اندیشه
فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری،طنز 
قالب وبلاگ

محمود دولت‌آبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولت‌آباد شهرستان سبزوار به دنیا آمد.


دولت‌آبادی، از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد، کار روی زمین، چوپانی، پادویی کفاشی، صاف کردن میخهای کج (این کار هنوزهم دردولت آباد و روستاهای دیگر سبزوارتوسط نوجوانان وجوانان انجام می‌شود )و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوه کشی، دوچرخه سازی، سلمانی و.... بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.
دولت‌آبادی سپس راهی مشهد و آنگاه تهران شد و در این دوران باز هم مشاغل دیگری نظیر حروفچین چاپخانه، سلمانی کشتارگاه، رکلاماتور برنامه‌های تأتر، سوفلور کنترلچی سینما، ویزیتور روزنامه کیهان و... را بر عهده گرفت.

بازیگر

در همین دوران دهه ۱۳۴۰ بود که دولت‌آبادی به صورت جدی با تئاتر آشنا شد و ۶ ماه نظری و ۶ ماه هم عملی درس تئاتر خواند. در این دوره شاگرد اول شد و پس از آن «شبهای سفید» اثر داستایوسکی را بازی کرد و بعد «قرعه برای مرگ» اثر واهه کاچا٬ بازی در نمایش «اینس مندو»٬ «تانیا»٬ «نگاهی از پل» اثر آرتور میلر و بعد از آن کار در اداره برنامه‌های تأتر بود. سپس به گروه هنر ملی پیوست دوره پرباری برای او آغاز شد.
بازی در نمایش «شهر طلایی» تدوین عباس جوانمرد٬ «قصه طلسم و حریر و ماهیگیر» نوشته علی حاتمی٬ «ضیافت و عروسکها» نوشته بهرام بیضایی، سه نمایشنامه پیوسته «مرگ در پاییز» نوشته اکبر رادی و «تامارزوها» نوشتهٔ نویسنده کرد نصرت نویدی و پس از آن بازی در نمایش «راشومون» که کارگردانی آن را بعدها خود به عهده گرفت. بعدها مشارکت در انجمن تأتر، بازی در نمایشنامه «حادثه درویشی» نوشته آرتور میلر با کارگردانی ناصر رحمانی نژاد٬ «چهره‌های سیمون ماشار» اثر برشت با کارگردانی مشترک محسن یلغانی و سعید سلطان پور.
در سال ۱۳۵۳ مهین اسکویی، کارگردان تأتر از او دعوت کرد که در نمایشنامه «در اعماق» اثر ماکسیم گورکی ایفای نقش کند.
از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ تأتر و داستان‌نویسی، دوشادوش هم، ذهن دولت‌آبادی را تسخیر کرده بود. او در فیلم گاو هم نقش کوتاهی ایفا کرده‌است.

نویسنده



او در همین سال تأتر را برای همیشه کنار گذاشت، اگر انتشار نمایشنامه ققنوس و یا فعالیت دولت آبادی را برای تشکیل سندیکای تأتر در یکی دو سال بعد از انقلاب مستثنا بدانیم.دولت‌آبادی، کار منظم داستان نویسی را با انتشار «ته شب» در سال ۱۳۴۱ آغاز می‌کند که در آثار او از همان نخستین اثر تا آخرین آنها سلوک خطوط تفکری کلی نگر و نشانه‌هایی مشخص وجود دارد، همچنین تسلط‌های رشک آمیز او در فضاسازی و دیالوگ نویسی از همان آغاز کار پیداست. مشخصه دیگر آثار او عشق به پدر یا خاطره پدری است، ارادت به صادق هدایت، همدلی او با هدایت به رغم تفاوت نگاهشان که به خوبی در رمان سلوک وجه روشنتری به خود می‌گیرد، از دیگر مشخصه‌های آثار دولت آبادی است. مشخصه دیگر آثار او ندای امیدواری در عین کلافگی است و نگاه تلخ او به زندگی که این امیدواری از تربیت و آموزش روستایی او ناشی می‌شود، که قناعت و صبوری ویژگی آن است و کاملاً با نگاه شهری صادق هدایت متفاوت است. مشخصه دیگری که در کارهای دولت‌آبادی بارز بود، این است که او به شرح بیرونی آدمها بیشتر رغبت نشان می‌دهد تا شرح درونی آنها، گاه به نظر می‌رسد که این آدمها درون ندارند، از بس که نویسنده به شرح بیرونی آنها پرداخته است، به قد و قامتشان به شکل و شمایلشان و خلق و خوی آنها بیش از آنکه نشان داده شود، به وصف در می‌آیند و از صافی ذهن و زبان راوی نویسنده عبور می‌کنند، تا ماجرا سرانجام پس از آن آغاز شود. تم اصلی داستان‌های او بر دو مدار در حرکت است: روستا و شهر.

آثار

پس از «ته‌شب»، دولت‌آبادی «ادبار» را به همراه داستان‌های «بند» ، «پای گلدسته امامزاده» ، «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، در مجموعه «لایه‌های بیابانی» در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد.
داستان بعدی او «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، است که از نظر ساختار با آثاری که تا به آن روز منتشر کرده بسیار متفاوت است. در این اثر، دخالت نویسنده بسیار ناچیز است، دیالوگ و عمل داستانی ماجرا را به پیش می‌برد که نقش تأثر در آن غیر قابل انکار است. اثر بعدی دولت‌آبادی «بیابانی» است که نقطه عصیان آثار دولت‌آبادی نیز به شمار می‌رود، داستان دیگری از ناکارآمدی ساخت و ساز نوین اجتماعی.
پس از آن، دولت‌آبادی اولین رمانش را تحت عنوان «سفر» به چاپ رساند. این رمان از طرح داستان محکمی برخوردار نبود. «سفر» داستان یک گره، یک بن‌بست است، داستان با یک بحران آغاز می‌شود؛ از بی‌کار شدن مختار و طلیعه دنیای جدید و ورود ماشین که این گرفتاری‌ها را آغاز کرده‌است. پس از آن دولت‌آبادی رمان «اوسنه بابا سبحان» را منتشر کرد که از ساخت خوبی برخوردار است. رمان با بابا سبحان آغاز می‌شود و بعد عروسش شوکت و آن‌گاه پسرها صالح و مصیب و دیگر شخصیت‌ها، در شبکه‌ای منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزیر، یکی‌یکی پا به صحنه داستان می‌گذارند.
رمان بعدی دولت‌آبادی «باشبیرو» است که این اثر با آثار قبلی دولت‌آبادی تفاوت فاحشی دارد.
دولت‌آبادی داستان‌هایی دارد که پرده داستان به روی یک زن باز می‌شود. «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» (و نیز «باشبیرو») از آن جمله‌است. پس از آن «گاواره‌بان» را می‌نویسد که رمانی کوتاه‌تر از «باشبیرو» و نه به خوبی «اوسنه بابا سبحان» است، «گاواره‌بان» نیز چون همیشه با یک بحران آغاز می‌شود.
داستان بعدی دولت‌آبادی، «مرد» است که در سال ۵۱ نوشته می‌شود ولی در سال ۵۳ به دست مخاطبان می‌رسد. داستان کوتاه نسبتاً بلندی راجع به مرد شدن یک پسر نوجوان، این نوشته مثل بقیه آثار دولت‌آبادی داستان فقر است اما داستان نکبت نیست و این درست در جهت عکس نوشته‌های نویسنده‌ای مثل چوبک است که در آن‌ها می‌توان بوی چرک و کثافت را فهمید، ولی تفاوت دولت‌آبادی با چوبک در این است که وقتی دولت‌آبادی از مردم عادی یا فرودست جامعه صحبت می‌کند نگاه او نگاهی آرمانی و حتی حماسی است. اثر بعدی او «عقیل عقیل» است. این اثر دیگر با بحران شروع نمی‌شود بلکه داستان با فاجعه آغاز می‌شود؛ زلزله! در مرکز فاجعه عقیل قرار دارد که همه کس‌اش مرده‌اند جز دخترش شهربانو، که با او به صحرا رفته بوده‌است و جز پسرش تیمور که در گناباد به سربازی رفته‌است. در «عقیل عقیل» این پدر است که پسر را گم کرده‌است اما در واقع تیمور تنها پسر عقیل نیست که همه کس و کار اوست؛ پس باز هم عقیل پدر گم کرده‌ای بیش نیست.
پس از آن «از خم چنبر» را منتشر می‌کند که بسیاری معتقدند موضوع یا ماجرا در این داستان اهمیت ندارد. اثر دیگری که از دولت‌آبادی منتشر می‌شود «دیدار بلوچ» سفرنامه کوتاهی است که شرح سفری است که دولت‌آبادی به زاهدان و آن حدود داشته‌است. سفرنامه از مشاهدات وی از زاهدان آغاز شده و بعد همراه راوی به میرجاوه و زابل هم سری می‌زنیم. در این اثر برخی افکار و روحیاتی که دولت‌آبادی در جابه‌جای آثارش به عنوان تفکری محوری در داستان‌هایش بروز داده‌است، در این اثر نمودی آشکار و مستقیم پیدا می‌کند. اثر بعدی او «جای خالی سلوچ» است. این داستان با غیبت سلوچ با جای خالی او آغاز می‌شود، پدر نقطه اتکا و اطمینان خانواده ناگهان نیست شده یا از بین رفته‌است.

کلیدر

اثر بعدی دولت‌آبادی کلیدر است، رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولت‌آبادی بارها گفته‌است «دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری است که من تصور می‌کرده‌ام که بتوانم و شاید بشود گفت. در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.»
کلیدر، یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده‌است و حجیمترین رمان فارسی به شمار می‌رود؛ البته گمان نمی‌رود که دوباره چنین حادثه ای تکرار شود، با زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شده‌اند.
دولت‌آبادی، در ادامه جلد دوم مردم سالخورده را می‌نویسد که زندگی همه آدمهایی است که چون راوی دردمند این اثر زخمها را از این زمانه بیرحم بر جان خود احساس می‌کند؛ فقر، فقر، فقر.
اثر بعدی او سلوک است که جنجالهای بسیاری را به پا کرد.

جوایز

دولت‌آبادی، در سال ۱۳۸۲، در نخستین دوره‌ء جایزه ادبی یلدا (به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان)، جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی را دریافت کرد.

فعالیت سیاسی

وی در صحنه سیاسی کشور هم فعال است و دارای گرایشات اصلاح طلبانه است. دولت آبادی از جمله افراد شرکت کننده در کنفرانس برلین بوده.وی در جریان انتخابات سال ۱۳۸۸ به حمایت از میرحسین موسوی پرداخت.

کتاب‌شناسی


مجموعه داستان

لایه‌های بیابانی - (۱۳۴۷)
کارنامه سپنج (مجموعه داستان و نمایشنامه)

رمان

سفر - (۱۳۵۱)
آوسنه بابا سبحان (داستان بلند)
گاواره‌بان - (۱۳۵۰)
جای خالی سلوچ
عقیل، عقیل - (۱۳۵۳)
از خم چنبر - (۱۳۵۶)
کلیدر
زوالِ کلنل
روزگار سپری شده مردم سالخورده
اتوبوس
سلوک
آن مادیان سرخ یال
طریق بسمل شدن

نمایشنامه

تنگنا
باشبیرو - (۱۳۵۲)
ققنوس


مجموعه مقاله
ناگریزی و گزینش هنرمند
موقعیت کلی هنر و ادبیات کنونی


سفرنامه

دیدار بلوچ

گفت و گو

ما نیز مردمی هستیم

سایر آثار

هجرت سلیمان
مرد
آهوی بخت من گزل (داستان)
روز و شب یوسف
آن مادیان سرخ‌یال
ته شب (داستان)
رد، گفت و گزار سپنج
نون نوشتن
[ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 17:55 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

«اِنَّ مِنَ البَيانِ لَسِحراً» پيامبر اكرم(ص)

به درستي كه در بيان سحري نهفته است. و چه سخني بالاتر از آن. بيان، سحري عيان. بيان، آن. آني از آنات كه چون شهابي فروزان لحظه‌اي مي‌درخشد و سير مي‌كند. چشم‌ها را خيره مي‌سازد، بي آنكه آني ديگر از آن اثري مانده باشد.

شطّي از نور. بارقه‌اي. آذرخشي. تاريكي‌ها را مي‌تاراند. مي‌افروزاند. هستي مي‌بخشد. كن فيكون.

مگر سحر چيست؟ انسان آونگ مي‌شود از خويش. افسون مي‌شود. به پا در مي‌آيد. ضرب مي‌گيرد. دست مي‌افشاند. پاي مي‌كوبد. نعره مي‌زند. گريبان چاك مي‌كند. اشك مي‌ريزد. خنده سر مي‌دهد. به سماع مي‌آيد. خشمگين مي‌شود. آشفته مي‌گردد. هستي‌اش را مي‌بخشد. حيرت مي‌كند. شوريده مي‌شود. و چه‌ها كه مي‌شود و نمي‌شود. و چه‌ها كه مي‌كند و نمي‌كند.

سخني شنيده است و هيچ! آه از اين ذهن پيچ در پيچ. قلوه سنگي در اقيانوسي. دايره در دايره. تو در تو. هزار تو.

به كجاها مي‌كشد ما را، از پس هر تلنگري، اين ذهن سيّال؟ سرگشته‌ي عوالم خيال. سكر. حيرت. حيراني. شور. شعور. شيدايي. بغض. گره. انقباض. وجد. غليان. انبساط. جهاني درون قطره‌اي. سياه‌چاله‌اي درون ذرّه‌اي. جنون در گريز از اين مجنون. آه. آه از اين شوريده‌ي وادي روياهاي بي پايان. از پس هر پايان آغازي. و هر زخمه‌ي واژگان را انعكاسي نامكرّر...

بيان، زخم و مرهم. بيان، زندگي بخش و هستي سوز. چه اثري نهفته است در مشتي كلمات؟! چيست در نهاد چند حرف به هم پيوسته؟ عالمي را به حركت در مي‌آورد. آتشفشاني از جنبش و حركت. راستي سحري از اين عظيم‌تر چه مي‌تواند باشد؟

مگر نه اين است كه سحر، خود كلمه است و كلمات. و هر كس به راز و رمز كلمات پي برد ساحري عظيم شد. سحري حلال و دلنشين و دل‌انگيز. آنكس كه توانست كلمات را به استخدام خود در آورد، براستي شاهكار كرد.

هر واژه خود معجزه‌اي است. شگفتا كه چه اعجازي نهفته است در كلمات! چونان مغناطيسي قوي دل‌ها را مي‌ربايد و روان‌ها را جلا مي‌دهد. گاه نيز معكوس، كه مباد.

به كجاها مي‌برد انسان را افسون كلمات. چه تصويرها بر مي‌آورد از لوح سپيد ذهن انسان؟ و انسان اين شاهكار خلقت، اگر زبان را نمي‌يافت چه مي‌شد؟ چه مي‌كرد؟ چه مي‌توانست بكند؟

... و اينك انسان زبان را يافته. بيان را كشف كرده. افسونگري مي‌كند در سايه‌ي كلمات. مگر نه اين است كه انديشيدن بي‌واسطه‌ي كلمات غير ممكن است.

پس بينديشد و بينديشد. مبارك باد بر او اين انديشيدن و انديشه‌ورزي. كه هرچه دانستگي است در سايه‌ي انديشگي است. و هرچه انديشه، در سايه‌ي كلمات.

«نخست كلمه بود. كلمه نزد خدا بود. كلمه خدا بود» انجيل متي.

* * *

كودكي خردسال بودم كه اعجاز كلمات به اعجابم وا مي‌داشت. دل مشغولي عجيب و رازي دست نايافتني. گاه در عالم خيال كلماتي موزون مي‌ساختم ـ بي آنكه بدانم دلالتي بر معنايي دارد يا نه ـ و با خود زمزمه مي‌كردم.

وقتي مادرم كلمات موزون مرا مي‌شنيد چهره در هم مي‌كشيد و نگران از آينده‌ي فرزند خود، زير لب مي‌گفت: سخنان اين پسر به سخنان ديوانگان مي‌ماند و من دلشكسته از گفتار مادر به كنجي مي‌خزيدم و به افكار خود پناه مي‌بردم. نه مادر را گناهي بود و نه فرزند را. مادر را بهره از خواندن فقط قرائت قرآن بود ـ بي آنكه از معني و مفاهيم آن سر در آورد ـ و از نوشتار بي‌بهره. فرزند نيز هنوز نه مكتب ديده بود و نه مدرسه. سالها بدين منوال گذشت. مادر پير مي‌شد و پيرتر و فرزند مي‌باليد و مي‌باليد. هر كس سي كار خود. اكنون بيش از سي و پنج سال از آن ايّام مي‌گذرد.

دوران كودكي و نوجواني و جواني سپري شده است. تحصيلات دبستاني و دبيرستاني و دانشگاهي طي شده است در ميانه‌ي عمر بيش از بيست سال است كه قلم مي‌زنم. امّا هنوز هم ذرّه‌اي از اعجابم نسبت به كلمات كم نشده است، سهل است كه افزون‌تر هم شده است.

دوازده سال است كه عمر در به سامان آوردن فرهنگ تطبيقي كنايات «تركي ـ فارسي» گذاشته‌ام كه در اين اواخر فكر دو سويه كردن آن نيز كاري مضاعف و در عين حال ارزشمند گرديد. نخستين جرقه‌ي كار پس از مشاهده و مطالعه‌ي فرهنگ كنايات استاد گرانقدرم ـ كه خداوند بر عمر و عزّت ايشان بيفزايد ـ جناب آقاي دكتر منصور ثروت در ذهنم زده شد. چرا كه جاي چنان فرهنگي در ادبيّات تركي خالي بود.

بي درنگ به كار گردآوري كنايات تركي آغاز كردم و در اين راه از مراجعه به افراد مختلف و مناطق دور و نزديك ابايي نكردم. حاصل كار در دفاتر و برگه‌هاي مختلف يادداشت و جمع آوري شد. اين بخشي از كار بود. در اواسط كار گردآوري متوجّه شدم كه بخش عمده‌اي از كار را بايد در منابع مكتوب جستجو كنم لذا بي‌درنگ به فيش برداري از كتاب‌هاي لغت تركي و ديوان‌هاي شعراي ترك زبان پرداختم امّا حاصل كار چندان چيزي بر يادداشت‌هاي قبلي نيفزود، چرا كه عمده‌ي كنايات موجود در منابع مكتوب قبلاً از زبان مردم يادداشت‌برداري شده بود.

دليل توجّهم به منابع مكتوب را مديون دو اثر موجود در زبان فارسي هستم. بخاطر اينكه در ادامه كار گردآوري متوجّه شدم كه كار ارزشمند استاد ارجمندم جناب دكتر ثروت از باب شمول بر كنايات رايج در ميان مردم فارسي زبان ناقص مي‌باشد چرا كه ايشان فرهنگ خود را با تكيه بر منابع مكتوب گرد آورده‌اند. اين ايراد متأسفانه بر اثر گرانسنگ استاد دكتر منصور ميرزانيا ـ فرهنگنامه‌ي كنايه ـ نيز وارد مي‌باشد.

بنده نيز ابتدا عكس كار اين دو بزرگوار را انجام داده بودم يعني مبناي كار را ارتباط مستقيم با خود مردم قرار داده بودم نه منابع مكتوب. به عبارت ديگر ابتدا به پژوهش ميداني پرداخته بودم كه سپس در تكميل كار به پژوهش كتابخانه‌اي نيز روي آوردم.

تقريباً در نيمه‌ي راه به فكر افتادم كه ضمن گردآوري و توضيح كنايات تركي به ذكر معادل‌هاي فارسي آن‌ها نيز بپردازم كه اين ايده را با تني چند از دوستان اهل قلم مطرح كردم و مورد استقبال قرار گرفت. از آن پس كار به اين روال دنبال شد و در كنار ادامه‌ي كار يادداشت‌هاي قبلي نيز اصلاح و معادل‌هاي فارسي آنها نيز افزوده شد.

تا اين بخش از كار، فرهنگي شكل مي‌گرفت كه بصورت تطبيقي كار شده بود و تا آنجا كه اين بنده پي‌گيري كرده‌ام چنين كاري نه در زبان تركي و نه در زبان فارسي سابقه‌اي ندارد و احياناً اگر هم بوده باشد بنده اطّلاعي ندارم و استعلام‌ها و بررسي پيشينه‌ي كارها نيز به جايي رهنمونم نكرده است.

نزديك به مراحل پايان كار فكر تهيّه‌ي فرهنگ تطبيقي كنايات چهار زبانه يعني تركي، فارسي، عربي، انگليسي به ذهنم رسيد كه با تني چند از اساتيد زبان انگليسي و عربي در ميان گذاشتم كه متأسفانه نه تنها استقبال نشد بلكه سعي در انصرف بنده از چنان كاري كردند ـ با اميد به فضل الهي تهيّه‌ي چنان فرهنگي را در آينده‌ي نزديك ـ دور از دسترس نمي‌بينم.

به هر حال آخرين ايده‌اي كه به ذهن اين ناچيز رسيد اينكه اگر فرهنگ تطبيقي كنايات را كه تركي به فارسي بود به شكل ديگري نيز ارائه دهيم مفيد خواهد بود و آن اينكه بخش دوّم فرهنگ را به صورت فرهنگ تطبيقي كنايات فارسي به تركي نقل كنيم كه در اين صورت در يك مجلّد دو فرهنگ در دسترس خوانندگان گرانمايه و علاقمند قرار مي‌گيرد كه من نام آن را فرهنگ تطبيقي دو سويه‌ي كنايات «تركي ـ فارسي» يا «فارسي ـ تركي» انتخاب مي‌كنم...

[ شنبه 1390/10/03 ] [ 9:19 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ارول، جورج Orwell, George (جورج اورول) نام مستعار، (نام واقعی اریک آرتوربلر Eric Arthur Blair رمان­نویس انگلیسی (1903-1950) ارول در هندوستان از خانواده­ای «انگلیسی-هندی» زاده شد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود. جورج تحصیلات خود را در کالج اتون Eton در انگلستان آغاز کرد. در 1922 پس از خروج از کالج در دستگاه مستعمراتی بیرمانی در هندوچین به کار مشغول شد. در 1928، از شغل خود استعفا داد تا به کار ادبی بپردازد. در دوره کناره­گیری آثار نویسندگانی چون جیمز جویس، تی. اس. الیوت و دی. اچ. لارنس را مطالعه کرد که در او اثر بسیاری باقی گذاشت. در بازگشت به اروپا مدتی در فرانسه و لندن با فقر و دشواری زیست. خاطرات این سفر را در کتاب "تهیدستی در پاریس و لندن" Down and out in Paris and Landon (1933) وصف کرده است. در همین سال داستان "روزهای برمه" Burmese Days را منتشر کرد، داستانی خیال­انگیز از کشمکشهای نژادی در آسیا. ارول در 1936 به روزنامه­نگاری روی آورد، سپس در جنگهای داخلی اسپانیا، در ارتش انقلابی شرکت کرد و به سختی مجروح شد و هنگامی که قتل عام مردم را به دست کمونیستها؛ که با استبداد مطلق، قدرت را به دست گرفته بودند، مشاهده کرد، بسیار نگران گشت و ادراک خود از سوسیالیسم را در کتاب "به یاد کاتولونیا" Homage to Catalonia در 1938 وصف کرد. از آن پس ایمان و عقاید سیاسی وی تزلزل یافت و تحول روحیش در آثار این دوره منعکس گشت از آن جمله است: "مزرعه ی حیوانات"Animal Farm (1945)، داستانی خیال­انگیز و استعاری با هجوی بسیار تند و شدید درباره استبداد. "هزار و نهصد و هشتاد و چهار" Ninteen-Eighty Four (1949) که سرخوردگی نویسنده و رؤیای غم­انگیز و پیشگویی وحشتناکی را از دموکراسی آینده پیش چشم می­گذارد. ارول در 1939 کتاب "به دنبال هوا" Coming up for Air را انتشار داد که به زندگی واقعی و تحول روحی او و دوره­ای که در دستگاه شهربانی خدمت می­کرد، بستگی نزدیک دارد. "شیر و اونیکورن" The Lion and the Unicorn (1941) مقاله­ای است درباره سوسیالیسم و توصیف کشور انگلستان در دوره کشمکشها. "دختر کشیش" The Clergyman’s Daughter (1934) و "جاده به سوی اسکله ویگان" The Road to Wigan Pier (1937) هم از کارهای همین دوره اوست. ارول در طی جنگ جهانی دوم با بنگاه سخن پراکنی بریتانیا BBC و از 1943 با روزنامه­های کارگری مانند تریبون Tribune و آبزرور Observer همکاری کرد. در 1949 به کلی از جامعه کناره گرفت و در انزوای کامل به سر برد و سرانجام به علت ابتلا به بیماری سل در لندن درگذشت.

ارول چنانکه خود می­گوید از شغل خویش در بیرمانی اگرچه مهم نبود، تجربه فراوان به دست آورد و برای محکوم ساختن شیوه حکومت استعماری از هرنکته کوچک سود برد. در نظر ارول رمان­نویس عالم علم اخلاق است و از اینروست که او خود راه سیاسی خویش را یافت، راه طغیان بر ضد بیرحمی‌ها و سنگدلی‌های طرفداران فرانکو و استالین را. اقدام ارول در میان نویسندگان نسل خود نظیر نداشت. وی نسل خود را وامی­داشت که ابتدا درباره مسائل به طول عمیق بیندیشند، پس از آن به نقد ادبی و سیاسی بپردازند.

زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.

[ شنبه 1390/10/03 ] [ 9:4 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
مولوی

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مؤمن آینه ی مؤمن یقین شد

چرا با آینه ما روگرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض‌ها تیره دارد دوستی را

غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم .

[ شنبه 1390/10/03 ] [ 8:48 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ایتالو کالوینو (Italo Calvino) روزنامه نگار . نویسنده داستانهای کوتاه و متن های تجربی و رمان نویسی که افسانه های تخیلی اش او را در ردیف مهمترین داستان نویسان قرن بیستم ایتالیا قرار داده است. دوره ی نویسندگی کالوینو نزدیک به چهار دهه بطول انجامید .

 ایتالو کالوینو از والدینی ایتالیایی در شهر سانتیاگودلاس وگاس کوبا بدنیا آمد. در جایی گفته است. " می خواهم سخنانم را از این جا شروع کنم که من در زیر نشانه لیبرا بدنیا آمدم" ( لیبرا هفتمین برج از برجهای دوازده گانه زودیاک است.)

در سنین نوجوانی او و خانواده اش به ایتالیا باز گشتند و تا چند سال اول در شهر سان رمو سکونت گزیدند. طی سالهای (1941-1947) در دانشگاه تورین و سپس در دانشگاه سلطنتی فلورانس تحصیل کرد . با شروع جنگ دوم جهانی واردحزب فاشیست های جوان شد ولی با فاصله کمی از آن جدا شد و به آلپ گریخت و کمونیستهای کوهستان لیگوریان پیوست که تجارب این دوران الهام گر اولین داستانهایش گردید. " دریا در مقابل صخره ها و موج شکن ها اوج میگرفت و دوباره فرو می افتاد و قایق های ماهیگیران را بازی می داد. مردان سیه چرده تورهای صید خرچنگ را برای ماهیگیری شبانه آماده می کردند. دریا آرام بود و فقط بطور نامحسوسی تغییر رنگ می داد. از آبی به سیاه و همینطور تیرگی دور تر می رفت. به وسعت آبی نظیر این فکر میکردم. به بی نهایت ذره های نرم ماسه در ته دریا که با جریان آرام آب صدفها را شستشو میداد. " ( "مورچه آرزانتینی" از مجموعه داستان " آدم یکروز بعد ازظهر" ) بعد از جنگ و فارغ التحصیلی از دانشگاه تورین(1945) بمدت سه سال بعنوان روزنامه نگار نشریه دوره ای ارگان حزب کمونیست مشغول بکار شد و سپس از سال 1948 الا 1984 در خانه نشر اینا اودی(Einaudi) کار نویسندگی اش را دنبال کرد. علاوه بر این در نشریات دیگر ایتالیا مثل لایونیته / لا نوسترا لوتا / لا گاریبالدینو / ووکا دلا دموکرازیا / کونیم پورانئو/ سیته لاپرتاو/ لا ریپوبلیکا کارهایی انجام داد. از سال 1959 الا 1967 بهمراه دوستش الیو ویتورینی سر دبیری مجله ادبی لامناب دی لیتراتو را بعهده گرفت. در سال 1952 سفری به اتحاد شوروی سابق داشت و از سال 1959 الا 1960 در ایالات متحده امریکا اقامت گزید. بسال 1964 با آوازه خوانی بنام ایستر جودیت ازدواج کرد . در سال 1976 به پاریس رفت و پس از دو سال به رم بازگشت. بغیر از کارهای ابتدائی او و اولین گامها که در کنار چزاره پاوزه انجام گرفت تقریبا دیگر کارهای کالوینو توسط نشر اینا اودی مرکز تورین بچاپ رسید.

اولین رمان کالوینو با نام " راهی بسوی آشیانه عنکبوتها" در سال 1947 منتشر شد که بشیوه ای نئو رئالیستی از نگاه یک نوجوان حرکت مقاوت را در برابر مسائل جاری دنبال میکرد. این کتاب بخاطر حالت افسانه گونه اش در روایت داستان مورد توجه فراوان قرار گرفت. " اشرافی شکافته شده"(1952) کتاب بعدی کالوینو است آراء عمومی مردم را در مقابله پدیده ای بنام جنگ بتصویر میکشد و داستان مردی را نقل میکندکه در جریان جنگ ترکها_ مسیحی ها با گلوله توپ به دو نیم شده است. چاپ این کتاب موجی از بحث و جدالهای رئالیستی را از سوی حزب کمونیست به راه انداخت.

داستانهای تخیلی منتشر شده کالوینو طی دهه 1950 که حول تمثیل و حکایت و کارهای تخیلی محض دور می زد او را به عنوان یکی از مهمترین داستانویسان قرن بیستم ایتالیا تثبیت کرد. پس از " اشرافی شکافته شده" کتاب " بارون درخت نشین" در سال 1957 رونه بازار کتاب شد. وقایع کتا ب در قرن هیجدهم اتفاق می افتد . پسر یک بارون اشرافی روزی از درختی بالا میرود و طی مسایلی تصمیم می گیرد تا پایان عمرش را بالای درختان بسر برد. " چاقوی ناموجود" –(1959) کامل کننده این سه گانه ( سه کتاب اخیر) بود و ماورای کلیت نئو رئالیستی کتاب از سایر داستانهای تخیلی اش پیشی گرفت و علاوه بر در هم تنیده شدن ماهرانه روایت ها میتوان خواست ها ی مورد نظر کالوینو را در مورد وجدان شخصی و روند تاریخی مشاهده کرد.

"ماکووالدو " –(1963) مجموعه ای از داستانهای گوناگون است که در آن کالوینو زندگی مدرن شهری را مورد حمله قرار می دهد. مارکو والدو شخصیتی چاپلین گونه دارد. کارگری معمولی و پدری معمولی که نومیدانه زیبائی های از دست رفته را دنبال می کند و در کوچکترین فرصتی بدست می آورد در رویاء هایش غرق می شود. وقتی همه آدمها بخاطر گرمای تابستان شهر را خالی می کنند او از دیدن خیابانهای خلوت لذت می برد . آرامش او فقط زمانی بهم می ریزد که یک گروه تلویزیونی تصمیم می گیرد با تنها کسی که به تعطیلات نرفته و در شهر مانده مصاحبه ای انجام دهد.

در دوران پس از سالهای 1956 با توجه به اتفاقاتی که در مجارستان روی داد باعث کناره گیری کالوینو از حزب کمونیست گردید وبهمین دلیل بیشتر اوقاتش صرف روزنامه نگاری و داستانویسی شد. بعد از ترک حزب کمونیست از شدت پریشانی و اضظراب بود که نوشت. " هنوز هم بر این باورم که با وجود رشد در دوران دیکتاتوری و گیر افتادن در مخمصه ای بنام جنگ و نظامی گری زندگی کردن در صلح و آرامش نوع ضعیفی از خوش شانسی بود که آنهم می توانست در یک چشم بهم زدن از من گرفته شود" . و در جایی دیگر گفته بود. " آیا واقعا من یک استالینیست بودم؟" .

کالوینو وقتی برای اولین بار در سال1959 نیویورک را می بیند از آن با عنوان" شهر من" یاد می کند . "سفرنامه امریکا"ی او طی سالهای 1959-60 شامل نامه هایی است که به همکاران خود نوشته است. کالوینو از سردی و بی خبری امریکائی ها نسبت به نویسندگان ایتالیایی متعجب می شود. در سال 1964 راهی پاریس می شود تا خود را با نوآوری های جاری زمانه همگون سازد. هر چند در کتاب "غبار برخاسته از مصائب عاشقی " نویسنده اندک رجعتی میکند و با حالتی از واقعیت گرایی اجتماعی جامعه صنعتی اروپا را به تمسخر می گیرد.

کتاب " کمدی های کیهانی"(1965) مجموعه ای از مفاهیم سیر تکاملی را در برابر میزان های هستی قرار می دهد. در میان مفاهیم قابل طرح مسئله حیات که قدمت اش به پیدایش جهان می رسد کالوینو مفاهیم تمامی نظریه های علمی را زیر سوال می برد. حیات دائما در حال تغییر بوده و ابتدا بصورت ماهی و نهایتا به دایناسور و ... می رسد. و این بحث و جدال باعث طغیان عشق در او می گردید.

