مقدماتی را در شهرهای مانزفلد، ماگدبورگ و آیزناخ به پایان رسانید و از سال ۱۵۰۱ به تحصیل در دانشگاه ارفورت در رشته هنر پرداخت و پس از کسب مدرک لیسانس به خواسته پدرش در رشته حقوق ثبت نام کرد که پس از دوماه ترک تحصیل نمود.
ظاهرأ وقوع یک رعد و برق باعث تغیر مسیر زندگی مارتین شد. وحشتی غیر قابل توصیف وجودش را فراگرفت، به درگاه خدا پناه آورد و به آنای مقدس قسم خورد که می خواهد تارک دنیا شود.
دوهفته بعد درتاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۵۰۵ میلادی وارد خانقاه آگوستین در ارفورت شد. پس از کسب رتبه کشیشی و آغاز تحصیلات خود در رشته الهیات در سال ۱۵۱۱ میلادی به رم فرستاده شد. پس از بازگشت از رم، به شورای کلیسائی ویتنبرگ منتقل گردید.
لوتر در سال ۱۵۱۲ میلادی به دریافت درجهٔ دکترا در رشته الهیات و کرسی استادی نایل شد. پیوند تنگاتنگ اعتقاد درونی و شخصی مارتین لوتر با تخصص تفسیر از کتاب مقدس، نطفهٔ آگاهی را در ضمیرش بارور ساخت و به این باور دست یافت که هیچ انسانی باتکیه بر توانائی خود و روش های کلیسایی، قادر به ایستادگی بر درگاه باریتعالی و دریافت شفا و رحمت نیست.
لوتر به این شناخت می رسد که انسان ها براساس اعمال خود و توجیه آن به درگاه خدا ناتوانند تا بخشش ِ وی را به دست آورند بلکه این لطف ِ الهی است که شامل حال بندگان خواهد شد و آن ها باید باتواضع، رحمت خدا را قبول نمایند.
در سال های ۱۵۱۳ میلادی - ۱۵۱۸ میلادی، لوتر در طول تدریس ِ بخش هایی از کتاب مقدس (مزامیر - رومیان - غلاطیان - رساله به عبرانیان) هرچه بیشتر به اختلاف نظر خود با کلیسای سنتی پی برد ولی هیچ گاه به جدائی از کلیسا نیندیشید.
در سال ۱۵۱۷ میلادی (احتمالأ در ماه اکتبر)، طبق رسوم دانشگاهی آن دوره، به منظور ایجاد بحث، اعلامیه ای مبنی بر ۹۵ تز در زمینه کاربرد دریافت مالیات از طرف کلیسا و نقش پاپ، صادر کرد. این اعلامیه که در افکارعمومی با اقبال و طرف داری از لوتر همراه بود، آغاز جنبش رفورماسیون محسوب می شود.
کلیسای رم، لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان تحویل وی به رم و مجازات نامبرده شد. فریدریش سوم، حاکم زاکسن باسیاست بی طرفانه ای موفق شد که محاکمه و بازجوئی لوتر را از رم به آگسبورگ منتقل و توسط نماینده پاپ، اسقف توماس کایتان بازجویی شود. لوتر از پس گرفتن نظرات خود سر باززد و بازجویی بدون نتیجه ماند. حکمران نیز از تحویل لوتر به کلیسای رم خودداری نمود.
در مباحثه عقدیدتی که در لایپزیک بین لوتر و استاد الهیات و مفسر انجیل ژ. اک انجام گرفت، لوتر درمقابل سؤالات انحرافی مطروحه، معصومیت پاپ را تحت سؤال قرار داد. پاسخ شورای کلیسایی به گردن کشی لوتر، مصوبهٔ پاپ و حکم تبعید وی بود که نامبرده به جای رعایت مهلت شصت روزه، نامه ای به عنوان نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان ارسال و مصوبهٔ پاپ را در برابر دروازه شهر ویتنبرگ همراه با رسالات احکام شرعی به آتش کشید. با این عمل، جدائی لوتر از کلیسای رومی مسجل گردید.