" بطور پیوسته و همزمان مفهومی از هستی . کلام. زمان. جاذبه زمین و جاذبه جهان و امکان وجود میلیونها و میلیونها خورشید و سیارات و مزارع گندم و..... "

در کتاب " قلعه تقدیر دوگانه" کالوینو منبع الهام خود را از چند لوح باستانی میگیرد. کتاب نمونه کاملی از متن باز است و اجازه خوانش های متعدد را به هر کسی می دهد.

"آقای پالومار همانطور که در صف انتظار می کشد به ظرف ها فکر می کند. در حافظه اش غذایی را دنبال میکند. یک خوراک کامل گوشت و لوبیا که نقش اصلی را گوشت غاز ایفا می کند. اما نه بیاد آوردن نوع غذا و نه ذائقه اش کمکی به او نمی کنند. حتی کوچکترین چیزی و یا نشانه ای که مجذوب اش کند و تصوری آنی را زنده کند او را به اشتها بیاورد. تصور کوهی از غازهای چاق ماده با پرهای سفید. تصور اینکه راهی بسمت آنها باز شود و او بطرف آنها برود . آنها را چنگ بزند و خود را خفه کند.... . (از کتاب آقای پالو مار1983)

" شهر های نادیده"(1972) یک داستان تخیلی سورئال بود که در ماکوپولو شهرهایی ساخته از خیال خود را برای تفریح کوبلای خان به تصویر می کشید. شهر هایی بنا شده بر روی داربست های چوبی . ساخته شده از نی های دریایی . شهر تارهای عنکبوتی. شهری که از یاد ها نمیرود و از این قبیل.... . " دروغی در کلام نیست بلکه فقط در اشیاء و مکان هاست "

"در ایزیدور (Isidore) یکی از شهرهای خیالی غریبه که در هراسی بین دو زن مانده است به زن بعدی بر می خوردو در شهر زیرما(zirma) دختری را می بیند که روی ریسمان راه می رود و شهر تامارا(Tamara) نا شناخته می ماند. کاخ هزار توی امپراتوری خان بزرگ استعاره ای برای جهان هستی بشمار می آید. در سال 1979 کالوینو با کتاب " در شبی زمستانی اگر مسافری" برنده جایزه ادبی فل رینلی (felrinelli ) شد.یکی از نویسندگان معروف معاصر در باره او می گوید.

" او همیشه در مورد چیزهایی می نویسد که می شناسیم ولی قبل از آن هیچوقت به آن فکر نکرده ایم ".

در " شهرهای نادیده"شاهد گفتگوی مارکو پولوی خیالی با کوبلای خان هستیم.مارکو پولو شهرهایی را با حقیقت مجازی در سرزمین تحت حکومت خان توصیف می کند. همه شهرها به اسامی زنها نام گذاری شده و از ترکیب بندی و شخصیت پردازی بی نظیر از نظر کیفیت و مفهوم برخوردار است .رمان در نه بخش اصلی تنظیم شده که در ابتدا و انتهای هر بخش با پنج تصویر روایتی آرایش گردیده است. در ابتدای کار داستانها بصورت نقل قول های مسافرانی است که خان بدون لزومی برای باور کردن آنها را می شنود و فقط سعی در یافتن نقاط مهمی در داستانهای مارکو پولو را دارد. خان دارای قدرتی در حال انزوال است و هر خواننده ای در خلال گفتگوی مارکو و خان به این امر پی می برد که داستان واقعی در لابلای تخیلات مارکو و شک و تردید خان نسبت به این جوان نهفته است. و در پایان نهایتا اعلام می کند دستیابی خان به این سرزمینها غیر ممکن است و آخرین کلامی که خان به مارکو می گوید حتی برای خواننده هم امیدوارکننده است.

" با وجود بودن در دوزخ زندگی می توانیم آن را بپذیریم و دست کشیدن به معنای هشیاری از آن است. "

در کتاب " درشبی زمستانی اگر مسافری" در بخش اول کتاب بطور متناوب ده داستان مختلف را شروع میکند و واز جایی آغاز می شود که مردی به ناقص بودن نسخه رمانی که بتازگی خریده است پی می برد. این موضوع را از متن جلا داده شده داستان در می یابد. او در بازگشت به کتابفروشی با زن جوانی آشنا می شود و نهایتا متوجه می شوند که داستان های ده گانه تقلیدهایی مضحک از داستانهایی دنباله دار هستند. کتاب شامل مباحثی بر تجارب خواندن است و گشایش ده داستان جداگانه در ابتدا بنوعی ادبی روایت خیالی را تا به انتها دنبال می کند. بنظر میرسد کالوینو در این اثرخواندن را به نوشتن ارجع دانسته است .

ایتالو کالوینو در نوزدهم سپتامبر سالا 1985 بر اثر خونریزی مغزی در شهر سی ینا ایتالیا درگذشت. کتاب " شش یاداشت برای هزاره بعدی" پس از مرگ وی بچاپ رسید. از مجموعه " زیر خورشید جاگوار" (1991) که بر اساس حسهای پنجگانه نوشته بود " لامسه" و " بینایی" هرگز کامل نشدو ناتمام ماند . کالوینو همچنین پیرامون خصایصی پنجگانه تحت عناوین " شفافیت"/ "سرعت انتقال"/ " سخت گیری"/ "قابلیت لمس" و " چند لایه گی" کارهایی را در دست داشت. در کتاب " استفاده های ادبیات" (1980) کالوینو خاطر نشان می کند ." در سنین بزرگسالی زمانی می رسد که دوباره رجعتی به کتابهای مهم ایام جوانی بپردازیم حتی اگر کاملا تغییر کرده باشیم و با چیزی که مواجه می شویم برایمان کاملا تازه و بدیع باشد" .

برگزیده ی کتابهای ایتالو کالوینو:

راهی بسوی آشیانه عنکبوتها - 1947. آدم – یک روز بعد از ظهر- و داستانهای دیگر - 1949. اشرافی شکافته شده - 1952. فولکلورهای ایتالیایی - 1956. بارون درخت نشین - 1957.چاقوی ناموجود - 1959نیاکانمان - 1960.مارکو والدو - 1963.غبار برخاسته ازمصائب عاشقی - 1965.کمدی های کیهانی - 1965.صفر - 1967.شهر های نادیده - 1972.قلعه تقدیر دوگانه -1973.اگر در شبی زمستانی مسافری - 1979.استفاده های ادبیات - 1980.آقای پالومار - 1983.شش یاداشت برای هزاره بعدی - 1988.چرا کلاسیک می خوانیم - 1991. شرح حال نویسی - 2003

علی قانع

منبع: کتاب نیوز

[ جمعه 1390/10/02 ] [ 19:30 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

آرتور کستلر (Arthur Koestler) نویسنده و محقق مشهور قرن بیستم ."خوابگردها" نخستین منزل از سفر علمى آرتور کستلر است. در این کتاب، نویسنده انسان را در مرحله‌اى که کورکورانه در جست‌وجوى دانش به هر درى مى‌زند، دنبال مى‌کند و پس از یک بررسى کوتاه و درخشان از تاریخ جهان‌شناسى، تصویر دقیقى از چهره کسانى که علم جدید را پى‌ریزى کردند تصور مى‌کند.

در کتاب "گفت‌ و گو با مرگ" که بخش‌هایی از این اثر یادداشت روزانه اوست در رابطه با صد روز اسارت وی به دست نیروهای فرانکو در جنگ‌های داخلی اسپانیا در 1937.

در اوایل دهه 50 میلادی، انجمنی در لندن تأسیس شد به نام «Exit» (خروج) با هدف انتشار اطلاعات مربوط به مرگ سزاوارانه یا خودخواسته که به اعضای خود می‌آموخت که اگر خواستند با انتحار یا مرگ خودخواسته شخصاً به زندگی خویش خاتمه دهند، چه روشی را انتخاب کنند که با آرامش بیشتری حیات را ترک گویند و مزاحمتی برای اطرافیان و دیگران فراهم نیاورند. یکی از معروف‌ترین و فعال‌ترین مؤسسین و مدیران این انجمن آرتور کستلر بود.

درسال 1984 میلادی خبری در مجله پرتیراژ آمریکایی «تایم» (Time) درج شد: «آرتور کستلر نویسنده معروف به اتفاق همسرش در لندن خودکشی کرده است.» ذیل خبر هم توضیح داده بود که صبحگاه وقتی پیشخدمت مخصوص کستلر به رسم انگلیسیان سینی محتوی صبحانه را به اتاق اربابش می‌برد، می‌بیند که در ورودی اتاق مسدود است و بر روی نامه‌ای که در پشت شیشه آویخته شده است، نوشته شده «وارد نشوید، پلیس را خبرکنید» پیشخدمت بلافاصله به پلیس تلفن می‌کند و وقتی نفرات پلیس وارد اتاق می‌شوند، می‌بینند که کستلر لباسی فاخر پوشیده و موقرانه و آرام روی مبل گرانقیمت نشسته و همسرش هم با لباسی شیک و خوش‌رنگ و آرایش کرده بر روی مبل دیگری مقابلش به مبل تکیه داده است. اما زن و شوهر هر دو مرده بودند. در کنار کستلر نامه‌ای دیده می‌شد که قسمتی از آن را در مجله نقل کرده بودند؛ قریب به این مضمون: «من زندگانی بسیار پرماجرا و موفقی داشتم. کتاب‌هایم در تمام دنیا مورد استقبال قرار گرفتند و ثروت زیادی به دست آوردم و سال‌ها است که با رفاه کامل و آبرومندی و شهرت و محبوبیت زندگی می‌کنم. اما سه سال است که به بیماری «پارکینسون» مبتلا شده‌ام و چون می‌دانم که هنوز دارویی برای درمان این بیماری پیدا نشده است و ادامه حیات با چنین بیماری جز درد و رنج و غم و حسرت برای خودم و اطرافیانم نتیجه‌ای ندارد، لذا آرامش ابدی را برگزیده و شخصاً به زندگانیم خاتمه می‌دهم. وقتی تصمیم را با همسر عزیزم که زن سومم هست در میان نهادم او هم آماده شد تا مرا همراهی کند...»

آرتور کستلر به هنگام مرگ 78 ساله و همسرش 53 ساله بود.

از دیگر آثار وی می‌توان موارد زیر را نام برد:

"خزرها" یا "خزران"، "تاریکی در نیم‌روز" (DARKNESS AT NOON) که نقدی بی‌محابا از روان‌شناختی نظام بلشویکی در روسیه می‌باشد، "از راه رسیدن و بازگشت"، "تیری در آسمان"، "مرز اشتیاق" و "وصیت‌نامه اسپانیولی"، "ماجرای زندگی من" که در آن ضمن بررسی رویدادهای زندگی خود تصویری زنده از وقایع تاریخی‌ای که در آن شرکت داشته به دست می‌دهد، "گلادیاتورها" که بررسی ماجرای قیام اسپارتاکوس و نقد توتالیتاریسم است.

مریم السادات فاطمی

منبع:کتاب نیوز

[ جمعه 1390/10/02 ] [ 19:12 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ Tolstoy, Count Aleksey Nikolayevich شاعر و رمان­نویس روسی (1882-1945) آلکسی تولستوی از اشراف زادگانی بود که لقب کنت را به ارث برده و از ثروت بسیار و زندگی اشرافی و پرتجملی برخوردار گشته بود. تحصیلات خود را در رشته فنی در سن­پترزبورگ انجام داد، اما علاقه به شعر و ادب او را به راه نویسندگی کشاند. اولین دیوان شعرش را در 1907 انتشار داد که بعدها آن را از میان برد. از 1911 به داستان‌نویسی روی آورد و مجموعه داستانهای کوتاه و نمایشنامه­هایی انتشار داد که بسیار زود توجه توده مردم را به خود جلب کرد. بهترین آنها رمانهایی بود که پس از انقلاب انتشار داد. داستان "آقای لنگ" Khromoy Barin را در 1912 منتشر کرد و در 1914 با سمت خبرنگار به جبهه جنگ رفت و ناچار از نوشتن دست برداشت. در 1917 به هنگام انقلاب به روسهای سفید که مخالف انقلاب بودند، پیوست و به فرانسه مهاجرت کرد. در فرانسه با بزرگترین مجله مهاجران روس به نام سالنامه معاصر همکاری کرد. پس از چندی انقلاب را پذیرفت و تقاضای بازگشت به وطن کرد و پس از توقفی کوتاه در برلن راه کشور خویش را گرفت و در مسکو اقامت گزید. آلکسی تولستوی به هنگام اقامت در فرانسه آثاری نوشت، از جمله داستان "کودکی نیکیتا" Detstvo Nikity (1921) که زندگینامه نویسنده به شمار آمد. آلکسی در این اثر زندگی نیکیتا پسر ملاکی را از اهالی ولگا وصف می­کند و در ضمن آن بازیها، رؤیاها، عشقهای اولین و حتی وضع کودکانی که با او معاشرند و کسانی که به نحوی در زندگی او وارد می­شوند، همه را با تیزبینی و دقت خاص و بر زمینه تصویر زیبایی از طبیعت روسیه پیش چشم می­گذارد. زمستان با کوههای پربرف و سرمای سوزان و تجدید حیات طبیعت در بهار و کار در کشتزارها در تابستان و عزیمت خانواده به شهر در پاییز و احساس نیکیتا در برابر تضاد زندگی در محیط دلگشای دشت و کشتزار و محیط خشک شهر، همه با هنرمندی فراوان ترسیم می­گردد. تولستوی به هنگام بازگشت به روسیه رمان "گذر از رنجها" Khozhdenie po mukam را در سه قسمت از 1921 تا 1941 انتشار داد. این رمان دورنمای باشکوهی است از دوران جنگ و انقلاب و هدف آن ترسیم وقایع تاریخ و اوضاع متشنج روسیه و جنگهای داخلی و عکس­العمل روشنفکران در برابر انقلاب سرخ است و نویسنده در خلال وصف محیط سن­پترزبورگ و فساد و انحطاطی که آن را فرا گرفته، آرزوی خویش را در عدالت اجتماعی عرضه می­دارد و کمال مطلوب میهن‌پرستان را در تجدید بنای فرهنگی نوین بر ویرانه­های فرهنگ قدیم می­داند. و پرده نقاشی گویایی از روسیه زمان جنگ و مردمش پیش چشم می­گذارد. کتاب گذر از رنجها از جاذبه فراوان و موفقیت بسیار برخوردار گشت و اثری مهم در ادبیات روسیه به شمار آمد. از آثار معروف آلکسی تولستوی "آئلیتا" Aelita (1922) داستانی فرضی و مطایبه­آمیز است که ما را به کره مریخ می­برد، جایی که از جانب دستگاه حکومت روسیه عده­ای برای برانگیختن انقلاب اجتماعی به آن اعزام شده­اند. این اثر از سبکی پرشور و هیجان­انگیز بهره­مند است. دیگر از داستانهای فرضی آلکسی تولستوی "جعبه اختراعی مهندس گارینا" Giperboloyd Inzhenera Garina نام دارد که قصه­ای پرجاذبه و خیال­انگیز است درباره آینده جهان. علاقه به تاریخ­نویسی تولستوی را به نوشتن چند اثر تاریخی واداشت که از همه معروفتر "پطر کبیر" Petr Perviy در سه جلد است که به تدریج از 1930 تا 1947 منتشر شد و تجسمی است از دوره گذشته روسیه و قهرمان اصلی آن پطر کبیر، تزار اصلاح­طلب که زندگی شخصی و اراده­اش در نجات دادن کشور از ویرانی، قدرت خستگی­ناپذیر کار، بیرحمی نسبت به دشمنان و احترام به کار و کوشش و صحنه‌های تاریخی و سفر معروف او به اروپا و عزم او در ساختن روسیه­ای به سبک کشورهای اروپایی، همه چنان زنده و گویا وصف شده است که خواننده جامعه روسیه را در دوره او به چشم می­بیند. این کتاب شاهکار آلکسی تولستوی به شمار آمد. نمایشنامه تاریخی "ایوان مخوف "Ivan Grozniy (1945) نیز برمبنای مدارک و اسناد جامع نگاشته شد. این دو اثر تاریخی مقام ادبی آلکسی تولستوی را استحکام بخشید و او را در شمار نویسندگان درجه اول شوروی قرار داد و به او امکان داد تا در کنگره تبلیغاتی در سراسر اروپا شرکت کند. داستان "نان" Khleb داستان تاریخی است که نویسنده در آن استالین را به مناسبت تهیه مقدمات دفاع از شهر تزاریتسین Tsaritzin که بعدها استالینگراد نام گرفت، مدح گفته است. از آثار دیگر آلکسی تولستوی "داستانهای شهر آبی" Golubye Goroda درباره نظام جدید روسیه شوروی و "طلای سیاه" Chornoe Zoloto است.

آلکسی تولستوی در 1937 به دستگاه عالی حکومت شوروی راه یافت. در 1938 به دریافت نشان لنین مفتخر شد و سرانجام به عضویت آکادمی علوم درآمد و در 1942 جایزه استالین را به دست آورد و همچنان به تکمیل رمان پطر اول مشغول بود که مرگ او را در ربود. اگرچه آثار تولستوی به سبب اصل و تبار اشرافی نویسنده، مورد تردید منتقدان قرار داشت، بسیار پرخواننده و مردم­پسند بود. آلکسی تولستوی در داستانپردازی هنری خاص و کم­نظیر داشت و سبکش از روشنی و صراحت برخوردار بود. در جریان جنگ دوم جهانی، آثار او در تبلیغات ضدآلمانی و تقویت میهن­پرستی تاثیر فراوان داشت.

منبع:زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.

[ جمعه 1390/10/02 ] [ 18:56 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
بدان که نماز زیاده خواندن،
 کار پیرزنان است.
و روزه فزون داشتن ،
 صرفه ی نان است .
وحج نمودن ،
 تماشای جهان است .
اما نان دادن ،
 کار مردان است  .
                شیخ ابوالحسن خرقانی
[ جمعه 1390/10/02 ] [ 18:44 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

سید علی صالحی
 
برای کسی که نامش را بعد از مرگ به زبان خواهم آورد
 
نه کم، نه زیاد،
هزار سال تمام
یعنی تمام عمر
تنها زیر پای خود را پاییدم و
از روی خود گذشتم.
تا امروز به برکت کلمات
به عطر آرام آسمان برکشیده شوم.
راه... دشوار بود و
دو دست من
از دعوت خودم به یکی خواب آسوده
خالی تر...!
حیرتا
بیدار نشین شب و روزی
که من بوده ام،
نه جغد به ویرانه ام دیده است و
نه واژه در دهان لال.
من
مقام خاک را
به توتیای نی از نماز ملکوت نوشته ام
تا به یاد آورم که از کجا آمده
چه کرده
و چرا آسمان را در خواب مومنان خسته
مرور می‌کنم.
پا بر خویش نهادن و از خود گذشتن
راه بر آمدن به آبی ها بود
راه رسیدن به آرامش.
من
پا برخویش نهادم و
از خود گذشتم
بی که بر آمدن از آفاق آفتاب را
خواسته باشم.
آبی ها خود به جانب ام آمدند.
آسمان ها، عشق، امید، آرامش
خود به جانب ام آمدند.
نه کم، نه زیاد،
او که
نظر به دعای دردمندان میهن من دارد
پیاله ی پرده پوش خویش را
به تشنگان چشم به راه باران
خواهد بخشید.

 

دوشعر از علی سید صالحی
 

روزی
یک روز سرد زمستانی
یکی از همان روزهای سوز و بلرز یتیم
پرنده ای خیس و خسته
از بالای بام خانه ها گذشت
رفت رو به روی دریچه ی بی گلدان اتاق تو نشست
تو نبودی
همسایه ها می گفتند رفته ای راهی دور
خبر از شفای حضرت حوصله بیاوری
پرنده داشت
به شیشه مه گرفته ی بی تماشای تو
نک می زد
انگار بو برده بود
انگار باد به او گفته بود
در دفتری که تو زیر بالش خود نهان کرده ای
راز کدام کلید گم شده را نوشته اند
و ما هیچ نمی دانستیم
تا شبی دیگر
که کودکان کوچه خبر آوردند
پرنده ای که به سایه سار هدهد مرده می مانست
آمده افتاده پای آخرین صنوبر پیر
زنده است هنوز
هنوز دارد مثل ما آدمیان انگار
می خواهد چیزی بگوید
چیزی شبیه راز همان کلید گم شده
که گفته اند پنهانی ترین شفای همین قفل کهنه است .

***********

یک زنی آن جاست
آن جا یک زنی
یکی مانده به انتهای غروب
سیاه پوش پایانی ترین مزار
واپسین همین ردیف های مثل هم
خاکش خیس
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
هیچ کاری نمی کند
تنها دارد بر هوای تنهایی از پیش نوشته ی آدمی
مویه می کند
زنی
آنجا یک زنی آن جاست
طاقت شنیدن مویه هایش در من نیست
نوحه ی نی است غم قمری جوان
و شب که تازه ما
پاس اولش بودیم
بین راه با هم برمی گردیم
حالا
حرفی صحبتی حکایتی ... بگو
کی گم شد کجا چطور چرا ؟
خاموش است زن
خسته است زن
زن ... یک لحظه زن برمی گردد
پایانی ترین دامنه را با دست نشانم می دهد
هزاران مزار
هزاران زن
هزاران مگو
و باز باران است که می بارد
خاکش خیس است
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش.
[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 11:35 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

مهدی اخوان ثالث متخلص به امید در اسفند 1307 شمسی در مشهد متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در دبستانها و دبیرستانهای مشهد به پایان برد، و از هنرستان صنعتی همین شهر فارغ التحصیل شد. پس از فراغ از تحصیل و دو سال اقامت در زادگاه خود، در سال 1327 شمسی وارد تهران شد و به خدمت وزارت فرهنگ درآمد.
او ذوق و مایه شعری را از مادرش به ارث برد و گاهگاه اشعاری به شیوه شاعران متقدم و بخصوص شاعران خراسانی می سرود. امید پس از زمان کوتاهی در سرودن قصیده به سبک متین خراسانی و مثنوی و غزل شهرتی پیدا کرد و از سال 1326 تا سال 1330 شمسی که نخستین مجموعه شعرش «ارغنون» منتشر شد قدرت و چیره دستی وی در انواع شعر کلاسیک آشکار گردید. «ارغنون» که نمونه اشعار عاشقانه و مسائل اجتماعی بود در حقیقت کارنامه سالهای اولیه اقامت وی در حوزه ادبی تهران بشمار می رود.
با انتشار مجموعه دوم اشعارش، «زمستان» در سال 1334 قدرت شاعری امید بیش از پیش بر همگان روشن شد. در این مجموعه گرایش او به شیوه «پیشنهادی نیما» ونوآوری آشکارتر می شود. در این مجموعه شعر با شاعری روبرو می شویم که در عین آشنایی عمیق با شعر گذشته ایران مخصوصاً اشعار خراسانی با هوشیاری و بیداری خاصی به شیوه نوسرائی و «نیمائی» گرایش پیدا کرده و در عین حال پیوند خود را با شعر قدیم از غزل و مثنوی همچنان استوار نگهداشته است. در مجموعه «آخر شاهنامه» که در سال 1337 شمسی منتشر شده است و مجموعه «ازین اوستا» که در سال 1344 شمسی نشر یافته می توان نمونه های کامل شعر امید را در آنها یافت.
اخوان همچنین علاقه و اشتیاق زیادی به موسیقی داشت و در زندگی هنریش شعر و موسیقی با هم پیوندی ناگسستنی داشتند؛ به طوری که شعرهایش چنان با عروض شعر فارسی آمیخته و موسیقی کلامش آنچنان تاثیرگذار است که نمی توان آنها را از شعرش جدا کرد و این نشان می دهد که اخوان با موسیقی سنتی آشنایی بسیار داشته است.
اخوان از همان دوره ابتدایی و دبیرستان نسبت به هنر و ادبیات بسیارعلاقمند بوده بطوریکه همیشه عمق مطالب را جستجو و سعی می کرده تا هنر و ادب این مرز و بوم را به طور عمیق بشناسد.
شعرهایی که باعث بزرگی و نام آوری اخوان شد بی شک قصاید و غزلیات زمان جوانی اش نبود، بلکه پس از آشنا شدن با نیما یوشیج و شناختن او، مسیر شاعری اخوان عوض شد و به نوسرایی روی آورد و در این طرز جدید بود که توانست شعر نیمایی را به گونه ای به کار برد که خود صاحب سبکی تازه و مستقل شود. او با بهره گیری از شعر شاعران کهن، اشعار خود را با زبانی ساده در قالب شعر نو ریخت و موضوعات انسانی و جهانی را در آنها بیان کرد.
بعد از سال 1357 کتابهای درخت پیر و جنگل/ آورده اند که فردوسی/ بدعتها و بدایع نیما یوشیج/ دوزخ اما سرد/ در حیاط کوچک پاییز در زندان/ زندگی می گوید اما باید زیست / ترا کهن مرز و بوم دوست دارم، انتشار یافتند.
در سال 1358 مدتی در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق) به کار مشغول شد، اما این کار مدت زیادی طول نکشید. بعد از این تقریباً خانه نشین بود و زندگی اش به سختی می گذشت. در این زمان اخوان بیشتر در انزوا زندگی می کرد و حتی کارهای هنری اش نیز کم شده تا جایی که هیچ شعر فوق العاده ای هم نسرود. تنها در سال پایانی عمرش از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان به این کشور دعوت شد. او در این سفر به فرانسه، انگلیس، آلمان، دانمارک، سوئد و نروژ رفت و در همه جا توسط ایرانیان مقیم این کشورها مورد استقبال بی نظیر قرار گرفت. در این سفر همسرش و نیز دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و گروهی دیگر از دوستانش با او بودند. او با دوستان قدیمش ابراهیم گلستان، رضا مرزبان، اسماعیل خویی و دیگر دوستان نیز دیدار کرد و روزها و ساعتهای خوشی را با آنها گذراند.
اخوان در 29 تیر ماه 1369 به ایران بازگشت اما بلافاصله در بستر بیماری افتاد و در بیمارستان مهر بستری شد و سرانجام ساعت 10:30 شب یکشنبه، 4 شهریور سال 1369 شمسی در گذشت. جسد او به توس انتقال پیدا کرد و در باغ شهر توس در کنار مقبره حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد.

آثار
از آثار به جای مانده از این شاعر می توان به موارد زیر اشاره کرد:
ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330
• زمستان - انتـشارات زمان 1335
• آخر شاهـنامه - زمان 1338
• از این اوستا - انتـشارات مروارید 1344
• منظومه شکار - مروارید 1345
• پـائـیـز در زندان - مروارید 1348
• عاشـقانه ها و کـبود - جوانه 1348
• بـهـترین امید، برگـزیده اشعـار و مقالات - روزن 1348
• برگـزیده اشعـار - جـیـبی 1349
• در حـیاط کوچک پائـیـز در زندان - توس 1355
• دوزخ، اما سرد - توکا 1357
• زندگـی می گوید اما باز باید زیست - توکا 1357
• تـرا ای کـهـن بوم بر دوست دارم - مروارید 1368
• گـزینه اشعـار - مروارید ۱۳۶۸

ویژگی سخن

اخوان بعد از نیما که در حقیقت رسالت نهضت شعر فارسی معاصر را در نو سرائی بر عهده داشت از جمله شاعرانیست که توانست هنر «نیما» را بی واسطه عمیقاً درک کند و در عین حال اصالت و ابتکار خود را حفظ نماید.
زبان شعر امید بسیار غنی بلیغ وموثراست، احاطه وسیع او به میراث ادب فارسی، این مجال را برایش فراهم کرده است که اندیشه هایش را هر چه زیباتردر شعرش بگنجاند.
در زبان شعر امید، زبان شعر قدیم خراسان، مخصوصاً زبان استاد طوس فردوسی تجلی می کند و در کنار کلمات سنگین و گاه مهجور گذشته، ترکیبات و تعبیرات کاملاً تازه که خاص خود اوست زبان شعرش را برای بیان هر نوع اندیشه هموار می کند. در شعرهای نقلی و قصیده هایش به مناسبت و در موقع لزوم، از زبان محاوره استفاده می کند و در همه حال زبان شعرش بسیار صمیمی و در عین حال سخت فاخر و بلند است. زبان شعر اخوان «سمبلیک» است، اما روشنی اندیشه و دقت در انتخاب «سمبل ها» شعرش را توضیح می دهد!
فرم شعر امید همان اوزان عروضی «نیمایی» است که گسترش معقول و لازم شعر کلاسیک است. با این تفاوت که امید پیشنهاد «نیما» را درباره وزن شعر، کاملاً تکامل و تحقق بخشیده است و قواعد و دقایق فنی آنرا تنظیم و تکمیل کرده و خود در اشعارش آن اصول و قواعد را بکار می بندد.
بر خلاف «نیما» که گاهی در وزن کوتاهی میکند، امید در سلسه مقالاتی تحت عنوان «نوعی وزن در شعر معاصر فارسی» به تفضیل و تشریح این مبحث بسیار مهم پرداخته و مشکل شناسایی وزن شعر نو را حل کرده است.
محتوای شعر امید، صرف نظر از تأملات گاه و بیگاه عاشقانه و نوعی عرفان، بیشتر درباره مسائل اجتماعی وزندگی است. به عبارت دیگر شعر وی روایت رویدادها و برداشت حادثه هائی است که شاعر آنها را به چشم دیده و خود نیز در آن ماجراها سری پر شور و آزاده داشته است. شعر او بیشتر اوقات مشتمل بر اندیشه های اجتماعی است، اگر چه ممکن است همه داوریهایش مورد تایید دیگران نباشد ولی این نکته را به یقین می توان از شعرش دریافت که شاعر در برابر حوادث و جریانات سیاسی کشورش بی تفاوت نیست، بلکه حساسیت خاصی در پاره ای موارد دارد که در حد خود مغتنم است.
اخوان علاوه بر چهار مجموعه شعر، بطور کلی در شعر فارسی صاحبنظر است. مقالات مختلف تحقیقی و عمیق او در معرفی جنبه های تازه ای از شعر قدیم عموماً و شناسایی رسالت و هنر «نیما» خصوصاً دارای ارزش فوق العاده و منحصر به خود اوست. در زمینه شناخت و شناسایی هنر «نیما» و شعر امروز کتاب منتشر نشده او به نام «بدعتها و بدایع نیما یوشیج» در درجه اول اهمیت است. چند فصل از این کتاب به تدریج در مجلات ادبی کشور منتشر شده است. علاوه بر این فصول، مقالاتی در تحقیق و نقد شعر دارد که هر یک در حد خود بسیار آموزنده و ابتکار آمیز است.
موفقیت اخوان در بیان دقیقترین احساسهای درونی و آرمانهای اجتماعی که از روح آزادمنش وی مایه می گیرد و آوردن استعارت و تمثیلات اصیل ایرانی در شعر، به بهترین صورت و استوارترین لفظ، موجب شده است که در ردیف بهترین شعرای معاصر و از پیروان شعر زمان خویش شمرده شود.

دو شعر از اخوان

     لحظه ی دیدار

«لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه‌ام، مستم

باز می‌لرزد، دلم، دستم

بازگویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

 لحظه ی دیدار نزدیک است».

 

           نماز 

باغ بود و دره- چشم انداز پر مهتاب.
ذاتها با سایه‌های خود هم اندازه .
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدائی جز صدای رازهای شب،
و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها،
پاسداران حریم خفتگان باغ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)
خاستم از جا
سوی جوی آب رفتم،چه می آمد
آب.
یا نه،چه می‌رفت؛هم زانسان که حافظ گفت، عمر تو.
با گروهی شرم و بی‌خویشی وضو کردم.
مست بودم،مست سرنشناس،پانشناس،اما لحظه ی پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک،
و نگاهم رفته تا بس دور.
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.
قبله  گو  هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت وگو شوریده ی مستی .
- مستم ودانم که هستم من-
ای همه هستی ز تو،آیا تو هم هستی؟


[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 11:16 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
بر همه چيزی کتابت بُوَد ،

 
مگر

 
بر آب


و اگر گذر کنی بر دريا،

از خون ِ خويش

بر آب

 
کتابت کن

 
تا آن کز پی تو در آيد

 
داند که

 
عاشقان

و

 
مستان

و

 
سوختگان رفته اند.

        " ابوالحسن خَرقانی "

[ یکشنبه 1390/09/27 ] [ 8:46 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گئج گلمه دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری
گوزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم گور نه دوشورمكده دی داری
بیر قوش آییغام سویلویه رك گاهدان اییلدار
گاهدان اونادا یئل دئیه لای لای هوش آپاری
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی كیمسه یوخ اوندان دا یوخاری
قورخوم بودی یار گلمه یه بیردنه یاریلا صبح
باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری
دان اولدوزی ایسته ر چیخا گوز یالواری چیخما
او چیخماسادا اولدوزومون یوخدو چیخاری
گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صوبح
قاش بیله آغاردیقجا داها باشدا آغاری
عشقین كی قراریندا وفا اولمویاجاقمیش
بیلمم كی طبیعت نیه قویموش بو قراری ؟
سانكی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی
سینه مده اورك وارسا كسیب قیردی داماری
ریشخند یله قیر جاندی سحر سویله دی دورما
جان قورخوسو وار عشقین اوتوزدون بو قوماری
اولدوم قره گون آیریلالی اوساری تئلدن
بو نجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری
گوز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللیدی چایلارین آخاری
از بس منی یاپراق كیمی هجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانكی قیزیل گولدی قیزاری
محراب شفقده ئوزومی سجده ده گوردوم
قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی شهریارین گوللی چیچكلی
افسوس قارا یئل اسدی خزان اولدی بهاری
                           استاد شهریار

[ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ 19:39 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

آستوریاس، [Asturias, Miguel Angel] میگل آنخل شاعر و نویسنده گواتمالائی (1899-1974) آستوریاس در گواتمالاسیتی در خانواده­ای بازرگان زاده شد. تحصیلات دانشگاه را در رشته حقوق انجام داد و به دریافت درجه دکتری نائل آمد. در 1924 به لندن و سپس به پاریس سفر کرد و در دانشگاه سوربون در رشته نژادشناسی به تحصیل ادامه داد و در ادیان قدیم امریکای مرکزی تخصص یافت. در 1930 در شهر مادرید کتاب افسانه­های گواتمالا را انتشار داد و وطن خود را در خلال افسانه­های کودکی به مردم شناساند. کتاب به محض انتشار یکی از آثار بدیع ادبیات جوان امریکای لاتین به شمار آمد و پول والری بر آن مقدمه نوشت. پس از آن در 1944 کتاب آقای رئیس­جمهور را نوشت که شاهکار وی به شمار آمد و از انتشارش در گواتمالا جلوگیری شد. کتاب تصویری است زنده از حکومت استرادا کابررا، رئیس جمهوری که از 1898 تا 1920 با استبدادی بیرحمانه بر کشور گواتمالا فرمانروایی داشت. آستوریاس در این کتاب واقعیت زندگی را با سبکی شاعرانه می­آمیزد و رفتار غیرانسانی دستگاه حکومت را با طبقه پایین اجتماع و بومیها و رذالت فرادستان و بیرحمی آنان را نسبت به ضعیفان و ستمدیدگان،و نیز آداب و سنن مردم گواتمالا را با بیانی جالب توجه و زیبا وصف می­کند. کتاب آقای رئیس­جمهور در1946 در مکزیک و سپس در آرژانتین و سرانجام در فرانسه به چاپ رسید و در 1952 جایزه ادبی بهترین رمان خارجی را دریافت کرد و از آن پس توجه جهانیان را به نویسنده­اش معطوف داشت. داستان دیگر آتوریاس به نام مردان ذرت در 1949 منتشر شد. نویسنده در این داستان، افسانه­های خیال­انگیز کشورش را با زندگی روزمره دهقانان در تپه­ها و کوهستانها می­آمیزد. دهقانان که ذرت برایشان غذایی آسمانی و مقدس است، مورد غارت کسانی قرار می­گیرند که به ذرت تنها از نظر غذایی عادی و قابل استثمار و پرسود می­نگرند. سرانجام دهقانان برضد این مردم غارتگر شورش می­کنند و درجنگل به وسیله جادوگران نابودشان می­سازند. کتاب مردان ذرت سرشار از شعری شگفت­انگیز و خارق­العاده است و در عین حال وصفی صادقانه و رنگین از عادتها و اعتقادهای مردم گواتمالا، که از غنا و دلنشینی خاصی برخوردار است، آگاه می­سازد. آستوریاس سالها سردبیری یکی از روزنامه­های ادبی را برعهده داشت و در 1942 به نمایندگی مجلس شورا انتخاب شد و پس از آن مأموریتهایی سیاسی یافت. در این دوره مجموعه سه داستان به نام گردباد و پاپ سبز و چشمان دفن شدگان را منتشر کرد که هرسه از مهمترین آثار او به شمار می­آید و در آنها عصیان دهقانان در برابر محتکران وصف شده است. آستوریاس در 1946 به سمت وابسته فرهنگی در سفارت بلژیک منصوب شد، سپس با همین سمت به آرژانتین و فرانسه رفت. در آرژانتین داستان تعطیلات گواتمالا را در 1956 نوشت. در 1961 داستان برکه گدا و در 1963 داستان زنی دورگه را انتشار داد که هردو از سنن و آداب و رسوم کشورش الهام گرفته است. در 1966 سفیر کشورش در پاریس شد و جایزه صلح لنین را دریافت کرد. آستوریاس چندین دیوان نیز منتشر کرده که به سبب خیال­انگیزی و درخشندگی و بیان خاص، آثاری بسیار شگفت­آور به شمار آمده،که دوشینه درخشان بهار، از آن جمله است. آستوریاس در 1967 به دریافت جایزه نوبل در ادبیات نائل آمد و در 1968 در پاریس نمایشگاهی از «هنر قوم مایا» ترتیب داد، در 1970 از سفارت کناره­گیری کرد و در همین سال به ریاست هیأت داوران در جشنواره کان برگزیده شد. داستان جیب­بر خدانشناس را در 1970 انتشار داد. شیوه نگارش آستوریاس خاص خود اوست و می­توان آن را «واقع­نویسی جادوگرانه» نامید. ریشه خیال­انگیزی در آثار آستوریاس در واقعیتهای روزانه کشورش جایگزین است. اعتقادهای آباء و اجدادی و خرافه­پرستی، علاقه و ایمان به سحر و جادو از سوئی و فقر و بینوایی از سوی دیگر، در زمینه زیبایی طبیعت و سرسبزی منطقه استوایی با قلمی سحار و شاعرانه عرضه شده است. آخرین رومان آستوریاس پیش از مرگ به نام جمعه آلام Viernes de Dolores در 1972 در بوینس آیرس Buenos Aires انتشار یافت. چندین مقاله از آستوریاس باقی است مانند: مسائل اجتماعی بومیها El Problema social del indio (1923)، رومانی امروز Rumania, su nueva imagen (1964) و مانند آن.

ترجمه شده به فارسی: آقای رئیس جمهور- توروتومبو-آئینه لیداسال-پاپ سبز.

[ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ 19:13 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

هاکسلی، آلدوس Huxley, Aldous رمان‌نویس و مقاله‌نویس انگلیسی (1894-1963) آلدوس هاکسلی نواده دانشمند و زیست‌شناس معروف تامس هاکسلی و از طرف مادر، از خویشان ماتیو آرنولد Matthew Arnold شاعر معروف انگلیسی است، تحصیلات خود را در کالج ایتون Eton و آکسفورد انجام داد و هوشمندی و استعداد غیرمعمول و زودرسی از خود نمایان ساخت. از کودکی به ضعف قوه بینایی دچار بود و به همین سبب تحصیلات خود را در رشته پزشکی ناتمام گذارد و به ادبیات روی آورد. با بسیاری از روزنامه‌ها و مجله‌های انگلیسی و امریکایی همکاری کرد. اولین مقاله‌ها را در روزنامه اثی‌نیم Athenaeum انتشار داد، چندی نیز منتقد تئاتر در وستمینستر گازت Westminster گشت. هاکسلی با آنکه از رفاه کامل در زندگی شخصی برخوردار بود، به جریانهای زمان خویش توجه فراوان داشت و در همه تحولات روحی نسل خود شرکت می‌جست. غالباً به اروپا سفر می‌کرد، خاصه به ایتالیا که صحنه بسیاری از آثارش قرارگرفت. پس از عالم مطبوعات، هاکسلی به داستان‌نویسی پرداخت. نخستین رمانهایش با دوره‌های بعد بسیار متفاوت است. رمانهای دوره جوانی ناامیدی از جامعه عصر او را با لحنی طنزآمیز نمودار می‌سازد و مدعیان فضل و دانش و اوضاع زمان را به سختی مورد هجو قرار می‌دهد. مهمترین آثار این دوره عبارت است از: "زرد کرومی" Crome Yellow (1921)، "یونجه کهنه" Antic Hay (1923)، "آن برگهای خشک" Those barren leaves (1925)، و از همه معروفتر "ترکیب آهنگها" Point Counter Pount (1928) است که شهرت فراوان برای هاکسلی به همراه آورد. نویسنده در این اثر زهد وانزوا را محکوم می‌کند و بشر فعال و پرتحرک را می‌ستاید. قهرمانی که این ادراک را در کتاب تجسم می‌بخشد، وجوه مشترک فراوانی با دی. اچ. لارنس D.H.Lawrence دارد. نخستین داستانهای کوتاه هاکسلی در 1922 در مجموعه‌ای به نام "حلقه‌های مردنی" Mortal Coils فراهم آمد. از 1930 به بعد آثار هاکسلی توجه ذهنی او را به مسائل اخلاقی و مذهبی و علوم باطنی نشان می‌دهد، با لحنی تلختر و جدیتر. از جمله آثار این دوره داستانهای زیر است: "دنیای قشنگ نو" Brave New World (1932)، از بهترین رمانهای هاکسلی، رمانی فرضی و هجوآمیز که در آن ایمان بشر عصر جدید به پیشرفتهای علمی و پایبندی‌اش به امور مادی به شدت به سخره گرفته شده و ادراک نویسنده از خطر این پیشرفتها و اولین بار بدبینی‌اش در آن آشکار گشته است؛ "نابینا در غزه" Eyeless in Gaza (ترجمه به فرانسه: آرامش اعماق) (1936)، فرضیه‌ای نزدیک به فلسفه بودا؛ "پس از چند تابستان" After many a Summer (1939) درباره مرگ و عالم جاودانی؛ "عالیجناب خاکستری" Grey Eminence (1941) شرح حال ژوزف، پدر روحانی، شافی ریشیلیو Richilieu و مطالعه‌ای در ارتباط میان نیکی و بدی و تضاد عالم معنوی و عالم دنیوی. " بوزینه و ذات" Ape and Essence (1948)، هجوی درباره دنیا پس از جنگ اتمی. از آخرین داستانهای هاکسلی "جن و الاهه" The Genius and Goddess (1955)، بازگشت نویسنده را به شیوه بی‌خیالی در رمانهای دوره جوانی نشان می‌دهد. قهرمان اصلی کتاب که دانشمندی است با روحی کودکانه، که دشوارترین مسأله عصر ما را تجسم می‌دهد. پس از آن رمان "جزیره" Island است در 1962. هاکسلی مقاله‌های فراوان و سودمند نیز دارد، از آن جمله است: "پایانها و وسیله‌ها" Ends and Means (1937)، "زمان باید توقفی داشته باشد" Time Must Have a Stop (1944)،"فلسفه ادبی" The Perennial Philosophy (1945)، "درهای ادراک" The Doors of Perception (1954)،" بهشت و دوزخ" Heaven and Hell و مقاله "ادبیات و دانش" Literature and Science (1963) درباره این هردو موضوع. مجموعه مقاله‌های هاکسلی Collected Essays در 1959 به چاپ رسیده است. هاکسلی از 1938 در هالیوود (کالیفرنیا) اقامت گزید و همانجا بود که دوره آخر زندگیش با تحول روحی و معنوی همراه گشت و از شکاکیت علمی به عرفانی شرقی کشیده شد و سرانجام درنابینایی و بیماری در همین شهر درگذشت.

هاکسلی سخنگوی طبقه روشنفکر نیمه اول قرن بیستم است که قدم به قدم به دنبال قرن خود پیش می‌رود، از زمانی که روح بدبینی و شکاکی، مولود جنگ اول، بر طبقه جوان حکومت کرده تا زمانی که اضطراب و نگرانی غم‌انگیز مولود عصر صنعت و دانش بر بشر تسلط یافته و آرامش را از زندگی درونی او سلب کرده است. هاکسلی در برابر انحطاط جامعه، حسرت زندگی طبیعی و بدوی را دارد و از طرف دیگر کنجکاوی سیری‌ناپذیری برای دسترسی به همه مظاهر عالم هستی. وی در آثار خود انگلستانی را توصیف می‌کند که درچهارراه قرون و اعصار قرار گرفته است، در قرن ملکه ویکتوریا که دانش را جانشین خدا ساخت تا تجددطلبی عصر حاضر که نه به دانش ایمان دارد و نه به خدا. قهرمانان آثار هاکسلی میان واقعیتها و چیزهای نامعلوم و مبهم در نوسانند و در پی آنکه وجود خود را کمال بخشند و در ورای قوانین اخلاقی واندیشه‌های تحمیلی زمان به شخصیت خود ثباتی دهند و خود را با جریان تدریجی جهان هماهنگ سازند.

زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.

[ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ 19:6 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

محسن هشترودی 22 دی ماه 1386 در تبریز متولد شد . پدرش شیخ اسماعیل هشترودی از بزرگان روزگار و نماینده ی مجلس شورای ملی بوده است . او تحصیلات ابتدایی را درتهران در مدرسه های سیروس و اقدسیه آغاز کرد و از کلاس هشتم به دارالفنون رفت . روزی که وارد دارالفنون شد آموزگار درس هندسه برای آنکه میزان دانش او را بسنجد ، از او خواست که در پای تخته قضیه ای را اثبات کند و او از راه تازه ای که در کتاب درسی نبود آن قضیه را در کمال خونسردی اثبات کرد . در 1304 تحصیل در دارالفنون را به پایان رساند و چند سالی پزشکی خواند اما نیمه کاره آن را رها کرد و برای آموختن مهندسی مکانیک به پاریس رفت اما آن را هم نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت .

پیش از آنکه داستان ریاضیدان شدن استاد را ادامه دهم از زبان استاد خاطره ای درباره ی ریاضیات و وضع آموزش آن که گویا همیشه در این سرزمین بد بوده است را می نویسم : درس خواندن در آن اوایل برای من تکلیف شاقی بود ، زیرا پیش خودم فکر می کردم که این همه درس را برای چه باید یاد بگیرم و اینها مرا به چه کار خواهند آمد . البته این روش غلط "آنها" ( کسانی که امروز خود من و "ما" های دیگر جاشان نشسته ایم ) بود که طبع حساس مرا آزرده می داشت ، مخصوصا در ریاضیات بسیار ضعیف بودم ... فراموش نمی کنم که در سال ششم ابتدایی ، وقتی امتحان تعیین قوه می کردند ، معلوم شد که محسن هشترودی – یعنی من – در ریاضیات به اندازه ی کلاس سوم هم سواد ندارد !

استاد در سال 1308 پس از بازگشتن از پاریس تحصیل در رشته ی ریاضی را در دانشسرای عالی که بعدها تربیت معلم نام گرفت آغاز کرد و در سال 1311 ، شاگرد اول دانشسرای عالی شد و جز پنجمین گروه دانشجویان اعزامی به فرانسه . او سه نفر را معلمان اصلی خود در تهران می داند ، نخست برادرش ، محمد ضیا هشترودی که ریاضیدان و ادیبی خودساخته بود که درباره ی نظریه ی اعداد در ریاضیات عالی تحقیقاتی داشت و به ویژه درباره ی قضیه ی مشهور فِرما پژوهشی تازه کرده بود - او به جز استادی برادرش در ریاضیات عالی ، استاد غلامحسین مصاحب و عبدالله ریاضی هم بود - ، معلم دومی که هشترودی از او نام می برد ، غلامحسین رهنما است و دیگری استاد بزرگ عبدالعظیم قریب .

هشترودی در 1312 در آزمون آنالیز عالی از دانشکده ی علوم پاریس امتیاز نخست را می گیرد و دو سال زودتر از موعد مقرر لیسانس دوم خود را از دانشگاه سوربن گرفت . در 1315 از پایان نامه ی دکترای خود با نام "فضاهای تصویری عنصر" از دانشگاه سوربن دکترای دولتی ( اِتا ) گرفت . استاد او اِلی کارتان ، بنیانگذار ریاضیات جدید فرانسه بود . هشترودی به صلاح دید استادش می خواست به آلمان برود اما سفارت ایران مخالفت کرد و او به ایران بازگشت .

او آن قدر از دانش بهره داشت که پس از بازگشت به ایران آموزش ادبیات و فلسفه و ریاضیات را در دانشکده ی ادبیات و علوم و دانشسرای عالی تهران که آن زمان در یک جا بود ، آغاز کرد . در سال 1320 در ضمن اشتغال در بانک ملی به استادی دانشگاه تهران رسید و در سال 1321 صاحب کرسی مکانیک تحلیلی این دانشگاه شد . او در سالهای دهه ی بیست با بزرگانی چون انیشتین ، برتراند راسل و اُپن هایمر نشست هایی داشت . پروفسور هشترودی در زمان زندگی خود یکی از دویست دانشمند برجسته ی جهان بود و به همین دلیل با بسیاری از دانشمندان بزرگ جهان در آن زمان ارتباط داشت ، در آن زمان بسیاری می گفتند که پروفسور هشترودی ، یکی از دانشمندانی بود که به فتح فضا توسط روس ها کمک کرد .

درباره ی پروفسور هشترودی نوشته اند که قامتی متناسب و قیافه ای گیرا داشت و با کردار پر وقار و گفتار گرم خود ، حاضران را مجذوب می کرد . بردبار و بلند نظر بود . فروتن و مودب بود اما بی ادبی دیگران را نمی توانست تحمل کند . به شدت احساساتی بود و عکس العملش خیلی زود با جاری شدن قطره های اشک و یا بد و بیراه گفتن به زمین و زمان بروز می کرد . از چاپلوسی به شدت آشفته می شد . دشمن ریا و ریاکاری بود . در روبه رو شدن و ایستادن در برابر بالادستی ها مناعت خود را حفظ می کرد و از بیان باورهایش پروایی نداشت و در برابر زیردستان افتادگی و عطوفت داشت و هیچ گاه پشت اشخاص غیبت نمی کرد . به شدت جوان گرا بود و مهم اینکه بر حقیقت جوان گرایی و ناگزیر بودن آن هشیار بود . معلمی بود که در آموختن به کوچک و بزرگ و عامی و دانا فرقی قایل نبود و به همه در هر سطح علمی که بودند ، مطالب تازه را مشفقانه می آموخت .

سالیان دراز ، به عنوان معروف ترین ریاضی دان ایران شناخته می شد و صدایش در دانشگاه و در جمع دوستان و در رادیو و تلویزیون و قلمش در مطبوعات از دانش و هنر می نوشت . به سبب جامعیتی که در فرهنگ و دانش داشت هر جا که سخن می گفت ، تمام حواس جمع را متوجه ی خود می کرد و همه به سکوت فرو می رفتند و غرق می شدند در ذهن زیبای او . در هنگام حرف زدن جوری سخن می گفت گویی تک تک کلمات را دست چین کرده است در حالی که این گونه نبود و بسیاری از مواقع ناگهانی و بدون قرار قبلی به سخنرانی می پرداخت و جوری سخن می گفت که همه از عامی تا دانشمند به سخنانش علاقمند بودند .

او هوش و حافظه ی شگفت انگیزی داشت و عادت داشت که محاسبات طولانی جبر را ذهنی انجام دهد . نوشته اند در یک سخنرانی در ژاپن در باره ی یک موضوع ریاضی فی البداهه سخنرانی می کرده است ، بعدها کتابی به دستش رسید که رساله ی دکترای یک ژاپنی بود که با پژوهش روی سخنان استاد کتابی نوشته بوده است به نام : قضیه ی هشترودی . در شبانه روز 4-5 ساعت بیشتر نمی خوابید و بقیه را صرف مطالعه و کار فرهنگی و اجتماعی می کرد . در ریاضیات به الهام و اشراق باور داشت و می گفت که آموزش ریاضی باید بر اساس تجربه و از راه کشف و شهود صورت بگیرد . برای خوب درک کردن ریاضی ، خوب دانستن زبان مادری را ، در درجه ی اول و دانستن یک زبان خارجی را در درجه ی دوم لازم می دانست . همواره ذهن خلاق وی در پی طرحی نو و اندیشه ای نو بود . آسمان و ستارگان و فضا از علاقه های جدی او بود ، او نخستین ایرانی بود که از UFO و امکان وجود زندگی در سیارات دیگر در ایران صحبت کرد و تا پایان عمر کتاب ها و مقاله های در این مورد را با علاقه دنبال می کرد .

زبان های عربی و انگلیسی و ترکی استانبولی و روسی را می دانست و استاد زبان فرانسه بود و به زبان های فارسی ، ترکی استانبولی و فرانسوی شعر می گفت . نوشته اند در زمان دانشجویی شعرهای او به زبان فرانسه میان دانشجویان آن جا دست به دست می گشت .

او از دوستان نزدیک صادق هدایت ، صادق چوبک ، بزرگ علوی و جمالزاده و استاد پرویز ناتل خانلری بود . "بوف کور" را بی همتا می دانست . خود نوشته است :

یک روز غروب در محوطه ی داشنگاه پرینستُن آمریکا نشسته بودم تا اتوبوس دانشگاه بیاید و به خانه برگردم . در آنجا نامه ای که برایم رسیده بود را به دستم دادند ، وقتی بازش کردم در آن کارتی دیدم که به یک نظر ، خطّ صادق هدایت را شناختم ، روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود : انتظار کشیدم نیامدی ، راهی همان راه شدم که می خواستم بروم . یا هو !

هدایت با این یک عبارت ، مرگش را به من خبر می داد و من با حسرت به یاد می آورم که قرار بود کمی قبل از آن تاریخ ، به پاریس بروم و هدایت را که دچار بحران روحی شدیدتری از گذشته بود ، ملاقات کنم . شاید ، اگر رفته بودم ، فاجعه اتفاق نمی افتاد .

شادروان منوچهر آتشی نوشته است : نقشی که پروفسور هشترودی در ادبیات معاصر ایران داشت ، همان نقشی است که برتراند راسل در ادبیات انگلیسی داشت البته با معیاری کوچکتر . منوچهر آتشی دراین باره می گوید : محسن هشترودی ، دارای درجه ی دکترای ریاضیات از نخستین دانشجویان ایرانی بود که همزمان با اجتهاد در رشته های فیزیک و ریاضی ، دارای شناخت عمیق از هنر و ادبیات و نقاشی نو بود و وقتی وارد محافل روشنفکری ایران شد به عنوان قطبی برای رفع و رجوع دشواری های مسایل و مباحث فکری شناخته شد . تلاش هشترودی بیشتر وقف این بود که رابطه ی زنده و آشکار بین هنر و دانش تازه را کشف نموده و به آگاهی پژوهندگان برساند .

ردپای پر رنگ پروفسور هشترودی در ادبیات و فرهنگ معاصر ایران جایی است که او دست به چاپ مجله ی علمی ، فرهنگی و هنری "کتاب هفته ی کیهان" می زند و خود به عنوان رییس تحریریه ی این مجله در دهه ی 40 منصوب می شود . او بدون هیچ تردیدی شاملوی پر آوازه ی شعرهای پر خطر آن دوره را به عنوان سردبیر آن مجله معرفی کرد و خود تنها به دادن پیشنهادهای نو و پیشرو در مطالب هفته نامه اکتفا نمود و با این وصف تردیدی باقی نمی ماند که محسن هشترودی هدفی جز اعتلای شعر ، قصه ، دانش روز و در کل فرهنگ معاصر خودش نداشت . او برای رسیدن به این هدف از تمام شاعران و نویسندگان و فرزانگان برای همکاری در مجله دعوت کرد و نقشی که این مجله در بالابردن سطح فرهنگ و هنر ایران به ویژه پس از رخوت فرهنگی پس از کودتای سال 32 داشت را همه ی بزرگان هنر و ادب یادآور شده اند . دهه ی چهل شکوفاترین دوره ی فرهنگ و هنر ایران پس از سالها بوده است و نقش پروفسور هشترودی و "کتاب هفته" ، انکار ناشدنی .

در ادامه من به نقل نوشته هایی از پروفسور هشترودی ، شادروان استاد بزرگ امیر حسین آریان پور و همین طور استاد بزرگ پرویز شهریاری درباره ی پروفسور هشترودی که در یادنامه های پروفسور هشترودی چاپ شده است می پردازم .

شادروان امیرحسین آریان پور می نویسد : "هشترودی مشاغل غیر دانشگاهی را به هیچ نمی گرفت و به ندرت به مجالس بزرگان پا می نهاد . زندگی ساده ای داشت . پس از ساعات تحقیق و تدریس با دوستانش شطرنج بازی می کرد ، به موسیقی گوش فرا می داد و داستان می خواند . در برابر فشارهای کشنده ی روزگار – فقر ظاهری و باطنی جامعه ، مرگ فرزند ، پیری – به هنر پناه می برد و از بازخوانی غزل های حافظ آرامش می یافت و با سرودن شعرهای لطیف سبک بار می شد . با این وصف گاهی دامنش از دست می رفت و کارش به شَطح می کشید .

به جوانان پیرامونش به سادگی درس های ماندگار می داد : درس وارستگی ، بی پروایی ، بت شکنی ، نو جویی و از همه مهم تر درس نوآفرینی .هشترودی به نظام فلسفی اثبات گرایی منطقی ، که به همت راسل و ویتگنشتاین و کارناپ و دیگران شهره شده بود گرایش داشت . از این رو در مورد ارزش علوم تجربی تند می رفت چندان که هر گونه شناخت غیر تجربی را فاقد اعتبار علمی می دانست .

بر این باور بود که ، علم جدی ترین شناخت است ، هنر لطیف ترین شناخت است و فلسفه گسترده ترین شناخت است . ملاک علم و هنر و فلسفه خلاقیت است ."

پروفسور هشترودی همیشه از انسان ها سخن می گفت ، از رابطه ی ریاضی بین انسان ها . معتقد بود حتی ریاضی برای این است که ثابت کند انسان برای انسان زندگی می کند و می گفت : باید ابتدا بکوشیم انسان ها را به هم نزدیک کنیم . تمام آن چیزهایی که به اسم قومیت ، ملیت ، نژاد ، رنگ ، رَویه ، تیره ، مذهب و نظایر آن وجود دارد آزاد بگذاریم و به آن اعتقاد پیدا کنیم و گرامی بداریم .

امروزه که ما نتایج پرشکوه اعتلای دانش و علو همت بشری را به چشم می بینیم با قاطعیتی محکم تر از گذشته باید تکرار کنیم که مقتضیات و شرایط روحی و مادی جهان امروز از هیچ نظر با گذشته قابل قیاس نیست و در راس همه ی ضرورت های فراموش ناپذیر این عصر ، با مساله ی "بی شعوری" رو به رو هستیم .

به گمان من ، در جوامع وسیعی از خانواده ی بزرگ بشری ، مبارزه با بی شعوری حتی از مبارزه با فقر و بی سوادی نیز لازم تر است و از آنجا که هیچ اجتماعی سرمایه ای گران قدرتر و عزیزتر از نسل جوان خود ندارد و از آنجا که خطر بی شعوری برای این نسل به مراتب خطیرتر از طبقات دیگر است باید نتیجه گرفت که در راس همه ی ضرورت های فراموش ناپذیر این عصر ، مساله ای جدی تر از نسل جوان وجود ندارد . اشتباه نشود منظور من این نیست که نسل جوان واقعا "مساله ای" است ، نسل جوان در حد خودش اصلا مساله نیست ، این ما هستیم که برای نسل جوان مساله خلق می کنیم . هموار ساختن راه جوان ها برای مطالعه و جستجو و دانستن و فهمیدن وظیفه ای است که مشکل بتوان آن را فراموش کرد .

حد و حقوق فرد در اجتماع به درستی مشخص نیست ، اما نفوذ اجتماع و تحکم قوانین قراردادی اجتماعی بر فرد بی نهایت است . آنها که با اعدام افراد به عنوان یک مجازات قانونی اجتماعی مخالف اند بدین اعتقادند که اجتماع حق ندارد آنچه را خود به فردی نداده است از او بگیرد . اجتماع حداکثر می تواند موهبت آزادی را از فرد بگیرد .

هشترودی درباره ی مرگ می گوید : رنگ ابدیت را من به جز در اندیشه ، در هیچ جای دیگری ندیده ام . در اندیشه است که ابدیت وجود دارد . از این رو است که گذشتگان نیز با ما زنده اند ، هنوز موقعی که شب دلگیر و غمزده هستید به دیوان حافظ پناه می برید ، برای اینکه او در کنار شماست و با شما زندگی می کند . حافظ برای شما زنده است و زنده خواهد ماند . ابدیت تنها در اندیشه حاضر است و جز در اندیشه ی خلاق اعم از هنر یا دانش ابدیت دیگری وجود ندارد . زیستن واقعی آن نیست که در گوشه ای بنشینید و در انتظار مرگ بمانید تا بیاید و شما را برباید . باید در راه مبارزه با مرگ مُرد . زندگی واقع این است . چشم به راه مرگ بودن ، مردن قبل از موعد . باید دشنه به دست به جدال با مرگ پرداخت . شهر ابدیت در اندیشه است .

استاد بزرگ پرویز شهریاری که خود دانشجوی پروفسور هشترودی بوده است درباره ی او می نویسد :

دو خصلت اساسی هشترودی را از دیگران ممتاز می کرد : واقع بینی و بی پروایی . و به همین خاطر بود که همیشه انسانی فکر می کرد و هرگز از بیان اندیشه ی خود بیم نداشت . او در سالهای آخر عمر در گفتگویی با کیهان به سختی به سو استفاده ای که از دانش امروز می شود حمله کرد : پیشرفت دانش و تکنیک به ضرر انسان است . به هنر و سعادت انسان صدمه می زند ... اگر من اختیار و قدرت داشتم در ِ موسسات علمی را می بستم و پژوهش علمی را متوقف می کردم و بشر را از زیان خسران و بدبختی که اکنون گریبانگیرش است نجات می دادم . بشر را به ظلمت مغازه ای می بردم تا برای گرم کردن خود هیزم روشن کند و نیازی به رادیوم و اورانیوم نداشته باشد تا برای دستیابی به آن بازار درست کند و جنگ به راه بیاندازد . این به من اسلحه بفروشد ، آن به تو . این خیانت به اخلاق انسانی است . این دانش و تکنیک نیست . ... پیشرفت دانش و تکنیک در شرایطی که انسان ها همدیگر را خواهر و برادر نمی دانند ، خطرناک است . روزی که انسان معتقد شود هر زن و مرد دیگری خواهر و برادر اویند ، آن زمان دانش و تکنیک برای انسان مفید است .

در تمامی تاریخ دانش ، والاترین نمایندگان فرهنگ انسانی در برابر درد و اندوه جامعه ی انسان بی تفاوت نبوده اند ، چرا که دشمنان انسانیت دشمن دانش هم بوده اند و به همین مناسبت است که دانشمندانی چون انیشتین ، راسل ، سارتر ، زاخارُف و دیگران جدا از فعالیت های علمی خود و حتی بیش از آن در جستجوی راهی برای کم کردن دردهای آدمیان برخاستند ... و محسن هشترودی دانشمندی از این قبیل بود . او می اندیشید و همیشه و در تمام عمر خود می اندیشید و به همین مناسبت انسان بود و مثل هر انسان اندیشه مندی بی پروا . او از جنگ و دشمنی میان انسان ها نفرت داشت و انسان بودن را بر دانشمند بودن مقدم می داشت و حرف و اعقاد خود را بی پروا می گفت ؛ بی پروا از اینکه با دیگر حرف ها متفاوت است و بی پروا از این که ممکن است به کسی بر بخورد . او انسانی دانشمند یا بهتر بگوییم دانشمندی انسان بود .

نخستین بار که استاد را شناختم در دانشگاه تهران بود که به عنوان دانشجو در کلاس درس او حاضر شده بودم . وقتی که از کلاس بیرون آمدم ، به واقع دگرگون شده بودم . پس به این ترتیب هم می شود درس داد ، پس می توان معلم ریاضی بود ولی روح و ذهن دانشجو را چنان افسون کرد که او در برابر شرف انسانی و دانش عام و همه جانبه ی استاد ، از طرفی ، خود را کوچک احساس کند و از طرفی دیگر ، پُر از شوق و امید شود . ... درس استاد درس انسانیت و درست اندیشیدن بود و آدمی را در دنیایی از شوق و شگفتی فرو می برد .

به راحتی و بی پروا حرف می زد و بدون اینکه برای هر مجلسی شأن جداگانه ای قایل باشد ، آنچه در دل داشت بیرون می ریخت و هرگز فراموش نمی کنم لحظاتی را که در پایان "نخستین کنفرانس معلمان ریاضی" که در دانشگاه پَهلوی شیراز تشکیل شده بود ، نیم ساعتی صحبت یا دقیق تر بگویم درددل می کرد و تقریبا همه همراه او می گریستند ...

پروفسور هشترودی خود می گفت که من ادعای شاعری ندارم اما او یک کتاب شعر با نام "سایه ها" به چاپ رساند که این کتاب حتما آن قدر از نظر شعری اهمیت داشته است که شمس لنگرودی در کتاب بزرگش "تاریخ تحلیلی شعر نو" از این کتاب و از هشترودی یادی به میان آوَرد .

پروفسور هشترودی سه فرزند داشت که در سالهای پایانی عمرش ، درگذشت دختر بزرگش او را بسیار اندوهگین نمود و گوشه گیر . پروفسور هشترودی این مرثیه را در سوگ دخترش ، فرانک ، سروده است :

فلک بر جنگ من لشکر بیاراست

زمانه با من ِ بیدل به کین خاست

گل بشکفته ام در هم فرو ریخت

چو اشک من به چنگ و خون در آمیخت

دلم از رنگِ غم یک سر سِیَه شد

تمام حاصل ِ عمرم تَبَه شد

به بُستان در ، به پای نونهالی

دلی شادم بدو فرخنده حالی

کُنون زنگار غم دل را بپوشید

ز دست زال دوران زهر نوشید

فرانک را به خاک تیره جا کرد

درون خاطرم طوفان به پا کرد

دلی تاریک از دخمه ی گور

فرو پوشیده همچون شام دیجور

نه پروایی ز شب دارد نه از روز

تمام هستی اش رنجی است پر سوز

محسن هشترودی 13 شهریور 1355 خورشیدی به علت سکته ی قلبی درگذشت . مردی که نفس ِ زیستن را حرمت می داشت و نگاه کاونده اش را ، وقتی به جانب زمین و آسمان می گرفت ، بی آنکه به یأس فلسفی دچار شود ، امید و زندگی می جست تا انسان را به والایی بکشاند .