هم زمان با تاجگذاری کارل پنجم در شهر آخن به تاریخ ۲۳ اکتبر ۱۵۲۰ میلادی، به لوتر اجازه داده شد که به منظور رعایت سلسله مراتب سلطنتی و دریافت مصونیت سیاسی، در مجلس حکومتی شهر ورمز برای پاسخ گوئی به جرایم مطروحه، حاضر شود. در دوجلسه متوالی، مارتین لوتر از مواضع خود به ویژه در ارتباط با رسالات رفورماسیونی، نامهٔ سرگشاده به «نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان» و تشبیه مسؤلان کلیسای رم به زندان بانان ِبابیلون و نظریهٔ «آزادی یک انسان مسیحی»، دفاع نمود و هرگونه عقب نشینی از جایگاه عقیدتی خود را منتفی اعلام کرد. فرمان دادگاه علیه لوتر و طرف دارانش در سرتاسر منطقهٔ حکومتی آلمان رسمیت یافت و از آن پس زندگی لوتر در خطر دایمی قرار گرفت.
فریدریش سوم برای خنثی کردن توطئه های احتمالی علیه لوتر، مخفیانه در راه بازگشت از وُرمز، دستور ربودن وی را صادر کرد. لوتر، به مدت ده ماه در وارتبورگ با نام مستعار زندگی می کرد.
در این فرصت، مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس انجیل عهد جدید را آغاز نمود و این کار بزرگ را در مدت کوتاه یازده ماه به ثمر رساند (از ماه مه ۱۵۲۱ میلادی تا مارس ۱۵۲۲ میلادی). در سال ۱۵۲۵ میلادی هم زمان با انقلاب دهقانی در آلمان و جنبش اومانیسم مسیحیان و نظرات آزادی خواهی در عمل ِ اراسموس فن روتردام، همچنین جنبش تجددخواهی اسپریتوالیسم که همگی از پشتیبانان لوتر بودند، مورد انتقاد وی قرار گرفتند و بدین ترتیب خط تمایزی بین خود و دیگران ترسیم نمود.
در تاریخ ۱۳ ژوئن ۱۵۲۵، لوتر با کاترینا فن بورا ازدواج و طی زندگی مشترک خود دارای سه پسر و سه دختر شدند. سال های اول رفورماسیون صرف استحکام پایه های داخلی جنبش شد که در این راه لوتر از کمک های شایان تقدیر فیلیپ ملانشتون بهره مند گردید. در این مقوله میتوان از تغییر مراسم شکرگذاری، برقراری روابط اداری و سرکشی و بازرسی از سایر مناطق تحت پوشش رفورم، نام برد. در همین فاصله مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس و ساختن بسیاری از اشعار مذهبی را به پایان رسانید.
در ژانویه ۱۵۴۶ علی رغم ضعف مزاجی به شهر آیزلبن مسافرت نمود تا در مسألهٔ گراف فن مانسفلد نقش میانجی را ایفا نماید. مارتین لوتر در اثر بیماری قلبی که از مدت ها پیش آزارش می داد در همان شهر درگذشت. جسد وی به ویتنبرگ منتقل و در تاریخ ۲۲ ژوئیه ۱۵۴۶ در کلیسای بزرگ شهر، به خاک سپرده شد.

عقاید لوتر
عقیدهٔ مذهبی لوتر به پولس نبی و کلمه صلیب باز می گردد. مذهب پروتستان برخلاف کلیسای کاتولیک، معتقد به بخشودگی مؤمنان به پشتوانه اجرای اوامر سنتی کلیسا نبوده بلکه هرانسانی که در بارگاه احدیت با اعتقاد و ایمان راستین به گناهان خود اعتراف و طلب آمرزش نماید، حقانیت و عدالت باریتعالی شامل حالش خواهد شد. واسطه بین خدا و انسان تنها عیسی مسیح است که در آن واحد هم بشر بود و هم خدا (ناسوتی و لاهوتی) و به خاطر گناه انسان ها مصلوب گردید.