در زمان زندگی اش بیشتر مجله های معتبر علمی دنیا مقاله های او را منتشر می کردند و گذشته از مقاله های بسیار او چند کتاب زیر بخشی از کتابهای او است که به فارسی و فرانسوی به یادگار گذاشته است :

التصاق های ناهنجار ، نظریه ی اعداد ، دانش و هنر ، سایه ها ، مساله ی ملّیت ، سیر اندیشه ی بشر .

برگرفته از: وبلاگ عشق است

[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ 13:54 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 
فلكين قانلي اليندن بير آتيلميش يئره اندي،

بير فلاكت آنانين جان شيره‌سيندن سودون امدي،

بوللو نيسگيل شله‌سين چيگنينه آلدي.

تاي توشوندان دالي قالدي،

ساري گول مثلي سارالدي،

گونو تك باغري قارالدي،

درد اليندن زارا گلدي،

گونو گوندن قارا گلدي.

خان چوبانسيز سئله تاپشيرسين اوزون،

يوردوموزا بير سارا گلدي.

بير وفاسيز يار اليندن يارا گلمز سانا گلدي.

بير يازيق قيز، جان اليندن جانا گلمز جانا گلدي.

كئچه‌جكده “الموت” دامنه‌سيندن بورايا درمانا گلدي.

بير آدامسيز “سورو” آدلي،

الي باغلي، ديلي باغلي!

“سورو” كيم‌دير؟

سورو بير گولدو جهنمده بيتيبدير.

سورو بير دامجي‌دي گؤزدن آخاراق اوزده ايتيبدير.

سورو يول-يولچو سودور،

اَيري‌ده يوخ، دوزده ايتيبدير.

سورو، بير مرثيه‌دير اوخشاياراق سؤزده ايتيبدير.

او كؤنول‌لرده كي ايتميش‌دي ازلدن،

اودو گؤزدن‌ده ايتيبدير.

سورو بير گؤزلري باغلي،

اوزو داغلي، سؤزو داغلي،

اولوب هاردان هارا باغلي!

بوشلاييب دوغما ديارين،

اوموب البته ياريندان.

ال اوزوب هر نه واريندان.

قورخماييب، شهريميزين قيشدا آمانسيز بورانيندان،

نه قاريندان

گزير آواره تاپا،

يانديريجي دردينه چاره، تاپا بيلمير.

چوخ سئوير عشقي باشيندان آتا،

آمما آتا بيلمير.

آووا باخ، آووچي دالينجا قاچير،

آمما چاتا بيلمير.

ايش دؤنوب،

ليلي دوشوب چؤللره مجنون سوراغيندا.

شيرين الده تئشه،

داغ پارچالايير فرهاد اوتورموش اوتاغيندا.

تشنه لب قونچه گؤر جان وئري دريا قيراغيندا.

گؤزده حسرت يئريني خوشله‌ييب ابهام دوداغيندا.

وارليغين سون اثري آز قالير ايتسين ياناغيندا.

سانكي بير كؤزدي بورونموش كوله وارليق اوجاغيندا.

كؤزه‌رير پيلته كيمين ياغ توكه‌نيب‌دير چيراغيندا.

بوي آتير رنج باغيندا،

قوجالير گنج چاغيندا،

بير آدامسيز،

سورو آدلي،

الي باغلي،

ديلي باغلي!

سورو جان! اومما فلكدن،

فلكين يوخدو وفاسي،

نه قده‌ر يوخدو وفاسي،

او قده‌ر چوخدو جفاسي،

كؤهنه رقاصه كيمين،

هر كسه بير جوردي اداسي،

او آياقدان دوشه‌ني،

ايستير آياقدان سالان اولسون.

او تالانميش‌لاري ايستير گونو-گوندن تالان اولسون.

او آتيلميشلاري ايستير هاميدان چوخ آتان اولسون.

او ساتيلميشلاري ايستير، قول ائدركن ساتان اولسون.

نئيله‌مك قورقو بوجوردور،

فلكين نظمي ازلدن اولوب اضدادينه باغلي،

قاراسيز آغلار اولانماز،

دره‌سيز داغلار اولانماز،

اؤلوسوز ساغلار اولانماز.

گره‌ك هر بير گؤزه‌له، بير دانا چيركين‌ده يارانسين،

بيري اَنسين يئره گؤيدن،

بيري عرشه اوجالانسين.

بيري چالسين ال-آياق غم دنيزينده،

بيري ساحلده سئوينج ايله دايانسين.

بيري ذلت پالازين باشه چكيب ياتسادا آنجاق،

بيري‌نين بختي اويانسين.

بيري قويلانسادا نعمت‌لره يئرسيز،

بيري‌ده قانه بويانسين.

آي آدامسيز سورو آدلي،

ساچلاريندان دارا باغلي!

نئيله‌مك ايش بئله گلميش.

چور گلنده گوله گلميش.

فلكين اَيري كمانيندا اولان اوخ،

آتيلاندا دوزه دگميش،

ديلسيزين باغريني دَلميش،

اَيري قالميش،

دوزو اگميش.

اونو خوشلار بو فلك،

ائل ساراسين سئللر آپارسين،

بولبول حسرت چكه‌رك،

گول ثمرين يئللر آپارسين.

قيسي چؤللرده قويوب،

ليلي‌ني محمللر آپارسين.

خسرووي شيرين ايلن ال-اله وئرسين،

فرهادين قامتين اگسين.

باخاراق چرخ زامان نئشه‌يه گلسين.

كئفه دولسون،

سورو‌لار سولسادا سولسون،

بيري باش يولسادا يولسون،

سيسقا بير اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ايچينده،

بو سما ظولمته باتماز.

داش آتان، كول باشي قويموش،

داشيني اؤزگه‌يه آتماز.

سن يئتيش سون هدفه،

اوندا فلك مقصده چاتماز،

داها افسانه ياراتماز.

سورو، اي باشي بلالي،

زامانين قانلي غزالي!

سورو بير قوش‌دي

خزان آيري ساليبدير يوواسيندان،

ال اوزوبدور آتاسيندان،

جوجه‌دير حيف اولا سود گؤرمه‌ييب اصلا آناسيندان.

او زليخا كيمي يوسف اييين آلمير لباسيندان.

بونا قانع‌دي تنفس ائله‌يير، يار هاواسيندان.

درد وئره‌ن درده ساليب آمما خبر يوخ داواسيندان،

آغلاييب سيتقاياراق بهره آپارمير دوعاسيندان.

او بير آئينه‌دي رسّام چكيب اوستونه زنگار،

اوندا يوخ قدرت گفتار،

اوزو چركين، ديلي بيمار،

گنج وقتينده دل‌آزار،

گؤره‌سن كيم‌دي خطاكار!

گؤره‌سن كيم‌دي خطاكار!

اردبيل 10/6/1365

عاصم اردبيلی

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 13:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

سید محمد حسین طباطبایی معروف به علامه طباطبایی (زادهٔ ۱۲۸۱ - درگذشتهٔ ۱۳۶۰).
وی یکی از مطرح ترین مفسران، فیلسوفان و متألهان اسلامی در سه قرن اخیر بوده است و بزرگترین مفسر شیعه دوران غیبت بوده است. اهمیت وی به جهت احیای حکمت و فلسفه و تفسیر در حوزه های تشیع بعد از دوره صفویه بوده است. به ویژه اینکه وی به بازگویی و شرح حکمت صدرایی اکتفا نکرده، به تاسیس معرفت شناسی در این مکتب می پردازد. همچنین با انتشار کتب فراوان و تربیت شاگردان برجسته نظیر مرتضی مطهری در دوران مواجهه با اندیشه های غربی نظیر مارکسیسم به اندیشه دینی حیاتی مجدد بخشیده، حتی در نشر آن در مغرب زمین نیز می کوشد.

زندگی نامه
زندگی علامه طباطبایی را می توان به چهار دوره تقسیم کرد:
1. دوره کودکی و نوجوانی که در تبریز سپری شد
2. دوره تحصیل در حوزه علمیه نجف
3. دوره بازگشت به تبریز و اشتغال به کشاورزی
4. دوره هجرت به قم و تدریس و تالیف و نشر معرف دینی

دوره کودکی و نوجوانی
وی از دودمان سادات طباطبایی آذربایجان است. در سال ۱۲۸۱ در تبریز متولد شد. در پنج سالگی مادر و در نه سالگی پدر خود را از دست داد. وصی پدر او و تنها برادرش علامه الهی را برای تحصیل به مکتب فرستاد. تحصیلات ابتدایی شامل قرآن و کتب ادبیات فارسی را از ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۶ فراگرفت و سپس از سال ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۴ به تحصیل علوم دینی پرداخت و به تعبیر خود «دروس متن در غیر فلسفه و عرفان» را به پایان رساند.
خود درباره دوران تحصیلش نوشته است:«
در اوایل تحصیل که به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زیادی به ادامه تحصیل نداشتم و از این رو هر چه می خواندم نمی فهمیدم و چهار سال به همین نحو گذراندم. پس از آن یک باره عنایت خدایی دامن گیرم شده عوضم کرد و در خود یک نوع شیفتگی و بی تابی نسبت به تحصیل کمال، حس نمودم. به طوری که از همان روز تا پایان ایام تحصیل که تقریبا هفده سال طول کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر درک خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش نموده و تلخ و شیرین حوادث در برابر می پنداشتم[کذا]. بساط معاشرت غیر اهل علم را به کلی برچیدم. در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگی، به حداقل ضروری قناعت نموده باقی را به مطالعه می پرداختم. بسیار می شد به ویژه در بهار و تابستان که شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه می گذرانیدم و همیشه درس فردا را شب پیش مطالعه می کردم و اگر اشکالی پیش می آمد با هر خودکشی بود حل می نمودم و وقتی که به درس حضور می یافتم از آنچه استاد می گفت قبلا روشن بودم و هرگز اشکال و اشتباه درس را پیش استاد نبردم»[۱].

دوره بازگشت به تبریز و کشاورزی
به هر حال علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز تصمیم می گیرد تا به قم عزیمت نماید و بالاخره این تصمیم خود را در سال ۱۳۲۵هـ.ش عملی می کند. فرزند علامه طباطبایی در این مورد می گوید: « همزمان با آغاز سال ۱۳۲۵هـ.ش وارد شهر قم شدیم... در ابتدا به منزل یکی از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصیل علوم دینی بود وارد شدیم، ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیان که هنوز هم در قید حیات است اتاق دو قسمتی، که با نصب پرده قابل تفکیک بود اجاره کردیم، این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود. طبقه زیر این اطاقها انبار آب شرب منزل بود که، در صورت لزوم بایستی از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب شرب را پر کنیم. چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اطاق انجام می گرفت - در حالی که مادر ما به دو مطبخ (آشپزخانه) ۲۴ متر مربعی و ۳۵ متر مربعی عادت کرده بود که در میهمانیهای بزرگ از آنها به راحتی استفاده می کرد ـ پدر ما در شهر قم چند آشنای انگشت شمار داشت که یکی از آنها مرحوم آیت الله حجت بود. اولین رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقای حجت بود و کم کم با اطرافیان ایشان دوستی برقرار و رفت و آمد آغاز شد.
لازم به ذکر است که علامه طباطبایی در ابتدای ورودشان به قم به قاضی معروف بودند، چون از سلسه سادات طباطبایی هم بودند، خود ایشان ترجیح دادند، که به طباطبایی معروف شوند. ایشان عمامه ای بسیار کوچک از کرباس آبی رنگ و دگمه های باز قبا و بدون جوراب با لباس کمتر از معمول، در کوچه های قم تردد داشت و در ضمن خانه بسیار محقر و ساده ای داشت.» [۲]

اساتید
عرفان
: علامه قاضی، ایشان مهمترین استاد علامه و موثرترین شخص در تربیت روحی علامه بوده اند.
فلسفه: سید حسین بادکوبی
ریاضیات: سید ابوالقاسم خوانساری
خارج فقه و اصول: آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی و آیت الله نائینی
رجال: آیت الله حجت کوه کمری

آثار

آثار شاخص
علامه طباطبایی دو اثر شاخص دارد، که بیشتر از سایر آثار مورد توجه قرار گرفته‌است. نخست تفسیر المیزان است، که در ۲۰ جلد و طی ۲۰ سال به زبان عربی تالیف شده‌است. در این تفسیر از روش «تفسیر قرآن به قرآن» استفاده شده‌است و علاوه بر تفسیر آیات و بحث‌های لغوی در بخش‌هایی جداگانه با توجه به موضوع آیات مباحث روایی، تاریخی، کلامی، فلسفی و اجتماعی نیز دارد. این اثر دو مرتبه ترجمه شده‌است. خست در چهل جلد و حاصل عده‌ای از شاگردان و بزرگان حوزه علمیه همچون محمد تقی مصباح یزدی، ناصر مکارم شیرازی، و... است و دیگری، که در بیست جلد منتشر شده‌است، به وسیله سیدمحمد باقر موسوی همدانی ترجمه شده‌است.
اثر مهم دیگر اصول فلسفه و روش رئالیسم است. این کتاب شامل ۱۴ مقاله فلسفی است، که طی دهه‌های ۲۰ و ۳۰ شمسی تالیف شده و توسط مرتضی مطهری و با رویکرد فلسفه تطبیقی شرح داده شده‌است.[۳] این کتاب نخستین و یکی از مهمترین کتاب‌هایی است که به بررسی مباحث فلسفی با توجه به رویکردهای حکمت فلسفی اسلامی و فلسفه جدید غربی پرداخته‌است.

فهرست آثار

الف - آثار عربی

1. رسائل سبعه. شامل:
1-1. البرهان (۱۳۴۹ ق)
1-2. المغالطه (۱۳۴۹ق)
1-3. الترکیب (۱۳۴۸ق)
1-4. التحلیل (۱۳۴۸ق)
1-5. الاعتباریات(۱۳۴۸ق)
1-6. المنامات و النبوات (۱۳۵۰ق)
1-7. القوه و الفعل (۱۳۷۳ق).

2. سنن النبی ۱۳۵۰ ق.

3. رسائل التوحیدیه. ۱۳۶۱ق. شامل:
3-1. التوحید
3-2. الاسماء
3-3. الافعال
3-4. الوسائط
3-5. الانسان قبل الدنیا
3-6. الانسان فی الدنیا
3-7. الانسان بعد الدنیا .
3-4. حاشیه الکفایه. ۱۳۶۸ ق.
3-5. تعلیقه علی بحارالانوار. ۱۳۷۰ ق.
3-6. تعلیقه علی الاصول من الکافی. ۱۳۷۵ ق.
3-7. تعلیقه واحده علی مرآه العقول. ۱۳۷۶ق.
3-8. تعلیقه علی الاسفار الاربعه. ۱۳۷۸ق(۹ جلد انتشار یافته‌است).
3-9. علی و الفلسفه الالهیه. ۱۳۷۹ ق.
3-10. رساله فی التوحید. ۱۳۸۹ق.
3-11. رساله فی العلم. ۱۳۸۹ ق.
3-12. بدایه الحکمه. ۱۳۹۰ ق.
3-13. المیزان فی تفسیر القرآن. ۲۰ جلد. ۱۳۹۲ق.
3-14. نهایه الحکمه. ۱۳۹۵ ق.
3-15. رساله الولایه. (بی تاریخ).
3-16. رساله فی علم النبی _ صلی الله علیه وآله _ و الامام _ علیه السلام _ بالغیب. (بی تاریخ).
3-17. مقدمه یا تقریظ بر:
3-17-1. المراقبات از میرزا جواد ملکی تبریزی
3-17-2. وسائل الشیعه از حر عاملی
3-17-3. نورالثقلین حویزی

4. تفسسیر عیاشی

5. مفاهیم القرآن از جعفر سبحانی

6. التقریظ علی الفرقان فی تفسیرالقرآن از محمدصادقی.

ب- آثار فارسی

1. اصول فلسفه و روش رئالیسم. ۱۳۳۲ ش.
2. تذئیلات و محاکمات بر سه مکتوب اول سیداحمد کربلایی و شیخ محمد حسین غروی اصفهانی در مورد بیتی از شیخ عطار.(ادامه کار تا نامه هفتم توسط علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی انجام گردیده‌است.)
3. شیعه: مجموعه مذاکرات با پروفسور هانری کربن فرانسوی.
4. شیعه در اسلام. ۱۳۴۸ ش.
5. قرآن در اسلام. ۱۳۵۳ ش.
6. آموزش دین: برای کودکان.
7. بررسی‌های اسلامی. جلد اول.
8. اسلام انسان معاصر (جلد دوم بررسی‌های اسلامی).
9. بررسی‌های اسلامی. جلد سوم (۹۶ صفحه اول آن).
10. اشعار.
11. مقدمه و تقریظ بر:
1. روش اندیشه از شهید محمد مفتح
2. عشق و رستگاری از احمد زمردیان
3. داستان زنده‌ها از عبدالکریم اقدمی
4. بشارات عهدین
5. کتاب در مورد حج.
12. چند یادداشت مختصر:
1. دولت پوشالی و دست نشانده‌ای به نام اسرائیل
2. گفت وگویی با استاد درباره شهید مطهری
3. دو اظهار نظر مختصر درباره بعضی آثار مرحوم دکتر علی شریعتی
4. توضیحی درباره اظهار نظر در پاسخ یک نامه.
13. رساله‌ای در مبدأ و معاد
14. رساله‌ای در نبوت
15. رساله‌ای در عشق
16. رساله‌ای در مشتقات
17. حاشیه بر مکاسب شیخ انصاری
18. سلسله انساب طباطبائیان در آذربایجان
19. منظومه‌ای در خط نستعلیق.
20. روابط اجتماعی در اسلام(ترجمه مباحثی اجتماعی از تفسیر المیزان که در ارتباط با آیه آخر سوره آل عمران بیان شده‌است. [۴]

شرحی بر آثار
• بدایه الحکمه: کتابی که یک دوره تدریس فشرده فلسفه برای دوستداران علوم عقلی در قم و سپس دانشگاه‌های کشور شد.
• نهایه الحکمه: این اثر برای تدریس فلسفه با توضیحی بیشتر، عمقی افزون تر و سطحی عالی تر تدوین شده‌است.
• حاشیه بر کفایه: کتابی اصولی پیرامون قوانین استنباط است.
• مجموعه مذاکرات با پروفسور هانری کربن: او که محققی فرانسوی است پیرامون چگونگی شیعه و مباحث اعتقادی و... مذاکراتی با علامه داشته که در این کتاب وجود دارد.
• رساله انسان قبل از دنیا، در دنیا و بعد از دنیا: این کتاب که اکنون با نام «انسان از آغاز تا انجام» ترجمه شده‌است مباحثی مفید از عوالم سه گانه ماده، مثال و عقل مطرح کرده و پیرامون شبهات و دغدغه خاطر جوانان مطالبی بسیار مفید و لازم ارائه کرده‌است.

شاگردان
علامه شاگردان زیادی تربیت کرد، که در زیر نام مهمترین آنها ذکر می‌گردد:
۱- سیدجلال الدین آشتیانى
۲- دکتر غلامحسین ابراهیمى دینانى
۳- احمد احمدى
۴- سیدمحمد على ابطحى
۵- سید محمد باقر ابطحى
۶- على احمدى میانجى
۷- یحیى انصارى
۸- شیخ عباس ایزدى
۹- ابراهیم امینى
۱۰- سید محمد حسینى بهشتى
۱۱- عبدالله جوادى آملى
۱۲- حسن حسن زاده آملى
۱۳- سید مهدى روحانى
۱۴- عزالدین زنجانى
۱۵- محمد صادقى تهرانى
۱۶- امام موسى صدر
۱۷- سیدمحمدحسین کاله زارى
۱۸- محمدتقى مصباح یزدى
۱۹- محمد مفتح
۲۰- مرتضى مطهرى
۲۱- ناصر مکارم شیرازى
۲۲- حسین نورى همدانى
۲۳- سید یحیى یثربى

همچنین بسیاری از روشنفکران در جلسات مباحثه از ایشان بهره گرفتند. از آن جمله می‌توان به جلسات مباحثه با پرفسور هانری کربن اشاره کرد، که سید حسین نصر و بسیاری دیگر در آن حضور داشتند و یا جلساتی که در تهران برگزار می‌شد و افرادی نظیر داریوش شایگان در آن حاضر بودند.

دو شعر از علامه

مهر خوبان دل و دين از همه بي‏پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سماكش كشش ليلا برد

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره‏ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسى بى سر و پايم كه به سيل افتادم
او كه مى رفت مرا هم به دل دريا برد

جام صهبا ز كجا بود، مگر دست كه بود؟
كه به يك جلوه دل و دين ز همه يكجا برد

خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود
كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد

خودت آموختي‏ام مهر و خودت سوختي‏ام
با برافروخته رويى كه قرار از ما برد

همه ياران به سر راه تو بوديم ولى
خم روى تو مرا ديد و ز من يغما برد

همه دلباخته بوديم و پريشان كه غمت
همه را پشت سرانداخت، مرا تنها برد

کیش مهر
همی گویم و گفته ام بارها                  بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر    برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور        ندارند کاری دل افگارها
به جز اشک چشم و به جز داغ دل       نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان                     میان دل و کام، دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها                چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار       مگر توده هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان                    نبازند هرگز به مردارها
مهین مهر ورزان که آزاده اند               بریزند از دام جان تارها
به خون خودآغشته و رفته اند        چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر             به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت       زند بارگه ،گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار               در آیینه ی آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نیلفر               برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده ی غنچه را باد بام                   هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ     خروشد ز سرو و سمن، تارها
به یاد خم ابروی گل رخان             بکش جام در بزم می خوارها
گرهها ز راز جهان باز کن                که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان           که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خودرا مباز             که آینده خوابیست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار             که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش              بهل گر بگیرند بیکارها


پانویس
1. روزنامه همشهری؛ ۲۵ آبان ۱۳۸۴؛ خردنامه؛ صفحه ۱
2. زندگی نامه سیدمحمدحسین طباطبایی
3. اصول فلسفه و روش رآلیسم، مرتضی مطهری
4. آیینه پژوهش، شماره ۱۴

منبع:
- http://www.iricap.com

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 10:32 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

مارتین لوتر، کشیش مجدِد و مترجم انجیل به زبان آلمانی. زادروز وی ۱۰ نوامبر ۱۴۸۳ در آیزلبن آلمان می باشد. لوتر در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۴۶ درگذشت. آرامگاه او در شهر ویتنبرگ است.

زندگی
لوتر، فرزند هانس، کارگر معدن و همسرش مارگارت لینده مان، است. مارتین دوران تحصیلات مقدماتی را در شهرهای مانزفلد، ماگدبورگ و آیزناخ به پایان رسانید و از سال ۱۵۰۱ به تحصیل در دانشگاه ارفورت در رشته هنر پرداخت و پس از کسب مدرک لیسانس به خواسته پدرش در رشته حقوق ثبت نام کرد که پس از دوماه ترک تحصیل نمود.
ظاهرأ وقوع یک رعد و برق باعث تغیر مسیر زندگی مارتین شد. وحشتی غیر قابل توصیف وجودش را فراگرفت، به درگاه خدا پناه آورد و به آنای مقدس قسم خورد که می خواهد تارک دنیا شود.
دوهفته بعد درتاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۵۰۵ میلادی وارد خانقاه آگوستین در ارفورت شد. پس از کسب رتبه کشیشی و آغاز تحصیلات خود در رشته الهیات در سال ۱۵۱۱ میلادی به رم فرستاده شد. پس از بازگشت از رم، به شورای کلیسائی ویتنبرگ منتقل گردید.
لوتر در سال ۱۵۱۲ میلادی به دریافت درجهٔ دکترا در رشته الهیات و کرسی استادی نایل شد. پیوند تنگاتنگ اعتقاد درونی و شخصی مارتین لوتر با تخصص تفسیر از کتاب مقدس، نطفهٔ آگاهی را در ضمیرش بارور ساخت و به این باور دست یافت که هیچ انسانی باتکیه بر توانائی خود و روش های کلیسایی، قادر به ایستادگی بر درگاه باریتعالی و دریافت شفا و رحمت نیست.
لوتر به این شناخت می رسد که انسان ها براساس اعمال خود و توجیه آن به درگاه خدا ناتوانند تا بخشش ِ وی را به دست آورند بلکه این لطف ِ الهی است که شامل حال بندگان خواهد شد و آن ها باید باتواضع، رحمت خدا را قبول نمایند.
در سال های ۱۵۱۳ میلادی - ۱۵۱۸ میلادی، لوتر در طول تدریس ِ بخش هایی از کتاب مقدس (مزامیر - رومیان - غلاطیان - رساله به عبرانیان) هرچه بیشتر به اختلاف نظر خود با کلیسای سنتی پی برد ولی هیچ گاه به جدائی از کلیسا نیندیشید.
در سال ۱۵۱۷ میلادی (احتمالأ در ماه اکتبر)، طبق رسوم دانشگاهی آن دوره، به منظور ایجاد بحث، اعلامیه ای مبنی بر ۹۵ تز در زمینه کاربرد دریافت مالیات از طرف کلیسا و نقش پاپ، صادر کرد. این اعلامیه که در افکارعمومی با اقبال و طرف داری از لوتر همراه بود، آغاز جنبش رفورماسیون محسوب می شود.
کلیسای رم، لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان تحویل وی به رم و مجازات نامبرده شد. فریدریش سوم، حاکم زاکسن باسیاست بی طرفانه ای موفق شد که محاکمه و بازجوئی لوتر را از رم به آگسبورگ منتقل و توسط نماینده پاپ، اسقف توماس کایتان بازجویی شود. لوتر از پس گرفتن نظرات خود سر باززد و بازجویی بدون نتیجه ماند. حکمران نیز از تحویل لوتر به کلیسای رم خودداری نمود.
در مباحثه عقدیدتی که در لایپزیک بین لوتر و استاد الهیات و مفسر انجیل ژ. اک انجام گرفت، لوتر درمقابل سؤالات انحرافی مطروحه، معصومیت پاپ را تحت سؤال قرار داد. پاسخ شورای کلیسایی به گردن کشی لوتر، مصوبهٔ پاپ و حکم تبعید وی بود که نامبرده به جای رعایت مهلت شصت روزه، نامه ای به عنوان نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان ارسال و مصوبهٔ پاپ را در برابر دروازه شهر ویتنبرگ همراه با رسالات احکام شرعی به آتش کشید. با این عمل، جدائی لوتر از کلیسای رومی مسجل گردید.
هم زمان با تاجگذاری کارل پنجم در شهر آخن به تاریخ ۲۳ اکتبر ۱۵۲۰ میلادی، به لوتر اجازه داده شد که به منظور رعایت سلسله مراتب سلطنتی و دریافت مصونیت سیاسی، در مجلس حکومتی شهر ورمز برای پاسخ گوئی به جرایم مطروحه، حاضر شود. در دوجلسه متوالی، مارتین لوتر از مواضع خود به ویژه در ارتباط با رسالات رفورماسیونی، نامهٔ سرگشاده به «نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان» و تشبیه مسؤلان کلیسای رم به زندان بانان ِبابیلون و نظریهٔ «آزادی یک انسان مسیحی»، دفاع نمود و هرگونه عقب نشینی از جایگاه عقیدتی خود را منتفی اعلام کرد. فرمان دادگاه علیه لوتر و طرف دارانش در سرتاسر منطقهٔ حکومتی آلمان رسمیت یافت و از آن پس زندگی لوتر در خطر دایمی قرار گرفت.
فریدریش سوم برای خنثی کردن توطئه های احتمالی علیه لوتر، مخفیانه در راه بازگشت از وُرمز، دستور ربودن وی را صادر کرد. لوتر، به مدت ده ماه در وارتبورگ با نام مستعار زندگی می کرد.
در این فرصت، مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس انجیل عهد جدید را آغاز نمود و این کار بزرگ را در مدت کوتاه یازده ماه به ثمر رساند (از ماه مه ۱۵۲۱ میلادی تا مارس ۱۵۲۲ میلادی). در سال ۱۵۲۵ میلادی هم زمان با انقلاب دهقانی در آلمان و جنبش اومانیسم مسیحیان و نظرات آزادی خواهی در عمل ِ اراسموس فن روتردام، همچنین جنبش تجددخواهی اسپریتوالیسم که همگی از پشتیبانان لوتر بودند، مورد انتقاد وی قرار گرفتند و بدین ترتیب خط تمایزی بین خود و دیگران ترسیم نمود.
در تاریخ ۱۳ ژوئن ۱۵۲۵، لوتر با کاترینا فن بورا ازدواج و طی زندگی مشترک خود دارای سه پسر و سه دختر شدند. سال های اول رفورماسیون صرف استحکام پایه های داخلی جنبش شد که در این راه لوتر از کمک های شایان تقدیر فیلیپ ملانشتون بهره مند گردید. در این مقوله میتوان از تغییر مراسم شکرگذاری، برقراری روابط اداری و سرکشی و بازرسی از سایر مناطق تحت پوشش رفورم، نام برد. در همین فاصله مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس و ساختن بسیاری از اشعار مذهبی را به پایان رسانید.
در ژانویه ۱۵۴۶ علی رغم ضعف مزاجی به شهر آیزلبن مسافرت نمود تا در مسألهٔ گراف فن مانسفلد نقش میانجی را ایفا نماید. مارتین لوتر در اثر بیماری قلبی که از مدت ها پیش آزارش می داد در همان شهر درگذشت. جسد وی به ویتنبرگ منتقل و در تاریخ ۲۲ ژوئیه ۱۵۴۶ در کلیسای بزرگ شهر، به خاک سپرده شد.

عقاید لوتر
عقیدهٔ مذهبی لوتر به پولس نبی و کلمه صلیب باز می گردد. مذهب پروتستان برخلاف کلیسای کاتولیک، معتقد به بخشودگی مؤمنان به پشتوانه اجرای اوامر سنتی کلیسا نبوده بلکه هرانسانی که در بارگاه احدیت با اعتقاد و ایمان راستین به گناهان خود اعتراف و طلب آمرزش نماید، حقانیت و عدالت باریتعالی شامل حالش خواهد شد. واسطه بین خدا و انسان تنها عیسی مسیح است که در آن واحد هم بشر بود و هم خدا (ناسوتی و لاهوتی) و به خاطر گناه انسان ها مصلوب گردید.
از تعداد هفت اصول ِ عبادتی در کلیسای قرون وسطا فقط دو اصل آن یعنی غسل تعمید و عشای ربانی مورد قبول لوتر قرار گرفت. وی معتقد است که موجبات آن در کتاب مقدس به وفور تشریح و تأئید شده است. در مبحث عشای ربانی تبدیل عنصر نان و شراب به جسم و خون مسیح، متکی بر ترانس سوبستانسیاسیون است. لوتر سنت قربانی کردن در عشای ربانی را مردود دانسته و تأکید بر اصل ِ جماعت ِ مسیحیان، برای استماع کلام خدا و مقدسین می نماید.

خدمات ادبی لوتر به فرهنگ و زبان آلمانی
مارتین لوتر تا سال ۱۵۲۰ میلادی، آثار کتبی خود را به زبان های لاتین و آلمانی منتشر می نمود. این آثار، بیشتر شامل نامه نگاری های او است. از خدمات مهم لوتر، توسعهٔ زبان آلمانی به وسیله چاپ متعدد نوشته هایش می باشد. از تعداد ۹۳۵ انتشاراتی که در سال ۱۵۲۳ میلادی به چاپ رسید، تعداد ۳۹۲ عدد آن متعلق به لوتر بود. ترجمهٔ آلمانی او از انجیل، تا زمان مرگش چهارصد بار تجدید چاپ گردید. این موفقیت بزرگ در گرو تسلط ِ لوتر به زبان های مختلف و شناخت وی از علم کلام در الهیات می باشد که آن نیز زبان آلمانی را در ردیف سه زبان مقدس و مورد احترام، شامل زبان عبری، زبان یونانی، و زبان لاتین قرار داد. دراین راستا لوتر از به کار بردن سبک نوشتار ِ اداری و روش نویسندگان و واعظان زمان خود، کناره گرفت و در نامه ای سرگشاده مخصوصأ به مترجمین پیشنهاد می کند که در ساختن جملات و به کاربردن لغات جدید و قابل فهم برای مردان و زنان عامی، دقت لازم را مبذول دارند. سبک نگارش لوتر و تناسب گفتار و نبشتار وی با درک ِ مردم عادی، مورد اقبال و تأیید همگان قرار گرفت و تأثیری سازنده بر زبان و ادبیات آلمانی جدید نهاد. شایان ذکر است که خدمات لوتر در این زمینه گرچه با فعالیت های یاکوب گریم هم سو ارزیابی شده است لیکن از نظر محتوا و حجم، با آن قابل سنجش نمی باشد. آثار ادبی لوتر علی رغم تنوع و خارق العاده بودنشان، همیشه تحت الشعاع فعالیت های مذهبی و در رتبه پائین تری قرار داشته است. سبک نثر نویسی لوتر (لاتین و آلمانی) بیشتر تابع شکل های سنتی مانند رسالات، پند و موعظه، مباحثه و افسانه (ترجمه داستان های ازوپ به زبان آلمانی) می باشد. بیش از ۲۵۰۰ نامه و کتاب به نام «گپ های دور میزی» از جمله آثار او می باشد. لوتر خلاق آوازهای کلیسای پرتستان نیز می باشد. وی توجه خود را به مزامیر داود و سرودهای قرون وسطا معطوف و با ترجمه و تغییراتی در نظم آنها، به مذهب جدید اضافه نمود. ارج نهادن لوتر به هنر موسیقی در کلیسای پروتستان و اثبات اهمیت آن از نظر شرعی (برخلاف نظریه مونتسلر - سوینگلی - کالوین)، نقطهٔ عطفی در موسیقی کلیسایی محسوب می گردد که تا به امروز جایگاه خود را حفظ نموده است.

آثار منتشرشده لوتر
1. نامه های لوتر در ۶۷ جلد، ارلانگن ۱۸۲۶ میلادی
2. مجموعهٔ آثار انتقادی لوتر، وایمار ۱۸۸۳ میلادی
3. مباحث لوتر بین سال های ۱۵۳۵ و ۱۵۴۵ میلادی در دانشگاه ویتنبرگ، ۱۸۹۵ میلادی
4. آثار منتخب، در یازده جلد
5. نوشتارهای منتخب، ۱۹۸۲ میلادی
6. اصول اصلاحات، ۱۹۸۳ میلادی

برگرفته از:باشگاه اندیشه

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 10:18 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

هرمان ملویل در اول اوت 1819 در شهر نیویورک متولد شد. اجداد هرمان از طرف پدر از بازرگانان انگلیسی بودند و از طرف مادر از خانواده‌های اصیل هلندی. تحصیلاتش بر اثر ورشکستگی و سپس مرگ پدر ناتمام ماند. مرگ زودرس پدر و عطوفت مبالغه‌آمیز مادر موجب شد که ملویل سراسر عمر را در کشمکشهای روحی، احساسی و حتی جنسی به سر برد که همه آنها در زندگی و آثارش انعکاس یافته است. از سوی دیگر در دوره نوجوانی شوق حادثه‌‌جویی در او به وجود آمد.
در پانزده سالگی به فکر امرار معاش افتاد و به چندین کار مانند خدمت در بانک و آموزگاری دست زد و در نوزده سالگی در سمت ملاح ساده با کشتی تجاری به لیورپول سفر کرد. این سفر الهام‌بخش او در چندین کتاب گشت، از آن جمله ردبرن که در یک زمان در انگلستان و امریکا منتشر گشت.
در بیست و سه سالگی ملویل به گروه صیادان نهنگ در اقیانوس اطلس پیوست و از آنجا با ملاح دیگری در جزایری که مسکن قبایل وحشی بود، پیاده شد و مدتها میان آنان به سر برد. ماجراهای این سفر در کتاب تایپی نقل شده است که در 1846 در نیویورک انتشار یافت. ملویل در این جزیره اولین بار در میان تضاد زندگی متمدن اروپایی و زندگی بومیها که به تدریج نابود می‌شد، قرار گرفت و با آنکه این قوم، چنانکه از معنای کلمه تایپی که به معنی آدمخوار است، برمی‌آید، مردمی جنگجو بودند، از آنان هیچگونه رفتار ناشایست ندید، حتی فعالیت مشترکی را با آنان آغاز کرد. توصیف زندگی این قبایل وحشی بسیار دقیق و گاه هیجان‌آور است. از سوی دیگر بیان زنده و گویا به طور کلی در آثار ملویل او را وقایع‌نگاری دقیق معرفی می‌کند.
ملویل پس از ترک این جزیره با کشتی صید نهنگ به دریا رفت و در تاهیتی پیاده شد و یک سال در میان بومیها به سر برد. وصف این منطقه دلپذیر در کتاب امو آمده است. که خاطره‌های دل‌انگیزی در بردارد و شوق ملویل را به افقهای دوردست و شکوه و جلال بکر و وحشیانه طبیعت نمودار می‌سازد، شکوهی که حتی از قلمرو افسانه نیز پا فراتر گذارده و به فضای نامتناهی رسیده است؛ همچنین احساس اضطراب‌انگیزی که از اسرار عالم هستی در دنیایی مافوق یا خارج از ظواهر دنیای متمدن پدید می‌آید.
ملویل در 1843 با اجبار به نیروی دریایی امریکا وارد شد و بیش از یک سال را در آن گذراند. در رمان نیم‌تنه سفید(1850) حوادث زندگی این دوره یکساله را شرح می‌دهد و در واقع کتاب خود را ادعانامه پرشوری می‌سازد بر ضد رفتار غیرانسانی فرماندهان ارتش در نیروی دریایی امریکا. داستان نیم‌تنه سفید مورد پسند فراوان عامه مردم قرار گرفت.
در 1847 ازدواج کرد و در نیویورک مقیم شد، در حالی که آثار وی که مربوط به حوادث و ماجراهای مختلف بود برایش شهرتی فراهم آورده بود، چنانکه درباره او می‌گفتند: «مردی که میان قبایل آدمخوار زیسته است.» در مجامع نیویورک پذیرفته شد و به محافل ادبی راه یافت، اما چیزی نگذشت که با اندوه فراوان پی برد که میان زندگی مردمی که با آنان رفت و آمد دارد و زندگی درونی او به هیچ وجه مشابهت و هدف مشترک وجود ندارد.
در این هنگام با نیروی تخیل به کار پرداخت و کتاب ماردی را در 1849 انتشار داد. ملویل پس از عدم پیروزی این کتاب به شدت ناامیدی و ناکامی یافت و در 1850 به مزرعه‌ای که در ماساچوست خریده بود و در همسایگی هاوثرن قرار داشت، پناه برد و به عمق تخیل خویش فرو رفت و شاهکار خویش موبی دیک را خلق کرد که یکی از آثار مهم ادبیات داستانی است.
سال بعد ملویل کتاب پیر یا ابهامات را در 1852 منتشر کرد که بدبینی عمیق نویسنده را نشان می‌داد. قهرمان کتاب آیینه‌ای بود از حال روحی او، مردی ساده که قربانی فلاکتهای زندگی گشته است.
ملویل در این دوره با فقر و بیماری واندوه ناشی از زندگی خانوادگی و از دست دادن فرزند، دست به گریبان بود و برای امرار معاش داستانهای کوتاهی در مجله‌ها انتشار می‌داد که مجموع آنها در کتابی به نام قصه‌های بازار فراهم آمد. ملویل در این مجموعه کمتر به خاطرات شخصی پرداخته، اما دوره‌های تاریک زندگیش، به هرحال در آن انعکاس یافته است.
در داستان ایزرائل پاتر(1854) سرگذشت جوانی نقل می‌شود که پدر و مادر او را از ازدواج دلخواه بازداشته‌اند و ناچار به ترک خانه می‌شود، با کشتی به سفر می‌پردازد و با حوادث و ماجراهایی روبرو می‌گردد. در این اثر تجزیه و تحلیل حوادث با هنر داستانپردازی ملویل آمیخته است. ملویل سالیان دراز را در سکوت گذراند، تنها در 1866 دیوانی از او منتشر شد با عنوان تصویرها و نماهایی از جنگ شامل اندیشه‌هایی درباره جنگ داخلی. در این زمان ملویل به خدمت اداره گمرک درآمد و به کار اداری پرداخت که تا آخر عمر با عایدی کم آن به سر برد.
در 1876 داستان بزرگ فلسفی و منظوم خود را به نام کلرل منتشر کرد که شامل رؤیاهای مبهم از آشتی با عالم خلقت که هنوز هم نامفهوم و تاریک مانده است.
پس از این اثر از نو سکوت برقرار گشت و چند ماه پیش از مرگ دستنوشته داستان بیلی باد را کامل کرد که تا 1924 منتشر نشد. این آخرین اثر چون آخرین لبخند ملویل به روی زندگی است و وسعت هنری او را آشکار می‌سازد. در 1951 از این داستان اوپرایی ساخته شد.
هرمان ملویل سرانجام در 28 سپتامبر 1891 در نیویورک درگذشت.
ملویل امروزه یکی از بزرگان ادب امریکا شناخته شده، در حالی که به علت ابهام و جنبه‌های تمثیلی و اشاری آثارش، در زمان حیات ناشناخته ماند. ابتدا مردم انگلستان با انتشار داستان موبی دیک و سپس مردم فرانسه با ترجمه آن به زبان فرانسوی به ملویل شهرت واقعی بخشیدند.
آثار
برخی از مهمترین آثار ملویل عبارتند از:
1- تایپی Typee (1846)
2- امو Omoo (1847)
3- ردبرن Redburn (1849
): داستان از زبان جوانی به نام ردبرن نقل می‌شود؛ از خانواده‌ای قدیم و ورشکسته که از شوق جهانگردی بی‌تاب است و پس از موانع بسیار موفق می‌شود که بر کشتی تجاری عازم لیورپول بنشیند و بدین طریق آرزوی کودکی خود را تحقق بخشد، اما زندگی دشوار در بندر، رفتار خشونت‌آمیز فرماندهان، سختگیری همکارانش اولین سرخوردگیها را در او پدید می‌آورد.
- ماردی Mardi (1849): این اثر به ظاهر داستان ماجراهای عجیبی است که در جزیره‌ای اتفاق افتاده و در واقع هجوی نیشدار است از زندگی اقتصادی جامعه غرب و مذهب آمیخته با سالوس و ریا. جنبه اشاری و کنایی کتاب درباره مردم پرمدعای نیویورک، مورد پسند خوانندگان قرار نگرفت.
4- نیم‌تنه سفید White-Jacket (1850)
5- موبی دیک Moby dick (1850):
حوادث این کتاب در حدود 1840 در کنار کشتی صید نهنگ و به وسیله گروهی مجهز می‌گذرد به رهبری کاپیتان ای . چب این قهرمان بدخلق و با خوی اهریمینی یکی از پاها را به وسیله نهنگ غول‌آسا، یعنی موبی دیک از دست داده و همه هدف زندگیش منحصر شده است به یافتن این نهنگ و انتقامجویی و غلبه بر آن و هنگامی که سرانجام کشتی و غول دریایی در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند و مبارزه آغاز می‌شود، این کشتی است که شکست می‌خورد و در اعماق دریا فرو می‌رود. ملویل با قدرت سحرآمیز کلمات و با بکار بردن عبارتهای سخت و خشونت‌بار و مکالمه‌ها و ساختن صحنه‌های پرهیجان، خواننده را به فکر تصاحب و شکست این غول می‌اندازد و در مجموع شعری لطیف و آسمانی با تصویرهای درخشان و صوتی داوودی بر سراسر کتاب حکمفرما می‌سازد. داستان کتاب، چنانکه در همه آثار ملویل دیده می‌شود، تمثیل ونشانه‌ای است از مردی عصیانزده، در برابر قدرت شر و مصمم به خلع سلاح کردن این قدرت و غلبه بر آن. ملویل بالطبع دارای روحی مذهبی است و نمی‌خواهد به داستان خود صورتی کفرآمیز بخشد و خود را در مبارزه با عالم خلقت رویاروی قرار دهد، بعکس پیوسته در جستجوی نوعی آشتی میان بشر و خداست، از این رو سنگینی عصیانها و تردیدها را بر دوش قهرمانان کتاب می‌اندازد و خود می‌گوید: «این کتاب در آتش جهنم نوشته شده» تا خود همچنان پاک و تسکین‌یافته باقی بماند. ارزش کتاب موبی دیک به سبب قصه مرموز و پیچیده و دشوار به صورت معماهای هیجان‌زده، بسیار دیر شناخته شد، اظهار نظرهای انتقادی و ترجمه‌های فراوان از این کتاب به زبانهای گوناگون، همه پس از جنگ جهانی اول صورت گرفت و کتاب خوانندگانی یافت که قادر بودند به وسیله این داستان به عمق احساس نویسنده پی برند وتفسیرهای متفاوتی از آن به عمل آورند.
6- پیر یا ابهامات Pierre, or the Ambiguities (1852)
7- قصه‌های بازار Piazza Tales (1853):
ملویل در این مجموعه کمتر به خاطرات شخصی پرداخته، اما دوره‌های تاریک زندگیش، به هرحال در آن انعکاس یافته است.
8- ایزرائل پاترIsrael Potter (1854): سرگذشت جوانی نقل می‌شود که پدر و مادر او را از ازدواج دلخواه بازداشته‌اند و ناچار به ترک خانه می‌شود، با کشتی به سفر می‌پردازد و با حوادث و ماجراهایی روبرو می‌گردد. در این اثر تجزیه و تحلیل حوادث با هنر داستانپردازی ملویل آمیخته است.
9- تصویرها و نماهایی ازجنگ Battle-Pieces and Aspects of the War (1866): شامل اندیشه‌هایی درباره جنگ داخلی.
10- کلرل Clarel (1876): شامل رؤیاهای مبهم از آشتی با عالم خلقت که هنوز هم نامفهوم و تاریک مانده است.
11- بیلی باد Billy Budd (1924): بیلی باد، قهرمان کتاب، جوان ملاحی است مظهر نیکی با قلبی ساده که بدون هیچگونه عصیان ظاهر در خاموشی مطلق خود را به دار می‌آویزد.
ملویل با خلق داستانهای مربوط به دیار دوردست و بیگانه مبتکر شیوه ادبی و هنرمندانه ای گشت که بعدها نویسندگانی چون استیونس، پیرلوتی و سامرست موآم دنبالش را گرفتند.

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 9:55 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

صفرخان در سال ١٣٠٠ شمسی (۹۰سال پیش) در روستای شیشوان عجب شیر ، که سبز وخرم در کنار دریاچه ارومیه و در دامن رودخانه پر آب قالا چای آرمیده است ، به دنیا آمد. نام مادرش ،گوهر تاج وپدرش محمد حسین بود. به علت فقدان مدرسه در محل زندگی بالاجبار مدت ٧سال پیش میرزاها وملا های ده گلستان وبوستان وازاین قبیل خواند. خودش میگوید "... به علت اینکه زبانم ترکی بود،چیزی ازآنها عایدم نشد." پس از آن وارد مدرسه ای در عجب شیر شد ولی تنها توانست دوره ابتدایی را به پایان برد صفر نوجوان برای گذران زندگی خانواده به کار کشاورزی پرداخت. درآن موقع بخش زیادی از حاصل کار دهقانان نصیب مالکان میشد، دولت وژاندارم هاهم حامی آنها بودند. مالکین عملا صاحب اخیتار جان و مال وناموس دهقانان محسوب میشدند. صفرخان خود گفته است: "... امروزظلم وستم وتجاوز به ناموس ،فردا خبر از دردهای دیگر، هر شب ما با درد تازه ای سر به بالین میگذاشتیم واین رنج های روحی بود که آنروز ها مرا به مبارزه علیه این بی عدالتی ها کشاند."
این زمان گه مقارن بود با شهریور ١٣٢٠، ورود متفقین به ایران وتبعید رضا شاه از کشور، صفرخان ٢٠ بهار را پشت سر گذاشته بود، با اوج گیری مبارزه دهقانان علیه خوانین و دولت که دیگراز قدرت چندانی برخوردار نبود، بسیاری از روستاییان منطقه برای کوتاه کردن دست اربابان ، مسلح شده بودند. در این ایام صفرخان که عضوحزب توده بود،همراه عده ای ازهمرزمان به فرقه دموکرات آذربایجان پیوستند و به عضویت آن درآمدند
صفرخان درسال ١٣٢٤ ازدواج میکند ثمره این ازدواج دختری بودکه صفرخان درتولد ونامگذاری او حضور وشرکت نداشت. نام او را مهین گذاشتند، زنی که در سالهای زندان تنها ملاقاتی صفر خان بوده است. صفرخان دارای سه نوه با نام های بهروز و بیتا و سارا است . دردوره ای که فرقه دموکرات آذربایجان حکومت محلی را دردست داشت ، صفرخان در ارتش فرقه درجه سروانی داشت. درپی تهاجم خونین ارتش شاه به منطقه وخلع ید فرقه دموکرات از حکومت محلی وشکست فرقه وسرکوب جنبش ،دوره دربدری واسارت صفرقهرمانیان آغازمیشود. مدتی درمنطقه آذربایجان وسپس درمناطق مرزی ایران و عراق بسر میبرد ودر عراق کرفتار وبه زندان اربیل فرستاده میشود،موقعی که ازبده بستان های دولتهای ایران وعراق در تعویض پناهندگان وزندانیان دوسوی مرزباخبر میگردد،از زندان اربیل فرار وبه طرف مرزرفته وارد خاک ایران میشود صفرخان پس از مدتی زندگی مخفی در ایران توسط مامورین وجاسوس های حکومت شناسایی و رو ز١٨ اسفند ١٣٢٧ در ارومیه دستگیر وپرونده وی به دادگاه نظامی فرستاده میشود. دادگاه نظامی دوبار رای به عدم صلاحیت خود میدهد ویپگیری پرونده به دادگستری احاله میشود ولی با اعمال نفوذمالکین وفئودالها که هنوز عطش انتقامشان پس ازاین همه کشتار فرو کش نشده بود، وبه چیزی جز حکم اعدام وی راضی نبودند، پرونده مجددا به دادگاه نظامی عودت داده شد.
در آذر ماه ١٣٢٩ درست ٤ سال پس از سرکوب وحشیانه جنبش ،وقلع وقمع دولت محلی آذربایجان ، صفر خان در دادگاه نظامی به اتهام قیام مسلحانه علیه امنیت کشور وبراندازی نظام به اعدام محکوم گردید. وپس از ٥ سال بلا تکلیفی و انتظار ودلهره اعدام ،سرانجام درسال ١٣٣٣ حکم اعدام وی به جبس ابد تقلیل یافت.
صفرخان تاسال ١٣٣٧ در زندان های آذربایجان بسر می برد و دراین سال به زندان مخوف برازجان فرستاده میشود. زندانیان دیگری، ازجمله کاک عزیز یوسفی و کاک غنی بلوریان و جیلیل گادانی از رهبران حزب دموکرات کردستان راهم به آنجا منتقل میکنند. مهندس مهدی بازرگان، عزت الله سحابی ، دکتر شیبانی و افسران سازمان نظامی حزب توده نیز مدتی با صفرخان در برازجان همبند بوده اند. آنها تا سال ١٣٤٧ در زندان برازجان زندگی پر مشقتی را ازسر گذراندند و در آبان ١٣٤٧ به زندان قصر تهران منتقل گردیدند. صفرخان سالهای زندگی در زندان برازجان را سالهای مرگ تدریجی میدانست.
درسال ١٣٤٦ در برازجان بود که پس از ٢٠ سال اسارت برای اولین بار، دخترش همراه کودک شیرخواره اش به دیدا رپدر وپدر بزرگ میروند نه پدر دختر را تاکنون به چهره دیده ومیشناسد ونه دختر پدر را. آنها همدیگر رادرآغوش می کشند صفرخان دلش میخواست گریه گند ولی نکرد. نخواست زیر نگاه غریب پلیس چنین کند . دست روی قلبش گذاشت ودردل گریست. اما گریه شادی وچشم های پر اشک صفرخان در لحظه آزادی اززندان تماشایی بود.
دوره ده ساله سوم زندان را صفرخان بیشتر در زندان های تهران ،قصر و اوین گذراند دراین دوره فضای زندان های شاه تغییر جدی کرده بود. زندان ها انباشته شده بود ازجوانانی که شور وشیدایی دیگری داشتند. علاوه برتوده ای ها،اگنون افراد جدیدی که راه وروش مبارزاتی متفاوتی را دنبال میکردند، وارد زندان شده بودند. وبه همان میزان مناسبات درون زندان راتحت الشعاع قرار میدادند. دوره آرامش زندانها به پایان رسیده بود. وقایع بیرون زندان تاثیربلا واسطه ای بر رفتار زندانبانها میگذاشت واین ، بربی تابی های زندانیان می افزود. صفرخان میگوید "... در این دوره گروههای مختلفی مثل چریکهای فدایی خلق ، مجاهدین خلق، آرمان خلق، گروه فلسطین، ستاره سرخ ، طوفان ، ساکا، گروه اباذر، حزب ملل اسلامی ، هیئت موتلفه وخیلی از گروههای دیگر در زندان بودند من به همه جنبش های مبارزچه مذهبی وچه غیر مذهبی احترام میگذاشتم".
این گوناگونی وفراوانی شور واشتیاق مبارزه ومقاومت دردوره اخیر زندان در نگاه وخاطر صفرخان دلیلی بود برحقانیت پایداری وی دراین بیست وچندسال . صفرخان وهمبندان ،این سالهای پر تب وتاب زندان را پشت سرگذاشتندوپایداری شان را به مقاوت میلیونی مردم کشو ردرماه های انقلاب پیوند زدند .
و سرانجام صفرخان در ٤ آبان ١٣٥٧ پس از تحمل ٣٢ سال زندان ،همراه بسیاری از همرزمان ،به نیروی توانای مردم اززندان شاه رهایی یافتند. محل سکونت صفرخان با هجوم بی سابقه مردم روبرو گردید خانه اش شده بود میعادگاه دوستداران و همبندان او. مردم گروه گروه به آنجا می رفتند و صفر خان را غرق بوسه میکردند. صفرخان درآن لحظات گفته بود:
"... ملت دارد مرا خیلی شرمنده میکند. من ایرانی هستم. مثل همه استقلال کشورم را میخواهم. مثل همه علیه ظلم می جنگم. به دانشجویان و کارگران و به ملت بگویید متوجه عظمت رستاخیزشان باشند".
صفرخان علیرغم مناسبات گسترده اش در دوران آزادی ، ازغوغاگری های سیاسی پرهیز میکرد. او در سال های بعد از انقلاب روابط دوره زندان را حفظ و محترم داشت ولی نخواست و نگذاشت مورد بهره برداری گروهی قرار گیرد. در مصاحبه اش گفته است "... وقتی که دستگیری ها شروع شد وحزب توده را گرفتند یک بار مرا ٥ - ٤ ساعتی بردند وبازجویی کردند. عمویی میگفت که از همه ما می پر سیدند که این صفرخان عضو کمیته مرکزی است ؟ وآنها هم جواب میدادند نه با ماهمکاری نکرد. البته عضو افتخاری بودم"
صفرخان در مصاحبه ای گفته است:
"... برای من درک کلام زیبای آزادی هنوز امکان پذیر نیست. بعد از٣٠ سال ، این آزادی غیر مترقبه است. من مدیون مردم هستم... من این آزادی را که به کوشش مردم به دست آمده ، گرامی میدارم".
"... ازمن میپرسید چه آرزویی دارم؟ من به صراحت میگویم خواست من آزادی تمام احزاب است وآزادی تمام زندانیان سیاسی".
صفرقهرمانیان (صفرخان) مظهر مقاومت مردم ایران علیه ستم وبیدادصبح روز شنبه ١٨ آبان در سن ٨١ سالگی در بیمارستان ایرانمهر به علت بیماری سرطان ریه درگذشت.
صفرخان شرف پایداری مردم کشور ما در مقابل استبداد وبی عدالتی بود یادش گرامی باد .

[ جمعه 1390/09/18 ] [ 12:29 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

ثِقَةُالاسلام تبریزی،میرزاعلی؛ مبارز مشروطه خواه آذربایجانی.
وی در رجب 1277 به دنیا آمد. فرزند ارشد حاج میرزا موسی ثقة الاسلام و نوادة حاج میرزاشفیع صدر ثقة الاسلام بود. جد پنجمش، میرزا محمد شفیع تبریزی، معاصر نادرشاه افشار بود و به پاس خدمتی که به او کرد، مستوفی ناحیة آذربایجان شد. از آن پس این خانواده برخی مناصب و مشاغل دیوانی و حکومتی را برعهده داشتند (محمد ثقة الاسلام تبریزی، ص 3ـ4، 77؛ مفتون دنبلی، بخش 1، ص 196ـ 206؛ فتحی، ص 15ـ16). میرزاشفیع تحصیلات دینی خود را در عتبات گذراند و به حلقة درس سیدکاظم رشتی (جانشین شیخ احمد احسائی) پیوست و پس از بازگشت به تبریز رهبر شیخیة آنجا شد. فرزندش، حاج میرزا موسی، نیز تحصیلات خود را در عتبات تکمیل کرد. او از اشخاص متنفذ تبریز و از علمای فعال آنجا در واقعة تحریمِ تنباکو بود (فتحی، ص 16ـ 18).
میرزا علی تبریزی تحصیلات دینی را در تبریز به پایان رساند و سپس در عتبات آن را تکمیل کرد. پس از بازگشت به ایران و فوت پدرش در 1319، مظفرالدین شاه به پیشنهاد ولیعهد، محمدعلی میرزا، لقب ثقة الاسلام را به وی داد و او رسماً ریاست شیخیة تبریز را بر عهده گرفت (محمد ثقة الاسلام تبریزی، ص 77؛ فتحی، ص 15ـ23). وی سه بار ازدواج کرد و حاصل این ازدواجها سه پسر و چهار دختر بود (محمد ثقة الاسلام تبریزی، شجره نامة مقابل ص 188؛ فتحی، ص 91).
ثقة الاسلام در ایران و عتبات، فقه، اصول، حکمت، کلام، تاریخ، جغرافیا، نجوم، ادب، علم رجال و کتاب شناسی آموخت. او به فارسی، عربی، ترکی و فرانسه تسلط داشت و در علم تاریخ، کلام و مثنوی شناسی صاحب نظر بود (فتحی، ص 23، مقدمة کاسمی، ص ض؛ محمد ثقة الاسلام تبریزی، ص 94). وی را در فن سخنوری توانمند دانسته اند (رجوع کنید به فتحی، ص 27ـ 28). او به فلسفه و عرفان نیز علاقه داشت (ملکزاده، ج 7، ص 1530). مطالعة روزنامه ها و جراید مهم عربی در تجدد و روشنفکری او تأثیر بسزایی داشت و اطلاعاتش دربارة نظامهای جدیداجتماعی، مجالس وعظ و خطابة او را جایگاه هدایت افکار مردم ساخت (کسروی، 1363 ش، ص 151؛ صفائی، ج 2، ص 293ـ294).
ثقة الاسلام بیشتر اوقاتش را در کتابخانة شخصی اش می گذراند و با رجال علمی و ادبی مصاحبت داشت. امیرنظام گروسی ، مهدیقلی هدایت ، ادیب خلوت، سیدکاظم عصار ، و ادیب الممالکِ فراهانی از معاشران او بودند (هدایت، ص 213،221؛ فتحی، ص 31). در کتابخانة او مجلسی ادبی برگزار می شد که تعدادی از ادبا و فضلای آن روز تبریز در آن شرکت می کردند. او خود نیز ذوق شاعری داشت و اشعاری از او باقی مانده است (فتحی، ص 79، 537). علاقه اش به تحصیل علم، او را برآن داشت تا برادران و فرزندانش را برای تحصیل روانة اروپا و عتبات و تهران کند (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 364ـ365؛ رحیم زاده ضمیری، ص 75).
ثقة الاسلام از آغاز جنبش عدالت خواهی و سپس مشروطه طلبی، در زمرة حامیان جدّی آن قرار داشت. وی هنگام مهاجرت علما به قم و تحصن آنها در آنجا، با ارسال تلگرامهایی به علما و مظفرالدین شاه، ضمن حمایت از خواستهای مهاجران، خواستار باز گرداندن آنها به تهران شد (کسروی، 1363 ش، ص 113ـ116). پس از پیروزی نهضت مشروطه، به هنگام رأی گیری برای انتخاب نمایندگان مجلس شورای ملی، وی بیشترین رأی را در میان علما به دست آورد (رجوع کنید به «مجلس ملی»، جریدة ملی، ش 8، ص 1)، لیکن نمایندگی را نپذیرفت (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355ش ب، ص 185؛ «مجلس ملی»، جریدة ملی، ش 19، ص 1).
با تأسیس انجمن ایالتی آذربایجان، که محفل آزادی خواهان بود، ثقة الاسلام از حامیان و فعالان این انجمن و از نویسندگان روزنامة انجمن شد (رفیعی، ص 91). حضور او در انجمن ایالتی، در مقابل انجمن اسلامیه (محفل علمای مخالف مشروطه)، پشتوانه ای برای مشروطه خواهان بود (رحیم زاده ضمیری، ص 33). وی با وجود دلبستگی به مشروطه، از منتقدان جدّی آن به شمار می رفت و با رفتارهای خام و تند مشروطه خواهان به شدت مخالفت می کرد تا آنجا که کتابچه ای در بارة خیانتهای مشروطه طلبان نوشت (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355ش ب، ص 247ـ254؛ همو، 1378ش، ص 343؛ کسروی، 1355 ش، ص 316). سرانجام نیز در اعتراض به تندرویهای مشروطه خواهان، گوشه نشینی اختیار کرد (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 250ـ 254؛ ویجویه، ص 98). در پی افزایش فشار انجمن تبریز به تهران، برای تهیة هر چه سریع تر قانون اساسی و امضای آن در ربیع الاول و ربیع الآخر 1325، نمایندگان مجلس شورای ملی از ثقة الاسلام تقاضا کردند که مردم را ساکت نماید تا آنان بتوانند با دقت بیشتر قانون اساسی را تهیه کنند (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355ش ب، ص 191ـ 193؛ فتحی، ص 168).
در پی قیام مشروطه خواهان تبریز بر ضد استبداد محمدعلی شاه، مشیرالسلطنه رئیس الوزرا با ارسال تلگرامی تهدیدآمیز به ثقة الاسلام، از او خواست تا اختلاف را رفع کند. ثقة الاسلام در پاسخ به این تلگرام، بر مواضع همیشگی اش (دفاع از حقوق دولت و ملت و تلاش برای اتحاد این دو) تأکید کرد (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 249ـ250). محمدعلی شاه سپاهی را به سرکردگی عین الدوله روانة تبریز کرد، اما به سبب مقاومت اهالی شهر، عین الدوله به باسمنج عقب نشینی کرد و راه ورود آذوقه را به شهر بست. پس از چهار ماه، محاصره و قحطی و گرسنگی مردم تبریز و ترس از مداخلة روسها موجب شد که ثقة الاسلام در 27 صفر 1327 برای محمدعلی شاه تلگرام بفرستد (همان، ص 446). به پیشنهاد او و توافق محمدعلی شاه، مقرر گردید که طرفین نزاع به باسمنج بروند و در آنجا مذاکره کنند. در شرایطی که راه هرگونه همکاری میان دولت و انقلابیهای تبریز بسته شده بود و از رجال و بزرگان تبریز فردی که معتمد طرفین باشد وجود نداشت، ثقة الاسلام به همراه حاجی سیدالمحققین و میرزا حاج آقا میلانی به باسمنج رفت (همان، ص 141،450ـ451). وی ضمن نصیحت کردن شاه برای برقراری مجدد مشروطه و هشدار دادن در بارة احتمال دخالت و نفوذ اجانب، تلاش می کرد اجازة ورود غله و آذوقه را به شهر بگیرد (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 446؛ کسروی، 1355 ش، ص 316). محمدعلی شاه، به جای درک نیت ثقة الاسلام و خیرخواهی وی برای دولت و مردم، در خیال تبعید او از تبریز بود (رجوع کنید به توکلی، ص 62). سرانجام، پیش بینیهای ثقة الاسلام به وقوع پیوست؛ روسیه و انگلیس برای دخالت در امور داخلی ایران بهانه یافتند و نیروهای روسی در 4 ربیع الا´خر 1327 روانة تبریز شدند (فتحی، ص 457).
پس از ورود روسها به شهر، ثقة الاسلام به مناسبت عید نوروز 1290/ ربیع الاول 1329 در روزنامة محلی تبریز مقاله ای نوشت و از مردم خواست به سبب وجود قشون بیگانه، از اجرای مراسم سنّتی نوروز خودداری کنند. در نتیجه، اکثر اهالی تبریز آن سال عید نگرفتند. برخی درج این مقاله را یکی از عوامل مؤثر در اعدام او به دست روسها دانسته اند (همان، ص 546 ـ 547). با آنکه محمدعلی شاه فرمان اعادة مشروطه را صادر کرده بود، سپهدار تنکابنی و سردار اسعدبختیاری به تهران رفتند و وی را از سلطنت خلع کردند. ثقة الاسلام، که انگلیسیها را محرک این کار می دانست، پیش از آن در نامه ای به علمای نجف، ضمن توضیح اوضاع داخلی مملکت (مداخلة قشون روس، فقدان قشون ملی و ضعف کارشناسان نظامی)، تنها راه چاره را مصالحه با دولت و اعتماد نکردن به سیاست دو دولت همسایه اعلام کرد و خواستار فرستادن «هیئت مصلحه» به تهران برای حل مشکلات شد (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 296ـ 297؛ فتحی، ص 466ـ 468) لیکن این کار صورت نگرفت و محمدعلی شاه در 27 جمادی الا´خرة 1327 از سلطنت خلع گردید. حضور ستارخان و باقرخان در تبریز ــ که از یک سو سبب بهانه جویی روسها و از سوی دیگر موجب نارضایتی مخبرالسلطنه، والی آذربایجان، بود ــ ثقة الاسلام را بر آن داشت تا برای حمایت از آن دو، از علمای نجف بخواهد با ارسال نامه ای دوستانه به ستارخان و باقرخان، از آنان دلجویی کنند و خود با اصرار آنها را راضی کرد تا به تهران مهاجرت کنند (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 340ـ341).
در این دوران ثقة الاسلام تحت فشاری چند جانبه بود: مخالفان مشروطه که او را محرک و همه کارة مشروطه می دانستند و دموکراتهای تندرو، که ثقة الاسلام از آنها انتقاد می کرد، و آنها با او مخالفت و از او بدگویی می کردند (کسروی، 1355 ش، ص 316) و متدیّنان، که عقاید شیخی او را طعن و بر ضد او شبنامه منتشر می کردند (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1378 ش، ص 304،317). برخی عوام نیز از رفتار متجددانة او انتقاد می کردند (فتحی، ص 95). به رغم تمام این مخالفتها، ثقة الاسلام تلاش می کرد مانع درگیر شدن مردم با یکدیگر شود (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1378 ش، ص 125ـ).
در پی بحران میان دولت و مجلس بر سر پذیرفتن یا نپذیرفتن اتمام حجت روسها برای اخراج مورگان شوستر (مستشار مالی امریکایی) اهالی تبریز به خروش در آمدند. روسها که همواره مترصد فرصتی بودند، بدرفتاری را آغاز کردند. مجاهدان تبریزی نیز در واکنش به این رفتار، آمادگی نظامی خود را به رخ آنان می کشیدند. در این میان ثقة الاسلام که نگران عاقبت کار بود، با مجاهدان مخالفت کرد؛ از این رو دموکراتها او را به هواداری از روسها متهم کردند و نقشة قتل وی را کشیدند، اما این نقشه عملی نشد (کسروی، 1355 ش، همانجا). تلاشهای ثقة الاسلام برای آرام کردن اوضاع نتیجه ای نداشت و در 29 ذیحجة 1329، روسها جنگ را در تبریز آغاز کردند.
ثقة الاسلام با مشاهدة تجاوز روسها خواستار مقابلة مجاهدان شد و حتی کتباً به امیرحشمت نیساری، رئیس شهربانی تبریز، اجازة دفاع داد. این امر موجب شد که تبریز یکباره بسیج شود و با روسها سخت درگیر گردد (همان، ص 261ـ263؛ فتحی، ص 573 ـ590). طرفین، طی چند روز، جنگهای خونین و سختی کردند. از 3 محرّم 1330، با ضعیف شدن قوای روس، کنسولهای سایر کشورها و خود روسها سخن از صلح به میان آوردند. از سوی دیگر، رسیدن پیغامهای پیاپی دولت مبنی بر ترک جنگ، بسته شدن مجلس در دوم محرّم همان سال به دست یپرم خان و پذیرش اتمام حجت روسیه، سبب شد ثقة الاسلام مجاهدان را برای پذیرش پیشنهاد صلح روسها راضی کند و در پی آن مقرر گردید مجاهدان تفنگهای خود را کنار بگذارند و شهر را ترک کنند (کسروی، 1355 ش، ص 277ـ 279؛ براون، ص 161). در این زمان صمدخان شجاع الدوله (سردار محمدعلی شاه و والی مراغه) که روسها از او حمایت می کردند، در باسمنج مستقر شد. او با هماهنگی مخالفان و علمای ضد مشروطه و حمایت روسها قصد ورود به تبریز را داشت (کسروی، 1355 ش، ص 280ـ281). با ورود سه لشکر روسی از ایروان و تفلیس به تبریز و ادامة هجوم روسها، ثقة الاسلام به ناچار نمایندگانی نزد صمدخان فرستاد و پیغام داد در صورتی که قصد ورود به شهر را دارد با دستور و به نام دولت ایران بیاید. همچنین با ارسال تلگرامی به تهران، وضع شهر را اطلاع داد و خواستار کمک دولت شد. برای مجاهدان نیز پیغام فرستاد که هر چه زودتر شهر را ترک کنند و در پاسخ به کسانی که از او پرسیدند: «چه خواهی کرد؟»، گفت: «من کار خود را به خدا می سپارم» (همان، ص 296ـ 305).
وی، بر خلاف همگان و به رغم هشدار برخی اشخاص، از جمله نمایندة دولت عثمانی که پیغام داده بود روسها قصد کشتن او را دارند، حاضر به مخفی شدن و پناهندگی نشد (همان، ص 305؛ رحیم زاده ضمیری، ص 71ـ72). در 9 محرّم 1330 به بهانة لزوم حضور یافتن در جلسه ای، او را به کنسولگری روسیه بردند و محبوس کردند (کسروی، 1355 ش، ص 307). در آنجا ثقة الاسلام از قبول خواست میلر، کنسول روس، در تأیید نوشته ای مبنی بر آنکه مجاهدان آغازگر جنگ بودند و روسها تنها برای دفاع از خود ناگزیر از جنگ شدند، سر باز زد و تأکید کرد که جنگ را خود روسها آغاز کرده اند (همان، ص 317، 583؛ ملکزاده، ج 7، ص 1532؛ براون، ص 90ـ91). سرانجام روسها در عاشورای 1330/ 10 دی 1290 ثقة الاسلام و هفت تن دیگر را به دار آویختند (رحیم زاده ضمیری، ص 76).
خبر به دارآویختن ثقة الاسلام را از مردم پنهان کردند و بدینسان جلو شورش آنان راگرفتند (کسروی،1355ش، ص 500). حبل المتین هدف روسها را از کشتار تبریز و دار زدن ثقة الاسلام، تلاش برای ایجاد بلوا و هیجان در میان اهالی و بهانه جویی دانست و نوشت رئیس روحانی یک شهر را در روز عاشورا علنی به دار زده اند («قصور از کیست»، ص 6؛ نیز رجوع کنید به براون، ص 76). در 1296 ش، پس از پیروزی انقلاب اکتبر روسیه در 1917، انقلابیهای روسی به نشانة دلجویی از مردم تبریز روزی را برگزیدند و در آن روز گروههای روس و ایرانی، به نشانة جبران گذشته، بر سر خاک ثقة الاسلام گُل نهادند (کسروی، 1355 ش، ص 682ـ683). مدفن ثقة الاسلام، مقبرة الشعرای تبریز است.