از تعداد هفت اصول ِ عبادتی در کلیسای قرون وسطا فقط دو اصل آن یعنی غسل تعمید و عشای ربانی مورد قبول لوتر قرار گرفت. وی معتقد است که موجبات آن در کتاب مقدس به وفور تشریح و تأئید شده است. در مبحث عشای ربانی تبدیل عنصر نان و شراب به جسم و خون مسیح، متکی بر ترانس سوبستانسیاسیون است. لوتر سنت قربانی کردن در عشای ربانی را مردود دانسته و تأکید بر اصل ِ جماعت ِ مسیحیان، برای استماع کلام خدا و مقدسین می نماید.

خدمات ادبی لوتر به فرهنگ و زبان آلمانی
مارتین لوتر تا سال ۱۵۲۰ میلادی، آثار کتبی خود را به زبان های لاتین و آلمانی منتشر می نمود. این آثار، بیشتر شامل نامه نگاری های او است. از خدمات مهم لوتر، توسعهٔ زبان آلمانی به وسیله چاپ متعدد نوشته هایش می باشد. از تعداد ۹۳۵ انتشاراتی که در سال ۱۵۲۳ میلادی به چاپ رسید، تعداد ۳۹۲ عدد آن متعلق به لوتر بود. ترجمهٔ آلمانی او از انجیل، تا زمان مرگش چهارصد بار تجدید چاپ گردید. این موفقیت بزرگ در گرو تسلط ِ لوتر به زبان های مختلف و شناخت وی از علم کلام در الهیات می باشد که آن نیز زبان آلمانی را در ردیف سه زبان مقدس و مورد احترام، شامل زبان عبری، زبان یونانی، و زبان لاتین قرار داد. دراین راستا لوتر از به کار بردن سبک نوشتار ِ اداری و روش نویسندگان و واعظان زمان خود، کناره گرفت و در نامه ای سرگشاده مخصوصأ به مترجمین پیشنهاد می کند که در ساختن جملات و به کاربردن لغات جدید و قابل فهم برای مردان و زنان عامی، دقت لازم را مبذول دارند. سبک نگارش لوتر و تناسب گفتار و نبشتار وی با درک ِ مردم عادی، مورد اقبال و تأیید همگان قرار گرفت و تأثیری سازنده بر زبان و ادبیات آلمانی جدید نهاد. شایان ذکر است که خدمات لوتر در این زمینه گرچه با فعالیت های یاکوب گریم هم سو ارزیابی شده است لیکن از نظر محتوا و حجم، با آن قابل سنجش نمی باشد. آثار ادبی لوتر علی رغم تنوع و خارق العاده بودنشان، همیشه تحت الشعاع فعالیت های مذهبی و در رتبه پائین تری قرار داشته است. سبک نثر نویسی لوتر (لاتین و آلمانی) بیشتر تابع شکل های سنتی مانند رسالات، پند و موعظه، مباحثه و افسانه (ترجمه داستان های ازوپ به زبان آلمانی) می باشد. بیش از ۲۵۰۰ نامه و کتاب به نام «گپ های دور میزی» از جمله آثار او می باشد. لوتر خلاق آوازهای کلیسای پرتستان نیز می باشد. وی توجه خود را به مزامیر داود و سرودهای قرون وسطا معطوف و با ترجمه و تغییراتی در نظم آنها، به مذهب جدید اضافه نمود. ارج نهادن لوتر به هنر موسیقی در کلیسای پروتستان و اثبات اهمیت آن از نظر شرعی (برخلاف نظریه مونتسلر - سوینگلی - کالوین)، نقطهٔ عطفی در موسیقی کلیسایی محسوب می گردد که تا به امروز جایگاه خود را حفظ نموده است.

آثار منتشرشده لوتر
1. نامه های لوتر در ۶۷ جلد، ارلانگن ۱۸۲۶ میلادی
2. مجموعهٔ آثار انتقادی لوتر، وایمار ۱۸۸۳ میلادی
3. مباحث لوتر بین سال های ۱۵۳۵ و ۱۵۴۵ میلادی در دانشگاه ویتنبرگ، ۱۸۹۵ میلادی
4. آثار منتخب، در یازده جلد
5. نوشتارهای منتخب، ۱۹۸۲ میلادی
6. اصول اصلاحات، ۱۹۸۳ میلادی

برگرفته از:باشگاه اندیشه

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 10:18 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

هرمان ملویل در اول اوت 1819 در شهر نیویورک متولد شد. اجداد هرمان از طرف پدر از بازرگانان انگلیسی بودند و از طرف مادر از خانواده‌های اصیل هلندی. تحصیلاتش بر اثر ورشکستگی و سپس مرگ پدر ناتمام ماند. مرگ زودرس پدر و عطوفت مبالغه‌آمیز مادر موجب شد که ملویل سراسر عمر را در کشمکشهای روحی، احساسی و حتی جنسی به سر برد که همه آنها در زندگی و آثارش انعکاس یافته است. از سوی دیگر در دوره نوجوانی شوق حادثه‌‌جویی در او به وجود آمد.