اندیشه
مهم ترین آرمانی که ثقة الاسلام سرانجام بر سر آن جان باخت، مشروطه بود. وی در راه تبیین و توضیح و دفاع از مشروطیت صمیمانه تلاش می کرد و مشروطه را «منع ارادة شاهانه و لزوم شورا» در امور سه قوة مقننه، قضائیه و مجریه (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 431) و موجب گسترش عدل و امنیتِ جان و مال مردم می دانست (همو، 1355 ش الف، ص 131). وی معتقد بود که سلطنت، در صورت مخالفت با مشروطه، محکوم به زوال و نابودی است،علت انقراض دولتها و سلسله های سلطنتی استبداد است و شاه برای حفظ سلطنت باید از مشروطه تبعیت کند (همو، 1355ش ب، ص 428). او در پاسخ به محمدعلی شاه که مشروطه را مباین شرع می دانست (همان، ص 441)، با استناد به اینکه احکام شرعی را نمی توان مشروطه کرد و قوانین جاری نیز با وجود هزاران منکَر موجود در آن شرعی نیست، مشروطة مشروعه را دولتی مقید و مشروط به اجرای احکام شرعی معرفی کرد که در وضع قوانین جدید یا اجرای قواعد عرفیِ سابق، مطابق عدل و اصول «مذهب» و مصالح مملکت عمل می کند (همان، ص 431). از اندیشه های دیگر او محدود ساختن سلطنت و تأسیس دارالشورا و رفع استبداد برای مقابله با تلاش دولتهای خارجی برای تضعیف اسلام، بود(همان، ص 430). وی همانند سیدجمال الدین اسدآبادی ، به اتحاد جهان اسلام و وحدت سیاسی مسلمانان، با وجود اختلاف مذهبی و حکومتی، توجه داشت (همان، ص 366).
ثقة الاسلام پیشوای شیخیة تبریز بود و اگرچه دشمنی میان شیخیه و سایرین، گاه به نزاعهای طولانی و خونین منجر می شد، معتقد بود که این گونه اختلافها، اختلاف مشرب است نه مذهب و باید ضمن حفظ حرمت علما، از برخوردهای نابجا جلوگیری کرد (همان، ص 33؛ کسروی، 1363 ش، ص 133). ثقة الاسلام می کوشید برای کاهش شدت اختلاف، از بیان مطالب تعصب آمیز و القای نکات اختلاف انگیز، پرهیز کند (کسروی، 1355 ش، ص 314). او در اعتراض به اخراج حاج میرزاحسن آقا مجتهد (از مخالفان سر سخت مشروطه) از تبریز، به خواست مشروطه خواهان، به رغم اختلافات مشرب با این مجتهد بزرگ تبریز، همراه او از شهر خارج شد. این امر موجب شد که انجمن ایالتی آذربایجان، تصمیم به باز گرداندن آن دو بگیرد (همو، 1363 ش، ص 246؛ فتحی، ص 164).
از دیدگاههای جنجال برانگیز ثقة الاسلام، نظر او در بارة انحصار حق رأی به باسوادان بود. وی در مقاله ای در شفق تبریز (چاپ 1329)، نوشت که مردم بی سواد قادر به تشخیص و انتخاب راه درست نیستند و «حق دارند ولی لیاقت ندارند» (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 409ـ411).
ثقة الاسلام از تأسیس مدارس به سبک جدید حمایت می کرد و آن را در پیشرفت جامعه مؤثر می دانست. گروههای سنّتی جامعه با این مدارس مخالف بودند ولی او می کوشید اوضاع را به گونه ای سازد که کمترین حساسیت را ایجاد کند؛ از جمله، رؤسای این مدارس را به برپایی نماز جماعت و حذف عبارات تحریک آمیز در کتابهای درسی تشویق می کرد (همو، 1378 ش، ص 255).
ثقة الاسلام از مسائل اجتماعی نیز غافل نبود. تأسیس مراکز علمی و فنی و ترویج آموزش علوم و فنون را ضروری ترین نیاز کشور می دانست. او بر تولیدات داخلی تأکید، و از تجارت همه جانبة خارجی، که سبب خروج ثروت و ورود اجناس زائد می شد، انتقاد می کرد. به نظر وی تنزل ارزش مسکوکات داخلی در مقابل پول خارجی، ناشی از تجارت خارجی و آزادی فعالیت بانکهای آنها در ایران و نامحدود بودن ضرابخانة دولتی بود. طرحهای او برای آموزش کشاورزی، ایجاد شرکتهای استخراج زغال سنگ برای مصارف داخلی یا تهیة آب آشامیدنی برای شهرها و ذوب آهن، بیانگر شناخت دقیق و عمیق او از ضعفهای کشور بود (همو، 1355 ش الف، ص 124ـ135). او از عملکردهای اشتباهی چون استقراض بیجا و مسافرتهای پر خرج و گرو گذاشتن گمرکات انتقاد می کرد و این کارها را عاملِ فراوانیِ مفاسد شرعی و ملی و سیاسی می دانست (همو، 1355 ش ب، ص 423).

آثار
از ثقة الاسلام آثار فراوانی باقی مانده است که عبارت اند از:
1) نامه های تبریز، شامل 128 نامه و شصت تلگرام، که مجموعة گزارشهای ثقة الاسلام از اوضاع اجتماعی و سیاسی و عمومی آذربایجان خطاب به میرزا صادقخان مستشارالدوله است. این کتاب، که از مآخذ مهم در بررسی نهضت مشروطه آذربایجان است، در 1378 ش به کوشش ایرج افشار چاپ شد. در انتهای آن جدول کشف رمز لغات ضمیمه شده است.
2) مرآة الکتب، در معرفی آثار و تألیفات علمای شیعه که به سبب نبودن فهرستی منقح و مرتب از تألیفات امامیه، نوشته شد (همو، 1414، ج 1، مقدمة حائری، ص 11؛ فدایی عراقی، ص 57 ـ61).
3) ایضاح الانباء فی تعیین مولد خاتم الانبیاء و مقتل سیدالشهداء.
4) بث الشکوی،ترجمة قسمت سوم از تاریخ یمینی. ثقة الاسلام آن را به سبک نصراللّه منشی ترجمه کرده است (مشار، ج 1، ستون 680؛ فتحی، ص 55).
5) مجموعة تلگرافات، شامل تلگرامهای ثقة الاسلام و حاج سیدالمحققین دیبا و حاج سید آقا میلانی به هنگام قیام آذربایجان که به محمدعلی شاه مخابره گردیده است (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355ش ب، ص 446ـ469؛ فتحی، ص 54).
6) تاریخ امکنة شریفه و رجال برجسته.
تعدادی رساله نیز از ثقة الاسلام به جا مانده که در مجموعة آثار قلمی ثقة الاسلام شهید تبریزی منتشر شده است، از جمله: رسالة «بالون ملت ایران به کجا می رود»، تحلیل ثقة الاسلام از زمینه های پیدایی مشروطه و چگونگی سیر آن و ماجرای شروع مخالفتهای محمدعلی شاه بامشروطه (تألیف 1325؛ رجوع کنید به علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355 ش ب، ص 399ـ406).
در رسالة «ترقی مملکتی به مال است و تحصیل مال با علم» (تألیف 1326)، ثقة الاسلام مخالفت خود را با ورود اجناس غیر ضروری و تزئینی خارجی اعلام کرده و تحریم این کالاها را بر اساس شریعت واجب شمرده است (همان، ص 406ـ409).
وی در رسالة «اصول سیاست اسلامیه»، به این شبهه که «اصول سیاسی اسلام به گونه ای است که مانع ترقی تمدن می شود»، پاسخ داده و نشر چنین افکاری را ناشی از مخالفت دشمنان دین و ناآگاهی عوام در این باره دانسته است. به نظر او وظیفة علمای دین این است که با ذکر دلایل عقلی و نقلی و سخن گفتن به زبان عوام (کلام قابل فهم) اصول سیاسی اسلام را برای آنان بازگویند. وی در این رسالة کوتاه، اصول سیاسی اسلام را به دو دستة مادّی و معنوی تقسیم کرده و قوانین و اخلاقیات اسلامی، مساوات و مواسات، تساوی در حیات اجتماعی، سخاوت و میانه روی در زندگی را در زمرة این اصول شمرده است (رجوع کنید به همان،ص 389ـ398).
«مجمل حوادث یومیه مشروطه»، گزارش روزانة حوادث از 28 رجب 1324 تا آخرین روزهای زندگی ثقة الاسلام است که به طور کامل در مجموعة آثار قلمی ثقة الاسلام شهید تبریزی درج شده و از منابع با ارزش در بارة نهضت مشروطة آذربایجان است.
ثقة الاسلام رسالة «لالان» را در ربیع الاول 1326 برای علمای نجف نوشت و از تبریز ارسال کرد. او این رساله را برای جلب نظر علمای عتبات و ترغیب آنان برای دادن فتواهای صریح، مبنی بر وجوب مشروطه، نوشت تا مخالفان نتوانند مشروطه را مخالف دین معرفی و با آن مقابله کنند (رجوع کنید به همان، ص 418ـ 445).
از ثقة الاسلام نامه های متعددی به جا مانده که حاوی دیدگاههای اوست؛ از جمله نامه ای در 1325 به عبدالحسین میرزا فرمانفرما که در آن در بارة سیاستهای اقتصادی و زراعی و آموزشی مملکت و رفع معضِلات در این زمینه ها، مطالب مهمی بیان کرده است (رجوع کنید به همو، 1355 ش الف، ص 121ـ 135). وی در نامة 9 جمادی الا´خرة 1327 خطاب به هیئت علمیة نجف هشدار داد که غفلت دولت از اهداف روسها در ایران، منجر به از دست رفتن آذربایجان خواهد شد.
نامة مهم دیگر ثقة الاسلام خطاب به میرزاحسن خان مشکوة الممالک است و حاوی نکات ناگفته ای از وقایع آذربایجان و قیام بر ضد محمدعلی شاه و تحریکات روسها و انگلیسیها و دیگر ماجراهای قیام است (رجوع کنید بهاسناد سیاسی دوران قاجاریه، ص 423ـ430). در پی درج مقالاتی در مجلة معروف عربی المقتطف راجع به شیعه و شیعیان، ثقة الاسلام نیز مقالاتی را با عناوین «التشیع و قدمهُ» و «المتاولة او الشیعة فی جبل عامل» به آن مجله فرستاد (المقتطف،ج 37،ش 4، رمضان 1328، ص 1015ـ 1016، ج 38، ش 4، ربیع الثانی 1329، ص 340ـ346). همچنین مقالاتی از او با عناوین «تقویم گیرگوار» و «اکمال الریاضی» در مجلة عربی الهلال به چاپ رسید (علی ثقة الاسلام تبریزی، 1355ش ب، ص 381؛ فتحی، ص 541 ـ544).

منابع:
اسناد سیاسی دوران قاجاریه، تألیف ابراهیم صفائی، تهران 1346ش؛ادوارد گرانویل براون، نامه هائی از تبریز، ترجمة حسن جوادی، تهران 1361 ش؛ احمد توکلی، «چند استخاره از محمدعلی شاه با جوابهای آنها»، یادگار، سال 5، ش 8 و 9 (فروردین و اردیبهشت 1328)؛ علی بن موسی ثقة الاسلام تبریزی، «لایحه»، در اسداللّه رحیم زاده ضمیری، یادداشتهای میرزااسداللّه ضمیری ملازم خاص ثقة الاسلام شهید، چاپ سیروس برادران شکوهی، تبریز {1355 ش الف}؛ همو، مجموعه آثار قلمی ثقة الاسلام شهید تبریزی، چاپ نصرت اللّه فتحی، تهران 1355 ش ب؛ همو، مرآة الکتب، چاپ محمدعلی حائری، قم 1414ـ؛ همو، نامه های تبریز از ثقة الاسلام به مستشارالدوله (در روزگار مشروطیت)، چاپ ایرج افشار، تهران 1378 ش؛ محمد ثقة الاسلام تبریزی، سوانح عمری، یا، آثار تاریخی، {بی جا}: چاپخانة رضائی، 1340 ش؛ اسداللّه رحیم زاده ضمیری، یادداشتهای میرزااسداله ضمیری ملازم خاص ثقة الاسلام شهید، چاپ سیروس برادران شکوهی، تبریز {1355ش}؛ منصوره رفیعی (جعفری فشارکی)، انجمن: ارگان انجمن ایالتی آذربایجان، تهران 1362 ش؛ ابراهیم صفائی، رهبران مشروطه، ج 2، تهران 1363 ش؛ نصرت اللّه فتحی، زندگینامة شهید نیکنام ثقة الاسلام تبریزی و بخشی از تاریخ مستند مشروطیت ایران، {تهران} 1352 ش؛ غلامرضا فدایی عراقی، «فهرست کتابهای شیعه پیش از الذریعه»، نشر دانش، سال 17، ش 5 (مرداد و شهریور 1366)؛ «قصور از کیست»، حبل المتین، سال 19، ش 27 (محرّم 1330)؛ احمد کسروی، تاریخ مشروطة ایران، تهران 1363 ش؛ همو، تاریخ هیجده سالة آذربایجان، تهران 1355 ش؛ «مجلس ملی»، جریدة ملی، سال 1، ش 8 (26 رمضان 1324)، ش 19 (شوال 1324)؛ خانبابا مشار، فهرست کتابهای چاپی فارسی، تهران 1350ـ1355 ش؛ عبدالرزاق بن نجفقلی مفتون دنبلی، تجربة الأحرار و تسلیة الأبرار، چاپ حسن قاضی طباطبائی، تبریز 1349ـ1350 ش؛ مهدی ملکزاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران 1371 ش؛ محمدباقر ویجویه، تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز، چاپ علی کاتبی، تهران 1355 ش؛ مهدیقلی هدایت، خاطرات و خطرات، تهران 1363 ش.

 برگرفته از :دایره المعارف اسلامیencyclopaediaislamica.com.

[ جمعه 1390/09/18 ] [ 12:8 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 

کنراد، جوزف Conrad, Joseph نام مستعار، (نام واقعی، تئودور یوزف کنراد کورزنیووسکی Teodor Jozef Konrad Korzeniowski) داستان‌نویس انگلیسی (1857-1924) جوزف در لهستان و در خانواده ملاکان اصیل زاده شد. پدرش مرد ادب و نمایشنامه‌نویس ومترجم آثار انگلیسی و فرانسوی بود که به سبب فعالیتهای میهن‌پرستانه در ضمن جنگهای با روسیه به این کشور تبعید شد. مادر جوزف بر اثر فرسودگی از رنجهای دوره تبعید، در سی و چهار سالگی درگذشت و تربیت جوزف در 1869، پس از مرگ پدر به عمویش سپرده شد. کنراد در نوجوانی تمایل خود را به دریانوردی ابراز کرد و در 1874، در هفده سالگی به این شغل قدم گذارد، به بندر مارسی در فرانسه رفت و چندین سال در کشتیهای بازرگانی، دریاها و اقیانوسها را پیمود و نه‌تنها با دریانوردان معاشرت کرد، بلکه با محیط اشرافی فرانسه نیز رفت و آمد یافت و بر اثر مطالعه فراوان به زبان لهستانی و فرانسوی بر معلومات خود افزود؛ پس از آن ناگهان، بی‌آنکه کلمه‌ای انگلیسی بداند، در 1878 مارسی را به قصد انگلستان ترک کرد. در انگلستان نیز مدتها در قسمت کشتیهای تجاری میان سنگاپور و بورنئو رفت و آمد کرد، از معبرهای خطرناک گذشت و از بیماری شایع وبا جان سالم به در برد، اما به بیماری روماتیسم دچار گشت. در 1886 به تابعیت انگلستان درآمد و به رمان‌نویسی روی آورد. اولین رمانش را در 1895 با عنوان "دیوانگی المه یر" Alamyer’s Folly انتشار داد که زمینه آن را محله غم‌انگیزی در بورنئو تشکیل می‌داد. قهرمان داستان، المه‌یر تنها اروپایی است از مردم هلند، که به قصد دست یافتن به ثروتی رؤیایی به این جزیره قدم می‌گذارد. ازدواج او با دخترخوانده دزدی دریایی و پیدا کردن دختری به نام نینا، از دست رفتن ثروت پدر همسر و حوادث بی‌شمار و سرخوردگی فراوان و فرار یگانه دختر که تنها ثروت واقعی او بود، با مرد دلخواه و تنهایی مطلق، همه ضربه‌های دردناکی بود که المه‌یر را به جنون مبتلا کرد و سرانجام به مرگی غم‌انگیزش کشاند. داستان از جاذبه و نیروی بسیار برخوردار است و اگرچه زبان انگلیسی برای کنراد زبانی بیگانه بود و او در ضمن نوشتن با دشواریهای فراوان روبرو می‌شد، با کوششی ستایش‌آمیز موفق به فراگرفتن کامل زبان و انتخاب سبکی خاص گشت که کتابش را با موفقیت بسیار همراه کرد و او را بر آن داشت تا همه آثار خود را به زبان انگلیسی بنویسد. کنراد پس از آنکه در 1895 به مقام فرماندهی کشتی رسید، از شغل خود دست کشید تا همه‌ی وقتش را صرف نوشتن کند. در 1896 با زنی انگلیسی ازدواج کرد و به کلی در انگلستان مقیم گشت و به رغم بیماری روماتیسم و دشواریهای مادی، یک رشته شاهکار انتشار داد که همه شامل تجربه‌های شخصی و حوادث گوناگون دریانوردان و وقایعی بود که در ضمن سفر به سرزمینهای دور و بیگانه با آنها روبرو گشته بود. دومین داستان بزرگ کنراد به نام "رانده از جزایر" An Outcast of the Islands در 1896 انتشار یافت. طبیعت بیگانه و اسرارآمیز دیاری دوردست، پس زمینه شگفت‌انگیز این داستان را می‌سازد که در آن زندگی بدوی و بومی، مردی اروپایی را از زنی اهل جزیره که مورد علاقه‌اش بود، دور و بیگانه نگه می‌دارد. "سیاهپوست کشتی نارسیسوس" The Nigger of the Narcissus در 1897 از بهترین رمانهای کنراد است که با وجود خصوصیتهای متضادش از هماهنگی بسیار برخوردار است و در آن حالت شاعرانه و ذوق عظمت حماسی دیده می‌شود. داستان از تجربه‌های کنراد در دریا مایه گرفته و وجود تنها سیاهپوست بیماری را در میان مسافران کشتی نشان می‌دهد که چگونه از طرفی با سرفه‌های وحشتناک خود آرامش مسافران را برهم می‌زند و همه را خشمگین می‌سازد تا آنجا که به چشم حقارت و کینه در او می‌نگرند و از طرف دیگر بر اثر سایه مرگی که بر سرش افتاده بود، احساس ترحم و مسئولیت را در همه بیدار می‌کند، چنانکه در جریان طوفانی می‌کوشند که او را از اتاقکش که در شرف انهدام است، نجات بخشند. این بهت‌زدگی و تضاد احساس همچنان در طول سفر ادامه می‌یابد تا مرگ سیاهپوست بیمار به همه مشاجره‌ها پایان می‌دهد و زندگی به حال عادی بازمی‌گردد. این داستان از بهترین آثار کنراد به شمارمی‌آید. از آثار مهم دیگر او داستان "لرد جیم" Lord Jim (1900) سرگذشت جوانی انگلیسی است که به زندگی ماجراجویانه دل بسته و در کشتی کهنه‌ای عده‌ای را به سفر زیارتی می‌برد و در لحظه‌ای که ظاهراً کشتی رو به غرق شدن می‌رود، محل کار را ترک می‌کند و بدین طریق وجدانی ناراحت می‌یابد و سرانجام با مرگ شرافتمندانه‌ای ننگ خود را جبران می‌کند. "دل تاریکی" Heart of Darkness (1906) نیز از مهمترین آثار کنراد به شمار آمده است که همه نکته‌های هنری او را در نویسندگی در بردارد، خاصه توصیف طبیعت بکر و وحشی و ابهام‌آمیز آن، همه حواس خواننده را به خود معطوف داشته و او را در دنیایی هیجان‌آمیز فرو می‌برد. گویی جنگل با همه غوغاها و اسرار خاموشش در کنار او زندگی می‌کند."طوفان" Typhoon (1903) از تجربه سفر دریایی کنراد به شرق دور مایه گرفته است. داستان به سبب عرضه مستقیم حوادث و مبارزه با طوفانی که در دریای چین کشتی را به خطر انداخته است و روح آرام وخاموش و متانت ناخدا در برابر این حادثه، به حد یک حماسه می‌رسد. آندره ژید این رمان را به زبان فرانسوی ترجمه کرد و نمونه همکاری دو نویسنده بزرگ را ارائه داد. در "مأمور مخفی" The Secret Agent (1907)، عشق برادری و سرگذشت غم‌انگیز این عشق به شیوه‌ای بسیار مهیج وصف شده است. مجموعه داستان کوتاه "جوانی" Youth (1902) شامل سه داستان است که خاطرات جوانی کنراد را در بردارد. ماجراجویی‌هایی که در آثار دیگر کنراد سرشار از هراس و تشویش است، در این اثر رنگ دلپذیر شادمانی ناشی از جوانی به خود می‌گیرد. دیگر از آثار کنراد که جنبه سرگذشت شخصی دارد، داستان "آینه دریا" The Mirror of the Sea (1906) و "شمه‌ای از خاطرات" Some Reminiscences (1912) است.

کنراد مرد معجزه‌هاست، کسی که اصلاً لهستانی است، موفق شده در شمار بهترین نثرنویسان انگلیسی درآید. ادراکی که در تعادل و رعایت همه جوانب دارد، به او امکان می‌دهد که هم خواننده عادی را خشنود نگه دارد و هم خواستهای اهل فن و ادب را برآورد. کنراد اگرچه با قدرتی انکارناپذیر در آثار خود دریا را به هزاران شکل وصف می‌کند، هدف واقعی او چیز دیگری است. او می‌خواهد اسرار و کنه روح بشر را در میان اشیای محسوس و قابل لمس آشکار سازد و رموز سرنوشت و فشار عاطفی را به محیط زندگی دریانوردان منتقل کند و زندگی دریایی را سنگ محکی برای نمایان ساختن درون کسانی قرار دهد که زندگی را دور از همه، در تبعید و طرد و در ترس دائم از مرگ بسر می‌برند.

[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 18:30 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

اینیاتسیو سیلونه که نام واقعی او سکوندو ترانکوئیلی است (Secondo Tranquilli)، روز اول مه سال 1900 میلادی در یکی از روستاهای استان عقب‌مانده آبروتس ایتالیا به دنیا آمد. پدرش خرده مالک و مادرش بافنده بود. به دنبال بحران باغداری ایتالیا در سالهای نخستین قرن بیستم، پدرش چندسالی به برزیل مهاجرت کرد و تمام دارایی خانواده در این سالها به فروش رفت. در 1915 زلزله بخش عمده‌ای از زادگاه سیلونه را ویران کرد تا او پدر و مادر و خانه‌اش را از دست بدهد.

اندکی پیش از پایان جنگ اول جهانی، سیلونه که تحصیلات دبیرستانی خود را در مدرسه‌های خصوصی و زیر نظر کشیش‌ها گذرانده بود، ترک تحصیل کرد و به صحنه پرآشوب فعالیت‌های سیاسی پا گذاشت.

در هفده سالگی به سوسیالیست‌های ایتالیایی پیوست که با جنگ مخالف بودند و این آغاز مبارزه‌های سیاسی سیلونه بود که تا پایان عمر او ادامه یافت.

از همین تاریخ، فعالیت‌هایش را در زمینه روزنامه‌نگاری و ادبیات شروع کرد. نخستین نوشته‌های سیلونه مقالاتی بود که برای روزنامه ارگان حزب سوسیالیست ایتالیا نوشت تا سوءاستفاده‌ها و تخلفات مقامات دولتی مأمور بازسازی مناطق زلزله‌زده زادگاهش را افشا کند. در پی این مقاله‌ها، هفته‌نامه جوانان حزب سوسیالیست، سیلونه را برای خبرنگاری برگزید. اندکی پس از آن به دبیری فدراسیون کارگران روزمزد کشاورزی استان آبروتس رسید. یک سال بعد را در کنار این فعالیت، به رم رفت تا هم تحصیلات نامنظمش را ادامه دهد و هم دوست نزدیک و همکار "آنتونیو گرامشی" شود.

در سال 1921، در کنگره‌ای که برای بنیادگذاری حزب کمونیست ایتالیا تشکیل شد، پیوستن جوانان سوسیالیست ایتالیا را به حزب تازه اعلام کرد.

در حزب تازه بنیاد وظایف مهمی را به عهده گرفت؛ از جمله مدیریت یک روزنامه استانی و نیز رهبری سازمان مخفی حزب، حتی او را به عضویت کادر رهبری حزب نیز برگزیدند.

سیلونه پس از وضع «قوانین ویژه» رژیم موسولینی، که دیکتاتورانه بود و فعالیت احزاب و روزنامه‌ها را محدود می‌کرد، باز هم در کشور ماند و در کنار گرامشی به فعالیت‌های پرمخاطره حزب ادامه داد. سه بار در دادگاه ویژه امنیت کشور به طور غیابی محاکمه شد، اما پلیس به او دست نیافت. سرانجام برای قرار از دست نیروهای انتظامی رژیم موسولینی به خارج از کشور رفت؛ نخست به فرانسه، و سپس به ایتالیا و سرانجام به شوروی. او در خارج از ایتالیا نماینده حزب کمونیست ایتالیا در چندین کنفرانس بین‌المللی بود.

در ماه مه 1927، همراه با "پالمیرو تولیاتی" در نشست‌های کومینترن در مسکو شرکت کرد. این گردهمایی، که مقدمات اخراج "تروتسکی" و "بوخارین" و "زینووف" از حزب کمونیست شوروی در آن تدارک یافت، در تاریخ بین‌المللی کمونیست اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد، زیرا در همین نشست‌ها بود که استالین سلطه‌اش را بر قدرت قطعیت داد.

 بحران سیاسی در حزب کمونیست ایتالیا که به جدایی سیلونه از حزب کمونیست ایتالیا انجامید، از همین هنگام آغاز شد.

مخالفت با استالینیسم، سیلونه را بر آن داشت که از حزب جدا شود و فعالیت‌های حزبی را کنار بگذارد، ولی با روی آوردن به ادبیات، به مبارزه عمیقی که بدان دلبسته بود ادامه دهد. این‌گونه بود که نخستین رمان اویعنی«فونتامارا» پدید آمد.

سیلونه هنگامی «فونتامارا» را نوشت که برای درمان بیماری سل، که نزدیک بود او را بکشد، در دهکده‌ای در سوئیس به سر می‌برد. در همین هنگام، واقعه‌ای دیگر پیش آمد که به شدت بر سیلونه اثر گذاشت؛ برادرش که تنها بازمانده خانواده او بود، به اتهام واهی شرکت در یک سوءقصد دستگیر شد و در زندان درگذشت.

در پی این رویداد، سیلونه از مقامات سوئیسی تقاضای پناهندگی سیاسی کرد و چهارده سال در این کشور ماند.

دوران طولانی زندگی در سوئیس برای سیلونه بسیار پردرد و رنج بود. زیرا گذشته از بدرفتاری دائمی مقامات سوئیسی، جدایی از حزب و همرزمان و میهنش نیز شرایط روانی و مادی ناگواری را برای او پیش آورده بود. او برخلاف بسیاری از کسانی که همراه سیلونه از حزب کمونیست ایتالیا کناره گرفتند و به گروهها و دسته‌های سیاسی دیگری روی آوردند، از هرگونه تشکیلات دیگری کناره گرفت و تنها به نویسندگی پرداخت.

سیلونه پس از «فونتامارا» که محبوبیت و شهرت آنی و جهانی یافت، «نان و شراب» (1937)، مکتب دیکتاتورها (1938) و دانه زیر برف (1940) را نوشت که هرکدام مایه شهرت هرچه بیشتر او گشت. تمام کسانی که در آن سالها و حتی تا دهها سال بعد به انقلاب و حتی به اصلاحات می‌اندیشیدند، این کتاب‌ها را خواندند و چیز ها یاد گرفتند و یا حداقل انگیزه مبارزه و حرکت پیدا کردند.

پس از ده سال جدایی از سیاست و فعالیت‌های حزبی، سیلونه دوباره در سال 1940 به صحنه مبارزه تشکیلاتی بازگشت و برای این که بخش عمده‌ای از نیروهای ضدفاشیستی ایتالیا را جمع کند که بر اثر جنگ و هجوم نیروهای نازی در خارج از کشور پراکنده بودند، پیشنهاد بازسازی و رهبری در کانون برون‌مرزی سوسیالیست را پذیرفت. در همین حال نشریه «آینده کارگران» را نیز منتشر می‌کرد که مخفیانه از سوئیس به ایتالیای اشغال شده می‌رفت.

سیلونه سال 1944 به ایتالیا برگشت و همچنان به فعالیت‌های سیاسی ادامه داد. مدتی جزو کادر رهبری حزب سوسیالیست ایتالیا بود و مدیریت روزنامه آن را نیز برعهده داشت که در زمان مدیریت او پرتیراژترین روزنامه ایتالیا شد، به نمایندگی استان زادگاه خود در مجلس مؤسسان نیز انتخابش کردند؛ اما همه اینها چندان او را راضی نمی‌کرد. سال 1948، وقتی نامزدی در انتخابات را نپذیرفت و در مقاله‌ای با عنوان «انتقاد از خود» نوشت: «رویدادهای ناگوار این دوران پس از جنگ به نحو قاطعی بر بی‌اعتمادی من به حزب‌های سیاسی افزوده و اعتقاد و دلبستگی ام به آزادی را مسخ‌تر نموده است.»

از آن پس سیلونه دوباره به نویسندگی روی آورد، هرچند که باز گهگاه به سیاست می‌پرداخت؛ فعالیت‌هایی که اغلب به گردآوری و سازماندهی نیروهای سیاسی محدود بود.

دیگر کتابهای سیلونه عبارتند از: «راز لوکا» (1956)، «روباه و گل‌های کاملیا» (1960)،‌ «خروج اضطراری» (1965)، «ماجرای یک مسیحی فقیر» (1968). سیلونه در 22 اوت 1978 در ژنو درگذشت. اما این گفته او برای نویسندگان سیاسی ماند که «جای واقعی نویسنده در درون جامعه است، نه در نهادهای سیاسی کشور

[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 18:22 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

 


فقیه، حکیم و فیلسوف بزرگ آیت الله جهانگیرخان قشقایی در سال 1243 هجری قمری در یکی ازایلات سمیرم اصفهان به دنیاآمد.


تحصیلات :
جهانگیرخان در اوایل نوجوانی چند سالی در همان زادگاهش به تحصیل پرداخت و قدری که از عمرش گذشت همراه ایل شد و به کوچ پرداخت و معمولاً به نواختن تار و شاهنامه‏خوانی مشغول بود. ولی از آن جا که علاقه وافری به فراگیری علم داشت خواستار تحصیل شد و چون تحصیل با حرکت و همراهی ایل هم‏ساز نبود، از آن‏ها جدا شده و یک‏باره در اصفهان توقف کرد و به تحصیل علم و دانش مشغول گشت.

جریان سکونت و تحصیل آیت الله قشقایی در اصفهان از این قرار بود: در یکی از تابستان‏ها که ایل قشقایی به ییلاق سمیرم کوچ کرده بود، مرحوم جهانگیرخان نیز مانند سایر افراد ایل که برای خرید و فروش و رفع حوایج شخصی خود به شهر اصفهان می‏رفتند، به اصفهان رفت و در ضمن می‏خواست تارش را هم که شکسته بود، تعمیر کند، ازاین رو از شخصی که همان همای شیرازی بود سراغ تارسازی را گرفت. آن مرد علاوه بر آن که او را راهنمایی کرد، به وی گفت: "برو علم و دانش بیاموز که بهترین کار است." این گفته آن شخص چنان تأثیری بر جهانگیرخان گذاشت که به یک‏باره از ایل خود جدا شده و در مدرسه صدر اصفهان ساکن شد. بدین گونه بود که جهانگیر خان در سن چهل سالگی تحصیل علم را شروع کرد و تا آنجا پیش رفت که از فیلسوفان بزرگ تمام دوران شد.

مرحوم جهانگیرخان در اصفهان از شاگردان خاص مرحوم قمشه‏ای بود و با هجرت استاد به تهران، او نیز به تهران مهاجرت کرد.
اساتید :
مرحوم قشقایی از اساتید بزرگ کسب علم نمود از آن جمله: آیت الله محمدرضا صهبا قمشه‌اى که از حکما و عرفاى اصفهان بود، دیگر اساتید ایشان ولى حسین على تویسرکانى، حاج شیخ محمد باقر نجفى مسجد شاهى، ملا حیدر صباغ لنجانى، میرزا محمد حسن نجفى، ملا اسماعیل اصفهانى درب کوشکی و میرزا عبدالجواد حکیم خراسانى.
شاگردان :
آیت الله جهانگیر خان قشقایى در علوم نقلى و عقلى، به ویژه در حکمت به مرحله کمال رسید و در مدرسه صدر به تدریس پرداخت.
ایشان دو روز در هفته را به تدریس ریاضى و هیئت می‌پرداخت. همچنین گاهى نیز به تدریس نهج البلاغه می‌پرداخت. همینطور سطوح مختلف دروس حوزوى و حتى درس خارج را نیز تدریس می‌کرد.
اما برخی از شاگردان این حکیم متأله عبارتند از: ملا محمد جواد آدینه‌ای، سید محمد على ابطحى سدهى، میرزا محمود ابن الرضا، آقا ضیاء الدین عراقى از بزرگان علم اصول فقه، حاج آقا رحیم ارباب، عبدالله اشراق، میرزا مصطفى جعفر طیارى، سید ابوالحسن اصفهانى از مراجع بزرگ شیعه، شیخ حسنعلى اصفهانى معروف به شیخ نخودکى، میرزا محمد باقر امامى، حسین امین جعفرى دهاقانى، اسدالله ایزد گشسب، سید حسین بروجردى مرجع بزرگ شیعیان جهان، على بافقى، محمد حسن بیچاره بیدختى، میرزا مهدى بیدآبادى اصفهانى، سید صالح توسلى منجیلى طارمى، حاج میرزا محمد على حکیم الهى سلطان آبادى، محمد على خوانسارى، سید محمد رضوى کاشانى، محمد على زاهد قمشه‌اى و بسیاری بزرگان دیگر.

اخلاق خان قشقایی :
بنا بر آنچه از نزدیکان ایشان نقل است در طول عمرش کسی تندی و خشم از او ندید. همچنین یک سخن زشت نیز از زبانش شنیده نشده است. روحیات جوانی خویش را هرگز فراموش نکرده بود. و در ایام کهولت نیز به سوارکاری، تیراندازی و نشانه‌زنی علاقه داشت. برای حفظ سلامتی‌اش همه روزه مقداری پیاده راه می‏رفت. طلاب مدرسه صدر او را چون پدری مهربان دوست داشتند.
حکیم قشقایی در کلام بزرگان :
آیت الله العظمی بروجردی درباره او می‏گوید: "ما در زمان جوانى، در حوزه علمیه اصفهان نزد مرحوم جهانگیرخان، اسفار می خواندیم ولی مخفیانه. چند نفر بودیم و خفیّه به درس ایشان می‏رفتیم."
مرحوم شیخ عباس قمی: "حکیم قشقایی عالمی جلیل و فاضلی دانا بود که در علوم معقول و منقول و در عرفان به کمال رسیده بود. او در علم و عمل به جایی رسید که بزرگان از شهرهای دیگر به حوزه درسش می‏آمدند."

حاج آقا رحیم ارباب: "مرحوم خان، در اتقان، مردی بود کم نظیر که من مثل او را ندیدم. جامع حکمت، معقول و منقول، بسیار خوش اخلاق، نسبت به طلاب بسیار مهربان و در تربیت آنها کوشا بود. روز چهارشنبه درس ایشان به وعظ و اخلاق اختصاص می‌یافت. مردی بود منیع الطبع، از کسی پول قبول نمی‏کرد، حتی هنگامی که نیاز داشت یا مقروض بود. از عرفان بهره‏های کافی و وافی داشت و خود عارفی وارسته بود."

آقا بزرگ تهرانی نیز می‏نویسد: " جهانگیرخان چنان کوشید که به اعلی درجات علم دست یافت... از سایر بلاد به قصد استفاده از حوزه درسش شتافتند."

استاد شهید مطهری درباره شخصیت و جایگاه علمی و معنوی حکیم قشقایی چنین می‏نویسد: "مرحوم خان، علاوه بر مقام علمی و فلسفی، در متانت و وقار و انضباط اخلاقی و تقوا نمونه بوده است. تا آخر عمر در همان لباس عادی اول خود باقی بوده و فوق‏العاده مورد ارادت شاگردان و آشنایان بوده است." وفات
سرانجام مرحوم آیت الله حکیم جهانگیرخان قشقایی به دنبال یک بیماری کبدی در همان حجره مدرسه صدر در سن هشتاد و پنج سالگی در سیزدهم رمضان سال 1328 هجری قمری در اصفهان از دنیا رفت و پس از یک تشییع باشکوه و نماز آیت الله محمدتقی نجفی در تکیه آقاسیدمحمد ترک، به خاک سپرده شد.
منابع:

زندگانى حکیم جهانگیرخان قشقایى، مهدی قرقانی، انتشارات گلها، اصفهان
گنجینه دانشمندان، محمدشریف رازى، کتابفروشی اسلامیه، تهران
گلبرگ، شماره چهل و چهارم
نور علم، شماره هفتم
برگرفته از: سایت فطرت

[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 18:1 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabakov)نویسنده و شاعر و منتقد و استاد ادبیات. در سال 1889 در روسیه متولد شد و در 2 ژوئیه 1977 در آمریکا درگذشت. ناباکوف جزو معدود نویسندگان روسی است که فضای سرد و سنگین ادبیات روسیه بر داستان‌هایش حاکم نیست. اعتبار و شهرت فراوان ناباکوف با رمان "لولیتا" به اوج رسید که در زمان انتشار واکنش‌های متفاوتی برانگیخت. از دیگر آثار مهم ناباکوف می‌توان به رمان "ماری"(ماشنکا)، "دعوت به مراسم گردن‌زنی"، "زندگی واقعی سباستین نایت" و "آتش رنگ پریده" اشاره کرد. "خنده در تاریکی" یکی از رمان‌های مطرح و ماندگار ناباکوف است که تا به حال به بیش از 19 زبان زنده دنیا ترجمه شده است.

لولیتا را ناباکوف در سال 1955 آفرید. لولیتا را برای اولین بار استنلی کوبریک در سال 1962 به تصویر کشید. کوبریک از خود ناباکوف خواست که فیلم‌نامه لولیتا را برایش بنویسد. هر چند که ناباکوف در ابتدا نوشتن فیلم‌نامه لولیتا را نپذیرفت، اما در نهایت فیلم‌نامه لولیتای کوبریک را خود ناباکوف نوشت. چیزی در حدود 35 سال بعد از ساخته شدن لولیتای کوبریک، آدرین لین کارگردان انگلیسی‌الاصل نسخه جدیدی از لولیتا را در 1997 ساخت.

ناباکوف علاوه بر اعتبار فراوانش به عنوان رمان‌نویسی طراز اول در حوزه تدریس و نقد ادبی هم از سرآمدان قرن بیستم بود. نقدهای درخشان او بر کتاب‌هایی چون «مسخ» اثر فرانتس کافکا و پژوهش‌های او در ادبیات کلاسیک روس ازجمله فعالیت‌های این چهره‌ برجسته ادبیات قرن بیستم به حساب می‌‌آیند.

دیمیتری ناباکوف پسر ولادیمیر ناباکوف در مصاحبه با روزنامه تایمز اظهار داشت که آخرین رمان منتشر نشده پدرش با عنوان "اصل لورا" اگر تا اخر نوشته می‌شد، درخشان‌ترین رمان وی از کار درمی‌آمد. ولی این نویسنده پیشاپیش خواسته بود که بعد از مرگش متن دستنویس این رمان را نابود کنند. وییرا همسر ناباکوف خود نتوانست خواسته همسرش را عملی کند، ولی با مرگش در سال 1991 این تصمیم را به پسر خود واگذار کرد. دیمیتری ناباکوف 71 ساله که خواننده اپرا است ابتدا تصمیم داشت که دست‌نوشته مزبور را در اختیار تراست یک دانشگاه یا موزه یا موسسه قرار دهد تا در دسترس دانشگاهیان قرار گیرد. اما او در ای‌میلی که برای ران روزنبام مقاله‌نویس روزنامه نیویورک آبزرور فرستاد گفت که تصمیم خود را عوض کرده و می‌خواهد کتاب منتشر نشده پدرش را پیش از مرگ خود نابود کند.

منبع :مریم السادات فاطمی(کتاب نیوز)

[ دوشنبه 1390/09/14 ] [ 17:35 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

اومبرتو اکو(Eqo - Umberto) در پنجم ژانویه سال 1932 در شهر الکساندرا در ایتالیا متولد شد. تحصیلات دانشگاهی را در فلسفه و زیبایی­شناسی به پایان رساند و در دانشگاه­های مختلف ایتالیا، از جمله دانشگاه بلونیا به تدریس پرداخت و به خاطر تالیفات گوناگون در زمینه­ی « نشانه شناسی» ورابطه­ی آن با هنر، ادبیات و معماری و جامعه شناسی به شهرت رسید.

اکو به موازات تحصیلات دانشگاهی، به تحقیقات و مطالعات ادبیات جهان پرداخت و بیش از هر نویسنده­ای به آثار جویس، خصوصاً نخستین آثار او که حاصل تفکراتی درباره­ی اصول فلسفه­ی "سن تومازو" (قدیس توماس اکویناس) است، تمایل یافت و این تعمق او را به وجود رابطه­ای فکری بین قرون وسطی و جنبش­های پیشرو راهبر شد و به نوشتن مقالاتی درباره­ی زیبایی­شناسی قرون وسطی پرداخت.

اکو داستان نویسی را با داستان کوتاه آغاز کرد اما ورود اساسی او به صحنه­ی ادبیات با رمان ناخواسته­ی" نام گل سرخ" همراه بود که شهرتی جهانی برای او در پی داشت. این داستان که با جمع­آوری مطالبی گسترده از قرون وسطی روابط راهبان و یادداشت­هایی درباره صومعه به قصد نوشتن مقاله از سال 1950 آغاز گشته بود به تدریج چهره­ی داستانی یافت و سرانجام با تحقیقاتی وسیع­تر به رشته­ی تحریر درآمد و در سال 1980 چاپ و منتشر گردید و در سال 1981 برنده جایزه استراگا در ایتالیا و مدیسی در فرانسه شد. وی در این رمان و در بودالینو به حوادث قر­­ن­های پانزدهم و دوازدهم ایتالیا پرداخته و از ادبیات و زحمت و مرارتی که نویسنده برای آفرینش ادبی متحمل می­شود، می­گوید.

این رمان توصیفی توانمندانه از قرون وسطی و اسراری است که دراین دوره تاریخی – که آغازگر جنبش بزرگ اومانیستی و بازگشت به فرهنگ کلاسیک یونانی- رومی و مطالعه­ی تمدن شرق اسلامی و انجامیدن به رنسانس است– در صومعه­ای دورافتاده بر فراز کوهی صعب­العبور به وقوع می­پیوند. داستان از زبان راهبی به نام "آدسو" دستیار "گولی ئلمو دَ باسکاویلا" روایت می­شود. در این کتاب صومعه، تجسم جوشش­های فکری، مباحثات و مجادلات متکلمانه­ی فلسفی و عرفانی فرقه­های متعدد کاتولیکی و کشمکش­های خونین آنان است. مکان مقدسی که اسرار بسیاری در خود نهفته دارد و گاه و بیگاه قتلی مشکوک در هزارتوهای خوف­انگیزش به اسرار آن می­افزاید. گولی ئلمو راهبی روشنگر است و ذهنیت و شناختنش در قرنی خاص نمی­گنجد. از نظر فلسفی و علمی به "اپیکور" و "گالیله" و "دکارت" می­ماند و به لحاظ دینی به "جوردانو برونو" و فلسفه­ی وحدت وجود او شباهت دارد و به همین دلیل چندان توافقی با دگماتیسم کلیسا ندارد.

اکو پس از توفیق جهانی «نام گل سرخ»، رمان «آونگ فوکو» را نوشت. این کتاب سفری است از دوران­های گذشته تا عصر کامپیوتر است. راوی داستان آدمک مصنوعی کامپیوتری است که برخلاف گولی ئلمو در نام گل سرخ که تا حدودی در حاشیه قرار دارد به عنوان شخص اول داستان مطرح است و از محدوده­ی شخصیت خود به عنوان سازنده­ی ماهر داستان فراتر رفته و با تمام وجود وارد عمل می­شود واز افکار خود سخن می­گوید.
اکو در این اثر به نوعی کیمیاگری در توصیف دست می­زند و به ژرفنای فرهنگی و سیاسی قرون فرو می­رود. در آونگ فوکو داستان پایانی ندارد و شاید هرگز هم نداشته باشد. زیرا داستان از پرسش­های بی­نهایت ما در علل موجودیت در دنیاست.

از دیگر داستان­های وی می­توان به "آونگ فوکو"، "جزیره روز پیشین"، "شعله مرموز ملکه لوآنا"، "ایمان یا بی‌ایمانی؟" که اثر مشترک وی و کارلو ماریا مارتینی است، اشاره کرد.

از مقالات این نویسنده نیز می­توان "زیبایی شناسی در افکار تومازو دَ کوئینو" (توماس اکویناس)، "زبان شاعرانه­ی جویس"، "ساختار غایب"، "در باب نشانه­شناسی عمومی"، "در گوشه و کنار امپراتوری"، "چگونه می­توان پایان­نامه­ای تحصیلی نوشت"، "ابرمرد توده"، "هفت سال آرزو"، "نشانه­ی اعداد سه"، "در باب آینه­ها"، "هنر و زیبایی در زیبایی­شناسی قرون وسطی" و "جنگ چریکی نشانه‌شناختی" را نام برد.

برخی از جملات مشهور اکو:

من حتی آدرس پست الکتریکی هم برای خودم ندارم. به سنی رسیده ام که هدف اصلی ام این است که پیام ها را دریافت نکنم.
کار شاعر، متفکر و فیلسوف آن است که مواظب آن چه می گذرد باشد و دیگران را از آن آگاه کند.
برای این که گفت وگو، یک گفت وگوی درست باشد، لازم است به اموری بپردازیم که در آن ها زمینة توافقی در میان نیست.
تجدد یعنی زیاد شدن کتاب ها و زیاد شدن روش ها برای رسیدن به معنای آن کتاب ها.
ماندگاری یک اثر منوط است به باز بودن یا به سخن دیگر پذیرش هر چه بیشتر تأویل ها به عنوان یک متن باز.
قفسه های طویلی که دایره المعارف ها در خانة من و کتابخانه های عمومی اشغال کرده اند در عصر بعد وجود نخواهد داشت. دلیلی هم ندارد برای رفتن شان سوگواری کنیم.
در گفتمان ژورنالیستی نسبت به نوشته های علمی مسؤولیت از این جهت کمتر است که می توان فرضیه های موقتی را مطرح کرد.
روزنامه نگاری برای اندیشمندان چیزی است همچون چرک نویس کردن تئوری ها و اندیشه ها.

مریم السادات فاطمی



هر نویسنده‌ای، حتی نویسنده رمان‌های بازاری، همواره دو خواننده را مدنظر دارد. اگرچه آن دو ممکن است یک نفر باشند. خواننده‌های گروه اول کسانی هستند که من آنها را خوانندگان «ابتدایی و ساده» می‌نامم، خوانندگانی که کتاب را می‌خوانند تا ببینند در آن چه اتفاقی می‌افتد اما دسته‌ای دیگر از خوانندگان هم هستند که آنها را خواننده «دقیق و موشکاف» می‌نامم؛ خوانندگانی که به عقب بازمی‌گردند یا بازخوانی می‌کنند - حتی اگر عملا این کار را نکنند - تا ببینند چگونه کتاب آنها را به عنوان یک خواننده ساده متقاعد کرده است. هر خواندنی شامل این دو لایه می‌شود و خواندن‌هایی هم هست که دو‌ هزار لایه دارد. کتابی مثل «بیداری فینیگان‌ها» نوشته جیمز جویس را ممکن است خواننده 10 هزار مرتبه بازخوانی کند و هر بار در آن یک رابطه نو،‌ یک لایه نو، کشف کند.

کتاب‌هایی هستند که این تکثر لایه‌ها را کاهش می‌دهند، مثل یک دفترچه تلفن آن را به حداقل می‌رساند و کتاب‌هایی هم هستند که به ورای تکثر این لایه‌ها گام می‌گذارند. من در نوشتن رمان از آفرینش چنین لایه‌هایی لذت می‌برم. در چنین کتابی کنایه‌های فرابنفش و اشارات و کنایاتی هست که احتمالا‌ فقط خودم درک‌شان می‌کنم.

گاهی اوقات شده است که کسی به من گفته:‌ «آن نکته را کشف کردم.» اما هنوز هیچ‌کس تا به ‌حال کشف نکرده که یکی از آن «فایل‌ها» در کتاب «آونگ فوکو» داستانی است به قلم بنیتو موسولینی چرا که من آن را واژه‌به‌واژه نقل نکرده‌ام بلکه با یک ‌عالم چیز دیگر درهم تنیده‌ام. این کار برایم لذت‌بخش است. «بیلبو» یکی از شخصیت‌های داستان «آونگ فوکو» با خاطرات ادبی بازی می‌کند و از موسولینی نقل قول می‌آورد؛ او در جوانی‌اش رمانی نوشته و در آن از یک راهب اهریمنی که در صومعه‌ای سکنا گزیده، صحبت می‌کند. 50، 60 صفحه اول کتاب «نام گل‌سرخ» خیلی سخت است برای اینکه خواننده تمرین لازم را انجام بدهد.

خواننده باید یاد بگیرد که وقتی می‌خواهد از کوه بالا برود چطور نفس بکشد. من کتاب جدید خودم را با یک نقل قول به زبان عبری آغاز کرده‌ام که هیچ‌کس معنایش را نمی‌‌فهمد. با این‌کار خواسته‌ام بگویم: «خب،‌ می‌خواهی در این بازی شرکت کنی؟ تو دوست من هستی و ما با هم حرکت می‌کنیم. در غیر این صورت برای من و تو خیلی بد خواهد شد.» به گمانم این حرف درست نیست که می‌گویند کتاب‌های من غیرقابل‌فهم‌اند؛ برعکس خودم فکر می‌کنم به‌نوعی یک نویسنده عامه‌پسند هستم. البته یک چیزهای کاملا‌ دشواری در کتاب می‌آورم اما به خواننده‌ام سرنخ‌هایی می‌دهم تا آنها را بفهمد.

منبع:کتاب نیوز

[ دوشنبه 1390/09/14 ] [ 17:16 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

استوو، هریت بیچر Stowe, Harriet Beecher بانوی داستان­نویس امریکایی (1811-1896) استوو دختر کشیشی پروتستان بود و در محیط تعصب­آمیز و خشک مذهبی پرورش یافت. در 1832 با پدرش که رئیس مدرسه الهیات بود به سین سیناتی رفت و به تدریس پرداخت و در 1836 با یکی از استادان و روحانیان همکار پدرش به نام کالوین استوو Calvin Stowe ازدواج کرد و صاحب شش فرزند شد. تجربه­های خود را در این سفر در کتاب گل پامچال The Mayflower در 1843 انتشار داد. هریت استوو که شاهد زندگی مشقت­بار دهقانان برده در کشتزار بود و قانون سخت و ظالمانه 1850 درباره غلامان فراری نیز بیش از پیش نفرت او را برانگیخته بود، بر آن شد تا احساس همدردی و شفقت و عقیده ضدبردگی خود را به صورت کتابی عرضه کند. پس کلبه عمو تم Uncle Tom’s Cabin را ابتدا به صورت پاورقی و پس از آن در 1852 به صورت کتاب انتشار داد که جنجال فراوان برپا کرد.

در این داستان، فرار غم­انگیز و پیروزمندانه زن جوان دورگه­ای با کودکش، یعنی عمو توم که نمونه بارز تیره­روزی غلامان بود، ترس و تشویش او از جدایی از خانواده­ای که سالها به آنان خدمت کرده و به سبب ورشکستگی به دلال خرید و فروش غلامان سپرده شده بود، از این خانواده به آن خانواده رفتن و به دست ارباب ستمکاری افتادن که او را زیر شلاق به حال مرگ می­انداخت و همه حوادث دیگر به طور مشروح نقل شده است که گرچه اربابانی را که با غلامان خود رفتاری انسانی داشتند به خشم آورد، در جامعه نفوذ فراوان یافت. قدرت خلاقیت و استعداد تنظیم وقایع داستان، خاصه حس انسان­دوستی که در سراسر کتاب به چشم می­خورد، موجب پیدایش جنبشهای ضدبردگی شد و نویسندگان را بر آن داشت تا به پیروی از هریت استوو که اولین بار جرأت مطرح ساختن چنین موضوعی یافته بود، کتابهایی بنویسند.

انتشار کتاب کلبه عمو تم در تاریخ رمان­نویسی امریکا واقعه مهمی به شمار آمد و خانم استوو را مشهورترین رمان­نویس زمان ساخت. کتاب به بیست و سه زبان ترجمه شد و میلیونها نسخه از آن به فروش رسید و نمایشنامه­هایی از آن اقتباس شد که با پیروزی بسیار در همه ایالتهای امریکا و در تئاترهای بزرگ و کوچک مدتها برصحنه ماند. هریت استوو پس از انتشار کتاب کلبه عمو توم دو سفر پیروزمندانه به اروپا کرد و رساله­هایی در جواب منتقدان کتاب خود نوشت، همچنین به انتشار کتابهای تربیتی دست زد. از جمله در 1870 کتابی درباره لرد بایرون که به روابط نامشروع با نزدیکان متهم شده بود، کناب به نام انتقام خانم بایرون Lady Byrion vindicated را انتشار داد. استوو در 1856 رمان دیگری درباره بردگان به نام درد Dred منتشر کرد که اگرچه در آن با دقت بسیار از مدارک و اسناد استفاده کرده بود، محبوبیت داستان کلبه عمو تم را به دست نیاورد.  کتاب مردم شهر قدیم Oldtown Folks (1869) بر مبنای خاطرات کودکی شوهر هریت در ماساچوست قرار گرفته بود. هریت استوو کتابهایی نیز درباره جامعه بزرگ و جامعه روحانی و متعصب نیوانگلند انتشار داد که بینش دقیق و وصف هوشیارانه او را نشان می­دهد. از کتابهای معروف او کتاب خواستگاری کشیش The Minister’s Wooing است در 1859. هریت استوو پس از جنگهای داخلی در فلوریدا اقامت کرد و دوره پیری طولانی خود را در این شهر گذراند. کتاب مردم پوگانوک Poganuc People در 1878 در این شهر منتشر شد که خاطرات کودکی نویسنده را در بر داشت.

زهرا خانلری . فرهنگ ادبیات جهان . خوارزمی

منبع:کتاب نیوز

[ دوشنبه 1390/09/14 ] [ 17:1 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

فروغ فرخزاد در دی ماه سال 1313 هجری شمسی در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت.
شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند.
نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.
فروغ در مجموعه اسیر بدون پرده پوشی و بی توجه به سنت ها و ارزشهای اجتماعی آن احوال و احساسات زنانه خود را که در واقع زندگی تجربی اوست توصیف می کند. اندوه و تنهایی و ناامیدی و ناباوری که براثر سرماخوردگی در عشق در وجود او رخنه کرده است سراسر اشعار او را فرا می گیرد. ارزش های اخلاقی را زیر پا می نهد و آشکارا به اظهار و تمایل می پردازد و در واقع مضمون جدیدی که تا آن زمان در اشعار زنان شاعر سابقه نداشته است می آفریند.
در مجموعه دیوار و عصیان نیز به بیان اندوه و تنهایی و سرگردانی و ناتوانی و زندگی در میان رویاهای بیمارگونه و تخیلی می پردازد و نسبت به همه چیز عصیان می کند. بدینسان فروغ همان شیوه توللی را با زبانی ساده و روان اما کم مایه و ناتوان دنبال می کند. از لحاظ شکل نیز در این سه مجموعه همان قالب چهار پاره را می پذیرد و گهگاه تنها به خاطر تنوع ، اندکی از آن تجاوز می کند.
فروغ از سال ۱۳۳۷ به کارهای سینمایی پرداخت. در این ایام است که او را با ابراهیم گلستان نویسنده و هنرمند آن روزگار همگام می بینیم. آن دو با هم در گلستان فیلم کار می کردند.
در سال ۱۳۳۸ برای نخستین بار به انگلستان رفت تا در زمینه امور سینمایی و تهیه فیلم مطالعه کند. وقتی که از این سفر بازگشت به فیلمبرداری روی آورد و در تهیه چند فیلم گوتاه با گلستان همکاری نزدیک و موثر داشت. در بهار ۱۳۴۱ برای تهیه یک فیلم مستند از زندگی جذامیان به تبریز رفت. فیلم خانه سیاه است که بر اساس زندگی جذامیان تهیه شده ، یادگاری هنری سفرهای او به تبریز است. این فیلم در زمستان ۱۳۴۲ از فستیوال اوبرهاوزن ایتالیا جایزه بهترین فیلم مستند را به دست آورد.
چهارمین مجموعه شعر فروغ تولدی دیگر بود که در زمستان ۱۳۴۳ به چاپ رسید و به راستی حیاتی دوباره را در مسیر شاعری او نشان می داد. تولدی دیگر ، هم در زندگی فروغ و هم در ادبیات معاصر ایران نقطه ای روشن بود که ژرفای شعر و دنیای تفکرات شاعرانه را به گونه ای نوین و بی همانند نشان می داد. زبان شعر فروغ در این مجموعه و نیز مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد که پس از مرگ او منتشر شد ، زبان مشخصی است با هویت و مخصوص به خود او. این استقلال را فقط نیما دارا بود و پس از او اخوان ثالث و احمد شاملو ﴿در شهرهای بی وزنش﴾ و این تشخیص نحصول کوشش چندین جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزدیکی به حدود محاوره و گفتار و دو دیگر آزادی در انتخاب واژه ها به تناسب نیازمندی در گزارش دریافت های شخصی و سه دیگر توسعی که در مقوله وزن قائل بود.
فروغ پس از آنکه در تهیه چندین فیلم ابراهیم گلستان را یاری کرده بود در تابستان ۱۳۴۳ به ایتالیا، آلمان و فرانسه سفر کرد و زبان آلمانی و ایتالیایی را فرا گرفت. سال بعد سازمان فرهنگی یونسکو از زندگی او فیلم نیم ساعته تهیه کرد، زیرا شعر و هنر او در بیرون از مرزهای ایران به خوبی مطرح شده بود.
فروغ فروخزاد سی و سه سال بیشتر نداشت که در سال ۱۳۴۸ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و در گورستان ظهیرالدوله تهران به خاک سپرده شد.

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریکی ست
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیل از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید
طفلی ست که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد

.........

[ یکشنبه 1390/09/13 ] [ 18:6 ] [ میرحسین دلدار بناب ]

سید حسین فاطمی (زاده ۱۲۹۶ در نائین – درگذشته ۱۸ آبان ۱۳۳۳ در تهران) سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار ایرانی و از ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۲ وزیر امور خارجه  ایران بود که پس از کودتای ۲۸ مرداد توسط حکومت پهلوی اعدام شد. او پیش از اعدام از دوبار ترور (یک بار توسط فداییان اسلام و یک بار توسط شعبان جعفری) جان به در برده بود.

زندگانی دکتر حسین فاطمی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

  1. زندگی نامه
  2. یادواره
  3. نگارخانه
  4. منابع

زندگی‌نامه

دکتر حسین فاطمی در خانواده‌ای روحانی در سال ۱۲۹۶ و در شهر نایین متولد شد پدرش سید علی محمد معروف به سیف العلماء از روحانیون طراز اول نایین محسوب میگردید. حسین پس از طی کردن دوره ابتدایی به اصفهان عزیمت کرد و علاوه بر ادامه تحصیل در روزنامه چاپ اصفهان مشغول به کار گردید و همین امر باعث شد که در تهران نیز با روزنامه ستاره با مدیر مسئولی احمد ملکی همکاری کند.

پس از شهریور ۲۰ و آزادتر شدن محیط سیاسی ایران روزنامه باختر امروز را منتشر کرد. او از دوستان نزدیک محمد مسعود روزنامه نگارمعروف دههٔ ۲۰ بود. محمد مسعود از قول خود تنها حامی فاطمی بود و زمانی که برادرهای بزرگ‌تر فاطمی او را از ارث پدری محروم کردند، اگر حمایت‌های وی نبود شاید فاطمی به راحتی نمی‌توانست تحصیلاتش را به اتمام برساند. در سال ۱۳۲۳ به فرانسه رفت و دکترای حقوق گرفت. در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۳۰ به عنوان معاون پارلمانی نخست وزیر و سخنگوی دولت مصدق منصوب شد. در ۲۵ بهمن ۱۳۳۰ دکتر فاطمی که نماینده مردم تهران نیز بود در حین سخنرانی بر مزار محمد مسعود توسط محمدمهدی عبدخدایی (که آن زمان ۱۵ ساله بود و هنوز زنده است) از اعضای فدائیان اسلام ترور شد که نافرجام ماند و گلوله به قلب او آسیبی نرساند.
این سخنان را حسین فاطمی روی تخت بیمارستان و پس از ترور نافرجامش گفت:

«برای جامعه و ملتی که می‌خواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این طور رنج‌ها و جان سپردنها و قربانی دادن‌ها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد»

محمد مهدی عبد خدایی درباره ی این ترور می گوید:

« به محض این که ماشه اسلحه را کشیدم، اسلحه را بر زمین انداختم. در آن زمان آقای عباس گودرزی نامی بود که در تجریش جگر می‌فروخت و بهش می‌گفتند «عباس جیگرکی» که خم می‌شود و اسلحه را برمی‌دارد که مردم به سمتش هجوم می‌برند و او را می‌زنند. من در تمام این صحنه‌ها حاضر بودم چون کسی باورش نمی‌شد که یک نوجوان ۱۵ ساله با کلت کمری دکتر فاطمی را زده باشد. … ایستادم و تکبیر گفتم. پس از این بود که جمعیت به طرف من برگشتند. »

زندگانی دکتر حسین فاطمی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir
دکتر حسین فاطمی روی تخت بیمارستان پس از ترور نافرجام   (۲۵ بهمن ۱۳۳۰).