در پانزده سالگی به فکر امرار معاش افتاد و به چندین کار مانند خدمت در بانک و آموزگاری دست زد و در نوزده سالگی در سمت ملاح ساده با کشتی تجاری به لیورپول سفر کرد. این سفر الهام‌بخش او در چندین کتاب گشت، از آن جمله ردبرن که در یک زمان در انگلستان و امریکا منتشر گشت.
در بیست و سه سالگی ملویل به گروه صیادان نهنگ در اقیانوس اطلس پیوست و از آنجا با ملاح دیگری در جزایری که مسکن قبایل وحشی بود، پیاده شد و مدتها میان آنان به سر برد. ماجراهای این سفر در کتاب تایپی نقل شده است که در 1846 در نیویورک انتشار یافت. ملویل در این جزیره اولین بار در میان تضاد زندگی متمدن اروپایی و زندگی بومیها که به تدریج نابود می‌شد، قرار گرفت و با آنکه این قوم، چنانکه از معنای کلمه تایپی که به معنی آدمخوار است، برمی‌آید، مردمی جنگجو بودند، از آنان هیچگونه رفتار ناشایست ندید، حتی فعالیت مشترکی را با آنان آغاز کرد. توصیف زندگی این قبایل وحشی بسیار دقیق و گاه هیجان‌آور است. از سوی دیگر بیان زنده و گویا به طور کلی در آثار ملویل او را وقایع‌نگاری دقیق معرفی می‌کند.
ملویل پس از ترک این جزیره با کشتی صید نهنگ به دریا رفت و در تاهیتی پیاده شد و یک سال در میان بومیها به سر برد. وصف این منطقه دلپذیر در کتاب امو آمده است. که خاطره‌های دل‌انگیزی در بردارد و شوق ملویل را به افقهای دوردست و شکوه و جلال بکر و وحشیانه طبیعت نمودار می‌سازد، شکوهی که حتی از قلمرو افسانه نیز پا فراتر گذارده و به فضای نامتناهی رسیده است؛ همچنین احساس اضطراب‌انگیزی که از اسرار عالم هستی در دنیایی مافوق یا خارج از ظواهر دنیای متمدن پدید می‌آید.
ملویل در 1843 با اجبار به نیروی دریایی امریکا وارد شد و بیش از یک سال را در آن گذراند. در رمان نیم‌تنه سفید(1850) حوادث زندگی این دوره یکساله را شرح می‌دهد و در واقع کتاب خود را ادعانامه پرشوری می‌سازد بر ضد رفتار غیرانسانی فرماندهان ارتش در نیروی دریایی امریکا. داستان نیم‌تنه سفید مورد پسند فراوان عامه مردم قرار گرفت.
در 1847 ازدواج کرد و در نیویورک مقیم شد، در حالی که آثار وی که مربوط به حوادث و ماجراهای مختلف بود برایش شهرتی فراهم آورده بود، چنانکه درباره او می‌گفتند: «مردی که میان قبایل آدمخوار زیسته است.» در مجامع نیویورک پذیرفته شد و به محافل ادبی راه یافت، اما چیزی نگذشت که با اندوه فراوان پی برد که میان زندگی مردمی که با آنان رفت و آمد دارد و زندگی درونی او به هیچ وجه مشابهت و هدف مشترک وجود ندارد.