دکتر فاطمی در جریان نهضت ملی شدن نفت از همکاران نزدیک دکتر مصدق بود. به گفته دکتر مصدق، او نخستین کسی بود که پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران را ارائه داد.

زندگانی دکتر حسین فاطمی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

حسین فاطمی پس از بازگشت از پاریس

دکتر فاطمی در مهر سال ۱۳۳۱ با استعفای وزیر خارجه وقت به سمت وزیر امور خارجه دولت دکتر مصدق منصوب شد و بدنبال کشف مدارک جاسوسی انگلیس بلافاصله سفارتخانه انگلیس را تعطیل و کارمندان آن را اخراج کرد. فاطمی می نویسد:

« …ملتی که روزی پرچم دار علم و فرهنگ و صنعت جهان بود…ملتی که راست بود، دوست بود، شعارش پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک بود یک چنین ملتی را یکصد سال استعمار کوشید خرد کند…».

در ده ماه آینده یکی از کلیدی ترین وزیران کابینه مصدق و تندروترین مخالف استعمار انگلیس و سلطنت بود.

زندگانی دکتر حسین فاطمی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir
حسین فاطمی در کنار محمد مصدق.دکتر مصدق فاطمی را پسر سوم خود می‌نامید.

زندگانی دکتر حسین فاطمی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

محاکمه در دادگاه غیرعلنی نظامی

مخالفت پیگیر او با دربار محمدرضا شاه پهلوی پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ به اوج رسید. پس از کودتای ۲۸ مرداد نزد دوستانش در خفا بود تا ۶ اسفند که دستگیر شد. همان ابتدای دستگیری تصمیم گرفته می‌شود در حین دادرسی توسط یک حرکت به ظاهر خودجوش مردمی به دست شعبان جعفری و مریدانش به قتل برسد که دکتر فاطمی و خواهرش مجروح می‌شوند[۳]. دکتر سید حسین فاطمی سرانجام پس از محاکمه ی غیرعلنی در دادگاه نظامی (۷ مهر) به دلیل اقدام برای برکناری شاه و اقدام علیه سلطنت در سحرگاه ۱۹ آبان ۱۳۳۳ اعدام شد.[۴] اشرف پهلوی در اعدام ایشان اصرار زیادی می ورزید و نهایتا در قبرستان ابن بابویه شهر ری در کنار شهدای قیام ۳۰ تیر به خاک سپرده شد.

زندگانی دکتر حسین فاطمی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir
دکتر مصدق در کنار حسین فاطمی

آیت الله زنجانی تلاش بسیاری برای جلوگیری از اعدام دکتر فاطمی می‌کند و حتی از آیت الله بروجردی هم کمک می‌خواهد و بروجردی در پاسخ او چنین می گوید: “انگلیسیها از او کینه به دل دارند، شاه هم ضعیف است کاری نمی‌شود کرد.”

سام فال(Sir Sam Falle) دبیر شرقی سفارت انگلیس در تهران در زمان کودتا می‌نویسد «… اعدام بی رحمانه، صرفنظر از غیر انسانی بودن آن، ممکن است در مورد مصدق عاقلانه نباشد ولی شاید برای فاطمی، اگر دستگیر شود، بهترین راه حل باشد. تا زمانی که اینگونه افراد زنده هستند و در ایران به سر می برند، همیشه خطر ضد کودتا وجود دارد، شدت عمل ضروری است…»

کرمیت روزولت دراول شهریور پس از کودتا به ایران می رود و می گوید: « پس از برگذاری تشریفات، شاه به من اشاره کرد و اولین عبارتی که با لحن رسمی ادا کرد این بود : « من تختم را مدیون خدا و ملتم و ارتشم و شما هستم » … و “روزولت ” موضوع سرنوشت مصدق و دیگر رهبران جبهه ی ملی را عنوان میکند و از محمد رضا شاه می پرسد: « میل دارم بدانم در مورد مصدق، ریاحی و دیگران، که علیه شما توطئه کرده اند، چه فکری کرده اید؟» شاه می گوید : « در این مورد زیاد فکر کرده ام. مصدق محاکمه می شود.( در این موقع لبهای شاه می لرزید) و به سه سال محکوم خواهد گشت … ریاحی نیز مجازات مشابهی دارد. ولی یک استثنا وجود دارد و آن، حسین فاطمی است . او هنوز دستگیر نشده ولی به زودی او را پیدا می کنند. فاطمی، بیش ازهمه ناسزاگویی کرد. هم او بود که توده ایها را واداشت مجسمه های من و پدرم را سرنگون و خرد کنند. او، پس از دستگیری، اعدام خواهد شد.» [۷]
« دکتر فاطمی قبل از اعدام گفته بوده : ما سه سال در این کشور حکومت کردیم و یک نفر از مخالفان خود را نکشتیم برای آنکه ما نیامده بودیم برادرکشی کنیم ما برای آن قیام کردیم که ایران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کرده و معتقد بودیم اگر در گذشته بعضی از هم وطنان ما در اثر فشار اجانب تحت نفوذ آنها قرار گرفته اند و منویات آنها را اجرا کرده اند، بعد از آنکه به نهضت استقلال نائل شدیم رویه سابق را ترک خواهند گفت ولی افسوس که عاقبت گرگ زاده گرگ شود. »

دکتر مصدق بعد از مرگ وی چنین گفت:

«اگر ملی شدن نفت خدمت بزرگی است از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود باید سپاسگزاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است. در تمام مدت همکاری با این جانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد.»

یادواره

میدان فاطمی در شهر تهران به یادبود وی نامگذاری شده‌است.

منابع :

  1. ترور برای خدا در چهار اپیزود، رادیو فردا، ۱ آذر ۱۳۸۹، بازدید در ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰
  2. میهن: تحلیل سیاسی و تاریخی ملی شدن صنعت نفت
  3. شعبان جعفری به کوشش هما سرشار، نشر ناب
  4. جلال‌الدین مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، جلد اول (چاپ پنجم، تهران: انتشارات اسلامی ۱۳۷۸)
  5. سر سام فال در دوران مبارزات نهضت ملی شدن نفت به عنوان دبیر شرقی سفارت انگلیس در تهران مشغول خدمت بود و توانست ارتباط گسترده ای با مخالفان داخلی مصدق ایحاد نماید و به تدریج سازماندهی این نیروها علیه حرکت مردم را به عهده گرفت.
  6. گزارش سام فال عضو سفارت انگلستان در بیروت به وزارت خارجه در سی سپتامبر ۱۹۵۳ برابر هشتم مهر ماه ۱۳۳۲ طبق سند شماره ۱۰۴۵۸۴/۰۳۷۱F
  7. کرمیت روزولت ضد کودتا، ص ۲۰۱ ـ ۲۰۰

کلمات کلیدی : " حسین فاطمی" + "دکتر مصدق" + "روزنامه نگار" + "سیاست مدار" + "سید حسین فاطمی" + "محمد مهدی عبد خدایی" + "مصدق و فاطمی" + "وزیر امور خارجه" + "کودتای 28 مرداد"

نویسنده : اِنی کاظمی به نقل از وبلاگ تاریخ ما

[ یکشنبه 1390/09/13 ] [ 17:57 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
 

عبید زاکانی از مشهورترین شاعران و نویسندگان زبان فارسی- دری است که متأسفانه ازاحوال و وقایع زندگانی او اطلاعات کافی ومفصلی دردست نیست.

نام وی “عبید الله ” ومتخلص به ” عبید ” می باشد ودردوران حیات خود نیزبه داشتن اشعارخوب و رسایل ممتاز شهرت داشته است. وی یکی از شاعران و لطیفه پردازان نام آورقرن هشتم هجری ومعاصرحافظ شیرازی و مقارب ومعاشرشاعردیگر این قرن سلمان ساوجی بوده ودر حدود سالهای ۷۷۱ یا ۷۷۲ هجری قمری زندگانی را پدرود گفته است.

عبید ازخاندان زاکانیان است وزاکانیان نیز تیره ای ازاعراب بنی خفاجه هستند که به قزوین آمده و همان جا سکونت گزیدند.

خاندان زاکانیان دوگروه بودند، گروهی اهل علم وحدیث ومعقول و منقول که ازعلمای دین محسوب میگردیدند وجایگاه خاصی دربین مردم داشتند وگروه دیگر، سیاستمدار وزمین دار وثروتمند بودند وبه علوم دین چندان وقعی نمی نهادند، که حمد الله مستوفی در” تاریخ گزیده” نام دوتن از مشهورترین افراد گروه دوم را ذکر می کند که یکی از آنان ” صاحب معظم، نظام الدین عبید الله زاکانی است” .

صاحب تاریخ گزیده، عبید الله را یکی از جملۀ وزراء وبزرگان عصرش دانسته ولقب صاحب معظم را به او نسبت داده است.

گرچه بنابربعضی حدسیات وقراین شاید انتساب وی به این مقام، حدس و گمانی بیش نباشد؛ ولی بهرصورت او ازاحترام ومکنت زیادی نزد سلاطین ودستگاه حاکمۀ آن وقت برخورداربوده است.

این شاعربلند پایۀ قرن هشتم هجری بنابرموقعیت استثنایی اش ، پس ازگذشت قرنها تا کنون ازیاد نرفته و مورد توجه علاقه مندان شعر وادب قرار دارد؛ ولی با این همه باید گفت که کمتر شاعرمشهوری مانند عبید، مورد بی مهری تذکره نویسان و مورخان قرارگرفته است؛ تا جایی که برای یافتن گوشه وشمه ای ازشرح حال عبید جز به کتابهای چون تذکرة الشعراء دولت شاه سمرقندی وکتاب تاریخ گزیده، اثر حمدالله مستوفی، به منابع دیگری که اطلاعات مفصل ومبسوطی دربارۀ زندگی عبید الله زاکانی ارائه نموده بتواند، برنمی خوریم.

علی رغم این که ازآغاززندگی این شاعر معلومات لازم دراختیار نیست؛ ولی مسلمآ وی با خط وادب وفنون دبیری و دانشها وآگاهی های عمومی که درتمدن اسلامی روزگارآن زمان رایج بود، آشنا بوده وآنهارا با هنرشاعری و نویسند گی همراه داشته است.

ازاشعار وآ ثار وی درجۀ آگاهی اش از دانشهای زمان ، از جمله علم نجوم وزبان وادب عربی، کاملآ مشهود وآشکار است.

ازعبید الله زاکانی درنظم ونثر آثاری بجا مانده است، که اشعا ر وی را می توان به دوبخش” هزل ” و” جد ” تقسیم کرد. اشعار جدی وشاعرانۀ عبید که کلیات او را ترتیب می دهد، شامل سه هزاربیت است که درقالبهای قصیده ، ترکیب بند، ترجیع بند، غزل ، قطعه، رباعی ومثنوی سروده شده است.

شیوۀ عبید زاکانی درسخنوری، شیرین ودلپذیراست. یعنی نثر وی روان وساده وخالی ازحشو وزوائد وشعرش سلیس و روان ودور از ابهام ودرعین حال دارای واژه های منتخب وترکیبات منسجم ومستحکم میباشد که به سخن استادان پایان قرن ششم و آغازقرن هفتم نزدیک است.

زاکانی درقصیده عمدتآ به سنایی وانوری ، درمثنوی به نظامی ودر غزل به سعدی توجه دارد؛ ولی ابتکاردرعبید زاکانی زیاد است. چنانچه برخی از آثارش درادبیات فارسی تاز گی دارد.

ازمیان آثارخوب وبرگزیدۀ او می توان ازمثنوی عشاق نامه و کتاب اخلاق الاشراف، ریش نامه، رساله دلگشا ، صد پند، لطایف وظرایف وموش وگربه و...نام برد.

شاخص عمده ای که عبید زاکانی را  ازحیث یکی ازشاعران استثنایی متباین ساخته است، اشعارهزلی، مطایبات، لطایف و طنزنویسی این شاعر توانا بوده که با طبع شوخ و زبان گزنده و هزل آمیز سروده شده است.

اشعارمطایبه وهزل عمدتآ به مقصد عیبجویی و عیبگویی دراندیشه و کردار وگفتارمعاصران سروده شده وانتقادی است، ازمردم فاسد وعنان گسیختۀ زمانش که با بی پروایی و صراحت تمام ، پرده از روی زشتی های جامعۀ فاسد و ریاکارش برداشته وتصویرروشنی ازمحیط پیرامون خویش ارائه نموده است.

زاکانی ازتصوف وقلندری که درعهد او امر رایج بود، تبری داشت وعیوب صوفیان وقلندران را با تیزبینی بباد انتقاد می گرفت.

دریک کلام می توان گفت که زاکانی درمطایبه ها وهزل هایش تواناترین نویسنده وشاعری ا ست که توانسته بصورت های گوناگون، به طعن وطنزو تعریض وتصریح، عیوب وکاستی های جامعۀ فاسد وتباه کن عهد خود را بیان نماید.

شایان ذکراست که جای پای لطایف عبید زاکانی حتی درکتابهای فارسی- دری راه گشاده وصفحات این کتابها را پرحلاوت ساخته است.

عبید زاکانی درپند نامه می نویسد: ” هزل را خوارمدارید وهزالان را به چشم حقارت منگرید “.

هزل درمعنی متعارف خود همان شوخی یا طیبت است، مگر نه با صراحت بیشتر که معنای عمیقی بصورت آشکار درآن نهفته باشد؛ بلکه بیان وهن آمیز از رفتارهای غیرمتعارف وپنهان است که هزل گو با مهارت و تسلطی که برکلمات دارد، این رفتارهای پنهان را عریان می کند وموجب تفریح میشود. البته این گونه هزل های عبید هدفی جز تفریح ندارد وما آن را به شوخی تعبیر می نماییم.

به گونۀ مثال، درمواجه شدن به این گونه هزل، این حکایت عبیدزاکانی پیش روی ما قرار می گیرد که: « شخصی دعوی خدایی می کرد، اورا پیش خلیفه برد ند. اورا گفت ” پارسال اینجا یکی دعوی خدایی می کرد، اورا بکشتند” گفت: ” نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم . »

و یا در حکایت دیگری :

شخصی دعوی نبوت کرد . او را پیش خلیفه بردند . خلیفه گفت :

« این را از گرسنگی، دماغ خشک شده است . مطبخی را بخواند ، فرمود که این مرد را درمطبخ ببر و هر روز شربتهای معطر و طعام های خوش میده [ خوشمزه بدهید] تا دماغش ، با قرار آید. مردک، مدتی براین تنعم، درمطبخ بماند تا دماغش، برقرار آ مد. روزی خلیفه را ازاو یاد امد، بفرمود تا اورا حاضر کردند. پرسید که : همچنان جبرئیل، پیش تو می آ ید؟ گفت: « آری» گفت: « چی میگوید؟ » گفت : « میگوید که جای نیک، بدست تو افتاده ، هرگز هیچ پیغمبری را این نعمت وآسایش دست نداد، زینهاز تا ازاین جا بیرون نروی.»

در این نوع هزل ( نوع دوم ) به این حکایت روبرو میشویم که بر تملق ودرعین حال ساده لوحی آدمی می تازد واخلاق را حاصل شرایط درونی وبیرونی میداند.

« سلطان محمود را درحالت گرسنگی، بادنجان بورانی پیش آوردند، خوشش آمد، گفت: « بادنجان طعامی است خوش » ندیمی درمدح بادنجان فصلی پرداخت [ سلطان] ، چون سیرشد گفت: « بادنجان، سخت مضر چیزی است.» ندیم باز درمضرت بادنجان، مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: « ای مردک! نه این زمان مدحش می گفتی ؟ » [ ندیم] گفت: «من ندیم تو ام، نه ندیم بادنجان، مرا چیزی می باید گفت که تورا خوش آید نه بادنجان را ! ».

حالا درحکایت زیر، با فقر آن روزگار درلفافۀ واژه ای کوتاه ومقطع که دریک گفت وگوی مختصرشکل گرفته است، آشنا می شویم؛

درویشی به خانه ای رسید، پاره نانی بخواست. دخترکی درخانه بود، گفت:« نیست» گفت: « چوبی ، هیمه ای» گفت: « نیست» گفت: « کوزۀ آب» گفت: « نیست» گفت: « پاره ای نمک» گفت: « نیست» گفت: « مادرت کجاست؟» گفت: « به تعزیت خویشاوندان رفته است » گفت: «چنین که من حال خانۀ شما می بینم ده خویشاوند دیگرمی باید که به تعزیت خانۀ شما آیند.».

ویا این که جوحی بردیهی رسید وگرسنه بود. ازخانه آوازتعزیتی شنید. آنجا رفت، گفت: « شکرانه بدهید تا مرده را زنده سازم.» کسان مرده اورا خدمت بجای آوردند، چون سیرشد ، گفت: « مرا به سر این مرده ببرید.» آنجا برفت، مرده را بدید. گفت: « این چه کاره بود؟ » گفتند! « جولاه » انگشت دردندان گرفت وگفت: « آه» دریغ! هرکسی دیگربودی، درحال، زنده شایستی کرد، اما مسکین جولاه، چون مرد، مرد.

ویا درنوع دوم این هزل؛

جوحی درکودکی، چند روز مزدور یاط بود. روزی استادش ، کاسۀ عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود، جوحی را گفت: « دراین کاسه زهراست، زنهارتا مخوری که هلاک شوی» گفت: « مرا با آن چه کار است.» چون استاد برفت ، جوحی، وصلۀ جامه به صراف داد وپارۀ نانی بسیاربستد وبا آن عسل، تمام بخورد. استاد باز آمد و وصله طلبید. جوحی گفت: « مرامزن تا راست گویم، حال آنکه من غافل شدم ، طرار وصله بربود، من ترسیدم که توبیایی ومرا بزنی، گفتم زهربخورم وهنوز زنده ام، باقی تو دانی ».

ازمطایبات ولطایف عبید زاکانی خاصه کتاب ” موش وگربه “ ی وی شهرت و قبول عامه یافته است. این منظومه یکی ازنوادر آثار ادبی درجهان است که شاید الهام بخش ( وا لت دیسنی) درآفریدن فلم های نقاشی متحرک اولیه اش، خاصه داستانهای” تام ” و ” جری ” بوده است.

منظومۀ” موش و گربه ” که درنهایت استادی و مهارت به نظم درآمده است، متضمن شوخی های لطیف وخالی از واژه های رکیک می باشد.

این منظومه را باید ازبهترین منظومه های انتقادی شمرد که به شیوۀ قصه پردازان شوخ طبع، درقالب قصیده ای طنز آمیز درنود بیت دربحر خفیف، درصفت گربۀ مزور از سرزمین کرمان وکیفیت ریاکاری و تزویر او، درجلب اعتماد موشان از راه توبه و انابه و استغفار و آنگاه دریدن و خوردن آنها که منجر به جنگ سخت میان موشان و گربگان دربیابان فارس گردید ودراین جنگ اگرچه درآغاز امر ظفر باموشان بود؛ لیکن عاقبت گربگان پیروزشدند.

قسمی که ازحالات سیاسی وبرخوردها واختلافات حکام وزمام داران آن عصر و موقف و موقعیت عبید زاکانی درآن دستگاهها برمی آید، می توان این تصوررا نمود که مقصود گوینده ازاین منظومۀ طنزی و انتقادی، بیان حال شیخ ابواسحاق اینجو و امیر مبارزالدین محمد ظفری فرمانروای کرمان بوده است.

نفرت شاعر ازمبارزالدین ریاکار با توبۀ معروفش درسال ۷۴۰ هجری و بیعت نا بخشودنی اش به خلیفۀ عباسی مصر ومحتسبی وخم شکنی و تظاهرش به عبادت ودرعین حال خونریزی وسفاکی وآدم کشی او بنام ترویج و اجرای احکام دین ، این حدس را درتمثیل مبارزالدین به گربۀ عابد ریاکار و خون ریز تایید می کند.

پس اگر این حدس دراصل ومنشاء داستان موش وگربه درست باشد، تاریخ به نظم کشیدن آن باید دریکی از دوسال ۷۵۴ هه( فرار ابو اسحاق ازشیراز) ویا ۷۵۸ ( قتل ابو اسحاق درشیراز) باشد.

این قصیدۀ بزرگ بزودی شهرت یافت ومدتها درشمار کتابهای درسی اطفال بوده وهنوزهم ازقصه های شیرین زبان فارسی- دری است که بعضی از ابیات آن بصورت مثل های سایر ، زبان به زبان می گردد.

هرگاه این منظومه را با یک بعد وسیع و تصورکلی ازجامعۀ گذشتۀ آن زمان تا به امروز به تحلیل بگذاریم ، می بینیم که هرنکته ای از آن ، گفتاری است انتقاد آمیز وپند گونه و طعن و کنایه ای است عبرت آموز ونیش زننده که با ظرافت تمام ، پرده ازاعمال وخصایل زاهدان ریا کار و واعظان خوش گفتار! وحاکمان نیک انظار! برمی دارد.

به گفتۀ حضرت حافظ ، آنانی که دربالای منبر ومیزهای خطابه با لباسهای زهد و فریبنده ، چهره می گشایند وناصح دیگران می شوند؛ ولی خود زمانی که درخلوت می روند، مرتکب صدها عمل ناشایست می گردند.

قصیدۀ عبید زاکانی ازاول چنین آغازگردیده است؛

ای خرد مندزیرک ودانا   قصۀموش وگربه برخوانا

ازمن این داستان شیرین را   گوش کن همچودرغلتانا

دراین قصیده شاعرخواسته تا نبرد وپیکارخونین موش وگربه را ازحیث دو نیروی متضاد وآشتی ناپذیری که یکی درنقش مدافع ومظلوم ودیگری متجاوز وظالم قرارداشته، تمثیل نماید. گرچه دراین مبارزۀ سهمگین ودشوار، علی رغم نابرابری طرف های درگیرجنگ ازحیث نیرو و توانمندی، دراثراتحاد ویکپارچگی مظلومان، این پیکار به نفع آنها می انجامد؛ ولی بعد ازکسب پیروزی، درنتیجۀ خوش بینی، سطحی نگری وغره شدن به موقعیت دست یافته وفراموش نمودن خطرات بعدی دشمن حیله گر ومکار، موشان غافل گیر د شمن گردیده، توسط این خصم مکار محو و نابود می گردند.

شاعر دربخش دیگر این منظومه، افتادن موش درخم شراب ومست گردیدنش را ازاین بادۀ ناب که بوی احساس خود بینی و بلند پروازی دست داده و با حرفهای گزاف وبالاتر ازتوان، دشمن درکمین نشسته را بیشترتحریک وخود زمینۀ معدومیتش را توسط این خصم افسونگرفراهم می سازد، چه ظریفانه تصویرنموده است؛

روزی این گربه شدبه میخانه  از برای شکارموشانا

درپس خم می نمودکمین   همچو دزدی که دربیابانا

ناگهان موشکی زدیواری   جست برخم می خروشانا

سربه خم برنهاد و می نوشید   مست شدهمچو شیرغرانا

گفت، کو گربه تا سرش بکنم    همچو گویی زنم به چوگانا

گربه درپیش من چوسگ باشد   گرشودروبروبه میدانا

دراین جا عبید زاکانی شنیدن حرف موش و واکنش گربه را چه زیبا و ماهرانه بیان نموده ؛

ناگهان جست وموش رابگرفت    بفشردش به زیردندانا

موش گفتا که من غلام توام     درگذرازمن وگناهانا

مست بودم اگر بدی گفتم      بدگویند جمله مستانا

اعتیاد به باده انسانها را تردماغ ساخته و دراثر آن، مستی بیش ازحد عقل وتفکرآدمی را زایل ودرنتیجه انسان به خیالات واهی، گفتار اغراق آمیز وحرکات نا سنجیده متوسل می گردد. این نکتۀ آموزندۀ دیگری است که دراین منظومه، شاعر بدان توجه نموده است.

بعد ازکشتن وتناول موش بوسیلۀ گربه، این حیوان درنده خو به مسجد می شتابد؛ دست و رو را شسته، مسح می کشد و ورد می خواند وبا گریه و لابه و زاری بخاطر ارتکاب این گناه عظیم یعنی قتل نفس، ازخداوند غفار، عفو تقصیرات وطالب مرحمت می گردد و دومن نان را به صدقه می گذارد. موش[ دیگر] که از گوشۀ مسجد این حالت زارگربه را که ازندامت کردارش به زاری وگریه نشسته است، ازپس منبر مشاهده نموده ، این خبر را به موشان می رساند ؛

موشکی بود درپس منبر     زود برداین خبربه موشانا

مژدگانی که گربه تایب شد     عابدو زاهدومسلمانا

موشان باردیگرفریب دشمن مکار را خورده وشاه موشان با ارسال هفت موش منتخب  نماینده نزد گربه اقدام می نماید. موشان برگزیده درود وثنا گویان ، لرزان وهراسان بابره های بریان و تشت های پرازکشمش وپسته وشیر وپنیر ونان وخوانچۀ پلوبرسر، همراه فشردۀ آب لیموی عمانی نزد گربه روان گشتند. زاکانی واکنش گربه را این گونه تمثیل می کند؛

گربه چون موشکان بدیدوبخواندآیه ی رز قکم زقرآنا

من گرسنه بسی بسربردم     رزقم امروز شدفراوانا

اما گربه هدایای شاه موشان را دربرابرحرص سیرناپذیرش کافی وبسنده ندانسته ، با اغفال موشان چون گردی بالای شان حمله ور گردیده، دو را به چنگ، دوی دیگر را به چنگال و یکی را به دندان می فشارد.

دوموش دیگر که ازاین حادثه جان به سلامت بردند، گریه کنان نزد یاران خود شتافته و جریان را بازگو نمودند؛

موشکان چون خبرشدند،شدند     همه ازغم سیاه پوشانا

دوموش نجات یافته خبررا به سلطان موشان برده و عارض می گردند

سال یک موش می گرفت ازما    آزش اکنون شده فراوانا

این زمان پنج پنج می گیرد    تاشده عابدومسلمانا

در این جا بازهم اعتماد نا بجا به دشمن آشتی ناپذیر ودیرینه و خوش بینی وکوتاه اندیشی درزمینه، نکتۀ دیگری است عبرت انگیز ودرخور توجه.

عبید زاکانی با تصور وبرداشت عمیقی که از اجتماع آن زمان داشت، با تجسم این صحنه درحقیقت زاهدان سالوس وریاکار وفاسقان دین فروش نا بکار را که عمامه درسر و سجاده دردست، با تظاهربه نمایش طاعت وعبادت درانظارعامه، ازاجرای هیچ نوع اعمال شیطانی و مغایربا کرامت انسانی دریغ نمی ورزند؛ افشاء ومعرفی نموده و ازعطش سیر ناپذیر وحرص وآزبی پایان آنان پرده برداشته است.

طوری که می دانیم، عبید زاکانی درقرنی می زیسته که جدال میان فرق گوناگون دینی ومذهبی با شدت هرچه بیشتر ازگذشته ادامه داشته واز طرف دیگر نابود گردیدن مدارس ومحافل فضل وادب ومراکزمهمی چون خوارزم و نیشاپورومرو وبخارا وبغداد وهمچنین سرگردانی ومهاجرت عالمان، شاعران وحکماء آن زمان به سرزمینهای دوردست، باعث شد که شوق وآرزوی فراگیری علم وفضل وکمال، روبه خاموشی گذارد وجای آن را تصوف ریایی وبازاری بگیرد؛ ولی دراین سده با متصوفانی نیز برمی خوریم که ازریاء وخود نمایی وتظاهرمبرا بوده اند، چون فخرالدین عراقی، صفی الدین ادبیلی، محی الدین بن عربی، صدرالدین قونیوی و برخی دیگر که در ساحت عرفان و تصوف، تألیفات ارزشمندی ازخود بجا گذاشته اند.

واما خانقا ه که غالبآ منزلگاه متصوفان بود، برای بسیاری ازمردمی که ازجنگ خسته شده، ولی هنوزهم ازدرگیری بافرقه های مختلف مذهبی منصرف نگردیده بودند، پناهگاه التیام روحی برای شان شده بود تا توان تحمل فقر وتهیدستی را توأم با مقاومت معنویت، ابرازداشته باشند.

عبید زاکانی شباهت های زیادی با خواجۀ شیرازکه هم عصر او بود، می رساند. هردو برتصوف ریایی می تازند وپردۀ تظاهر را از چهرۀ زاهدان ریاکار بدور می اندازند.

منظومۀ موش وگربه که خیلی ها ماهرانه وبا زبان سلیس وطبع ظریف شاعرانه انشاء گردیده، درحقیقت تمثیلی است ازچگونگی اسلوب مناسبات، روش و نحوۀ تضادهای موجود درجوامع انسانی که دروجود دوحیوان ( موش وگربه ) بازتاب وبه نمایش گذاشته شده است.

دراین منظومه شاعرتوانسته با باریک بینی، ژرف نگری و دقت اندیشی تمام، موش وگربه را درحالات و صحنه های مختلف درتقابل ورویارویی قرارداده،نتایج معین ومنطقی ای را ازآن بدست آرد.

زاکانی صحنه های نمادینی ازمباحثه ومناظرۀ جالب وعبرت آموز موشان را با گربگان و به همین منوال درگیری وجنگ لشکرهر دوجانب نبرد را که درآن چگونگی آرایش قوا، فضای تار، پرهیجان ومضطرب چیره شده درمیدان رزم، لحظات هجوم وغلبه وشکست وعقب گردی، جسارت وبی باکی وسخت کوشی شاملین نبرد را با ضربات و تلفات هردو طرف درگیرجنگ وچگونگی استفاده وکاربرد ازوسایل و افزارجنگی وسایرحالات این مبارزۀ خونین را خیلی ها ظریفانه وبا تردستی خاصی ترسیم نموده که هرخواننده را مسحور ومجذوب خود می گرداند.

حال ببینیم، که این شاعرلطیفه پرداز وشوخ طبع، حالات این نبرد را باطبع روان و ظرافت بیان ولطافت کلام، دراین ابیات چه نیکو تمثیل و بیان نموده است ؛ 

درددل چون به شاه خودگفتند شاه فرمودکه ای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد  که شوداستان به دورانا

بعد یک هفته لشکری آراست   سیصدوسی هزارموشانا

همه با نیزه ها وتیروکمان   همه با سیف های برانا

فوج های پیاده از یکسو     تیغ هادر میانه جولانا

گربه های براق شیرشکار   از صفاهان ویزدوکرمانا

لشکر موشها زراه کویر      لشکر گربه ازکهستانا

دربیابان پارس هردو سپاه    رزم دادند چون دلیرانا

آنقدر موش وگربه کشته شدند   که نیاید حساب آسانا

حملۀ سخت کردگربه چوشیر  بعدازآن زد به قلب موشانا

موشکی اسپ گربه را پی کرد  گربه شد سرنگون ززینانا

داستان به همین منوال ادامه یافته که ازبرخوانی کامل آن، بمنظور اجتناب ازدرازای کلام و بهره گیری از لحظات زمان، صرف نظر گردید.

دراین مختصر که ازتسلط و چیره دستی عبید زاکانی، خاصه درهزل گویی ، طنزنویسی ولطیفه پردازی صحبت بمیان آمد، این نکته را باید یاد آورگردید، که درادبیات آغازین فارسی- دری مضامین و موضوعاتی چون مدح سرایی وهجوگویی وجود داشته، ولی محتوی ومضامین آنها محدود ومخاطبینش اشخاص منفرد و مشخص را شامل می گردید. مگردر دوره های بعدی، همزمان با غنامند شدن مضامین ادبی، انتقاد گیری نیزشامل این موضوعات گردیده که تدریجآ مضامین ومفاهیم انتقادی باز هم متنوع ودربرگیرندۀ مسایلی، چون تنقید ازنحوۀ عملکرد و اجرای امور مربوط افراد، تا اوضاع نابسامان سازمانها، موسسات و امور مختلف ارگانهای حکومتی و ادارات دولتی ودرمجموع بازتابی از نابسامانی های اجتماعی، گردید.

همزمان با سیر وانکشاف بعدی هنر وادبیات، این شیوۀ بیان دچار تحول ژرف تری گردیده ودامنۀ آن گسترش بیشتری یافت. چنانچه این طرزگفتار، زیرکانه وظریفانه تر شد که بعضآ با طعن وکنایه درلفافه و گاهی نیمه عریان وعریان با رسانیدن اهداف و مقاصد خود از زوایای مختلف، بطورملموس ومحسوس دراشکال هزل وطنزولطیفه وشوخی و مزاح وغیره به نمایش گذاشته شده است.

اما باصراحت باید اذعان نمود که این شیوه و طرزبیان در وجود و سیمای این شاعرتوانا ونویسندۀ چیره دست ومبتکرقرن هشتم هجری به حد کمال رسانیده شده وبحق نام وی ازحیث موجد این شیوۀ خاص نگارش، درتاریخ ادبیات فارسی- دری ثبت و روی همین ملحوظ نام و جایگاه شاعراستثنایی را نه تنها درسده ای که می زیسته، بلکه تا هم اکنون بخود کسب نموده است.

[ شنبه 1390/09/12 ] [ 12:51 ] [ میرحسین دلدار بناب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

درباره مدیر:
مير حسين دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر
امکانات وب