در این هنگام با نیروی تخیل به کار پرداخت و کتاب ماردی را در 1849 انتشار داد. ملویل پس از عدم پیروزی این کتاب به شدت ناامیدی و ناکامی یافت و در 1850 به مزرعه‌ای که در ماساچوست خریده بود و در همسایگی هاوثرن قرار داشت، پناه برد و به عمق تخیل خویش فرو رفت و شاهکار خویش موبی دیک را خلق کرد که یکی از آثار مهم ادبیات داستانی است.
سال بعد ملویل کتاب پیر یا ابهامات را در 1852 منتشر کرد که بدبینی عمیق نویسنده را نشان می‌داد. قهرمان کتاب آیینه‌ای بود از حال روحی او، مردی ساده که قربانی فلاکتهای زندگی گشته است.
ملویل در این دوره با فقر و بیماری واندوه ناشی از زندگی خانوادگی و از دست دادن فرزند، دست به گریبان بود و برای امرار معاش داستانهای کوتاهی در مجله‌ها انتشار می‌داد که مجموع آنها در کتابی به نام قصه‌های بازار فراهم آمد. ملویل در این مجموعه کمتر به خاطرات شخصی پرداخته، اما دوره‌های تاریک زندگیش، به هرحال در آن انعکاس یافته است.
در داستان ایزرائل پاتر(1854) سرگذشت جوانی نقل می‌شود که پدر و مادر او را از ازدواج دلخواه بازداشته‌اند و ناچار به ترک خانه می‌شود، با کشتی به سفر می‌پردازد و با حوادث و ماجراهایی روبرو می‌گردد. در این اثر تجزیه و تحلیل حوادث با هنر داستانپردازی ملویل آمیخته است. ملویل سالیان دراز را در سکوت گذراند، تنها در 1866 دیوانی از او منتشر شد با عنوان تصویرها و نماهایی از جنگ شامل اندیشه‌هایی درباره جنگ داخلی. در این زمان ملویل به خدمت اداره گمرک درآمد و به کار اداری پرداخت که تا آخر عمر با عایدی کم آن به سر برد.
در 1876 داستان بزرگ فلسفی و منظوم خود را به نام کلرل منتشر کرد که شامل رؤیاهای مبهم از آشتی با عالم خلقت که هنوز هم نامفهوم و تاریک مانده است.
پس از این اثر از نو سکوت برقرار گشت و چند ماه پیش از مرگ دستنوشته داستان بیلی باد را کامل کرد که تا 1924 منتشر نشد. این آخرین اثر چون آخرین لبخند ملویل به روی زندگی است و وسعت هنری او را آشکار می‌سازد. در 1951 از این داستان اوپرایی ساخته شد.
هرمان ملویل سرانجام در 28 سپتامبر 1891 در نیویورک درگذشت.
ملویل امروزه یکی از بزرگان ادب امریکا شناخته شده، در حالی که به علت ابهام و جنبه‌های تمثیلی و اشاری آثارش، در زمان حیات ناشناخته ماند. ابتدا مردم انگلستان با انتشار داستان موبی دیک و سپس مردم فرانسه با ترجمه آن به زبان فرانسوی به ملویل شهرت واقعی بخشیدند.
آثار
برخی از مهمترین آثار ملویل عبارتند از:
1- تایپی Typee (1846)
2- امو Omoo (1847)
3- ردبرن Redburn (1849
): داستان از زبان جوانی به نام ردبرن نقل می‌شود؛ از خانواده‌ای قدیم و ورشکسته که از شوق جهانگردی بی‌تاب است و پس از موانع بسیار موفق می‌شود که بر کشتی تجاری عازم لیورپول بنشیند و بدین طریق آرزوی کودکی خود را تحقق بخشد، اما زندگی دشوار در بندر، رفتار خشونت‌آمیز فرماندهان، سختگیری همکارانش اولین سرخوردگیها را در او پدید می‌آورد.
- ماردی Mardi (1849): این اثر به ظاهر داستان ماجراهای عجیبی است که در جزیره‌ای اتفاق افتاده و در واقع هجوی نیشدار است از زندگی اقتصادی جامعه غرب و مذهب آمیخته با سالوس و ریا. جنبه اشاری و کنایی کتاب درباره مردم پرمدعای نیویورک، مورد پسند خوانندگان قرار نگرفت.
4- نیم‌تنه سفید White-Jacket (1850)
5- موبی دیک Moby dick (1850):
حوادث این کتاب در حدود 1840 در کنار کشتی صید نهنگ و به وسیله گروهی مجهز می‌گذرد به رهبری کاپیتان ای . چب این قهرمان بدخلق و با خوی اهریمینی یکی از پاها را به وسیله نهنگ غول‌آسا، یعنی موبی دیک از دست داده و همه هدف زندگیش منحصر شده است به یافتن این نهنگ و انتقامجویی و غلبه بر آن و هنگامی که سرانجام کشتی و غول دریایی در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند و مبارزه آغاز می‌شود، این کشتی است که شکست می‌خورد و در اعماق دریا فرو می‌رود. ملویل با قدرت سحرآمیز کلمات و با بکار بردن عبارتهای سخت و خشونت‌بار و مکالمه‌ها و ساختن صحنه‌های پرهیجان، خواننده را به فکر تصاحب و شکست این غول می‌اندازد و در مجموع شعری لطیف و آسمانی با تصویرهای درخشان و صوتی داوودی بر سراسر کتاب حکمفرما می‌سازد. داستان کتاب، چنانکه در همه آثار ملویل دیده می‌شود، تمثیل ونشانه‌ای است از مردی عصیانزده، در برابر قدرت شر و مصمم به خلع سلاح کردن این قدرت و غلبه بر آن. ملویل بالطبع دارای روحی مذهبی است و نمی‌خواهد به داستان خود صورتی کفرآمیز بخشد و خود را در مبارزه با عالم خلقت رویاروی قرار دهد، بعکس پیوسته در جستجوی نوعی آشتی میان بشر و خداست، از این رو سنگینی عصیانها و تردیدها را بر دوش قهرمانان کتاب می‌اندازد و خود می‌گوید: «این کتاب در آتش جهنم نوشته شده» تا خود همچنان پاک و تسکین‌یافته باقی بماند. ارزش کتاب موبی دیک به سبب قصه مرموز و پیچیده و دشوار به صورت معماهای هیجان‌زده، بسیار دیر شناخته شد، اظهار نظرهای انتقادی و ترجمه‌های فراوان از این کتاب به زبانهای گوناگون، همه پس از جنگ جهانی اول صورت گرفت و کتاب خوانندگانی یافت که قادر بودند به وسیله این داستان به عمق احساس نویسنده پی برند وتفسیرهای متفاوتی از آن به عمل آورند.
6- پیر یا ابهامات Pierre, or the Ambiguities (1852)
7- قصه‌های بازار Piazza Tales (1853):
ملویل در این مجموعه کمتر به خاطرات شخصی پرداخته، اما دوره‌های تاریک زندگیش، به هرحال در آن انعکاس یافته است.
8- ایزرائل پاترIsrael Potter (1854): سرگذشت جوانی نقل می‌شود که پدر و مادر او را از ازدواج دلخواه بازداشته‌اند و ناچار به ترک خانه می‌شود، با کشتی به سفر می‌پردازد و با حوادث و ماجراهایی روبرو می‌گردد. در این اثر تجزیه و تحلیل حوادث با هنر داستانپردازی ملویل آمیخته است.
9- تصویرها و نماهایی ازجنگ Battle-Pieces and Aspects of the War (1866): شامل اندیشه‌هایی درباره جنگ داخلی.
10- کلرل Clarel (1876): شامل رؤیاهای مبهم از آشتی با عالم خلقت که هنوز هم نامفهوم و تاریک مانده است.
11- بیلی باد Billy Budd (1924): بیلی باد، قهرمان کتاب، جوان ملاحی است مظهر نیکی با قلبی ساده که بدون هیچگونه عصیان ظاهر در خاموشی مطلق خود را به دار می‌آویزد.
ملویل با خلق داستانهای مربوط به دیار دوردست و بیگانه مبتکر شیوه ادبی و هنرمندانه ای گشت که بعدها نویسندگانی چون استیونس، پیرلوتی و سامرست موآم دنبالش را گرفتند.

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 9:55 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

درباره مدیر:
مير حسين دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر
امکانات وب